🌝 میم‌فلسفه 🌝
1.46K subscribers
16.6K photos
469 videos
653 files
2.83K links
تابع قوانین جمهوری اسلامی 🇮🇷

انتشارات،
@MemeFalsafi1

گروهِ موسیقی،
https://t.iss.one/+7El_XnGVhRNkMTVk

پیام ناشناس،
https://t.iss.one/IncogNoteBot?start=6bsuaj43ng

#Schizotericryptocculture
Download Telegram
😁41👎1
😁2
2
👍2
🌝 میم‌فلسفه 🌝
نیک لند
مراحلِ تاریکی
میرآب بهادری

مرحله‌یِ یک: جنگ
جنگ چیزی است که از هر بابت باید صورت پذیرد؛ نه از این بابت که «باید» صورت پذیرد، بلکه از آن رو که دو عاملی که بر سر جنگ‌اند، جز با جنگیدن نمی‌توانند به آشتی برسند. جنگ در این معنا صرفاً تصمیم نیست؛ صورتِ بالفعل‌شدنِ تضاد است. جنگ همیشه فرادست است، زیرا از بالا تحمیل می‌شود. فراساخت، جنگ را بر زیرساخت جاری می‌کند. فرمان، سازمان، دولت و ارتش در سطح فرادست قرار می‌گیرند و تضاد را در سراسر بدن اجتماعی توزیع می‌کنند.


مرحله‌یِ دو: ترور
ترور اما همیشه فرهنگی است، زیرا در سپهر میانی جاری می‌شود؛ در طبقات متوسط، در نهادهای واسط، در میان مدیران میانی و حاملان فرهنگ. ترور فرهنگ را مستهلک می‌کند. ترور برای فرادست و فرودست، به یک معنا، بی‌اهمیت است. یکی بیش از آن در قدرت است که هر فرسایش فرهنگی را فوراً تجربه کند و دیگری بیش از آن درگیر بقاست که بتواند به معنای این فرسایش بیندیشد. این طبقه‌ی متوسط و حتی بخشی از طبقه‌ی اشراف است که آن‌قدر وقت، آزادی و فاصله دارد که بتواند درباره‌ی ترور تأمل کند. از همین رو، ترور خواسته یا ناخواسته طبقه‌ی متوسط را هدف می‌گیرد؛ و چون طبقه‌ی متوسط را هدف می‌گیرد، فرهنگ را می‌بلعد. ترور چیزی نیست که الزاماً بکشد؛ کاری می‌کند که عامل به‌آرامی و در خفا بمیرد. ترور عامل را به فراموشی می‌سپارد و حتی در ظاهر امر نشان نمی‌دهد که سوژه چیست. سوژه‌ای که به‌آرامی و در تنهایی می‌میرد، دیری است که ترور شده است. اما ماهیت ترور به‌راستی چیست؟ ترور همیشه نمادها و زیرساخت‌های معنا را هدف می‌گیرد. ویژگی ترور آن است که برای ابژه‌ی هدف آشکار نیست که دقیقاً چه چیزی دارد ترور می‌شود. تو نمی‌دانی آنچه ترور می‌شود چیست، اما می‌دانی آن چیز نمادِ چیست. از این‌رو، ترور بیش از آنکه نابودیِ یک ابژه باشد، نابودیِ رابطه‌ی آن ابژه با معنایی است که آن را قابل تشخیص، قابل یادآوری و قابل بازتولید می‌کرد. مرگ یک نماد فقط مرگ یک نماد نیست؛ هر آنچه از طریق آن نماد قابل شناسایی بود، به تنهایی تبعید می‌شود.


مرحله‌یِ سه: طاعون
طاعون اما همیشه از بیرون می‌آید: از فتوحات، تجارت، مهاجرت و ارتباطات فراملی. طاعون فراملی است. از همین رو می‌توان، از منظر یک نظم سیاسیِ محصور، به ظهور یک دین جهان‌گستر نیز همچون ظهور نوعی طاعون نگریست: چیزی که از مرز عبور می‌کند، عوام را آلوده می‌کند و شبکه‌ای از وفاداری و معنا می‌سازد که دیگر تماماً درون مرزهای نظم موجود قابل کنترل نیست. شاید امپراتوران، رهبران جدید را گاه به همین صورت دیده باشند: طاعون‌هایی بر روی زمین، افیونِ توده. طاعون به فرودست نیاز دارد و، مانند جنگ، انسان را مستقیماً مورد هدف قرار می‌دهد. اما جهت آن معکوس جنگ است. جایی که ترور زیرساخت‌های فیزیکی و دیجیتال را فرسوده می‌کند، طاعون کسانی را می‌کشد که این زیرساخت‌ها را نگهداری و بازتولید می‌کنند: نیروی کار.


همه‌یِ مراحل
جنگ از درون می‌آید و رو به پایین است؛ طاعون از بیرون می‌آید و رو به بالا است؛ و ترور در میان این دو، در سپهر واسط، جاری می‌شود. پس: جنگ، اقتدار را می‌زند. ترور، فرهنگ را می‌زند. طاعون، نیروی بازتولید را می‌زند. اما این سه در نهایت سه «طبقه» نیستند؛ سه «سپهر»ند. سپهر حاکم، سپهر میانی، و سپهر مولد. جنگ اگر بدون آن دو باشد، طبقه‌ی حاکم را فرسوده می‌کند. ترور اگر بدون آن دو باشد، طبقه‌ی متوسط را. و طاعون اگر بدون آن دو باشد، طبقه‌ی کارگر را. هیچ‌کدام به‌تنهایی ضرورتاً به معنای سقوط کل نظام نیستند. فاجعه زمانی پدیدار می‌شود که هر سه، هم‌زمان یا در توالی زمانی، یکدیگر را تکمیل کنند. در این حالت دیگر هر ضربه صرفاً یک لایه را نمی‌زند؛ هر ضربه ظرفیتِ لایه‌ی دیگر برای جبرانِ آن را نیز کاهش می‌دهد. از این منظر، سه عامل شکلی از «انتخاب طبیعی»اند؛ نه به معنای خیر اخلاقی، بلکه به معنای فشار انتخابی بر یک نظام. اگر نکشد، شاید قوی‌تر کند؛ و اگر بکشد، شاید نشان داده باشد که آن بخش دیگر توان بازتولید خود را نداشته است. مسئله این نیست که جنگ، ترور یا طاعون «ضروری»اند. مسئله این است که هیچ‌کدام به‌تنهایی الزاماً فاجعه‌ی کامل نیستند. فاجعه، اتصال آن‌هاست. جنگ رأس را می‌لرزاند. ترور واسطه را تهی می‌کند. طاعون پایه را می‌خورد. و هنگامی که رأس، واسطه و پایه، هر سه، در یک چرخه‌ی فرسایش قرار گیرند، آنچه سقوط می‌کند یک طبقه نیست؛ خودِ قابلیتِ بازتولیدِ کشور است.
1🤣1
🌝 میم‌فلسفه 🌝
مراحلِ تاریکی
میرآب بهادری
مراحلِ روشنایی

مرحله‌یِ یک: کاپیتالیسم یا لیبرالیسمِ قشر حاکم
در مرحله‌ی نخست، آزادی در سپهرِ حاکم ظهور می‌کند. کاپیتالیسم در این معنا صرفاً یک شیوه‌ی تولید نیست؛ شکل اقتصادیِ لیبرالیسم در رأس است: آزادیِ مالکیت، قرارداد، سرمایه‌گذاری، انباشت و تصرفِ منابع. قشر حاکم زمانی لیبرال است که بتواند قدرت خود را از طریق مبادله، مالکیت و رقابت، به جای صرفِ فرمان، بازتولید کند. در این مرحله، لیبرالیسم آزادیِ رأس برای سازمان‌دهیِ قدرت و سرمایه است.


مرحله‌یِ دو: سوسیالیسم یا لیبرالیسمِ قشر متوسط
در مرحله‌ی دوم، آزادی از رأس به سپهرِ واسط منتقل می‌شود. سوسیالیسم در این معنا نه صرفاً لغو مالکیت خصوصی، بلکه صورتِ سیاسیِ گسترشِ آزادی به نهادهای میانی است: آموزش، اتحادیه، انجمن، بیمه، خدمات عمومی، رسانه، مدیریت و نهادهای مدنی. قشر متوسط زمانی لیبرال است که بتواند میان دولت و فرد، سرمایه و کار، و قدرت و جامعه، نهادهای مستقلی برای هماهنگی و بازتوزیع ایجاد کند. در این مرحله، لیبرالیسم آزادیِ واسطه برای سازمان‌دهیِ جامعه است.


مرحله‌یِ سه: کمونیسم یا لیبرالیسمِ قشر کارگر
در مرحله‌ی سوم، آزادی به سپهرِ مولد می‌رسد. کمونیسم در این چارچوب نه الزاماً به معنای حذف همه‌ی مالکیت‌ها، بلکه به معنای رهاییِ نیروی مولد از اجبارِ صرفاً معاشی است: کارگر باید نه فقط موضوعِ تولید، بلکه صاحبِ ظرفیتِ تولید و شریکِ بازتولید اجتماعی باشد. در این مرحله، آزادی از «حقِ مالکیت» به «حقِ مشارکت در تولید و بازتولید» تبدیل می‌شود. در این معنا، لیبرالیسم آزادیِ پایه برای بازتولیدِ خود و جامعه است.


همه‌یِ مراحل
کاپیتالیسم، آزادی را در رأس ممکن می‌کند. سوسیالیسم، آزادی را در میانه توزیع می‌کند. کمونیسم، آزادی را به پایه می‌رساند. پس: کاپیتالیسم آزادیِ اقتدار و سرمایه است؛ سوسیالیسم آزادیِ فرهنگ و میانجی‌گری است؛ و کمونیسم آزادیِ تولید و بازتولید. این سه نیز سه «طبقه» به معنای صرفاً جامعه‌شناختی نیستند؛ سه سپهرِ گسترشِ آزادی‌اند: سپهرانِ حاکم، میانی و مولد. از این منظر، «مراحل روشنایی» معکوسِ «مراحل تاریکی» است: جنگ، رأس را فرسوده می‌کند؛ کاپیتالیسم رأس را آزاد می‌کند. ترور، واسطه را تهی می‌کند؛ سوسیالیسم واسطه را نیرومند می‌کند. طاعون، پایه را می‌خورد؛ کمونیسم پایه را آزاد می‌کند. و بنابراین مسئله‌ی نهایی روشنایی، نه غلبه‌ی یک طبقه بر طبقه‌ی دیگر، بلکه افزایش تدریجی ظرفیتِ خودفرمانی و بازتولیدِ کل نظام است. تاریکی زمانی پدیدار می‌شود که رأس، واسطه و پایه هم‌زمان فرسوده شوند؛ روشنایی زمانی پدیدار می‌شود که آزادی از رأس آغاز شود، در واسطه نهادینه شود، و در پایه به خودفرمانی برسد.
😁21
2