This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🪷 گروه کریشنامورتیخوانی
📚 جمعخوانی کتابهای جیدو کریشنامورتی
کتاب حاضر:
کتاب «تعالیم کریشنامورتی»
💭 جلسات بحث و گفتوگو: سهشنبهشبها (ساعت ۹ شب به وقت ایران)
🔍 تلگرام + گوگلمیت
⏰ فایلهای صوتی جلسات بحث و گفتگو حتی بدون شرکت در جلسات، همیشه برای اعضاء قابل دسترسی هستند
🎙 آرشیو کامل فایلهای صوتی
🎁 عضویت رایگان در دو گروه مکمل: رابطهٔ عاطفی + گفتگو دربارهٔ فیلم و رمانخوانی
📥 برای ثبتنام، پیام دهید به:
👉 @PanevisAdmin
کانال جیدو کریشنامورتی:
@Krishnamurti
کتاب حاضر:
کتاب «تعالیم کریشنامورتی»
کانال جیدو کریشنامورتی:
@Krishnamurti
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق و کاسهٔ گدایی
وقتی میفهمی عشق چیزی نیست که کسی درخواست کند، دستت را برای دوست داشته شدن دراز نمیکنی. این یعنی به کسی وابستهای. این یعنی واقعاً اصلاً عشق نداری.
اگر از دیگری میخواهی که دوست داشته شوی، اگر تقاضای دوست داشته شدن توسط دیگری را داری، یعنی در خودت عشقی نداری. این خیلی واضح است.
اگر عشق داشته باشی، از کسی نمیخواهی که توسطش دوست داشته شوی.
میبینی که ما خودمان را به گدا تبدیل میکنیم. این چیزی است که اتفاق میافتد. وقتی به کلیسا میرویم، دعا میکنیم، ما گدا هستیم. وقتی میخواهیم کسی به ما کمک کند، ما گدا هستیم. یا وقتی به کتابها وابستهایم، گدا هستیم.
گدا بودن شاید اشکالی نداشته باشد، اما عواقب آن را ببین: تو همیشه به کسی دیگر وابسته هستی. و کلی آدم هستند که به تو کمک میکنند کاسهات را از آشغالهایشان پر کنی.
جیدو کریشنامورتی
پرسش و پاسخ عمومی ۱
سانن سوئیس
۲۴ ژوئیه ۱۹۸۳
Love & the Begging Bowl
Jiddu Krishnamurti
And when you understand love is not something to be asked for, you don't stretch out your hand to be loved. That means you are dependent on somebody. That means you really don't love at all. If you are asking another to be loved, if you are asking to be loved by another, that means you have no love in yourself. It is so obvious. If you have love, you don't ask anybody that you be loved. You see we are making ourselves into beggars. That is what is happening. When you go to church, pray, we are beggars. When we want somebody to help us, we are beggars. Or when we depend on books we are beggars. It may be all right to be a beggar but see the consequences of it: you are always depending on somebody else. And there are all those people who will help you fill your bowl full of their rubbish.
J. Krishnamurti
Public Question & Answer 1 Saanen, Switzerland - 24 July 1983
@Krishnamurti
عشق و کاسهٔ گدایی
وقتی میفهمی عشق چیزی نیست که کسی درخواست کند، دستت را برای دوست داشته شدن دراز نمیکنی. این یعنی به کسی وابستهای. این یعنی واقعاً اصلاً عشق نداری.
اگر از دیگری میخواهی که دوست داشته شوی، اگر تقاضای دوست داشته شدن توسط دیگری را داری، یعنی در خودت عشقی نداری. این خیلی واضح است.
اگر عشق داشته باشی، از کسی نمیخواهی که توسطش دوست داشته شوی.
میبینی که ما خودمان را به گدا تبدیل میکنیم. این چیزی است که اتفاق میافتد. وقتی به کلیسا میرویم، دعا میکنیم، ما گدا هستیم. وقتی میخواهیم کسی به ما کمک کند، ما گدا هستیم. یا وقتی به کتابها وابستهایم، گدا هستیم.
گدا بودن شاید اشکالی نداشته باشد، اما عواقب آن را ببین: تو همیشه به کسی دیگر وابسته هستی. و کلی آدم هستند که به تو کمک میکنند کاسهات را از آشغالهایشان پر کنی.
جیدو کریشنامورتی
پرسش و پاسخ عمومی ۱
سانن سوئیس
۲۴ ژوئیه ۱۹۸۳
Love & the Begging Bowl
Jiddu Krishnamurti
And when you understand love is not something to be asked for, you don't stretch out your hand to be loved. That means you are dependent on somebody. That means you really don't love at all. If you are asking another to be loved, if you are asking to be loved by another, that means you have no love in yourself. It is so obvious. If you have love, you don't ask anybody that you be loved. You see we are making ourselves into beggars. That is what is happening. When you go to church, pray, we are beggars. When we want somebody to help us, we are beggars. Or when we depend on books we are beggars. It may be all right to be a beggar but see the consequences of it: you are always depending on somebody else. And there are all those people who will help you fill your bowl full of their rubbish.
J. Krishnamurti
Public Question & Answer 1 Saanen, Switzerland - 24 July 1983
@Krishnamurti
Question: Is the soul a reality?
Krishnamurti: Again I would ask the audience to listen without prejudice, without bigotry, to this point. When you talk about the "soul", you mean a something between the material and the spiritual, between body and God. So you have divided life into matter, spirit, and God. Isn't that so? If I may say this, you who talk about "soul", know nothing about it, you are accepting it merely on authority, or it is based on some hope, on some unfulfilled longing. You have accepted on authority many fundamental ideas, as you have accepted "soul" to be a reality.
Please consider what I am going to say, without any prejudice either in favour of or against the idea of soul, and without any preconceived ideas, in order to discover what is true. The only actuality of which we are fully cognizant, with which we have to concern ourselves, is suffering; we are conscious of that constant unfulfillment, limitation, incompleteness which causes conflict and suffering. This consciousness of sorrow is the only actuality from which you can start, and it is only in understanding the cause of suffering and being intelligently free from it, that there comes the ecstasy of reality. When the mind has disentangled itself from all illusions and hopes, then there is the bliss of reality.
J. Krishnamurti
Nichteroy Public Talk 28th May, 1935
@Krishnamurti
Question: Is the soul a reality?
Krishnamurti: Again I would ask the audience to listen without prejudice, without bigotry, to this point. When you talk about the "soul", you mean a something between the material and the spiritual, between body and God. So you have divided life into matter, spirit, and God. Isn't that so? If I may say this, you who talk about "soul", know nothing about it, you are accepting it merely on authority, or it is based on some hope, on some unfulfilled longing. You have accepted on authority many fundamental ideas, as you have accepted "soul" to be a reality.
Please consider what I am going to say, without any prejudice either in favour of or against the idea of soul, and without any preconceived ideas, in order to discover what is true. The only actuality of which we are fully cognizant, with which we have to concern ourselves, is suffering; we are conscious of that constant unfulfillment, limitation, incompleteness which causes conflict and suffering. This consciousness of sorrow is the only actuality from which you can start, and it is only in understanding the cause of suffering and being intelligently free from it, that there comes the ecstasy of reality. When the mind has disentangled itself from all illusions and hopes, then there is the bliss of reality.
J. Krishnamurti
Nichteroy Public Talk 28th May, 1935
@Krishnamurti
Jiddu Krishnamurti
Question: Is the soul a reality? Krishnamurti: Again I would ask the audience to listen without prejudice, without bigotry, to this point. When you talk about the "soul", you mean a something between the material and the spiritual, between body and God.…
پرسش: آیا روح یک واقعیت است؟
کریشنامورتی: باز هم از حضار میخواهم که بدون پیشداوری و تعصب به این موضوع گوش دهند. وقتی از «روح» سخن میگویید، منظورتان چیزی است میان امر مادی و امر معنوی، میان بدن و خدا. پس زندگی را به ماده، روح و خدا تقسیم کردهاید. آیا چنین نیست؟ اگر اجازه دهید بگویم، شما که از «روح» سخن میگویید، هیچ شناختی از آن ندارید؛ صرفاً آن را بر پایهٔ مرجعیت و اقتدار پذیرفتهاید، یا بر اساس نوعی امید، یا آرزویی برآوردهنشده. بسیاری از مفاهیم بنیادی را به اتکای اقتدار پذیرفتهاید، همانگونه که «روح» را نیز بهعنوان واقعیت پذیرفتهاید.
لطفاً آنچه را میخواهم بگویم بدون هیچگونه پیشداوری، چه به سود و چه به زیان ایدهٔ روح، و بدون تصورات از پیشساخته در نظر بگیرید تا حقیقت را کشف کنید. تنها واقعیتی که ما کاملاً از آن آگاهیم و باید با آن روبهرو شویم، رنج است؛ ما نسبت به آن احساس ناکامیِ مداوم، محدودیت و ناتمامی که موجب تعارض و رنج میشود آگاهیم. این آگاهی از اندوه تنها واقعیتی است که میتوانید از آن آغاز کنید؛ و تنها در فهمیدن علت رنج و رهاییِ هوشمندانه از آن است که شور و سرمستیِ واقعیت پدیدار میشود. هنگامی که ذهن خود را از همهٔ توهّمها و امیدها رها کرده باشد، آنگاه سعادتِ واقعیت آشکار میگردد.
جِیدو کریشنامورتی
سخنرانی عمومی نیچتِروی
۲۸ مه ۱۹۳۵
@Krishnamurti
پرسش: آیا روح یک واقعیت است؟
کریشنامورتی: باز هم از حضار میخواهم که بدون پیشداوری و تعصب به این موضوع گوش دهند. وقتی از «روح» سخن میگویید، منظورتان چیزی است میان امر مادی و امر معنوی، میان بدن و خدا. پس زندگی را به ماده، روح و خدا تقسیم کردهاید. آیا چنین نیست؟ اگر اجازه دهید بگویم، شما که از «روح» سخن میگویید، هیچ شناختی از آن ندارید؛ صرفاً آن را بر پایهٔ مرجعیت و اقتدار پذیرفتهاید، یا بر اساس نوعی امید، یا آرزویی برآوردهنشده. بسیاری از مفاهیم بنیادی را به اتکای اقتدار پذیرفتهاید، همانگونه که «روح» را نیز بهعنوان واقعیت پذیرفتهاید.
لطفاً آنچه را میخواهم بگویم بدون هیچگونه پیشداوری، چه به سود و چه به زیان ایدهٔ روح، و بدون تصورات از پیشساخته در نظر بگیرید تا حقیقت را کشف کنید. تنها واقعیتی که ما کاملاً از آن آگاهیم و باید با آن روبهرو شویم، رنج است؛ ما نسبت به آن احساس ناکامیِ مداوم، محدودیت و ناتمامی که موجب تعارض و رنج میشود آگاهیم. این آگاهی از اندوه تنها واقعیتی است که میتوانید از آن آغاز کنید؛ و تنها در فهمیدن علت رنج و رهاییِ هوشمندانه از آن است که شور و سرمستیِ واقعیت پدیدار میشود. هنگامی که ذهن خود را از همهٔ توهّمها و امیدها رها کرده باشد، آنگاه سعادتِ واقعیت آشکار میگردد.
جِیدو کریشنامورتی
سخنرانی عمومی نیچتِروی
۲۸ مه ۱۹۳۵
@Krishnamurti
Most of us give attention with a motive. You pay attention as a boy does when he has to pass an examination because he has to. You pay attention when you want more money, when there is competition, when there is fear, when there is a reward, when there is a punishment – you give more attention, more time, more thought, more feeling, which is, you pay attention through a motive. Therefore it is not complete attention but partial attention. When I want something from you, and I pay attention to you, I am not paying attention to you at all. I want something from you, and all my bending the knee and worshipping you and putting garlands around you is just a camouflage to get something from you.
J. Krishnamurti
From Public Discussion 2, New Delhi, 9 February 1962
بیشتر ما با یک انگیزه به چیزی توجه میکنیم.
توجه میکنی همانطور که یک دانشآموز برای گذراندن امتحان توجه میکند؛ چون مجبور است.
وقتی پول بیشتری میخواهی، وقتی رقابت هست، وقتی ترس وجود دارد، وقتی پاداش در کار است یا تنبیه در میان است، بیشتر توجه میکنی، زمان بیشتری میگذاری، فکر بیشتری میکنی، احساس بیشتری نشان میدهی؛ یعنی توجهت از روی انگیزه است.
پس این توجه کامل نیست، بلکه توجهی ناقص و جزئی است.
وقتی از تو چیزی میخواهم و به تو «توجه» میکنم، در واقع اصلاً به تو توجهی ندارم.
همهٔ تعظیم و تکریم و گلآرایی و ستایشم فقط نقابی است برای رسیدن به آن چیزی که از تو میخواهم.
جیدو کریشنامورتی
(از گفتوگوی عمومی دوم، دهلی نو، ۹ فوریه ۱۹۶۲)
@Krishnamurti
Most of us give attention with a motive. You pay attention as a boy does when he has to pass an examination because he has to. You pay attention when you want more money, when there is competition, when there is fear, when there is a reward, when there is a punishment – you give more attention, more time, more thought, more feeling, which is, you pay attention through a motive. Therefore it is not complete attention but partial attention. When I want something from you, and I pay attention to you, I am not paying attention to you at all. I want something from you, and all my bending the knee and worshipping you and putting garlands around you is just a camouflage to get something from you.
J. Krishnamurti
From Public Discussion 2, New Delhi, 9 February 1962
بیشتر ما با یک انگیزه به چیزی توجه میکنیم.
توجه میکنی همانطور که یک دانشآموز برای گذراندن امتحان توجه میکند؛ چون مجبور است.
وقتی پول بیشتری میخواهی، وقتی رقابت هست، وقتی ترس وجود دارد، وقتی پاداش در کار است یا تنبیه در میان است، بیشتر توجه میکنی، زمان بیشتری میگذاری، فکر بیشتری میکنی، احساس بیشتری نشان میدهی؛ یعنی توجهت از روی انگیزه است.
پس این توجه کامل نیست، بلکه توجهی ناقص و جزئی است.
وقتی از تو چیزی میخواهم و به تو «توجه» میکنم، در واقع اصلاً به تو توجهی ندارم.
همهٔ تعظیم و تکریم و گلآرایی و ستایشم فقط نقابی است برای رسیدن به آن چیزی که از تو میخواهم.
جیدو کریشنامورتی
(از گفتوگوی عمومی دوم، دهلی نو، ۹ فوریه ۱۹۶۲)
@Krishnamurti
خشونت
وقتی شما خود را هندی یا مسلمان یا مسیحی یا اروپایی و یا هر چیز دیگری مینامید، شما خشونت ورزیدهاید. آیا درک میکنید که این چرا خشونت است؟ برای اینکه شما خودتان را از بقیهٔ بشریت جدا کردهاید. وقتی شما خودتان را با عقیده، یا با ملیت، یا با سنّت، جدا میکنید، این جدایی خشونت ببار میآورد. بنابراین انسانی که در طلبِ درکِ خشونت است، به هیچ کشوری، هیچ مذهبی، هیچ حزب سیاسییی، یا هیچ سیستم جزیییی تعلق ندارد؛ بلکه توجه او به درک کلی از نوع انسان است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
خشونت
وقتی شما خود را هندی یا مسلمان یا مسیحی یا اروپایی و یا هر چیز دیگری مینامید، شما خشونت ورزیدهاید. آیا درک میکنید که این چرا خشونت است؟ برای اینکه شما خودتان را از بقیهٔ بشریت جدا کردهاید. وقتی شما خودتان را با عقیده، یا با ملیت، یا با سنّت، جدا میکنید، این جدایی خشونت ببار میآورد. بنابراین انسانی که در طلبِ درکِ خشونت است، به هیچ کشوری، هیچ مذهبی، هیچ حزب سیاسییی، یا هیچ سیستم جزیییی تعلق ندارد؛ بلکه توجه او به درک کلی از نوع انسان است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آخرین صحبت عمومی جیدو کریشنامورتی
مَدرَس، هندوستان
چهارم ژانویه ۱۹۸۶
جیدو کریشنامورتی در تاریخ ۱۷ فوریه سال ۱۹۸۶ درگذشت.
@Krishnamurti
آخرین صحبت عمومی جیدو کریشنامورتی
مَدرَس، هندوستان
چهارم ژانویه ۱۹۸۶
جیدو کریشنامورتی در تاریخ ۱۷ فوریه سال ۱۹۸۶ درگذشت.
@Krishnamurti
ترس از مرگ
اگر شما عاشق درختان، غروب خورشید، پرندهها، برگهایی که در حال افتادناند میبودید؛ اگر مردان و زنان گریان را میدیدید، انسانهای فقیر را میدیدید و واقعاً در قلبتان عشق را احساس میکردید، آیا از مرگ میترسیدید؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
ترس از مرگ
اگر شما عاشق درختان، غروب خورشید، پرندهها، برگهایی که در حال افتادناند میبودید؛ اگر مردان و زنان گریان را میدیدید، انسانهای فقیر را میدیدید و واقعاً در قلبتان عشق را احساس میکردید، آیا از مرگ میترسیدید؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
آیا توجه نکردهای که عشق، سکوت است؟
شاید وقتی دستِ دیگری را در دست گرفتهای، یا با مهر به کودکی مینگری، یا در زیباییِ یک غروب غرق میشوی، این سکوت را حس کنی.
عشق نه گذشتهای دارد و نه آیندهای؛ و این حالتِ شگفتِ سکوت نیز چنین است.
جیدو کریشنامورتی
برگرفته از مجموعه آثار، جلد ۱۱
Have you not noticed that love is silence? It may be while holding the hand of another, or looking lovingly at a child, or taking in the beauty of an evening. Love has no past or future, and so it is with this extraordinary state of silence.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works Vol. 11
@Krishnamurti
آیا توجه نکردهای که عشق، سکوت است؟
شاید وقتی دستِ دیگری را در دست گرفتهای، یا با مهر به کودکی مینگری، یا در زیباییِ یک غروب غرق میشوی، این سکوت را حس کنی.
عشق نه گذشتهای دارد و نه آیندهای؛ و این حالتِ شگفتِ سکوت نیز چنین است.
جیدو کریشنامورتی
برگرفته از مجموعه آثار، جلد ۱۱
Have you not noticed that love is silence? It may be while holding the hand of another, or looking lovingly at a child, or taking in the beauty of an evening. Love has no past or future, and so it is with this extraordinary state of silence.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works Vol. 11
@Krishnamurti
گذشته همان مشاهدهکننده است. گذشته دانش جمعآوریشده است آنچنان که «من» و «ما»، «آنها» و «ما» است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
گذشته همان مشاهدهکننده است. گذشته دانش جمعآوریشده است آنچنان که «من» و «ما»، «آنها» و «ما» است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
ما نیروی خود را در امور خرد و بیاهمیت به هدر میدهیم. نیروی خود را صرف مسائلی میکنیم که با واگذاردنشان به فردا گشوده نخواهند شد. رویارویی با مسائل در همان دمِ پیدایششان ــ بیدرنگ و بیواسطه ــ مستلزم انرژی است؛ اما اگر مسائل را «ترجمه» کنیم، آن انرژی در ما پدید نمیآید.
مرادم از ترجمه، تفسیر کردن است: اینکه بکوشیم آن را مطابق قالبی خاص حل کنیم و در چهارچوبی از پیشساخته بنشانیم و مانند اینها.
اما اگر به مسئله بنگریم ــ به خودِ واقعیتِ آن، نه به احساسات و داوریهای خویش دربارهاش ــ اگر با نگاهی بیامان و عاری از عاطفه، بیهیچ دلسوزی برای خویشتن، با آن واقعیت مواجه شویم، دیگر هیچ اتلاف نیرویی در کار نخواهد بود.
- جیدو کریشنامورتی
گفتوگوی عمومی شمارهٔ ۴، سائنن، ۷ اوت ۱۹۶۴
We waste our energy on trivialities. We waste our energy on problems which are not solved by carrying them over to the next day. To solve problems as they arise every day, instantly, requires energy, but we cannot have energy if we translate the problems. By translate, I mean interpret: trying to resolve it in a particular way and so on. But if you look at the problem, the fact of the problem, not your sentiment or opinion about the problem, if you look at that fact ruthlessly, without any sentiment, without any self-pity, there is no wastage of energy.
— Jiddu Krishnamurti
From Public Discussion 4, Saanen, 7 August 1964
@Krishnamurti
ما نیروی خود را در امور خرد و بیاهمیت به هدر میدهیم. نیروی خود را صرف مسائلی میکنیم که با واگذاردنشان به فردا گشوده نخواهند شد. رویارویی با مسائل در همان دمِ پیدایششان ــ بیدرنگ و بیواسطه ــ مستلزم انرژی است؛ اما اگر مسائل را «ترجمه» کنیم، آن انرژی در ما پدید نمیآید.
مرادم از ترجمه، تفسیر کردن است: اینکه بکوشیم آن را مطابق قالبی خاص حل کنیم و در چهارچوبی از پیشساخته بنشانیم و مانند اینها.
اما اگر به مسئله بنگریم ــ به خودِ واقعیتِ آن، نه به احساسات و داوریهای خویش دربارهاش ــ اگر با نگاهی بیامان و عاری از عاطفه، بیهیچ دلسوزی برای خویشتن، با آن واقعیت مواجه شویم، دیگر هیچ اتلاف نیرویی در کار نخواهد بود.
- جیدو کریشنامورتی
گفتوگوی عمومی شمارهٔ ۴، سائنن، ۷ اوت ۱۹۶۴
We waste our energy on trivialities. We waste our energy on problems which are not solved by carrying them over to the next day. To solve problems as they arise every day, instantly, requires energy, but we cannot have energy if we translate the problems. By translate, I mean interpret: trying to resolve it in a particular way and so on. But if you look at the problem, the fact of the problem, not your sentiment or opinion about the problem, if you look at that fact ruthlessly, without any sentiment, without any self-pity, there is no wastage of energy.
— Jiddu Krishnamurti
From Public Discussion 4, Saanen, 7 August 1964
@Krishnamurti
به این جنگ نگاه کن، تو درگیر آن هستی، تو در آن گرفتار شدهای: تو خودِ آن هستی.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
به این جنگ نگاه کن، تو درگیر آن هستی، تو در آن گرفتار شدهای: تو خودِ آن هستی.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
آنچه سکس بطور موقت به شما میدهد رها کردن کامل خودتان است، اما پس از آن شما دوباره به آشفتگی خود بازگشتهاید، بنابراین شما میخواهید بارها و بارها آن وضعیت را تکرار کنید، آن وضعیت که در آن هیچ نگرانی، هیچ مشکل، هیچ خودی وجود ندارد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
آنچه سکس بطور موقت به شما میدهد رها کردن کامل خودتان است، اما پس از آن شما دوباره به آشفتگی خود بازگشتهاید، بنابراین شما میخواهید بارها و بارها آن وضعیت را تکرار کنید، آن وضعیت که در آن هیچ نگرانی، هیچ مشکل، هیچ خودی وجود ندارد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
We are trying to find out if there is, or is not, a permanent state - not what we would like, but the actual fact, the truth of the matter. Everything about us, within as well as without - our relationships, our thoughts, our feelings - is impermanent, in a constant state of flux. Being aware of this, the mind craves permanency a perpetual state of peace, of love, of goodness, a security that neither time nor events can destroy; therefore it creates the soul, the Atman, and the visions of a permanent paradise. But this permanency is born of impermanence, and so it has within it the seeds of the impermanent. There is only one fact: impermanence.
J. Krishnamurti
Commentaries on Living
ما میکوشیم دریابیم که آیا حالتی پایدار وجود دارد یا نه — نه آنچه دلمان میخواهد باشد، بلکه واقعیتِ امر را، حقیقتِ ماجرا را. هرچه مربوط به ماست، چه درون و چه بیرون — روابطمان، افکارمان، احساساتمان — ناپایدار است و پیوسته در حال دگرگونیست.
ذهن، با آگاهی از این ناپایداری، در جستوجوی دوام و ثبات برمیآید: حالتی همیشگی از آرامش، عشق، نیکی؛ امنیتی که نه زمان و نه رویدادها نتوانند آن را ویران کنند. از همین رو، روح، آتمان، و تصویرهای بهشتی جاودان را میآفریند. اما این دوام از دل ناپایداری زاده شده است، و بنابراین بذرهای ناپایداری را در خود دارد.
تنها یک واقعیت وجود دارد: ناپایداری.
«تأملاتی بر زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
We are trying to find out if there is, or is not, a permanent state - not what we would like, but the actual fact, the truth of the matter. Everything about us, within as well as without - our relationships, our thoughts, our feelings - is impermanent, in a constant state of flux. Being aware of this, the mind craves permanency a perpetual state of peace, of love, of goodness, a security that neither time nor events can destroy; therefore it creates the soul, the Atman, and the visions of a permanent paradise. But this permanency is born of impermanence, and so it has within it the seeds of the impermanent. There is only one fact: impermanence.
J. Krishnamurti
Commentaries on Living
ما میکوشیم دریابیم که آیا حالتی پایدار وجود دارد یا نه — نه آنچه دلمان میخواهد باشد، بلکه واقعیتِ امر را، حقیقتِ ماجرا را. هرچه مربوط به ماست، چه درون و چه بیرون — روابطمان، افکارمان، احساساتمان — ناپایدار است و پیوسته در حال دگرگونیست.
ذهن، با آگاهی از این ناپایداری، در جستوجوی دوام و ثبات برمیآید: حالتی همیشگی از آرامش، عشق، نیکی؛ امنیتی که نه زمان و نه رویدادها نتوانند آن را ویران کنند. از همین رو، روح، آتمان، و تصویرهای بهشتی جاودان را میآفریند. اما این دوام از دل ناپایداری زاده شده است، و بنابراین بذرهای ناپایداری را در خود دارد.
تنها یک واقعیت وجود دارد: ناپایداری.
«تأملاتی بر زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
مردن بر چیزهای کوچک
آیا تا به حال سعی کردهای از روی اختیار، و نه اجبار، بر لذتی بمیری؟ معمولاً مرگ امر خوشایندی نیست؛ مرگ میآید و تو را با خود میبرد، بدون اینکه خودت داوطلب شده باشی، جز در مورد خودکشی. اما آیا تا به حال سعی کردهای داوطلبانه، راحت بر لذتی بمیری و آن احساس دل بریدن از لذت را درک کنی؟ اینطور به نظر نمیرسد! در حال حاضر ایدهآلهایت، لذتهایت و اهداف و آرزوهایت چیزهایی هستند که باصطلاح اهمیت دارند. زندگی به معنای شور زنده بودن، فراوانی و تمامظرفیت بودن است، نه حس ِ مهم بودنِ «من». این صرفاً فهم عقلیست. کافیست مردن بر چیزهای کوچک را تجربه کنی. تنها کافیست بر لذتهای کوچک به آسانی، با راحتی، با یک لبخند بمیری، تا به توانایی ذهنت در مردن بر سایر موارد از جمله تمام خاطراتت پی ببری. ماشین - کامپیوتر - در حال جایگزین شدن عملکرد حافظه است اما ذهن انسان چیزی بیش از صرفاً حافظه و تداعی افکار است. ذهن تنها زمانی میتواند فراتر رود که بر تمام آنچه که میداند و میشناسد، بمیرد.
حال برای درک روشنتر این موضوع، ذهنی تازه لازم است، ذهنی که تنها در حیطهٔ زمان کار نکند. ذهن تازه بر همه چیز میمیرد. آیا میتوانی این حقیقت را ببینی؟ حقیقت آن را حس کنی؟ شاید نتوانی اهمیت و ظرافت فوقالعادهٔ این حرف، زیبایی مردن، و غنای نهفته در آن را درک کنی اما تنها شنیدن اینها مانند بذری است که در وجودت کاشته میشود، و اهمیت این سخن، نه تنها در سطوح آگاه بلکه در ناآگاهت نیز، ریشه میگیرد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
مردن بر چیزهای کوچک
آیا تا به حال سعی کردهای از روی اختیار، و نه اجبار، بر لذتی بمیری؟ معمولاً مرگ امر خوشایندی نیست؛ مرگ میآید و تو را با خود میبرد، بدون اینکه خودت داوطلب شده باشی، جز در مورد خودکشی. اما آیا تا به حال سعی کردهای داوطلبانه، راحت بر لذتی بمیری و آن احساس دل بریدن از لذت را درک کنی؟ اینطور به نظر نمیرسد! در حال حاضر ایدهآلهایت، لذتهایت و اهداف و آرزوهایت چیزهایی هستند که باصطلاح اهمیت دارند. زندگی به معنای شور زنده بودن، فراوانی و تمامظرفیت بودن است، نه حس ِ مهم بودنِ «من». این صرفاً فهم عقلیست. کافیست مردن بر چیزهای کوچک را تجربه کنی. تنها کافیست بر لذتهای کوچک به آسانی، با راحتی، با یک لبخند بمیری، تا به توانایی ذهنت در مردن بر سایر موارد از جمله تمام خاطراتت پی ببری. ماشین - کامپیوتر - در حال جایگزین شدن عملکرد حافظه است اما ذهن انسان چیزی بیش از صرفاً حافظه و تداعی افکار است. ذهن تنها زمانی میتواند فراتر رود که بر تمام آنچه که میداند و میشناسد، بمیرد.
حال برای درک روشنتر این موضوع، ذهنی تازه لازم است، ذهنی که تنها در حیطهٔ زمان کار نکند. ذهن تازه بر همه چیز میمیرد. آیا میتوانی این حقیقت را ببینی؟ حقیقت آن را حس کنی؟ شاید نتوانی اهمیت و ظرافت فوقالعادهٔ این حرف، زیبایی مردن، و غنای نهفته در آن را درک کنی اما تنها شنیدن اینها مانند بذری است که در وجودت کاشته میشود، و اهمیت این سخن، نه تنها در سطوح آگاه بلکه در ناآگاهت نیز، ریشه میگیرد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Jiddu Krishnamurti
مردن بر چیزهای کوچک آیا تا به حال سعی کردهای از روی اختیار، و نه اجبار، بر لذتی بمیری؟ معمولاً مرگ امر خوشایندی نیست؛ مرگ میآید و تو را با خود میبرد، بدون اینکه خودت داوطلب شده باشی، جز در مورد خودکشی. اما آیا تا به حال سعی کردهای داوطلبانه، راحت بر…
Dying to Little Things
Have you ever tried dying to a pleasure voluntarily, not forcibly? Ordinarily when you die you don't want to; death comes and takes you away; it is not a voluntary act, except in suicide. But have you ever tried dying voluntarily, easily, felt that sense of the abandonment of pleasure? Obviously not! At present your ideals, your pleasures, your ambitions are the things which give so-called significance to them. Life is living, abundance, fullness, abandonment, not a sense of the 'I' having significance. That is mere intellection. If you experiment with dying to little things, that is good enough. Just to die to little pleasures with ease, with comfort, with a smile is enough, for then you will see that your mind is capable of dying to many things, dying to all memories. Machines are taking over the functions of memory-the computers- but the human mind is something more than a merely mechanical habit of association and memory. But it cannot be that something else if it does not die to everything it knows.
Now to see the truth of all this, a young mind is essential, a mind that is not merely functioning in the field of time. The young mind dies to everything. Can you see the truth of that immediately, feel the truth of it instantly? You may not see the whole extraordinary significance of it, the immense subtlety, the beauty of that dying, the richness of it, but even to listen to it sows the seed, and the significance of these words takes root, not only at the superficial, conscious level, but right through all the unconscious.
J. Krishnamurti
@Krishnamurti
Dying to Little Things
Have you ever tried dying to a pleasure voluntarily, not forcibly? Ordinarily when you die you don't want to; death comes and takes you away; it is not a voluntary act, except in suicide. But have you ever tried dying voluntarily, easily, felt that sense of the abandonment of pleasure? Obviously not! At present your ideals, your pleasures, your ambitions are the things which give so-called significance to them. Life is living, abundance, fullness, abandonment, not a sense of the 'I' having significance. That is mere intellection. If you experiment with dying to little things, that is good enough. Just to die to little pleasures with ease, with comfort, with a smile is enough, for then you will see that your mind is capable of dying to many things, dying to all memories. Machines are taking over the functions of memory-the computers- but the human mind is something more than a merely mechanical habit of association and memory. But it cannot be that something else if it does not die to everything it knows.
Now to see the truth of all this, a young mind is essential, a mind that is not merely functioning in the field of time. The young mind dies to everything. Can you see the truth of that immediately, feel the truth of it instantly? You may not see the whole extraordinary significance of it, the immense subtlety, the beauty of that dying, the richness of it, but even to listen to it sows the seed, and the significance of these words takes root, not only at the superficial, conscious level, but right through all the unconscious.
J. Krishnamurti
@Krishnamurti