بَیان
8.35K subscribers
170 photos
112 videos
5 files
205 links
فرزاد بیان.
می‌خوانم. می‌نویسم.
Youtube.com/farzadbayan
Download Telegram
آمار مرگ‌ومیر کرونا در آلمان از ابتدا تا کنون. هفته‌ی گذشته، به‌طور میانگین روزی ۱۵۴ کشته.
3
نگاه ریسکگرا

کسی از شما مشورتی می‌خواد: فلان کار رو بکنم یا نه؟

۱- شما با شناختی که از شرایط طرف و تجربه‌ی قبلی افراد در شرایط مشابه داری، می‌گی «ریسکش بالاست. به‌نظرم احتمال موفقیتش خیلی پایینه.» طرف می‌گه باشه. می‌ره کار رو انجام می‌ده و موفق هم می‌شه. می‌گه دیدی چرت گفتی؟

۲- در یک شرایط دیگه، به‌طرف می‌گی «ایده‌ی بدی به‌نظر نمیاد، ریسکش کمه. احتمال این که جواب بده زیاده.» طرف می‌ره کار رو انجام می‌ده و شکست می‌خوره. می‌گه دیدی چرت گفتی؟

شخصی که معنای ریسک و احتمالِ موفقیت و شکست رو درک نکرده، بر اساس نتیجه، دقت پیش‌بینی رو قضاوت می‌کنه.

اگر هواشناسی گفت فردا با احتمال ۹۹٪ باران می‌باره، و فردا باران نبارید، پیش‌بینی هواشناسی غلط نبوده. زمانی می‌تونیم بگیم پیش‌بینی غلط بوده که فردا رو ۱۰۰ بار تکرار کنیم (که غیرممکنه) و ببینیم چند بار از این ۱۰۰ بار باران می‌باره. اگر ۹۹ بار بارید و یک بار نبارید، پیش‌بینی صددرصد درست بوده.

شخصی با تفکر ریسک‌گرا، تصویرِ بزرگ‌تر رو می‌بینه، احتمالات موفقیت و شکست رو محاسبه می‌کنه و در سطح خرد، برای خودش تصمیم می‌گیره. نتیجه هر چی که باشه، صرفاً یک عدد داده‌ست در جامعه‌ی آماری.

فرزاد بیان

@bayanz
63
خرسندی از راهِ نرفته

سال ۱۳۹۵ بود. کف قالی نشسته بودم و داشتم کتابی می‌خوندم و مدتی بود دست به کاری نزده بودم که به‌ناگهان ایده‌ای به سرم زد: پلتفرمی برای خوندن و نوشتن. جایی که آدما بتونن هر مطلبی خواستن بنویسن و مطالب دیگران رو بخونن. چیزی شبیه توییتر، اما بدون محدودیت کاراکتر. معادل غیرایرانیش می‌شه Medium.com که سال‌ها بود به‌خوبی می‌شناختمش.

در روزهای بعدی دیزاین اولیه رو انجام دادم و با یکی از دوستان برنامه‌نویسم ایده رو مطرح کردم. اونم خوشش اومد. چند ماهی رو صرف توسعه‌ی وبسایت «روال» کردیم و در همین حین با افراد مختلفی صحبت می‌کردم تا وقتی سایت آماده شد، بیان و بنویسن. تیم کوچک و مستقلی بودیم با بودجه‌ای محدود که مستقیم از جیبم تامین می‌شد. تا جایی که می‌تونستم تبلیغش رو کردم و خیلی‌ها منتظر شروعش بودن.

دقیقاً ۲۷ فوریه ۲۰۱۷ روال منتشر شد. همون ابتدا استقبال خوبی شد. باگ‌های زیادی داشت که سریع رفع کردیم. رشد خوبی داشتیم و هر هفته قابلیت‌های جدیدی اضافه می‌کردیم.

اوایل بیشتر مطالب از آدم‌هایی بود که شخصاً دعوتشون کرده بودم. بعضاً سرشناس بودند و بعضاً آدم‌های «معمولی». بیشتر تلاشم بر این بود که نه فقط افراد سرشناس، بلکه هرکسی بتونه خودش رو ابراز کنه و داستان‌های زندگیش رو با دیگران به اشتراک بذاره. همین هم داشت می‌شد. مطالبی در روال داشت منتشر می‌شد که برای خودم به‌شدت تازگی داشت و آموزنده بود. چیزی که کمتر در یک رسانه‌ی فارسی‌زبان مشابهش رو دیده بودیم.

به آینده‌ی روال خوش‌بین بودم اما ریسک‌هاش رو هم به‌خوبی می‌شناختم. بزرگ‌ترین ریسک سانسور بود.

حدود ۳ ماه از راه‌اندازی روال گذشته بود که یک سایت فارسی دیگه‌ای با سرویسی مشابه (و دیزاینی به‌شدت مشابه و بعضاً کپی‌شده در بعضی قسمت‌ها) راه افتاد به اسم «ویرگول».

تیم فنی قوی‌تری پشت ویرگول بود و احتمالاً سرمایه اولیه‌ی بزرگ‌تری. ویرگول هم شروع به رشد کرد و در مقطعی حتی برخی شک داشتند که در روال بنویسن یا ویرگول. برخی هم در هر دو می‌نوشتن.

کم‌کم که روال داشت بزرگ‌تر می‌شد و آدم‌های بیشتری توش می‌نوشتن و می‌خوندن، من هم بیشتر داشتم متوجه باگ‌های سیستمی‌ای که تهدیش می‌کرد می‌شدم. باگ‌هایی که نه در کدنویسی‌های محصول، بلکه در تار و پود جامعه و قوانین حاکم برش وجود داشت.

سوالی که خیلی‌ها ازم می‌پرسیدند (و دغدغه‌ی اصلی خودم بود) این بود که با مطالب حساسیت‌برانگیز چه کار می‌خوایم بکنیم؟ به‌طور خاص مطالب سیاسی‌ای که به میل حکومت خوش نیاد. می‌خواستیم پاک کنیم؟ با حکومت همکاری کنیم؟ اجازه بدیم مطلب روی سایت بمونه و سایت فیلتر بشه و خودمون دستگیر؟ استراتژی چه بود؟

متاسفانه خوش‌بینی بیش‌ازحدی داشتم که کشور داره به سمت آزادی بیشتر می‌ره و توان تحمل آزادی بیان حکومت رو به افزایشه!

خوشبختانه قبل از این که دیر بشه، متوجه خطای محاسباتی عمیقم شدم. حتی اگر حکومت واقعاً به سمت آزادی بیان بیشتر در حرکت بود (که خب الان می‌دونیم که نبود)، باز هم سال‌ها زمان می‌برد تا به نقطه‌ای برسیم که آدم‌ها بتونن آزادانه در اینترنت بنویسند و حکومت سانسور و سرکوب نکنه و برای یک پلتفرم کوچک مثل روالِ من، فقط یک مطلب حساسیت‌برانگیز کافی بود که به دوراهیِ همکاری با حکومت یا درافتادن باهاش (و زمین خوردن) برسیم.

با وجود همه‌ی شک و تردیدها و امیدهایی که داشتم، تصمیمم رو گرفتم و روال رو متوقف کردم. قبل از این که لازم بشه مطلب کسی رو حذف کنیم یا اطلاعات شخصی کاربران رو به حکومت بفروشیم. قبل از این که مجبور بشیم اصلاً در این دوراهی یا چندراهی‌ها قرار بگیریم و خودمون رو گول بزنیم که «مجبور» بودیم کار رو متوقف کردم.

***

چند هفته‌ی پیش ایمیل‌های هک شده از کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه منتشر شد. در بین ایمیل‌ها یکی به‌شدت چشمم رو گرفت. ایمیل مربوط به سرویس «ویرگول» (رقیب و بدیل روال) بود که نشون می‌ده در مقابل درخواست کارگروه، اطلاعات یک شخص رو به‌طور تمام و کمال به حکومت واگذار کرده. از دیدن ایمیل هم عمیقاً تاسف خوردم براشون و هم در دل کمی شاد شدم که چه خوب شد که در مسیری نرفتم که به این نقطه‌ی رذالت اخلاقی برسم.

قبلاً در جایی نوشتم. مجدد هم بنویسم: «قبلاً می‌گفتیم، می‌گفتن داری اکوسیستم استارتاپی ایران رو می‌کوبی؛ شاید الان دیگه روشن شده باشه: هیچ اپلیکیشن ایرانی‌ای که یوزر میلیونی داره نمی‌تونه وابسته نباشه، نمی‌تونه با نهاد حاکم همکاری نکنه. استفاده از این اپ‌ها یعنی هم داری به حکومت لطف می‌کنی، هم خودت رو در ریسک گذاشتی.»

صاحبان کسب‌وکار برای گول زدن من و شما (و خودشون)، می‌گن «مجبور» بودیم با حکومت همکاری کنیم. درسته، برای حفظ کسب‌وکارشون مجبور بودن، ولی برای حفظ درست‌کاری و زیست اخلاقی‌شون نه.

فرزاد بیان.

@bayanz
185
یک‌سال و نیم پیش عکس دندون‌هام رو به ۱۳ دندون‌پزشک در ایران نشون دادم و نظرشون رو پرسیدم. یک ویدیویی هم درباره‌ش ساختم که تا حدی حساسیت‌برانگیز شد و حرص عده‌ای رو درآورد!

یکی‌شون کلاً ۵ ثانیه به عکس و ۱۰ ثانیه داخل دهان رو نگاه کرد و گفت ۵ تا از دندون‌هات خرابه و باید پر کنی. یکی دیگه که با دقت‌تر دندون‌ها رو بررسی کرد گفت که همه‌شون سالمه و هیچ‌کدوم پرکردنی نمی‌خواد. بقیه هم نظرات مختلفی داشتند. به حرف آخری گوش دادم و هیچ‌کدوم رو پر نکردم.

بعضی‌ها در پاسخ به ویدیو گفتند که دندون‌پزشک‌های مختلف رویکردهای مختلفی دارند. که صحیح به‌نظر میاد؛ منتها این که کسی ۱۰ ثانیه معاینه کنه و بگه باید ۵ تا رو پر کنی بعیده دیگه اسمش رویکرد باشه.

حالا در آلمان مجدد رفتم پیش دندون‌پزشک. عکس کامل دندون گرفتم و نشونشون دادم. دندون‌پزشکم گفت که از روی این عکس یکی از دندون‌ها پر کردنی می‌خواد. یکی دیگه‌ش ممکنه بخواد اما مطمئن نمی‌تونم بگم و وقتی مطمئن نباشم نمی‌تونم پر کنم چون شاید دیدیم هیچی نبوده. گفت که باید عکس نزدیک‌تر بگیریم که مطمئن بشیم.

عکس نزدیک‌تر گرفتیم از هر دو طرف. بررسی کرد و گفت یکی دیگه هست که یکم پوسیدگی داره و بهتره پر بشه. در مجموع ۲ تا رو پیشنهاد داد که پر کنم و گفت بقیه سالمه. بدون این که حتی بپرسم، عکس تک‌تک دندون‌ها رو بزرگ روی مانیتور نشونم داد و یکی‌یکی در مورد هر دندون برام توضیح داد که چرا می‌گه سالمن و چرا اون‌دوتا پوسیدگی دارن.

یکی رو پر کردم و برای دومی هم نوبت گرفتم. دو نوع ماده‌ی پر کردنی وجود داشت. یکی سفید‌رنگ با دوامی حدود ۳ تا ۵ ساله که با بیمه ۱۰۰ درصد رایگان می‌شه و یکی بسیار بادوام که بیمه تقریباً نصف هزینه‌ش رو می‌ده. دومی رو انتخاب کردم که شد ۵۲ یورو. باقی هزینه‌ها (چندین معاینه، عکس‌برداری و...) هم همگی رایگان.

فقط ۲ دندون رو پر کردم و بقیه با استناد به دو عکس دندونی که گرفتم سالمن؛ ولی یک سال و نیم پیش، اون آقا عجله داشت که ۵ تا دندون رو پر کنه!

فرزاد بیان

@bayanz
234
چطور آهسته و پیوسته آلمانی یاد بگیریم؟

اگر برای یادگیری زبان آلمانی عجله ندارید (یعنی وقت کافی دارید و قرار نیست مثلاً تا ۴ ماه دیگه حتماً به فلان سطح برسید)، روزی ۱ ویدیو از «آلمانی با اشکان» تماشا کنید. هر ویدیو حدودا ده دقیقه تا یک‌ربعه.

ویدیوهای اشکان علاوه بر آموزنده بودن، بسیار جذاب هم هستند و برخلاف روش‌های معمولِ آموزش زبان، از آلمانی با اشکان خسته نمی‌شید.

ویدیوهای اولیه‌ی کانالش بسیار قدیمی هست و مثال‌هایی که میاره از فلاپی دیسک و mp3 player ه :) البته که قدیمی بودن ویدیوها هیچ مانعی نیست، چون زبان همون زبانه!

خود اشکان گذشته از مهارتش در تدریس، به‌نظرم آدم خیلی فهمیده و جالبیه. مشخص هم نیست چه کسی هست. در همه‌ی ویدیوها فقط صداشه.

در کنار تدریس زبان، یکی از موضوعات مهمی که در ویدیوها بهش می‌پردازه، ترس از زبان و حرف زدن و ارتباط گرفتنه. نظراتش در این زمینه هم خیلی ارزشمنده.

ویدیوهاش رو در یوتوبش می‌تونید ببینید:
https://www.youtube.com/@Ashkan_Zaban

علاوه بر این ویدیوهای آموزش زبان آلمانی به فارسی، اشکان زبان فارسی رو هم به آلمانی یاد داده! برای آلمانی‌زبان‌هایی که بخوان فارسی یاد بگیرن. از همینجا می‌تونید تسلطش به مسئله‌ی زبان به‌طور کلی و زبان آلمانی به‌طور خاص رو هم متوجه بشید.

@bayanz
107
چندین سال پیش یک دوره‌ی ۱۰ روزه‌ی مدیتیشن ضبط کردم که به رایگان روی یوتوبم در دسترسه. برای دسترسی راحت‌تر، به‌خصوص برای این روزها که اینترنت در ایران با محدودیت‌های جدی روبروئه، تصمیم گرفتم فایل‌ها رو در کانال تلگرام «داستان با بیان» هم بذارم. برای کسانی که بخوان راحت‌تر بهش دسترسی داشته باشن. اینجا می‌تونید پیداشون کنید: @dastan_bayan
79
انقلاب و مهاجرت

تا حرف از مهاجرت می‌شه، فوری می‌گن «چرا رفتن؟ بمان و پس بگیر». این تقابل از نظر عملی بامعناست، اما از منظر انگیزه‌ی درونی، تقابل اشتباهیه.

مهاجرت یک اقدام شخصی با هدف بهبود کیفیت زندگی شخصی خوده. انقلاب یک اقدام جمعی با هدف بهبود کیفیت زندگی همگانه (شامل خود). شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی.

در سطح عملی، مهاجرت مانعِ انقلاب کردن، یعنی ماندن و پس گرفتنه؛ چرا که فرد پس از مهاجرت در ایران حضور فیزیکی نداره؛ اما اگر به انگیزه‌ی درونی فرد نگاه کنیم، این دو موضوع ممکنه کاملاً دو اقلیم مجزا باشند. مثل اینه که بگیم «چرا کتابخونه؟ برو باشگاه». از نظر عملی و فیزیکی کسی که می‌ره کتابخونه نمی‌تونه همزمان در باشگاه هم باشه، درسته، اما در سطح انگیزه، این‌دوتا بی‌ربطن.

شاید برخی از افراد برای رسیدن به زندگی بهتری که پس از انقلاب نصیبشون می‌شه دست به اعتراضات می‌زنند؛ اما فرض من اینه (که می‌تونه درست یا غلط باشه) که اولویت بیشتر معترضان، نه ساختنِ زندگی بهتری برای شخص خودشون، بلکه ساختن زندگی بهتری برای همگانه (خودشون، هم‌وطنانشون و نسل‌های آینده).

کسی که با درنظر گرفتن احتمال دستگیری، احتمال تیر خوردن و کشته شدن به خیابون میاد، داره جانش رو برای دستیابی به یک آرمان جمعی، که آزادی برای همگان باشه به‌خطر می‌ندازه.

کسی که مهاجرت می‌کنه هم ممکنه همین اهداف آزادی‌خواهانه رو داشته باشه و این اهداف رو در عمل تا یک زمان مشخصی هم دنبال کنه، و از یک نقطه‌ی زمانی به بعد، انتخابی بکنه (مهاجرت) که با اهداف آزادی‌خواهانه‌ش در تضاد نیست، اما امکانِ مبارزه‌ی خیابونی رو ازش می‌گیره.

به همین جهت به‌نظر میاد که مهاجرت از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.

فرزاد بیان

*برای جلوگیری از پیچیدگی، فرض رو بر این گذاشتم که کسی می‌تونه انقلاب کنه که در ایران حضور فیزیکی داره.

@bayanz
106
95
این چه کاری بود که کردم؟

دفعه‌ی بعدی که خواستید تصمیم مهمی بگیرید، دلیلش رو هم جایی برای خودتون یادداشت کنید. برای چی همچنین تصمیمی گرفتید؟ چند ماه یا چند سال بعد که خواستید نتیجه‌ی تصمیم رو ارزیابی کنید، به اون یادداشت مراجعه کنید.

مثلاً — تصمیم: مهاجرت به آلمان
دلایل: الف، ب و ج

در گذر زمان، ما دلایل پشتِ تصمیماتمون رو فراموش یا حتی تحریف می‌کنیم. این تکنیک ساده جلوی خودفریبی رو می‌گیره.

این روش رو از Ray Dalio، موسس بزرگ‌ترین هج‌فاند دنیا یاد گرفتم. در جایی می‌گفت که در زندگی هر تصمیم مهمی گرفتم، دلیلش رو هم جایی در دفترم یادداشت کردم. بعداً به این دفتر مراجعه و تصمیماتم رو ارزیابی می‌کردم تا از تصمیمات اشتباهم درس بگیرم.

فرزاد بیان

@bayanz
149
انقلاب و مهاجرت - قسمت دوم

قبلاً درباره‌ی نسبت انقلاب و مهاجرت نوشتم.

گفتم شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی. و گفتم مهاجرت، از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.


ظاهراً بعضی افراد، فقط به ساحت انگیزه توجه می‌کنند و به این تقابل عملی بی‌توجه‌اند. ما ممکنه آزادی‌خواهانه‌ترین انگیزه‌ها رو هم داشته باشیم، اما تا وقتی خارج از این گود، خارج از مرزهای این حکومت ظالم هستی و تحت قوانین کشوری دموکراتیک زندگی می‌کنیم، نمی‌تونیم از موضعی صحبت کنیم که انگار هیچ فرقی بین ما و ایرانیِ داخل ایران نیست.

شاید کسی بگه می‌تونیم، خوب هم می‌تونیم. بله، به لحاظ عملی می‌تونیم. حقش رو داریم، و کسی هم جلومون رو نگرفته؛ اما گمراه‌کننده‌ست، منصفانه نیست و باید آماده‌ی سرزنش شدن باشیم.

ایرانی خارج از ایران هم می‌تونه برای اعتراضات مفید باشه، شکی نیست. اما ایرانیِ خارج، در جایگاهی نیست که ایرانیِ داخل رو بابت کم‌کاریش سرزنش کنه. می‌تونه حمایت کنه، می‌تونه به هر شکلی که از دستش برمیاد اعتراض کنه، به نماینده‌ی کنگره‌ش نامه بنویسه، و به‌نظر من حتی ایرادی نیست اگر کسی رو به اعتراض تشویق کرد (بعضی با این ایده مخالفند)؛ اما این که بیاد از کم‌کاری داخلی‌ها شاکی باشه و غر بزنه و سرزنششون کنه و بهشون احساس عذاب وجدان بده، این دیگه زیاده‌خواهیه.

درواقع اگه بخوایم خیلی روراست باشیم، ایرانی خارج از ایران هم می‌تونه پاشه بیاد ایران و در اعتراضات شرکت کنه. این که نمیاد غالباً انتخابشه. نمی‌گم درست یا غلط. می‌گم انتخابه (حتی اونی که فکر می‌کنه اگه بیاد بلافاصله دستگیر می‌شه، همون نیومدن هم انتخابه). کسی بابت شدت اعتراضات می‌تونه غرِ منصفانه بزنه که خودش کف خیابون باشه. البته همه آزادن، ما هم آزادیم در نقدشون.

فرزاد بیان

@bayanz
58
آیا آلمانی‌ها، آلمانی حرف زدن ما رو مسخره می‌کنند؟

این سوال جالبیه که تابه‌حال چندین‌نفر ازم پرسیدن. من می‌تونم از تجربه‌ی خودم بگم: تنها افرادی که تابه‌حال دیدم آلمانی حرف زدن یک غیر آلمانی‌زبان رو به تمسخر بگیرن و حتی بدتر، به‌عنوان ابزاری بر علیه‌اش استفاده کنند، خودشون مهاجر و غیر آلمانی‌زبان بودند.

جالب این که دوستانی از آمریکا و کانادا هم دقیقاً تجربه‌ی مشابهی رو گزارش کردند.

حالا این که به چه عللی یک همچین رفتار خصمانه‌ای از طرف یک شخص (مهاجر یا غیرمهاجر) بر علیه یک مهاجری که در زبان native نیست صورت می‌گیره، موضوع جداگانه و مهمیه برای خودش.

این که چنین تجربیاتی چقدر برای هرکسی پیش بیاد، به‌نظر بیشتر بستگی به روابط قدرتی داره که شخص در روزمره درگیرشه. تجربه‌ی یک پناهنده در کمپ، با تجربه‌ی یک دانشجو در دانشگاه، با تجربه‌ی یک کارمند در شرکت متفاوته. به همین سبب هم تجربه‌ی من یا دیگری در چنین مسئله‌ای قابل تعمیم نیست اما این تجارب در کنار هم می‌تونه بینشی به‌دست بده.

پی‌نوشت: منظورم از تمسخر، اینه که مستقیم توی روی شما مسخره‌تون کنن. این که توی دلشون، یا پشت سرتون مسخره کنن منظور من نیست. همینطور این که به‌خاطر زبان ارتباط متفاوتی با شما‌ داشته باشن (که خصمانه نباشه اما مورد پسند شما هم نباشه) اینم باز موضوع متفاوتیه که اینجا در موردش صحبت نکردم.

پی‌نوشت ۲: کلاً این تجربه‌ی تمسخر زبانی برای خودم یا این که از نزدیک در مورد کسی دیده باشم، ندرتاً (شاید ۲-۳ مورد) بیشتر پیش نیومده؛ اما همونطور که اشاره کردم بسته به سبک زندگی و روابط و... برای دیگران ممکنه کمتر یا بیشتر از این پیش بیاد.

فرزاد بیان
@bayanz
80
«آلمانی با اشکان» یک ویدیو داره در یوتوب که دقیقاً برای ۱۰ سال پیشه و اونجا می‌گه «من الان اینترنت ندارم این لغت رو چک کنم، شاید شما ۱۰ سال دیگه که این ویدیو رو تماشا می‌کنید بهم بخندید که اینترنت می‌تونه در دسترس نباشه».

‏بله آقا اشکان. می‌خندیم. بدجوری هم می‌خندیم.

@bayanz
182
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در لندنِ ابری فرود اومدم ☁️

فرودگاه فرانکفورت به‌شدت شلوغ بود. پروازها تاخیر خوردند. برای کسانی که تاخیر زیادی خوردن و به پرواز بعدی‌شون نرسیدن، پرواز جایگزین درنظر گرفتن.
83
چطور در خارج از ایران زنده بمونیم؟

خبر خودکشی محمد مرادی احتمالاً به گوش شما رسیده باشه. خودکشی‌های بسیار دیگه‌ای هم اتفاق میفته که تبدیل به خبر نمی‌شه و به گوش ما نمی‌رسه.

اخیراً دوستی پرسید که چطور در خارج از کشور زنده بمونیم و به مرز خودکشی نرسیم. چند ایده‌ای که به ذهنم میاد رو مطرح می‌کنم. این ایده‌ها به‌هیچ وجه جامع نیست و به‌کار همه نمیاد. همچنین همه‌ی این ایده‌ها راهکار نیست؛ بلکه بیشترشون صرفاً برای ایجاد کمی حس درک‌شدنه.

قبل از این که ببینیم چه می‌شه کرد، باید ببینیم ایرانیان خارج در چه شرایطی هستند. ایرانیان خارج یکی‌دو نفر نیستند، چند میلیون آدم هستند با شرایط متفاوت از هم. جهت سادگی، من تمرکزم رو روی گروهی می‌ذارم که ۱- تحت تاثیر شرایط ایران در هفته‌های اخیر احساس درماندگی و ناامیدی شدیدی رو تجربه کردند و ۲- کمی یا بیشتر احساس تنهایی می‌کنند.

این احساس درماندگی، ناامیدی و همچنین تنهایی ممکنه قبلاً هم تجربه شده باشه، اما فرض بر اینه که در شرایط فعلی تشدید شده و به حد بسیار اذیت‌کننده، غیرقابل تحمل یا مختل‌کننده‌ای رسیده.

چه می‌شه کرد؟

۱- ایده‌ی اول، صحبت با یک درمانگره. مشکل ولی اینجاست که خیلی‌ها به درمانگر دسترسی ندارند. به‌خصوص اگر نیازمند درمانگر فارسی‌زبان باشند. خدمات سلامت روان می‌تونه گرون و دسترسی بهش دشوار باشه. با این حال، در بسیاری از کشورها هات‌لاین‌هایی وجود داره که دستِ کم در شرایط اضطراری شما رو به رایگان به یک متخصص سلامت روان وصل می‌کنه. برای مثال در آلمان کافیه وارد telefonseelsorge.de بشید تا آنلاین یا تلفنی کمک بگیرید. خیلی از دانشگاه‌ها (برای دانشجوها) و شرکت‌ها (برای کارمندان) هم خدماتی در راستای سلامت روان دارند. ممکنه دسترسی بهش سرراست نباشه و پرس‌وجو لازم داشته باشه (و گاهی همین شخص رو منصرف می‌کنه) ولی به احتمال زیاد ارزشش رو داره.

۲- اهمیت کامیونیتی، دوست و آشنا داشتن و تنها نبودن، احتمالاً برای همه روشنه. چیزی که معمولاً روشن نیست اینه که بیش از حد روی توانایی‌های خودمون حساب می‌کنیم و اهمیت شرایط و محیط رو دستِ کم می‌گیریم. شرایط و محیط تا حدی قابل کنترل و تا حد زیادی از کنترل ما خارجه. این بحثی مفصله، اما به‌طور مختصر یک مثال بزنم: برای یک شخص نوعی که به‌تازگی با ویزای جاب آفر وارد یک کشور شمال اسکاندیناوی شده، خونه‌ای برای خودش اجاره کرده و از ۸ صبح تا ۵ عصر سر کار می‌ره، تنها نبودن دستاورد آسانی نیست.

چه می‌شه کرد؟ خیلی وقت‌ها با تغییر ویژگی‌های درونی خودمون تغییر خاصی نمی‌تونیم به‌وجود بیاریم، درحالی که با تغییر محیط تغییراتی زیادی ممکنه اتفاق بیفته (و به‌طبع اون خودمون هم تغییر می‌کنیم). تغییر محیط می‌تونه کوچک در حد شرکت کردن در یک رویداد شبکه‌سازی (networking event) باشه، یا انتخاب خوابگاه به‌جای خونه‌ی تنهایی؛ یا می‌تونه بزرگ‌تر در حد تغییر شهر یا کشور باشه. با این حال همه‌ی این انتخاب‌ها، نیازمند حد قابل توجهی از انرژی و انگیزه‌ست که ممکنه شخص اصلاً نداشته باشه.

۳- ارتباط با دوستان داخل ایران، برای ایرانیِ خارج از ایران ممکنه نه‌تنها از احساس تنهایی کم نکنه، بلکه بدتر، احساس تنهایی رو تشدید کنه. یک دلیلش تصورات نادرست از وضعیت ایرانیان خارج از ایرانه. این انتظار که «تو خارجی پس دلیلی برای ناخشنودی نداری. تو خارجی پس باید خوشحال باشی» یا «تویی که خارجی دیگه چته». این تصورات نادرست، فشار مضاعفی روی مهاجر ایجاد می‌کنه (حتی برخی به همین هم خرده می‌گیرند که این فشارها در مقابل فشاری که ایرانیان داخل تحمل می‌کنند ناچیزه. اشتباه اینجاست که رفاه رو با رضایت اشتباه می‌گیریم. همچنین فکر می‌کنیم فشار و سختی، یک مقیاس کمی داره و می‌شه خطی مقایسه‌ش کرد — خودکشی «خارج‌نشنیان» رو به‌خودتون یادآوری کنید. این انسان‌ها اگر زندگی رضایت‌بخشی داشتند خودکشی نمی‌کردند.)

۴- یک راهکارِ کمک‌کننده برای تعدیل فشارهای درونی، کنار گذاشتن سپرها و آسیب‌پذیر (vulnerable) شدن در ارتباط با دیگرانه. اما فقط گفتنش ساده‌ست. انجام دادنش نیازمند تلاش زیاد و در برخی موارد دوره‌های روان‌درمانیه. با این حال، زمانی که بتونیم در مقابل دوستان و اطرافیانِ ایران و خارج از ایران، از آسیب‌پذیری‌هامون حرف بزنیم و قضاوت‌ها اهمیتی برامون نداشته باشه، وارد لایه‌ای نزدیک‌تر از ارتباط عاطفی با دیگران می‌شیم که می‌تونه از احساس تنهایی بکاهه (برخلاف رویای مورد قضاوت قرار نگرفتنی که برخی سفت‌وسخت به دنبالش هستند، آدم‌ها در همه‌جای دنیا همیشه شما رو قضاوت می‌کنند.)

و از طرف دیگه، تا زمانی که با سپرهای تدافعی با دیگران در ارتباطیم، هرچقدر هم که به‌لحاظ کمّی با دیگران وقت بگذرونیم، از احساس نیازمون به برقراری ارتباط با دیگری نه‌تنها کاسته نمی‌شه، که برعکس احساس تنهایی بیشتری می‌کنیم.

👇 ادامه
62
۵- پذیرش شرایط و اقدام برای انجام کاری که فکر می‌کنیم درسته هم مهمه اما دشواره. سخته بپذیریم در راستای شرایط داخل ایران کار زیادی از دست ما ساخته نیست. از این سخت‌تر اینه که بپذیریم کارهایی از دست ما ساخته‌ست اما انتخاب کردیم که انجام ندیم. قبلاً‌ هم مفصل نوشتم که ایرانیِ خارج از ایران انتخاب کرده که خارج بمونه. او می‌تونه برگرده ایران و دستگیر بشه یا توی خیابون بجنگه. خیلی وقت‌ها شخص برای گریز از اضطراب ناشی از حق انتخاب، ترجیح می‌ده خودش رو «مجبور» بدونه و وقتی شخص عمیقاً این جبر رو باور می‌کنه، احساس درماندگی بهش دست می‌ده.

ایرانیِ خارج از ایران، اگر انتخاب کرد که خارج از ایران بمونه، همچنان می‌تونه در تظاهرات خارج شرکت کنه، می‌تونه خودش برای برگزاری تظاهرات اقدام کنه، می‌تونه با نمایندگان پارلمان کشورش تماس بگیره، می‌تونه به غیرایرانی‌ها اطلاع‌رسانی کنه. کارهای بی‌شماری هست که از دست یک ایرانی خارج از ایران ساخته‌ست که اگر انتخاب کنه و توانش رو داشته باشه می‌تونه انجام بده. کلمه‌ی کلیدی انتخابه. حتی وقتی که هیچ‌کاری نمی‌کنیم، انتخاب کردیم که هیچ کاری نکنیم. مشکل اینجاست که بخوایم هیچ کاری نکنیم، زندگی نرمال داشته باشیم و هیچ احساس ناخوشایندی هم تجربه نکنیم. اینجاست که احساس عذاب وجدان، درماندگی و به‌درد نخور بودن می‌کنیم. مثل این که ببینی کسی در آتش داره می‌سوزه و بخوای بشینی و کتابت رو بخونی، و احساس ناخوشایندی هم تجربه نکنی... این ناممکن به‌نظر می‌رسه (اون کسی که براش ممکنه هم که مخاطب این نوشته نیست). ولی اگر کسی داشت می‌سوخت، ولی کاری از دستت ساخته نبود چی؟ این شرایطیه که برخی خارج از ایران (و داخل هم) تجربه می‌کنند. نکته‌ی بعدی.

۶- ناچاریم بپذیریم که توانایی ما محدوده. اگر انتخاب کردیم که خارج از ایران بمونیم، اما برای شرایط داخل ایران مفید باشیم، باید بدونیم که توانایی ما برای پیشبرد اهداف این انقلاب محدوده. محدود بهتر از هیچیه. توانایی‌های محدود زیادی که با هم جمع بشن، می‌تونن تغییرات قابل توجهی ایجاد کنند. باید یادآوری کنیم به خودمون که انقلاب یک مسیره. یک وزنه نیست که بلند کنیم و تمام. یک راهه. و در این راه استمرار مهمه. ضرب‌المثلی قدیمی از شرق آسیا می‌گه که «اگه می‌خوای تند بری، تنها برو. اگه می‌خوای تا دوردست بری، با دیگران برو».

ما نیاز داریم انتخاب کنیم، محدودیت‌هامون رو بپذیریم و در حیطه‌ی محدودیت‌هامون عمل کنیم؛ و برای دوام آوردن در این مسیر با دیگران در ارتباط باشیم. هیچ انتخابی درست‌ترین نیست. بعضی انتخاب‌ها در لحظه درست‌تر به‌نظر میان. شاید بعداً فکر کنیم که اشتباه کردیم. مهم این که انتخاب کنیم و مسئولیتش رو بپذیریم.

۷- همه‌ی این‌ها رو کردیم. آیا رنج ما تموم می‌شه؟ آیا خوشحال و سرحال می‌شیم؟ شاید کمی، شاید هم نه. اما به احتمال زیاد رضایت بیشتری رو تجربه می‌کنیم. ما ممکنه زمان‌های زیادی رو غمگین و آزرده، اما به‌طور کلی راضی باشیم. همچنین ممکنه زمان‌های زیادی رو خوشحال و خندان، اما به‌طور کلی ناراضی باشیم. در نهایت رضایت از زندگی، میانگین خوشحالی و ناراحتی‌ها نیست. رضایت، در لایه‌ای عمیق‌تر از معنای چیزی که زندگی کردیم به‌دست میاد.

فرزاد بیان

پی‌نوشت: نیما اورازانی، روان‌شناس اجتماعی، در اینستاگرامش مطلب قابل توجهی درباره اقدام محمد مرادی نوشته که به‌نظرم ارزش مطالعه داره و به‌نظرم به زوایایی از مسئله که من اینجا اشاره نکردم اشاره می‌کنه. یکی از نکاتش اینه: «روان‌شناسی‌سازی و پاتولوژیک کردن انحصاری پدیده خودکشی (که واژه مناسبی برای نامیدن کاری که محمد مرادی کرده است نیست) حاکی از این است که مرگ طبیعی آن مرگی است که عوامل خارجی سبب آن شده باشند و نه خود فرد. تو گویی این امکان وجود ندارد که فردی در سلامت روان به این بیندیشد که آیا این زندگی ارزش زیستن را دارد و پاسخش به این پرسش «نه» باشد.»

کاملش رو اینجا می‌تونید بخونید: https://www.instagram.com/p/CmxwPcmPGyt/?igshid=YmMyMTA2M2Y%3D

@bayanz
83
چند نکته و توصیه درباره یادگیری زبان

۱- می‌گن مثل بچه‌ها زبان رو یاد بگیرید؛ خودتون رو در زبان غرق کنید و باهاش بازی کنید. مبنای این توصیه اشتباهه. چون مغز نوزاد با مغز انسان بالغ متفاوته. در مغز نوزاد انسان مسیرهایی عصبی برای زبان‌آموزی وجود داره که در خردسالی بسته می‌شه. اگر زبانی رو در کودکی یاد نگرفتید (مسیر راحت)، بعد از اون هیچ راهی وجود نداره که مثل یک نوزاد زبان‌آموزی کنید. شما همچنان می‌تونید به‌عنوان یک انسان بالغ زبانی رو خیلی خوب یاد بگیرید، اما مسیر یادگیری شما با مسیر یک نوزاد متفاوته.

۲- یادگیری زبان مسابقه نیست، پس خودتون رو با دیگران مقایسه نکنید. نه با native ها و نه با سایر زبان‌آموزان. افراد مختلف به روش‌های متفاوت و با سرعت‌های متفاوتی زبان رو یاد می‌گیرن و هرکسی هم برای خودش یاد می‌گیره. بررسی مسیر دیگران فقط وقتی خوبه که به قصد یادگیری و استفاده از تجربیات اون‌ها باشه، نه توسری زدن به خود یا دیگران.

۳- انتظارات غیرواقع‌بینانه شما رو ناامید می‌کنه. اگر انتظار دارید بعد از ۶ ماه یا ۱ سال مثل یک کسی که زبان موردنظر، زبان مادریشه حرف بزنید و خودتون رو ابراز کنید، احتمال زیاد خیلی ناامید می‌شید. هم‌دانشگاهی بومی شما، نه‌تنها زبان رو به‌صورت مادری یاد گرفته، بلکه مثلاً ۲۵ ساله داره از اون زبان استفاده می‌کنه. فرد بومی، طبق پژوهش‌های موجود دامنه لغاتی بین ۱۰ تا ۳۰ هزار کلمه داره (گرچه در حرف زدن روزمره غالباً از بخش کوچکی از این دامنه‌لغت استفاده می‌کنه). خب طبیعیه زبان‌آموزی که با جعبه لایتنر، ۵۰۴ لغت ضروری رو حفظ کرده و انتظار داره الان مثل «خودشون» حرف بزنه، خودش رو مستعد ناامیدی می‌کنه (و البته که دامنه‌لغت، فقط یک وجه از چندین وجوه تمایزه).

۴- این نکته بدیهیه که زبان‌آموزی به استمرار نیاز داره. همونطور که نمی‌تونید یک روز برید باشگاه و یک وزنه‌ی ۱۰۰ کیلویی بزنید و کلی عضله بیارید، نمی‌تونید در یک روز ۱۰۰ تا لغت یا چند ساختار گرامری رو یاد بگیرید و بقیه‌ی هفته رو استراحت کنید. در عوض اگه روزی فقط ۲۰ دقیقه برای یک سال وزنه بزنید — یا روزی ۲۰ دقیقه اما مستمر زبان بخونید — در بلندمدت نتیجه‌ی قابل توجهی می‌گیرید.

۵- تجربیات ما از یادگیری یک زبان الزاماً به زبان‌های دیگه قابل تعمیم نیست. شاید در نوجوانی صرفاً با تماشای فیلم‌ها و گوش دادن به آهنگ‌های انگلیسی زبان، مقدار زیادی زبان انگلیسی یاد گرفته باشید. یا پس از مدتی زندگی در یک کشور انگلیسی زبان (بدون هیچ کتاب یا معلم یا منبع آموزشی) تونسته باشید تا حد قابل توجهی در انگلیسی پیشرفت کنید؛ اما شاید نتونید تجربه‌ی مشابهی رو برای خودتون در زبان آلمانی یا فرانسوی رقم بزنید. اینجاست که شنیدن تجربه‌ی دیگران (اون‌هم نه فقط یک نفر، بلکه تعداد زیادی زبان‌آموز که روش‌های مختلفی رو امتحان کردند) می‌تونه برامون مفید باشه.

۶- در استفاده از زبانی که در بزرگسالی یادش گرفتید، آماده‌ی تجربه‌ی احساسات ناخوشایند باشید. شاید احساس خجالت کنید، شاید از این که نمی‌تونید خودتون رو به‌خوبی ابراز کنید کلافه و عصبانی بشید. شاید از نفهمیدن و فهمیده نشدن احساس تنهایی کنید و... همه‌ی این احساسات محتمله و توسط مهاجران زیادی تجربه شده. دونستنِ این که مواجهه با زبان بیگانه می‌تونه با برانگیخته شدن چنین احساساتی همراه باشه، به شما آمادگی می‌ده. این آمادگی قرار نیست احساسات ناخوشایند رو بشوره ببره، اما کمک می‌کنه بهتر خودتون رو درک کنید و بتونید به خودتون یادآوری کنید که این‌ها همه‌ش جزوی از مسیره.

فرزاد بیان

@bayanz
196
آدم‌های واقعی در مرزهای خیالی

در جهان مدرن، توافقی شکل گرفته که مسائلی مثل جنسیت و دین انتخاب کردنیه. آدما می‌تونن نوعش رو انتخاب کنن یا اصلاً نداشته باشن و حقوق افراد رو نباید به خاطر جنسیت یا دینشون محدود کرد. ولی ملیت (که غالباً به واسطه به دنیا اومدن در مرزهای جغرافیایی فرضی تعیین می‌شه) انتخابی نیست و به خاطرش به‌صورت کاملاً قانونی حقوق شما رو محدود می‌کنند.

اگر در بخشی از کره‌ی زمین که اسمش ایرانه به دنیا اومده باشید، برای ورود قانونی به بیشتر بخش‌های دیگر کره‌ی زمین باید اجازه بگیرید و خودتون رو ثابت کنید؛ حتی اگر در شرایطی باشید که حکومت شما رو بی‌دلیل دستگیر و شکنجه می‌کنه و در خیابان شما رو با تیر می‌زنند. اما اگر در مرزهایی توافقی که اسمش رو آلمان گذاشتند به دنیا اومده باشید، می‌تونید قانونی تقریباً به هرجایی سفر کنید، گرچه در کشور خودتون هم از حقوق خوبی برخوردار باشید.

این که کره‌ی زمین رو با یکسری مرز تقسیم‌بندی کردیم و یکسری آدم از بدو تولد اجازه‌ی ورود به یکسری بخش دیگه رو ندارند به‌نظر کاملاً پذیرفته شده‌ست. آدم‌ها پیرامون مسائل مرتبط با جنسیت، دین، اوضاع اقتصادی، جنگ یا انتخاب یک سیاست‌مدار دست به راه‌پیمایی و تظاهرات می‌زنند، اما کمتر می‌بینیم گروهی مرزهای جغرافیایی رو زیر سوال ببره. در مواردی هم که چنین اعتراضاتی صورت می‌گیره، غالباً هدف استقلال‌طلبی اعضای یک ناحیه، کشورگشایی یا پیوستن یک گروه به مرزهای یک کشور دیگه‌ست؛ یعنی صرفاً بازی کردن با زوایای مرزهای موجود و نه زیر سوال بردن ماهیت مرز به‌طور کلی – که نتیجه‌ی همین هم گاهاً دهه‌ها یا صده‌ها جنگ بوده.

مرزهای فعلی، حاصل هزاران سال جنگ بین انسان‌ها با میلیون‌ها نفر تلفاته. بشر برای برقراری نظم موجود هزینه و زمان زیادی خرج کرده، و به همین علت هم به‌سختی برای حفظ این نظم تلاش می‌کنه. مرزها دائماً امنیتی‌تر و ورود و خروج انسان‌ها با دقت بیشتری رصد می‌شه. بیشتر مردم به‌سختی می‌تونن آلترناتیوی برای نظم موجود تصور کنند. سیاست‌مداران کشورها با اکراه و اصطکاک فراوان، قوانین مهاجرتی رو تغییر می‌دن، که از این کار هم غالباً هدفی جز ارتقای رشد اقتصادی کشورشون ندارند.

مسائل ناقض حقوق بشر، مثل وضعیت فعلی ایران، افغانستان و در مقابل بی‌تفاوتی جامعه جهانی، به‌روشنی محدودیت‌های نظم فعلی رو آشکار می‌کنه. هر کشوری سخت مشغول حفظ منافع داخلی خودشه (و در نظم فعلی، اگر کشوری غیر از این عمل کنه احتمالاً این کار رو به ضرر مردم خودش کرده)؛ و در نتیجه حقوقِ در خطر مردم کشوری دیگه، مثل ایران، بی‌اهمیت می‌شه. اقدام کشورها نهایتاً می‌شه بیانیه و تحریم و پذیرفتن تعداد محدودی پناهنده.

تصور جهانی بدون مرز و ملیت برای ما سخته، چون بدیل بهتری برای وضعیت فعلی جهان سراغ نداریم و اگر هم وجود داشته باشه، احتمالاً هزینه‌ی تغییر بیش از حد توان جمعی بشره؛ اگرچه این توازن فایده-هزینه می‌تونه در آینده عوض بشه. تا اون زمان اما، کار برخی از ما باید سوق دادن توجه‌ها به حقوق بشر (فارغ از مرزها و ملیت‌ها) باشه.

فرزاد بیان

@bayanz
133
در انگلستان که بودم، به‌واسطه‌ی یک دورهمی، با شخصی آشنا شدم که تجربیاتی از سرمایه‌گذاری در املاک اسپانیا داشت. با هم گپ زدیم و آشنایی اولیه‌ی خوبی بود. فرداش دعوتش کردم به یک رستوران ایرانی و از قبل خیلی واضح هم عنوان کردم که قصد دارم چند سوالی درباره کارش ازش بپرسم. از دعوتم استقبال کرد و از غذای ایرانی، که اولین‌بار بود می‌چشید هم حسابی خوشش اومد. من هم یکی‌دو سوالی رو که داشتم ازش پرسیدم.

اگر ۱۰ سال پیشِ خودم بودم، همچین کاری نمی‌کردم. می‌گفتم می‌رم از یوتوب یاد می‌گیرم. می‌رم کتاب می‌خونم. خودِ ۱۰ سال پیش من، اهمیت تجربه و تخصص آدم‌ها رو دست کم می‌گرفت و از همه بدتر، می‌خواست شخصاً خودش همه‌چیز رو یاد بگیره و انجام بده.

مهم‌ترین وجه تمایز گوگل، یوتوب و کتاب و... از تجربه‌ی اشخاص، نظرات شخصی‌سازی شده‌ی اون‌هاست. اگر از گوگل بپرسید «چطور فلان کار رو بکنم؟»، گوگل کاری نداره کی هستید و شرایط شما چیه. نهایتاً بر اساس لوکیشن، سابقه‌ی جست‌وجوی شما و یکسری اطلاعات دیگه‌ که ازتون ذخیره کرده یک مطلبی رو بالاتر بهتون نشون می‌ده. حتی «باهوش‌ترین» ابزارهای هوش مصنوعی هم که این روزها داغ هستند، به سوالات ما پاسخ شخصی‌سازی شده نمی‌دن (اگرچه ادعاشون جز اینه — و قطعاً در آینده‌ی نزدیک خیلی همه‌مون رو شگفت‌زده می‌کنن).

از این گذشته، ما درباره‌ی چیزهایی جست‌وجو می‌کنیم که می‌دونیم نمی‌دونیم. اما آنچه نمی‌دونیم که نمی‌دونیم، گاهی دقیقاً همون چیزیه که نیاز داریم بدونیم. گاهی کسی درباره تحصیل، زندگی، کار یا سرمایه‌گذاری در کشور «الف» از من می‌پرسه ولی من «ب» رو بهش پیشنهاد می‌دم. چرا؟ چون وجه تمایز فرد از موتور جست‌وجو همینه. فردی می‌تونه زوایایی رو ببینه که پرسشگر نمی‌بینه.

اگر ۱۰ سال برگردم عقب دو کار می‌کنم:

۱- بیشتر می‌پذیرم که چیزهایی هست که نمی‌دونم و ممکنه با صرف وقت و انرژی بتونم که یاد بگیرم ولی شاید هزینه-فرصت یادگیریش نصرفه برام؛ و همچنین می‌پذیرم چیزهایی هم هست که لازم دارم بدونم و اصلاً نمی‌دونم که نمی‌دونم.

۲- وقت و انرژی محدودم رو صرف پتانسیل‌های خودم می‌کنم و برای کاری که تخصصم نیست و قرار هم نیست تخصصم بشه، می‌رم دنبال مشاور، منتور، متخصص و آدمی که تجربه‌شو داره.

فرزاد بیان

@bayanz
209
اینم از آدم‌برفی ما 👻
144
درس‌هایی از وین، پایتخت اتریش

این یادداشت رو کاربر برلینر در توییتر نوشته که عیناً نقل می‌کنم:

فایننشال تایمز مقاله جالبی در مورد اینکه چرا اجاره مسکن توی وین پایتخت اتریش کماکان خیلی ارزونه و چطور این موضوع نقش مهمی تو انتخاب مداومش به عنوان بهترین شهر جهان برای زندگی داره نوشته.

فایننشیال تایمز میگه متوسط اجاره آپارتمان ۶۰ متری تو وین ۷۶۷ یوروست که اصلا با ۲۳۴۳ پوند در ماه توی لندن و ۵۲۰۰ دلار در ماه منهتن نیویورک قابل مقایسه نیست. همچنین قیمت بلیط سالانه حمل و نقل عمومی ۳۶۵ یورو در ساله که با لندن که همین ۱۸۰۰ پوند درسال قیمتشه غیرقابل مقایسه است!

۱۰۰ سال پیش شورای شهر وین، که توسط حزب سوسیال دموکرات اداره می شد، تصمیم مبتکرانه ای برای ساخت ۲۵۰۰۰ واحد مسکن عمومی یارانه ای برای فقرا اتخاذ کرد که از طریق مالیات های جدید بر زمین، اجاره و کالاهای لوکس مانند شامپاین، فاحشه خانه‌ها، غذاخوری‌های خوب، اسب‌سواری و اتومبیل‌ها بود.

کیفیت این مسکن های اجتماعی انقدر بالا بود که یکی از موزه های وین هر هفته تورهای بازدید از این ساختمان ها برگزار می کنه. در واقع حزب معتقد بود زیبایی نباید در انحصار ثروتمندا باشه و به همین خاطر، بهترین معماران کشور رو به خدمت گرفتن و زیباترین آثار هنری رو در محلات نصب کردن.

اونقدر این سطح کیفیت با اون قیمت نازل خیره کننده بود که از این ساختمان ها با عنوان کاخ ورسای کارگران یاد میشه. مثلا یکیشون با اسم Hundertwasserhaus رسما یکی از جاذبه های توریستی وینه. مردم وین به این خانه های در اختیار جامعه واقعا افتخار می کنن.

همین در دسترس بودن باعث راحتی فکر جامعه شده و مردم نیاز نیست بخش بزرگ درآمدشونو خرج اجاره خونه کنن و جامعه شادتر میشه.۵۰% مساحت تمام احداثهای جدید فضای سبزه و تعدادی از این ساختمان های اجتماعی مجهز به استخر روی پشت بام هاشون هستن.

منبع (فایننشال تایمز)
منبع (توییتر)

@bayanz
70