عکس دندونم رو به ۱۳ تا دندونپزشک نشون دادم و نظراتشون رو با هم مقایسه کردم.
ویدیوی کامل در یوتیوب:
https://www.youtube.com/watch?v=iKo9C-xaCjw
@bayanz
ویدیوی کامل در یوتیوب:
https://www.youtube.com/watch?v=iKo9C-xaCjw
@bayanz
YouTube
عکس دندونم رو به ۱۳ تا دندانپزشک نشون دادم. نظرشون؟
عکس دندونم رو به ۱۳ تا دندان پزشک نشون دادم و نظراتشون رو با هم مقایسه کردم
اگه ویدیوهامو دوست دارید این کانال رو سابسکرایب کنید و دوست دارم نظرتون رو بشنوم، برام کامنت بذارید
منو در شبکههای اجتماعی میتونید پیدا کنید:
🌚 Instagram:
https://instagram…
اگه ویدیوهامو دوست دارید این کانال رو سابسکرایب کنید و دوست دارم نظرتون رو بشنوم، برام کامنت بذارید
منو در شبکههای اجتماعی میتونید پیدا کنید:
🌚 Instagram:
https://instagram…
❤3
اولویت در دوستی
در سالهای اخیر زیاد میشنوم که دوستی و وقت گذاشتن برای یکدیگر رو از منظر «اولویت» تحلیل میکنند. «اگر کسی اولویت دیگری باشه براش وقت میذاره». تحلیل از منظر اولویت، ساده و سرراسته و احتمالاً به همین دلیل مورد استقبال. با این حال بهنظرم دستِ کم ۳ احتمال خطا داره:
۱- اولویت بیشتر از این که شبیه یک جایگاه ویژه در «قلب» دیگری باشه، شبیه یک سلسلهمراتبه؛ اینطور نیست که ما اولویت دیگری هستیم یا نیستیم. در بهترین حالت (که بهنظرم تقریباً بیمعنیه) میشه گفت ما جایی در سلسله مراتب اولویت دیگری قرار داریم. اما چرا بیمعنی؟ چون اولویتهای هر فرد کاملاً سیاله. این هفته امتحان دارم و شرکت در یک دورهمی دوستانه اولویت ]اول[ من نیست، اما دلیل نمیشه هفتهی دیگه هم اولویتهای مشابهی داشته باشم. به همین ترتیب ملاقات فلان دوست صمیمی، شاید امروز اولویت دوم من باشه، اما از معاشرتمون بهقدری لذت ببرم (یا برعکس زده بشم) که معاشرت با این دوست فردا اولویت اول یا دهم من بشه. سلسلهمراتبی با این حد از سیالیت که در لحظه میتونه زیر و رو بشه، بعیده مبنای خوبی برای ارزیابی کیفیت دوستیها باشه.
۲- وقتی حرف از اولویت زده میشه، معلوم نیست چه چیزهایی در ردهبندی قرار میگیرند. بعضی افراد صرفاً به اولویتبندی آدمها اشاره دارند (یعنی صرفاً اشخاص در ردهبندی حضور دارند) بعضیها اولویتها رو شامل همهچیز میدونن (تو کارِت رو به من اولویت دادی). در هر صورت، نکته اینجاست که بعید بهنظر میاد برای تداوم دوستی نیازی به کسب جایگاه اول در این سلسلهمراتب باشه. چنانچه شخص میتونه با چندین نفر دوستیهای صمیمیای داشته باشه و هیچیک هم در جایگاه اول اولویتهای او نباشن.
۳- اولویت افراد بسته به این که چه مقیاس زمانیای (کوتاه مدت یا بلندمدت) مدنظر ماست، تفاوت میکنه: اولویت من در یک مقیاس روزانه اینه که ورزش کنم، با دوستی معاشرت کنم، و کتابم رو بخونم. اما اولویت من در یک مقیاس چند ساله، اینه که در شغلم پیشرفت کنم، رابطهم رو با فلانی عمیقتر کنم و... وقتی از این حرف میزنیم که اولویت دیگری هستیم یا نیستیم، منظور ما در چه مقیاس زمانیایه؟ (توجه داریم که حتی وقتی منظور ما «همین لحظه»ست، همچنان پاسخ شخص با نگاه به یک مقیاس زمانی در آیندهست).
«برای من مهمه که با تو معاشرت کنم، اما نه وقتی دارم خفه میشم یا از گرسنگی میمیرم. وقتی خیلی گرسنهام، اولویت من غذا خوردنه، نه معاشرت کردن. یا دوست دارم با هم بیرون بریم و قدم بزنیم، اما برای این که بتونم خرج زندگیم رو بدم باید کار کنم. پس در بازهی صبح تا ظهر، اولویت من کار کردنه، نه در تخت ماندن پیش تو. آیا کارم رو به تو اولویت دادم؟ اگر منظورت از «تو» کنار هم بودن و وقت گذروندن با همدیگهست، در یک چشمانداز کوتاه چند ساعته آره احتمالاً؛ و در یک چشمانداز بلندتر نه. بهطور کلی حاضرم برای تداوم ارتباطمون از کارم هم استعفا بدم و همینطور روزهایی رو مرخصی بگیرم یا از کارم بزنم. اما همین امروز، فکر میکنم اولویت دادن کارم به کنار هم موندن انتخاب بهتری باشه.»
این سه نکته رو باید در کنار هم معنا کرد؛ و هریک بهتنهایی ناقص یا بیمعنا میتونه باشه. مختصر این که جملاتی مثل «من اولویت تو هستم یا نیستم؟» یا «نگاه کنید ببینید اولویت دیگری هستید یا نه» به عقیدهی من (با توجه به ۳ خطای احتمالی مطرح شده) معنای روشنی نداره، یا برای این که داشته باشه، لازمه اول روی تعاریف پایهای توافقی حاصل بشه.
فرزاد بیان
@bayanz
در سالهای اخیر زیاد میشنوم که دوستی و وقت گذاشتن برای یکدیگر رو از منظر «اولویت» تحلیل میکنند. «اگر کسی اولویت دیگری باشه براش وقت میذاره». تحلیل از منظر اولویت، ساده و سرراسته و احتمالاً به همین دلیل مورد استقبال. با این حال بهنظرم دستِ کم ۳ احتمال خطا داره:
۱- اولویت بیشتر از این که شبیه یک جایگاه ویژه در «قلب» دیگری باشه، شبیه یک سلسلهمراتبه؛ اینطور نیست که ما اولویت دیگری هستیم یا نیستیم. در بهترین حالت (که بهنظرم تقریباً بیمعنیه) میشه گفت ما جایی در سلسله مراتب اولویت دیگری قرار داریم. اما چرا بیمعنی؟ چون اولویتهای هر فرد کاملاً سیاله. این هفته امتحان دارم و شرکت در یک دورهمی دوستانه اولویت ]اول[ من نیست، اما دلیل نمیشه هفتهی دیگه هم اولویتهای مشابهی داشته باشم. به همین ترتیب ملاقات فلان دوست صمیمی، شاید امروز اولویت دوم من باشه، اما از معاشرتمون بهقدری لذت ببرم (یا برعکس زده بشم) که معاشرت با این دوست فردا اولویت اول یا دهم من بشه. سلسلهمراتبی با این حد از سیالیت که در لحظه میتونه زیر و رو بشه، بعیده مبنای خوبی برای ارزیابی کیفیت دوستیها باشه.
۲- وقتی حرف از اولویت زده میشه، معلوم نیست چه چیزهایی در ردهبندی قرار میگیرند. بعضی افراد صرفاً به اولویتبندی آدمها اشاره دارند (یعنی صرفاً اشخاص در ردهبندی حضور دارند) بعضیها اولویتها رو شامل همهچیز میدونن (تو کارِت رو به من اولویت دادی). در هر صورت، نکته اینجاست که بعید بهنظر میاد برای تداوم دوستی نیازی به کسب جایگاه اول در این سلسلهمراتب باشه. چنانچه شخص میتونه با چندین نفر دوستیهای صمیمیای داشته باشه و هیچیک هم در جایگاه اول اولویتهای او نباشن.
۳- اولویت افراد بسته به این که چه مقیاس زمانیای (کوتاه مدت یا بلندمدت) مدنظر ماست، تفاوت میکنه: اولویت من در یک مقیاس روزانه اینه که ورزش کنم، با دوستی معاشرت کنم، و کتابم رو بخونم. اما اولویت من در یک مقیاس چند ساله، اینه که در شغلم پیشرفت کنم، رابطهم رو با فلانی عمیقتر کنم و... وقتی از این حرف میزنیم که اولویت دیگری هستیم یا نیستیم، منظور ما در چه مقیاس زمانیایه؟ (توجه داریم که حتی وقتی منظور ما «همین لحظه»ست، همچنان پاسخ شخص با نگاه به یک مقیاس زمانی در آیندهست).
«برای من مهمه که با تو معاشرت کنم، اما نه وقتی دارم خفه میشم یا از گرسنگی میمیرم. وقتی خیلی گرسنهام، اولویت من غذا خوردنه، نه معاشرت کردن. یا دوست دارم با هم بیرون بریم و قدم بزنیم، اما برای این که بتونم خرج زندگیم رو بدم باید کار کنم. پس در بازهی صبح تا ظهر، اولویت من کار کردنه، نه در تخت ماندن پیش تو. آیا کارم رو به تو اولویت دادم؟ اگر منظورت از «تو» کنار هم بودن و وقت گذروندن با همدیگهست، در یک چشمانداز کوتاه چند ساعته آره احتمالاً؛ و در یک چشمانداز بلندتر نه. بهطور کلی حاضرم برای تداوم ارتباطمون از کارم هم استعفا بدم و همینطور روزهایی رو مرخصی بگیرم یا از کارم بزنم. اما همین امروز، فکر میکنم اولویت دادن کارم به کنار هم موندن انتخاب بهتری باشه.»
این سه نکته رو باید در کنار هم معنا کرد؛ و هریک بهتنهایی ناقص یا بیمعنا میتونه باشه. مختصر این که جملاتی مثل «من اولویت تو هستم یا نیستم؟» یا «نگاه کنید ببینید اولویت دیگری هستید یا نه» به عقیدهی من (با توجه به ۳ خطای احتمالی مطرح شده) معنای روشنی نداره، یا برای این که داشته باشه، لازمه اول روی تعاریف پایهای توافقی حاصل بشه.
فرزاد بیان
@bayanz
❤8
هِی دوستان
چقدر وقته اینجا چیزی نگفتم.
این کانال همیشه برام پناهگاه امن فکری بوده. در کنار شلوغی اینستا و توییتر و تا حد کمتری یوتوب، اینجا آرام و خوش آب و هواست!
آمدم آلمان. شاید بدونید. ریز به ریز اتفاقات رو دارم ویدیو میسازم. خیلی وقتگیره اما خوش میگذره. مثل همین الان که ساعت از ۱ نیمه شب گذشته و تازه ادیت آخرین قسمت تموم شد.
دوست داشتید میتونید اینجا تماشا کنید:
https://www.youtube.com/farzadbayan
ارادت.
چقدر وقته اینجا چیزی نگفتم.
این کانال همیشه برام پناهگاه امن فکری بوده. در کنار شلوغی اینستا و توییتر و تا حد کمتری یوتوب، اینجا آرام و خوش آب و هواست!
آمدم آلمان. شاید بدونید. ریز به ریز اتفاقات رو دارم ویدیو میسازم. خیلی وقتگیره اما خوش میگذره. مثل همین الان که ساعت از ۱ نیمه شب گذشته و تازه ادیت آخرین قسمت تموم شد.
دوست داشتید میتونید اینجا تماشا کنید:
https://www.youtube.com/farzadbayan
ارادت.
❤3
توهم زبانی
در ایران یک توهمی داشتم که زبان انگلیسیم خیلی خوبه. چون راحت با زبان انگلیسی حرف میزدم، میخوندم و مینوشتم و نمرهی تافلم هم ۱۰۷ بود. پس از مهاجرت فهمیدم که در دنیای رقابتی همون ۱۰-۲۰ درصد چقدر تعیینکنندهست. بین فهمیده شدن و تحت تاثیر قرار دادن فاصلهی زیادی هست.
این نظر و تجربهی من در مورد زبان انگلیسیه که حداقل ۲۰ ساله کموبیش باهاش سر و کار دارم و با خطکشهای مرسوم توش fluent به حساب میام.
خلاصه اما قبل از این که ناامید بشید اینو بگم که قضیه برای من اصلاً دراماتیک نیست؛ چون به فرض که رقابتی هم باشه (که هست) اولاً دلیلی نداره نفر اول و بهترینِ هرچیزی باشیم و دوم، با مهارتهای دیگه میشه کمبودها رو جبران کرد.
*عددها دقیق نیست. ۱۰-۲۰ درصد زبان معنی خاصی نمیده. اما منظورم رو فکر کنم گرفتید.
@bayanz
در ایران یک توهمی داشتم که زبان انگلیسیم خیلی خوبه. چون راحت با زبان انگلیسی حرف میزدم، میخوندم و مینوشتم و نمرهی تافلم هم ۱۰۷ بود. پس از مهاجرت فهمیدم که در دنیای رقابتی همون ۱۰-۲۰ درصد چقدر تعیینکنندهست. بین فهمیده شدن و تحت تاثیر قرار دادن فاصلهی زیادی هست.
این نظر و تجربهی من در مورد زبان انگلیسیه که حداقل ۲۰ ساله کموبیش باهاش سر و کار دارم و با خطکشهای مرسوم توش fluent به حساب میام.
خلاصه اما قبل از این که ناامید بشید اینو بگم که قضیه برای من اصلاً دراماتیک نیست؛ چون به فرض که رقابتی هم باشه (که هست) اولاً دلیلی نداره نفر اول و بهترینِ هرچیزی باشیم و دوم، با مهارتهای دیگه میشه کمبودها رو جبران کرد.
*عددها دقیق نیست. ۱۰-۲۰ درصد زبان معنی خاصی نمیده. اما منظورم رو فکر کنم گرفتید.
@bayanz
❤7
از چی میترسی؟
تازگی با یکی از دوستان آلمانی، یک ویدیویی ساختیم که بهنظرم اومد ارزشش رو داره که اینجا در تلگرام هم به اشتراک بذارم. در آلمان از مردم پرسیدیم که «بیشتر از هر چیزی از چی میترسید؟»
https://youtu.be/uhIytg1U8wk
ساختن این سبک ویدیو برای من یکی کار سادهای نبود و نیست، اما از نتیجه راضیم.
@bayanz
تازگی با یکی از دوستان آلمانی، یک ویدیویی ساختیم که بهنظرم اومد ارزشش رو داره که اینجا در تلگرام هم به اشتراک بذارم. در آلمان از مردم پرسیدیم که «بیشتر از هر چیزی از چی میترسید؟»
https://youtu.be/uhIytg1U8wk
ساختن این سبک ویدیو برای من یکی کار سادهای نبود و نیست، اما از نتیجه راضیم.
@bayanz
❤6
فرار قانونی از زندان
در آلمان، هلند، بلژیک، سوئد، اتریش و یکسری کشور دیگه، فرار از زندان جریمه نداره. یعنی اگر کسی از زندان فرار کنه، چنانچه در حین فرار مرتکب جرمی نشه، صرفاً بهخاطر فرار جرمی مرتکب نشده و بر زمان حبسش اضافه نمیشه. دلیلش هم اینه که طبق فلسفه قانون این کشورها، تمایل به فرار در ذات انسانه.
حالا نمیدونم این اطلاعات به درد کدومتون قراره بخوره 😏
منابع این قانون رو اینجا میتونید ببینید:
https://en.wikipedia.org/wiki/Prison_escape#Punishment
@bayanz
در آلمان، هلند، بلژیک، سوئد، اتریش و یکسری کشور دیگه، فرار از زندان جریمه نداره. یعنی اگر کسی از زندان فرار کنه، چنانچه در حین فرار مرتکب جرمی نشه، صرفاً بهخاطر فرار جرمی مرتکب نشده و بر زمان حبسش اضافه نمیشه. دلیلش هم اینه که طبق فلسفه قانون این کشورها، تمایل به فرار در ذات انسانه.
حالا نمیدونم این اطلاعات به درد کدومتون قراره بخوره 😏
منابع این قانون رو اینجا میتونید ببینید:
https://en.wikipedia.org/wiki/Prison_escape#Punishment
@bayanz
❤39
نگاه ریسکگرا
کسی از شما مشورتی میخواد: فلان کار رو بکنم یا نه؟
۱- شما با شناختی که از شرایط طرف و تجربهی قبلی افراد در شرایط مشابه داری، میگی «ریسکش بالاست. بهنظرم احتمال موفقیتش خیلی پایینه.» طرف میگه باشه. میره کار رو انجام میده و موفق هم میشه. میگه دیدی چرت گفتی؟
۲- در یک شرایط دیگه، بهطرف میگی «ایدهی بدی بهنظر نمیاد، ریسکش کمه. احتمال این که جواب بده زیاده.» طرف میره کار رو انجام میده و شکست میخوره. میگه دیدی چرت گفتی؟
شخصی که معنای ریسک و احتمالِ موفقیت و شکست رو درک نکرده، بر اساس نتیجه، دقت پیشبینی رو قضاوت میکنه.
اگر هواشناسی گفت فردا با احتمال ۹۹٪ باران میباره، و فردا باران نبارید، پیشبینی هواشناسی غلط نبوده. زمانی میتونیم بگیم پیشبینی غلط بوده که فردا رو ۱۰۰ بار تکرار کنیم (که غیرممکنه) و ببینیم چند بار از این ۱۰۰ بار باران میباره. اگر ۹۹ بار بارید و یک بار نبارید، پیشبینی صددرصد درست بوده.
شخصی با تفکر ریسکگرا، تصویرِ بزرگتر رو میبینه، احتمالات موفقیت و شکست رو محاسبه میکنه و در سطح خرد، برای خودش تصمیم میگیره. نتیجه هر چی که باشه، صرفاً یک عدد دادهست در جامعهی آماری.
فرزاد بیان
@bayanz
کسی از شما مشورتی میخواد: فلان کار رو بکنم یا نه؟
۱- شما با شناختی که از شرایط طرف و تجربهی قبلی افراد در شرایط مشابه داری، میگی «ریسکش بالاست. بهنظرم احتمال موفقیتش خیلی پایینه.» طرف میگه باشه. میره کار رو انجام میده و موفق هم میشه. میگه دیدی چرت گفتی؟
۲- در یک شرایط دیگه، بهطرف میگی «ایدهی بدی بهنظر نمیاد، ریسکش کمه. احتمال این که جواب بده زیاده.» طرف میره کار رو انجام میده و شکست میخوره. میگه دیدی چرت گفتی؟
شخصی که معنای ریسک و احتمالِ موفقیت و شکست رو درک نکرده، بر اساس نتیجه، دقت پیشبینی رو قضاوت میکنه.
اگر هواشناسی گفت فردا با احتمال ۹۹٪ باران میباره، و فردا باران نبارید، پیشبینی هواشناسی غلط نبوده. زمانی میتونیم بگیم پیشبینی غلط بوده که فردا رو ۱۰۰ بار تکرار کنیم (که غیرممکنه) و ببینیم چند بار از این ۱۰۰ بار باران میباره. اگر ۹۹ بار بارید و یک بار نبارید، پیشبینی صددرصد درست بوده.
شخصی با تفکر ریسکگرا، تصویرِ بزرگتر رو میبینه، احتمالات موفقیت و شکست رو محاسبه میکنه و در سطح خرد، برای خودش تصمیم میگیره. نتیجه هر چی که باشه، صرفاً یک عدد دادهست در جامعهی آماری.
فرزاد بیان
@bayanz
❤63
خرسندی از راهِ نرفته
سال ۱۳۹۵ بود. کف قالی نشسته بودم و داشتم کتابی میخوندم و مدتی بود دست به کاری نزده بودم که بهناگهان ایدهای به سرم زد: پلتفرمی برای خوندن و نوشتن. جایی که آدما بتونن هر مطلبی خواستن بنویسن و مطالب دیگران رو بخونن. چیزی شبیه توییتر، اما بدون محدودیت کاراکتر. معادل غیرایرانیش میشه Medium.com که سالها بود بهخوبی میشناختمش.
در روزهای بعدی دیزاین اولیه رو انجام دادم و با یکی از دوستان برنامهنویسم ایده رو مطرح کردم. اونم خوشش اومد. چند ماهی رو صرف توسعهی وبسایت «روال» کردیم و در همین حین با افراد مختلفی صحبت میکردم تا وقتی سایت آماده شد، بیان و بنویسن. تیم کوچک و مستقلی بودیم با بودجهای محدود که مستقیم از جیبم تامین میشد. تا جایی که میتونستم تبلیغش رو کردم و خیلیها منتظر شروعش بودن.
دقیقاً ۲۷ فوریه ۲۰۱۷ روال منتشر شد. همون ابتدا استقبال خوبی شد. باگهای زیادی داشت که سریع رفع کردیم. رشد خوبی داشتیم و هر هفته قابلیتهای جدیدی اضافه میکردیم.
اوایل بیشتر مطالب از آدمهایی بود که شخصاً دعوتشون کرده بودم. بعضاً سرشناس بودند و بعضاً آدمهای «معمولی». بیشتر تلاشم بر این بود که نه فقط افراد سرشناس، بلکه هرکسی بتونه خودش رو ابراز کنه و داستانهای زندگیش رو با دیگران به اشتراک بذاره. همین هم داشت میشد. مطالبی در روال داشت منتشر میشد که برای خودم بهشدت تازگی داشت و آموزنده بود. چیزی که کمتر در یک رسانهی فارسیزبان مشابهش رو دیده بودیم.
به آیندهی روال خوشبین بودم اما ریسکهاش رو هم بهخوبی میشناختم. بزرگترین ریسک سانسور بود.
حدود ۳ ماه از راهاندازی روال گذشته بود که یک سایت فارسی دیگهای با سرویسی مشابه (و دیزاینی بهشدت مشابه و بعضاً کپیشده در بعضی قسمتها) راه افتاد به اسم «ویرگول».
تیم فنی قویتری پشت ویرگول بود و احتمالاً سرمایه اولیهی بزرگتری. ویرگول هم شروع به رشد کرد و در مقطعی حتی برخی شک داشتند که در روال بنویسن یا ویرگول. برخی هم در هر دو مینوشتن.
کمکم که روال داشت بزرگتر میشد و آدمهای بیشتری توش مینوشتن و میخوندن، من هم بیشتر داشتم متوجه باگهای سیستمیای که تهدیش میکرد میشدم. باگهایی که نه در کدنویسیهای محصول، بلکه در تار و پود جامعه و قوانین حاکم برش وجود داشت.
سوالی که خیلیها ازم میپرسیدند (و دغدغهی اصلی خودم بود) این بود که با مطالب حساسیتبرانگیز چه کار میخوایم بکنیم؟ بهطور خاص مطالب سیاسیای که به میل حکومت خوش نیاد. میخواستیم پاک کنیم؟ با حکومت همکاری کنیم؟ اجازه بدیم مطلب روی سایت بمونه و سایت فیلتر بشه و خودمون دستگیر؟ استراتژی چه بود؟
متاسفانه خوشبینی بیشازحدی داشتم که کشور داره به سمت آزادی بیشتر میره و توان تحمل آزادی بیان حکومت رو به افزایشه!
خوشبختانه قبل از این که دیر بشه، متوجه خطای محاسباتی عمیقم شدم. حتی اگر حکومت واقعاً به سمت آزادی بیان بیشتر در حرکت بود (که خب الان میدونیم که نبود)، باز هم سالها زمان میبرد تا به نقطهای برسیم که آدمها بتونن آزادانه در اینترنت بنویسند و حکومت سانسور و سرکوب نکنه و برای یک پلتفرم کوچک مثل روالِ من، فقط یک مطلب حساسیتبرانگیز کافی بود که به دوراهیِ همکاری با حکومت یا درافتادن باهاش (و زمین خوردن) برسیم.
با وجود همهی شک و تردیدها و امیدهایی که داشتم، تصمیمم رو گرفتم و روال رو متوقف کردم. قبل از این که لازم بشه مطلب کسی رو حذف کنیم یا اطلاعات شخصی کاربران رو به حکومت بفروشیم. قبل از این که مجبور بشیم اصلاً در این دوراهی یا چندراهیها قرار بگیریم و خودمون رو گول بزنیم که «مجبور» بودیم کار رو متوقف کردم.
***
چند هفتهی پیش ایمیلهای هک شده از کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه منتشر شد. در بین ایمیلها یکی بهشدت چشمم رو گرفت. ایمیل مربوط به سرویس «ویرگول» (رقیب و بدیل روال) بود که نشون میده در مقابل درخواست کارگروه، اطلاعات یک شخص رو بهطور تمام و کمال به حکومت واگذار کرده. از دیدن ایمیل هم عمیقاً تاسف خوردم براشون و هم در دل کمی شاد شدم که چه خوب شد که در مسیری نرفتم که به این نقطهی رذالت اخلاقی برسم.
قبلاً در جایی نوشتم. مجدد هم بنویسم: «قبلاً میگفتیم، میگفتن داری اکوسیستم استارتاپی ایران رو میکوبی؛ شاید الان دیگه روشن شده باشه: هیچ اپلیکیشن ایرانیای که یوزر میلیونی داره نمیتونه وابسته نباشه، نمیتونه با نهاد حاکم همکاری نکنه. استفاده از این اپها یعنی هم داری به حکومت لطف میکنی، هم خودت رو در ریسک گذاشتی.»
صاحبان کسبوکار برای گول زدن من و شما (و خودشون)، میگن «مجبور» بودیم با حکومت همکاری کنیم. درسته، برای حفظ کسبوکارشون مجبور بودن، ولی برای حفظ درستکاری و زیست اخلاقیشون نه.
فرزاد بیان.
@bayanz
سال ۱۳۹۵ بود. کف قالی نشسته بودم و داشتم کتابی میخوندم و مدتی بود دست به کاری نزده بودم که بهناگهان ایدهای به سرم زد: پلتفرمی برای خوندن و نوشتن. جایی که آدما بتونن هر مطلبی خواستن بنویسن و مطالب دیگران رو بخونن. چیزی شبیه توییتر، اما بدون محدودیت کاراکتر. معادل غیرایرانیش میشه Medium.com که سالها بود بهخوبی میشناختمش.
در روزهای بعدی دیزاین اولیه رو انجام دادم و با یکی از دوستان برنامهنویسم ایده رو مطرح کردم. اونم خوشش اومد. چند ماهی رو صرف توسعهی وبسایت «روال» کردیم و در همین حین با افراد مختلفی صحبت میکردم تا وقتی سایت آماده شد، بیان و بنویسن. تیم کوچک و مستقلی بودیم با بودجهای محدود که مستقیم از جیبم تامین میشد. تا جایی که میتونستم تبلیغش رو کردم و خیلیها منتظر شروعش بودن.
دقیقاً ۲۷ فوریه ۲۰۱۷ روال منتشر شد. همون ابتدا استقبال خوبی شد. باگهای زیادی داشت که سریع رفع کردیم. رشد خوبی داشتیم و هر هفته قابلیتهای جدیدی اضافه میکردیم.
اوایل بیشتر مطالب از آدمهایی بود که شخصاً دعوتشون کرده بودم. بعضاً سرشناس بودند و بعضاً آدمهای «معمولی». بیشتر تلاشم بر این بود که نه فقط افراد سرشناس، بلکه هرکسی بتونه خودش رو ابراز کنه و داستانهای زندگیش رو با دیگران به اشتراک بذاره. همین هم داشت میشد. مطالبی در روال داشت منتشر میشد که برای خودم بهشدت تازگی داشت و آموزنده بود. چیزی که کمتر در یک رسانهی فارسیزبان مشابهش رو دیده بودیم.
به آیندهی روال خوشبین بودم اما ریسکهاش رو هم بهخوبی میشناختم. بزرگترین ریسک سانسور بود.
حدود ۳ ماه از راهاندازی روال گذشته بود که یک سایت فارسی دیگهای با سرویسی مشابه (و دیزاینی بهشدت مشابه و بعضاً کپیشده در بعضی قسمتها) راه افتاد به اسم «ویرگول».
تیم فنی قویتری پشت ویرگول بود و احتمالاً سرمایه اولیهی بزرگتری. ویرگول هم شروع به رشد کرد و در مقطعی حتی برخی شک داشتند که در روال بنویسن یا ویرگول. برخی هم در هر دو مینوشتن.
کمکم که روال داشت بزرگتر میشد و آدمهای بیشتری توش مینوشتن و میخوندن، من هم بیشتر داشتم متوجه باگهای سیستمیای که تهدیش میکرد میشدم. باگهایی که نه در کدنویسیهای محصول، بلکه در تار و پود جامعه و قوانین حاکم برش وجود داشت.
سوالی که خیلیها ازم میپرسیدند (و دغدغهی اصلی خودم بود) این بود که با مطالب حساسیتبرانگیز چه کار میخوایم بکنیم؟ بهطور خاص مطالب سیاسیای که به میل حکومت خوش نیاد. میخواستیم پاک کنیم؟ با حکومت همکاری کنیم؟ اجازه بدیم مطلب روی سایت بمونه و سایت فیلتر بشه و خودمون دستگیر؟ استراتژی چه بود؟
متاسفانه خوشبینی بیشازحدی داشتم که کشور داره به سمت آزادی بیشتر میره و توان تحمل آزادی بیان حکومت رو به افزایشه!
خوشبختانه قبل از این که دیر بشه، متوجه خطای محاسباتی عمیقم شدم. حتی اگر حکومت واقعاً به سمت آزادی بیان بیشتر در حرکت بود (که خب الان میدونیم که نبود)، باز هم سالها زمان میبرد تا به نقطهای برسیم که آدمها بتونن آزادانه در اینترنت بنویسند و حکومت سانسور و سرکوب نکنه و برای یک پلتفرم کوچک مثل روالِ من، فقط یک مطلب حساسیتبرانگیز کافی بود که به دوراهیِ همکاری با حکومت یا درافتادن باهاش (و زمین خوردن) برسیم.
با وجود همهی شک و تردیدها و امیدهایی که داشتم، تصمیمم رو گرفتم و روال رو متوقف کردم. قبل از این که لازم بشه مطلب کسی رو حذف کنیم یا اطلاعات شخصی کاربران رو به حکومت بفروشیم. قبل از این که مجبور بشیم اصلاً در این دوراهی یا چندراهیها قرار بگیریم و خودمون رو گول بزنیم که «مجبور» بودیم کار رو متوقف کردم.
***
چند هفتهی پیش ایمیلهای هک شده از کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه منتشر شد. در بین ایمیلها یکی بهشدت چشمم رو گرفت. ایمیل مربوط به سرویس «ویرگول» (رقیب و بدیل روال) بود که نشون میده در مقابل درخواست کارگروه، اطلاعات یک شخص رو بهطور تمام و کمال به حکومت واگذار کرده. از دیدن ایمیل هم عمیقاً تاسف خوردم براشون و هم در دل کمی شاد شدم که چه خوب شد که در مسیری نرفتم که به این نقطهی رذالت اخلاقی برسم.
قبلاً در جایی نوشتم. مجدد هم بنویسم: «قبلاً میگفتیم، میگفتن داری اکوسیستم استارتاپی ایران رو میکوبی؛ شاید الان دیگه روشن شده باشه: هیچ اپلیکیشن ایرانیای که یوزر میلیونی داره نمیتونه وابسته نباشه، نمیتونه با نهاد حاکم همکاری نکنه. استفاده از این اپها یعنی هم داری به حکومت لطف میکنی، هم خودت رو در ریسک گذاشتی.»
صاحبان کسبوکار برای گول زدن من و شما (و خودشون)، میگن «مجبور» بودیم با حکومت همکاری کنیم. درسته، برای حفظ کسبوکارشون مجبور بودن، ولی برای حفظ درستکاری و زیست اخلاقیشون نه.
فرزاد بیان.
@bayanz
❤185
یکسال و نیم پیش عکس دندونهام رو به ۱۳ دندونپزشک در ایران نشون دادم و نظرشون رو پرسیدم. یک ویدیویی هم دربارهش ساختم که تا حدی حساسیتبرانگیز شد و حرص عدهای رو درآورد!
یکیشون کلاً ۵ ثانیه به عکس و ۱۰ ثانیه داخل دهان رو نگاه کرد و گفت ۵ تا از دندونهات خرابه و باید پر کنی. یکی دیگه که با دقتتر دندونها رو بررسی کرد گفت که همهشون سالمه و هیچکدوم پرکردنی نمیخواد. بقیه هم نظرات مختلفی داشتند. به حرف آخری گوش دادم و هیچکدوم رو پر نکردم.
بعضیها در پاسخ به ویدیو گفتند که دندونپزشکهای مختلف رویکردهای مختلفی دارند. که صحیح بهنظر میاد؛ منتها این که کسی ۱۰ ثانیه معاینه کنه و بگه باید ۵ تا رو پر کنی بعیده دیگه اسمش رویکرد باشه.
حالا در آلمان مجدد رفتم پیش دندونپزشک. عکس کامل دندون گرفتم و نشونشون دادم. دندونپزشکم گفت که از روی این عکس یکی از دندونها پر کردنی میخواد. یکی دیگهش ممکنه بخواد اما مطمئن نمیتونم بگم و وقتی مطمئن نباشم نمیتونم پر کنم چون شاید دیدیم هیچی نبوده. گفت که باید عکس نزدیکتر بگیریم که مطمئن بشیم.
عکس نزدیکتر گرفتیم از هر دو طرف. بررسی کرد و گفت یکی دیگه هست که یکم پوسیدگی داره و بهتره پر بشه. در مجموع ۲ تا رو پیشنهاد داد که پر کنم و گفت بقیه سالمه. بدون این که حتی بپرسم، عکس تکتک دندونها رو بزرگ روی مانیتور نشونم داد و یکییکی در مورد هر دندون برام توضیح داد که چرا میگه سالمن و چرا اوندوتا پوسیدگی دارن.
یکی رو پر کردم و برای دومی هم نوبت گرفتم. دو نوع مادهی پر کردنی وجود داشت. یکی سفیدرنگ با دوامی حدود ۳ تا ۵ ساله که با بیمه ۱۰۰ درصد رایگان میشه و یکی بسیار بادوام که بیمه تقریباً نصف هزینهش رو میده. دومی رو انتخاب کردم که شد ۵۲ یورو. باقی هزینهها (چندین معاینه، عکسبرداری و...) هم همگی رایگان.
فقط ۲ دندون رو پر کردم و بقیه با استناد به دو عکس دندونی که گرفتم سالمن؛ ولی یک سال و نیم پیش، اون آقا عجله داشت که ۵ تا دندون رو پر کنه!
فرزاد بیان
@bayanz
یکیشون کلاً ۵ ثانیه به عکس و ۱۰ ثانیه داخل دهان رو نگاه کرد و گفت ۵ تا از دندونهات خرابه و باید پر کنی. یکی دیگه که با دقتتر دندونها رو بررسی کرد گفت که همهشون سالمه و هیچکدوم پرکردنی نمیخواد. بقیه هم نظرات مختلفی داشتند. به حرف آخری گوش دادم و هیچکدوم رو پر نکردم.
بعضیها در پاسخ به ویدیو گفتند که دندونپزشکهای مختلف رویکردهای مختلفی دارند. که صحیح بهنظر میاد؛ منتها این که کسی ۱۰ ثانیه معاینه کنه و بگه باید ۵ تا رو پر کنی بعیده دیگه اسمش رویکرد باشه.
حالا در آلمان مجدد رفتم پیش دندونپزشک. عکس کامل دندون گرفتم و نشونشون دادم. دندونپزشکم گفت که از روی این عکس یکی از دندونها پر کردنی میخواد. یکی دیگهش ممکنه بخواد اما مطمئن نمیتونم بگم و وقتی مطمئن نباشم نمیتونم پر کنم چون شاید دیدیم هیچی نبوده. گفت که باید عکس نزدیکتر بگیریم که مطمئن بشیم.
عکس نزدیکتر گرفتیم از هر دو طرف. بررسی کرد و گفت یکی دیگه هست که یکم پوسیدگی داره و بهتره پر بشه. در مجموع ۲ تا رو پیشنهاد داد که پر کنم و گفت بقیه سالمه. بدون این که حتی بپرسم، عکس تکتک دندونها رو بزرگ روی مانیتور نشونم داد و یکییکی در مورد هر دندون برام توضیح داد که چرا میگه سالمن و چرا اوندوتا پوسیدگی دارن.
یکی رو پر کردم و برای دومی هم نوبت گرفتم. دو نوع مادهی پر کردنی وجود داشت. یکی سفیدرنگ با دوامی حدود ۳ تا ۵ ساله که با بیمه ۱۰۰ درصد رایگان میشه و یکی بسیار بادوام که بیمه تقریباً نصف هزینهش رو میده. دومی رو انتخاب کردم که شد ۵۲ یورو. باقی هزینهها (چندین معاینه، عکسبرداری و...) هم همگی رایگان.
فقط ۲ دندون رو پر کردم و بقیه با استناد به دو عکس دندونی که گرفتم سالمن؛ ولی یک سال و نیم پیش، اون آقا عجله داشت که ۵ تا دندون رو پر کنه!
فرزاد بیان
@bayanz
❤234
چطور آهسته و پیوسته آلمانی یاد بگیریم؟
اگر برای یادگیری زبان آلمانی عجله ندارید (یعنی وقت کافی دارید و قرار نیست مثلاً تا ۴ ماه دیگه حتماً به فلان سطح برسید)، روزی ۱ ویدیو از «آلمانی با اشکان» تماشا کنید. هر ویدیو حدودا ده دقیقه تا یکربعه.
ویدیوهای اشکان علاوه بر آموزنده بودن، بسیار جذاب هم هستند و برخلاف روشهای معمولِ آموزش زبان، از آلمانی با اشکان خسته نمیشید.
ویدیوهای اولیهی کانالش بسیار قدیمی هست و مثالهایی که میاره از فلاپی دیسک و mp3 player ه :) البته که قدیمی بودن ویدیوها هیچ مانعی نیست، چون زبان همون زبانه!
خود اشکان گذشته از مهارتش در تدریس، بهنظرم آدم خیلی فهمیده و جالبیه. مشخص هم نیست چه کسی هست. در همهی ویدیوها فقط صداشه.
در کنار تدریس زبان، یکی از موضوعات مهمی که در ویدیوها بهش میپردازه، ترس از زبان و حرف زدن و ارتباط گرفتنه. نظراتش در این زمینه هم خیلی ارزشمنده.
ویدیوهاش رو در یوتوبش میتونید ببینید:
https://www.youtube.com/@Ashkan_Zaban
علاوه بر این ویدیوهای آموزش زبان آلمانی به فارسی، اشکان زبان فارسی رو هم به آلمانی یاد داده! برای آلمانیزبانهایی که بخوان فارسی یاد بگیرن. از همینجا میتونید تسلطش به مسئلهی زبان بهطور کلی و زبان آلمانی بهطور خاص رو هم متوجه بشید.
@bayanz
اگر برای یادگیری زبان آلمانی عجله ندارید (یعنی وقت کافی دارید و قرار نیست مثلاً تا ۴ ماه دیگه حتماً به فلان سطح برسید)، روزی ۱ ویدیو از «آلمانی با اشکان» تماشا کنید. هر ویدیو حدودا ده دقیقه تا یکربعه.
ویدیوهای اشکان علاوه بر آموزنده بودن، بسیار جذاب هم هستند و برخلاف روشهای معمولِ آموزش زبان، از آلمانی با اشکان خسته نمیشید.
ویدیوهای اولیهی کانالش بسیار قدیمی هست و مثالهایی که میاره از فلاپی دیسک و mp3 player ه :) البته که قدیمی بودن ویدیوها هیچ مانعی نیست، چون زبان همون زبانه!
خود اشکان گذشته از مهارتش در تدریس، بهنظرم آدم خیلی فهمیده و جالبیه. مشخص هم نیست چه کسی هست. در همهی ویدیوها فقط صداشه.
در کنار تدریس زبان، یکی از موضوعات مهمی که در ویدیوها بهش میپردازه، ترس از زبان و حرف زدن و ارتباط گرفتنه. نظراتش در این زمینه هم خیلی ارزشمنده.
ویدیوهاش رو در یوتوبش میتونید ببینید:
https://www.youtube.com/@Ashkan_Zaban
علاوه بر این ویدیوهای آموزش زبان آلمانی به فارسی، اشکان زبان فارسی رو هم به آلمانی یاد داده! برای آلمانیزبانهایی که بخوان فارسی یاد بگیرن. از همینجا میتونید تسلطش به مسئلهی زبان بهطور کلی و زبان آلمانی بهطور خاص رو هم متوجه بشید.
@bayanz
❤107
چندین سال پیش یک دورهی ۱۰ روزهی مدیتیشن ضبط کردم که به رایگان روی یوتوبم در دسترسه. برای دسترسی راحتتر، بهخصوص برای این روزها که اینترنت در ایران با محدودیتهای جدی روبروئه، تصمیم گرفتم فایلها رو در کانال تلگرام «داستان با بیان» هم بذارم. برای کسانی که بخوان راحتتر بهش دسترسی داشته باشن. اینجا میتونید پیداشون کنید: @dastan_bayan
❤79
انقلاب و مهاجرت
تا حرف از مهاجرت میشه، فوری میگن «چرا رفتن؟ بمان و پس بگیر». این تقابل از نظر عملی بامعناست، اما از منظر انگیزهی درونی، تقابل اشتباهیه.
مهاجرت یک اقدام شخصی با هدف بهبود کیفیت زندگی شخصی خوده. انقلاب یک اقدام جمعی با هدف بهبود کیفیت زندگی همگانه (شامل خود). شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی.
در سطح عملی، مهاجرت مانعِ انقلاب کردن، یعنی ماندن و پس گرفتنه؛ چرا که فرد پس از مهاجرت در ایران حضور فیزیکی نداره؛ اما اگر به انگیزهی درونی فرد نگاه کنیم، این دو موضوع ممکنه کاملاً دو اقلیم مجزا باشند. مثل اینه که بگیم «چرا کتابخونه؟ برو باشگاه». از نظر عملی و فیزیکی کسی که میره کتابخونه نمیتونه همزمان در باشگاه هم باشه، درسته، اما در سطح انگیزه، ایندوتا بیربطن.
شاید برخی از افراد برای رسیدن به زندگی بهتری که پس از انقلاب نصیبشون میشه دست به اعتراضات میزنند؛ اما فرض من اینه (که میتونه درست یا غلط باشه) که اولویت بیشتر معترضان، نه ساختنِ زندگی بهتری برای شخص خودشون، بلکه ساختن زندگی بهتری برای همگانه (خودشون، هموطنانشون و نسلهای آینده).
کسی که با درنظر گرفتن احتمال دستگیری، احتمال تیر خوردن و کشته شدن به خیابون میاد، داره جانش رو برای دستیابی به یک آرمان جمعی، که آزادی برای همگان باشه بهخطر میندازه.
کسی که مهاجرت میکنه هم ممکنه همین اهداف آزادیخواهانه رو داشته باشه و این اهداف رو در عمل تا یک زمان مشخصی هم دنبال کنه، و از یک نقطهی زمانی به بعد، انتخابی بکنه (مهاجرت) که با اهداف آزادیخواهانهش در تضاد نیست، اما امکانِ مبارزهی خیابونی رو ازش میگیره.
به همین جهت بهنظر میاد که مهاجرت از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.
فرزاد بیان
*برای جلوگیری از پیچیدگی، فرض رو بر این گذاشتم که کسی میتونه انقلاب کنه که در ایران حضور فیزیکی داره.
@bayanz
تا حرف از مهاجرت میشه، فوری میگن «چرا رفتن؟ بمان و پس بگیر». این تقابل از نظر عملی بامعناست، اما از منظر انگیزهی درونی، تقابل اشتباهیه.
مهاجرت یک اقدام شخصی با هدف بهبود کیفیت زندگی شخصی خوده. انقلاب یک اقدام جمعی با هدف بهبود کیفیت زندگی همگانه (شامل خود). شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی.
در سطح عملی، مهاجرت مانعِ انقلاب کردن، یعنی ماندن و پس گرفتنه؛ چرا که فرد پس از مهاجرت در ایران حضور فیزیکی نداره؛ اما اگر به انگیزهی درونی فرد نگاه کنیم، این دو موضوع ممکنه کاملاً دو اقلیم مجزا باشند. مثل اینه که بگیم «چرا کتابخونه؟ برو باشگاه». از نظر عملی و فیزیکی کسی که میره کتابخونه نمیتونه همزمان در باشگاه هم باشه، درسته، اما در سطح انگیزه، ایندوتا بیربطن.
شاید برخی از افراد برای رسیدن به زندگی بهتری که پس از انقلاب نصیبشون میشه دست به اعتراضات میزنند؛ اما فرض من اینه (که میتونه درست یا غلط باشه) که اولویت بیشتر معترضان، نه ساختنِ زندگی بهتری برای شخص خودشون، بلکه ساختن زندگی بهتری برای همگانه (خودشون، هموطنانشون و نسلهای آینده).
کسی که با درنظر گرفتن احتمال دستگیری، احتمال تیر خوردن و کشته شدن به خیابون میاد، داره جانش رو برای دستیابی به یک آرمان جمعی، که آزادی برای همگان باشه بهخطر میندازه.
کسی که مهاجرت میکنه هم ممکنه همین اهداف آزادیخواهانه رو داشته باشه و این اهداف رو در عمل تا یک زمان مشخصی هم دنبال کنه، و از یک نقطهی زمانی به بعد، انتخابی بکنه (مهاجرت) که با اهداف آزادیخواهانهش در تضاد نیست، اما امکانِ مبارزهی خیابونی رو ازش میگیره.
به همین جهت بهنظر میاد که مهاجرت از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.
فرزاد بیان
*برای جلوگیری از پیچیدگی، فرض رو بر این گذاشتم که کسی میتونه انقلاب کنه که در ایران حضور فیزیکی داره.
@bayanz
❤106
این چه کاری بود که کردم؟
دفعهی بعدی که خواستید تصمیم مهمی بگیرید، دلیلش رو هم جایی برای خودتون یادداشت کنید. برای چی همچنین تصمیمی گرفتید؟ چند ماه یا چند سال بعد که خواستید نتیجهی تصمیم رو ارزیابی کنید، به اون یادداشت مراجعه کنید.
مثلاً — تصمیم: مهاجرت به آلمان
دلایل: الف، ب و ج
در گذر زمان، ما دلایل پشتِ تصمیماتمون رو فراموش یا حتی تحریف میکنیم. این تکنیک ساده جلوی خودفریبی رو میگیره.
این روش رو از Ray Dalio، موسس بزرگترین هجفاند دنیا یاد گرفتم. در جایی میگفت که در زندگی هر تصمیم مهمی گرفتم، دلیلش رو هم جایی در دفترم یادداشت کردم. بعداً به این دفتر مراجعه و تصمیماتم رو ارزیابی میکردم تا از تصمیمات اشتباهم درس بگیرم.
فرزاد بیان
@bayanz
دفعهی بعدی که خواستید تصمیم مهمی بگیرید، دلیلش رو هم جایی برای خودتون یادداشت کنید. برای چی همچنین تصمیمی گرفتید؟ چند ماه یا چند سال بعد که خواستید نتیجهی تصمیم رو ارزیابی کنید، به اون یادداشت مراجعه کنید.
مثلاً — تصمیم: مهاجرت به آلمان
دلایل: الف، ب و ج
در گذر زمان، ما دلایل پشتِ تصمیماتمون رو فراموش یا حتی تحریف میکنیم. این تکنیک ساده جلوی خودفریبی رو میگیره.
این روش رو از Ray Dalio، موسس بزرگترین هجفاند دنیا یاد گرفتم. در جایی میگفت که در زندگی هر تصمیم مهمی گرفتم، دلیلش رو هم جایی در دفترم یادداشت کردم. بعداً به این دفتر مراجعه و تصمیماتم رو ارزیابی میکردم تا از تصمیمات اشتباهم درس بگیرم.
فرزاد بیان
@bayanz
❤149
انقلاب و مهاجرت - قسمت دوم
قبلاً دربارهی نسبت انقلاب و مهاجرت نوشتم.
گفتم شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی. و گفتم مهاجرت، از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.
ظاهراً بعضی افراد، فقط به ساحت انگیزه توجه میکنند و به این تقابل عملی بیتوجهاند. ما ممکنه آزادیخواهانهترین انگیزهها رو هم داشته باشیم، اما تا وقتی خارج از این گود، خارج از مرزهای این حکومت ظالم هستی و تحت قوانین کشوری دموکراتیک زندگی میکنیم، نمیتونیم از موضعی صحبت کنیم که انگار هیچ فرقی بین ما و ایرانیِ داخل ایران نیست.
شاید کسی بگه میتونیم، خوب هم میتونیم. بله، به لحاظ عملی میتونیم. حقش رو داریم، و کسی هم جلومون رو نگرفته؛ اما گمراهکنندهست، منصفانه نیست و باید آمادهی سرزنش شدن باشیم.
ایرانی خارج از ایران هم میتونه برای اعتراضات مفید باشه، شکی نیست. اما ایرانیِ خارج، در جایگاهی نیست که ایرانیِ داخل رو بابت کمکاریش سرزنش کنه. میتونه حمایت کنه، میتونه به هر شکلی که از دستش برمیاد اعتراض کنه، به نمایندهی کنگرهش نامه بنویسه، و بهنظر من حتی ایرادی نیست اگر کسی رو به اعتراض تشویق کرد (بعضی با این ایده مخالفند)؛ اما این که بیاد از کمکاری داخلیها شاکی باشه و غر بزنه و سرزنششون کنه و بهشون احساس عذاب وجدان بده، این دیگه زیادهخواهیه.
درواقع اگه بخوایم خیلی روراست باشیم، ایرانی خارج از ایران هم میتونه پاشه بیاد ایران و در اعتراضات شرکت کنه. این که نمیاد غالباً انتخابشه. نمیگم درست یا غلط. میگم انتخابه (حتی اونی که فکر میکنه اگه بیاد بلافاصله دستگیر میشه، همون نیومدن هم انتخابه). کسی بابت شدت اعتراضات میتونه غرِ منصفانه بزنه که خودش کف خیابون باشه. البته همه آزادن، ما هم آزادیم در نقدشون.
فرزاد بیان
@bayanz
قبلاً دربارهی نسبت انقلاب و مهاجرت نوشتم.
گفتم شما ممکنه تا روز آخر بجنگی، مهاجرت هم بکنی. و گفتم مهاجرت، از نظر عملی در تقابل با انقلاب کردنه، اما از نظر انگیزه، مربوط به ساحت متفاوتیه.
ظاهراً بعضی افراد، فقط به ساحت انگیزه توجه میکنند و به این تقابل عملی بیتوجهاند. ما ممکنه آزادیخواهانهترین انگیزهها رو هم داشته باشیم، اما تا وقتی خارج از این گود، خارج از مرزهای این حکومت ظالم هستی و تحت قوانین کشوری دموکراتیک زندگی میکنیم، نمیتونیم از موضعی صحبت کنیم که انگار هیچ فرقی بین ما و ایرانیِ داخل ایران نیست.
شاید کسی بگه میتونیم، خوب هم میتونیم. بله، به لحاظ عملی میتونیم. حقش رو داریم، و کسی هم جلومون رو نگرفته؛ اما گمراهکنندهست، منصفانه نیست و باید آمادهی سرزنش شدن باشیم.
ایرانی خارج از ایران هم میتونه برای اعتراضات مفید باشه، شکی نیست. اما ایرانیِ خارج، در جایگاهی نیست که ایرانیِ داخل رو بابت کمکاریش سرزنش کنه. میتونه حمایت کنه، میتونه به هر شکلی که از دستش برمیاد اعتراض کنه، به نمایندهی کنگرهش نامه بنویسه، و بهنظر من حتی ایرادی نیست اگر کسی رو به اعتراض تشویق کرد (بعضی با این ایده مخالفند)؛ اما این که بیاد از کمکاری داخلیها شاکی باشه و غر بزنه و سرزنششون کنه و بهشون احساس عذاب وجدان بده، این دیگه زیادهخواهیه.
درواقع اگه بخوایم خیلی روراست باشیم، ایرانی خارج از ایران هم میتونه پاشه بیاد ایران و در اعتراضات شرکت کنه. این که نمیاد غالباً انتخابشه. نمیگم درست یا غلط. میگم انتخابه (حتی اونی که فکر میکنه اگه بیاد بلافاصله دستگیر میشه، همون نیومدن هم انتخابه). کسی بابت شدت اعتراضات میتونه غرِ منصفانه بزنه که خودش کف خیابون باشه. البته همه آزادن، ما هم آزادیم در نقدشون.
فرزاد بیان
@bayanz
❤58
آیا آلمانیها، آلمانی حرف زدن ما رو مسخره میکنند؟
این سوال جالبیه که تابهحال چندیننفر ازم پرسیدن. من میتونم از تجربهی خودم بگم: تنها افرادی که تابهحال دیدم آلمانی حرف زدن یک غیر آلمانیزبان رو به تمسخر بگیرن و حتی بدتر، بهعنوان ابزاری بر علیهاش استفاده کنند، خودشون مهاجر و غیر آلمانیزبان بودند.
جالب این که دوستانی از آمریکا و کانادا هم دقیقاً تجربهی مشابهی رو گزارش کردند.
حالا این که به چه عللی یک همچین رفتار خصمانهای از طرف یک شخص (مهاجر یا غیرمهاجر) بر علیه یک مهاجری که در زبان native نیست صورت میگیره، موضوع جداگانه و مهمیه برای خودش.
این که چنین تجربیاتی چقدر برای هرکسی پیش بیاد، بهنظر بیشتر بستگی به روابط قدرتی داره که شخص در روزمره درگیرشه. تجربهی یک پناهنده در کمپ، با تجربهی یک دانشجو در دانشگاه، با تجربهی یک کارمند در شرکت متفاوته. به همین سبب هم تجربهی من یا دیگری در چنین مسئلهای قابل تعمیم نیست اما این تجارب در کنار هم میتونه بینشی بهدست بده.
پینوشت: منظورم از تمسخر، اینه که مستقیم توی روی شما مسخرهتون کنن. این که توی دلشون، یا پشت سرتون مسخره کنن منظور من نیست. همینطور این که بهخاطر زبان ارتباط متفاوتی با شما داشته باشن (که خصمانه نباشه اما مورد پسند شما هم نباشه) اینم باز موضوع متفاوتیه که اینجا در موردش صحبت نکردم.
پینوشت ۲: کلاً این تجربهی تمسخر زبانی برای خودم یا این که از نزدیک در مورد کسی دیده باشم، ندرتاً (شاید ۲-۳ مورد) بیشتر پیش نیومده؛ اما همونطور که اشاره کردم بسته به سبک زندگی و روابط و... برای دیگران ممکنه کمتر یا بیشتر از این پیش بیاد.
فرزاد بیان
@bayanz
این سوال جالبیه که تابهحال چندیننفر ازم پرسیدن. من میتونم از تجربهی خودم بگم: تنها افرادی که تابهحال دیدم آلمانی حرف زدن یک غیر آلمانیزبان رو به تمسخر بگیرن و حتی بدتر، بهعنوان ابزاری بر علیهاش استفاده کنند، خودشون مهاجر و غیر آلمانیزبان بودند.
جالب این که دوستانی از آمریکا و کانادا هم دقیقاً تجربهی مشابهی رو گزارش کردند.
حالا این که به چه عللی یک همچین رفتار خصمانهای از طرف یک شخص (مهاجر یا غیرمهاجر) بر علیه یک مهاجری که در زبان native نیست صورت میگیره، موضوع جداگانه و مهمیه برای خودش.
این که چنین تجربیاتی چقدر برای هرکسی پیش بیاد، بهنظر بیشتر بستگی به روابط قدرتی داره که شخص در روزمره درگیرشه. تجربهی یک پناهنده در کمپ، با تجربهی یک دانشجو در دانشگاه، با تجربهی یک کارمند در شرکت متفاوته. به همین سبب هم تجربهی من یا دیگری در چنین مسئلهای قابل تعمیم نیست اما این تجارب در کنار هم میتونه بینشی بهدست بده.
پینوشت: منظورم از تمسخر، اینه که مستقیم توی روی شما مسخرهتون کنن. این که توی دلشون، یا پشت سرتون مسخره کنن منظور من نیست. همینطور این که بهخاطر زبان ارتباط متفاوتی با شما داشته باشن (که خصمانه نباشه اما مورد پسند شما هم نباشه) اینم باز موضوع متفاوتیه که اینجا در موردش صحبت نکردم.
پینوشت ۲: کلاً این تجربهی تمسخر زبانی برای خودم یا این که از نزدیک در مورد کسی دیده باشم، ندرتاً (شاید ۲-۳ مورد) بیشتر پیش نیومده؛ اما همونطور که اشاره کردم بسته به سبک زندگی و روابط و... برای دیگران ممکنه کمتر یا بیشتر از این پیش بیاد.
فرزاد بیان
@bayanz
❤80
«آلمانی با اشکان» یک ویدیو داره در یوتوب که دقیقاً برای ۱۰ سال پیشه و اونجا میگه «من الان اینترنت ندارم این لغت رو چک کنم، شاید شما ۱۰ سال دیگه که این ویدیو رو تماشا میکنید بهم بخندید که اینترنت میتونه در دسترس نباشه».
بله آقا اشکان. میخندیم. بدجوری هم میخندیم.
@bayanz
بله آقا اشکان. میخندیم. بدجوری هم میخندیم.
@bayanz
❤182
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در لندنِ ابری فرود اومدم ☁️
فرودگاه فرانکفورت بهشدت شلوغ بود. پروازها تاخیر خوردند. برای کسانی که تاخیر زیادی خوردن و به پرواز بعدیشون نرسیدن، پرواز جایگزین درنظر گرفتن.
فرودگاه فرانکفورت بهشدت شلوغ بود. پروازها تاخیر خوردند. برای کسانی که تاخیر زیادی خوردن و به پرواز بعدیشون نرسیدن، پرواز جایگزین درنظر گرفتن.
❤83
چطور در خارج از ایران زنده بمونیم؟
خبر خودکشی محمد مرادی احتمالاً به گوش شما رسیده باشه. خودکشیهای بسیار دیگهای هم اتفاق میفته که تبدیل به خبر نمیشه و به گوش ما نمیرسه.
اخیراً دوستی پرسید که چطور در خارج از کشور زنده بمونیم و به مرز خودکشی نرسیم. چند ایدهای که به ذهنم میاد رو مطرح میکنم. این ایدهها بههیچ وجه جامع نیست و بهکار همه نمیاد. همچنین همهی این ایدهها راهکار نیست؛ بلکه بیشترشون صرفاً برای ایجاد کمی حس درکشدنه.
قبل از این که ببینیم چه میشه کرد، باید ببینیم ایرانیان خارج در چه شرایطی هستند. ایرانیان خارج یکیدو نفر نیستند، چند میلیون آدم هستند با شرایط متفاوت از هم. جهت سادگی، من تمرکزم رو روی گروهی میذارم که ۱- تحت تاثیر شرایط ایران در هفتههای اخیر احساس درماندگی و ناامیدی شدیدی رو تجربه کردند و ۲- کمی یا بیشتر احساس تنهایی میکنند.
این احساس درماندگی، ناامیدی و همچنین تنهایی ممکنه قبلاً هم تجربه شده باشه، اما فرض بر اینه که در شرایط فعلی تشدید شده و به حد بسیار اذیتکننده، غیرقابل تحمل یا مختلکنندهای رسیده.
چه میشه کرد؟
۱- ایدهی اول، صحبت با یک درمانگره. مشکل ولی اینجاست که خیلیها به درمانگر دسترسی ندارند. بهخصوص اگر نیازمند درمانگر فارسیزبان باشند. خدمات سلامت روان میتونه گرون و دسترسی بهش دشوار باشه. با این حال، در بسیاری از کشورها هاتلاینهایی وجود داره که دستِ کم در شرایط اضطراری شما رو به رایگان به یک متخصص سلامت روان وصل میکنه. برای مثال در آلمان کافیه وارد telefonseelsorge.de بشید تا آنلاین یا تلفنی کمک بگیرید. خیلی از دانشگاهها (برای دانشجوها) و شرکتها (برای کارمندان) هم خدماتی در راستای سلامت روان دارند. ممکنه دسترسی بهش سرراست نباشه و پرسوجو لازم داشته باشه (و گاهی همین شخص رو منصرف میکنه) ولی به احتمال زیاد ارزشش رو داره.
۲- اهمیت کامیونیتی، دوست و آشنا داشتن و تنها نبودن، احتمالاً برای همه روشنه. چیزی که معمولاً روشن نیست اینه که بیش از حد روی تواناییهای خودمون حساب میکنیم و اهمیت شرایط و محیط رو دستِ کم میگیریم. شرایط و محیط تا حدی قابل کنترل و تا حد زیادی از کنترل ما خارجه. این بحثی مفصله، اما بهطور مختصر یک مثال بزنم: برای یک شخص نوعی که بهتازگی با ویزای جاب آفر وارد یک کشور شمال اسکاندیناوی شده، خونهای برای خودش اجاره کرده و از ۸ صبح تا ۵ عصر سر کار میره، تنها نبودن دستاورد آسانی نیست.
چه میشه کرد؟ خیلی وقتها با تغییر ویژگیهای درونی خودمون تغییر خاصی نمیتونیم بهوجود بیاریم، درحالی که با تغییر محیط تغییراتی زیادی ممکنه اتفاق بیفته (و بهطبع اون خودمون هم تغییر میکنیم). تغییر محیط میتونه کوچک در حد شرکت کردن در یک رویداد شبکهسازی (networking event) باشه، یا انتخاب خوابگاه بهجای خونهی تنهایی؛ یا میتونه بزرگتر در حد تغییر شهر یا کشور باشه. با این حال همهی این انتخابها، نیازمند حد قابل توجهی از انرژی و انگیزهست که ممکنه شخص اصلاً نداشته باشه.
۳- ارتباط با دوستان داخل ایران، برای ایرانیِ خارج از ایران ممکنه نهتنها از احساس تنهایی کم نکنه، بلکه بدتر، احساس تنهایی رو تشدید کنه. یک دلیلش تصورات نادرست از وضعیت ایرانیان خارج از ایرانه. این انتظار که «تو خارجی پس دلیلی برای ناخشنودی نداری. تو خارجی پس باید خوشحال باشی» یا «تویی که خارجی دیگه چته». این تصورات نادرست، فشار مضاعفی روی مهاجر ایجاد میکنه (حتی برخی به همین هم خرده میگیرند که این فشارها در مقابل فشاری که ایرانیان داخل تحمل میکنند ناچیزه. اشتباه اینجاست که رفاه رو با رضایت اشتباه میگیریم. همچنین فکر میکنیم فشار و سختی، یک مقیاس کمی داره و میشه خطی مقایسهش کرد — خودکشی «خارجنشنیان» رو بهخودتون یادآوری کنید. این انسانها اگر زندگی رضایتبخشی داشتند خودکشی نمیکردند.)
۴- یک راهکارِ کمککننده برای تعدیل فشارهای درونی، کنار گذاشتن سپرها و آسیبپذیر (vulnerable) شدن در ارتباط با دیگرانه. اما فقط گفتنش سادهست. انجام دادنش نیازمند تلاش زیاد و در برخی موارد دورههای رواندرمانیه. با این حال، زمانی که بتونیم در مقابل دوستان و اطرافیانِ ایران و خارج از ایران، از آسیبپذیریهامون حرف بزنیم و قضاوتها اهمیتی برامون نداشته باشه، وارد لایهای نزدیکتر از ارتباط عاطفی با دیگران میشیم که میتونه از احساس تنهایی بکاهه (برخلاف رویای مورد قضاوت قرار نگرفتنی که برخی سفتوسخت به دنبالش هستند، آدمها در همهجای دنیا همیشه شما رو قضاوت میکنند.)
و از طرف دیگه، تا زمانی که با سپرهای تدافعی با دیگران در ارتباطیم، هرچقدر هم که بهلحاظ کمّی با دیگران وقت بگذرونیم، از احساس نیازمون به برقراری ارتباط با دیگری نهتنها کاسته نمیشه، که برعکس احساس تنهایی بیشتری میکنیم.
👇 ادامه
خبر خودکشی محمد مرادی احتمالاً به گوش شما رسیده باشه. خودکشیهای بسیار دیگهای هم اتفاق میفته که تبدیل به خبر نمیشه و به گوش ما نمیرسه.
اخیراً دوستی پرسید که چطور در خارج از کشور زنده بمونیم و به مرز خودکشی نرسیم. چند ایدهای که به ذهنم میاد رو مطرح میکنم. این ایدهها بههیچ وجه جامع نیست و بهکار همه نمیاد. همچنین همهی این ایدهها راهکار نیست؛ بلکه بیشترشون صرفاً برای ایجاد کمی حس درکشدنه.
قبل از این که ببینیم چه میشه کرد، باید ببینیم ایرانیان خارج در چه شرایطی هستند. ایرانیان خارج یکیدو نفر نیستند، چند میلیون آدم هستند با شرایط متفاوت از هم. جهت سادگی، من تمرکزم رو روی گروهی میذارم که ۱- تحت تاثیر شرایط ایران در هفتههای اخیر احساس درماندگی و ناامیدی شدیدی رو تجربه کردند و ۲- کمی یا بیشتر احساس تنهایی میکنند.
این احساس درماندگی، ناامیدی و همچنین تنهایی ممکنه قبلاً هم تجربه شده باشه، اما فرض بر اینه که در شرایط فعلی تشدید شده و به حد بسیار اذیتکننده، غیرقابل تحمل یا مختلکنندهای رسیده.
چه میشه کرد؟
۱- ایدهی اول، صحبت با یک درمانگره. مشکل ولی اینجاست که خیلیها به درمانگر دسترسی ندارند. بهخصوص اگر نیازمند درمانگر فارسیزبان باشند. خدمات سلامت روان میتونه گرون و دسترسی بهش دشوار باشه. با این حال، در بسیاری از کشورها هاتلاینهایی وجود داره که دستِ کم در شرایط اضطراری شما رو به رایگان به یک متخصص سلامت روان وصل میکنه. برای مثال در آلمان کافیه وارد telefonseelsorge.de بشید تا آنلاین یا تلفنی کمک بگیرید. خیلی از دانشگاهها (برای دانشجوها) و شرکتها (برای کارمندان) هم خدماتی در راستای سلامت روان دارند. ممکنه دسترسی بهش سرراست نباشه و پرسوجو لازم داشته باشه (و گاهی همین شخص رو منصرف میکنه) ولی به احتمال زیاد ارزشش رو داره.
۲- اهمیت کامیونیتی، دوست و آشنا داشتن و تنها نبودن، احتمالاً برای همه روشنه. چیزی که معمولاً روشن نیست اینه که بیش از حد روی تواناییهای خودمون حساب میکنیم و اهمیت شرایط و محیط رو دستِ کم میگیریم. شرایط و محیط تا حدی قابل کنترل و تا حد زیادی از کنترل ما خارجه. این بحثی مفصله، اما بهطور مختصر یک مثال بزنم: برای یک شخص نوعی که بهتازگی با ویزای جاب آفر وارد یک کشور شمال اسکاندیناوی شده، خونهای برای خودش اجاره کرده و از ۸ صبح تا ۵ عصر سر کار میره، تنها نبودن دستاورد آسانی نیست.
چه میشه کرد؟ خیلی وقتها با تغییر ویژگیهای درونی خودمون تغییر خاصی نمیتونیم بهوجود بیاریم، درحالی که با تغییر محیط تغییراتی زیادی ممکنه اتفاق بیفته (و بهطبع اون خودمون هم تغییر میکنیم). تغییر محیط میتونه کوچک در حد شرکت کردن در یک رویداد شبکهسازی (networking event) باشه، یا انتخاب خوابگاه بهجای خونهی تنهایی؛ یا میتونه بزرگتر در حد تغییر شهر یا کشور باشه. با این حال همهی این انتخابها، نیازمند حد قابل توجهی از انرژی و انگیزهست که ممکنه شخص اصلاً نداشته باشه.
۳- ارتباط با دوستان داخل ایران، برای ایرانیِ خارج از ایران ممکنه نهتنها از احساس تنهایی کم نکنه، بلکه بدتر، احساس تنهایی رو تشدید کنه. یک دلیلش تصورات نادرست از وضعیت ایرانیان خارج از ایرانه. این انتظار که «تو خارجی پس دلیلی برای ناخشنودی نداری. تو خارجی پس باید خوشحال باشی» یا «تویی که خارجی دیگه چته». این تصورات نادرست، فشار مضاعفی روی مهاجر ایجاد میکنه (حتی برخی به همین هم خرده میگیرند که این فشارها در مقابل فشاری که ایرانیان داخل تحمل میکنند ناچیزه. اشتباه اینجاست که رفاه رو با رضایت اشتباه میگیریم. همچنین فکر میکنیم فشار و سختی، یک مقیاس کمی داره و میشه خطی مقایسهش کرد — خودکشی «خارجنشنیان» رو بهخودتون یادآوری کنید. این انسانها اگر زندگی رضایتبخشی داشتند خودکشی نمیکردند.)
۴- یک راهکارِ کمککننده برای تعدیل فشارهای درونی، کنار گذاشتن سپرها و آسیبپذیر (vulnerable) شدن در ارتباط با دیگرانه. اما فقط گفتنش سادهست. انجام دادنش نیازمند تلاش زیاد و در برخی موارد دورههای رواندرمانیه. با این حال، زمانی که بتونیم در مقابل دوستان و اطرافیانِ ایران و خارج از ایران، از آسیبپذیریهامون حرف بزنیم و قضاوتها اهمیتی برامون نداشته باشه، وارد لایهای نزدیکتر از ارتباط عاطفی با دیگران میشیم که میتونه از احساس تنهایی بکاهه (برخلاف رویای مورد قضاوت قرار نگرفتنی که برخی سفتوسخت به دنبالش هستند، آدمها در همهجای دنیا همیشه شما رو قضاوت میکنند.)
و از طرف دیگه، تا زمانی که با سپرهای تدافعی با دیگران در ارتباطیم، هرچقدر هم که بهلحاظ کمّی با دیگران وقت بگذرونیم، از احساس نیازمون به برقراری ارتباط با دیگری نهتنها کاسته نمیشه، که برعکس احساس تنهایی بیشتری میکنیم.
👇 ادامه
❤62