🎭تئاتر، آینه جان انسان
تئاتر، سرزمینیست میان خیال و واقعیت؛ جاییکه واژهها جان میگیرند، سکوت معنا مییابد و نگاهها هزار حرف نگفته را فریاد میزنند.
در تاریکی سالن، جادوی نور آغاز میشود و پرده، رازهایی را بازگو میکند که در زندگی روزمره پنهان ماندهاند. تئاتر نهتنها سرگرم میکند، بلکه میآموزد، بیدار میکند، و انسان را به تماشای خویشتن دعوت مینماید.
تئاتر، آواز بلند انسانیت است؛ زبانی بیکلام برای گفتن آنچه گفتنش دشوار است، اشکی بیصدا برای اندوههای مشترک، و لبخندی پر از فهم برای لحظات همدلی. صحنه، خانه رؤیاهاست؛ جاییکه حقیقت و تخیل دست در دست هم، تصویری نو از جهان میسازند.🎭❤5😍2👏1
🎭این ضیافت،
سفرهایست از
سکوتها،
تقابلها،
و تکهتکه شدنِ انسان
در دل یک جامعهی
فراموشکار.
سفرهایست از
سکوتها،
تقابلها،
و تکهتکه شدنِ انسان
در دل یک جامعهی
فراموشکار.
😍8👏1
ممنون میشم پیج ما رو در اینستاگرام فالو کنید🎭🫀🙏🏻👇🏻
https://www.instagram.com/utmonologue?igsh=MXRxbTMzZG5kOHg3ZA==
https://www.instagram.com/utmonologue?igsh=MXRxbTMzZG5kOHg3ZA==
👍3
تئاتر؛ زمزمهای از دلِ خاموشی
تئاتر، قصهی دلیست که میان نور و تاریکی فریاد میزند، بیآنکه کسی صدایش را تا همیشه به خاطر بسپارد. هر شب، جانِ بازیگر بر صحنه ریخته میشود، و با خاموشی چراغها، خاموش میشود. گویی هر اجرا، مرثیهایست برای لحظههایی که میآیند تا از یاد بروند.
در تئاتر، لبخندها هم تلخاند؛ اشکها اما واقعیتر از هر گریهای که در زندگی میریزیم. بازیگر، دردهای نگفتهی آدمها را بر دوش میکشد، میسوزد، میخندد، میمیرد... و فردا دوباره از نو متولد میشود، برای قصهای که پایانش همیشه تنهاییست.
تماشاگر میرود، سالن خالی میشود، ولی آن صدا، آن نگاه، آن بغض ناتمام، در دلِ صحنه جا میماند. تئاتر، دنیای آدمهاییست که برای درک شدن فریاد میزنند، اما تنها با سکوت بدرقه میشوند.
و چه غریب است هنری که هر شب جان میگیرد، اما هرگز زنده نمیماند.
تئاتر، قصهی دلیست که میان نور و تاریکی فریاد میزند، بیآنکه کسی صدایش را تا همیشه به خاطر بسپارد. هر شب، جانِ بازیگر بر صحنه ریخته میشود، و با خاموشی چراغها، خاموش میشود. گویی هر اجرا، مرثیهایست برای لحظههایی که میآیند تا از یاد بروند.
در تئاتر، لبخندها هم تلخاند؛ اشکها اما واقعیتر از هر گریهای که در زندگی میریزیم. بازیگر، دردهای نگفتهی آدمها را بر دوش میکشد، میسوزد، میخندد، میمیرد... و فردا دوباره از نو متولد میشود، برای قصهای که پایانش همیشه تنهاییست.
تماشاگر میرود، سالن خالی میشود، ولی آن صدا، آن نگاه، آن بغض ناتمام، در دلِ صحنه جا میماند. تئاتر، دنیای آدمهاییست که برای درک شدن فریاد میزنند، اما تنها با سکوت بدرقه میشوند.
و چه غریب است هنری که هر شب جان میگیرد، اما هرگز زنده نمیماند.
👏4❤3🙏2😍1
🌼دانشجویان عزیز🌼
در این روزهای سخت و ناآرام که کشور عزیزمان ایران درگیر جنگ و بحران است، پیش از هر چیز از صمیم قلب برای یکایک شما و خانوادههای محترمتان صبر، آرامش و سلامتی آرزو میکنم.
باور دارم که با امید، همدلی و مقاومت، این روزهای تلخ نیز سپری خواهند شد.
ما باز خواهیم گشت—با انرژی، با انگیزه و با ارادهای محکمتر برای ساختن آیندهای روشنتر. تا آن زمان، مراقب خودتان و عزیزانتان باشید.
با احترام و آرزوی سلامتی🙏🏻
🌟مریم کمالی🌟
در این روزهای سخت و ناآرام که کشور عزیزمان ایران درگیر جنگ و بحران است، پیش از هر چیز از صمیم قلب برای یکایک شما و خانوادههای محترمتان صبر، آرامش و سلامتی آرزو میکنم.
باور دارم که با امید، همدلی و مقاومت، این روزهای تلخ نیز سپری خواهند شد.
ما باز خواهیم گشت—با انرژی، با انگیزه و با ارادهای محکمتر برای ساختن آیندهای روشنتر. تا آن زمان، مراقب خودتان و عزیزانتان باشید.
با احترام و آرزوی سلامتی🙏🏻
🌟مریم کمالی🌟
❤4
🇮🇷🖤تئاتر و جنگ
تئاتر جاییه که درد رو نشون میدن، اما نمیذارن زخمی بشی. جنگ اما همون درده، بیواسطه، بیپرده.
توی تئاتر، فریاد میزنن تا صدا به گوش برسه؛ توی جنگ، فریاد خفه میشه زیر آوار.
تئاتر حرف میزنه از آدمها، از عشق، از صلح... جنگ همهی اینا رو با خودش میبره.
صحنهی تئاتر با نور روشن میشه، صحنهی جنگ با آتش.
ولی جالبه...
گاهی تئاتر میتونه جلوی یه جنگ رو بگیره.
گاهی یه جمله روی صحنه، کاری میکنه که هزار تا گلوله
تئاتر جاییه که درد رو نشون میدن، اما نمیذارن زخمی بشی. جنگ اما همون درده، بیواسطه، بیپرده.
توی تئاتر، فریاد میزنن تا صدا به گوش برسه؛ توی جنگ، فریاد خفه میشه زیر آوار.
تئاتر حرف میزنه از آدمها، از عشق، از صلح... جنگ همهی اینا رو با خودش میبره.
صحنهی تئاتر با نور روشن میشه، صحنهی جنگ با آتش.
ولی جالبه...
گاهی تئاتر میتونه جلوی یه جنگ رو بگیره.
گاهی یه جمله روی صحنه، کاری میکنه که هزار تا گلوله
❤2🔥2😢1😍1
سناریوی یازده روز اول جنگو کریستوفر نولان نوشته بود
روز دوازدهم رو دادن ایرج ملکی🤣🤣🤣🤣
روز دوازدهم رو دادن ایرج ملکی🤣🤣🤣🤣
😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جنگ دردهای جهان را بزرگتر میکند.
جنگ هر چند هم بر ضد خرابیها باشد،
در آخر جور دیگری زمین را آکنده از درد میکند.
اگر جنگ نهایت عدالت هم باشد،
همیشه زمین را لبریز غم میکند .
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#بختیار_علی
#آخرین_انار_دنیا
جنگ هر چند هم بر ضد خرابیها باشد،
در آخر جور دیگری زمین را آکنده از درد میکند.
اگر جنگ نهایت عدالت هم باشد،
همیشه زمین را لبریز غم میکند .
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#بختیار_علی
#آخرین_انار_دنیا
💔2
آتشبس بیرون
و ادامهی جنگ در درونِ بدنها
آتشبس یعنی توقف بمب.
یعنی: بس است، آتش.
با اینکه این جمله میتواند مرهمی بر بدنها و روانهایمان باشد،
اما از آتش اضطرابی که هنوز درونمان شعله میکشد، غافل نشویم.
آتشبس میتواند پایان بمبها باشد،
اما پایان اضطراب نیست.
وقتی مغز برای چند روز یا چند هفته در حالت آمادهباش بماند، شبکههای عصبیای که مسئول حس خطر هستند، تقویت میشوند.
بهویژه بخشهایی مثل آمیگدال، همچنان فعال میمانند.
و این یعنی بدن، حتی در نبود خطر واقعی، همچنان در وضعیت جنگی باقی میماند.
از دید مغز، اگر خطری چند روز ادامه داشته باشد، احتمال بازگشتش زیاد است.
پس مغز تصمیم میگیرد «الگوی بقا» را نگه دارد، حتی وقتی دیگر صدایی از بیرون نمیآید.
اینجاست که دچار نوعی ناهماهنگی درونی میشویم.
بخشی از مغز میگوید بمبی نیست، همه چیز آرام شده،
اما بدن هنوز در اضطراب جنگ است.
تنفس تند است، تمرکز پایین آمده، و بیقراری ادامه دارد.
این ناهماهنگی بین پیام مغز و واکنش بدن، خودش به یک منبع اضطراب مزمن تبدیل میشود.
برای همین، تمامشدن جنگ در بیرون، بهتنهایی کافی نیست برای آرام شدن بدن در درون.
بازیابی از این وضعیت به زمان نیاز دارد.
مطالعات نشان میدهند که سیستم عصبی بعد از یک دوره اضطراب شدید،
برای رسیدن به سطح پایداری جدید، گاهی تا چند ماه زمان میخواهد.
بهویژه اگر فرد هنوز اخبار، تصاویر یا افکار مرتبط با خطر را دریافت کند.
وضعیت بدن در این روزها الزاماً طبیعی نیست، حتی اگر بازگشت به زندگی عادی اتفاق افتاده باشد.
بازگشت به روتین، به معنای بازگشت تنظیم عصبی نیست.
ممکن است بدن شما بین دو قطب متفاوت حرکت کند.
گاهی خسته، گاهی پرانرژی.
گاهی بیخواب، گاهی خوابآلود.
گاهی بیاشتها، گاهی پرخور.
گاهی بیحس و گاهی بیشبرانگیخته.
بدن در حال تقلا برای بازیابی تعادل است، اما هنوز از شدت اضطراب گیج است و نمیتواند درست فرمان بدهد.
فردی را تصور کنید که مدام در گوشش زدهاند و شکنجهاش کردهاند. آیا میتواند با سرگیجهی بعدش، راحت به کارهای روزمرهاش برگردد؟
در این روزها بدن بین فازهای مختلف گیر کرده.
بین ترس و بیحسی.
بین تلاش برای ادامه دادن و فروپاشی.
این نوسانات نشانهی از دست رفتن تعادل سیستم عصبی هستند.
و تنها با مهربانی، مراقبت، تمرینهای کوچک و مداوم، و کاستن از فشارهاست که میتوان دوباره مسیر بازگشت به تعادل را پیدا کرد.
پس مهم است که با خودتان مهربان باشید.
از بدنتان انتظار آرامش فوری نداشته باشید.
و با تمرینهای بدنی، تنفسی، و ایجاد ریتم روزانه کمکش کنید تا قدمبهقدم به سمت امنیت برگردد.
04/04/04
و ادامهی جنگ در درونِ بدنها
آتشبس یعنی توقف بمب.
یعنی: بس است، آتش.
با اینکه این جمله میتواند مرهمی بر بدنها و روانهایمان باشد،
اما از آتش اضطرابی که هنوز درونمان شعله میکشد، غافل نشویم.
آتشبس میتواند پایان بمبها باشد،
اما پایان اضطراب نیست.
وقتی مغز برای چند روز یا چند هفته در حالت آمادهباش بماند، شبکههای عصبیای که مسئول حس خطر هستند، تقویت میشوند.
بهویژه بخشهایی مثل آمیگدال، همچنان فعال میمانند.
و این یعنی بدن، حتی در نبود خطر واقعی، همچنان در وضعیت جنگی باقی میماند.
از دید مغز، اگر خطری چند روز ادامه داشته باشد، احتمال بازگشتش زیاد است.
پس مغز تصمیم میگیرد «الگوی بقا» را نگه دارد، حتی وقتی دیگر صدایی از بیرون نمیآید.
اینجاست که دچار نوعی ناهماهنگی درونی میشویم.
بخشی از مغز میگوید بمبی نیست، همه چیز آرام شده،
اما بدن هنوز در اضطراب جنگ است.
تنفس تند است، تمرکز پایین آمده، و بیقراری ادامه دارد.
این ناهماهنگی بین پیام مغز و واکنش بدن، خودش به یک منبع اضطراب مزمن تبدیل میشود.
برای همین، تمامشدن جنگ در بیرون، بهتنهایی کافی نیست برای آرام شدن بدن در درون.
بازیابی از این وضعیت به زمان نیاز دارد.
مطالعات نشان میدهند که سیستم عصبی بعد از یک دوره اضطراب شدید،
برای رسیدن به سطح پایداری جدید، گاهی تا چند ماه زمان میخواهد.
بهویژه اگر فرد هنوز اخبار، تصاویر یا افکار مرتبط با خطر را دریافت کند.
وضعیت بدن در این روزها الزاماً طبیعی نیست، حتی اگر بازگشت به زندگی عادی اتفاق افتاده باشد.
بازگشت به روتین، به معنای بازگشت تنظیم عصبی نیست.
ممکن است بدن شما بین دو قطب متفاوت حرکت کند.
گاهی خسته، گاهی پرانرژی.
گاهی بیخواب، گاهی خوابآلود.
گاهی بیاشتها، گاهی پرخور.
گاهی بیحس و گاهی بیشبرانگیخته.
بدن در حال تقلا برای بازیابی تعادل است، اما هنوز از شدت اضطراب گیج است و نمیتواند درست فرمان بدهد.
فردی را تصور کنید که مدام در گوشش زدهاند و شکنجهاش کردهاند. آیا میتواند با سرگیجهی بعدش، راحت به کارهای روزمرهاش برگردد؟
در این روزها بدن بین فازهای مختلف گیر کرده.
بین ترس و بیحسی.
بین تلاش برای ادامه دادن و فروپاشی.
این نوسانات نشانهی از دست رفتن تعادل سیستم عصبی هستند.
و تنها با مهربانی، مراقبت، تمرینهای کوچک و مداوم، و کاستن از فشارهاست که میتوان دوباره مسیر بازگشت به تعادل را پیدا کرد.
پس مهم است که با خودتان مهربان باشید.
از بدنتان انتظار آرامش فوری نداشته باشید.
و با تمرینهای بدنی، تنفسی، و ایجاد ریتم روزانه کمکش کنید تا قدمبهقدم به سمت امنیت برگردد.
04/04/04
👍2👌2👏1