Use it or Lose it
سومین دوره رویداد بینالمللی نوروتاک امسال میزبان یکی از بزرگترین رویداد های نوروساینس کشور هستیم، اگر شما هم علاقهمند به نوروساینس و علوم شناختی هستید و یا تازه با این زمینه آشنا شدید این رویداد برای شماست. نیازی هم نیست پیش زمینه خاصی داشته باشید، کافیه…
چهارمین دورهٔ رویداد بینالمللی نوروتاک
امسال هم میزبان یکی از بزرگترین رویدادهای نوروساینس کشور هستیم. اگر به نوروساینس و علوم شناختی علاقهمندید، حتی اگر تازه وارد این حوزهاید، این رویداد برای شماست. بدون پیشنیاز تخصصی؛ فقط ثبتنام کنید و یک روز سرشار از ایدههای نو، گفتوگوهای الهامبخش و شبکهسازی مؤثر را تجربه کنید.
- حضوری - ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۸:۱۵
- سالن رازی، دانشگاه علوم پزشکی ایران (تهران)
- برای ثبت نام از اینجا اقدام کنید.
امسال هم میزبان یکی از بزرگترین رویدادهای نوروساینس کشور هستیم. اگر به نوروساینس و علوم شناختی علاقهمندید، حتی اگر تازه وارد این حوزهاید، این رویداد برای شماست. بدون پیشنیاز تخصصی؛ فقط ثبتنام کنید و یک روز سرشار از ایدههای نو، گفتوگوهای الهامبخش و شبکهسازی مؤثر را تجربه کنید.
- حضوری - ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۸:۱۵
- سالن رازی، دانشگاه علوم پزشکی ایران (تهران)
- برای ثبت نام از اینجا اقدام کنید.
❤37
چیزی که به زنده بودنم ارزش میبخشد، البته سوای موسیقی، قدیسانیست که ملاقاتشان کردهام و همه جا هم پیدا میشوند. منظورم از قدیس کسانیست که در این جامعهی فوقالعاده ناشایست به طرز شایستهای رفتار میکنند.
Vonnegut, K. (2005). A Man Without a Country. A. A. Bahrami, Trans.
Luigi Ghirri, Viaggi, 1972 - 1986
Vonnegut, K. (2005). A Man Without a Country. A. A. Bahrami, Trans.
Luigi Ghirri, Viaggi, 1972 - 1986
❤94
فکر میکنم فاکنر بود که گفت وقتی در عمق تاریکی کبریت روشن میکنید بهخاطر این نیست که بهتر ببینید، میخواهید متوجه شوید چهقدر دورتان تاریک است. به نظر من ادبیات دقیقا همین کار را میکند. جوابی به سوالها نمیدهد، حتا واضحترشان هم نمیکند، بلکه اغلب کورکورانه هجمهی تاریکیها را کشف میکند، و آنها را بهتر مینمایاند.
Javier Marías, Corazón tan blanco, Anagrama, 1992.
A Heart So White, trans. Mahsa Malek-Marzban, Cheshmeh, 2016.
Javier Marías, Corazón tan blanco, Anagrama, 1992.
A Heart So White, trans. Mahsa Malek-Marzban, Cheshmeh, 2016.
❤75
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسهای در ویلز، در پی یک لحظهی از کنترل خارج شدن، پسربچهای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشتهام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.
در زندان با او همچون بیارزشترین انسان رفتار شد. چند بار برای فرار تلاش کرد و حتی ۴۳ روز از خوردن غذا امتناع کرد تا بمیرد. آزادی مشروطش بارها رد شد. سالها گذشت، ۱۰ سال، ۱۵ سال، ۲۰ سال، ۲۵ سال… و او هنوز در زندان بود.
در سال ۲۰۰۷ با زنی به نام «الکس» آشنا شد، معلمی که برای آموزش به زندان میآمد. رابطهشان پنهانی و عاشقانه بود. با وجود عشق و امید به زندگی بیرون، بن در نهایت به او گفت: «میخواهم همچنان در زندان بمانم.»
او در زندان برای خود دنیایی تازه ساخت. درس خواند، مدرک دانشگاهی گرفت، و به «وکیل زندان» معروف شد. به زندانیان دیگر کمک میکرد از حقشان دفاع کنند و در برابر سوءاستفادهی مسئولان بایستند. درون زندان احترام و منزلتی داشت؛ احساس مفید بودن میکرد. این جایگاه برایش معنا و هدف شد. در سال ۲۰۱۲ پس از ۳۲ سال زندان آزاد شد. اما قبل از رفتنش چیزی گفت.
در زندان با او همچون بیارزشترین انسان رفتار شد. چند بار برای فرار تلاش کرد و حتی ۴۳ روز از خوردن غذا امتناع کرد تا بمیرد. آزادی مشروطش بارها رد شد. سالها گذشت، ۱۰ سال، ۱۵ سال، ۲۰ سال، ۲۵ سال… و او هنوز در زندان بود.
در سال ۲۰۰۷ با زنی به نام «الکس» آشنا شد، معلمی که برای آموزش به زندان میآمد. رابطهشان پنهانی و عاشقانه بود. با وجود عشق و امید به زندگی بیرون، بن در نهایت به او گفت: «میخواهم همچنان در زندان بمانم.»
او در زندان برای خود دنیایی تازه ساخت. درس خواند، مدرک دانشگاهی گرفت، و به «وکیل زندان» معروف شد. به زندانیان دیگر کمک میکرد از حقشان دفاع کنند و در برابر سوءاستفادهی مسئولان بایستند. درون زندان احترام و منزلتی داشت؛ احساس مفید بودن میکرد. این جایگاه برایش معنا و هدف شد. در سال ۲۰۱۲ پس از ۳۲ سال زندان آزاد شد. اما قبل از رفتنش چیزی گفت.
❤41
Use it or Lose it
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسهای در ویلز، در پی یک لحظهی از کنترل خارج شدن، پسربچهای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشتهام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.…
داستان بن، یه درس عمیق دربارهی شیوهی زندگیه. نشون میده که میشه از صفر مطلق جان سالم بهدر برد. میشه از طرف جامعه منفور شد، بهعنوان قاتل کودک شناخته شد، و با سیستمی خشن مثل زندان روبهرو بود. میشه به عمق تاریکی فرو رفت، تا جایی که ۴۳ روز لب به غذا نزنی و از شدت گرسنگی، کرهی چشمت خشک بشه.
با این حال، از دل این وضعیت تحقیرآمیز و فاجعهبار، میشه رشد کرد. بن برای خودش یه زندگی با معنا ساخت، چون خودشو وصل کرد به مغزهای همفکر دیگه و وارد یه بازی شد، بازیای که هدفش بهدست آوردن جایگاه بود. رتبهاش بهعنوان یه زندانی ابدی و وکیل زندان باعث شد مورد احترام قرار بگیره. برای بقیه زندانیها مفید شد، کمکم مورد تحسین قرار گرفت. ارزشمند شد. تمام وقت و انرژی روزها، ماهها و سالهاش رو گذاشت توی همین بازی و برای خودش یه دنیای معنا ساخت.
اما پیش از آنکه از زندان برود، به یکی از مأموران گفت:
Storr, W. (2021). The Status Game: On Human Life and How to Play It. William Collins.
با این حال، از دل این وضعیت تحقیرآمیز و فاجعهبار، میشه رشد کرد. بن برای خودش یه زندگی با معنا ساخت، چون خودشو وصل کرد به مغزهای همفکر دیگه و وارد یه بازی شد، بازیای که هدفش بهدست آوردن جایگاه بود. رتبهاش بهعنوان یه زندانی ابدی و وکیل زندان باعث شد مورد احترام قرار بگیره. برای بقیه زندانیها مفید شد، کمکم مورد تحسین قرار گرفت. ارزشمند شد. تمام وقت و انرژی روزها، ماهها و سالهاش رو گذاشت توی همین بازی و برای خودش یه دنیای معنا ساخت.
اما پیش از آنکه از زندان برود، به یکی از مأموران گفت:
وقتی آزادی بهمعنی بیرونافتادن از دنیاییه که همهی عمرت رو صرف ساختنش کردی، اون وقت آزادی خودش میتونه جهنم باشه.
Storr, W. (2021). The Status Game: On Human Life and How to Play It. William Collins.
❤67
دو ماهی جوان داشتند با هم شنا میکردند که تصادفاً یک ماهی پیرتر را میبینند که از روبهرو میآید. ماهی پیر سری برایشان تکان میدهد و میگوید: صبحبهخیر پسرها، آب چطور است؟
ماهیهای جوان کمی جلوتر میروند و بعد از چند لحظه یکیشان رو به دیگری میکند و میگوید: اصلاً این آب که میگوید چیست؟
Wallace, D. F. (2005). This is water.
Barbey, B. (1980). The Li River, China.
ماهیهای جوان کمی جلوتر میروند و بعد از چند لحظه یکیشان رو به دیگری میکند و میگوید: اصلاً این آب که میگوید چیست؟
Wallace, D. F. (2005). This is water.
Barbey, B. (1980). The Li River, China.
❤59
من کاملا یادم هست که همه چیز از کِی شروع شد. درست پیش از آنکه او بازنشسته شود، یکی از همکاران خبرنگارم در اواسط سپتامبر ۱۹۸۹ از مرز اتریش و مجارستان برگشت، و از شدت هیجان گریه میکرد. گفت: آلمانهای شرقی هزار هزار دارند از مرز رد میشوند. فکر نمیکردم در عمرم چنین چیزی را ببینم! من هم همینطور.
آنها آدمها را جوری بار میآوردند که خیال کنی تغییر، غیر ممکن است. جوری بارت میآوردند تا از تغییر بترسی و همیشه به آن بد گمان باشی. چون در مغزت فرو کردهاند که هر تغییری، فقط وضع را بدتر میکند. یادم هست واکنش اول خودم به خبر همکارم، جدا از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله را تجربه میکردم.
هرچند فروپاشی نظام قدیمی را میخواستم، زمین زیر پایم میلرزید. جهانی که آن را همیشگی، باثبات و امن میپنداشتم، ناگهان داشت دور و برم از هم میپاشید. تجربه خوشایندی نبود.
Drakulić, S. (1992). How we survived communism and even laughed.
Drysdale, J. (1969). Girls sheep racing on farm.
آنها آدمها را جوری بار میآوردند که خیال کنی تغییر، غیر ممکن است. جوری بارت میآوردند تا از تغییر بترسی و همیشه به آن بد گمان باشی. چون در مغزت فرو کردهاند که هر تغییری، فقط وضع را بدتر میکند. یادم هست واکنش اول خودم به خبر همکارم، جدا از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله را تجربه میکردم.
هرچند فروپاشی نظام قدیمی را میخواستم، زمین زیر پایم میلرزید. جهانی که آن را همیشگی، باثبات و امن میپنداشتم، ناگهان داشت دور و برم از هم میپاشید. تجربه خوشایندی نبود.
اما با تمام آن استبداد و آن کشتار و آن همه ناامیدی که حتی بیشتر از اکسیژن در هوا بود، آنها رفتند، ما ماندیم و حتی خندیدیم.
Drakulić, S. (1992). How we survived communism and even laughed.
Drysdale, J. (1969). Girls sheep racing on farm.
❤79