Use it or Lose it
3.01K subscribers
163 photos
1 video
94 links
Social Neuroscientist, Neuroanthropologist
Multi/Interdisciplinary researcher

— Use it well 🧠
Download Telegram
هر چیزی که امروز یاد می‌گیرید، باعث می‌شود مغزتان فردا طور دیگری پیش‌بینی کند.


Barrett, L. F. (2020). Seven and a half lessons about the brain.
Marius Baranauskas (1931 - 1995), Lithuanian
76
باز می گویند: فردای دگر...
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود


Mehdi Akhavan-Sales, Kaveh ya Eskandar, 1956
Giulio Cesare Grandi, Untitled, 2021
42
Use it or Lose it
شاید زنده بودن یعنی همین، دنبال کردن لحظه‌هایی که می‌میرند.
هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌شود؛ من هم یکی از همان هیچ‌کس‌ها هستم.


مثل تمام سال‌های گذشته، امسال را هم با ته‌مانده‌ی امیدی در دل آغاز کردیم. باز هم باور کردیم که شاید این‌بار فرق کند، شاید گشایشی در راه باشد؛ روزنی، راهی تازه. اما مثل همیشه، تیر امیدمان به سنگ خورد و به‌جای روشنایی، با غبار و ابهام روبه‌رو شدیم.

امروز در مرکز اتفاقاتی ایستاده‌ایم که بیشترشان از اختیارمان خارج‌اند؛ رویدادهایی که پیش‌بینی‌ناپذیر شده‌اند و زندگی را به بازی مبهمی بدل کرده‌اند که هیچ‌کس قواعدش را نمی‌داند.

در این میان، گرفتار دو جنگ شده‌ایم:
جنگی درونی، که میان ترس و امید، میان اضطراب فردا و نگرانی امروز، در نوسان است؛ و جنگی بیرونی، که هر روز با صدای انفجار خبرها، تصویرهای خشم، و خبرهای مرگ، سنگر روانمان را نشانه می‌گیرد. یکی از درون ما را می‌فرساید، و دیگری از بیرون ما را محاصره کرده است. گاهی با خودمان می‌گوییم فردا، آنقدر دور شده که دیگر حتی نمی‌توانیم تصورش کنیم.

حتی وقتی هزار راه‌حل را می‌دانیم، باز احساس درماندگی می‌کنیم. همه‌مان می‌دانیم باید امیدوار باشیم، اما گاهی تردیدها آن‌قدر بزرگ می‌شوند که جای امید را تنگ می‌کنند.

اما شاید در این روزهای پرابهام، وظیفه‌ی ما چیزی فراتر از پیش‌بینی آینده باشد؛ شاید باید یاد بگیریم چطور در دل تاریکی، شعله‌ای کوچک اما واقعی از امید را روشن نگه داریم، امیدی از جنس لمس، نه خیال‌پردازی؛ امیدی روزمره، بی‌صدا، اما مقاوم.

مثل لبخندی کوچک، مثل پیامی به دوستی قدیمی، مثل شنیدن صدای مادری پشت تلفن، یا حتی، تنها بلند شدن از تخت در روزی که هیچ انگیزه‌ای باقی نمانده است.

اگر بتوانیم همین ذره‌های کوچک امید را در دنیای شخصی خودمان حفظ کنیم، شاید همین‌ها در برابر فرسایش این روزگار، محافظ‌مان شوند؛ تا زمانی که این خاک، و این روانِ خسته، دوباره نفسی تازه کند.

مراقبت کنید، از امیدی باقی‌مانده به این خاک
از روانی که همچنان تلاش می‌کند بفهمد و دوام بیاورد.
این روان، خودِ ما هستیم.

وطن، ایران ۱۴۰۴
کمیل، شهروندی عادی؛ در واپسین روزهای نبرد با ناامیدی
85
Use it or Lose it
هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌شود؛ من هم یکی از همان هیچ‌کس‌ها هستم. مثل تمام سال‌های گذشته، امسال را هم با ته‌مانده‌ی امیدی در دل آغاز کردیم. باز هم باور کردیم که شاید این‌بار فرق کند، شاید گشایشی در راه باشد؛ روزنی، راهی تازه. اما مثل همیشه، تیر امیدمان به…
اگر این روزها کاری هست که فکر می‌کنید از دست من برمیاد، کافیه از طریق پیام مستقیم در کانال پیام بدید بهم. هر کمکی ازم بربیاد، دریغ نمی‌کنم. گاهی حتی یه گفت‌وگوی کوتاه هم می‌تونه برای همه ما دلگرم‌کننده باشه.
41
مسئله‌ی واقعی و اصیل، صرفاً اثبات نادرستیِ چیزی نیست، بلکه اثبات اصالتِ چیزی‌ست که ادعا می‌شود اصیل است. — اومبرتو اکو


خب همه ما می‌دانیم نوزادان از کجا می‌آیند، از لک‌لک ها. باور کنید درست می‌گویم؛ حتی می‌توانم این را با آمار اثبات کنم.

به جمعیت تخمینی لک‌لک‌ها و تعداد نوزادان هر کشور نگاه کنید؛ در سراسر اروپا، رابطه‌ای شگفت‌انگیز دیده می‌شود: هرچه لک‌لک بیشتر، نوزاد هم بیشتر.

الگو آن‌قدر قوی است که از سد سنتی انتشار در مجله علمی گذشته؛ مثلاً مقاله‌ای با عنوان «لک‌لک‌ها نوزاد می‌آورند (p = 0.008)» منتشر شده است. بدون ورود به جزئیات فنی، همین اعداد کافی‌اند تا بگویند این فقط یک تصادف نیست.

شاید شما پیش‌تر متوجه این حقه شده‌اید: کشورهای بزرگ‌تری مثل آلمان، لهستان و ترکیه هم لک‌لک بیشتری دارند و هم نوزاد بیشتر؛ در حالی‌ که کشورهای کوچک‌تری مثل آلبانی و دانمارک، هر دو را کمتر دارند. این الگو، هرچند واضح است، اما به‌هیچ‌وجه به این معنا نیست که لک‌لک‌ها باعث به دنیا آمدن نوزادان می‌شوند.

پس به‌نظر می‌رسد که می‌توان با آمار هر چیزی را «ثابت» کرد، حتی اینکه لک‌لک‌ها نوزاد می‌آورند.
35
Use it or Lose it
مسئله‌ی واقعی و اصیل، صرفاً اثبات نادرستیِ چیزی نیست، بلکه اثبات اصالتِ چیزی‌ست که ادعا می‌شود اصیل است. — اومبرتو اکو
اگر کتاب چگونه با آمار دروغ بگوییم را خوانده باشید، احتمالاً دیدی شکاکانه نسبت به آمار پیدا کرده‌اید. این کتاب در سال ۱۹۵۴ توسط روزنامه‌نگاری به نام دارل هاف منتشر شد و خیلی زود هم معروف شد. یکی از مثال‌هایش این بود که فارغ‌التحصیلان ییل طبق یک نظرسنجی در سال ۱۹۵۰ درآمدی حدود ۵۰۰ هزار دلار (به پول امروز) داشتند. اما این داده‌ها از کسانی جمع شده بود که داوطلبانه پاسخ داده بودند؛ معمولاً افراد موفق‌تر. یعنی تصویری غیرواقعی و اغراق‌شده از واقعیت.

شعار کتاب هم این بود:
«حقه‌بازها آمار را بلدند؛ آدم‌های درستکار باید برای دفاع از خودشان آن را یاد بگیرند.»

حرف درستی بود، اما پیام کلی کتاب این بود که آمار یعنی فریب. این دیدگاه، با گذشت زمان باعث شد حس خوبی به آن پیدا نکنم.

اما همان سال ۱۹۵۴، اتفاقی مهم هم افتاد: دو پژوهشگر بریتانیایی به نام‌های دال و هیل نشان دادند که سیگار کشیدن باعث سرطان ریه می‌شود. آن‌ها بدون آمار نمی‌توانستند به چنین نتیجه‌ای برسند. در آن زمان، بسیاری فکر می‌کردند آلودگی خودروها دلیل اصلی افزایش سرطان است. اما فقط با داده‌های دقیق و مقایسه‌ها می‌شد فهمید که مقصر واقعی سیگار است.

دال و هیل بدون استفاده از آمار نمی‌توانستند به این کشف برسند. نرخ‌های سرطان ریه در بریتانیا طی فقط پانزده سال شش برابر شده بود؛ تا سال ۱۹۵۰، بریتانیا بالاترین میزان سرطان ریه در جهان را داشت، و مرگ‌ومیر ناشی از سرطان ریه برای نخستین بار از مرگ‌ومیر ناشی از سل پیشی گرفت. حتی برای درک اینکه این اتفاق در حال وقوع است، به دیدگاه آماری نیاز بود. هیچ پزشکی به‌تنهایی نمی‌توانست فراتر از یک برداشت حکایتی برسد.

برای نشان دادن اینکه سیگار مقصر است، باز هم آمار حیاتی بود. بسیاری معتقد بودند که خودروها عامل افزایش سرطان ریه هستند. این باور منطقی به‌نظر می‌رسید. در نیمه اول قرن بیستم، خودروها همه‌جا حاضر شدند، با دود اگزوز و بخار قیر جدید در جاده‌ها. سرطان ریه همزمان افزایش یافت. درک حقیقت – اینکه سیگار و نه خودروها باعث سرطان ریه شده‌اند – نیازمند چیزی فراتر از مشاهده بود. نیازمند شمارش و مقایسه دقیق بود. خلاصه‌تر بگوییم، به آمار نیاز داشت.

بنابراین در همان سال، دو نگاه متفاوت به آمار شکل گرفت:

برای فریب (مثل نگاه دارل هاف)،
برای کشف حقیقت و نجات جان انسان‌ها (مثل دال و هیل).


وقتی کرونا اومد، اختلاف دیدگاه درباره آمار شدیدتر شد. دنیا در بحران بود، اما داده‌ها ناقص و بی‌نظم بودن. خیلی‌ها، حتی سیاست‌مدارها، نمی‌فهمیدن که بدون داده‌ درست نمی‌شه تصمیم‌ درست گرفت. مثلاً ترامپ گفت: «کرونا یه روزی خودبه‌خود ناپدید می‌شه». در حالی‌که آمار دقیق می‌تونست نجات‌بخش باشه، ولی آمار غلط یا ناقص، خطرناک بود.

در واقع، آمار در اون دوره به دو شکل استفاده می‌شد: هم به عنوان ابزاری برای فریب، و هم راهی برای کشف حقیقت. بحران جهانی کووید-۱۹ دوباره همین مسئله رو به ما یادآوری کرد. در روزهای اول بحران، اطلاعات دقیق وجود نداشت. کشورها دیر هشدار دادن، داده‌ها ناقص و متناقض بودن، تست‌ها محدود بود، و نتیجه‌ها تصویر کاملی نمی‌داد. در نتیجه، برای تصمیم‌گیری درباره‌ی موضوعات مهمی مثل استفاده از ماسک، تعطیلی مدارس یا فاصله‌گذاری اجتماعی، داده‌های کافی در دست نبود. تصمیم‌ها بیشتر بر پایه‌ی حدس و گمان گرفته شد و همین، آسیب‌های جدی اقتصادی، اجتماعی و انسانی به‌جا گذاشت.

با این حال، امروز بسیاری از مردم به آمار بی‌اعتماد شدن.
تصور عمومی اینه که آمارها یا دروغن یا با نیت خاصی منتشر می‌شن. این بدبینی تا حد زیادی از همون زمانی شکل گرفت که صنعت دخانیات سعی کرد شک و تردید درباره‌ی یافته‌های علمی ایجاد کنه. هدفشون این نبود که بگن سیگار بی‌خطره؛ فقط می‌خواستن اعتماد مردم رو نسبت به تحقیقات علمی از بین ببرن. ایجاد شک، همیشه راحت‌تر از اثبات واقعیته. بعدها منکران تغییرات اقلیمی و برخی سیاست‌مدارها هم از همین روش استفاده کردن. چون حتی تردید غیرمنصفانه هم می‌تونه به‌ظاهر منطقی به نظر برسه.

نکته‌ی عجیب‌تر اینه که نویسنده‌ی کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» بعدها با صنعت سیگار همکاری کرد. حتی شروع کرده بود به نوشتن دنباله‌ای با عنوان چطور با آمار سیگار دروغ بگوییم. این خودش نشون می‌ده که چطور شک می‌تونه تبدیل به یک ابزار قوی بشه، و آمار هم هدفی ساده‌ برای سوءاستفاده. آمار، وقتی درست استفاده بشه، مثل میکروسکوپ یا تلسکوپ عمل می‌کنه: کمک می‌کنه چیزهایی رو ببینیم که در حالت عادی از چشم پنهان می‌مونن.

عزیزان، در این روزها بیش از همیشه مراقب آمارهای دروغین و تله‌های آماری باشید. تنتان سلامت و دلتان روشن. ❤️


Harford, T. (2020). How to make the world add up: ten rules for thinking differently about numbers. Hachette UK.
52
وقتی کسی به دیگری اهانت می‌کند، با این کار نشان می‌دهد که در واقع هیچ سخن درست و حقیقی علیه او در اختیار ندارد؛ زیرا اگر چنین بود، آن سخنان را به‌عنوان مقدمات ارائه می‌داد و نتیجه‌گیری را با خیال آسوده به شنوندگان واگذار می‌کرد. اما او برعکس عمل می‌کند؛ یعنی نتیجه را بیان می‌کند، ولی از ارائهٔ مقدماتی که به این نتیجه منتهی شده ناتوان می‌ماند، و تنها به این امید دل بسته که مردم گمان کنند این کار را صرفاً به‌منظور کوتاهیِ سخن انجام داده است.

Schopenhauer, A. (1851). Aphorismen zur Lebensweisheit. In Parerga und Paralipomena: Kleine philosophische Schriften (Vol. 1). A. W. Hayn.
71
گذشته: گهواره‌ی ماست، نه زندان‌مان؛ در جذابیتش، هم خطر هست و هم کشش. گذشته برای الهام گرفتن است، نه تقلید؛ برای ادامه دادن است، نه تکرار.

Kaufman, S. B. (2025). Rise above: Overcome a victim mindset, empower yourself, and realize your full potential. TarcherPerigee.
63
گاهی از روی ترس، خودمون رو محدود می‌کنیم و درها رو می‌بندیم، فکر می‌کنیم این‌طوری از دست دادن آدم‌ها یا چیزهایی که دوست داریم کمتر بهمون ضربه می‌زنه. کمتر خواستن یعنی کمتر از دست دادن. این همون زندگیه که ترس به ما پیشنهاد می‌کنه. شاید این زندگی امن‌تر باشه، ولی واقعی نیست.

Kaufman, S. B. (2025). Rise above: Overcome a victim mindset, empower yourself, and realize your full potential. TarcherPerigee.
74
وظیفه‌ی کودک این است که زندگی خودش را بکند؛ نه آن زندگی‌ای که والدین مضطربش فکر می‌کنند باید داشته باشد.

Neill, A. S. (1960). Summerhill: A radical approach to child rearing. New York: Hart Publishing.
55
هر کسی که قصد اصلاح یک حکومت قدیمی در یک شهر آزاد را دارد، باید دست‌کم ظاهری از آداب و رسوم گذشته را حفظ کند. هرکس که بخواهد حکومتی را به گونه‌ای تغییر دهد که اصلاحاتش برای عموم مردم پذیرفتنی و پایدار باشد، لازم است حداقل «ظاهری» از رسوم کهن و قدیمی آن حکومت را حفظ کند؛ به‌گونه‌ای که مردم احساس نکنند نهادهای سیاسی‌شان عوض شده است.

Machiavelli, N. (1996). Discourses on Livy (H. C. Mansfield & N. Tarcov, Trans.; Book I, Chap. 25). University of Chicago Press. (Original work published 1531)
34
Use it or Lose it
هر کسی که قصد اصلاح یک حکومت قدیمی در یک شهر آزاد را دارد، باید دست‌کم ظاهری از آداب و رسوم گذشته را حفظ کند. هرکس که بخواهد حکومتی را به گونه‌ای تغییر دهد که اصلاحاتش برای عموم مردم پذیرفتنی و پایدار باشد، لازم است حداقل «ظاهری» از رسوم کهن و قدیمی آن حکومت…
درحالی‌که در واقعیت، این نهادهای جدید می‌توانند کاملاً متفاوت از گذشته باشند. دلیل این مسئله آن است که مردم به همان اندازه که بر اساس واقعیت زندگی می‌کنند، بر اساس ظاهر امور نیز زندگی می‌کنند. در واقع، مردم اغلب بیشتر تحت تأثیر ظاهر امور هستند تا خود واقعیت‌ها.

رومی‌ها این حقیقت را در ابتدای شکل‌گیری جمهوری و نظام آزاد خود دریافتند. آن‌ها به جای یک پادشاه، دو کنسول انتخاب کردند، اما به هر کنسول اجازه دادند تنها دوازده نگهبان (لیکتر) داشته باشد تا از تعداد نگهبانانی که قبلاً پادشاه را همراهی می‌کردند بیشتر نشوند. علاوه بر این، در روم مراسم قربانی خاصی وجود داشت که فقط شخص پادشاه می‌توانست آن را انجام دهد. پس از حذف پادشاهی، رومی‌ها برای آن‌که مردم در نبود پادشاه از این رسم کهن محروم نمانند، شخصی را برای برگزاری آن قربانی تعیین کردند که به او لقب «پادشاه قربانی» دادند و او را زیر نظر کاهن اعظم قرار دادند. با این کار، مردم همچنان این قربانی را حفظ کردند و هرگز به دلیل نبود این رسم، آرزوی بازگشت دوبارهٔ شاه را نکردند.

همه کسانی که می‌خواهند یک شیوهٔ زندگی قدیمی در یک شهر را کنار بگذارند و مردم را به سوی شیوه‌ای نو و آزاد هدایت کنند، باید به این نکته توجه کنند. از آن‌جا که امور جدید می‌تواند ذهن مردم را آشفته کند، باید تغییرات طوری ترتیب داده شوند که تا جای ممکن، عناصر و ظواهر شیوهٔ زندگی قدیمی حفظ گردد. حتی اگر تعداد، اختیارات و دورهٔ تصدی مناصب جدید از منصب‌های قدیمی متفاوت است، حداقل باید عنوان و نام قدیمی آن‌ها حفظ شود.

چنان‌که پیش‌تر گفتم، هر کس که بخواهد یک نظام سیاسی تازه، خواه جمهوری و خواه سلطنتی، ایجاد کند باید این نکته را رعایت کند. اما هر کس که بخواهد حکومتی مطلق و نامحدود (که نویسندگان پیشین آن را «استبداد» خوانده‌اند) ایجاد کند، باید همه چیز را از نو بنیان بگذارد. این مسئله را در فصل بعدی بیشتر توضیح خواهم داد.

Machiavelli, N. (1996). Discourses on Livy (H. C. Mansfield & N. Tarcov, Trans.; Book I, Chap. 25). University of Chicago Press. (Original work published 1531)
33
تو فکر می‌کنی چون "یک" را می‌فهمی، پس باید "دو" را هم بفهمی؛ چون یک و یک می‌شود دو. اما فراموش می‌کنی که باید "و" را هم بفهمی.

Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
72
Use it or Lose it
وظیفه‌ی کودک این است که زندگی خودش را بکند؛ نه آن زندگی‌ای که والدین مضطربش فکر می‌کنند باید داشته باشد.
رایج‌ترین پرسشی که بازدیدکنندگان «سامرهیل» می‌پرسند این است: «آیا بچه بعداً برنمی‌گردد و مدرسه را سرزنش نمی‌کند که چرا مجبورش نکرده ریاضی یا موسیقی یاد بگیرد؟» پاسخ این است که بتهوون‌های خردسال و اینشتین‌های کوچک خودشان نمی‌گذارند از قلمرو طبیعیِ استعدادشان دور نگه داشته شوند.

شما نمی‌توانید کودکان را مجبور به یادگیری موسیقی یا هر چیز دیگری کنید، مگر آنکه آن‌ها را تا حدی به بزرگسالانی بی‌اراده تبدیل کرده باشید. شما از آنان پذیرندگانِ وضعِ موجود می‌سازید چیزی که به کارِ جامعه‌ای می‌آید که به آدم‌های مطیعِ پشتِ میزهای ملال‌آور، به کسانی که در مغازه‌ها سرِ پا می‌ایستند، و به مسافرانی که مثل ماشین قطار حومه‌ایِ ساعتِ ۸:۳۰ را می‌گیرند نیاز دارد، جامعه‌ای که، در یک کلام، بر دوش‌های فرسودهٔ مردِ کوچکِ ترسیده‌ هم‌رنگِ جماعتی که تا سرحد مرگ ترسیده می‌چرخد.

Neill, A. S. (1960). Summerhill: A radical approach to child rearing. New York: Hart Publishing.
36
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟

Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
33
Use it or Lose it
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟ Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
میمون‌ها و بوزینه‌ها از نظر شدتِ روابط اجتماعی با دیگر جانوران فرق دارند؛ آن‌ها زمان زیادی را صرف تیمارِ یکدیگر می‌کنند. تیمار کردن فقط برای مسائل بهداشتی نیست، برخلاف آن‌چه شاید فکر کنید؛ درواقع راهی است برای ایجاد دوستی، محکم کردن رابطه‌ها و تأثیر گذاشتن بر بقیه.

انسان‌های اولیه هم در گروه‌های بزرگی حدود ۱۵۰ نفره زندگی می‌کردند. اگر می‌خواستند مثل میمون‌ها با تیمار کردن رابطه بسازند، باید تقریباً نصف وقتشان را صرف این کار می‌کردند که اصلاً شدنی نبود. به همین خاطر، به گفتهٔ پروفسور رابین دانبار، انسان‌ها راه ساده‌تر و مؤثرتری پیدا کردند: زبان. پس معلوم می‌شود این گپ‌وگفت‌های به ظاهر بیهوده اصلاً بیهوده نیستند. همین گفت‌وگوها باعث می‌شود گروه‌های بزرگ از شکارچی‌ها گرفته تا سربازها و همکارها منسجم و یکپارچه بمانند.

زن‌ها و مردها به یک اندازه «حرف می‌زنند»، اما تفاوت در موضوع‌هاست: مردها بیشتر دربارهٔ خودشان صحبت می‌کنند، در حالی که زن‌ها بیشتر دربارهٔ بقیه حرف می‌زنند. همین باعث می‌شود پیوندهای زنانه تقویت شود؛ پپیوندهایی که پایهٔ جوامع انسانی و نیز جوامع نخستی‌هاست.

تا مدت‌ها انسان‌شناسان فکر می‌کردند زبان در جمع‌های مردانه و برای کارهایی مثل شکار شکل گرفته است. اما پژوهش بدیع و بسیار جالبِ دانبار نشان می‌دهد که برعکس، زبان در میان زنان تکامل یافته است.


Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
49
آگاهی از مرگ ما را ترغیب می‌کند که پرشورتر زندگی کنیم.

Coelho, P. (1999). Veronika decides to die. HarperCollins.
Miller, L. (1946). Execution of L. Bárdossy.
57
Use it or Lose it
سومین دوره رویداد بین‌المللی نوروتاک امسال میزبان یکی از بزرگترین رویداد های نوروساینس کشور هستیم، اگر شما هم علاقه‌مند به نوروساینس و علوم شناختی هستید و یا تازه با این زمینه آشنا شدید این رویداد برای شماست. نیازی هم نیست پیش زمینه خاصی داشته باشید، کافیه…
چهارمین دورهٔ رویداد بین‌المللی نوروتاک
امسال هم میزبان یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای نوروساینس کشور هستیم. اگر به نوروساینس و علوم شناختی علاقه‌مندید، حتی اگر تازه وارد این حوزه‌اید، این رویداد برای شماست. بدون پیش‌نیاز تخصصی؛ فقط ثبت‌نام کنید و یک روز سرشار از ایده‌های نو، گفت‌وگوهای الهام‌بخش و شبکه‌سازی مؤثر را تجربه کنید.

- حضوری - ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۸:۱۵
- سالن رازی، دانشگاه علوم پزشکی ایران (تهران)
- برای ثبت نام از اینجا اقدام کنید.
37