Use it or Lose it
3.01K subscribers
163 photos
1 video
94 links
Social Neuroscientist, Neuroanthropologist
Multi/Interdisciplinary researcher

— Use it well 🧠
Download Telegram
Use it or Lose it
مغز زیباشناس — The Aesthetic Brain زیبایی دیگر یک واژه نیست، بلکه شما آن را طراحی می‌کنید. از نخستین خطوط روی دیوار تا امروز، طراحی بخشی از هویت انسان بوده است—زبانی که مغز برای ارتباط برگزیده. همان‌طور که واژه‌ها مفاهیم را منتقل می‌کنند، طراحی احساس، تعلق…
فرهنگ تا چه حد می‌تواند بر ادراک بصری ما تأثیرات عمیقی بگذارد؟

Levin, Daniel T.; Banaji, Mahzarin R. (2006). Distortions in the perceived lightness of faces: The role of race categories.. Journal of Experimental Psychology: General, 135(4), 501–512. doi:10.1037/0096-3445.135.4.501
18
Use it or Lose it
فرهنگ تا چه حد می‌تواند بر ادراک بصری ما تأثیرات عمیقی بگذارد؟ Levin, Daniel T.; Banaji, Mahzarin R. (2006). Distortions in the perceived lightness of faces: The role of race categories.. Journal of Experimental Psychology: General, 135(4), 501–512. doi:10.1037/0096…
ذهن شما هم دچار خطا شد؟

مطالعات نشان داده‌اند که بیشتر افراد، چهره‌ی سمت چپ را تیره‌تر از چهره‌ی سمت راست درک می‌کنند، حتی وقتی میزان روشنایی هر دو تصویر از نظر فیزیکی یکسان باشد.

این پدیده که به آن "توهم روشنایی نژادی چهره" (Face-Race Lightness Illusion) گفته می‌شود، نشان می‌دهد که ادراک ما تنها به ویژگی‌های بصری وابسته نیست و می‌تواند تحت تأثیر ذهنیت و پیش‌فرض‌های ما قرار بگیرد.

بینایی فقط یک بازتاب فیزیکی نیست، بلکه یک تجربه‌ی ذهنی است.


مغز ما اطلاعات را صرفاً به شکل خام دریافت نمی‌کند، بلکه با کمک الگوهای فرهنگی و شناختی آن‌ها را تفسیر می‌کند. این موضوع نه‌تنها در علم ادراک و علوم شناختی اهمیت دارد، بلکه در درک سوگیری‌های بصری و اجتماعی هم نقش مهمی دارد.

در این دوره، دقیقاً همین پدیده‌ها را بررسی می‌کنیم—کشفشان می‌کنیم، بهتر می‌فهمیم و یاد می‌گیریم چطور از آن‌ها برای طراحی و خلق آثاری استفاده کنیم که نه‌تنها دیده شوند، بلکه حس شوند و در ذهن بمانند.
47
آیا باید آنگونه که می خواهیم لباس بپوشیم یا آنگونه که احساس می کنیم ؟

تا حالا شده یه لباس رو توی ویترین ببینی، ازش خوشت بیاد، بخری، ولی وقتی تنت می‌کنی حس کنی انگار یه چیزی سر جاش نیست؟ یا برعکس، لباسی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی به دردت بخوره رو یه روز تصادفی بپوشی و حس کنی دقیقاً چیزی بوده که لازم داشتی؟

ما معمولاً فکر می‌کنیم لباس فقط یه چیزیه که می‌پوشیم تا خوشتیپ‌تر بشیم یا خودمون رو اونجوری که دوست داریم نشون بدیم. اما واقعیت اینه که رابطه‌ی ما با لباس پیچیده‌تر از این حرفه. لباس فقط یه تیکه پارچه نیست که تنمون می‌کنیم و می‌ریم بیرون. گاهی حال آدمو خوب می‌کنه، گاهی هم باعث می‌شه حس کنیم تو بدن خودمون راحت نیستیم.

حالا سوال اینه: ما لباس رو انتخاب می‌کنیم یا لباس ما رو؟
47
Use it or Lose it
آیا باید آنگونه که می خواهیم لباس بپوشیم یا آنگونه که احساس می کنیم ؟
لباس فقط یه انتخاب نیست، یه تجربه‌ست.
یه روز یه کت رسمی می‌پوشی و حس می‌کنی انگار توی جلسه‌ای مهمی یا یه قرار جدی داری. اما یه روز دیگه یه سوییشرت گشاد می‌پوشی، دستاتو می‌کنی تو جیب، شل و ریلکس رو مبل ولو می‌شی و حس می‌کنی دنیا همین‌جوری که هست، خوبه. نه استرس داری، نه فکر جلسه و کار، فقط می‌خوای لم بدی و فیلم ببینی.

لباس و بدن فقط کنار هم قرار نمی‌گیرن، بلکه روی همدیگه اثر می‌ذارن. بعضی لباسا باعث می‌شن حس قدرت و اعتماد به ‌نفس بگیریم، بعضیا هم حس ضعف یا ناهماهنگی می‌دن. انگار که ما فقط لباس رو انتخاب نمی‌کنیم، لباس هم ما رو انتخاب می‌کنه!

یه نکته‌ی جالب اینه که حس ما نسبت به یه لباس همیشه یکسان نیست.
ممکنه لباسی که یه روز دوست داشتیم، چند وقت بعد دیگه به دلمون نشینه. یا برعکس، یه لباسی که یه زمانی هیچ علاقه‌ای بهش نداشتیم، بعد از یه مدت حس کنیم دقیقاً مناسب ماست.

یه شلوار جین که ده سال پیش اصلاً نگاهشم نمی‌کردی، الان شاید به نظرت بهترین چیزی باشه که تو کمدته. یه پیراهن که قبلاً کلی باهاش حال می‌کردی، ممکنه یه روز ببینی دیگه به دلت نمی‌شینه. چرا؟ چون تو توی این مدت تغییر کردی. این یعنی انتخاب لباس فقط به سلیقه مربوط نمی‌شه، بلکه به تغییرات درونی آدم هم بستگی داره.

لباس برای همه آدم‌ها مهمه، اما واقعیت اینه که توی جامعه، خانم‌ها بیشتر از آقایون تحت فشارن که لباس درست و مناسب بپوشن! از همون بچگی یادشون می‌دن که باید خوش‌لباس و مرتب باشن، به قضاوت بقیه فکر کنن و نگران ظاهرشون باشن.

همین باعث می‌شه که تجربه‌ی احساسی پوشیدن لباس برای خانم‌ها خیلی متفاوت و قوی‌تر باشه. اما این فقط یه مسئله‌ی شخصی نیست، بیشتر به فرهنگ و جامعه برمی‌گرده. به هر حال، این نشون می‌ده که لباس پوشیدن فقط یه انتخاب فردی نیست، بلکه یه موضوع اجتماعی هم هست.

پس شاید سوال اصلی این نباشه که باید اونجوری لباس بپوشیم که می‌خوایم، یا اونجوری که حس می‌کنیم، بلکه اینه که چطوری بین لباس و خودمون یه تعادل پیدا کنیم که حس خوبی بهمون بده.


Ruggerone, Lucia (2016). The Feeling of Being Dressed: Affect Studies and the Clothed Body. Fashion Theory, (), 1–22. doi:10.1080/1362704X.2016.1253302
62
زیبایی در نگاه مغز: چگونه مردان و زنان به شکل متفاوتی زیبایی را پردازش می‌کنند؟

وقتی مردها با یه صحنه‌ی زیبا روبه‌رو می‌شن، بیشتر نیم‌کره‌ی راست مغزشون فعال می‌شه، در حالی که خانم‌ها از هر دو نیم‌کره استفاده می‌کنن. این تفاوت احتمالاً در طول تکامل شکل گرفته و ممکنه به نقش‌های متفاوتی که اجداد انسان داشتن برگرده، مثل زمانی که مردها بیشتر شکار می‌کردن و خانم‌ها به جمع‌آوری غذا مشغول بودن.

به همین دلیل، مردها معمولاً زیبایی رو به شکل فضایی و ساختاری درک می‌کنن، ولی خانم‌ها بیشتر از روش دسته‌بندی و سازماندهی استفاده می‌کنن. یه فرضیه‌ی دیگه هم اینه که چون زن‌ها در مهارت‌های زبانی قوی‌تر هستن، شاید تصاویر و زیبایی رو به شکل توصیفی‌تر پردازش کنن.

البته هدف این نیست که نیم‌کره‌ی مغز رو محور بحث قرار بدیم یا یکی از این الگوهای پردازش رو برتر بدونیم.


بلکه تلاش شده این تفاوت‌ها رو درک کنیم و دلیل شکل‌گیری‌شون رو بهتر بفهمیم. این تفاوت‌ها احتمالاً نتیجه‌ی فرایندهای تکاملی و نقش‌های مختلفی بوده که اجداد انسان در گذشته داشتن. بنابراین، بحث بیشتر روی شناخت این تفاوت‌هاست، نه ارزش‌گذاری روی یکی از این شیوه‌های پردازش.
44
ما چیزها را آن‌گونه که هستند نمی‌بینیم؛ بلکه آن‌ها را آن‌گونه که هستیم می‌بینیم.

A. Nin, Seduction of the Minotaur, 1961.
Igor Palmerim, Brazilian, Variant individuals, 2009
68
اگر ظالم در میان مظلومان همدستانی نداشت، این‌قدر قوی نمی‌شد.

S. de Beauvoir, The Ethics of Ambiguity, 1947.
George S. Zimbel, Going to class. 1958
91
ما در جهان پند و اندرز کم نداریم. اگر بخواهید بدانید چطور باید دوست پیدا کنید یا روی دیگران تاثیر بگذارید، چطور قلب دیگران را به دست بیاورید و فکرشان رو تغییر دهید، آن وقت کسی پیدا میشود که پنج گام ساده برای انجام آنها برایتان بگوید اما روانشناسی اجتماعی چیزی بهتر از پند و نحصیت در اختیارتان میگذارد:‌ بینش.

Daniel Richardson, Social Psychology, 2014
51
Use it or Lose it
در دنیایی که معیارهای زیبایی تحمیل می‌شوند، زشتی می‌تواند نوعی مقاومت و سرپیچی باشد. U. Eco, On Ugliness, trans. Alastair McEwen, Rizzoli, 2007. Untitle, Undate, Grzegorz Kowalski
انسان‌ها به زیبایی نیاز دارند، اما آنچه زیباست همیشه در حال تغییر است.

U. Eco, History of Beauty, trans. Alastair McEwen, Rizzoli, 2004.
John G. Zimmerman, Waiting room, Detroit, Michigan, 1954
57
حقیقت اینه که اون قهرمان‌بازی‌هایی که توی فیلم‌ها و قصه‌های بچگی‌مون دیدیم، شجاعت واقعی نبودن. فقط یه نمایش بودن. اون لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، اون انتخاب سخت، اون نبرد نهایی که قراره همه‌چیز رو حل کنه—همه‌ی اینا جوری طراحی شدن که قهرمانانه به نظر برسن، که تماشاگر رو به هیجان بیارن و تحت تأثیر بذارن.

اما دوستان، خوش اومدید به دنیای واقعی. اینجا خبری از تماشاگر نیست. کسی نیست که تحسینتون کنه، کسی نیست که براتون دست بزنه. حتی کسی نیست که ببینه‌تون. می‌فهمید؟ شجاعت واقعی، نه تشویق می‌گیره، نه نمایشی داره، نه کسی براش صف می‌کشه.

هیچ محدودیتی برای کاری که می‌تونی انجام بدی وجود نداره، اگه برات مهم نباشه کی قراره اعتبارش رو مال خودش کنه.
— رالف والدو امرسون

Zweig, D. (2014). Invisibles: The power of anonymous work in an age of relentless self-promotion. Penguin.
96
هر چیزی که امروز یاد می‌گیرید، باعث می‌شود مغزتان فردا طور دیگری پیش‌بینی کند.


Barrett, L. F. (2020). Seven and a half lessons about the brain.
Marius Baranauskas (1931 - 1995), Lithuanian
76
باز می گویند: فردای دگر...
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود


Mehdi Akhavan-Sales, Kaveh ya Eskandar, 1956
Giulio Cesare Grandi, Untitled, 2021
42
Use it or Lose it
شاید زنده بودن یعنی همین، دنبال کردن لحظه‌هایی که می‌میرند.
هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌شود؛ من هم یکی از همان هیچ‌کس‌ها هستم.


مثل تمام سال‌های گذشته، امسال را هم با ته‌مانده‌ی امیدی در دل آغاز کردیم. باز هم باور کردیم که شاید این‌بار فرق کند، شاید گشایشی در راه باشد؛ روزنی، راهی تازه. اما مثل همیشه، تیر امیدمان به سنگ خورد و به‌جای روشنایی، با غبار و ابهام روبه‌رو شدیم.

امروز در مرکز اتفاقاتی ایستاده‌ایم که بیشترشان از اختیارمان خارج‌اند؛ رویدادهایی که پیش‌بینی‌ناپذیر شده‌اند و زندگی را به بازی مبهمی بدل کرده‌اند که هیچ‌کس قواعدش را نمی‌داند.

در این میان، گرفتار دو جنگ شده‌ایم:
جنگی درونی، که میان ترس و امید، میان اضطراب فردا و نگرانی امروز، در نوسان است؛ و جنگی بیرونی، که هر روز با صدای انفجار خبرها، تصویرهای خشم، و خبرهای مرگ، سنگر روانمان را نشانه می‌گیرد. یکی از درون ما را می‌فرساید، و دیگری از بیرون ما را محاصره کرده است. گاهی با خودمان می‌گوییم فردا، آنقدر دور شده که دیگر حتی نمی‌توانیم تصورش کنیم.

حتی وقتی هزار راه‌حل را می‌دانیم، باز احساس درماندگی می‌کنیم. همه‌مان می‌دانیم باید امیدوار باشیم، اما گاهی تردیدها آن‌قدر بزرگ می‌شوند که جای امید را تنگ می‌کنند.

اما شاید در این روزهای پرابهام، وظیفه‌ی ما چیزی فراتر از پیش‌بینی آینده باشد؛ شاید باید یاد بگیریم چطور در دل تاریکی، شعله‌ای کوچک اما واقعی از امید را روشن نگه داریم، امیدی از جنس لمس، نه خیال‌پردازی؛ امیدی روزمره، بی‌صدا، اما مقاوم.

مثل لبخندی کوچک، مثل پیامی به دوستی قدیمی، مثل شنیدن صدای مادری پشت تلفن، یا حتی، تنها بلند شدن از تخت در روزی که هیچ انگیزه‌ای باقی نمانده است.

اگر بتوانیم همین ذره‌های کوچک امید را در دنیای شخصی خودمان حفظ کنیم، شاید همین‌ها در برابر فرسایش این روزگار، محافظ‌مان شوند؛ تا زمانی که این خاک، و این روانِ خسته، دوباره نفسی تازه کند.

مراقبت کنید، از امیدی باقی‌مانده به این خاک
از روانی که همچنان تلاش می‌کند بفهمد و دوام بیاورد.
این روان، خودِ ما هستیم.

وطن، ایران ۱۴۰۴
کمیل، شهروندی عادی؛ در واپسین روزهای نبرد با ناامیدی
85
Use it or Lose it
هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌شود؛ من هم یکی از همان هیچ‌کس‌ها هستم. مثل تمام سال‌های گذشته، امسال را هم با ته‌مانده‌ی امیدی در دل آغاز کردیم. باز هم باور کردیم که شاید این‌بار فرق کند، شاید گشایشی در راه باشد؛ روزنی، راهی تازه. اما مثل همیشه، تیر امیدمان به…
اگر این روزها کاری هست که فکر می‌کنید از دست من برمیاد، کافیه از طریق پیام مستقیم در کانال پیام بدید بهم. هر کمکی ازم بربیاد، دریغ نمی‌کنم. گاهی حتی یه گفت‌وگوی کوتاه هم می‌تونه برای همه ما دلگرم‌کننده باشه.
41
مسئله‌ی واقعی و اصیل، صرفاً اثبات نادرستیِ چیزی نیست، بلکه اثبات اصالتِ چیزی‌ست که ادعا می‌شود اصیل است. — اومبرتو اکو


خب همه ما می‌دانیم نوزادان از کجا می‌آیند، از لک‌لک ها. باور کنید درست می‌گویم؛ حتی می‌توانم این را با آمار اثبات کنم.

به جمعیت تخمینی لک‌لک‌ها و تعداد نوزادان هر کشور نگاه کنید؛ در سراسر اروپا، رابطه‌ای شگفت‌انگیز دیده می‌شود: هرچه لک‌لک بیشتر، نوزاد هم بیشتر.

الگو آن‌قدر قوی است که از سد سنتی انتشار در مجله علمی گذشته؛ مثلاً مقاله‌ای با عنوان «لک‌لک‌ها نوزاد می‌آورند (p = 0.008)» منتشر شده است. بدون ورود به جزئیات فنی، همین اعداد کافی‌اند تا بگویند این فقط یک تصادف نیست.

شاید شما پیش‌تر متوجه این حقه شده‌اید: کشورهای بزرگ‌تری مثل آلمان، لهستان و ترکیه هم لک‌لک بیشتری دارند و هم نوزاد بیشتر؛ در حالی‌ که کشورهای کوچک‌تری مثل آلبانی و دانمارک، هر دو را کمتر دارند. این الگو، هرچند واضح است، اما به‌هیچ‌وجه به این معنا نیست که لک‌لک‌ها باعث به دنیا آمدن نوزادان می‌شوند.

پس به‌نظر می‌رسد که می‌توان با آمار هر چیزی را «ثابت» کرد، حتی اینکه لک‌لک‌ها نوزاد می‌آورند.
35
Use it or Lose it
مسئله‌ی واقعی و اصیل، صرفاً اثبات نادرستیِ چیزی نیست، بلکه اثبات اصالتِ چیزی‌ست که ادعا می‌شود اصیل است. — اومبرتو اکو
اگر کتاب چگونه با آمار دروغ بگوییم را خوانده باشید، احتمالاً دیدی شکاکانه نسبت به آمار پیدا کرده‌اید. این کتاب در سال ۱۹۵۴ توسط روزنامه‌نگاری به نام دارل هاف منتشر شد و خیلی زود هم معروف شد. یکی از مثال‌هایش این بود که فارغ‌التحصیلان ییل طبق یک نظرسنجی در سال ۱۹۵۰ درآمدی حدود ۵۰۰ هزار دلار (به پول امروز) داشتند. اما این داده‌ها از کسانی جمع شده بود که داوطلبانه پاسخ داده بودند؛ معمولاً افراد موفق‌تر. یعنی تصویری غیرواقعی و اغراق‌شده از واقعیت.

شعار کتاب هم این بود:
«حقه‌بازها آمار را بلدند؛ آدم‌های درستکار باید برای دفاع از خودشان آن را یاد بگیرند.»

حرف درستی بود، اما پیام کلی کتاب این بود که آمار یعنی فریب. این دیدگاه، با گذشت زمان باعث شد حس خوبی به آن پیدا نکنم.

اما همان سال ۱۹۵۴، اتفاقی مهم هم افتاد: دو پژوهشگر بریتانیایی به نام‌های دال و هیل نشان دادند که سیگار کشیدن باعث سرطان ریه می‌شود. آن‌ها بدون آمار نمی‌توانستند به چنین نتیجه‌ای برسند. در آن زمان، بسیاری فکر می‌کردند آلودگی خودروها دلیل اصلی افزایش سرطان است. اما فقط با داده‌های دقیق و مقایسه‌ها می‌شد فهمید که مقصر واقعی سیگار است.

دال و هیل بدون استفاده از آمار نمی‌توانستند به این کشف برسند. نرخ‌های سرطان ریه در بریتانیا طی فقط پانزده سال شش برابر شده بود؛ تا سال ۱۹۵۰، بریتانیا بالاترین میزان سرطان ریه در جهان را داشت، و مرگ‌ومیر ناشی از سرطان ریه برای نخستین بار از مرگ‌ومیر ناشی از سل پیشی گرفت. حتی برای درک اینکه این اتفاق در حال وقوع است، به دیدگاه آماری نیاز بود. هیچ پزشکی به‌تنهایی نمی‌توانست فراتر از یک برداشت حکایتی برسد.

برای نشان دادن اینکه سیگار مقصر است، باز هم آمار حیاتی بود. بسیاری معتقد بودند که خودروها عامل افزایش سرطان ریه هستند. این باور منطقی به‌نظر می‌رسید. در نیمه اول قرن بیستم، خودروها همه‌جا حاضر شدند، با دود اگزوز و بخار قیر جدید در جاده‌ها. سرطان ریه همزمان افزایش یافت. درک حقیقت – اینکه سیگار و نه خودروها باعث سرطان ریه شده‌اند – نیازمند چیزی فراتر از مشاهده بود. نیازمند شمارش و مقایسه دقیق بود. خلاصه‌تر بگوییم، به آمار نیاز داشت.

بنابراین در همان سال، دو نگاه متفاوت به آمار شکل گرفت:

برای فریب (مثل نگاه دارل هاف)،
برای کشف حقیقت و نجات جان انسان‌ها (مثل دال و هیل).


وقتی کرونا اومد، اختلاف دیدگاه درباره آمار شدیدتر شد. دنیا در بحران بود، اما داده‌ها ناقص و بی‌نظم بودن. خیلی‌ها، حتی سیاست‌مدارها، نمی‌فهمیدن که بدون داده‌ درست نمی‌شه تصمیم‌ درست گرفت. مثلاً ترامپ گفت: «کرونا یه روزی خودبه‌خود ناپدید می‌شه». در حالی‌که آمار دقیق می‌تونست نجات‌بخش باشه، ولی آمار غلط یا ناقص، خطرناک بود.

در واقع، آمار در اون دوره به دو شکل استفاده می‌شد: هم به عنوان ابزاری برای فریب، و هم راهی برای کشف حقیقت. بحران جهانی کووید-۱۹ دوباره همین مسئله رو به ما یادآوری کرد. در روزهای اول بحران، اطلاعات دقیق وجود نداشت. کشورها دیر هشدار دادن، داده‌ها ناقص و متناقض بودن، تست‌ها محدود بود، و نتیجه‌ها تصویر کاملی نمی‌داد. در نتیجه، برای تصمیم‌گیری درباره‌ی موضوعات مهمی مثل استفاده از ماسک، تعطیلی مدارس یا فاصله‌گذاری اجتماعی، داده‌های کافی در دست نبود. تصمیم‌ها بیشتر بر پایه‌ی حدس و گمان گرفته شد و همین، آسیب‌های جدی اقتصادی، اجتماعی و انسانی به‌جا گذاشت.

با این حال، امروز بسیاری از مردم به آمار بی‌اعتماد شدن.
تصور عمومی اینه که آمارها یا دروغن یا با نیت خاصی منتشر می‌شن. این بدبینی تا حد زیادی از همون زمانی شکل گرفت که صنعت دخانیات سعی کرد شک و تردید درباره‌ی یافته‌های علمی ایجاد کنه. هدفشون این نبود که بگن سیگار بی‌خطره؛ فقط می‌خواستن اعتماد مردم رو نسبت به تحقیقات علمی از بین ببرن. ایجاد شک، همیشه راحت‌تر از اثبات واقعیته. بعدها منکران تغییرات اقلیمی و برخی سیاست‌مدارها هم از همین روش استفاده کردن. چون حتی تردید غیرمنصفانه هم می‌تونه به‌ظاهر منطقی به نظر برسه.

نکته‌ی عجیب‌تر اینه که نویسنده‌ی کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» بعدها با صنعت سیگار همکاری کرد. حتی شروع کرده بود به نوشتن دنباله‌ای با عنوان چطور با آمار سیگار دروغ بگوییم. این خودش نشون می‌ده که چطور شک می‌تونه تبدیل به یک ابزار قوی بشه، و آمار هم هدفی ساده‌ برای سوءاستفاده. آمار، وقتی درست استفاده بشه، مثل میکروسکوپ یا تلسکوپ عمل می‌کنه: کمک می‌کنه چیزهایی رو ببینیم که در حالت عادی از چشم پنهان می‌مونن.

عزیزان، در این روزها بیش از همیشه مراقب آمارهای دروغین و تله‌های آماری باشید. تنتان سلامت و دلتان روشن. ❤️


Harford, T. (2020). How to make the world add up: ten rules for thinking differently about numbers. Hachette UK.
52
وقتی کسی به دیگری اهانت می‌کند، با این کار نشان می‌دهد که در واقع هیچ سخن درست و حقیقی علیه او در اختیار ندارد؛ زیرا اگر چنین بود، آن سخنان را به‌عنوان مقدمات ارائه می‌داد و نتیجه‌گیری را با خیال آسوده به شنوندگان واگذار می‌کرد. اما او برعکس عمل می‌کند؛ یعنی نتیجه را بیان می‌کند، ولی از ارائهٔ مقدماتی که به این نتیجه منتهی شده ناتوان می‌ماند، و تنها به این امید دل بسته که مردم گمان کنند این کار را صرفاً به‌منظور کوتاهیِ سخن انجام داده است.

Schopenhauer, A. (1851). Aphorismen zur Lebensweisheit. In Parerga und Paralipomena: Kleine philosophische Schriften (Vol. 1). A. W. Hayn.
71