مثنوی مادی
وَ رُمّانــخوانی، کِتابــخوانی نیست. @masnaviX
پاستیل گرسنه را سیر نمیکند.
ذهنِ گرسنه آگاهی را طلب میکند.
رُمّانِ مثلثِ عشقی که کتاب نیست، پاستیل است.
@masnaviX
ذهنِ گرسنه آگاهی را طلب میکند.
رُمّانِ مثلثِ عشقی که کتاب نیست، پاستیل است.
@masnaviX
👍1
دعوتِ عمومی به کتابخوانی که عموما توسط خودسلبریتی پندارها مطرح میشود، نمایشِ چندش آوری از روشنفکریِ پوشالی است برای مُوجه جلوه دادنِ عقلِ عقیم. گویی برای رشد کردن بگویند «رشد کن» یا برای پیشنهاد غذا بگویند «غذا بخور».
دعوت/پیشنهاد به کتابخوانی بدونِ معرفیِ خطِ مَشی و سریالی از کُتب ارزشمند که آن خطِ مَشی را به اِعتلا رَساند، شوآف است.
@masnaviX
دعوت/پیشنهاد به کتابخوانی بدونِ معرفیِ خطِ مَشی و سریالی از کُتب ارزشمند که آن خطِ مَشی را به اِعتلا رَساند، شوآف است.
@masnaviX
👍1
دو پدیده «زمان» را دُچار خَمیدگی میکنند.
اول: گویا «سیاهچاله» که ...
دوم: «آگاهی»، بدین صورت که ۲۰ سالگیِ جوانِ دهه ۶۰ را در ۱۵ سالگی تجربه میکند، نوجوانِ دهه ۸۰ ای.
@masnaviX
اول: گویا «سیاهچاله» که ...
دوم: «آگاهی»، بدین صورت که ۲۰ سالگیِ جوانِ دهه ۶۰ را در ۱۵ سالگی تجربه میکند، نوجوانِ دهه ۸۰ ای.
@masnaviX
👍1👎1
و فرمود: هر که مَن مَولایِ اویم زین پَس «عَلْیٖ» مَولای اوست.
مِنْ حِیثِ المَجموع نپذیرفتند و دیگری مَولای اوی ها شد.
@masnaviX
مِنْ حِیثِ المَجموع نپذیرفتند و دیگری مَولای اوی ها شد.
@masnaviX
در یک تصادفِ شاخ به شاخ دو خودروِ نو در آتش سوختند.
خونِ گوسفند و خروسِ قربانی هم روی پلاکهایشان سوخت.
@masnaviX
خونِ گوسفند و خروسِ قربانی هم روی پلاکهایشان سوخت.
@masnaviX
مُحمَد ۳۴ سال است که در اسارت تحتِ شکنجه است.
او که ۴ سال اسیرِ جنگِ عراق بود، ۳۰ سال است
که شب ها با تکرارِ شکنجههای اسارت از خواب میپرد و روزها آشفتهِ خوابِ دیشب است.
@masnaviX
او که ۴ سال اسیرِ جنگِ عراق بود، ۳۰ سال است
که شب ها با تکرارِ شکنجههای اسارت از خواب میپرد و روزها آشفتهِ خوابِ دیشب است.
@masnaviX
لعیا ۳۴ سال است که در اسارتِ گذشتهاش است.
همسرِ مُحمَد پس از ۳ سال اشک و آهِ بیخبری از اسارت، به اصرار اطرافیان، شهادتِ شوهرش را پذیرفت و پس از مدتی به عقدِ برادر شوهرش رضا درآمد که فرزندانِ محمد زیر دستِ غریبه بزرگ نشوند.
مُحمَد که برگشت، رضا برای همیشه رفت.
خبرِ شهادتش که رَسید گفتند داوطلبِ میدانِ مین شده بود.
@masnaviX
همسرِ مُحمَد پس از ۳ سال اشک و آهِ بیخبری از اسارت، به اصرار اطرافیان، شهادتِ شوهرش را پذیرفت و پس از مدتی به عقدِ برادر شوهرش رضا درآمد که فرزندانِ محمد زیر دستِ غریبه بزرگ نشوند.
مُحمَد که برگشت، رضا برای همیشه رفت.
خبرِ شهادتش که رَسید گفتند داوطلبِ میدانِ مین شده بود.
@masnaviX
مثنوی مادی
چادر حجابِ برتر است، بیکینی هَم همینطور. @masnaviX
دندانِ گُرگ را بکِشید، جای آهو قفس نیست.
@masnaviX
@masnaviX
«نَـــــــــــــــــــــه غُلام؟»
خشایار مستوفی گفت و یک کشور ارضا شد.
آن روزها همهچیز سادهتر بود.
@masnaviX
خشایار مستوفی گفت و یک کشور ارضا شد.
آن روزها همهچیز سادهتر بود.
@masnaviX
+ : میدی؟
× : نه/آره.
(یک مکالمهِ حقیقی اما غیرواقعی، بدونِ تعارف، دروغ، نقاب، بازیگری، اتلافِ زمان و انرژی که البته مطلقاً استفاده نمیشود.)
@masnaviX
× : نه/آره.
(یک مکالمهِ حقیقی اما غیرواقعی، بدونِ تعارف، دروغ، نقاب، بازیگری، اتلافِ زمان و انرژی که البته مطلقاً استفاده نمیشود.)
@masnaviX