☝☝☝
هنر بالکِشی
کلامی با دوستان کارتونیستم:
انیمیشن «کورالاین» ساخته هنری سیلک کاراکتر پیرزنی داشت با تعداد زیادی سگ نژاد اسکاتیش که آنها را بعد از مرگ تاکسیدرمی میکرد و با یک جفت بال پارچهای به شکل فرشته در میاورد. هربار یکی از سگها مریض میشد پیرزن یک جفت بال پارچهای تن حیوان نگون بخت میکرد تا اگر مُرد آماده عملیات فرشتهسازی باشد.
این رفتار (تاکید میکنم رفتار، در مثل مناقشه نیست) عجیب من را یاد خودمان- کارتونیستهای ایرانی- میاندازد در این یکی دوساله اخیر.
یک دو جین بال آماده کردهایم انگار منتظر مرگ ملت. یک روز غواصان فنارفته در عملیات جنگ، فردایش آتشنشانان قربانیشده در پلاسکو، روز بعدش فلان هنرمند که از غصه سانسور و سرکوب دق کرد یا خطای پزشکی به کشتنش داد، دیگر روز کشتههای ترقهبازی داعش، بعد هم زنجیره انگار بی پایان بچههایی که قربانی فقرفرهنگی و اقتصادی و بیرحمی روزافزون و ناامنی جامعه میشوند. هرکدام اینها که از دست میروند واکنش ما ترسیم فیالفور قربانی با قیافه ماتمزده و یک جفت بال در حال صعود به آسمان است تا قلب بینندگان به رقت آید و برای مراسم عزای اینترنتی که گرفتهاند اشک بیشتری بیفشانند. البته اگر این تصاویر تکراری دیگر احساس و اشکی برانگیزند. کوتاه این که کار ما شده روضهخوانی و مرثیه سرایی آن هم بر اساس متنی کهنه و کلیشهای.
دوستان! بهتر از من میدانید قدرت و کارکرد کارتون اما چیزی بیش از گریه گرفتن از حضار یا انجام وظیفه حاج منصور ارضی در صفحه طراحی است. اکثر این اتفاقات دردناک، ریشه در کمبود و تقصیری دارند، معلول شرایطیاند. فرماندهان بی لیاقت که سربازانی را گوشت دم توپ کردهاند، شهرداری فاسد که اصول ایمنی را فدای پول کرده است، سازمان آتش نشانی که با اشراف بر کمبودها و خطرات آتش نشانان را به کام مرگ فرستاده است، پلیس بیمسوولیت که خود را مشغول داخل ماشین و امورات شخصی مردم عادی کرده است و … طبیعی است که این سیستم معیوب و مقصر، ملت را سوق بدهد و تشویق کند به سمت عزاداری و شهیدسازی و حماسهسرایی به جای پرسشگری درباره سومدیریتها و ناکارآمدیها. از دست رفتگان حوادث کذایی، پیش از آن که «شهید» باشند «قربانی» اند و قربانیکننده/کنندگانی دارند که پشت این همنوایی اندوه و آه و گریه و شعر و حماسه خود را مخفی کردهاند. بخشی از ملت هم به این جو ساخته شده تن میدهند که هیچ، از من کارتونیست انتظار دارند همنوای آیین عزاداری مجازی با کارهایم سینه بزنم و اشک بریزم و اشک بریزانم و بس، اگر سوال و نقدی کنم و علت و پیامد حادثه را در کارم بجویم متهم خواهم شد به بیاحساسی یا موقعیت ناسنجی. طبعا سخت است مقاومت و همرنگ نشدن با جماعت اما چاره چیست جز ملامت خریدن اگر میخواهیم شیر بی یال و دم و اشکم کارتون مطبوعاتی از اینی که هست بیشتر آب نرود، کاملا نابود نشود و سر سوزن تاثیر واقعی بگذارد. میدانم که پرداختن به ریشهها و علت مشکلات برای همکارانم که داخل کشور زندگی میکنند راحت نیست و هزینه دارد. میدانم که اگر فضای باز و آزادی در اختیارشان بود بسیار گفتنی داشتند و بسیار بهتر از خارجنشینها میگفتند، میدانم که سکوت نه علامت رضا که نشانه سایه چماق است بالای سرها. اما پذیرفتن نقش روضهخوان و سِری دوزی کردن بالهای مدادی و مرکبی برای قربانیان هم بیراهه است. شاید نشود تمام حقیقت را گفت اما بخش یا بخش هاییش را میشود نشان داد یا با ایما و اشاره و تمثیل به سمتش اشاره کرد. این روش همیشگی کارتون مطبوعاتی ما در فضای خفقان و اختناق بوده. اگر حتی این هم میسر نیست باورکنید گاهی در سکوت اشک ریختن کفایت میکند چرا که حذف تمام بخشهای واقعیت و تنها چسبیدن به روضه و مرثیه این شبهه را بوجود میاورد که ما انگار منتظر مرگ دیگرانیم تا سوژه کارهای بیخطر و بیخاصیت خود کنیم. در مواردی که مقصر و باعثی وجود دارد لااقل، تن به آیین مویه سرایی و فراموشی ندهیم که این گردن نهادن است به فرایند اختهسازی و خنثی کردن کارتون و طنز.
هنر بالکِشی
کلامی با دوستان کارتونیستم:
انیمیشن «کورالاین» ساخته هنری سیلک کاراکتر پیرزنی داشت با تعداد زیادی سگ نژاد اسکاتیش که آنها را بعد از مرگ تاکسیدرمی میکرد و با یک جفت بال پارچهای به شکل فرشته در میاورد. هربار یکی از سگها مریض میشد پیرزن یک جفت بال پارچهای تن حیوان نگون بخت میکرد تا اگر مُرد آماده عملیات فرشتهسازی باشد.
این رفتار (تاکید میکنم رفتار، در مثل مناقشه نیست) عجیب من را یاد خودمان- کارتونیستهای ایرانی- میاندازد در این یکی دوساله اخیر.
یک دو جین بال آماده کردهایم انگار منتظر مرگ ملت. یک روز غواصان فنارفته در عملیات جنگ، فردایش آتشنشانان قربانیشده در پلاسکو، روز بعدش فلان هنرمند که از غصه سانسور و سرکوب دق کرد یا خطای پزشکی به کشتنش داد، دیگر روز کشتههای ترقهبازی داعش، بعد هم زنجیره انگار بی پایان بچههایی که قربانی فقرفرهنگی و اقتصادی و بیرحمی روزافزون و ناامنی جامعه میشوند. هرکدام اینها که از دست میروند واکنش ما ترسیم فیالفور قربانی با قیافه ماتمزده و یک جفت بال در حال صعود به آسمان است تا قلب بینندگان به رقت آید و برای مراسم عزای اینترنتی که گرفتهاند اشک بیشتری بیفشانند. البته اگر این تصاویر تکراری دیگر احساس و اشکی برانگیزند. کوتاه این که کار ما شده روضهخوانی و مرثیه سرایی آن هم بر اساس متنی کهنه و کلیشهای.
دوستان! بهتر از من میدانید قدرت و کارکرد کارتون اما چیزی بیش از گریه گرفتن از حضار یا انجام وظیفه حاج منصور ارضی در صفحه طراحی است. اکثر این اتفاقات دردناک، ریشه در کمبود و تقصیری دارند، معلول شرایطیاند. فرماندهان بی لیاقت که سربازانی را گوشت دم توپ کردهاند، شهرداری فاسد که اصول ایمنی را فدای پول کرده است، سازمان آتش نشانی که با اشراف بر کمبودها و خطرات آتش نشانان را به کام مرگ فرستاده است، پلیس بیمسوولیت که خود را مشغول داخل ماشین و امورات شخصی مردم عادی کرده است و … طبیعی است که این سیستم معیوب و مقصر، ملت را سوق بدهد و تشویق کند به سمت عزاداری و شهیدسازی و حماسهسرایی به جای پرسشگری درباره سومدیریتها و ناکارآمدیها. از دست رفتگان حوادث کذایی، پیش از آن که «شهید» باشند «قربانی» اند و قربانیکننده/کنندگانی دارند که پشت این همنوایی اندوه و آه و گریه و شعر و حماسه خود را مخفی کردهاند. بخشی از ملت هم به این جو ساخته شده تن میدهند که هیچ، از من کارتونیست انتظار دارند همنوای آیین عزاداری مجازی با کارهایم سینه بزنم و اشک بریزم و اشک بریزانم و بس، اگر سوال و نقدی کنم و علت و پیامد حادثه را در کارم بجویم متهم خواهم شد به بیاحساسی یا موقعیت ناسنجی. طبعا سخت است مقاومت و همرنگ نشدن با جماعت اما چاره چیست جز ملامت خریدن اگر میخواهیم شیر بی یال و دم و اشکم کارتون مطبوعاتی از اینی که هست بیشتر آب نرود، کاملا نابود نشود و سر سوزن تاثیر واقعی بگذارد. میدانم که پرداختن به ریشهها و علت مشکلات برای همکارانم که داخل کشور زندگی میکنند راحت نیست و هزینه دارد. میدانم که اگر فضای باز و آزادی در اختیارشان بود بسیار گفتنی داشتند و بسیار بهتر از خارجنشینها میگفتند، میدانم که سکوت نه علامت رضا که نشانه سایه چماق است بالای سرها. اما پذیرفتن نقش روضهخوان و سِری دوزی کردن بالهای مدادی و مرکبی برای قربانیان هم بیراهه است. شاید نشود تمام حقیقت را گفت اما بخش یا بخش هاییش را میشود نشان داد یا با ایما و اشاره و تمثیل به سمتش اشاره کرد. این روش همیشگی کارتون مطبوعاتی ما در فضای خفقان و اختناق بوده. اگر حتی این هم میسر نیست باورکنید گاهی در سکوت اشک ریختن کفایت میکند چرا که حذف تمام بخشهای واقعیت و تنها چسبیدن به روضه و مرثیه این شبهه را بوجود میاورد که ما انگار منتظر مرگ دیگرانیم تا سوژه کارهای بیخطر و بیخاصیت خود کنیم. در مواردی که مقصر و باعثی وجود دارد لااقل، تن به آیین مویه سرایی و فراموشی ندهیم که این گردن نهادن است به فرایند اختهسازی و خنثی کردن کارتون و طنز.
☝☝☝
دو سه هفته پیش حالم چندان خوب نبود. به این فکر افتاده بودم چرا "اینی" هستم که الان؟ چرا انقدر سنگینم، انگار که هر اتفاق، هر حادثه، هر موج روزگار مقداری از وجودم را کنده جایش زباله و آوار خالی کرده. همان وقت یاد انیمیشنی از وحید نصیریان افتادم که پانزده شانزده سال پیش دیده بودم به اسم "ضد نور" و چنین حال و هوایی داشت: راننده کامیونی در مسیرش با چیزهای مختلف تصادف می کرد و از هرکدام چیزی را می کَند و با خود می بُرد.
وحید را خیلی سال بود دورونزدیک میشناختم، یادم است اولین بار هجده نوزده ساله بودم که اسمش را از توکا شنیدم که او را در کلاسی یا جلسه ای ملاقات کرده بود: "یه پسر جَوونی دیدم طراحی ها و نقاشی هاش رو نشون داد انقدر دستش قوی بود چشام گرد شد، اسمش وحید نصیریان بود"
دوست دارم اگر کار کسی رویم تاثیر گذاشته یا خاطره ای برایم ساخته حتما به خودش بگویم. سریع به اینستگرام وحید پیغام دادم و از "ضد نور" یاد کردم. آنلاین بود چاق سلامتی گرمی کرد. تولدش بود تبریکی هم گفتم تشکر کرد و گفتگوی کوتاهمان تمام شد.
امروز خبردار شدم وحید در چهل و شش سالگی ایست قلبی کرده و درگذشته. به همین سادگی. به همین بی رحمی. چیزی برای گفتن نمی ماند جز همان کلام کلیشه ای: یادش گرامی.
دو سه هفته پیش حالم چندان خوب نبود. به این فکر افتاده بودم چرا "اینی" هستم که الان؟ چرا انقدر سنگینم، انگار که هر اتفاق، هر حادثه، هر موج روزگار مقداری از وجودم را کنده جایش زباله و آوار خالی کرده. همان وقت یاد انیمیشنی از وحید نصیریان افتادم که پانزده شانزده سال پیش دیده بودم به اسم "ضد نور" و چنین حال و هوایی داشت: راننده کامیونی در مسیرش با چیزهای مختلف تصادف می کرد و از هرکدام چیزی را می کَند و با خود می بُرد.
وحید را خیلی سال بود دورونزدیک میشناختم، یادم است اولین بار هجده نوزده ساله بودم که اسمش را از توکا شنیدم که او را در کلاسی یا جلسه ای ملاقات کرده بود: "یه پسر جَوونی دیدم طراحی ها و نقاشی هاش رو نشون داد انقدر دستش قوی بود چشام گرد شد، اسمش وحید نصیریان بود"
دوست دارم اگر کار کسی رویم تاثیر گذاشته یا خاطره ای برایم ساخته حتما به خودش بگویم. سریع به اینستگرام وحید پیغام دادم و از "ضد نور" یاد کردم. آنلاین بود چاق سلامتی گرمی کرد. تولدش بود تبریکی هم گفتم تشکر کرد و گفتگوی کوتاهمان تمام شد.
امروز خبردار شدم وحید در چهل و شش سالگی ایست قلبی کرده و درگذشته. به همین سادگی. به همین بی رحمی. چیزی برای گفتن نمی ماند جز همان کلام کلیشه ای: یادش گرامی.
فایلهای بالا جواب به این سوال است: آیا تندروی نمی کنید؟ بیشتر حالت تخریبی دارید
فایل بالا: آیا از انتشار یک کار پشیمان شده ام؟ چه به لحاظ تکنیکی و چه به لحاظ درستی نگاهی که اثر ارائه داده
فایل بالا: آیا از عاقبت کارم نمی ترسم و چر حاضر شده ام امنیت و آسایش از دست بدهم اما کارم را ول نکنم
فایل صوتی بالا: چرا کشور را ترک کردم در حالی که منع کاری نداشتم
فایلهای بالا: مقدای درباره ایده یابی و آموزش کارتون و راه کارتونیست شدن صحبت کرده ام ایضا روش خودم برای کار
فایل بالا: آیا میشود هر قالب هنری را تبدیل به حرکتی رادیکال و اعتراضی کرد؟
فایل بالا: چه کنیم سطح فرهنگی و زندگی اجتماعی ارتقا پیدا کند