چاپلين ده ها كمدى كوتاه بى نظير دارد، چند فيلم بلند عالى با تصاوير ماندگار و فراموش نشدنى در تاريخ سينما كه هركدام بارى هستى شناسانه دارند، مثل تصوير اندام كارگر كوچك كه لابلاى چرخدنده هاى كارخانه گير كرده در "عصر جديد" يا لحظه خوردن يك لنگه كفش از فرط گرسنگى در "جويندگان طلا" يا ديكتاتورى كه با بادكنك به شكل كره زمين بازى مي كند در "ديكتاتور كبير" يا ... اما آنچه براى خيلى از ما عزيزش كرده، جلوه اش را هم در بازنشر هزارباره در فضاهاى مجازى ميبينيم دو چيز است: خطابه بشردوستانه و خوشدلانه اما بسيار كليشه اى، راديويى و كسالتبارش انتهاى فيلم ديكتاتور و البته نامه قلابى منسوب به او خطاب به دخترش جرالدين كه پر از پند و اندرزهاى اخلاقى حتى متفاوت با سبك زندگى خود چاپلين است. هر دو موضوع، نمايشگر تمايل غريب ماست به موعظه كردن و موعظه شنيدن، أولويتى كه به وعظ و خطابه بيش از هنر مى دهيم و صد البته شمائل قدسى و اخلاقگرا آن هم از سنتى ترين جنسش كه براى شخصيت واقعى هنرمندان قائليم، بدون در نظر گرفتن آدم بودنشان با تمام ضعف و قوت هايى كه وجود يك آدم دارد 👇👇👇
شوخى با نامه چاپلين به دخترش جرالدين كه پس از عمل به وصاياى پدر تبديل به جِرُالدّين شد
مانا نيستانى
@mananey
مانا نيستانى
@mananey
"يك نفر كه عضو پينك فلويد نبود" اولين رمان اميد كشتكار روايت آدمى است در تبعيدى ناگزير در پاريس كه با ذهنى آشوب زده و پريشان، تكه هاى دور و نزديك گذشته را كنار هم مي چيند تا بفهمد كه هست و چه هست يا به چه تبديل شده. اين كه بگوييم كتاب، قصه مهاجرت يا تبعيد راوى است آن را تنها به يك وجه تقليل مى دهد. تبعيد تنها يك قطعه از اين پازل است كه تكه تكه كنار هم او را به جايگاه محتومش سوق داده، كه انگار انتخابى برايش نبوده به جز ماندن و خالى كردن گلوله در شقيقه يا كَندن و رفتن با روحى از شكل افتاده و پر زخم كه چشمها زل زده با وقاحت از لا به لاشان اين مسخ را به نظاره نشسته است. زخمهايى كه راوى "بوف كور" معتقد بود مثل خوره در انزوا روح را آهسته مي خورد و مي تراشد، در دوران راوى كتاب "يك نفر..." جلوه هاى بيرونى و كالبدى هم پيدا كرده، ضربات باتوم و پوتين، مشت و لگدها و شكنجه هايى كه پادافره آرمانطلبى و آرمانگرايى و بى تفاوت نبودن است. زخم در كتاب، عنصر مهمى است. در دنياى متزلزل و از هم گسيخته كه بى ثباتى جغرافيايى و آونگ بودن بين زادگاه و تبعيدگاه ها، جغرافياى خاطرات را هم در هم ريخته، آنها را تحريف كرده، از شكل انداخته يا حتى هستى و چيستى شان را زيرسوال برده، زخم ها انگار گواهند بر حضور و وجود، بر وقوع اتفاقات، بر آنچه كه برما گذشته و خاطره فردى و جمعى ما قصد نابوديش را دارد، جاى پنجه دخترى غريبه هنگام معاشقه روى كتف راوى در ايران، سالها بعد زير انگشت زن غريبه ديگرى در فرانسه درد ميگيرد تا همان مه غريب فضا را پركند و خاطره حفظ شود. وقتى حس خالى بودن و بى معنايى ميكنى، زخم ها انگار به تو سنگينى و حضور ميدهند. نويسنده با وسواس به شرح اين زخمها مى پردازد، از فصلهاى شكنجه و خُرد شدن كالبد تا لحظه لحظه ترك خوردن روح در بخش هاى كابوسگونه. "من زخم دارم پس هستم" فلسفه ى وجودى انسان آرمانگراى معاصر در ايران است انگار و "يك نفر..." مرثيه اميدكشتكار بر آرمان و آرمانگرايى، بر روياهائى كه كابوس ميشوند، آرزوهائى كه به تحقق نمى انجامند، هزاران هزارى كه مى خواهند اما هرگز عضو پينك فلويد نمى شوند.
اميد كشتكار، علاوه بر كار گرافيك و روزنامه نگارى، فيلمبازى درجه يك است كه سينما را خوب مى فهمد پس عجيب نيست تمام تأثيراتى كه هنرهفتم بر اولين رمانش گذاشته، از شكستهاى زمانى و رفت و برگشتها تا ضرب آهنگ وقايع و تصويرسازى هاى سينمايى كه با كلام مى كند. مثل لحظه اى كه راوى در تراسش در پاريس صحنه هايى از گذشته را ميبيند كه انگار با پروژكتور روى ديوار روبرو انداخته باشند و حضور همسايه در تراس، اين نمايش خاطره را مختل ميكند، و يا لحظه درخشانى در پاركى در باكو، شهرى كه راوى، در حال زوال و مرگ توصيفش مى كند، با مجسمه هاى عظيم و بيروح و طردشده بازمانده از دوران كمونيسم در گوشه و كنارش، كه بيشتر جلوه گر زوال و ويرانى درونى و آرمانى راوى است. وقتى او در ادامه چرخيدن هاى بى هدف دوران أقامت موقت در باكو روى نيمكت پاركى مينشيند، پيرزنى با مدال كهنه حلبى روى سينه كنارش مى آيد و به ارمنى شروع به گفتن ميكند ، كلامى كه براى راوى نامفهوم است اما حس مرثيه دارد، كم كم نشخوارذهنى راوى و مرثيه نامفهوم پيرزن هم را كامل ميكنند و دوئتى ميسازند. كتاب، از اين لحظه ها كم ندارد و نويد ظهور نويسنده اى جدى و مستعد را مى دهد.
اميد كشتكار، علاوه بر كار گرافيك و روزنامه نگارى، فيلمبازى درجه يك است كه سينما را خوب مى فهمد پس عجيب نيست تمام تأثيراتى كه هنرهفتم بر اولين رمانش گذاشته، از شكستهاى زمانى و رفت و برگشتها تا ضرب آهنگ وقايع و تصويرسازى هاى سينمايى كه با كلام مى كند. مثل لحظه اى كه راوى در تراسش در پاريس صحنه هايى از گذشته را ميبيند كه انگار با پروژكتور روى ديوار روبرو انداخته باشند و حضور همسايه در تراس، اين نمايش خاطره را مختل ميكند، و يا لحظه درخشانى در پاركى در باكو، شهرى كه راوى، در حال زوال و مرگ توصيفش مى كند، با مجسمه هاى عظيم و بيروح و طردشده بازمانده از دوران كمونيسم در گوشه و كنارش، كه بيشتر جلوه گر زوال و ويرانى درونى و آرمانى راوى است. وقتى او در ادامه چرخيدن هاى بى هدف دوران أقامت موقت در باكو روى نيمكت پاركى مينشيند، پيرزنى با مدال كهنه حلبى روى سينه كنارش مى آيد و به ارمنى شروع به گفتن ميكند ، كلامى كه براى راوى نامفهوم است اما حس مرثيه دارد، كم كم نشخوارذهنى راوى و مرثيه نامفهوم پيرزن هم را كامل ميكنند و دوئتى ميسازند. كتاب، از اين لحظه ها كم ندارد و نويد ظهور نويسنده اى جدى و مستعد را مى دهد.
Forwarded from Naakojaa ناکجا
دو هفته فروش ویژهی کتاب مصور ملاقات با عنکبوت
تازهترین کتاب #مانا_نیستانی را با امضا و کارتون اختصاصی خریداری کنید
از ۲۶ ژوئن تا ۱۱ ژوئیه و تنها در وبسایت #ناکجا
https://www.naakojaa.com/book/19176
تازهترین کتاب #مانا_نیستانی را با امضا و کارتون اختصاصی خریداری کنید
از ۲۶ ژوئن تا ۱۱ ژوئیه و تنها در وبسایت #ناکجا
https://www.naakojaa.com/book/19176
صدوبیست روز اول ترامپ ـ صفحه اول از دو صفحه
منتشره در دوماهنامه ایست وِستEASTWEST.
تصویر چپ به راست دیده شود
مانا نیستانی
@mananey
منتشره در دوماهنامه ایست وِستEASTWEST.
تصویر چپ به راست دیده شود
مانا نیستانی
@mananey
صدوبیست روز اول ترامپ ـ صفحه دوم از دو صفحه
منتشره در دوماهنامه ایست وِستEASTWEST.
تصویر چپ به راست دیده شود
مانا نیستانی
@mananey
منتشره در دوماهنامه ایست وِستEASTWEST.
تصویر چپ به راست دیده شود
مانا نیستانی
@mananey