چند سال صبر کرده بودم درسش تمام شود ، دوسال هم برای سربازی رفتنش خونِ دل خورده بودم ، یکی دوسالی هم خودمان قرار گذاشتیم دندان رویِ جگر بگذاریم تا مغازه اش رونق بگیرد ، پولِ عروسیمان تقریبا جور شده بود ، دوماه هم محرم و صفر را صبر کردیم تا تشریفاتِ عروسی را در حدِ توانمان نسبتا کامل به جا بیاوریم که حسرت به دل نمانیم ...
امشب هم قرارمان بود زودتر مغازه را تعطیل کند و به موقع خودش را برایِ مراسم خواستگاری به منزلِ ما برساند ، خواسته بودم زیباترین و گرانترین لباسِ مغازه اش را تنش کند که دلِ پدرومادرم را درجا ببرد ؛ از بعدِ نمازِ صبح اما عجیب دلم شور میزد ، فکر میکردم به خاطرِ نگرانی از نتیجهیِ مراسم امشب است ، فکر میکردم بیقراریم برایِ دیدنش در لباسِ دامادی است ، فکر میکردم از هیجانِ فرصتی است که احتمالا امشب بزرگترها در اختیارمان میگذارند تا با هم حرف بزنیم ؛ هرکار کردم خوابم نبرد ، نیمه هوشیار کنترل تلویزیون را برداشتم و ناباورانه با چشمانِ خودم دیدم که #پلاسکو و تمامِ آرزوهایم چگونه ناگهان فروریخت و در آتش سوخت ؛ او حتی فرصت نکرده بود خودش زنگ بزند ..
شک ندارم آخرین لحظه به این فکر کرده برایِ دوباره از صفر شروع کردن چقدر دیگر باید صبر کنیم ؛
میگویند رفته بوده اجناسِ مغازه را بیرون بکشد که سقف چند طبقه رویِ سرش آوار میشود ...
|فاطمهنعمتی|
@luvablee⚫️
امشب هم قرارمان بود زودتر مغازه را تعطیل کند و به موقع خودش را برایِ مراسم خواستگاری به منزلِ ما برساند ، خواسته بودم زیباترین و گرانترین لباسِ مغازه اش را تنش کند که دلِ پدرومادرم را درجا ببرد ؛ از بعدِ نمازِ صبح اما عجیب دلم شور میزد ، فکر میکردم به خاطرِ نگرانی از نتیجهیِ مراسم امشب است ، فکر میکردم بیقراریم برایِ دیدنش در لباسِ دامادی است ، فکر میکردم از هیجانِ فرصتی است که احتمالا امشب بزرگترها در اختیارمان میگذارند تا با هم حرف بزنیم ؛ هرکار کردم خوابم نبرد ، نیمه هوشیار کنترل تلویزیون را برداشتم و ناباورانه با چشمانِ خودم دیدم که #پلاسکو و تمامِ آرزوهایم چگونه ناگهان فروریخت و در آتش سوخت ؛ او حتی فرصت نکرده بود خودش زنگ بزند ..
شک ندارم آخرین لحظه به این فکر کرده برایِ دوباره از صفر شروع کردن چقدر دیگر باید صبر کنیم ؛
میگویند رفته بوده اجناسِ مغازه را بیرون بکشد که سقف چند طبقه رویِ سرش آوار میشود ...
|فاطمهنعمتی|
@luvablee⚫️