شكسپیر می گه: اگه یه روزی فرزندی داشته باشم،بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادكنك می خرم. بازی با بادكنك خیلی چیزها رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده كه باید بزرگ باشه اما سبك، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده كه چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهم تر از همه، بهش یاد میده كه وقتی چیزی رو دوست داره، نباید اونقدر بهش نزدیك بشه و بهش فشار بیاره كه راه نفس كشیدنش رو ببنده، چون ممكنه برای همیشه از دستش بده و اگه کسی رو دوس داشت رهاش نکنه چون ممکنه دیگه نتونه به دستش بیاره. و اینکه وقتی یه نفر و خیلی واسه خودت بزرگ کنی در آخر میترکه و تو صورت خودت میخوره. میخوام ببینه بادکنک با این که تمام زندگیش بسته به یه نخ اما بازم توی هوا مي رقصه.
@luvablee🍃
@luvablee🍃
گاهی باید به دور خود دیواری کشید تا ببینی چه کسی برای دیدارت از دیوار بالا می آید👐🏻💫
قَدرکسیو ڪِ همیشہ تو دعوا کوتاه میاد رو بدونید
اون کسیہ که از نبودنتون میترسه♥️🥀
اون کسیہ که از نبودنتون میترسه♥️🥀
ᵀᴴᴱᴿᴱ'ˢ ᴬᴸᵂᴬᵞˢ ˢᴼᴹᴱᴼᴺᴱ ᵂᴴᴼ ᶜᴬᴿᴱˢ ᶠᴼᴿ ᵞᴼᵁ ᵂᴵᵀᴴᴼᵁᵀ ᵞᴼᵁᴿ ᴷᴺᴼᵂᴸᴱᴰᴳᴱ ▵
هميشه يكي هست كه بهت اهميت ميده
بدون اينكه خودت بدوني!⚉❥
هميشه يكي هست كه بهت اهميت ميده
بدون اينكه خودت بدوني!⚉❥
Forwarded from توییتر فارسی
نمیدونم چرا عزیزان که هزینه کردند تشریف بردند روسیه برای تماشای فوتبال، کسی یادش نبود میشه فوتبال رو به صورت پخش مستقیم از تلویزیون دید و این هزینه رو به مستمندان داد!
دلشون خواست؟ دوست داشتن؟!
الانم لطفا تو نذر و هيئت و مراسم سيدالشهدا دخالت نكنيد چون مردم دوست دارن!
»حوّا«
@OfficialPersianTwitter
دلشون خواست؟ دوست داشتن؟!
الانم لطفا تو نذر و هيئت و مراسم سيدالشهدا دخالت نكنيد چون مردم دوست دارن!
»حوّا«
@OfficialPersianTwitter
شما هنوز از دستِ آدما ناراحت میشین؟!
هنوز براتون روشن نشده که نباید از آدمیزاد انتظار داشت؟!!!
هنوز براتون روشن نشده که نباید از آدمیزاد انتظار داشت؟!!!
همین که آقاجان از دهانِ لقِ خواهرِ کوچکم شنید
من با فروختنِ گوشواره ام، یک ساز خریده ام،
کمربندش را برداشت و تویِ حیاط دنبالم افتاد که: گیس بُریده! کدام عاقلی طلا را میدهد دادار دودور میخرد؟
ننه جان هم پشتِ آقام درآمد و همینطور که چنگ می انداخت به صورتش گفت: به جایِ این غلطی که کردی، میرفتی کلاسِ احکامی، صوتی، چیزی. نه اینکه مطرب بشوی که فردا تویِ محل اسمت بپیچد و هیچ احمقی درِ این خانه را نزند.
آقاجان که اهلِ این حرفها نبود، تخس شد و گفت: حالا لازم نیست همه آخوند و بانو مجلسی بشوند،
جایِ این تکه چوب، میرفتی کلاس خیاطی که فردا بلد باشی جورابِ شوهرت را بدوزی.
زورم که به آنها نرسید، زدم زیرِ گریه
دستِ آخر هم یک سیلی از آقاجان خوردم و تویِ اتاق حبس شدم.
صبحِ فردا خواهرِ کوچکم آمد و گفت که: ننه جان سازت را داد سمساری و عوضش آینه شمعدان خرید، بیا ببین چقدر خوشگل است!
حالا ده سال از آن روز میگذرد
ازدواج کرده ام و بلدم جورابِ شوهرم را بدوزم
از احکام هم حسابی سرم میشود اما
به آینه که نگاه میکنم، دختری را میبینم که در دوردست ساز میزند ...
🖋نسرین قنواتی
@luvablee
من با فروختنِ گوشواره ام، یک ساز خریده ام،
کمربندش را برداشت و تویِ حیاط دنبالم افتاد که: گیس بُریده! کدام عاقلی طلا را میدهد دادار دودور میخرد؟
ننه جان هم پشتِ آقام درآمد و همینطور که چنگ می انداخت به صورتش گفت: به جایِ این غلطی که کردی، میرفتی کلاسِ احکامی، صوتی، چیزی. نه اینکه مطرب بشوی که فردا تویِ محل اسمت بپیچد و هیچ احمقی درِ این خانه را نزند.
آقاجان که اهلِ این حرفها نبود، تخس شد و گفت: حالا لازم نیست همه آخوند و بانو مجلسی بشوند،
جایِ این تکه چوب، میرفتی کلاس خیاطی که فردا بلد باشی جورابِ شوهرت را بدوزی.
زورم که به آنها نرسید، زدم زیرِ گریه
دستِ آخر هم یک سیلی از آقاجان خوردم و تویِ اتاق حبس شدم.
صبحِ فردا خواهرِ کوچکم آمد و گفت که: ننه جان سازت را داد سمساری و عوضش آینه شمعدان خرید، بیا ببین چقدر خوشگل است!
حالا ده سال از آن روز میگذرد
ازدواج کرده ام و بلدم جورابِ شوهرم را بدوزم
از احکام هم حسابی سرم میشود اما
به آینه که نگاه میکنم، دختری را میبینم که در دوردست ساز میزند ...
🖋نسرین قنواتی
@luvablee