Forwarded from ~Loveaвle (Sara Amani)
ای فدای صورت ماهت
که رویت کردنش،
عید فطر مردم است
و عید قربان من است...
#محمدمهدی_درویش_زاده
عیدتون مبارک رُفقا ❤
که رویت کردنش،
عید فطر مردم است
و عید قربان من است...
#محمدمهدی_درویش_زاده
عیدتون مبارک رُفقا ❤
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
#حمید_سلیمی
@luvablee🐼
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
#حمید_سلیمی
@luvablee🐼
ما بچه بودیم
عاشقِ دخترِ همسایه مون میشدیم
و فکر میکردیم دنیا به آخر رسیده و کارمون تمومه!
بعد اسباب کشی میکردیم و میرفتیم یه خونه یِ دیگه
دخترِ همسایه جدیدمون می اومد تویِ بالکن و عاشقِ اون میشدیم و با خودمون میگفتیم خوب شد به خاطرِ قبلی خودمون رو نکشتیم!
الان کاری به همسایه و عشق و اینا ندارم
فقط خواستم بگم آدم بعضی وقتا باید سعی کنه تویِ اسباب کشی زنده بمونه که بدونه میتونه دوباره یکی رو دوست داشته باشه، میتونه دوباره اشتباه کنه و نَمیره!
@luvablee
عاشقِ دخترِ همسایه مون میشدیم
و فکر میکردیم دنیا به آخر رسیده و کارمون تمومه!
بعد اسباب کشی میکردیم و میرفتیم یه خونه یِ دیگه
دخترِ همسایه جدیدمون می اومد تویِ بالکن و عاشقِ اون میشدیم و با خودمون میگفتیم خوب شد به خاطرِ قبلی خودمون رو نکشتیم!
الان کاری به همسایه و عشق و اینا ندارم
فقط خواستم بگم آدم بعضی وقتا باید سعی کنه تویِ اسباب کشی زنده بمونه که بدونه میتونه دوباره یکی رو دوست داشته باشه، میتونه دوباره اشتباه کنه و نَمیره!
@luvablee
_گفت:اگه یه ماشین زمان داشتی،باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟
+دستامو دور لیوانِ چای سفت حلقه کرده بودم،نگاش کردم گفتم:هیچکدوم!
_گفت:دِ بگو دیگه؟یکیشونو انتخاب کن!
+گفتم:اگه ماشین زمان داشتم،نه میرفتم گذشته نه آینده!
_گفت:پس چیکار میکردی دیوونه؟
+گفتم:زمان رو همینجا متوقف میکردم وَ تا ابد به بهونه ی سرد شدنِ این فنجون چای همینجا پیش تو میموندم!
@luvablee
+دستامو دور لیوانِ چای سفت حلقه کرده بودم،نگاش کردم گفتم:هیچکدوم!
_گفت:دِ بگو دیگه؟یکیشونو انتخاب کن!
+گفتم:اگه ماشین زمان داشتم،نه میرفتم گذشته نه آینده!
_گفت:پس چیکار میکردی دیوونه؟
+گفتم:زمان رو همینجا متوقف میکردم وَ تا ابد به بهونه ی سرد شدنِ این فنجون چای همینجا پیش تو میموندم!
@luvablee
Forwarded from [ بیشُعوری ]
بانکها در نروژ به مسلمانان وام بدون بهره میدن،چون در اسلام بهره گرفتن حرام است !
ایران با ۱۵درصد در رتبه سوم بیشترین سود بانکى قراردارد
10شهریور روز بانکداری اسلامی مبارک 😐🌹
@Bishouri
ایران با ۱۵درصد در رتبه سوم بیشترین سود بانکى قراردارد
10شهریور روز بانکداری اسلامی مبارک 😐🌹
@Bishouri
مهناز از بس گلِ سرخ از حمید گرفته، بویِ رز میدهد
نگاهش میکنم و میگویم: هر آدمی یک بویی دارد،
تارهایِ دخترهایِ جنوب، لابد بویِ آفتابِ ۹۰ درجه میدهد و مامان بویِ سه پیمانه برنجِ هرروزه امان را ...
خودم را بو میکنم
تنم،
تنم بویِ مرگ بیشتر از هر چیزی میدهد
بویِ آرزوها و خنده هایی که خودم با دست هایِ خودم کُشتمشان ...
@luvablee
نگاهش میکنم و میگویم: هر آدمی یک بویی دارد،
تارهایِ دخترهایِ جنوب، لابد بویِ آفتابِ ۹۰ درجه میدهد و مامان بویِ سه پیمانه برنجِ هرروزه امان را ...
خودم را بو میکنم
تنم،
تنم بویِ مرگ بیشتر از هر چیزی میدهد
بویِ آرزوها و خنده هایی که خودم با دست هایِ خودم کُشتمشان ...
@luvablee
~Loveaвle
Ali Zand Vakili – Shahre Hasood
پَس بِدین فرصتِ خنده هامو
پَس بِدین شادیِ تو صدامو
پَس بِدین قلبِ عشق آشنامو
لااقل
پَس بِدین گریه هامو ...
پَس بِدین شادیِ تو صدامو
پَس بِدین قلبِ عشق آشنامو
لااقل
پَس بِدین گریه هامو ...