~Loveaвle
Googoosh – Ejaz
تو هوایی که برای یک نفس خودمو از تو جدا نمیکنم
تو برای من خودِ غرورمی
من غرورمو رها نمیکنم♥️
تو برای من خودِ غرورمی
من غرورمو رها نمیکنم♥️
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
اگر روزی گذشت و فراموشم شد
که بگویم صبح بخیر
از بُهت و سکوتم دلگیر نشو
و فکر نکن چیزی میان ما عوض شده است؛
وقتی نمیگویم دوستت دارم
یعنی بیشتر دوستت دارم
🔹نزار قباني
@falloftheleaves
که بگویم صبح بخیر
از بُهت و سکوتم دلگیر نشو
و فکر نکن چیزی میان ما عوض شده است؛
وقتی نمیگویم دوستت دارم
یعنی بیشتر دوستت دارم
🔹نزار قباني
@falloftheleaves
عشق خیلی تفاوت دارد ...
با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات ...
عشق یک پدیده یِ بسیار پیچیده است
که بسیار به ندرت اتفاق می افتد
و عاملِ نجاتِ آدم است از معضلاتِ حیات و هستی ...
خوشا آن روزگار که عشق به سراغِ آدم می آید ...
چون که عشق آمدنی است، جُستنی نیست ...❤️
#شمس_لنگرودی
@luvablee
با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات ...
عشق یک پدیده یِ بسیار پیچیده است
که بسیار به ندرت اتفاق می افتد
و عاملِ نجاتِ آدم است از معضلاتِ حیات و هستی ...
خوشا آن روزگار که عشق به سراغِ آدم می آید ...
چون که عشق آمدنی است، جُستنی نیست ...❤️
#شمس_لنگرودی
@luvablee
Forwarded from ~Loveaвle (Sara Amani)
ای فدای صورت ماهت
که رویت کردنش،
عید فطر مردم است
و عید قربان من است...
#محمدمهدی_درویش_زاده
عیدتون مبارک رُفقا ❤
که رویت کردنش،
عید فطر مردم است
و عید قربان من است...
#محمدمهدی_درویش_زاده
عیدتون مبارک رُفقا ❤
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
#حمید_سلیمی
@luvablee🐼
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
#حمید_سلیمی
@luvablee🐼