گاهی برگشتن به عقب و مرورِ روزهایِ گذشته، مثلِ کَندنِ چاه میمونه!
یه گودالِ عمیق از تنهایی که هرچی پایین تر میری نفست بیشتر میگیره
این به عقب برگشتنا، جایِ خالیِ آدمایی که به هر دلیلی نیستن رو پر رنگ تر میکنه..
گاهی فکر میکنم قبل از آشنا شدن با یه نفر، باید بدونم که چه مدت میتونم ببینمش؟ چند ساعت؟ چند هفته؟ چند سال؟
من باید میدونستم برایِ داشتنت چقدر وقت دارم..
اینطوری شاید وقتی به خاطراتت برمیگشتم، دیگه انقدر غمگین نمیشدم!
کهنه نشدنِ یه خاطره، یعنی هیچ اتفاقِ خوبی دوبار نمی افته ...
@luvablee
یه گودالِ عمیق از تنهایی که هرچی پایین تر میری نفست بیشتر میگیره
این به عقب برگشتنا، جایِ خالیِ آدمایی که به هر دلیلی نیستن رو پر رنگ تر میکنه..
گاهی فکر میکنم قبل از آشنا شدن با یه نفر، باید بدونم که چه مدت میتونم ببینمش؟ چند ساعت؟ چند هفته؟ چند سال؟
من باید میدونستم برایِ داشتنت چقدر وقت دارم..
اینطوری شاید وقتی به خاطراتت برمیگشتم، دیگه انقدر غمگین نمیشدم!
کهنه نشدنِ یه خاطره، یعنی هیچ اتفاقِ خوبی دوبار نمی افته ...
@luvablee
ناراحتیِ آدم ها را جدی بگیرید!
دلخوری از آنها فردِ جدیدی میسازد!
وقتی کسی را ناراحت میکنید، به راحتی از کنارش نگذرید!
سعی کنید آنقدر آدمهایِ مقابلتان را بشناسید که از تک تکِ حرفهایشان تشخیص دهید کی و کجا آزرده خاطر شده اند؟ و دلجویی کنید تا رفع شود ناراحتی هایی که رویِ یکدیگر تلنبار میشوند..
دلخوری هایِ آدمها را جدی بگیرید، قبل از آنکه از دستشان بدهید و ترکتان کنند ...
@Luvablee
دلخوری از آنها فردِ جدیدی میسازد!
وقتی کسی را ناراحت میکنید، به راحتی از کنارش نگذرید!
سعی کنید آنقدر آدمهایِ مقابلتان را بشناسید که از تک تکِ حرفهایشان تشخیص دهید کی و کجا آزرده خاطر شده اند؟ و دلجویی کنید تا رفع شود ناراحتی هایی که رویِ یکدیگر تلنبار میشوند..
دلخوری هایِ آدمها را جدی بگیرید، قبل از آنکه از دستشان بدهید و ترکتان کنند ...
@Luvablee
#لجبازی
#قسمت ۱
🔵به نام خالق خنده ها و گریه ها
با دهن باز به مامان نگاه کردم.....مامان با دیدنم با حرص گفت:
- هان؟.چته ماتم گرفتی؟....پسرعموته غریبه که نیست!
قبل از اینکه جلوی دهنم رو بگیرم داد زدم:
آرشام!!!؟؟
مامان کلافه تر شد و گفت:
- بله آرشام... یه بار دیگه بگم؟
. اگه زحمتی نیست!
- آرشام پسر عموی تو برای ادامه تحصیل از اصفهان میخواد بیاد تهران... باباتم بهش اجازه نداد بره خوابگاه... واسه همینم میاد اینجا؟
هرچی مامان میگفت رو با حرکاتای لبم تکرار میکردم تا شاید توی مغز پوکم بره ولی آخرسر گفتم:
- آرشام که خبرش لیسانس داره؟
مامان خدانکنه ای زیرلب گفت و یهو بهم خیره شد و گفت:
- من نمیدونم تو به کی رفتی انقد خنگی!
بیا...اینم از مادرمون... ینی من کم کم دارم به این نتیجه میرسم از تو جوب پیدا شدم! با اعتراض گفتم:
- مامان....
. خب راست میگم.... میخواد واسه فوق لیسانسش بیاد تهران...
- پنی دوسال اینجا پاسه؟!
مامان در حالی که سعی میکرد لبخند نزنه گفت:
- چه عجب... خوبه میدونی فوق لیسانس دو ساله!
با این حرفش نوید از خنده پهن زمین شد... روبه نوید گفتم:
- زهرمار... به خودت بخند!
با این حرفم خفه خون نگرفت که هیچ تازه خندشم بیشتر شد!... شیطونه میگه به نر و ماده بیام واسش!...
مامان فنجون چاییش رو سر کشید و گفت:
- من نمیدونم... تا یه هفته دیگه که سال تحصیلی شروع میشه آرشام میاد اینجا...
با لحن تهدید آمیزی ادامه داد:
ولی نفس....نبینم مثله قبلا بلا سرش بیاری؟ . نیگاش کن چه حرصی میخوره؟
با صدای نوید سرمو بالا آوردمو این بار گفتم:
- نوید سرت روی بدن سنگینی نمیکنه احيانا؟!
اینو گفتمو از روی صندلی بلند شدم.....داشتم میرفتم که مامان گفت:
- بیا صبحونه تو بخور!...
برگشتمو گفتم:
- من کوفت بخورم!!
از آشپرخونه بیرون اومدم....ای خدا آخه اینم شانسه من دارم!؟ ... چرا من انقدر بدبختم؟ ..... آخه چرا از بین فامیل باید آرشام لیسانسشو توی تهران بگیره؟!..
.اصلا مگه آرشام بچه دوسالس که باید زیر نظر بابا باشه؟! خب خبر مرگش میره یه خونه ای خوابگاهی چرا باید بیاد اینجا؟!
با حرص زیرلب غر میزدمو از پله ها بالا رفتم...با حرص در اتاقم رو باز کردم و با جنگل آمازون روبه رو شدم......
به به چه اتاق زیبایی....اصن من عشق میکنم با این اتاق درهم و برهم!
روی پارکت اتاقم پر از پوست تخمه بود و لپ تاپمم اون وسط روی زمین بود...از روی زمین برش داشتم
.اعصاب ندارم که یه وخت دیدی پام رفت روش زدم ناکارش کردم!
لپ تاپ رو روی میز گذاشتمو روی تخت ولو شدم....
به آرشام فکر کردم. پسر عموم بود و توی اصفهان زندگی میکردن....از بچگی با هم کارد و پنیر بودیم!... پنج سالی ازم بزرگتر بود و از حرص دادنم خر کیف میشد!
همیشه گوریل انگوری صداش میکردم چون قدش خیلی بلند بود و به تیر چراغ برق میگه زکی! البته نکه خیلی دیلاق باشه ها!
ولی نسبت به من که قدم کوتاهه خیلیه
بگذریم منو آرشام هم دعوای لفظی میکردیم هم فیزیکی!!!البته اون موقع که بچه تر بودیم الان که من جرئت نمیکنم با این گوریل انگوری کتک کاری کنم که!
یادش بخیر یادمه پارسال تابستون که رفته بودیم اصفهان وقتی زن عمو پذیرایی کرد دیدم قهوه آورده!از اونجایی که از قهوه متنفرم گفتم نمیخورم!
یهو این آرشام عین سوپرمنا پاشد و گفت:چی میخوری؟...منم با قدردانی نیگاش کردمو گفتم:چایی لب دوز...
لبخند پهنی زد و چند دیقه بعد با یه چایی اومد....همچین با محبت چایی رو داد دستم که همه مونده بودن نیگامون میکردن! آخه تو فامیل معروفه منو این چه جومونگ و تسو ای هستیم! داشتم میگفتم. چایی رو داد دستم...لامصب توی فنجون چینی هم ریخته بود که رنگشو نبینم.. منم خوب نیگاش کردمو خوردم. چشمتون روز بد نبینه.... داشتم میمردم جیغ زدم:این چه کوفتی بود؟... با پروئی میگه:چاییه ولی به کمی با فلفل و نمک قاطیه! اینو گفت و با نوید پهن زمین شدن!...اونقدر خندیدن که داشتن زمینو گاز میگرفتن.... انگشتمو توی چایی گذاشتم... داغ داغ بود.
از جام بلند شدم و با خونسردی نگاهی به آرشام انداختمو كل فنجون رو ریختم رو سینه اش!!! یهو کل خونه از خنده پکید... حتی نویدم داشت میخندید......... آرشام سر جاش بی حرکت مونده بود...یادش بخیر...
یه دفعه بلند گفتم:ولی اگه آرشام بیاد اینجا کلی میخندم...
یهو زدم پس کله مو گفتم:خب خنگ خدا...اون موقع هم که بلا سرت آورد هم میخندی؟ یهو در باز شد نوید سرشو آورد داخل و گفت
- ای خدا خواهرمون خود درگیری مزمن داره! اینو گفتو سرشو بیرون برد و درو بست.
نوید داداش بزرگترم بود که هم سن آرشام بود... زیاد با نوید صمیمی نبودم!... چون همش حرصم رو در مورد و عصبیم میکرد!
نگاهی به ساعت کردم.... ۱۰ صبح بود...کله سحر مامان اومد با مهربونی و محبت اومد بیدارم کرد و گفت بیا صبحونه بخور...
ادامه دارد...
@luvablee🌹
#قسمت ۱
🔵به نام خالق خنده ها و گریه ها
با دهن باز به مامان نگاه کردم.....مامان با دیدنم با حرص گفت:
- هان؟.چته ماتم گرفتی؟....پسرعموته غریبه که نیست!
قبل از اینکه جلوی دهنم رو بگیرم داد زدم:
آرشام!!!؟؟
مامان کلافه تر شد و گفت:
- بله آرشام... یه بار دیگه بگم؟
. اگه زحمتی نیست!
- آرشام پسر عموی تو برای ادامه تحصیل از اصفهان میخواد بیاد تهران... باباتم بهش اجازه نداد بره خوابگاه... واسه همینم میاد اینجا؟
هرچی مامان میگفت رو با حرکاتای لبم تکرار میکردم تا شاید توی مغز پوکم بره ولی آخرسر گفتم:
- آرشام که خبرش لیسانس داره؟
مامان خدانکنه ای زیرلب گفت و یهو بهم خیره شد و گفت:
- من نمیدونم تو به کی رفتی انقد خنگی!
بیا...اینم از مادرمون... ینی من کم کم دارم به این نتیجه میرسم از تو جوب پیدا شدم! با اعتراض گفتم:
- مامان....
. خب راست میگم.... میخواد واسه فوق لیسانسش بیاد تهران...
- پنی دوسال اینجا پاسه؟!
مامان در حالی که سعی میکرد لبخند نزنه گفت:
- چه عجب... خوبه میدونی فوق لیسانس دو ساله!
با این حرفش نوید از خنده پهن زمین شد... روبه نوید گفتم:
- زهرمار... به خودت بخند!
با این حرفم خفه خون نگرفت که هیچ تازه خندشم بیشتر شد!... شیطونه میگه به نر و ماده بیام واسش!...
مامان فنجون چاییش رو سر کشید و گفت:
- من نمیدونم... تا یه هفته دیگه که سال تحصیلی شروع میشه آرشام میاد اینجا...
با لحن تهدید آمیزی ادامه داد:
ولی نفس....نبینم مثله قبلا بلا سرش بیاری؟ . نیگاش کن چه حرصی میخوره؟
با صدای نوید سرمو بالا آوردمو این بار گفتم:
- نوید سرت روی بدن سنگینی نمیکنه احيانا؟!
اینو گفتمو از روی صندلی بلند شدم.....داشتم میرفتم که مامان گفت:
- بیا صبحونه تو بخور!...
برگشتمو گفتم:
- من کوفت بخورم!!
از آشپرخونه بیرون اومدم....ای خدا آخه اینم شانسه من دارم!؟ ... چرا من انقدر بدبختم؟ ..... آخه چرا از بین فامیل باید آرشام لیسانسشو توی تهران بگیره؟!..
.اصلا مگه آرشام بچه دوسالس که باید زیر نظر بابا باشه؟! خب خبر مرگش میره یه خونه ای خوابگاهی چرا باید بیاد اینجا؟!
با حرص زیرلب غر میزدمو از پله ها بالا رفتم...با حرص در اتاقم رو باز کردم و با جنگل آمازون روبه رو شدم......
به به چه اتاق زیبایی....اصن من عشق میکنم با این اتاق درهم و برهم!
روی پارکت اتاقم پر از پوست تخمه بود و لپ تاپمم اون وسط روی زمین بود...از روی زمین برش داشتم
.اعصاب ندارم که یه وخت دیدی پام رفت روش زدم ناکارش کردم!
لپ تاپ رو روی میز گذاشتمو روی تخت ولو شدم....
به آرشام فکر کردم. پسر عموم بود و توی اصفهان زندگی میکردن....از بچگی با هم کارد و پنیر بودیم!... پنج سالی ازم بزرگتر بود و از حرص دادنم خر کیف میشد!
همیشه گوریل انگوری صداش میکردم چون قدش خیلی بلند بود و به تیر چراغ برق میگه زکی! البته نکه خیلی دیلاق باشه ها!
ولی نسبت به من که قدم کوتاهه خیلیه
بگذریم منو آرشام هم دعوای لفظی میکردیم هم فیزیکی!!!البته اون موقع که بچه تر بودیم الان که من جرئت نمیکنم با این گوریل انگوری کتک کاری کنم که!
یادش بخیر یادمه پارسال تابستون که رفته بودیم اصفهان وقتی زن عمو پذیرایی کرد دیدم قهوه آورده!از اونجایی که از قهوه متنفرم گفتم نمیخورم!
یهو این آرشام عین سوپرمنا پاشد و گفت:چی میخوری؟...منم با قدردانی نیگاش کردمو گفتم:چایی لب دوز...
لبخند پهنی زد و چند دیقه بعد با یه چایی اومد....همچین با محبت چایی رو داد دستم که همه مونده بودن نیگامون میکردن! آخه تو فامیل معروفه منو این چه جومونگ و تسو ای هستیم! داشتم میگفتم. چایی رو داد دستم...لامصب توی فنجون چینی هم ریخته بود که رنگشو نبینم.. منم خوب نیگاش کردمو خوردم. چشمتون روز بد نبینه.... داشتم میمردم جیغ زدم:این چه کوفتی بود؟... با پروئی میگه:چاییه ولی به کمی با فلفل و نمک قاطیه! اینو گفت و با نوید پهن زمین شدن!...اونقدر خندیدن که داشتن زمینو گاز میگرفتن.... انگشتمو توی چایی گذاشتم... داغ داغ بود.
از جام بلند شدم و با خونسردی نگاهی به آرشام انداختمو كل فنجون رو ریختم رو سینه اش!!! یهو کل خونه از خنده پکید... حتی نویدم داشت میخندید......... آرشام سر جاش بی حرکت مونده بود...یادش بخیر...
یه دفعه بلند گفتم:ولی اگه آرشام بیاد اینجا کلی میخندم...
یهو زدم پس کله مو گفتم:خب خنگ خدا...اون موقع هم که بلا سرت آورد هم میخندی؟ یهو در باز شد نوید سرشو آورد داخل و گفت
- ای خدا خواهرمون خود درگیری مزمن داره! اینو گفتو سرشو بیرون برد و درو بست.
نوید داداش بزرگترم بود که هم سن آرشام بود... زیاد با نوید صمیمی نبودم!... چون همش حرصم رو در مورد و عصبیم میکرد!
نگاهی به ساعت کردم.... ۱۰ صبح بود...کله سحر مامان اومد با مهربونی و محبت اومد بیدارم کرد و گفت بیا صبحونه بخور...
ادامه دارد...
@luvablee🌹