در لحظاتی که متوجه می شویم معشوق درکمان می کند، خیلی بیشتر از حدی که دیگران تاکنون درک کرده اند، و شاید حتی بهتر از وقتی که خودمان ابعاد آشفته، خجالت آور و ننگین خود را درک می کنیم، عشق به اوج می رسد.
👤 #آلن_دو_باتن
📚 سیر عشق
@luvablee🐼
👤 #آلن_دو_باتن
📚 سیر عشق
@luvablee🐼
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
➰
طرفِ عاشقترِ قضیه نباش...
اونی نباش که همیشه در دسترسه
اونی که مدت ها منتظرِ طرفش میمونه، نه خسته میشه نه ناراحت
اونی نباش که همیشه اول میگه"دوست دارم" و اموجی قلب تحویل میگیره و در بهترین حالت یه کلمه یِ "منم"...
طرف عاشقترِ قضیه نباش
اونی نباش که همیشه میشکنه همیشه خرد میشه و صداش در نمیاد...
طرفِ عاشقتر و مجنون ترِ قضیه نباش که خوبیِ زیاد، مثلِ شیرینیِ زیاد دلِ هر کسی رو می زنه....
طرفِ دلتنگ ترِ قضیـه نباش
اونی که دلش کوچیکه و کمتر طاقتِ ندیدن داره
اونی که همیشه، همه یِ کاراشو تعطیل میکنه و قرارهاشُ کنسل...
نه
اهلِ حساب و کتاب و "دفعه قبل من اول پیام دادم و سریِ پیش من زنگ زدم، حالا نوبتِ اونه..." نیستم
نـه اصلا...
اما همیشه اونی که عاشقتـره بازنده تـره
اونی که از موندنش، از همیشگی بودنش مطمئنن شکننده تره
احتمالِ تنها موندنش
خیلی بیشتـره...
طرفِ عاشقتـرِ قصیه نباش
نذار همه یِ دلتنگی ها، نبودن ها، تنهایی ها، بغض ها فقط مالِ تـو، هوار رو سر و سنگین رو شونه هایِ تـو باشه...
[فاطمه صابری نیا]
@falloftheleaves
طرفِ عاشقترِ قضیه نباش...
اونی نباش که همیشه در دسترسه
اونی که مدت ها منتظرِ طرفش میمونه، نه خسته میشه نه ناراحت
اونی نباش که همیشه اول میگه"دوست دارم" و اموجی قلب تحویل میگیره و در بهترین حالت یه کلمه یِ "منم"...
طرف عاشقترِ قضیه نباش
اونی نباش که همیشه میشکنه همیشه خرد میشه و صداش در نمیاد...
طرفِ عاشقتر و مجنون ترِ قضیه نباش که خوبیِ زیاد، مثلِ شیرینیِ زیاد دلِ هر کسی رو می زنه....
طرفِ دلتنگ ترِ قضیـه نباش
اونی که دلش کوچیکه و کمتر طاقتِ ندیدن داره
اونی که همیشه، همه یِ کاراشو تعطیل میکنه و قرارهاشُ کنسل...
نه
اهلِ حساب و کتاب و "دفعه قبل من اول پیام دادم و سریِ پیش من زنگ زدم، حالا نوبتِ اونه..." نیستم
نـه اصلا...
اما همیشه اونی که عاشقتـره بازنده تـره
اونی که از موندنش، از همیشگی بودنش مطمئنن شکننده تره
احتمالِ تنها موندنش
خیلی بیشتـره...
طرفِ عاشقتـرِ قصیه نباش
نذار همه یِ دلتنگی ها، نبودن ها، تنهایی ها، بغض ها فقط مالِ تـو، هوار رو سر و سنگین رو شونه هایِ تـو باشه...
[فاطمه صابری نیا]
@falloftheleaves
چه دنیای عجیبی ست
من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم،
و همین بی آزار بودن من،
با خودم بودن من
باعث می شود که همه
درباره ام کنجکاو بشوند...
#فروغ_فرخزاد
@luvablee🐼
من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم،
و همین بی آزار بودن من،
با خودم بودن من
باعث می شود که همه
درباره ام کنجکاو بشوند...
#فروغ_فرخزاد
@luvablee🐼
مردِ رویاهایِ من، سلام.
خواستم در جریانت بگذارم که تو دیگر واجدِ شرایطِ مردِ رویا بودن نیستی.
آخر میدانی، فهمیدم کَسی را ترجیح میدهی که به جایِ سیب را با لذت گاز زدن، آن را چند تکه یِ کوچک کند و نهایتا برایِ حفظِ کلاسِ کار تنها چند تکه یِ کوچکش را بخورد.،
که دلچسبَت متبحرانه catwalk راه رفتن است، نه راه رفتن هایِ بی قیدانه رویِ جدول.،
فهمیدم دخترانی را که هر روز در آرایشگاه به فکرِ رنگِ مویِ جدیدند و فکر و ذکرشان جدید ترین عمل هایِ زیباییست را بیشتر میپسندی، تا منی را که هر روزم در کتاب فروشی ها به نگرانیِ نخواندنِ آن همه کتابی میگذرد که چاپ شده و من نخواندم.
تو را میسپارم به دخترانی که شبها مینی ژوپ میپوشند و لیوان ها را یکی پس از دیگری سر میکشند و مطمئن نیستم در آن حالتِ سرمستی تو را یادشان بماند.
مردِ رویاهایم!
راستش هنوز آنقدر روحم کدر نشده که رویایم را به ظاهربینی گره بزنم.
و راست ترَش حالا که فکر میکنم، تو بیشتر از رویا به کابوس میمانی ...🤦🏻♀
#ساره_محمودیان
@luvablee
خواستم در جریانت بگذارم که تو دیگر واجدِ شرایطِ مردِ رویا بودن نیستی.
آخر میدانی، فهمیدم کَسی را ترجیح میدهی که به جایِ سیب را با لذت گاز زدن، آن را چند تکه یِ کوچک کند و نهایتا برایِ حفظِ کلاسِ کار تنها چند تکه یِ کوچکش را بخورد.،
که دلچسبَت متبحرانه catwalk راه رفتن است، نه راه رفتن هایِ بی قیدانه رویِ جدول.،
فهمیدم دخترانی را که هر روز در آرایشگاه به فکرِ رنگِ مویِ جدیدند و فکر و ذکرشان جدید ترین عمل هایِ زیباییست را بیشتر میپسندی، تا منی را که هر روزم در کتاب فروشی ها به نگرانیِ نخواندنِ آن همه کتابی میگذرد که چاپ شده و من نخواندم.
تو را میسپارم به دخترانی که شبها مینی ژوپ میپوشند و لیوان ها را یکی پس از دیگری سر میکشند و مطمئن نیستم در آن حالتِ سرمستی تو را یادشان بماند.
مردِ رویاهایم!
راستش هنوز آنقدر روحم کدر نشده که رویایم را به ظاهربینی گره بزنم.
و راست ترَش حالا که فکر میکنم، تو بیشتر از رویا به کابوس میمانی ...🤦🏻♀
#ساره_محمودیان
@luvablee
داشتم فکر میکردم هیچ مهم نیست که قدِ یه مرد ۱۹۰ باشه یا ۱۷۰ یا هرچی!
چاق و لاغر و یکم زشت تر و یه ذره خوشگل تر و بی ریش و با ریشش هم مهم نیست!
مهم هم نیست اینکه چقدر جذاب و دخترکُشه و دستاش چقدر استخونی و کشیده ست و عطرِ مارکِ فلانش تا چندتا خیابون اون طرف تر میپیچه و نمیپیچه و صداش چقدر بَم و شاعرانه ست!
حتی اینکه داراییش چقدره و مدلِ ماشینِ امروز و آیندش چیه و چی نیست و یه کوچه اینور تر یا اونور تر بودنِ خونه یِ داشته و نداشته یِ خودش و خونه یِ قدیمیِ پدریش زیاد اهمیت نداره!
مهم "شونه هایِ مردونشه" ...
مهم امنیتِ شونه هاشه، مهم اینه چقدر و تا کجا میشه بی دغدغه زن بود و با خیالِ راحت تکیه کرد به کوهِ شونه هایِ یه مرد و از جا زدن و شونه خالی کردن و نامردی و رفیقِ نیمه راه بودن نترسید ...
از تمامِ وجود و بودنِ یه مرد، مهم اون حسِ آرامش و امنیتیه که به زنی که پا میذاره تویِ زندگیش هدیه میده
از بینِ داشته هایِ یه مرد،
مهم ترین داراییش "شونه هاشه"
"شونه هاش" ...
@luvablee
چاق و لاغر و یکم زشت تر و یه ذره خوشگل تر و بی ریش و با ریشش هم مهم نیست!
مهم هم نیست اینکه چقدر جذاب و دخترکُشه و دستاش چقدر استخونی و کشیده ست و عطرِ مارکِ فلانش تا چندتا خیابون اون طرف تر میپیچه و نمیپیچه و صداش چقدر بَم و شاعرانه ست!
حتی اینکه داراییش چقدره و مدلِ ماشینِ امروز و آیندش چیه و چی نیست و یه کوچه اینور تر یا اونور تر بودنِ خونه یِ داشته و نداشته یِ خودش و خونه یِ قدیمیِ پدریش زیاد اهمیت نداره!
مهم "شونه هایِ مردونشه" ...
مهم امنیتِ شونه هاشه، مهم اینه چقدر و تا کجا میشه بی دغدغه زن بود و با خیالِ راحت تکیه کرد به کوهِ شونه هایِ یه مرد و از جا زدن و شونه خالی کردن و نامردی و رفیقِ نیمه راه بودن نترسید ...
از تمامِ وجود و بودنِ یه مرد، مهم اون حسِ آرامش و امنیتیه که به زنی که پا میذاره تویِ زندگیش هدیه میده
از بینِ داشته هایِ یه مرد،
مهم ترین داراییش "شونه هاشه"
"شونه هاش" ...
@luvablee
دو ترم از دانشگاه میگذشت
کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم.
سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه.
نمیدانم چه سِری بود که سه شنبه ها وقتی آفتاب غروب میکرد بی قراری تمام جانم را میگرفت!
یکی از همین سه شنبه های بی قرار، بعد از تماس تلفنی با مادرم نشسته بودم کنار پنجره و داشتم با پاکت سیگار هم اتاقی ام بازی میکردم و بین کشیدن و نکشیدن مردد بودم که دیدم تلفن همراهم زنگ میخورد
شماره را با نام کتونی قرمز سیو کرده بودم!
نه اینکه اهل اسم گذاشتن روی آدم ها باشم، نه! فقط وقتی شماره تلفنم را پرسید و بعد تماس گرفت تا شماره اش را داشته باشم، رویِ پرسیدن اسمش را نداشتم!
تلفن را جواب دادم
همانطور که در دانشگاه گفته بود راجع به جزوه درسی و امتحان چند سوال پرسید و بعد از اینکه سوال هایش را جواب دادم گفت:
ببخشید یه سوال دیگه
گفتم خواهش میکنم بفرمایید
یکدفعه پرسید
صدات چرا یه حالیه؟
چند ثانیه مکث کردم....انگار راه ارتباطیِ دلم و مغزم قطع شد، دلم از مغزم فرمان نگرفت، دلم میخواست برای یک نفر حرف بزنم....
گفتم سه شنبه ها عصر که از دانشگاه می آیم خوابگاه بی قرارم...
بدون معطلی گفت شاید دلتنگ خانواده ای
جواب دادم همین الان با مادرم حرف زدم اما همچنان بی قرارم، یک جا بند نمیشوم!
دیگر سوالی نپرسید اما من بی اختیار از حال و هوایم گفتم و گفتم و گفتم و تا غروب کامل خورشید و تاریکی هوا حرف زدم...
بعد از اینکه تلفن را قطع کردم
دیگر خبری از بی قراری نبود...
از هفته ی بعد هر سه شنبه عصر تماس میگرفت و حرف میزدیم
مدتی از این قرار سه شنبه عصرها گذشت!
لا به لای حرف هایمان سکوت میکردیم...
سکوت هایمان بو دار بود! بوی لبخند و شوره دل میداد!
دیگر بی قراری ام از سه شنبه ها شیوع پیدا کرده بود به تمام هفته و هر شب تا حرف نمیزدیم آرام و قرارم نمیگرفت!
یک روز در آلاچیق پشت ساختمان فنی دانشگاه نشسته بودیم که جریان سیو کردن
شماره اش با نام کتونی قرمز را برایش تعریف کردم
تلفن همراهم را گرفت و نام خودش را اصلاح کرد و نوشت قرار دل بی قرارم...
نوشت و لپ هایش گل انداخت و بدون اینکه نگاهم کند
گوشی تلفن همراهم را پس داد و راهش را کشید و رفت...
از آن روز به بعد شد قرار دل بی قرارم...
البته که بود، اما آن روز سکوت بو دارش هنگام مکالمه را معنا کرد!
یک سه شنبه که طبق قرار همیشگی مان داشتیم تلفتی حرف میزدیم
گفت میخواهم حقیقتی را فاش کنم
گفتم تو فاش ترین حقیقت منی دیوانه
ادامه داد
قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم،
هر سه شنبه،
کلاس آخر، که صندلی جلویی من مینشستی، تمام فکر و ذهنم پیش تو بود و از وقتی کلاس تمام میشد تا خود صبح نمیتوانستم فکرم را از فکر کردن به تو منصرف کنم!
راستش دلیل بی قراری عصر های سه شنبه ات این بود که من با حالی شوریده به تو فکر میکردم...
آن بی قراریِ تو، قراری بود بین دل هامان...
.
.
.
میدانم دوسال از نبودنت گذشته
میدانم تا به حال باید خوب میشدم
میدانم منطقی نیست
میدانم زمان همه چیز را درست میکند
همه ی اینها را میدانم
همه را
اما سه شنبه که نه، چند شبی ست عجیب بی قرارم
یا آن وقت ها در مستیِ جام عشقی که تازه سر کشیده بودیم، از روی دلخوشی حرفی بی سند زدی یا اینکه
چند شبی ست مدام به من می اندیشی...
ذهنت در اتمسفر بی کسی ام جا مانده و نمیتوانی فکرت را از فکر کردن به من منصرف کنی...
راستش را بگو
میدانم دو سال گذشته
میدانم باید فراموشمان میشد
میدانم همه چیز تمام شده
همه چیز تمام شده؟
مگر میشود که تمام شود؟
بگذریم....بگذریم
میشود باز هم قرار دل بی قرارشوی؟
@luvablee
کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم.
سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه.
نمیدانم چه سِری بود که سه شنبه ها وقتی آفتاب غروب میکرد بی قراری تمام جانم را میگرفت!
یکی از همین سه شنبه های بی قرار، بعد از تماس تلفنی با مادرم نشسته بودم کنار پنجره و داشتم با پاکت سیگار هم اتاقی ام بازی میکردم و بین کشیدن و نکشیدن مردد بودم که دیدم تلفن همراهم زنگ میخورد
شماره را با نام کتونی قرمز سیو کرده بودم!
نه اینکه اهل اسم گذاشتن روی آدم ها باشم، نه! فقط وقتی شماره تلفنم را پرسید و بعد تماس گرفت تا شماره اش را داشته باشم، رویِ پرسیدن اسمش را نداشتم!
تلفن را جواب دادم
همانطور که در دانشگاه گفته بود راجع به جزوه درسی و امتحان چند سوال پرسید و بعد از اینکه سوال هایش را جواب دادم گفت:
ببخشید یه سوال دیگه
گفتم خواهش میکنم بفرمایید
یکدفعه پرسید
صدات چرا یه حالیه؟
چند ثانیه مکث کردم....انگار راه ارتباطیِ دلم و مغزم قطع شد، دلم از مغزم فرمان نگرفت، دلم میخواست برای یک نفر حرف بزنم....
گفتم سه شنبه ها عصر که از دانشگاه می آیم خوابگاه بی قرارم...
بدون معطلی گفت شاید دلتنگ خانواده ای
جواب دادم همین الان با مادرم حرف زدم اما همچنان بی قرارم، یک جا بند نمیشوم!
دیگر سوالی نپرسید اما من بی اختیار از حال و هوایم گفتم و گفتم و گفتم و تا غروب کامل خورشید و تاریکی هوا حرف زدم...
بعد از اینکه تلفن را قطع کردم
دیگر خبری از بی قراری نبود...
از هفته ی بعد هر سه شنبه عصر تماس میگرفت و حرف میزدیم
مدتی از این قرار سه شنبه عصرها گذشت!
لا به لای حرف هایمان سکوت میکردیم...
سکوت هایمان بو دار بود! بوی لبخند و شوره دل میداد!
دیگر بی قراری ام از سه شنبه ها شیوع پیدا کرده بود به تمام هفته و هر شب تا حرف نمیزدیم آرام و قرارم نمیگرفت!
یک روز در آلاچیق پشت ساختمان فنی دانشگاه نشسته بودیم که جریان سیو کردن
شماره اش با نام کتونی قرمز را برایش تعریف کردم
تلفن همراهم را گرفت و نام خودش را اصلاح کرد و نوشت قرار دل بی قرارم...
نوشت و لپ هایش گل انداخت و بدون اینکه نگاهم کند
گوشی تلفن همراهم را پس داد و راهش را کشید و رفت...
از آن روز به بعد شد قرار دل بی قرارم...
البته که بود، اما آن روز سکوت بو دارش هنگام مکالمه را معنا کرد!
یک سه شنبه که طبق قرار همیشگی مان داشتیم تلفتی حرف میزدیم
گفت میخواهم حقیقتی را فاش کنم
گفتم تو فاش ترین حقیقت منی دیوانه
ادامه داد
قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم،
هر سه شنبه،
کلاس آخر، که صندلی جلویی من مینشستی، تمام فکر و ذهنم پیش تو بود و از وقتی کلاس تمام میشد تا خود صبح نمیتوانستم فکرم را از فکر کردن به تو منصرف کنم!
راستش دلیل بی قراری عصر های سه شنبه ات این بود که من با حالی شوریده به تو فکر میکردم...
آن بی قراریِ تو، قراری بود بین دل هامان...
.
.
.
میدانم دوسال از نبودنت گذشته
میدانم تا به حال باید خوب میشدم
میدانم منطقی نیست
میدانم زمان همه چیز را درست میکند
همه ی اینها را میدانم
همه را
اما سه شنبه که نه، چند شبی ست عجیب بی قرارم
یا آن وقت ها در مستیِ جام عشقی که تازه سر کشیده بودیم، از روی دلخوشی حرفی بی سند زدی یا اینکه
چند شبی ست مدام به من می اندیشی...
ذهنت در اتمسفر بی کسی ام جا مانده و نمیتوانی فکرت را از فکر کردن به من منصرف کنی...
راستش را بگو
میدانم دو سال گذشته
میدانم باید فراموشمان میشد
میدانم همه چیز تمام شده
همه چیز تمام شده؟
مگر میشود که تمام شود؟
بگذریم....بگذریم
میشود باز هم قرار دل بی قرارشوی؟
@luvablee
انشايم كه تمام شد
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
و گفت جمله هايت زيباست ...
گفتم اجازه آقا ...
پس چرا ميزنيد؟؟؟
نگاهم كرد ...
پوزخندِ تلخی زدو گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند
خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
تاوان دارد!
#احمد_شاملو
💌 @luvablee🐼
انشايم كه تمام شد
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
و گفت جمله هايت زيباست ...
گفتم اجازه آقا ...
پس چرا ميزنيد؟؟؟
نگاهم كرد ...
پوزخندِ تلخی زدو گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند
خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
تاوان دارد!
#احمد_شاملو
💌 @luvablee🐼