زنانگیش را برداشته بود و در لابه لای شال گردنی پیچیده بود
گرمایه نتش پالتویه ژولیده و کهنه قدیمیش را گرم میکرد
با لباس هایه ژولیده
با دستانی یخ زده
باچشمانی قندیل بسته
با روسریه در هم پیچیده
با هزاران فکرو خیالو پریشانی
در میان خودش بود
اما باز فکرش را سرزنش میکرد
مدام در پی رهایی بود
مدام در پی ازادی بود
او با رخت سفید شهر با رخت سیاهش رقص کلاسیک کرد
تا خود خانه...
در پی ازادی ازادگانی کرد
@luvablee🐼
گرمایه نتش پالتویه ژولیده و کهنه قدیمیش را گرم میکرد
با لباس هایه ژولیده
با دستانی یخ زده
باچشمانی قندیل بسته
با روسریه در هم پیچیده
با هزاران فکرو خیالو پریشانی
در میان خودش بود
اما باز فکرش را سرزنش میکرد
مدام در پی رهایی بود
مدام در پی ازادی بود
او با رخت سفید شهر با رخت سیاهش رقص کلاسیک کرد
تا خود خانه...
در پی ازادی ازادگانی کرد
@luvablee🐼
Sibe Havas
Amir Azimi
ولی بگو چه کنم میانِ مدعیان جوانُ تازه نفس 🤦🏽♀
Shahr
Amir Azimi
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟
میگویند همسرِ حمیدِ مصدق "لاله خانم" رویِ درِ ورودیِ سالنِ خانه شان با خطِ درشت نوشته بود :
حمید بیماریِ قلبی دارد ، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید ...
خودِ حمیدِ مصدق هم می آمد بیرون سیگار میکشید و میگفت :
به احترامِ لاله خانم است💛
گاهی نگه داشتنِ حرمتِ کسی که دوستش داری
هزاربار از گفتنِ دوستت دارم با ارزش تر است ...
@luvablee
حمید بیماریِ قلبی دارد ، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید ...
خودِ حمیدِ مصدق هم می آمد بیرون سیگار میکشید و میگفت :
به احترامِ لاله خانم است💛
گاهی نگه داشتنِ حرمتِ کسی که دوستش داری
هزاربار از گفتنِ دوستت دارم با ارزش تر است ...
@luvablee
دلتنگی خیلی وحشیه
مکان و زمان نمیشناسه
یهو وسطِ یه روزِ خوب یا یه روزِ شلوغ
وسطِ بَلبَشویِ یه دعوا
موقعِ رد شدن از خیابون
تو پاساژ وسطِ خرید
تو صفِ نونوایی
وسطِ جشنِ فارغ التحصیلی
شبِ عید
میونِ شلوغیِ مترو
سر جلسه یِ امتحان
حتی وسطِ وانفسایِ قیامت ...
چنگ میزنه تو گلوت و تویی که مات و مبهوت تو چشاش نگاه میکنی و خشکت میزنه
حتی به اینم فکر نمیکنی که این لامروت از کجا پیداش شد ؟
فقط غرق میشی ... غرق میشی
چی میگفتم ؟؟!
آره داشتم میگفتم ،
دلتنگی خیلی وحشیه
@luvablee
مکان و زمان نمیشناسه
یهو وسطِ یه روزِ خوب یا یه روزِ شلوغ
وسطِ بَلبَشویِ یه دعوا
موقعِ رد شدن از خیابون
تو پاساژ وسطِ خرید
تو صفِ نونوایی
وسطِ جشنِ فارغ التحصیلی
شبِ عید
میونِ شلوغیِ مترو
سر جلسه یِ امتحان
حتی وسطِ وانفسایِ قیامت ...
چنگ میزنه تو گلوت و تویی که مات و مبهوت تو چشاش نگاه میکنی و خشکت میزنه
حتی به اینم فکر نمیکنی که این لامروت از کجا پیداش شد ؟
فقط غرق میشی ... غرق میشی
چی میگفتم ؟؟!
آره داشتم میگفتم ،
دلتنگی خیلی وحشیه
@luvablee
ما هم بلدیم دوست داشته باشیم کسی را و برایِ معشوقمان خودمان را لوس کنیم ...
ما هم بلدیم یک نفر را طوری ببوسیم که تا عمر داریم گرمیِ لب هایمان از یادش نرود ...
ما هم بلدیم به وقتِ دلتنگیش در آغوشش بگیریم و به او قول دهیم که همه چیز درست میشود ...
ما هم بلدیم مثلِ شما یکجوری عطر به خودمان بزنیم که هوش از سرِ همه بپرد ...
ما هم بلدیم اخمِ نمایشی بکاریم رویِ پیشانی و تظاهر کنیم ناراحت شدیم تا نازمان را بخرند ...
ولی همه اینها فقط یک چیزی میخواهد :
دل ...
ما را چه به این کارها !
مایی که معشوق ، چشم هایش را رویِ نازهایمان بست و نیاز نشد ...
مایی که به جایِ اخمِ نمایشی ، اشکِ واقعی نشست رویِ صورتمان
مایی که دروغ گفتن بلد نبودیم و گفتیم درست نمیشود و روز به روز بدتر میشود ...
مایی که عطرِ غریبه رویِ تنِ جانِ دلمان دیدیم و دَم نزدیم ...
یک چیزهایی فقط دل میخواهد ..
ما بی دلان را چه به این کارها 🙃
@luvablee
ما هم بلدیم یک نفر را طوری ببوسیم که تا عمر داریم گرمیِ لب هایمان از یادش نرود ...
ما هم بلدیم به وقتِ دلتنگیش در آغوشش بگیریم و به او قول دهیم که همه چیز درست میشود ...
ما هم بلدیم مثلِ شما یکجوری عطر به خودمان بزنیم که هوش از سرِ همه بپرد ...
ما هم بلدیم اخمِ نمایشی بکاریم رویِ پیشانی و تظاهر کنیم ناراحت شدیم تا نازمان را بخرند ...
ولی همه اینها فقط یک چیزی میخواهد :
دل ...
ما را چه به این کارها !
مایی که معشوق ، چشم هایش را رویِ نازهایمان بست و نیاز نشد ...
مایی که به جایِ اخمِ نمایشی ، اشکِ واقعی نشست رویِ صورتمان
مایی که دروغ گفتن بلد نبودیم و گفتیم درست نمیشود و روز به روز بدتر میشود ...
مایی که عطرِ غریبه رویِ تنِ جانِ دلمان دیدیم و دَم نزدیم ...
یک چیزهایی فقط دل میخواهد ..
ما بی دلان را چه به این کارها 🙃
@luvablee