دهه هفتاد خیلی عجیبه، تا وقتی سنشون کم بود، مادرپدرای سختگیر دلخوشیاشونو گرفتن، تا اومدن یکم خودشونو جمع کنن، یه گرونیِ بیسابقه صاف خورد وسط جَوونیشون، تا از آب و گِل در اومدن، دو سال از بهترین سالای زندگیشون به فنا رفت و ثابت موندن؛ سوالم اینه که چرا؟! واقعا چرا؟!
معرفت به ذاتِ آدماست. نه پیشینه، نه جایگاه و نه نسبت ! معرفت، یه چیزی شبیهِ یه مهره ی یاقوتی رنگ ِ که دور قلب بعضی هامون هست پیوسته به یه نخِ نامرئی! دورِ قلب ِ بعضی هامون نه! بیخودی تو آدما دنبالِ توجیه نگردین! معرفت به ذاتِ آدماست...
آدما جدا از عطری که به خودشون میزنن ، عطر دیگه ای هم دارن که تاثیر گذاره عطرنگاهشون ؛ عطرحرفاشون ؛ عطری که فقط و فقط مختص شخصیت اونهاست و تو هیچ مغازه عطر فروشی پیدا نمیشه!
هم به حضور در جمع نیاز دارم هم دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم در واقع تصویر ایده آلم از معاشرت دسته جمعی اینجوریه که آدما دورم باشن و باهم حرف بزنن منم چاییمو بخورم و گوش بدم و نگاهشون کنم.