چند ماه بعد، شیخ محمد بن زاید، رئیس امارات متحده عربی—نخستین رهبر عربی که در سال ۲۰۱۸ روابط خود را با دمشق از سر گرفت—با بشار اسد تماس گرفت و به او پیشنهاد کرد که هیئت مذاکرهکننده سوری را تقویت کند. او پیشنهاد داد که علی مملوک، رئیس دستگاه امنیتی سوریه، به تیم اضافه شود و گفت:
«با حضور مملوک، آمریکاییها که او را میشناسند، اطمینان پیدا میکنند که مذاکرات جدی است و پیش میرود.»
اسد در نهایت پیشنهاد متحد اماراتی خود را پذیرفت، اما برای از بین بردن ابتکار عمل، مملوک را کنار گذاشت و به جای او، بسام صباغ، معاون وزیر خارجه را انتخاب کرد تا در کنار عماد مصطفی با آمریکاییها گفتگو کند.
عمانیها که از ماجرا باخبر شدند، ناامیدیشان را پنهان نکردند. چند روز بعد، از مسقط به دمشق پیامی فرستاد ه شد: «فراموش کنید، ما دیگر ادامه نمیدهیم.»
آمریکاییها هم واکنش مشابهی نشان دادند: «فراموش کنید، ما هم کنار میکشیم.»
برت مکگورک به درخواست ما برای اظهار نظر پاسخی نداد.
چشم مسکو
به گفته منابع مختلف، آخرین مخالفت اسد در اکتبر گذشته بود، تنها چند هفته پیش از آغاز نبرد حلب—نبردی که در نهایت به سقوط او در هشتم دسامبر انجامید.
یکی از منابع نزدیک به ریاستجمهوری سوریه میگوید اسد در برابر ترکیه هم همین سرسختی را نشان داد. آنکارا خواستار مذاکره درباره سرنوشت ادلب بود، اما او قاطعانه مخالفت کرد.
این در حالی بود که ایران، روسیه و عراق تلاش میکردند او را متقاعد کنند با اردوغان دیدار کند—اما بینتیجه ماند.
برای همین جای تعجب نیست که چرا همه متحدانش در نهایت او را رها کردند بطوریکه مجبور شد با فلاکت از کشور خارج شود.
دو وزیر پیشین دولتش میگویند:
«در سالهای آخر، قدرت بیشتر در دست گروهی از قاتلان و دزدان افتاده بود.»
یکی از آنها به یاد میآورد:
«از سال ۲۰۱۷، کشور به دلیل تحریمهای بینالمللی و سیاست های خاندان اسد از هم پاشید. اما انگار این باند، فقط یک هدف داشت: نجات خودشان و همزمان خارج کردن هرچه بیشتر پول از کشور. برخی افراد که قبلاً نفوذی نداشتند، ناگهان در تصمیمگیریها مداخله کردند—در رأس آنها، کسانی که من ‘دختران اسد’ مینامم: لينا کنادیه، ربى درویش و لونا شبل. آنها همراه با گروهی از جوانان—که اغلب ناآگاه بودند اما اختیار تام داشتند—یک شورای سایه تشکیل دادند و بدون مشورت و اجازه، هر طور که میخواستند عمل میکردند.»
این دولت سایه که «کمیته پیگیری» نام داشت، عملاً کنترل همهچیز را در دست داشت. یکی از وزرای سابق، که نخواست نامش فاش شود، میگوید:
«وزیران دیگر هیچ قدرتی نداشتند. آنها باید گزارشهایشان را به این مشاوران پشت پرده ارائه میدادند. از سال ۲۰۱۷ به بعد، فهمیدم که دیگر هیچ کارایی ندارم.»
بشار اسد حسین صباغ را بهعنوان نمایندهی خود در مسکو منصوب کرد تا از طریق او، وزارت خارجه را که زیر نظر فیصل مقداد اداره می شد را کنترل کند. صباغ مستقیماً به اسد گزارش میداد.
«دختران بشار»
منابع مختلف تأیید کردهاند که در سالهای آخر، اسد بیشازپیش به زنان بانفوذ تکیه میکرد. در میان آنها، لونا شبل نقشی کلیدی داشت.
شبل که زمانی مشاور رسانهای اسد بود با گذشت زمان، به بانفوذترین عضو کمیته مشاوران استراتژیک اسد تبدیل شد.
یکی از مقامات پیشین دربارهی او میگوید:
«همیشه در انتهای میز مینشست و اگر لازم میدانست، با تکبر دهان دیگران را میبست.»
اعضای این حلقهی قدرت، شامل علی مملوک (اکنون در مسکو پناه گرفته)، فیصل مقداد ( در دمشق خانهنشین است)، بثینه شعبان ( به امارات گریخته) و دو دیپلمات، بشار جعفری و عماد سوسان بودند—دیپلماتهایی که پس از سقوط اسد، بلافاصله تغییر موضع دادند.
لونا شبل، که از طایفهی دروزی بود، در تیرماه گذشته در یک «سانحهی رانندگی» در نزدیکی دمشق کشته شد. اما یکی از شاهدان میگوید:
«چند ماهی بود که در برخی جلسات غایب بود.»
این شاهد معتقد است که شبل به دستور حکومت کشته شد—شاید به دلیل طمع بیشازحدش، یا شاید به خاطر دشمنیاش با ایران، که ممکن است او را وادار کرده باشد اطلاعاتی را به اسرائیل منتقل کند( اسرائیل با استناد به این اطلاعات، کنسولگری ایران در دمشق را هدف حمله قرار داد) همزمان، برادر شبل، که عضو سازمان اطلاعات سوریه بود، نیز بازداشت شد.
لینا کناية، یکی دیگر از «دختران بشار»، از بانفوذترین و فاسدترین افراد حلقهی قدرت بود. او و دیگر زنان نزدیک به اسد، املاک و مستغلاتی در سوریه و خارج از کشور داشتند، در چین سرمایهگذاری میکردند و ویلاهای مصادرهشده مخالفان را اجاره میدادند.
پس از سقوط اسد، لینا کناية به بیروت گریخت، اما چند هفته بعد، حکومت جدید او را دوباره به کاخ ریاستجمهوری فراخواند. با این حال، در نهایت برکنار و اموالش مصادره شد.
«با حضور مملوک، آمریکاییها که او را میشناسند، اطمینان پیدا میکنند که مذاکرات جدی است و پیش میرود.»
اسد در نهایت پیشنهاد متحد اماراتی خود را پذیرفت، اما برای از بین بردن ابتکار عمل، مملوک را کنار گذاشت و به جای او، بسام صباغ، معاون وزیر خارجه را انتخاب کرد تا در کنار عماد مصطفی با آمریکاییها گفتگو کند.
عمانیها که از ماجرا باخبر شدند، ناامیدیشان را پنهان نکردند. چند روز بعد، از مسقط به دمشق پیامی فرستاد ه شد: «فراموش کنید، ما دیگر ادامه نمیدهیم.»
آمریکاییها هم واکنش مشابهی نشان دادند: «فراموش کنید، ما هم کنار میکشیم.»
برت مکگورک به درخواست ما برای اظهار نظر پاسخی نداد.
چشم مسکو
به گفته منابع مختلف، آخرین مخالفت اسد در اکتبر گذشته بود، تنها چند هفته پیش از آغاز نبرد حلب—نبردی که در نهایت به سقوط او در هشتم دسامبر انجامید.
یکی از منابع نزدیک به ریاستجمهوری سوریه میگوید اسد در برابر ترکیه هم همین سرسختی را نشان داد. آنکارا خواستار مذاکره درباره سرنوشت ادلب بود، اما او قاطعانه مخالفت کرد.
این در حالی بود که ایران، روسیه و عراق تلاش میکردند او را متقاعد کنند با اردوغان دیدار کند—اما بینتیجه ماند.
برای همین جای تعجب نیست که چرا همه متحدانش در نهایت او را رها کردند بطوریکه مجبور شد با فلاکت از کشور خارج شود.
دو وزیر پیشین دولتش میگویند:
«در سالهای آخر، قدرت بیشتر در دست گروهی از قاتلان و دزدان افتاده بود.»
یکی از آنها به یاد میآورد:
«از سال ۲۰۱۷، کشور به دلیل تحریمهای بینالمللی و سیاست های خاندان اسد از هم پاشید. اما انگار این باند، فقط یک هدف داشت: نجات خودشان و همزمان خارج کردن هرچه بیشتر پول از کشور. برخی افراد که قبلاً نفوذی نداشتند، ناگهان در تصمیمگیریها مداخله کردند—در رأس آنها، کسانی که من ‘دختران اسد’ مینامم: لينا کنادیه، ربى درویش و لونا شبل. آنها همراه با گروهی از جوانان—که اغلب ناآگاه بودند اما اختیار تام داشتند—یک شورای سایه تشکیل دادند و بدون مشورت و اجازه، هر طور که میخواستند عمل میکردند.»
این دولت سایه که «کمیته پیگیری» نام داشت، عملاً کنترل همهچیز را در دست داشت. یکی از وزرای سابق، که نخواست نامش فاش شود، میگوید:
«وزیران دیگر هیچ قدرتی نداشتند. آنها باید گزارشهایشان را به این مشاوران پشت پرده ارائه میدادند. از سال ۲۰۱۷ به بعد، فهمیدم که دیگر هیچ کارایی ندارم.»
بشار اسد حسین صباغ را بهعنوان نمایندهی خود در مسکو منصوب کرد تا از طریق او، وزارت خارجه را که زیر نظر فیصل مقداد اداره می شد را کنترل کند. صباغ مستقیماً به اسد گزارش میداد.
«دختران بشار»
منابع مختلف تأیید کردهاند که در سالهای آخر، اسد بیشازپیش به زنان بانفوذ تکیه میکرد. در میان آنها، لونا شبل نقشی کلیدی داشت.
شبل که زمانی مشاور رسانهای اسد بود با گذشت زمان، به بانفوذترین عضو کمیته مشاوران استراتژیک اسد تبدیل شد.
یکی از مقامات پیشین دربارهی او میگوید:
«همیشه در انتهای میز مینشست و اگر لازم میدانست، با تکبر دهان دیگران را میبست.»
اعضای این حلقهی قدرت، شامل علی مملوک (اکنون در مسکو پناه گرفته)، فیصل مقداد ( در دمشق خانهنشین است)، بثینه شعبان ( به امارات گریخته) و دو دیپلمات، بشار جعفری و عماد سوسان بودند—دیپلماتهایی که پس از سقوط اسد، بلافاصله تغییر موضع دادند.
لونا شبل، که از طایفهی دروزی بود، در تیرماه گذشته در یک «سانحهی رانندگی» در نزدیکی دمشق کشته شد. اما یکی از شاهدان میگوید:
«چند ماهی بود که در برخی جلسات غایب بود.»
این شاهد معتقد است که شبل به دستور حکومت کشته شد—شاید به دلیل طمع بیشازحدش، یا شاید به خاطر دشمنیاش با ایران، که ممکن است او را وادار کرده باشد اطلاعاتی را به اسرائیل منتقل کند( اسرائیل با استناد به این اطلاعات، کنسولگری ایران در دمشق را هدف حمله قرار داد) همزمان، برادر شبل، که عضو سازمان اطلاعات سوریه بود، نیز بازداشت شد.
لینا کناية، یکی دیگر از «دختران بشار»، از بانفوذترین و فاسدترین افراد حلقهی قدرت بود. او و دیگر زنان نزدیک به اسد، املاک و مستغلاتی در سوریه و خارج از کشور داشتند، در چین سرمایهگذاری میکردند و ویلاهای مصادرهشده مخالفان را اجاره میدادند.
پس از سقوط اسد، لینا کناية به بیروت گریخت، اما چند هفته بعد، حکومت جدید او را دوباره به کاخ ریاستجمهوری فراخواند. با این حال، در نهایت برکنار و اموالش مصادره شد.
👍14❤6👌2
ماهر اسد، برادر بشار، نیز نقش کلیدی داشت. او که فرمانده لشکر چهارم ارتش بود، بر شبکهی قاچاق «کپتاگون» تسلط داشت و عملاً سوریه را تحت کنترل خود گرفته بود—همه اینها زیر نظر بشار و همسرش، اسما اسد، که او هم در غارت اموال عمومی و خصوصی دست داشت انجام می گرفت
یکی از دیپلماتهای سابق سوری میگوید:
«در شش ماه آخر، این باند مقدار زیادی پول را از طریق امارات به روسیه و بلاروس منتقل کرد—انگار از قبل میدانستند طوفان در راه است.»
@katechon6
یکی از دیپلماتهای سابق سوری میگوید:
«در شش ماه آخر، این باند مقدار زیادی پول را از طریق امارات به روسیه و بلاروس منتقل کرد—انگار از قبل میدانستند طوفان در راه است.»
@katechon6
👍21❤4👌2
📌بازگشت به ویرتو
هاروی منسفیلد در کتاب Machiavelli's virtue، ویرتو را نه فضیلت بلکه هوشیاری و انعطاف پذیری سیاستمدار در برابر حوادث و پیشامدها تعریف کرده بود، ویرتویی که مذاکرات دیروز را می توان مصداق عینی آن دانست، امری که نه تنها مدتها بود نادیده و کتمان می شد بلکه بعضاً حتی به غلط، ترجمه به تسلیم و وادادگی هم می شد. اما با این حال مذاکره دیروز نشان داد حتی در دقیقه نود و در میانه خطرناک ترین روندهای ژئوپلیتیکی ضد ایرانی و در هنگامه نزدیک ترین لحظه به برخورد نظامی هم می توان با مانورهای عقلانی و واقع بینانه نه تنها خطر جنگ را رفع کرد بلکه حتی می توان از طریق ترسیم یک چشم انداز روشن و نقشه راهی واقع بینانه، فرصتی فراهم کرد برای حل مسالمتآمیز منازعه، منازعه ای سخت که نه تنها حامیان سر سختی در تهران، واشنگتن و منطقه دارد بلکه حتی روندهای ژئوپلیتیکی منطقه ای و جهانی هم همراه آن هستند، اما با این حال، حل دیپلماتیک این منازعه غیر ممکن نیست.
@katechon6
هاروی منسفیلد در کتاب Machiavelli's virtue، ویرتو را نه فضیلت بلکه هوشیاری و انعطاف پذیری سیاستمدار در برابر حوادث و پیشامدها تعریف کرده بود، ویرتویی که مذاکرات دیروز را می توان مصداق عینی آن دانست، امری که نه تنها مدتها بود نادیده و کتمان می شد بلکه بعضاً حتی به غلط، ترجمه به تسلیم و وادادگی هم می شد. اما با این حال مذاکره دیروز نشان داد حتی در دقیقه نود و در میانه خطرناک ترین روندهای ژئوپلیتیکی ضد ایرانی و در هنگامه نزدیک ترین لحظه به برخورد نظامی هم می توان با مانورهای عقلانی و واقع بینانه نه تنها خطر جنگ را رفع کرد بلکه حتی می توان از طریق ترسیم یک چشم انداز روشن و نقشه راهی واقع بینانه، فرصتی فراهم کرد برای حل مسالمتآمیز منازعه، منازعه ای سخت که نه تنها حامیان سر سختی در تهران، واشنگتن و منطقه دارد بلکه حتی روندهای ژئوپلیتیکی منطقه ای و جهانی هم همراه آن هستند، اما با این حال، حل دیپلماتیک این منازعه غیر ممکن نیست.
@katechon6
👍32👎1👌1
الکساندر دوگین نظریه پردازی است که در چند سال اخیر بین اصولگرایان بخصوص حامیان جلیلی و میرباقری ارتقا پیدا کرده به یک پیامبر و معیاری برای حق و باطل اما در پس این نظریات شبه گنوسیستی، یک بستر ژئوپلیتیکی وجود دارد که به عمد در ایران نادیده گرفته می شود، بستری بعضاً ضد ایرانی که در آن ایران تقلیل پیدا کرده به یکی از اقمار روسیه به طوریکه حیات و ممات ایران از نظر دوگین وابسته شده به پذیرش الزامات امنیتی و سیاسی کرملین، الزاماتی از جنس تقلیل پیدا کردن ایران به نسخه دیگری از بلاروس. جدیدترین مقاله دوگین🔽
👍18👎2❤1
📌دولت اتحادیه ایران و روسیه
الکساندر دوگین.
افزایش تنش میان آمریکا و ایران یک واقعیت است. ترامپ در حال تغییر اولویتهای سیاست خارجی ایالات متحده است. برای دولت قبلی( بایدن) و گلوبالیست های همفکرش، اولویت اصلی جنگ با روسیه در اوکراین بود. اما برای ترامپ، اسرائیل اهمیت بسیار بیشتری دارد و به همین دلیل، درگیری میان اسرائیل و ایران در اولویت قرار گرفته است. ایالات متحده هر چه بیشتر در این جنگ درگیر میشود و در نتیجه، تنشها میان واشنگتن و تهران در حال شدت گرفتن است.
تا اینجا، درگیری به تهدیدات کلامی محدود شده، تهدیداتی عمدتاً از سوی ترامپ، که ایران را به بمباران و حتی نابودی کامل تهدید کرده است. اما ایران نه افغانستان است و نه عراق بلکه جامعهای منسجم و یکپارچه است. در چنین شرایطی آغاز جنگی مستقیم با ایران، امری که اسرائیل شدیداً خواهان آن است و نتانیاهو ترامپ را به سوی آن سوق میدهد، میتواند به دام مرگباری برای ترامپ تبدیل شود.
این وضعیت حتی میتواند موقعیت ترامپ را میان حامیانش بهشدت تضعیف کند، زیرا بخش قابل توجهی از حامیان ترامپ در جنبش MAGA، از ترامپی حمایت میکنند که صلحطلب است، همان کسی که به رأیدهندگانش وعده داده بود به جنگها پایان دهد. البته همه طرفدارانش چنین نظری ندارند، اما من باور دارم بیش از نیمی از رأیدهندگان او چنین دیدگاهی دارند. و اگر او جنگ جدیدی را آغاز کند، جنگی که در ضمن، قابل پیروزی هم نیست، این امر میتواند به معنای سقوط سیاسیاش باشد.
البته، آمریکا میتواند ضربهای شدید و بسیار دردناک به ایران وارد کند، اما بهطور قاطعانهای ناتوان از پیروزی در این جنگ است. چنین درگیریای به نبردی فرسایشی، طولانی و بیپایان تبدیل خواهد شد. و دقیقاً به همین دلیل است که نئوکان های کابینه ترامپ، بههمراه نمایندگان لابی طرفدار اسرائیل که در ایالات متحده بسیار قدرتمند هستند، او را بهسوی این درگیری سوق میدهند. هدف آنها، پایان دادن به حیات سیاسی ترامپ از طریق تضعیف پایگاه حمایتی داخلیاش است. و این مسئله، بهشدت خطرناک است.
در حال حاضر، تهران با آرامش و تدبیر به اوضاع پاسخ میدهد. از یک سو، بر غیرقابل قبول بودن باجخواهی نظامی علیه یک دولت مستقل تأکید میکند، و از سوی دیگر، از تحریک بیمورد آمریکا خودداری کرده و با مذاکره درباره مسئله هستهای موافقت مینماید. این در حالی است که همه میدانند اسرائیل رقیب اصلی منطقهای ایران از مدتها قبل سلاح هستهای در اختیار دارد. پس چرا ایران نباید چنین سلاحی داشته باشد؟ در این میان، هیچ منطق عادلانهای وجود ندارد.
با اینکه مقامات ایرانی سالهاست تأکید دارند که برنامه هستهای کاملاً صلحآمیز است، اما طبیعی است که برخی نظرات درباره تسلیحات هستهای در میان ایرانیان وجود داشته باشد. و این کاملاً منطقی است بهویژه در شرایطی که آنها از سوی یک دولت مسلح به سلاح هستهای در خاورمیانه یعنی اسرائیل که از حمایت آمریکا نیز برخوردار است، تهدید میشوند.
پس این سوال پیش میآید: در چنین شرایطی ایران باید به چه کسی تکیه کند؟ اگر ایران ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با روسیه، مشابه اتحادیه ما با بلاروس، را بپذیرد، وضعیت تغییر زیادی خواهد داشت. اما مقامات ایرانی هنوز برای این کار آماده نیستند، گرچه شاید تنها راه جلوگیری از جنگ باشد. در هر صورت، در این شرایط باید بهطور پیشرو عمل کرد. بطوریکه هر کسی که کمتر جسارت به خرج دهد، احتمالاً شکست خواهد خورد.
بنابراین، اگر من به جای ایران بودم، تهدید قریبالوقوع را بسیار جدی میگرفتم. جنگ کاملاً محتمل است و ممکن است بهزودی آغاز شود. بنابراین، نه تنها یک توافق استراتژیک، مانند توافق اخیر امضا شده بین روسیه و ایران، مورد نیاز است — بلکه ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با ما نیز ضروری است. این میتواند گام نجاتبخش باشد. باید پیش از وقوع اتفاقات عمل کرد.
@katechon6
الکساندر دوگین.
افزایش تنش میان آمریکا و ایران یک واقعیت است. ترامپ در حال تغییر اولویتهای سیاست خارجی ایالات متحده است. برای دولت قبلی( بایدن) و گلوبالیست های همفکرش، اولویت اصلی جنگ با روسیه در اوکراین بود. اما برای ترامپ، اسرائیل اهمیت بسیار بیشتری دارد و به همین دلیل، درگیری میان اسرائیل و ایران در اولویت قرار گرفته است. ایالات متحده هر چه بیشتر در این جنگ درگیر میشود و در نتیجه، تنشها میان واشنگتن و تهران در حال شدت گرفتن است.
تا اینجا، درگیری به تهدیدات کلامی محدود شده، تهدیداتی عمدتاً از سوی ترامپ، که ایران را به بمباران و حتی نابودی کامل تهدید کرده است. اما ایران نه افغانستان است و نه عراق بلکه جامعهای منسجم و یکپارچه است. در چنین شرایطی آغاز جنگی مستقیم با ایران، امری که اسرائیل شدیداً خواهان آن است و نتانیاهو ترامپ را به سوی آن سوق میدهد، میتواند به دام مرگباری برای ترامپ تبدیل شود.
این وضعیت حتی میتواند موقعیت ترامپ را میان حامیانش بهشدت تضعیف کند، زیرا بخش قابل توجهی از حامیان ترامپ در جنبش MAGA، از ترامپی حمایت میکنند که صلحطلب است، همان کسی که به رأیدهندگانش وعده داده بود به جنگها پایان دهد. البته همه طرفدارانش چنین نظری ندارند، اما من باور دارم بیش از نیمی از رأیدهندگان او چنین دیدگاهی دارند. و اگر او جنگ جدیدی را آغاز کند، جنگی که در ضمن، قابل پیروزی هم نیست، این امر میتواند به معنای سقوط سیاسیاش باشد.
البته، آمریکا میتواند ضربهای شدید و بسیار دردناک به ایران وارد کند، اما بهطور قاطعانهای ناتوان از پیروزی در این جنگ است. چنین درگیریای به نبردی فرسایشی، طولانی و بیپایان تبدیل خواهد شد. و دقیقاً به همین دلیل است که نئوکان های کابینه ترامپ، بههمراه نمایندگان لابی طرفدار اسرائیل که در ایالات متحده بسیار قدرتمند هستند، او را بهسوی این درگیری سوق میدهند. هدف آنها، پایان دادن به حیات سیاسی ترامپ از طریق تضعیف پایگاه حمایتی داخلیاش است. و این مسئله، بهشدت خطرناک است.
در حال حاضر، تهران با آرامش و تدبیر به اوضاع پاسخ میدهد. از یک سو، بر غیرقابل قبول بودن باجخواهی نظامی علیه یک دولت مستقل تأکید میکند، و از سوی دیگر، از تحریک بیمورد آمریکا خودداری کرده و با مذاکره درباره مسئله هستهای موافقت مینماید. این در حالی است که همه میدانند اسرائیل رقیب اصلی منطقهای ایران از مدتها قبل سلاح هستهای در اختیار دارد. پس چرا ایران نباید چنین سلاحی داشته باشد؟ در این میان، هیچ منطق عادلانهای وجود ندارد.
با اینکه مقامات ایرانی سالهاست تأکید دارند که برنامه هستهای کاملاً صلحآمیز است، اما طبیعی است که برخی نظرات درباره تسلیحات هستهای در میان ایرانیان وجود داشته باشد. و این کاملاً منطقی است بهویژه در شرایطی که آنها از سوی یک دولت مسلح به سلاح هستهای در خاورمیانه یعنی اسرائیل که از حمایت آمریکا نیز برخوردار است، تهدید میشوند.
پس این سوال پیش میآید: در چنین شرایطی ایران باید به چه کسی تکیه کند؟ اگر ایران ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با روسیه، مشابه اتحادیه ما با بلاروس، را بپذیرد، وضعیت تغییر زیادی خواهد داشت. اما مقامات ایرانی هنوز برای این کار آماده نیستند، گرچه شاید تنها راه جلوگیری از جنگ باشد. در هر صورت، در این شرایط باید بهطور پیشرو عمل کرد. بطوریکه هر کسی که کمتر جسارت به خرج دهد، احتمالاً شکست خواهد خورد.
بنابراین، اگر من به جای ایران بودم، تهدید قریبالوقوع را بسیار جدی میگرفتم. جنگ کاملاً محتمل است و ممکن است بهزودی آغاز شود. بنابراین، نه تنها یک توافق استراتژیک، مانند توافق اخیر امضا شده بین روسیه و ایران، مورد نیاز است — بلکه ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با ما نیز ضروری است. این میتواند گام نجاتبخش باشد. باید پیش از وقوع اتفاقات عمل کرد.
@katechon6
👎16👍9❤4👌1
مذاکرات دیروز بیشتر از آنکه یک انتخاب آگاهانه باشد برآمده از یک ضرورت بود برای جلوگیری از جنگ، جنگی که نه تنها حامیان مهمی در واشنگتن و منطقه دارد بلکه حتی از جهت روندهای ژئوپلیتیکی جاری در خاورمیانه هم تقویت می شود، همین امر هم باعث آسیب پذیری بیش از پیش مذاکرات شده، به همین علت طرفین هر چه سریعتر نیازمند ترسیم یک نقشه راه واقع بینانه برای رسیدن به تفاهم و عینیت بخشیدن به دستاوردها و عملیاتی کردن آنها هستند، وگرنه سرانجام چیزی نخواهد بود جز اضافه شدن این مذاکرات به سیاهه تلاش های دیپلماتیک شکست خورده بین ایران و آمریکا.
@katechon6
@katechon6
👍30👌3👎1
Forwarded from یادداشتهای دفتر سیاه (Babak Mina)
در خطر بیمعنایی در سیاست
تا جایی که میدانم هابز نخستین متفکر بزرگ مدرنی بود که درباره کاربرد زبان در سیاست و زیانباری بیمعنایی nonsense، افراط در استفاده از استعاره، ندانستن تعریف کلمات و مبهمگویی بیسروته نوشته است. هابز دیده بود که در جریان جنگ داخلی انگلستان چطور تحریف معنای کلمات و عقیدهپردازیهای عجیب و غریب الهیاتی به کشمکشهای خونین دامن زد. مهمتر این که میدید پشت این جملهپردازیها انتزاعی به قول خودش امیالی واقعی پنهان است. شفافیت در کاربرد عمومی زبان شاید یکی از گامهای نخست برای سامان سیاسی باثبات و کارآمد است.
اگر اندکی با این عینک به فضای سیاسی ایران بنگریم میبینیم بخش بزرگی از بحثهای به ظاهر جدی در زمره گفتارهای پوچ و بیمعنا قرار میگیرد. تعاریف دلبخواهی از کلمات، سخنسراییهای هیجانزده، استعارههای مبهم فراوان است. خیلی نبوغ نمیخواهد فهمیدن این نکته که بسیاری میلها و شورهای شخصی و گروهیشان را پشت این گفتارها پنهان کردهاند، و البته در این پنهان کردن چندان هم موفق نیستند.
متأسفانه باید بگوییم بخش عمده بحثهای «کارشناسی» در رسانههای خارج از کشور در زمره گفتارهای بیمعنا جای میگیرد. مثلاً بحثهای درازدامن درباره «اصلاحطلبی» و «براندازی» به نظر من در اکثر موارد پوچ و بیمعنا است. گویی سیاست فروشگاهی بزرگ است و ما با چرخدستی در آن راه افتادهایم، حالا عدهای «اصلاحطلبی» میخرند عدهای دیگر «براندازی»، همانطور که «یک و یک» و «مهرام»! کسانی میگویند آنها که طرفدار مذاکره هستند در نهایت «اصلاحطلب»اند و طرفدار حکومت، راهحل؟ «نه جنگ نه مذاکره»! گویی با تغییر چیدمان کلمات و استفاده از فرمول «نه این نه آن»، راه جدیدی در زمین سفت واقعیت احداث کردهایم. ایضاً بحث به کلی بیمعنای پادشاهی خوب است یا جمهوری؟ و آیا باید رأی داد یا نه؟ همچنین مفهوم «ایران» که چنان فربه و مبهم شده است که دارد از معنا تهی میشود و جالب این که در بسیاری از مباحث جاری ایران هر چیزی هست جز معنای واقعی اولیهاش: یک واحد ژئوپولتیک. در این بحثها معنای ملموس و عینی ایران گم میشود و ایرانی موهوم که معلوم نیست در کدام جغرافیای خیالی مستقر است جای ایران واقعی مینشیند.
مشکل اصلی اغلب این گفتارهای بیسروته این است که گویندگان آن نمیتوانند مدعیات خود را بر اساس بسترهای واقعی سیاست در ایران استوار کنند. کاربرد زبان در این نوع بحثها تورمی بیمارگونه پیدا کرده است. زبان در خدمت توصیف دقیق واقعیت نیست، زبان بیشتر در خدمت هویتسازیهای کاذب و جاهطلبیها و تصفیهحسابهای اغلب زودگذر است. اما سستی و بيمایگی زبان به هیچ وجه به معنای تأثیر مخرب گسترده آن نیست. رسانههای اپوزیسیون اغلب مبتلا به وراجی سیستماتیکاند و این وراجی متأسفانه بخشی از افکار عمومی را در ایران تحت تأثیر قرار میدهد.
نخستین و شاید حتی مهمترین قدم در فضای سیاسی ایران تعریف درست مسائل موجود و تلاش برای درک بستر واقعی سیاست در ایران است. برای این کار به نظر من باید به نوعی تقلیل معنایی دست زد: برای روشن کردن مفاهیم باید به اولیهترین، سنجشپذیرترین و عینیترین تعاریف برگشت. مثال: ایران چیست؟ ایران همین واحد ژئوپولتیک است که میبیند. پرواز ذهن به دورترین تعاریف اول مشکل است. در موارد دیگر نیز هر چه بتوانیم معنای کلمات را محدودتر و سنجشپذیرتر کنیم بهتر میتوانیم درباره مسائل موجود گفتوگو کنیم. زبان متورم و بیمعنای موجود خود عامل بحران است.
تا جایی که میدانم هابز نخستین متفکر بزرگ مدرنی بود که درباره کاربرد زبان در سیاست و زیانباری بیمعنایی nonsense، افراط در استفاده از استعاره، ندانستن تعریف کلمات و مبهمگویی بیسروته نوشته است. هابز دیده بود که در جریان جنگ داخلی انگلستان چطور تحریف معنای کلمات و عقیدهپردازیهای عجیب و غریب الهیاتی به کشمکشهای خونین دامن زد. مهمتر این که میدید پشت این جملهپردازیها انتزاعی به قول خودش امیالی واقعی پنهان است. شفافیت در کاربرد عمومی زبان شاید یکی از گامهای نخست برای سامان سیاسی باثبات و کارآمد است.
اگر اندکی با این عینک به فضای سیاسی ایران بنگریم میبینیم بخش بزرگی از بحثهای به ظاهر جدی در زمره گفتارهای پوچ و بیمعنا قرار میگیرد. تعاریف دلبخواهی از کلمات، سخنسراییهای هیجانزده، استعارههای مبهم فراوان است. خیلی نبوغ نمیخواهد فهمیدن این نکته که بسیاری میلها و شورهای شخصی و گروهیشان را پشت این گفتارها پنهان کردهاند، و البته در این پنهان کردن چندان هم موفق نیستند.
متأسفانه باید بگوییم بخش عمده بحثهای «کارشناسی» در رسانههای خارج از کشور در زمره گفتارهای بیمعنا جای میگیرد. مثلاً بحثهای درازدامن درباره «اصلاحطلبی» و «براندازی» به نظر من در اکثر موارد پوچ و بیمعنا است. گویی سیاست فروشگاهی بزرگ است و ما با چرخدستی در آن راه افتادهایم، حالا عدهای «اصلاحطلبی» میخرند عدهای دیگر «براندازی»، همانطور که «یک و یک» و «مهرام»! کسانی میگویند آنها که طرفدار مذاکره هستند در نهایت «اصلاحطلب»اند و طرفدار حکومت، راهحل؟ «نه جنگ نه مذاکره»! گویی با تغییر چیدمان کلمات و استفاده از فرمول «نه این نه آن»، راه جدیدی در زمین سفت واقعیت احداث کردهایم. ایضاً بحث به کلی بیمعنای پادشاهی خوب است یا جمهوری؟ و آیا باید رأی داد یا نه؟ همچنین مفهوم «ایران» که چنان فربه و مبهم شده است که دارد از معنا تهی میشود و جالب این که در بسیاری از مباحث جاری ایران هر چیزی هست جز معنای واقعی اولیهاش: یک واحد ژئوپولتیک. در این بحثها معنای ملموس و عینی ایران گم میشود و ایرانی موهوم که معلوم نیست در کدام جغرافیای خیالی مستقر است جای ایران واقعی مینشیند.
مشکل اصلی اغلب این گفتارهای بیسروته این است که گویندگان آن نمیتوانند مدعیات خود را بر اساس بسترهای واقعی سیاست در ایران استوار کنند. کاربرد زبان در این نوع بحثها تورمی بیمارگونه پیدا کرده است. زبان در خدمت توصیف دقیق واقعیت نیست، زبان بیشتر در خدمت هویتسازیهای کاذب و جاهطلبیها و تصفیهحسابهای اغلب زودگذر است. اما سستی و بيمایگی زبان به هیچ وجه به معنای تأثیر مخرب گسترده آن نیست. رسانههای اپوزیسیون اغلب مبتلا به وراجی سیستماتیکاند و این وراجی متأسفانه بخشی از افکار عمومی را در ایران تحت تأثیر قرار میدهد.
نخستین و شاید حتی مهمترین قدم در فضای سیاسی ایران تعریف درست مسائل موجود و تلاش برای درک بستر واقعی سیاست در ایران است. برای این کار به نظر من باید به نوعی تقلیل معنایی دست زد: برای روشن کردن مفاهیم باید به اولیهترین، سنجشپذیرترین و عینیترین تعاریف برگشت. مثال: ایران چیست؟ ایران همین واحد ژئوپولتیک است که میبیند. پرواز ذهن به دورترین تعاریف اول مشکل است. در موارد دیگر نیز هر چه بتوانیم معنای کلمات را محدودتر و سنجشپذیرتر کنیم بهتر میتوانیم درباره مسائل موجود گفتوگو کنیم. زبان متورم و بیمعنای موجود خود عامل بحران است.
👍23👌3🔥2❤1👎1
📌برای روسیه، گسترش دائمی تنها یک ایده نیست، بلکه شرط بقای تاریخی روسیه است
در توصیف ولادیسلاو سورکوف، چیزهای مختلفی گفته شده, مخترع و معمار پوتینیسم، مغز منفصل پوتین، مهمترین استراتژیست روسیه و...، اما با وجود این توصیفات، سورکوف مدتهاست از کرملین دور شده اما با این حال نبض روسیه همچنان با ایده های او می زند و او اکنون بعد از مدتها با اکسپرس مصاحبه کرده، مصاحبه ای بسیار مهم و پر نکته.
ترجمه مصاحبه سورکوف با اکسپرس 🔽
لنین گفته: «دههها میگذرد و هیچ اتفاقی نمیافتد، و سپس هفتههایی میرسد که در آنها دههها رخ میدهد»،آیا اکنون اروپا در چنین وضعیتی است؟
سورکوف: بله، در هفتههای اخیر، ایالات متحده طوفانی از سخنان تحریکآمیز را بر سر اروپا فرو ریخته. اما در حال حاضر، این فقط تحریکگری و حرفهای بی اساس است. اصل ماجرا هنوز آغاز نشده. واشنگتن از یک دوره رکود بیرون آمده. آنها هنوز باید دوران پرسترویکا (بازسازی)، گلاسنُست (شفافسازی) و «تفکر نوین» خود را طی کنند. پرسترویکای شوروی به فروپاشی بلوک شرق منجر شد. آیا پرسترویکای آمریکایی به فروپاشی ناتو و اتحادیه اروپا خواهد انجامید؟ این پرسشیست که هنوز پاسخی برای آن نداریم. این شما هستید که باید دربارهاش تصمیم بگیرید.
مذاکرات ریاض در ۱۸ فوریه برای روسیه شروع امیدوارکنندهای داشت. چه نتیجهای میتواند برای مسکو یک پیروزی محسوب شود؟
شکست کامل اوکراین، چه از نظر نظامی و چه دیپلماتیک. تجزیه این کشور مصنوعی و ساختگی به بخشهای طبیعی و تاریخی آن. ممکن است در این مسیر، توقفها یا کندیهایی رخ دهد، اما رسیدن به این هدف، اجتنابناپذیر است.
آیا اهداف روسیه در اوکراین از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ تاکنون تغییر کردهاند؟
اهداف راهبردی روسیه همچنان همان است، اما اهداف تاکتیکی در طول مسیر و متناسب با شرایط، تغییر و تطبیق پیدا کردهاند.
شما گفتهاید: «برای روسیه، گسترش دائمی تنها یک ایده نیست، بلکه شرط بقای تاریخی ماست». مرزهای روسیه را چگونه میبینید؟
من یک ایدئولوژی رسمی بر پایه مفهوم «جهان روسی» ساختهام که قبلاً در محافل فلسفی مطرح بود. «جهان روسی» مرزی ندارد. این جهان جایی است که نفوذ روسیه به اشکال مختلف وجود دارد: فرهنگی، رسانهای، نظامی، اقتصادی، ایدئولوژیک یا بشردوستانه... به عبارت دیگر، همهجا هست.
میزان نفوذ ما در مناطق مختلف متفاوت است، اما هیچگاه صفر نبوده است. بنابراین ما در همه جهات گسترش خواهیم یافت—تا جایی که خدا بخواهد و تا جایی که قدرت ما اجازه دهد. نکته مهم این است که نباید شتابزده عمل کنیم و بیش از حد توان خود عمل کنیم.
این تفسیر فضای زیادی برای« مردم» باقی نمیگذارد. اگر آنها نخواهند بخشی از «جهان روسی» باشند، چه؟ آیا میتوان آنها را به زور به این جهان پیوند داد؟ و از همه مهمتر، چرا؟
من در جواب قبلی موضوعیت و عاملیت مردم را رد نکرده ام، بلکه این اروپا بود که نظر مردم اوکراین را نادیده گرفت و از دو کودتای نظامی در کییف حمایت کرد. برای مثال، در سال ۲۰۱۴ بیش از نیمی از اوکراینیها به طور روزانه به زبان روسی صحبت میکردند، هم در محل کار و هم در خانه. کمتر از نیمی از آنها از پیوستن به اتحادیه اروپا حمایت میکردند و حتی تعداد کمتری خواستار پیوستن به ناتو بودند. برخلاف خواست مردم اوکراین، یا حداقل اکثریت آنها، غرب در تلاش است تا اوکراین را به زور تسلیم خود کند، بدون اینکه کسی واقعاً بداند چرا. حتی در همین لحظه ای که ما صحبت میکنیم، سلاحهای اروپایی، از جمله فرانسوی، علیه کشور من استفاده میشود تا رژیم دستنشانده کییف را تقویت کند، رژیمی که بر اساس خواست اکثریت مردم اوکراین نیست، بلکه بر اساس اقلیتی ضدروس و پروغرب استوار است. این ادامه تلاشهای غرب برای استعمار اوکراین به زور است.
آیا بازگشت اوکراین به حوزه نفوذ روسیه، یک هدف آگاهانه در سیاست خارجی روسیه بوده است؟ به عبارت دیگر، آیا الحاق اوکراین هدفی بوده که مسکو از سال ۱۹۹۱ به اشکال مختلف پیگیری کرده است؟
این هدف مسکو است، اما همچنین هدف کییف نیز بوده است آن هم به شیوههای متعدد، در زمانهای مختلف و با موفقیتهای متفاوت، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی، همیشه افرادی بودهاند که به فکر نزدیکتر کردن یا اتحاد کشورهای ما بودهاند. حتی همچنان امروز هم در هر دو طرف جبهه افرادی هستند که چنین تفکری دارند. این طبیعی است، ما از یک خونیم. همکاری صلحآمیز با دو کودتای حمایتشده از غرب در اوکراین، در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۱۴، متوقف شدند. بطوریکه اوکراینیها بهطور غیرقانونی تحت حکومت اقلیتی ستیزه گر و فاشیستی قرار گرفتند که به افسانههای یک قومشناسی ایدئولوژیک و توهمات پیوستن به اروپا باور داشتند. این اقلیت اوکراین را به جنگ کشاند.
@katechon6
در توصیف ولادیسلاو سورکوف، چیزهای مختلفی گفته شده, مخترع و معمار پوتینیسم، مغز منفصل پوتین، مهمترین استراتژیست روسیه و...، اما با وجود این توصیفات، سورکوف مدتهاست از کرملین دور شده اما با این حال نبض روسیه همچنان با ایده های او می زند و او اکنون بعد از مدتها با اکسپرس مصاحبه کرده، مصاحبه ای بسیار مهم و پر نکته.
ترجمه مصاحبه سورکوف با اکسپرس 🔽
لنین گفته: «دههها میگذرد و هیچ اتفاقی نمیافتد، و سپس هفتههایی میرسد که در آنها دههها رخ میدهد»،آیا اکنون اروپا در چنین وضعیتی است؟
سورکوف: بله، در هفتههای اخیر، ایالات متحده طوفانی از سخنان تحریکآمیز را بر سر اروپا فرو ریخته. اما در حال حاضر، این فقط تحریکگری و حرفهای بی اساس است. اصل ماجرا هنوز آغاز نشده. واشنگتن از یک دوره رکود بیرون آمده. آنها هنوز باید دوران پرسترویکا (بازسازی)، گلاسنُست (شفافسازی) و «تفکر نوین» خود را طی کنند. پرسترویکای شوروی به فروپاشی بلوک شرق منجر شد. آیا پرسترویکای آمریکایی به فروپاشی ناتو و اتحادیه اروپا خواهد انجامید؟ این پرسشیست که هنوز پاسخی برای آن نداریم. این شما هستید که باید دربارهاش تصمیم بگیرید.
مذاکرات ریاض در ۱۸ فوریه برای روسیه شروع امیدوارکنندهای داشت. چه نتیجهای میتواند برای مسکو یک پیروزی محسوب شود؟
شکست کامل اوکراین، چه از نظر نظامی و چه دیپلماتیک. تجزیه این کشور مصنوعی و ساختگی به بخشهای طبیعی و تاریخی آن. ممکن است در این مسیر، توقفها یا کندیهایی رخ دهد، اما رسیدن به این هدف، اجتنابناپذیر است.
آیا اهداف روسیه در اوکراین از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ تاکنون تغییر کردهاند؟
اهداف راهبردی روسیه همچنان همان است، اما اهداف تاکتیکی در طول مسیر و متناسب با شرایط، تغییر و تطبیق پیدا کردهاند.
شما گفتهاید: «برای روسیه، گسترش دائمی تنها یک ایده نیست، بلکه شرط بقای تاریخی ماست». مرزهای روسیه را چگونه میبینید؟
من یک ایدئولوژی رسمی بر پایه مفهوم «جهان روسی» ساختهام که قبلاً در محافل فلسفی مطرح بود. «جهان روسی» مرزی ندارد. این جهان جایی است که نفوذ روسیه به اشکال مختلف وجود دارد: فرهنگی، رسانهای، نظامی، اقتصادی، ایدئولوژیک یا بشردوستانه... به عبارت دیگر، همهجا هست.
میزان نفوذ ما در مناطق مختلف متفاوت است، اما هیچگاه صفر نبوده است. بنابراین ما در همه جهات گسترش خواهیم یافت—تا جایی که خدا بخواهد و تا جایی که قدرت ما اجازه دهد. نکته مهم این است که نباید شتابزده عمل کنیم و بیش از حد توان خود عمل کنیم.
این تفسیر فضای زیادی برای« مردم» باقی نمیگذارد. اگر آنها نخواهند بخشی از «جهان روسی» باشند، چه؟ آیا میتوان آنها را به زور به این جهان پیوند داد؟ و از همه مهمتر، چرا؟
من در جواب قبلی موضوعیت و عاملیت مردم را رد نکرده ام، بلکه این اروپا بود که نظر مردم اوکراین را نادیده گرفت و از دو کودتای نظامی در کییف حمایت کرد. برای مثال، در سال ۲۰۱۴ بیش از نیمی از اوکراینیها به طور روزانه به زبان روسی صحبت میکردند، هم در محل کار و هم در خانه. کمتر از نیمی از آنها از پیوستن به اتحادیه اروپا حمایت میکردند و حتی تعداد کمتری خواستار پیوستن به ناتو بودند. برخلاف خواست مردم اوکراین، یا حداقل اکثریت آنها، غرب در تلاش است تا اوکراین را به زور تسلیم خود کند، بدون اینکه کسی واقعاً بداند چرا. حتی در همین لحظه ای که ما صحبت میکنیم، سلاحهای اروپایی، از جمله فرانسوی، علیه کشور من استفاده میشود تا رژیم دستنشانده کییف را تقویت کند، رژیمی که بر اساس خواست اکثریت مردم اوکراین نیست، بلکه بر اساس اقلیتی ضدروس و پروغرب استوار است. این ادامه تلاشهای غرب برای استعمار اوکراین به زور است.
آیا بازگشت اوکراین به حوزه نفوذ روسیه، یک هدف آگاهانه در سیاست خارجی روسیه بوده است؟ به عبارت دیگر، آیا الحاق اوکراین هدفی بوده که مسکو از سال ۱۹۹۱ به اشکال مختلف پیگیری کرده است؟
این هدف مسکو است، اما همچنین هدف کییف نیز بوده است آن هم به شیوههای متعدد، در زمانهای مختلف و با موفقیتهای متفاوت، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی، همیشه افرادی بودهاند که به فکر نزدیکتر کردن یا اتحاد کشورهای ما بودهاند. حتی همچنان امروز هم در هر دو طرف جبهه افرادی هستند که چنین تفکری دارند. این طبیعی است، ما از یک خونیم. همکاری صلحآمیز با دو کودتای حمایتشده از غرب در اوکراین، در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۱۴، متوقف شدند. بطوریکه اوکراینیها بهطور غیرقانونی تحت حکومت اقلیتی ستیزه گر و فاشیستی قرار گرفتند که به افسانههای یک قومشناسی ایدئولوژیک و توهمات پیوستن به اروپا باور داشتند. این اقلیت اوکراین را به جنگ کشاند.
@katechon6
👍7❤2🔥1
اروپاییها در مذاکراتی که بهطور مستقیم به آنها مربوط میشود، دعوت نمیشوند. شما در اینباره چه فکر میکنید؟
سورکوف: «دعوت نشدن» هیچ معنایی ندارد. هیچکس آمریکاییها را هم دعوت نکرد. آنها خودشان تصمیم گرفتند و ابتکار عمل را به دست گرفتند. روسیه سالهاست که آماده گفتوگو است. اروپا میتوانست در هر زمانی پاسخ دهد و گفتوگو را آغاز کند، اما این کار را انجام نداد بلکه دیگران این کار را کردند. با این حال، همه میدانند که هیچ راهحل پایداری برای این درگیری بدون مشارکت اتحادیه اروپا ممکن نیست. تقسیم متوازن اوکراین باید شامل سهمی برای بروکسل باشد.
به نظر میرسد شما دیدگاه مثبتی نسبت به اتحادیه اروپا ندارید، اما با این حال اغلب از آن بهعنوان یک منطقه منسجم صحبت میکنید. به نظر شما اتحادیه اروپا باید چه شکلی از نظر سیاسی داشته باشد؟
اتحادیه اروپا در سال ۱۹۹۲ تأسیس شد، درست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. اتحادیه شما بر ویرانههای اتحادیه ما ساخته شد و این موضوع به رویکرد های سیاسی شما تأثیر گذاشته است. اتحادیه اروپا بهطور بیپروا و سریع گسترش یافت و همین باعث شد که وزن زیادی به خود بگیرد. آنها کمیت را به کیفیت ترجیح دادند و نتیجه این شد که ساختار حکومتی آن بسیار پیچیده و ناکارآمد شده است. در این میان، نسلهایی از سیاستمداران اروپایی شکل گرفتهاند که تخصصشان در اتخاذ تصمیمات نیمهکاره و ناقص است. اکنون اروپا باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد یک سیستم متمرکز دولتی باشد یا نه. کشورهای عضو بخشی از حاکمیت خود را به اتحادیه اروپا واگذار کردهاند، اما نه بهطور کامل. این همان وضعیت نیمهتمام است. بنابراین، نه اتحادیه اروپا و نه کشورهای عضو آن همزمان مدعی حاکمیت یکپارچه هستند. باید از این وضعیت خارج شوند، یا باید به وضعیت سابق که یک جامعه اقتصادی محض بودند برگردند، یا باید گامی قاطع به سوی یک فدراسیون حاکمیتی بروند. در هر صورت، این نیازمند اراده و نوعی دیکتاتوری است که مختص به سنتها و اصول قدیمی است. بسیاری از اروپاییها همینطور فکر میکنند. طرفداران پوتین و ترامپ در اروپا در حال رشد هستند و شاید آنها بتوانند اروپا را احیا کنند. باید به آنها فرصتی بدهیم تا فرهنگ بزرگ اروپایی را که مشابه فرهنگ روسی و آمریکایی است نجات دهند. در غیر این صورت، اگر میخواهید آینده فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی را پیشبینی کنید، کافی است کتاب «تسلیم» اثر میشل هولبک را بخوانید.
شما در سپتامبر ۲۰۲۳ در وبسایت "آکتوالنِیه کامِنتاری" نوشتید: "پیروزی ما [در اوکراین] ما و غرب را تغییر خواهد داد. این گامی جدید به سوی یکپارچگی شمال بزرگ خواهد بود". آیا هنوز به این "شمال جهانی" که روسیه، اروپا و ایالات متحده را در بر میگیرد، اعتقاد دارید؟
در آینده، غرب به سوی حکومتهای مستبدتر خواهد رفت و روسیه کمتر. نسبت آزادی و انضباط در سیستمهای سیاسی ما به هم نزدیک خواهد شد. این اتفاق ممکن است یکشبه اتفاق نیفتد و همراه با درگیریها و تراژدیهای بزرگ باشد، اما مطمئناً ایالات متحده، اروپا و روسیه به سطح بالایی از درک متقابل و همکاری خواهند رسید. این مسأله به بقای تمدن بزرگ شمال مربوط میشود که فرهنگهای روسی، اروپایی و آمریکایی در آن جای دارند و در برابر فشار جمعیتی غیرقابل تحمل از جنوب قرار دارد.
چرا و چگونه باید روسیه کمتر مستبد باشد؟ تا حالا سیستم شما فقط به سمت اقتدار بیشتر حرکت کرده است...
هدف اول، تثبیت وضعیت سیاسی داخلی روسیه بود که در دهه ۲۰۰۰ انجام شد. امروز، ما در حال تثبیت وضعیت بینالمللی کشور هستیم. وقتی این هدف محقق شود، نخستین نشانهها از آرامش تدریجی سیستم نمایان خواهد شد.
آیا انتخاب دونالد ترامپ و صعود احزاب ملیگرا در اروپا به معنای پایان "تنهایی ژئوپلیتیکی" روسیه است؟
تنهایی ژئوپلیتیکی برای ما یک ویژگی ثابت است. به این معنا که ما تنها به خودمان تکیه میکنیم و باید با صبر، نان و اسلحه آماده باشیم. ورود ترامپ به قدرت هیچ تغییری در این موضوع ایجاد نمیکند. این مسأله بیشتر به ناخودآگاهی ملی ما مربوط است، نه روابط بینالمللی.
نقش چین و اتحاد روسیه و چین در پروژه "شمال جهانی" چیست؟
دکترین ژئوپلیتیکی چین بر اساس تنوع، همزیستی و همکاری تمدنهای مختلف است. این مدلی جذاب و منطقی برای نظم جهانی است. تمدن بزرگ چین با تمدن بزرگ شمالی همزیستی و همکاری خواهد کرد. اتحاد روسیه و چین بخشی از این همکاری است.
شما "پوتینیسم" را اختراع کردهاید. آیا ترامپ آن را به ایالات متحده تطبیق داده است؟
@katechon6
سورکوف: «دعوت نشدن» هیچ معنایی ندارد. هیچکس آمریکاییها را هم دعوت نکرد. آنها خودشان تصمیم گرفتند و ابتکار عمل را به دست گرفتند. روسیه سالهاست که آماده گفتوگو است. اروپا میتوانست در هر زمانی پاسخ دهد و گفتوگو را آغاز کند، اما این کار را انجام نداد بلکه دیگران این کار را کردند. با این حال، همه میدانند که هیچ راهحل پایداری برای این درگیری بدون مشارکت اتحادیه اروپا ممکن نیست. تقسیم متوازن اوکراین باید شامل سهمی برای بروکسل باشد.
به نظر میرسد شما دیدگاه مثبتی نسبت به اتحادیه اروپا ندارید، اما با این حال اغلب از آن بهعنوان یک منطقه منسجم صحبت میکنید. به نظر شما اتحادیه اروپا باید چه شکلی از نظر سیاسی داشته باشد؟
اتحادیه اروپا در سال ۱۹۹۲ تأسیس شد، درست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. اتحادیه شما بر ویرانههای اتحادیه ما ساخته شد و این موضوع به رویکرد های سیاسی شما تأثیر گذاشته است. اتحادیه اروپا بهطور بیپروا و سریع گسترش یافت و همین باعث شد که وزن زیادی به خود بگیرد. آنها کمیت را به کیفیت ترجیح دادند و نتیجه این شد که ساختار حکومتی آن بسیار پیچیده و ناکارآمد شده است. در این میان، نسلهایی از سیاستمداران اروپایی شکل گرفتهاند که تخصصشان در اتخاذ تصمیمات نیمهکاره و ناقص است. اکنون اروپا باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد یک سیستم متمرکز دولتی باشد یا نه. کشورهای عضو بخشی از حاکمیت خود را به اتحادیه اروپا واگذار کردهاند، اما نه بهطور کامل. این همان وضعیت نیمهتمام است. بنابراین، نه اتحادیه اروپا و نه کشورهای عضو آن همزمان مدعی حاکمیت یکپارچه هستند. باید از این وضعیت خارج شوند، یا باید به وضعیت سابق که یک جامعه اقتصادی محض بودند برگردند، یا باید گامی قاطع به سوی یک فدراسیون حاکمیتی بروند. در هر صورت، این نیازمند اراده و نوعی دیکتاتوری است که مختص به سنتها و اصول قدیمی است. بسیاری از اروپاییها همینطور فکر میکنند. طرفداران پوتین و ترامپ در اروپا در حال رشد هستند و شاید آنها بتوانند اروپا را احیا کنند. باید به آنها فرصتی بدهیم تا فرهنگ بزرگ اروپایی را که مشابه فرهنگ روسی و آمریکایی است نجات دهند. در غیر این صورت، اگر میخواهید آینده فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی را پیشبینی کنید، کافی است کتاب «تسلیم» اثر میشل هولبک را بخوانید.
شما در سپتامبر ۲۰۲۳ در وبسایت "آکتوالنِیه کامِنتاری" نوشتید: "پیروزی ما [در اوکراین] ما و غرب را تغییر خواهد داد. این گامی جدید به سوی یکپارچگی شمال بزرگ خواهد بود". آیا هنوز به این "شمال جهانی" که روسیه، اروپا و ایالات متحده را در بر میگیرد، اعتقاد دارید؟
در آینده، غرب به سوی حکومتهای مستبدتر خواهد رفت و روسیه کمتر. نسبت آزادی و انضباط در سیستمهای سیاسی ما به هم نزدیک خواهد شد. این اتفاق ممکن است یکشبه اتفاق نیفتد و همراه با درگیریها و تراژدیهای بزرگ باشد، اما مطمئناً ایالات متحده، اروپا و روسیه به سطح بالایی از درک متقابل و همکاری خواهند رسید. این مسأله به بقای تمدن بزرگ شمال مربوط میشود که فرهنگهای روسی، اروپایی و آمریکایی در آن جای دارند و در برابر فشار جمعیتی غیرقابل تحمل از جنوب قرار دارد.
چرا و چگونه باید روسیه کمتر مستبد باشد؟ تا حالا سیستم شما فقط به سمت اقتدار بیشتر حرکت کرده است...
هدف اول، تثبیت وضعیت سیاسی داخلی روسیه بود که در دهه ۲۰۰۰ انجام شد. امروز، ما در حال تثبیت وضعیت بینالمللی کشور هستیم. وقتی این هدف محقق شود، نخستین نشانهها از آرامش تدریجی سیستم نمایان خواهد شد.
آیا انتخاب دونالد ترامپ و صعود احزاب ملیگرا در اروپا به معنای پایان "تنهایی ژئوپلیتیکی" روسیه است؟
تنهایی ژئوپلیتیکی برای ما یک ویژگی ثابت است. به این معنا که ما تنها به خودمان تکیه میکنیم و باید با صبر، نان و اسلحه آماده باشیم. ورود ترامپ به قدرت هیچ تغییری در این موضوع ایجاد نمیکند. این مسأله بیشتر به ناخودآگاهی ملی ما مربوط است، نه روابط بینالمللی.
نقش چین و اتحاد روسیه و چین در پروژه "شمال جهانی" چیست؟
دکترین ژئوپلیتیکی چین بر اساس تنوع، همزیستی و همکاری تمدنهای مختلف است. این مدلی جذاب و منطقی برای نظم جهانی است. تمدن بزرگ چین با تمدن بزرگ شمالی همزیستی و همکاری خواهد کرد. اتحاد روسیه و چین بخشی از این همکاری است.
شما "پوتینیسم" را اختراع کردهاید. آیا ترامپ آن را به ایالات متحده تطبیق داده است؟
@katechon6
👍12🔥1
زمانی که ترامپ برای اولین بار انتخاب شد، برخی رسانههای آمریکایی نوشتند که تیمهای او از روشهای تبلیغاتی من و برخی از ایدههای سیاسی من استفاده کردهاند. نمیدانم که این حقیقت است یا نه. اما در آن زمان، رئیسجمهور آمریکا بهطور علنی گفت: "آینده متعلق به ملیگرایان است نه گلوبالیست ها"، "دنیای آزاد باید ریشههای ملی خود را بپذیرد، چرا که غیرقابل جایگزین هستند"، "اگر دموکراسی میخواهید، باید به حاکمیت خود بچسبید." اینها همان اصولی است که من در اوایل دهه 2000 مطرح کردم و اساس پوتینیسم شد. آیا این تصادفی است؟ کسی نمیداند. اما بهوضوح میتوان گفت که از نظر ایدئولوژیک، ترامپ به پوتین نزدیکتر از ماکرون است.
آیا ایالات متحده تحت رهبری ترامپ میتواند متحد روسیه شود؟
به نظر نمیرسد، ترامپ کسی باشد که بخواهد متحد کسی باشد
آیا سیستمی که شما ایجاد کردهاید آسیبپذیر نیست، چون به یک نفر وابسته است؟
هیچ سیستم سیاسی کاملاً بینقصی وجود ندارد. هر مدلی ضعفهای خود را دارد. مدل ما هم مثل سایر مدلها ریسکها و خطرات خاص خود را دارد. ولی این مدل برای کشور ما مؤثر بوده. من ده سال زمان گذاشتم تا آن را بسازم و ببینید، خوب کار میکند. ما به تزار نیاز داریم. زمانی که تزار نباشد، همیشه برای ما فاجعه به بار میآید. چندقطبی بودن برای سیاست خارجی خوب است، ولی برای سیاست داخلی نه.
چرا فکر میکنید زمانی که تزار نباشد، روسیه همیشه با فاجعه روبهرو میشود؟ چرا روسیه نمیتواند بدون تزار بماند؟
من میتوانم جوابهای زیادی به این سؤال بدهم، اما کوتاهترین جواب این است: نمیدانم.
آیا روسیه امروز همان روسیهای است که شما در سال 1999 تصور میکردید؟
بله، 99.9%.
علاوه بر دیکتاتوری سیاسی، سیستم روسیه بعد از 1999 رنگ و بوی محافظهکارانه و حتی واکنشگرا پیدا کرده است - نقش کلیسا، قوانین مربوط به گرایشهای جنسی غیرسنتی و غیره. آیا شما محافظهکاری را وسیلهای برای جذب مردم روسیه میبینید؟
تمام تغییرات در سیستم سیاسی ما از سال 1999 بر پایه ایدههای محافظهکارانه و نسبتاً سنتی بوده است. من در آن زمان هم از ماتریس ذهنی و آرکتایپهای آگاهی ملی صحبت میکردم که نمیشود نادیدهشان گرفت. لیبرالهای روسی اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 اشتباه کردند که فکر میکردند روسیه یک صفحه سفید است که میتوانند هر چیزی روی آن بنویسند. فراموش کردند که روسیه هزار سال قدمت دارد و بنیانهای آن قبل از ما گذاشته شده است. این بنیانها نه تنها امکانات ما را مشخص میکنند، بلکه محدودیتهایی هم برای ما ایجاد میکنند. ابزارهای سیاسی آنطور که ما فکر میکنیم اهمیت ندارند. سیاست بیشتر به احساسات و شور و هیجانها مربوط است تا ابزارها. در نهایت همیشه بحث قدرت مطرح میشود، که قدیمیترین و پیچیدهترین بخش طبیعت انسان است. ابزارهای سیاسی به ما کمک میکنند از امواج عبور کنیم، اما خود امواج را نمیسازند.
پاسخ شما به سوالی که نویسنده روسی، زامایتین، مطرح کرده چیست: "آیا بهتر است که خوشبختی بدون آزادی داشته باشیم یا آزادی بدون خوشبختی؟"
پرسیدن این سوال به این شکل مرا در موقعیتی قرار میدهد که چارهای جز انتخاب نداشته باشم. ژان-پل سارتر گفته بود: "انسان محکوم به آزادی است." محکوم! پس من آزادی را انتخاب میکنم، با یا بدون خوشبختی.
آیا آزادی بدون آزادی سیاسی ممکن است؟
برای من، آزادی هیچ ارتباطی با سیاست ندارد. برای مثال، کارگردانی در یک دموکراسی آزاد که جرات نمیکند یک بازیگر بزرگ را به دلیل اینکه به دلیل تهمتها و گزارشهای نادرست "کنسل" شده است را انتخاب کند، برده است. برای من، مردی سفیدپوست که در برابر یک مرد سیاهپوست زانو میزند، فقط به این دلیل که یک مرد سفیدپوست زمانی به یک مرد سیاهپوست آسیب رسانده، برده است. برای من، مدیر یک شرکت که فردی را به دلیل اینکه بهترین گزینه نیست، بلکه فقط به خاطر اینکه ترنس است استخدام میکند، برده است. با این حال، همه این افراد حداقل روی کاغذ همه آزادیهای سیاسی خود را دارند.
از زمانی که از کرملین خارج شدهاید، در چه فعالیتهایی مشغول بودهاید؟
من زندگی خصوصیام را میکنم که هیچگاه در ملاعام از آن صحبت نمیکنم.
آیا این به این معناست که مرحله فعال فعالیت سیاسی شما به پایان رسیده است؟ آیا همه چیزی که میخواستید بسازید، ساختهاید؟
همانطور که گفتم، سیستمی که من کمک به ساخت آن کردهام، 99.9% چیزی است که من تصور کرده بودم. هنوز نمیدانم چگونه با آن 0.1% باقیمانده کنار بیایم: آیا این یک تغییر جزئی در طرح است که اهمیت چندانی ندارد، یا یک اشتباه بزرگ از طرف من است؟ به این فکر خواهم کرد...
@katechon6
آیا ایالات متحده تحت رهبری ترامپ میتواند متحد روسیه شود؟
به نظر نمیرسد، ترامپ کسی باشد که بخواهد متحد کسی باشد
آیا سیستمی که شما ایجاد کردهاید آسیبپذیر نیست، چون به یک نفر وابسته است؟
هیچ سیستم سیاسی کاملاً بینقصی وجود ندارد. هر مدلی ضعفهای خود را دارد. مدل ما هم مثل سایر مدلها ریسکها و خطرات خاص خود را دارد. ولی این مدل برای کشور ما مؤثر بوده. من ده سال زمان گذاشتم تا آن را بسازم و ببینید، خوب کار میکند. ما به تزار نیاز داریم. زمانی که تزار نباشد، همیشه برای ما فاجعه به بار میآید. چندقطبی بودن برای سیاست خارجی خوب است، ولی برای سیاست داخلی نه.
چرا فکر میکنید زمانی که تزار نباشد، روسیه همیشه با فاجعه روبهرو میشود؟ چرا روسیه نمیتواند بدون تزار بماند؟
من میتوانم جوابهای زیادی به این سؤال بدهم، اما کوتاهترین جواب این است: نمیدانم.
آیا روسیه امروز همان روسیهای است که شما در سال 1999 تصور میکردید؟
بله، 99.9%.
علاوه بر دیکتاتوری سیاسی، سیستم روسیه بعد از 1999 رنگ و بوی محافظهکارانه و حتی واکنشگرا پیدا کرده است - نقش کلیسا، قوانین مربوط به گرایشهای جنسی غیرسنتی و غیره. آیا شما محافظهکاری را وسیلهای برای جذب مردم روسیه میبینید؟
تمام تغییرات در سیستم سیاسی ما از سال 1999 بر پایه ایدههای محافظهکارانه و نسبتاً سنتی بوده است. من در آن زمان هم از ماتریس ذهنی و آرکتایپهای آگاهی ملی صحبت میکردم که نمیشود نادیدهشان گرفت. لیبرالهای روسی اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 اشتباه کردند که فکر میکردند روسیه یک صفحه سفید است که میتوانند هر چیزی روی آن بنویسند. فراموش کردند که روسیه هزار سال قدمت دارد و بنیانهای آن قبل از ما گذاشته شده است. این بنیانها نه تنها امکانات ما را مشخص میکنند، بلکه محدودیتهایی هم برای ما ایجاد میکنند. ابزارهای سیاسی آنطور که ما فکر میکنیم اهمیت ندارند. سیاست بیشتر به احساسات و شور و هیجانها مربوط است تا ابزارها. در نهایت همیشه بحث قدرت مطرح میشود، که قدیمیترین و پیچیدهترین بخش طبیعت انسان است. ابزارهای سیاسی به ما کمک میکنند از امواج عبور کنیم، اما خود امواج را نمیسازند.
پاسخ شما به سوالی که نویسنده روسی، زامایتین، مطرح کرده چیست: "آیا بهتر است که خوشبختی بدون آزادی داشته باشیم یا آزادی بدون خوشبختی؟"
پرسیدن این سوال به این شکل مرا در موقعیتی قرار میدهد که چارهای جز انتخاب نداشته باشم. ژان-پل سارتر گفته بود: "انسان محکوم به آزادی است." محکوم! پس من آزادی را انتخاب میکنم، با یا بدون خوشبختی.
آیا آزادی بدون آزادی سیاسی ممکن است؟
برای من، آزادی هیچ ارتباطی با سیاست ندارد. برای مثال، کارگردانی در یک دموکراسی آزاد که جرات نمیکند یک بازیگر بزرگ را به دلیل اینکه به دلیل تهمتها و گزارشهای نادرست "کنسل" شده است را انتخاب کند، برده است. برای من، مردی سفیدپوست که در برابر یک مرد سیاهپوست زانو میزند، فقط به این دلیل که یک مرد سفیدپوست زمانی به یک مرد سیاهپوست آسیب رسانده، برده است. برای من، مدیر یک شرکت که فردی را به دلیل اینکه بهترین گزینه نیست، بلکه فقط به خاطر اینکه ترنس است استخدام میکند، برده است. با این حال، همه این افراد حداقل روی کاغذ همه آزادیهای سیاسی خود را دارند.
از زمانی که از کرملین خارج شدهاید، در چه فعالیتهایی مشغول بودهاید؟
من زندگی خصوصیام را میکنم که هیچگاه در ملاعام از آن صحبت نمیکنم.
آیا این به این معناست که مرحله فعال فعالیت سیاسی شما به پایان رسیده است؟ آیا همه چیزی که میخواستید بسازید، ساختهاید؟
همانطور که گفتم، سیستمی که من کمک به ساخت آن کردهام، 99.9% چیزی است که من تصور کرده بودم. هنوز نمیدانم چگونه با آن 0.1% باقیمانده کنار بیایم: آیا این یک تغییر جزئی در طرح است که اهمیت چندانی ندارد، یا یک اشتباه بزرگ از طرف من است؟ به این فکر خواهم کرد...
@katechon6
👍12🔥3👌1
مایکل آنتون مذاکره کننده ارشد آمریکا در مذاکرات فردا است، شخصیتی که بیش از آنکه دیپلمات باشد یک نظریه پرداز سیاسی است با گرایشاتی از جنس لئو اشتراوس و کارل اشمیت اما با این حال، مواضع او در مخالفت با جریان نئومحافظه کاری است، بطوریکه مقاله انتخابات پرواز ۹۳ او در ۲۰۱۶ را می توان مانیفست جریان محافظه کار جدید آمریکا دانست و از همین منظر است که توانسته نقش پر رنگی در دولت ترامپ داشته باشد.
ترجمه مقاله فوق🔽
انتخابات ۲۰۱۶ مانند پرواز ۹۳ است (پرواز ۹۳ خطوط هوایی یونایتد در حادثه ۱۱ سپتامبر) یا به سمت کابین خلبان هجوم میبرید یا میمیرید. شاید حتی اگر هجوم ببرید، باز هم بمیرید. شما—یا رهبر حزبتان—ممکن است به کابین خلبان برسید و ندانید چگونه هواپیما را هدایت یا فرود بیاورید. هیچ تضمینی وجود ندارد، جز یک چیز: اگر تلاش نکنید، مرگ حتمی است. برای پیچیدهتر کردن این استعاره: ریاستجمهوری هیلاری کلینتون مانند بازی رولت روسی با یک اسلحه نیمه اتوماتیک است. با ترامپ، حداقل میتوانید سکان هواپیما را بچرخانید و شانستان را امتحان کنید.
برای محافظهکاران معمولی، این حرفها بیش از حد دراماتیک به نظر میرسد. مخاطرات و تهدیدات نمیتوانند تا این حد بالا باشند، مگر شاید در صفحات کتاب تاریخ گیبون. روشنفکران محافظهکار اصرار دارند که "پایان تاریخ" رخ نداده و هر نتیجه ای هنوز ممکن است. آنها حتی همانطور که چارلز کسلر میگوید—قبول دارند که آمریکا دچار "بحران" است. اما این بحران چقدر بزرگ است؟ آیا اوضاع واقعاً میتواند آنقدر بد باشد که پس از هشت سال اوباما، هشت سال دیگر با هیلاری ادامه یابد و بااینحال محافظهکاران طرفدار قانون اساسی هنوز بتوانند به احیای آرمانهای عزیزشان امیدوار باشند؟
بدون اینکه بخواهم به کسلر گیر بدهم، او نسبت به اکثر محافظهکاران کمتر خوشبین است. و حداقل سؤال درست را مطرح میکند: ترامپ یا هیلاری؟ اگرچه پاسخ او—"حتی اگر [ترامپ] سیاستهایش را تصادفی و به اشتباه انتخاب کرده باشد، باز هم از سیاستهای هیلاری معقولترند"، حقیقت این است که ترامپ، هرچند ناقص و ناسازگار، از همان ابتدا مواضع درستی در مورد مسائل کلیدی چون مهاجرت، تجارت، و جنگ—بیان کرده است،
اما اجازه دهید قدمی به عقب برداریم. یکی از پارادوکسهای محافظهکاران در دهه گذشته، عدم تمایل به این احتمال است که آمریکا و غرب در مسیری بهسوی چیزی بسیار بد قرار دارند. از یک سو، محافظهکاران فهرستی از مشکلات جامعه را ارائه میدهند: عدم مشروعیت دولت، دولت بزرگ پرهزینه، مداخلهگر و خارج از کنترل، مککارتیسم سیاسی چپ، مالیاتهای روزافزون و زیرساختهای رو به زوال، ناتوانی در پیروزی در جنگها علیه دشمنان جهانسومی، سیستم آموزشی فاجعهبار که بچههایی بیسواد تولید میکند و در سطوح ابتدایی و متوسطه نمیتواند (یا نمیخواهد) دانشآموزان را تربیت کند، و در سطوح بالاتر، دانشجویان را با بدهیهای ششرقمی گرفتار میکند. و این فهرست همچنان ادامه دارد. مثل بخشی از مراسم عشای ربانی که کشیش از شما میخواهد از نیات شخصیتان حرف بزنید، هر واقعیت غمانگیز درباره زوال آمریکا را که بخواهید، من آن را میپذیرم.
محافظهکاران سالانه چند صد میلیون دلار صرف اندیشکدهها، مجلات، کنفرانسها، بورسیهها و ... میکنند تا از همهچیز شکایت کنند. اما بااینحال، همین محافظهکاران در اصل حافظان وضع موجود هستند. البته، آنها میخواهند برخی چیزها را چون کاهش مالیات برای داشتن فرزندان بیشتر تغییر دهند و هر چند بسیاری از این ایدهها خوب هستند. اما آیا هیچکدام از آنها واقعاً مهم هستند؟ آیا به ریشه مشکلات ما میرسند؟
اگر محافظهکاران درباره اهمیت فضیلت، اخلاق، ایمان مذهبی، ثبات، شخصیت و ... در فرد درست میگویند؛ اگر درباره اخلاق جنسی یا آنچه بهعنوان "ارزشهای خانوادگی" شناخته شد، درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت آموزش برای پرورش شخصیت خوب و آموزش اصول بنیادینی که دانش را در غرب برای هزاران سال تعریف کردهاند، درست میگویند؛ اگر درباره هنجارهای اجتماعی و نظم عمومی درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت ابتکار، کارآفرینی و صرفهجویی برای اقتصادی کارا و جامعهای سالم درست میگویند؛ اگر درباره اثرات خانمان سوز دولت پاتریمونیال بزرگ و غصب جامعه مدنی و نهادهای مذهبی توسط آن درست میگویند؛ اگر درباره ضرورت دفاع قوی و سیاستمداری واقع گرایانه در عرصه بینالمللی درست میگویند—اگر درباره اهمیت همه اینها برای سلامت و حتی بقای ملی درست میگویند، پس آیا نباید باور داشته باشند که ما به سمت پرتگاه میرویم؟
@katechon6
ترجمه مقاله فوق🔽
انتخابات ۲۰۱۶ مانند پرواز ۹۳ است (پرواز ۹۳ خطوط هوایی یونایتد در حادثه ۱۱ سپتامبر) یا به سمت کابین خلبان هجوم میبرید یا میمیرید. شاید حتی اگر هجوم ببرید، باز هم بمیرید. شما—یا رهبر حزبتان—ممکن است به کابین خلبان برسید و ندانید چگونه هواپیما را هدایت یا فرود بیاورید. هیچ تضمینی وجود ندارد، جز یک چیز: اگر تلاش نکنید، مرگ حتمی است. برای پیچیدهتر کردن این استعاره: ریاستجمهوری هیلاری کلینتون مانند بازی رولت روسی با یک اسلحه نیمه اتوماتیک است. با ترامپ، حداقل میتوانید سکان هواپیما را بچرخانید و شانستان را امتحان کنید.
برای محافظهکاران معمولی، این حرفها بیش از حد دراماتیک به نظر میرسد. مخاطرات و تهدیدات نمیتوانند تا این حد بالا باشند، مگر شاید در صفحات کتاب تاریخ گیبون. روشنفکران محافظهکار اصرار دارند که "پایان تاریخ" رخ نداده و هر نتیجه ای هنوز ممکن است. آنها حتی همانطور که چارلز کسلر میگوید—قبول دارند که آمریکا دچار "بحران" است. اما این بحران چقدر بزرگ است؟ آیا اوضاع واقعاً میتواند آنقدر بد باشد که پس از هشت سال اوباما، هشت سال دیگر با هیلاری ادامه یابد و بااینحال محافظهکاران طرفدار قانون اساسی هنوز بتوانند به احیای آرمانهای عزیزشان امیدوار باشند؟
بدون اینکه بخواهم به کسلر گیر بدهم، او نسبت به اکثر محافظهکاران کمتر خوشبین است. و حداقل سؤال درست را مطرح میکند: ترامپ یا هیلاری؟ اگرچه پاسخ او—"حتی اگر [ترامپ] سیاستهایش را تصادفی و به اشتباه انتخاب کرده باشد، باز هم از سیاستهای هیلاری معقولترند"، حقیقت این است که ترامپ، هرچند ناقص و ناسازگار، از همان ابتدا مواضع درستی در مورد مسائل کلیدی چون مهاجرت، تجارت، و جنگ—بیان کرده است،
اما اجازه دهید قدمی به عقب برداریم. یکی از پارادوکسهای محافظهکاران در دهه گذشته، عدم تمایل به این احتمال است که آمریکا و غرب در مسیری بهسوی چیزی بسیار بد قرار دارند. از یک سو، محافظهکاران فهرستی از مشکلات جامعه را ارائه میدهند: عدم مشروعیت دولت، دولت بزرگ پرهزینه، مداخلهگر و خارج از کنترل، مککارتیسم سیاسی چپ، مالیاتهای روزافزون و زیرساختهای رو به زوال، ناتوانی در پیروزی در جنگها علیه دشمنان جهانسومی، سیستم آموزشی فاجعهبار که بچههایی بیسواد تولید میکند و در سطوح ابتدایی و متوسطه نمیتواند (یا نمیخواهد) دانشآموزان را تربیت کند، و در سطوح بالاتر، دانشجویان را با بدهیهای ششرقمی گرفتار میکند. و این فهرست همچنان ادامه دارد. مثل بخشی از مراسم عشای ربانی که کشیش از شما میخواهد از نیات شخصیتان حرف بزنید، هر واقعیت غمانگیز درباره زوال آمریکا را که بخواهید، من آن را میپذیرم.
محافظهکاران سالانه چند صد میلیون دلار صرف اندیشکدهها، مجلات، کنفرانسها، بورسیهها و ... میکنند تا از همهچیز شکایت کنند. اما بااینحال، همین محافظهکاران در اصل حافظان وضع موجود هستند. البته، آنها میخواهند برخی چیزها را چون کاهش مالیات برای داشتن فرزندان بیشتر تغییر دهند و هر چند بسیاری از این ایدهها خوب هستند. اما آیا هیچکدام از آنها واقعاً مهم هستند؟ آیا به ریشه مشکلات ما میرسند؟
اگر محافظهکاران درباره اهمیت فضیلت، اخلاق، ایمان مذهبی، ثبات، شخصیت و ... در فرد درست میگویند؛ اگر درباره اخلاق جنسی یا آنچه بهعنوان "ارزشهای خانوادگی" شناخته شد، درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت آموزش برای پرورش شخصیت خوب و آموزش اصول بنیادینی که دانش را در غرب برای هزاران سال تعریف کردهاند، درست میگویند؛ اگر درباره هنجارهای اجتماعی و نظم عمومی درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت ابتکار، کارآفرینی و صرفهجویی برای اقتصادی کارا و جامعهای سالم درست میگویند؛ اگر درباره اثرات خانمان سوز دولت پاتریمونیال بزرگ و غصب جامعه مدنی و نهادهای مذهبی توسط آن درست میگویند؛ اگر درباره ضرورت دفاع قوی و سیاستمداری واقع گرایانه در عرصه بینالمللی درست میگویند—اگر درباره اهمیت همه اینها برای سلامت و حتی بقای ملی درست میگویند، پس آیا نباید باور داشته باشند که ما به سمت پرتگاه میرویم؟
@katechon6
👍9🔥2
اما کاملاً واضح است که محافظهکاران هیچچیز از این قبیل را باور ندارند، هیچ حس فوریتی برای تغییر مسیر و اجتناب از پرتگاه احساس نمیکنند. مقاله اخیر متیو کونتینتی میتواند نماینده این دیدگاه باشد—حتی انگار برای نشان دادن این نکته نوشته شده است. کونتینتی درباره "وضعیت آمریکا" پرسوجو میکند و آن را ناکافی مییابد. کونتینتی چه پیشنهادی برای این وضعیت دارد؟ فهرست معمول "راهحلهای" محافظهکارانه، با ارجاعات اجباری به تمرکززدایی، فدرالیسم، "نوسازی مدنی" و—البته!— ادموند برک. بهعبارتدیگر، ترکیب معمول محافظهکاری از چیزهای بیفایده و نامناسب و غیرقابلتحقق. تمرکززدایی و فدرالیسم خوب هستند، و من بهعنوان یک محافظهکار، بدون هیچ تردیدی از هر دو حمایت میکنم. اما چگونه قرار است آمریکا را، که کونتینتی توصیف میکند، نجات دهند یا حتی بهطور معناداری بهبود بخشند؟ چه کاری میتوانند در برابر موج عظیم ناکارآمدی، بیاخلاقی و فساد انجام دهند؟
"نوسازی جامعه مدنی" البته کارهای زیادی میتواند انجام دهد، اما این مثل گفتن این است که بهداشت فردی می تواند یک بیمار سرطانی را نجات میدهد. جایی یک نکته اساسی جا افتاده است. چگونه قرار است به "نوسازی مدنی" برسیم؟ آرزو کردن اینکه یک تعریف بدیهی خودش را اجرا کند، استراتژی نیست. کونتینتی وقتی به رویکرد امیدوارکنندهتری اشاره میکند، لغزش میکند: او از "تأکید بر 'منافع ملی در خارج و همبستگی ملی در داخل' از طریق عقبنشینی سیاست خارجی تهاجمی، 'حمایت از کارگرانی که از جهانیسازی آسیب دیدهاند'، و تنظیم 'نرخهای مالیاتی و سطوح مهاجرت' برای تقویت انسجام اجتماعی" مینویسد. این خیلی شبیه به ترامپگرایی به نظر میرسد. اما عباراتی که کونتینتی نقل میکند، از راس دوتات تأثیر گرفته اند، که همچون کونتینتی، بهشدت و بهصورت متعصبانه—ضدترامپ هستند. حداقل آنها، بر خلاف کسلر، به ترامپ اعتبار میدهند که مواضع درستی در مورد مسائل برجسته امروزی شناسایی کرده است. بااینحال، بهطور پارادوکسیکال، آنها به ترامپ رأی نمیدهند، درحالیکه کسلر اشاره میکند که ممکن است رأی بدهد.
بنابراین، منطقی است که حمایت ضمنی و پیچیده کسلر از ترامپ را بهعنوان اذعان ضمنی به این تفسیر کنیم که بحران واقعاً بسیار جدی است. من انتظار دارم که یک محقق مانند کلرمونت عاقلتر از اکثر روشنفکران محافظهکار دیگر باشد، و خوشحالم که در این مورد ناامید نشدهام. بااینحال، میتوانیم بهطور منطقی بپرسیم: چه چیزی خوشبینی سادهلوحانه بسیاری دیگر را توضیح میدهد؟ این دیدگاه که همهچیز خیلی بد است—اما نه آنقدر بد که مجبور باشیم چیزی واقعاً متفاوت را در نظر بگیریم! پاسخ واضح این است که آنها واقعاً بخش اول این فرمول را باور ندارند. اگر اینطور است، باید دهانشان را ببندند. دلایل مالی نیز به ذهن میآیند، اما بیایید از این توضیح صرفنظر کنیم تا زمانی که همه توضیحات دیگر را رد کرده باشیم.
هرچه دلیل این تناقض باشد، شکی نیست که تناقضی وجود دارد. نگهداشتن باورهای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی محافظهکارانه بهطور همزمان—اصرار بر اینکه واقعیت و جهتگیری لیبرال-چپ کنونی و آینده ما با طبیعت انسانی ناسازگار است و باید جامعه را تضعیف کند—و بااینحال باور داشتن به اینکه همهچیز میتواند کموبیش با کمی دستکاری محافظهکارانه به همین شکل ادامه یابد، از نظر منطقی غیرممکن است.
بیایید رک و صریح باشیم: اگر شما واقعاً فکر میکنید که همهچیز میتواند بدون تغییر اساسی ادامه یابد، پس بهطور ضمنی پذیرفتهاید که محافظهکاری اشتباه است. چون، اولاً، تعداد کمی از این نسخهها امروز اجرا میشوند. دوم، آنهایی که اجرا میشوند، چپها مشغول لغو آنها هستند (اغلب با کمک محافظهکاران). و سوم، کل غرب بهطور مداوم به سمت چپ, پیش می رود.
اگر پاسخ شما— کونتینتی، دوتات و بسیاری دیگر—این است که محافظهکاری باید همان کاری را که انجام میداد ادامه دهد—یک مجله سیاستی دیگر، یک مقاله دیگر درباره اصلاح رفاه، یک سمینار نیمروزه دیگر درباره دولت کوچک، یک پیشنهاد اعتبار مالیاتی دیگر—با وجود اینکه حداقل یک قرن است که زمین را از دست دادهایم، پس شما بهطور ضمنی پذیرفتهاید که فلسفه سیاسی شما اهمیتی ندارد و تمدن تحت اصول چپگرایانه بهخوبی پیش خواهد رفت.( در واقع، اینکه چپگرایی از محافظهکاری درستتر و برتر است.)
آنها خواهند گفت، با کلماتی که یادآور مارکسیسم خوابگاهی است—اما پیشنهادات ما هنوز امتحان نشدهاند! ایدههای ما همینجا منتظر اجرا هستند! که من پاسخ میدهم: نه، واقعاً اینطور نیست. بسیاری از راهحلهای محافظهکارانه—بیش از همه اصلاح دولت رفاه و کنترل جرم—امتحان شدهاند و مؤثر بودهاند، اما بااینحال نتوانستهاند جلوی موج اضمحلال را بگیرند.
@katechon6
"نوسازی جامعه مدنی" البته کارهای زیادی میتواند انجام دهد، اما این مثل گفتن این است که بهداشت فردی می تواند یک بیمار سرطانی را نجات میدهد. جایی یک نکته اساسی جا افتاده است. چگونه قرار است به "نوسازی مدنی" برسیم؟ آرزو کردن اینکه یک تعریف بدیهی خودش را اجرا کند، استراتژی نیست. کونتینتی وقتی به رویکرد امیدوارکنندهتری اشاره میکند، لغزش میکند: او از "تأکید بر 'منافع ملی در خارج و همبستگی ملی در داخل' از طریق عقبنشینی سیاست خارجی تهاجمی، 'حمایت از کارگرانی که از جهانیسازی آسیب دیدهاند'، و تنظیم 'نرخهای مالیاتی و سطوح مهاجرت' برای تقویت انسجام اجتماعی" مینویسد. این خیلی شبیه به ترامپگرایی به نظر میرسد. اما عباراتی که کونتینتی نقل میکند، از راس دوتات تأثیر گرفته اند، که همچون کونتینتی، بهشدت و بهصورت متعصبانه—ضدترامپ هستند. حداقل آنها، بر خلاف کسلر، به ترامپ اعتبار میدهند که مواضع درستی در مورد مسائل برجسته امروزی شناسایی کرده است. بااینحال، بهطور پارادوکسیکال، آنها به ترامپ رأی نمیدهند، درحالیکه کسلر اشاره میکند که ممکن است رأی بدهد.
بنابراین، منطقی است که حمایت ضمنی و پیچیده کسلر از ترامپ را بهعنوان اذعان ضمنی به این تفسیر کنیم که بحران واقعاً بسیار جدی است. من انتظار دارم که یک محقق مانند کلرمونت عاقلتر از اکثر روشنفکران محافظهکار دیگر باشد، و خوشحالم که در این مورد ناامید نشدهام. بااینحال، میتوانیم بهطور منطقی بپرسیم: چه چیزی خوشبینی سادهلوحانه بسیاری دیگر را توضیح میدهد؟ این دیدگاه که همهچیز خیلی بد است—اما نه آنقدر بد که مجبور باشیم چیزی واقعاً متفاوت را در نظر بگیریم! پاسخ واضح این است که آنها واقعاً بخش اول این فرمول را باور ندارند. اگر اینطور است، باید دهانشان را ببندند. دلایل مالی نیز به ذهن میآیند، اما بیایید از این توضیح صرفنظر کنیم تا زمانی که همه توضیحات دیگر را رد کرده باشیم.
هرچه دلیل این تناقض باشد، شکی نیست که تناقضی وجود دارد. نگهداشتن باورهای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی محافظهکارانه بهطور همزمان—اصرار بر اینکه واقعیت و جهتگیری لیبرال-چپ کنونی و آینده ما با طبیعت انسانی ناسازگار است و باید جامعه را تضعیف کند—و بااینحال باور داشتن به اینکه همهچیز میتواند کموبیش با کمی دستکاری محافظهکارانه به همین شکل ادامه یابد، از نظر منطقی غیرممکن است.
بیایید رک و صریح باشیم: اگر شما واقعاً فکر میکنید که همهچیز میتواند بدون تغییر اساسی ادامه یابد، پس بهطور ضمنی پذیرفتهاید که محافظهکاری اشتباه است. چون، اولاً، تعداد کمی از این نسخهها امروز اجرا میشوند. دوم، آنهایی که اجرا میشوند، چپها مشغول لغو آنها هستند (اغلب با کمک محافظهکاران). و سوم، کل غرب بهطور مداوم به سمت چپ, پیش می رود.
اگر پاسخ شما— کونتینتی، دوتات و بسیاری دیگر—این است که محافظهکاری باید همان کاری را که انجام میداد ادامه دهد—یک مجله سیاستی دیگر، یک مقاله دیگر درباره اصلاح رفاه، یک سمینار نیمروزه دیگر درباره دولت کوچک، یک پیشنهاد اعتبار مالیاتی دیگر—با وجود اینکه حداقل یک قرن است که زمین را از دست دادهایم، پس شما بهطور ضمنی پذیرفتهاید که فلسفه سیاسی شما اهمیتی ندارد و تمدن تحت اصول چپگرایانه بهخوبی پیش خواهد رفت.( در واقع، اینکه چپگرایی از محافظهکاری درستتر و برتر است.)
آنها خواهند گفت، با کلماتی که یادآور مارکسیسم خوابگاهی است—اما پیشنهادات ما هنوز امتحان نشدهاند! ایدههای ما همینجا منتظر اجرا هستند! که من پاسخ میدهم: نه، واقعاً اینطور نیست. بسیاری از راهحلهای محافظهکارانه—بیش از همه اصلاح دولت رفاه و کنترل جرم—امتحان شدهاند و مؤثر بودهاند، اما بااینحال نتوانستهاند جلوی موج اضمحلال را بگیرند.
@katechon6
👍9❤1🔥1
برای مثال جرائم، از اوج خود در اواسط دهه ۷۰ و اوایل دهه ۹۰ کاهش یافته—اما بسیار بسیار بالاتر از نرم تاریخی آمریکا است که وقتی لیبرالها در اواسط دهه ۶۰ کنترل عدالت کیفری را به دست گرفتند، و امروز بهسرعت در حال افزایش است، در برابر شکایتهای بیاثر محافظهکاران. و این کاهش موقت جرائم، دولت رفاه چه کرده تا جلوی موج بزرگتر را بگیرد؟ سونامی چپگرایی که به معنای واقعی و مجازی—ما را در برگرفته، نهتنها عقبنشینی نکرده بلکه رشد کرده است. همه پیروزیهای شما (ما) کوتاهمدت هستند.
مهمتر از آن، محافظهکاری اخیراً چه دستاوردی داشته است؟ در ۲۰ سال گذشته؟ پاسخ—که به نظر میرسد "هیچچیز" باشد—ممکن است به ادعای "ایدههای ما امتحان نشدهاند" اعتبار ببخشد. جز اینکه همان محافظهکارانی که این ایدهها را تولید میکنند، مسئول فروش آنها به عموم مردم هستند. اگر ایدههایشان "امتحان نشدهاند"، در نهایت تقصیر کیست؟ کل پروژه محافظهکاری بوی شکست میدهد. تنها موفقیت اخیر و مداوم آن، حفظ خودش است.
تنها سه سؤال اهمیت دارند. اول، اوضاع واقعاً چقدر بد است؟ دوم، الان چه کنیم؟ سوم، برای بلندمدت چه باید بکنیم؟ پاسخ شرکت سهامی محافظهکاری، به سؤال اول را در این مرحله میتوان بهسادگی نادیده گرفت. اگر محافظهکاران مایل به بحث جدی باشند، من برای آن بیش از اندازه آماده و مشتاق هستم. مشکل "قطعیت ذهنی" تنها با رفتن به میدان عمومی قابل غلبه است. اما تلاش من برای انجام این کار که کسلر به آن اشاره میکند—عمدتاً با ناباوری مواجه شده. چطور میتوانند این را بگویند؟! چطور کسی که ظاهراً از طبقه ما (روشنفکران محافظهکار) است، نهتنها از ترامپ حمایت میکند (هرچند با اکراه) بلکه دلایلی برای این کار ارائه میدهد؟
یکی از استدلالهای عمیقتر این بود که تنها در یک جمهوری فاسد، ترامپ میتوانست ظهور کند. بنابراین عجیب است که کسانی که بیش از همه از ترامپ وحشت دارند، کمترین تمایل را به بررسی این احتمال دارند که جمهوری در حال مرگ است. این احتمال، ظاهراً، برای آنها آنقدر مضحک به نظر میرسد که نیازی به رد آن نیست. مانند استدلالی که می گوید
به نظر من انتخابات سال ۲۰۱۶، آزمون نهایی است، برای اینکه آیا هنوز شجاعت و فضیلتی در آنچه هسته ملت آمریکا بود، باقی مانده است. اگر آنها نتوانند خودشان را صرفاً برای رأی دادن به اولین کاندیدایی در یک نسل که قول پیشبرد منافعشان را میدهد، و رأی دادن علیه کسی که آشکارا میبالد که عکس آن را انجام خواهد داد (یک میلیون سوری دیگر، کسی هست؟)، برانگیزند، پس محکوماند. شاید آنها سزاوار سرنوشتی که در انتظارشان است نباشند، اما بههرحال آن را متحمل خواهند شد.
@katechon6
مهمتر از آن، محافظهکاری اخیراً چه دستاوردی داشته است؟ در ۲۰ سال گذشته؟ پاسخ—که به نظر میرسد "هیچچیز" باشد—ممکن است به ادعای "ایدههای ما امتحان نشدهاند" اعتبار ببخشد. جز اینکه همان محافظهکارانی که این ایدهها را تولید میکنند، مسئول فروش آنها به عموم مردم هستند. اگر ایدههایشان "امتحان نشدهاند"، در نهایت تقصیر کیست؟ کل پروژه محافظهکاری بوی شکست میدهد. تنها موفقیت اخیر و مداوم آن، حفظ خودش است.
تنها سه سؤال اهمیت دارند. اول، اوضاع واقعاً چقدر بد است؟ دوم، الان چه کنیم؟ سوم، برای بلندمدت چه باید بکنیم؟ پاسخ شرکت سهامی محافظهکاری، به سؤال اول را در این مرحله میتوان بهسادگی نادیده گرفت. اگر محافظهکاران مایل به بحث جدی باشند، من برای آن بیش از اندازه آماده و مشتاق هستم. مشکل "قطعیت ذهنی" تنها با رفتن به میدان عمومی قابل غلبه است. اما تلاش من برای انجام این کار که کسلر به آن اشاره میکند—عمدتاً با ناباوری مواجه شده. چطور میتوانند این را بگویند؟! چطور کسی که ظاهراً از طبقه ما (روشنفکران محافظهکار) است، نهتنها از ترامپ حمایت میکند (هرچند با اکراه) بلکه دلایلی برای این کار ارائه میدهد؟
یکی از استدلالهای عمیقتر این بود که تنها در یک جمهوری فاسد، ترامپ میتوانست ظهور کند. بنابراین عجیب است که کسانی که بیش از همه از ترامپ وحشت دارند، کمترین تمایل را به بررسی این احتمال دارند که جمهوری در حال مرگ است. این احتمال، ظاهراً، برای آنها آنقدر مضحک به نظر میرسد که نیازی به رد آن نیست. مانند استدلالی که می گوید
به نظر من انتخابات سال ۲۰۱۶، آزمون نهایی است، برای اینکه آیا هنوز شجاعت و فضیلتی در آنچه هسته ملت آمریکا بود، باقی مانده است. اگر آنها نتوانند خودشان را صرفاً برای رأی دادن به اولین کاندیدایی در یک نسل که قول پیشبرد منافعشان را میدهد، و رأی دادن علیه کسی که آشکارا میبالد که عکس آن را انجام خواهد داد (یک میلیون سوری دیگر، کسی هست؟)، برانگیزند، پس محکوماند. شاید آنها سزاوار سرنوشتی که در انتظارشان است نباشند، اما بههرحال آن را متحمل خواهند شد.
@katechon6
👍12❤2🔥1👌1
📌 تمایز دوست از دشمن
کارل اشمیت در مفهوم امر سیاسی، تمایز دوست از دشمن را پیشفرض امر سیاسی می دانست، تمایزی فراتر از قیل و قال ها و تقابلات معمول سیاسی و دوگانه هایی چون خیر و شر و زشت و زیبا، در واقع این تمایز بمثابه معیاری قاطع و غیر قابل تحریف است برای تعیین جایگاه و نوع کیفیت کنش ورزی فرد در محیط سیاسی، امری که باعث هنجار مند شدن فعالیت سیاسی و جلوگیری از لوث شدن آن می شود، بطوریکه دیگر نمی توان به اسم ضرورت، مفاهیم و کلمات را تحریف کرد و از آن طریق رذیلت هایی چون خیانت به وطن، حمله نظامی و ویرانی طلبی را فضیلت جا زد و از کشتار ایرانی و تخریب زیر ساخت های حیاتی چون بندر رجایی دفاع کرد و برای آن هلهله سر داد در این میان این تمایز، نوع برخورد با دشمن را هم مشخص کرده، دشمنی هر چند هم زبان و هموطن اما با این حال در برابر ایران و ایرانی است، بطوریکه تقابل او با جمهوری اسلامی بیشتر یک پوشش است برای پنهان کردن قصدش در تخاصم با ایران و این چنین است که حتی لایق صفت اپوزیسیون هم نیست، او خائن/ دشمن است و سزای خائن هم مشخص.
@katechon6
کارل اشمیت در مفهوم امر سیاسی، تمایز دوست از دشمن را پیشفرض امر سیاسی می دانست، تمایزی فراتر از قیل و قال ها و تقابلات معمول سیاسی و دوگانه هایی چون خیر و شر و زشت و زیبا، در واقع این تمایز بمثابه معیاری قاطع و غیر قابل تحریف است برای تعیین جایگاه و نوع کیفیت کنش ورزی فرد در محیط سیاسی، امری که باعث هنجار مند شدن فعالیت سیاسی و جلوگیری از لوث شدن آن می شود، بطوریکه دیگر نمی توان به اسم ضرورت، مفاهیم و کلمات را تحریف کرد و از آن طریق رذیلت هایی چون خیانت به وطن، حمله نظامی و ویرانی طلبی را فضیلت جا زد و از کشتار ایرانی و تخریب زیر ساخت های حیاتی چون بندر رجایی دفاع کرد و برای آن هلهله سر داد در این میان این تمایز، نوع برخورد با دشمن را هم مشخص کرده، دشمنی هر چند هم زبان و هموطن اما با این حال در برابر ایران و ایرانی است، بطوریکه تقابل او با جمهوری اسلامی بیشتر یک پوشش است برای پنهان کردن قصدش در تخاصم با ایران و این چنین است که حتی لایق صفت اپوزیسیون هم نیست، او خائن/ دشمن است و سزای خائن هم مشخص.
@katechon6
❤26👍13
هر چند نیت خصمانه اسرائیل برای برهم زدن مذاکرات بین ایران و آمریکا از طریق خرابکاری را نمی توان نادیده گرفت اما با این حال هم زمانی وقایع با یکدیگر ( انفجار در بندر عباس/ مذاکره در مسقط )یا شباهت بین وقایع مختلف (انفجار بندر بیروت ) هم به گفته دیوید هیوم، الزاما به معنای برقراری رابطه علت و معلولی نیست، بلکه بعضاً گاهی یک واقعه با وجود همه این مسائل بعد از تحقیق و تفحص سرانجامش ختم می شود به ترک فعل و بی مبالاتی حاصل از عدم رعایت استانداردهای ایمنی، در چنین شرایطی، گاهی باید صبر کرد و در این میان از منبرهای کارشناسان همه چیز پندار توییتر هم فاصله گرفت که روزی کارشناس عدم اشاعه هستند و گاهی شیمیدان و متخصص در سوخت موشک و...
دیر یا زود علت حادثه مشخص خواهد شد، ماه زیر ابر پنهان نمی نماند.
@katechon6
دیر یا زود علت حادثه مشخص خواهد شد، ماه زیر ابر پنهان نمی نماند.
@katechon6
👍36👌2
📌تکرار سناریو انفجار بیروت در بندرعباس
به واسطه تبعات جنگ حزب الله با اسرائیل و تغییر رئیس جمهور و کابینه و بالتبع تغییر موازنه سیاسی در لبنان، چندی قبل خالد حمود رئیس دایره اطلاعات سرویس امنیتی لبنان، برکنار شد و یکی از دلایل این برکناری آن هم با وجود کارنامه موفق حمود در کشف شبکه های جاسوسی و فساد، کینه جوزف عون فرمانده وقت ارتش لبنان و رئیس جمهور فعلی از گزارش هشتصد صفحه ای آن نهاد درباره انفجار بندر بیروت بود، گزارشی با نه هزار پیوند که در آن برخلاف آنچه در رسانه ها گفته می شد متهم اصلی انفجار بندر را نه حزب الله بلکه ارتش معرفی شده بود( سهل انگاری افسران مربوطه)، اما با این حال این گزارش هیچگاه مورد توجه رسانه ها قرار نگرفت، زیرا از ابتدا متهم مشخص بود و هدف رسانه ها هم نه واکاوی حقیقت بلکه جنگ روانی بود و اکنون هم بار دیگر شاهد تکرار این سناریو در انفجار بندر رجایی هستیم، این بار متهم نهادهای نظامی و انبار سوخت موشک در محوطه عمومی بندر، آن هم در شرایطی که همچنان فرآیند اطفاء حریق ادامه دارد و بررسی جامعی هم درباره علت انفجار شروع نشده است، اما با این حال سوخت موشک برجسته شده و علت هم پیش از هر چیز برمی گردد به مذاکرات ایران و آمریکا، مذاکراتی که هر چند در آن نشانی از موشک نیست اما با این حال می توان آنچه در مذاکرات امکان پذیرنشد را از طریق دیگر به سرانجام رساند، طریقی از جنس عملیات روانی برای جهت دهی به افکار عمومی و مطالبه خلع سلاح موشکی.
@katechon6
به واسطه تبعات جنگ حزب الله با اسرائیل و تغییر رئیس جمهور و کابینه و بالتبع تغییر موازنه سیاسی در لبنان، چندی قبل خالد حمود رئیس دایره اطلاعات سرویس امنیتی لبنان، برکنار شد و یکی از دلایل این برکناری آن هم با وجود کارنامه موفق حمود در کشف شبکه های جاسوسی و فساد، کینه جوزف عون فرمانده وقت ارتش لبنان و رئیس جمهور فعلی از گزارش هشتصد صفحه ای آن نهاد درباره انفجار بندر بیروت بود، گزارشی با نه هزار پیوند که در آن برخلاف آنچه در رسانه ها گفته می شد متهم اصلی انفجار بندر را نه حزب الله بلکه ارتش معرفی شده بود( سهل انگاری افسران مربوطه)، اما با این حال این گزارش هیچگاه مورد توجه رسانه ها قرار نگرفت، زیرا از ابتدا متهم مشخص بود و هدف رسانه ها هم نه واکاوی حقیقت بلکه جنگ روانی بود و اکنون هم بار دیگر شاهد تکرار این سناریو در انفجار بندر رجایی هستیم، این بار متهم نهادهای نظامی و انبار سوخت موشک در محوطه عمومی بندر، آن هم در شرایطی که همچنان فرآیند اطفاء حریق ادامه دارد و بررسی جامعی هم درباره علت انفجار شروع نشده است، اما با این حال سوخت موشک برجسته شده و علت هم پیش از هر چیز برمی گردد به مذاکرات ایران و آمریکا، مذاکراتی که هر چند در آن نشانی از موشک نیست اما با این حال می توان آنچه در مذاکرات امکان پذیرنشد را از طریق دیگر به سرانجام رساند، طریقی از جنس عملیات روانی برای جهت دهی به افکار عمومی و مطالبه خلع سلاح موشکی.
@katechon6
👌21❤6👍4👎2
فرانک نایت در حدود صد سال قبل در کتاب ریسک، نااطمینانی و سود درباره تمایز بین ریسک و عدم قطعیت گفته بود : « تمایز عملیاتی بین ریسک و عدم قطعیت در این است که، در مورد اول، از طریق آمارهای تجربی گذشته و محاسبات پیشینی, توزیع نتایج مشخص است اما در مورد دوم، این مسئله حاضر نیست - زیرا موقعیتی که با آن برخورد میشود منحصربهفرد است و غیر قابل پیشبینی» به عبارتی هیچکس نمی تواند بطور دقیق آینده را پیشبینی کند و بالتبع هم پیش بینی های اقتصادی و سیاسی نمیتوانند به «آینده معلوم» دست یابند اما با این حال با وجود همه این مسائل و عدم اطمینان ها، در سنجش و مدیریت ریسک می توان برآوردی تقریبی از وضعیت محیط و آینده بدست آورد بطوریکه از طریق تحقیق و پیشبینی، «معلومات ناشناخته» به «ناشناختههای شناختهشده» تبدیل می شوند و به نوعی امکانی می شوند برای جلوگیری از وقوع بحران ها یا آمادگی برای مدیریت صحیح بحران در صورت وقوع ، امری که باید گفت با وجود تعدد نهادهای مربوط و بالتبع تخصیص میلیارد ها تومان ردیف در بودجه( مثلا پدافند غیر عامل)، در ایران مبدل شده به یک عنصر مفقوده، بطوریکه هر از چندی با حوادثی مواجه می شویم که می توانستیم به راحتی از وقوع آنها جلوگیری کنیم، وقایعی که روزگاری از جنس پلاسکو و متروپل آبادان بود و اکنون بندر رجایی.
@katechon6
@katechon6
👌14👍6
📌تولد شمال
وجود انگاره های اشتباه در راهبرد نگاه به شرق از جهت مصادره به مطلوب کردن محیط بین المللی به نفع دیدگاه های تهران ، باعث شده, روسیه در تهران کشوری شرقی ( نه حتی در راستای مفهوم اوراسیا )، تجدیدنظر طلب در برابر نظم بین المللی و در مقابل غرب تعریف شود، بطوریکه حتی جنگ اوکراین را نه در راستای بازشناسی جایگاه روسیه در غرب بلکه نبردی در جهت جنگ شرق و غرب تعریف کنند، همین امر هم باعث شده تهران در بزنگاه های حساس بعضاً در برابر رفتارهای روسیه دچار گیجی استراتژیک شود، گیجی که بیش از هر چیز ناشی از عدم فهم بایسته های محیط راهبردی روسیه است و صد البته نشناختن معماران این محیط، معمارانی از جنس ولادیسلاو سورکوف، مشاور ارشد سابق پوتین و استراتژیستی که جنگ اوکراین را فرصتی می دانست برای بازنشانی جایگاه روسیه در غرب و شمال جهانی.
ترجمه مقاله راهبردی تولد شمال سورکوف🔽
@katechon6
وجود انگاره های اشتباه در راهبرد نگاه به شرق از جهت مصادره به مطلوب کردن محیط بین المللی به نفع دیدگاه های تهران ، باعث شده, روسیه در تهران کشوری شرقی ( نه حتی در راستای مفهوم اوراسیا )، تجدیدنظر طلب در برابر نظم بین المللی و در مقابل غرب تعریف شود، بطوریکه حتی جنگ اوکراین را نه در راستای بازشناسی جایگاه روسیه در غرب بلکه نبردی در جهت جنگ شرق و غرب تعریف کنند، همین امر هم باعث شده تهران در بزنگاه های حساس بعضاً در برابر رفتارهای روسیه دچار گیجی استراتژیک شود، گیجی که بیش از هر چیز ناشی از عدم فهم بایسته های محیط راهبردی روسیه است و صد البته نشناختن معماران این محیط، معمارانی از جنس ولادیسلاو سورکوف، مشاور ارشد سابق پوتین و استراتژیستی که جنگ اوکراین را فرصتی می دانست برای بازنشانی جایگاه روسیه در غرب و شمال جهانی.
ترجمه مقاله راهبردی تولد شمال سورکوف🔽
@katechon6
👍27
در چند هفته اخیر سطح فشارهای مقامات آمریکایی به ایران بیشتر از گذشته بوده است، بطوریکه بیش از آنکه از محدودیت برنامه هسته ای سخن بگویند خواستار برچیدن آن هستند.
این امر هم بیش از هر چیز بر می گردد به ادراک آنها از ماهیت و اهداف برنامه هسته ای ایران، بطوریکه آنها اعتقاد دارند برنامه هسته ای با وجود در «آستانه» بودن و همه سخنان و ژست های تهدید آمیز تهران برای گریز، بیشتر امکانی بوده برای مانورهای دیپلماتیک به قصد امتیاز گیری و خرید وقت تا ابزاری در جهت ارتقا بازدارندگی.
به عبارتی آنها معتقد هستند تهران حتی در صورت مواجهه با تهدیدات وجودی به دلایل مختلف فاقد اراده لازم برای تغییر ماهیت برنامه هسته ای خود است و از همین منظر با نادیده گرفتن تهدیدات ایران و همچنین با آگاهی به نیاز تهران به ادامه مذاکرات، به صراحت و فارغ از ترتیبات گذشته، خواستار برچیدن تأسیسات غنی سازی هستند.
و در این میان برای تهران هم محیط منطقهای نه همچون گذشته مساعد است و نه ابزارهای سابق مانند محور مقاومت هم دارای کارایی، در چنین شرایطی آمریکا با فراغ بال می خواهد آنچه در گذشته ناممکن بود را ممکن کند، به همین علت باید انتظار تشدید فشارها را داشته باشیم، فشارهایی که از نظر واشنگتن نه تنها مخل بر مذاکره نیستند بلکه مکمل و حتی گره گشا در حل مسائل غیر مرتبط چون یمن و آزادی کشتیرانی در باب المندب و دریای سرخ هم هستند.
@katechon6
این امر هم بیش از هر چیز بر می گردد به ادراک آنها از ماهیت و اهداف برنامه هسته ای ایران، بطوریکه آنها اعتقاد دارند برنامه هسته ای با وجود در «آستانه» بودن و همه سخنان و ژست های تهدید آمیز تهران برای گریز، بیشتر امکانی بوده برای مانورهای دیپلماتیک به قصد امتیاز گیری و خرید وقت تا ابزاری در جهت ارتقا بازدارندگی.
به عبارتی آنها معتقد هستند تهران حتی در صورت مواجهه با تهدیدات وجودی به دلایل مختلف فاقد اراده لازم برای تغییر ماهیت برنامه هسته ای خود است و از همین منظر با نادیده گرفتن تهدیدات ایران و همچنین با آگاهی به نیاز تهران به ادامه مذاکرات، به صراحت و فارغ از ترتیبات گذشته، خواستار برچیدن تأسیسات غنی سازی هستند.
و در این میان برای تهران هم محیط منطقهای نه همچون گذشته مساعد است و نه ابزارهای سابق مانند محور مقاومت هم دارای کارایی، در چنین شرایطی آمریکا با فراغ بال می خواهد آنچه در گذشته ناممکن بود را ممکن کند، به همین علت باید انتظار تشدید فشارها را داشته باشیم، فشارهایی که از نظر واشنگتن نه تنها مخل بر مذاکره نیستند بلکه مکمل و حتی گره گشا در حل مسائل غیر مرتبط چون یمن و آزادی کشتیرانی در باب المندب و دریای سرخ هم هستند.
@katechon6
👍14👌10🤔2
در سفر ترامپ به عربستان، قطر و امارات, قراردادهای بزرگی امضا شد، همین امر هم باعث برجسته شدن وجه ژئواکونومیک سفر شد اما با این حال در پس این وجوه اقتصادی یک وجه ژئوپلیتیکی پنهان است که به آن کمتر پرداخت شده است.
آن هم چیزی نیست جز قصد اعراب برای درهم تنیده کردن بیشتر آمریکا در منطقه، منطقه ای که حاکمان عرب آن هر چند دنبال تبدیل نئوم به شهری برای هزاره سوم یا تبدیل امارات به هاب منطقه ای هوش مصنوعی هستند، اما با این حال در پس این اهداف یک وجه استراتژیک ثابت هم در سیستم ادراکی آنها پنهان است، وجهی از جنس تهدید ایران.
ایرانی به مثابه تهدیدی مزمن و پایدار که هر چند در یک سال اخیر به واسطه ضربات به محور مقاومت، زخمی شده اما با این حال همچنان از همه بازیگران بومی منطقه قدرتمند تر است.
به گونه ای که موازنه های ایجاد شده بین اعراب و اسرائیل یا حتی توافقات با چین هم نتوانسته تهران را به عقب نشینی های راهبردی وادار کند و در چنین شرایطی آمریکا تنها برگ باقیمانده اعراب است برای مهار ایران.
@katechon6
آن هم چیزی نیست جز قصد اعراب برای درهم تنیده کردن بیشتر آمریکا در منطقه، منطقه ای که حاکمان عرب آن هر چند دنبال تبدیل نئوم به شهری برای هزاره سوم یا تبدیل امارات به هاب منطقه ای هوش مصنوعی هستند، اما با این حال در پس این اهداف یک وجه استراتژیک ثابت هم در سیستم ادراکی آنها پنهان است، وجهی از جنس تهدید ایران.
ایرانی به مثابه تهدیدی مزمن و پایدار که هر چند در یک سال اخیر به واسطه ضربات به محور مقاومت، زخمی شده اما با این حال همچنان از همه بازیگران بومی منطقه قدرتمند تر است.
به گونه ای که موازنه های ایجاد شده بین اعراب و اسرائیل یا حتی توافقات با چین هم نتوانسته تهران را به عقب نشینی های راهبردی وادار کند و در چنین شرایطی آمریکا تنها برگ باقیمانده اعراب است برای مهار ایران.
@katechon6
👍24❤3🔥1