کاتخون
1.98K subscribers
31 photos
9 videos
15 files
2 links
ای کسی که از این آستانه می گذری، آرزوها را فراموش کن.
Download Telegram
📌مذاکره به مثابه بازی باخت باخت
این روزها رسانه های داخلی و خارجی به شکل های مختلف از « میانجیگری » روسیه در «مذاکرات» بین ایران و آمریکا خبر می دهند، اما در پس این به اصطلاح میانجیگری چند نکته وجود دارد که به عمد نادیده گرفته می شود:
۱. میانجی بی طرف فقط در لغتنامه ها وجود دارد نه در عالم واقع، در واقع در محیط بین الملل هیچ بازیگری خنثی نیست، بلکه نقش و جایگاه بازیگران بر اساس ترجیحات، منافع و نسبت درهم تنیدگی آنها در حوزه های مشترک با یکدیگر تعریف می شود.
۲. تغییر شکلی مذاکرات از چند جانبه به صورت دو جانبه بجز عاملیت زدایی از ایران، این مذاکرات را مبدل به شکل دیگری از بازی قدرت های بزرگ در قرن نوزدهم کرده اما با یک تفاوت، این بار آمریکا جای انگلیس را گرفته و مذاکرات فوق هم تبدیل می شود به مدل دیگری از مذاکرات آمریکا و روسیه درباره اوکراین.
۳. تغییر در جنبه شکلی مذاکرات، می تواند حتی ماهیت مذاکرات را تغییر دهد و پای موضوعات دیگری چون توان نظامی و منطقه را به ماجرا باز کند.
بر این اساس باید گفت ما با یک بازی باخت باخت روبرو هستیم که حتی می تواند استقلال کشور را هم زیر سوال برد، یادمان باشد وقتی پای میز مذاکره نباشید موضوع مذاکره می شوید.
@katechon6
👍31👌9👎32
در زمینه سقوط امپراتوری ساسانیان بیشتر به حملات اعراب توجه می شود تا جنگهای ایران و بیزانس، جنگهایی که بتدریج از توان دولت ساسانی کاست بطوریکه می توان حمله هراکلیوس در ۶۲۸ میلادی به تیسفون را به مثابه تیر خلاصی دانست بر پیکر این امپراتوری چند صد ساله، اما در این میان برآمدن اسلام هم نه تنها جدا از این پویایی های ژئوپولیتیکی نبوده بلکه حتی می توان گفت محیط شبه جزیره عربستان طی دهها سال از طریق جنگهای نیابتی بین ایران ( یهودیان حمیر) و بیزانس ( آکسوم/ حبشه ) برای تولد و رشد اسلام مساعد شد به گونه ای که حتی مسلمانان در ابتدا در یک اتحاد تاکتیکی با بیزانس بر ضد ایران قرار گرفتند ( جنگهای مسلمانان با یهودیان مدینه را هم می توان در این راستا تفسیر کرد)اتحادی که دیری هم نپائید و سرانجامش شد شکست بیزانس در جنگ یرموک و بعدها سقوط بیت المقدس، کتابی بسیار خواندنی.
@katechon6
👍32
کتاب "بشر و تکنیک" نوشته‌ی اُسوالد اشپنگلر، تأملی تلخ و عمیق درباره‌ی سرنوشت تمدن غرب است کتابی که  مسیری را دنبال می‌کند که پیش‌تر اشپنگلر در "زوال غرب" ترسیم کرده بود اما در حالی که در اثر پیشین او، ظهور و سقوط اجتناب‌ناپذیر تمدن‌ها از طریق چرخه‌های ارگانیک دنبال می شد در "بشر و تکنیک" اشپنگلر تمرکز خود را بر نقش فناوری به‌عنوان موتور سلطه‌ی غرب و همزمان ابزار نابودی آن معطوف می‌کند.
اشپنگلر غرب را به‌طور منحصربه‌فرد فاوستی توصیف می‌کند؛ تمدنی که برخلاف تمدن‌های دیگر که به هم‌زیستی با نظم طبیعی تعریف شده اند می خواهد با کمک فناوری‌ و اراده‌ای سیری‌ناپذیر,طبیعت را به سلطه و تسخیر خود در آورد اما با این حال، این جاه‌طلبی بی‌مرز همزمان بمثابه یک نفرین است، بطوریکه اشپنگلر هشدار می‌دهد که همان نیروهایی که اروپا را به برتری جهانی رساندند همزمان عامل سقوط آن هم خواهند بود.
به نظر او جهان غرب اکنون وارد مرحله‌ پایانی تمدنی خود شده است. انگیزه‌ی خلاقانه‌ای که زمانی فرهنگ آن را زنده نگه می‌داشت، جای خود را به مکانیزاسیون و بوروکراسی پوسیده داده است. غربی که با تکیه بر توانایی‌های فناورانه‌اش اسرار طبیعت را گشود و امپراتوری‌ای جهانی ساخت، اکنون برده‌ مخلوقات خود شده است. ماشین‌هایی که زمانی ابزار فتح بودند، اکنون مشغول یکدست سازی زیست انسانی شده اند و در این میان صنعت، سیستم های مالی و جامعه‌ی توده‌ای، جای روحیه‌ جنگجویانه‌ اشرافی را گرفته‌اند، روحیه ای که به نوعی سنگ بنا این تمدن به حساب می آمد و بر این اساس اشپنگلر این وضعیت را به‌عنوان یک معضل وجودی مطرح می‌کند. انسان فاوستی که زمانی برای فتح جهان گام برداشت، اکنون خود را در سیستمی گریزناپذیر گرفتار می‌بیند، سیستمی که به‌وسیله‌ همان تکنیک‌ها و فناوری‌هایی که خود آزاد کرده بود، محدود شده است. جهانی که او ساخت، اکنون به دست کسانی می‌افتد که دیگر چشم‌اندازی که آن را خلق کرد، درک نمی‌کنند، و نیروهای تاریخ قدرت را از ملت‌های اروپایی که زمانی بی‌رقیب سلطه داشتند، دور می‌کنند. اشپنگلر پیش‌بینی می‌کند که غرب نه به‌واسطه‌ ایده‌ها یا اخلاق برتر، بلکه توسط تمدن‌هایی که هنوز انرژی حیاتی و اراده‌ی بی‌رحمانه به قدرت را حفظ کرده‌اند و غرب آن را از دست داده، مغلوب خواهد شد.
این تشخیص که در اوایل قرن بیستم نوشته شده، مانند یک پیشگویی به نظر می‌رسد. اشپنگلر دریافت که فناوری نه نیرویی خنثی است و نه صرفاً ابزاری برای پیشرفت غرب، بلکه قدرتی جهانی است که در نهایت به دست دیگران خواهد افتاد. او پیش‌بینی کرد که برتری صنعتی و نظامی غرب برای همیشه دوام نخواهد آورد. هنگامی که قدرت‌های جدید خود را با پارادایم فناورانه‌ای که غرب خلق کرده بود، تطبیق دادند، ناگزیر همان تکنیک‌ها را علیه مبدعانشان به کار خواهند گرفت. از نظر اشپنگلر، این تراژدی نهایی روح فاوستی است. همان جاه‌طلبی که به عظمت آن منجر شد، عامل نابودی‌اش خواهد بود.
@katechon6
👍193
📌باز تعریف خاورمیانه؛ ایستگاه یمن
منفک کردن حملات آمریکا به یمن از وقایع چند ماه اخیر خاورمیانه، باعث یک اشتباه تحلیلی مهلک شده بطوریکه تصور می شود این عملیات مولود فشار حداکثری ترامپ برای وادار کردن تهران به مذاکره است نه بخشی از یک روند ژئوپلیتیکی برای تغییر موازنه در منطقه، روندی که در ابتدا استارتش در دوره بایدن در لبنان زده شد و در ادامه به سوریه کشیده شد و اکنون یمن و در آینده به عراق هم گسترش خواهد یافت و در این مسیر مذاکره هم برخلاف سابق بیشتر امکانی شده برای مهار هر چه بیشتر تهران نه مصالحه، در واقع ما با یک پروژه چند سویه و با ابزارهای مختلف برای باز تعریف دوباره خاورمیانه طرف هستیم، منطقه ای هر چند در آن ایران حضور دارد اما این حضور از منظر طراحان آن بر اساس عاملیت زدایی و خفگی ژئوپلیتیکی ایران بنا نهاده شده و نتیجه آن تبدیل ایران از یک قدرت منطقه‌ای به یک تماشاگر منفعل است و این هم قابل تحقق نیست جز از طریق اخته کردن ابزارهای بازدارندگی ایران، امری که هر چند اکنون معطوف شده به محور مقاومت و گرفتن فضای مانور از تهران اما با این حال در صورت تحقق اهداف،این پروژه نه تنها در همین نقطه متوقف نخواهد ماند. بلکه بعد از آن سرعت و شدت بیشتری هم خواهد گرفت و به حوزه های دفاعی ( موشکی )، هسته ای و... هم گسترش خواهد یافت، به عبارتی خلع سلاح آن هم در منطقه ای که خلع سلاح یعنی چراغ سبز نشان دادن به دشمنان برای ترکتازی در مرزها و حتی عمق سرزمین.
@katechon6
👌27👍153🤔3
📌مذاکره یا خرید وقت؟
پذیرش مذاکره غیر مستقیم با آمریکا در این مقطع با وجود بسیاری از اما و اگرها گامی رو به جلو است اما با این حال دو نکته را نباید نادیده گرفت:
۱. اتخاذ رویکرد تاکتیکی به مذاکرات به هدف خرید وقت و کاهش تنش ها و نه مسیری برای انتقال فاز به مذاکرات دو جانبه آن هم با توجه به روحیات ترامپ، می تواند از طریق پر رنگ شدن نقش و جایگاه نئوکان ها و بالتبع همگرایی هر چه بیشتر آمریکا با اسرائیل باعث تشدید تنش ها شود و زمان طلایی را از ایران بگیرد.
۲. محدود کردن مذاکرات به مسئله هسته ای آن هم در شرایطی که منطقه در میانه یک جراحی بزرگ ژئوپلیتیکی قرار دارد، نه تنها روند فوق را متوقف نخواهد کرد، بلکه باعث می شود آینده منطقه در غیاب ایران و با ترجیحات اسرائیل و اعراب بسته شود، امری که سرانجامش در کوتاه مدت، افزایش فشارها بر تهران خواهد بود و در بلند مدت, خفگی ژئوپلیتیکی ایران.
@katechon6
👍24👌3👎21
📌جنگ بمثابه جعبه پاندورا
این روزها بواسطه تهدیدات ترامپ، خطر جنگ بیش از گذشته احساس می شود و بالتبع بسیاری از تحلیلگران هم مشغول قلم‌فرسایی کردن در این زمینه هستند و اکثر آنها هم یک جمله کلیدی از کلازوویتس را تکرار می کنند که « جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است» اما با این حال، هر چند کلازوویتس جنگ را ضرورت می داند ولی در کتاب در باب ماهیت جنگ، از مفهومی به اسم اصطکاک هم سخن به میان آورد که معرف نااطمینانی ها و عوامل غیرقابل پیش‌بینی است که می تواند در یک لحظه صحنه جنگ را بطور کل عوض کند در واقع جنگ ها به ندرت طبق برنامه پیش می روند و همین امر هم جنگ را تبدیل به امکانی کرده برای باز شدن جعبه پاندورا، جعبه ای مملو از ناکامی و شوربختی‌، در چنین شرایطی ساده سازی جنگ یا تبدیل کردن آن به تنها گزینه، بیشتر از هر چیز به معنای فقدان واقع بینی و ساده اندیشی است و گام نهادن در یک مسیر غیر قابل پیش‌بینی و بعضاً مهلک. اما با این همه، از جنگ هم نمی توان فرار کرد و با یک تهدید تسلیم شد و برای دشمن فرش قرمز پهن کرد، بلکه باید دست به ماشه بود اما همزمان باید دیپلماسی را بیش از گذشته فعال کرد، بطوریکه حتی اگر نقاط مشترکی هم برای تفاهم یافت نشود باز هم به تعویق انداختن جنگ از طریق دیپلماتیک بمثابه یک دستاورد است، دستاوردی نسبی که در محیط آنارشیک بین الملل، بعضاً حتی مهمتر از دستاوردهای مطلق است، یادمان باشد با جنگ، ماهیت همه چیز عوض می شود و بطوریکه حتی آتش بس تبدیل می شود به یک رویای دست نیافتنی، زیرا بقول کلمانسو « بازنده ها به راحتی شکست را نمی پذیرند و برنده ها به سختی بزرگوار هستند ».
@katechon6
👍291
📌مرد فرصت های از دست رفته
گزارشی از روزنامه فیگارو
در اوایل سال ۲۰۲۴، دولت آمریکا پیامی را از طریق عمان به رئیس‌جمهور سوریه ارسال کرد. فرستاده‌ای از این کشور واقع در جنوب شبه‌جزیره عربستان - که ایالات متحده برای تماس‌های محرمانه خود در خاورمیانه به آن متکی است - برای دیدار با فیصل المقداد، وزیر امور خارجه، به دمشق سفر کرد.
این فرستاده حامل پیام زیر بود: «واشنگتن علاقه‌مند به مذاکرات محرمانه ای در مسقط در مورد موضوعات معینی است، تا بتدریج امکان پیشرفت در سایر مسائل دیگر فراهم شود»
پاسخ بشار اسد سریع رسید... دیکتاتوراعلام کرد: "نه، ما با آمریکایی‌ها صحبت نمی‌کنیم."
پس از ابلاغ رد مذاکره به سلطان عمان، هیثم بن طارق، به شدت متعجب شد و شخصاً با بشار اسد تماس گرفت و به او گفت: "عدم گفتگو با آمریکا منطقی نیست." اسد در نهایت در جمع نزدیکانش با لحنی تمسخر آمیز گفت:"بیایید با دوستمان سلطان، اینقدر سطحی برخورد نکنیم."

سرانجام، یک هیئت سوری به مسقط فرستاده شد، اما برای اینکه در برابر آمریکایی‌ها جدی بنظر نرسد، ریاست آن را دیپلمات سابق، عماد مصطفی، بر عهده گرفت.
مصطفی با وجود تجربه زیاد (پیش‌تر سفیر سوریه در آمریکا و سپس در چین) مدتها بود که در سیستم به حاشیه رانده شده بود

اعضای هیئت سوری از انتخاب مصطفی برای سرپرستی این مأموریت متعجب شدند، اما همان‌طور که یکی از آن‌ها گفت: «دستور، دستور است و ما هرگز دستورات اسد را زیر سؤال نمی‌بردیم.»


در طرف مقابل، بایدن برای نشان دادن جدیت واشنگتن، مک‌گورک هماهنگ کننده خاورمیانه و شمال آفریقا شورای امنیت ملی کاخ سفید را اعزام کرد. همزمان، در کنار عماد مصطفی، دو ژنرال اطلاعاتی سوری نیز حضور داشتند امری که در رژیمی که همه تحت نظارت‌ هستند، چندان غیرمعمول نبود.
بشار اسد، شب پیش از عزیمت هیئت به مسقط، دستورات خود را بار دیگر تکرار کرد: «حتی یک لحظه هم فکر نکنید که قرار است با آمریکایی‌ها مذاکره کنید! شما باید هر پیشنهادی را که ارائه می‌دهند، رد کنید.»

اعضای کوچک این هیئت که درگیر دیپلماسی پنهان بودند، در درک منطق رهبرشان دچار سردرگمی شدند. یکی از آن‌ها با تلخی و حسرت از فرصت ازدست‌رفته یاد می‌کند: «کشورمان در وضعیتی فلاکت‌بار و کاملاً منزوی در عرصه بین‌المللی بود، مردم در رنج بودند. با این حال، به ما دستور داده شد که هر پیشنهاد کمکی را که می‌توانست ما را از این سقوط نجات دهد، رد کنیم.»
در جریان مذاکرات تبادل، برت مک‌گورک پیشنهاد آمریکا را ارائه داد:
«ما می‌خواهیم سوریه در یافتن آستین تایس با ما همکاری کند. می‌دانیم که شما هیچ‌چیز را رایگان انجام نمی‌دهید، بنابراین اگر در این پرونده با ما همکاری کنید، ما نیز نیروهای خود (دو هزار سرباز) را از اطراف دو میدان نفتی کنیکو و العُمر (در شمال شرق سوریه، نزدیک متحدان کردتان) خارج خواهیم کرد. نیروهای شما جایگزین ما خواهند شد، اما دو شرط داریم: یک، فقط نیروهای ارتش سوریه مستقر شوند، نه شبه‌نظامیان وابسته به ایران؛ دوم، این مناطق نباید به‌عنوان پایگاهی برای حمله به سربازان ما استفاده شوند.»
آستین تایس، تفنگدار سابق نیروی دریایی آمریکا و روزنامه‌نگار ۴۳ ساله‌ای بود که از سال ۲۰۱۲ در سوریه ناپدید شده بود.
او در داریا، یکی از حومه‌های دمشق، ناپدید شد؛ درست زمانی که این منطقه تحت حمله نظامی ارتش علیه مخالفانی بود که یک سال قبل قیام کرده بودند
بایدن در آگوست ۲۰۲۴، درحالی‌که خواستار آزادی فوری او بود، تأکید کرد: «ایالات متحده بارها و بارها به دولت سوریه فشار آورده تا با ما همکاری کند، به این امید که سرانجام بتوانیم آستین را به خانه بازگردانیم.»

منابع سوری که در این زمینه مورد مصاحبه قرار گرفتند، اذعان داشتند که بازپس‌گیری این دو میدان نفتی می‌توانست پیروزی بزرگی برای سوریه باشد، کشوری که در آن زمان برای تأمین منابع خود کاملاً وابسته به ایران بود.

در اولین دیدار، مقام آمریکایی از طرف سوری خواست تا شماره واتساپ خود را بدهد تا بتوانند با یکدیگر ارتباط مستقیم داشته باشند. طرف سوری هم موافقت کرد و دو طرف توافق کردند که سه هفته بعد دوباره در مسقط ملاقات کنند.

با وجود دستورات بشار اسد، اعضای هیئت سوری هنوز امیدی به نتیجه داشتند، اما این امید خیلی زود از بین رفت. پس از بازگشت به دمشق، وقتی اسد از دادن شماره واتساپ مطلع شد، با عصبانیت گفت: «چه کسی به تو اجازه داد شماره‌ات را بدهی؟» و از آن فرد خواست تا شماره مک‌گورک را در مقابل او پاک کند. در نهایت، تصمیم نهایی این بود: «تو دیگر به مسقط برنخواهی گشت.»

با اطلاع عمانی‌ها از این موضوع، سلطان عمان دوباره مداخله کرد و تلاش کرد اسد را قانع کند که تصمیمش را تغییر دهد، اما تلاش‌هایش بی‌نتیجه بود.
👍143👌2👎1
چند ماه بعد، شیخ محمد بن زاید، رئیس امارات متحده عربی—نخستین رهبر عربی که در سال ۲۰۱۸ روابط خود را با دمشق از سر گرفت—با بشار اسد تماس گرفت و به او پیشنهاد کرد که هیئت مذاکره‌کننده سوری را تقویت کند. او پیشنهاد داد که علی مملوک، رئیس دستگاه امنیتی سوریه، به تیم اضافه شود و گفت:

«با حضور مملوک، آمریکایی‌ها که او را می‌شناسند، اطمینان پیدا می‌کنند که مذاکرات جدی است و پیش می‌رود.»

اسد در نهایت پیشنهاد متحد اماراتی خود را پذیرفت، اما برای از بین بردن ابتکار عمل، مملوک را کنار گذاشت و به جای او، بسام صباغ، معاون وزیر خارجه را انتخاب کرد تا در کنار عماد مصطفی با آمریکایی‌ها گفتگو کند.
عمانی‌ها که از ماجرا باخبر شدند، ناامیدی‌شان را پنهان نکردند. چند روز بعد، از مسقط به دمشق پیامی فرستاد ه شد: «فراموش کنید، ما دیگر ادامه نمی‌دهیم.»
آمریکایی‌ها هم واکنش مشابهی نشان دادند: «فراموش کنید، ما هم کنار می‌کشیم.»

برت مک‌گورک به درخواست ما برای اظهار نظر پاسخی نداد.

چشم مسکو

به گفته منابع مختلف، آخرین مخالفت اسد در اکتبر گذشته بود، تنها چند هفته پیش از آغاز نبرد حلب—نبردی که در نهایت به سقوط او در هشتم دسامبر انجامید.

یکی از منابع نزدیک به ریاست‌جمهوری سوریه می‌گوید اسد در برابر ترکیه هم همین سرسختی را نشان داد. آنکارا خواستار مذاکره درباره سرنوشت ادلب بود، اما او قاطعانه مخالفت کرد.

این در حالی بود که ایران، روسیه و عراق تلاش می‌کردند او را متقاعد کنند با اردوغان دیدار کند—اما بی‌نتیجه ماند.
برای همین جای تعجب نیست که چرا همه متحدانش در نهایت او را رها کردند بطوریکه مجبور شد با فلاکت از کشور خارج شود.
دو وزیر پیشین دولتش می‌گویند:
«در سال‌های آخر، قدرت بیشتر در دست گروهی از قاتلان و دزدان افتاده بود.»

یکی از آن‌ها به یاد می‌آورد:
«از سال ۲۰۱۷، کشور به دلیل تحریم‌های بین‌المللی و سیاست های خاندان اسد از هم پاشید. اما انگار این باند، فقط یک هدف داشت: نجات خودشان و همزمان خارج کردن هرچه بیشتر پول از کشور. برخی افراد که قبلاً نفوذی نداشتند، ناگهان در تصمیم‌گیری‌ها مداخله کردند—در رأس آن‌ها، کسانی که من ‘دختران اسد’ می‌نامم: لينا کنادیه، ربى درویش و لونا شبل. آنها همراه با گروهی از جوانان—که اغلب ناآگاه بودند اما اختیار تام داشتند—یک شورای سایه تشکیل دادند و بدون مشورت و اجازه، هر طور که می‌خواستند عمل می‌کردند.»

این دولت سایه که «کمیته پیگیری» نام داشت، عملاً کنترل همه‌چیز را در دست داشت. یکی از وزرای سابق، که نخواست نامش فاش شود، می‌گوید:

«وزیران دیگر هیچ قدرتی نداشتند. آنها باید گزارش‌هایشان را به این مشاوران پشت پرده ارائه می‌دادند. از سال ۲۰۱۷ به بعد، فهمیدم که دیگر هیچ کارایی ندارم.»

بشار اسد حسین صباغ را به‌عنوان نماینده‌ی خود در مسکو منصوب کرد تا از طریق او، وزارت خارجه را که زیر نظر فیصل مقداد اداره می شد را کنترل کند. صباغ مستقیماً به اسد گزارش می‌داد.

«دختران بشار»

منابع مختلف تأیید کرده‌اند که در سال‌های آخر، اسد بیش‌ازپیش به زنان بانفوذ تکیه می‌کرد. در میان آن‌ها، لونا شبل نقشی کلیدی داشت.
شبل که زمانی مشاور رسانه‌ای اسد بود با گذشت زمان، به بانفوذترین عضو کمیته‌ مشاوران استراتژیک اسد تبدیل شد.

یکی از مقامات پیشین درباره‌ی او می‌گوید:
«همیشه در انتهای میز می‌نشست و اگر لازم می‌دانست، با تکبر دهان دیگران را می‌بست.»

اعضای این حلقه‌ی قدرت، شامل علی مملوک (اکنون در مسکو پناه گرفته)، فیصل مقداد ( در دمشق خانه‌نشین است)، بثینه شعبان ( به امارات گریخته) و دو دیپلمات، بشار جعفری و عماد سوسان بودند—دیپلمات‌هایی که پس از سقوط اسد، بلافاصله تغییر موضع دادند.

لونا شبل، که از طایفه‌ی دروزی بود، در تیرماه گذشته در یک «سانحه‌ی رانندگی» در نزدیکی دمشق کشته شد. اما یکی از شاهدان می‌گوید:
«چند ماهی بود که در برخی جلسات غایب بود.»

این شاهد معتقد است که شبل به دستور حکومت کشته شد—شاید به دلیل طمع بیش‌ازحدش، یا شاید به خاطر دشمنی‌اش با ایران، که ممکن است او را وادار کرده باشد اطلاعاتی را به اسرائیل منتقل کند( اسرائیل با استناد به این اطلاعات، کنسولگری ایران در دمشق را هدف حمله قرار داد) همزمان، برادر شبل، که عضو سازمان اطلاعات سوریه بود، نیز بازداشت شد.

لینا کناية، یکی دیگر از «دختران بشار»، از بانفوذترین و فاسدترین افراد حلقه‌ی قدرت بود. او و دیگر زنان نزدیک به اسد، املاک و مستغلاتی در سوریه و خارج از کشور داشتند، در چین سرمایه‌گذاری می‌کردند و ویلاهای مصادره‌شده مخالفان را اجاره می‌دادند.

پس از سقوط اسد، لینا کناية به بیروت گریخت، اما چند هفته بعد، حکومت جدید او را دوباره به کاخ ریاست‌جمهوری فراخواند. با این حال، در نهایت برکنار و اموالش مصادره شد.
👍146👌2
ماهر اسد، برادر بشار، نیز نقش کلیدی داشت. او که فرمانده لشکر چهارم ارتش بود، بر شبکه‌ی قاچاق «کپتاگون» تسلط داشت و عملاً سوریه را تحت کنترل خود گرفته بود—همه اینها زیر نظر بشار و همسرش، اسما اسد، که او هم در غارت اموال عمومی و خصوصی دست داشت انجام می گرفت

یکی از دیپلمات‌های سابق سوری می‌گوید:
«در شش ماه آخر، این باند مقدار زیادی پول را از طریق امارات به روسیه و بلاروس منتقل کرد—انگار از قبل می‌دانستند طوفان در راه است.»
@katechon6
👍214👌2
📌بازگشت به ویرتو
هاروی منسفیلد در کتاب Machiavelli's virtue، ویرتو را نه فضیلت بلکه هوشیاری و انعطاف پذیری سیاستمدار در برابر حوادث و پیشامدها تعریف کرده بود، ویرتویی که مذاکرات دیروز را می توان مصداق عینی آن دانست، امری که نه تنها مدت‌ها بود نادیده و کتمان می شد بلکه بعضاً حتی به غلط، ترجمه به تسلیم و وادادگی هم می شد. اما با این حال مذاکره دیروز نشان داد حتی در دقیقه نود و در میانه خطرناک ترین روندهای ژئوپلیتیکی ضد ایرانی و در هنگامه نزدیک ترین لحظه به برخورد نظامی هم می توان با مانورهای عقلانی و واقع بینانه نه تنها خطر جنگ را رفع کرد بلکه حتی می توان از طریق ترسیم یک چشم انداز روشن و نقشه راهی واقع بینانه، فرصتی فراهم کرد برای حل مسالمت‌آمیز منازعه، منازعه ای سخت که نه تنها حامیان سر سختی در تهران، واشنگتن و منطقه دارد بلکه حتی روندهای ژئوپلیتیکی منطقه ای و جهانی هم همراه آن هستند، اما با این حال، حل دیپلماتیک این منازعه غیر ممکن نیست.
@katechon6
👍32👎1👌1
الکساندر دوگین نظریه پردازی است که در چند سال اخیر بین اصولگرایان بخصوص حامیان جلیلی و میرباقری ارتقا پیدا کرده به یک پیامبر و معیاری برای حق و باطل اما در پس این نظریات شبه گنوسیستی، یک بستر ژئوپلیتیکی وجود دارد که به عمد در ایران نادیده گرفته می شود، بستری بعضاً ضد ایرانی که در آن ایران تقلیل پیدا کرده به یکی از اقمار روسیه به طوریکه حیات و ممات ایران از نظر دوگین وابسته شده به پذیرش الزامات امنیتی و سیاسی کرملین، الزاماتی از جنس تقلیل پیدا کردن ایران به نسخه دیگری از بلاروس. جدیدترین مقاله دوگین🔽
👍18👎21
📌دولت اتحادیه ایران و روسیه
الکساندر دوگین.
افزایش تنش میان آمریکا و ایران یک واقعیت است. ترامپ در حال تغییر اولویت‌های سیاست خارجی ایالات متحده است. برای دولت قبلی( بایدن) و گلوبالیست های همفکرش، اولویت اصلی جنگ با روسیه در اوکراین بود. اما برای ترامپ، اسرائیل اهمیت بسیار بیشتری دارد و به همین دلیل، درگیری میان اسرائیل و ایران در اولویت قرار گرفته است. ایالات متحده هر چه بیشتر در این جنگ درگیر می‌شود و در نتیجه، تنش‌ها میان واشنگتن و تهران در حال شدت گرفتن است.

تا اینجا، درگیری به تهدیدات کلامی محدود شده، تهدیداتی عمدتاً از سوی ترامپ، که ایران را به بمباران و حتی نابودی کامل تهدید کرده است. اما ایران نه افغانستان است و نه عراق بلکه جامعه‌ای منسجم و یکپارچه است. در چنین شرایطی آغاز جنگی مستقیم با ایران، امری که اسرائیل شدیداً خواهان آن است و نتانیاهو ترامپ را به سوی آن سوق می‌دهد، می‌تواند به دام مرگباری برای ترامپ تبدیل شود.

این وضعیت حتی می‌تواند موقعیت ترامپ را میان حامیانش به‌شدت تضعیف کند، زیرا بخش قابل توجهی از حامیان ترامپ در جنبش MAGA، از ترامپی حمایت می‌کنند که صلح‌طلب است، همان کسی که به رأی‌دهندگانش وعده داده بود به جنگ‌ها پایان دهد. البته همه‌ طرفدارانش چنین نظری ندارند، اما من باور دارم بیش از نیمی از رأی‌دهندگان او چنین دیدگاهی دارند. و اگر او جنگ جدیدی را آغاز کند، جنگی که در ضمن، قابل پیروزی هم نیست، این امر می‌تواند به معنای سقوط سیاسی‌اش باشد.

البته، آمریکا می‌تواند ضربه‌ای شدید و بسیار دردناک به ایران وارد کند، اما به‌طور قاطعانه‌ای ناتوان از پیروزی در این جنگ است. چنین درگیری‌ای به نبردی فرسایشی، طولانی و بی‌پایان تبدیل خواهد شد. و دقیقاً به همین دلیل است که نئوکان های کابینه ترامپ، به‌همراه نمایندگان لابی طرفدار اسرائیل که در ایالات متحده بسیار قدرتمند هستند، او را به‌سوی این درگیری سوق می‌دهند. هدف آنها، پایان دادن به حیات سیاسی ترامپ از طریق تضعیف پایگاه حمایتی داخلی‌اش است. و این مسئله، به‌شدت خطرناک است.

در حال حاضر، تهران با آرامش و تدبیر به اوضاع پاسخ می‌دهد. از یک سو، بر غیرقابل قبول بودن باج‌خواهی نظامی علیه یک دولت مستقل تأکید می‌کند، و از سوی دیگر، از تحریک بی‌مورد آمریکا خودداری کرده و با مذاکره درباره مسئله هسته‌ای موافقت می‌نماید. این در حالی است که همه می‌دانند اسرائیل رقیب اصلی منطقه‌ای ایران از مدت‌ها قبل سلاح هسته‌ای در اختیار دارد. پس چرا ایران نباید چنین سلاحی داشته باشد؟ در این میان، هیچ منطق عادلانه‌ای وجود ندارد.

با اینکه مقامات ایرانی سال‌هاست تأکید دارند که برنامه هسته‌ای‌ کاملاً صلح‌آمیز است، اما طبیعی است که برخی نظرات درباره تسلیحات هسته‌ای در میان ایرانیان وجود داشته باشد. و این کاملاً منطقی است به‌ویژه در شرایطی که آنها از سوی یک دولت مسلح به سلاح هسته‌ای در خاورمیانه یعنی اسرائیل که از حمایت آمریکا نیز برخوردار است، تهدید می‌شوند.

پس این سوال پیش می‌آید: در چنین شرایطی ایران باید به چه کسی تکیه کند؟ اگر ایران ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با روسیه، مشابه اتحادیه ما با بلاروس، را بپذیرد، وضعیت تغییر زیادی خواهد داشت. اما مقامات ایرانی هنوز برای این کار آماده نیستند، گرچه شاید تنها راه جلوگیری از جنگ باشد. در هر صورت، در این شرایط باید به‌طور پیشرو عمل کرد. بطوریکه هر کسی که کمتر جسارت به خرج دهد، احتمالاً شکست خواهد خورد.

بنابراین، اگر من به جای ایران بودم، تهدید قریب‌الوقوع را بسیار جدی می‌گرفتم. جنگ کاملاً محتمل است و ممکن است به‌زودی آغاز شود. بنابراین، نه تنها یک توافق استراتژیک، مانند توافق اخیر امضا شده بین روسیه و ایران، مورد نیاز است — بلکه ایده تشکیل یک دولت اتحادیه با ما نیز ضروری است. این می‌تواند گام نجات‌بخش باشد. باید پیش از وقوع اتفاقات عمل کرد.
@katechon6
👎16👍94👌1
مذاکرات دیروز بیشتر از آنکه یک انتخاب آگاهانه باشد برآمده از یک ضرورت بود برای جلوگیری از جنگ، جنگی که نه تنها حامیان مهمی در واشنگتن و منطقه دارد بلکه حتی از جهت روندهای ژئوپلیتیکی جاری در خاورمیانه هم تقویت می شود، همین امر هم باعث آسیب پذیری بیش از پیش مذاکرات شده، به همین علت طرفین هر چه سریعتر نیازمند ترسیم یک نقشه راه واقع بینانه برای رسیدن به تفاهم و عینیت بخشیدن به دستاوردها و عملیاتی کردن آنها هستند، وگرنه سرانجام چیزی نخواهد بود جز اضافه شدن این مذاکرات به سیاهه تلاش های دیپلماتیک شکست خورده بین ایران و آمریکا.
@katechon6
👍30👌3👎1
Forwarded from یادداشت‌های دفتر سیاه (Babak Mina)
در خطر بی‌معنایی در سیاست

تا جایی که می‌دانم هابز نخستین متفکر بزرگ مدرنی بود که درباره کاربرد زبان در سیاست و زیان‌باری بی‌معنایی nonsense، افراط در استفاده از استعاره، ندانستن تعریف کلمات و مبهم‌گویی بی‌سروته نوشته است. هابز دیده بود که در جریان جنگ داخلی انگلستان چطور تحریف معنای کلمات و عقیده‌پردازی‌های عجیب و غریب الهیاتی به کشمکش‌های خونین دامن زد. مهمتر این که می‌دید پشت این جمله‌پردازی‌ها انتزاعی به قول خودش امیالی واقعی پنهان است. شفافیت در کاربرد عمومی زبان شاید یکی از گام‌های نخست برای سامان سیاسی باثبات و کارآمد است.

اگر اندکی با این عینک به فضای سیاسی ایران بنگریم می‌بینیم بخش بزرگی از بحث‌های به ظاهر جدی در زمره گفتارهای پوچ و بی‌معنا قرار می‌گیرد. تعاریف دلبخواهی از کلمات، سخن‌سرایی‌های هیجان‌زده، استعاره‌های مبهم فراوان است. خیلی نبوغ نمی‌خواهد فهمیدن این نکته که بسیاری میل‌ها و شورهای شخصی ‌و گروهی‌‌شان را پشت این گفتارها پنهان کرده‌اند، و البته در این پنهان کردن چندان هم موفق نیستند.

متأسفانه باید بگوییم بخش عمده بحث‌های «کارشناسی» در رسانه‌های خارج از کشور در زمره گفتارهای بی‌معنا جای می‌گیرد. مثلاً بحث‌های درازدامن درباره «اصلاح‌طلبی» و «براندازی» به نظر من در اکثر موارد پوچ و بی‌معنا است. گویی سیاست فروشگاهی بزرگ است و ما با چرخ‌دستی در آن راه افتاده‌ایم، حالا عده‌ای «اصلاح‌طلبی» می‌خرند عده‌ای دیگر «براندازی»، همانطور که «یک و یک» و «مهرام»! کسانی می‌گویند آنها که طرفدار مذاکره هستند در نهایت «اصلاح‌طلب»اند و طرفدار حکومت، راه‌حل؟ «نه جنگ نه مذاکره»! گویی با تغییر چیدمان کلمات و استفاده از فرمول «نه این نه آن»، راه جدیدی در زمین سفت واقعیت احداث کرده‌ایم. ایضاً بحث به کلی بی‌معنای پادشاهی خوب است یا جمهوری؟ و آیا باید رأی داد یا نه؟ همچنین مفهوم «ایران» که چنان فربه و مبهم شده است که دارد از معنا تهی می‌شود و جالب این که در بسیاری از مباحث جاری ایران هر چیزی هست جز معنای واقعی اولیه‌اش: یک واحد ژئوپولتیک. در این بحث‌ها معنای ملموس و عینی ایران گم می‌شود و ایرانی موهوم که معلوم نیست در کدام جغرافیای خیالی مستقر است جای ایران واقعی می‌نشیند.

مشکل اصلی اغلب این گفتارهای بی‌سروته این است که گویندگان آن نمی‌توانند مدعیات خود را بر اساس بسترهای واقعی سیاست در ایران استوار کنند. کاربرد زبان در این نوع بحث‌ها تورمی بیمارگونه پیدا کرده است. زبان در خدمت توصیف دقیق واقعیت نیست، زبان بیشتر در خدمت هویت‌سازی‌های کاذب و جاه‌طلبی‌ها و تصفیه‌حساب‌های اغلب زودگذر است. اما سستی و بي‌مایگی زبان به هیچ وجه به معنای تأثیر مخرب گسترده آن نیست. رسانه‌های اپوزیسیون اغلب مبتلا به وراجی سیستماتیک‌اند و این وراجی متأسفانه بخشی از افکار عمومی را در ایران تحت تأثیر قرار می‌دهد.

نخستین و شاید حتی مهمترین قدم در فضای سیاسی ایران تعریف درست مسائل موجود و تلاش برای درک بستر واقعی سیاست در ایران است. برای این کار به نظر من باید به نوعی تقلیل معنایی دست زد: برای روشن کردن مفاهیم باید به اولیه‌ترین، سنجش‌پذیر‌ترین و عینی‌ترین تعاریف برگشت. مثال: ایران چیست؟ ایران همین واحد ژئوپولتیک است که می‌بیند. پرواز ذهن به دورترین تعاریف اول مشکل است. در موارد دیگر نیز هر چه بتوانیم معنای کلمات را محدودتر و سنجش‌پذیرتر کنیم بهتر می‌توانیم درباره مسائل موجود گفت‌وگو کنیم. زبان متورم و بی‌معنای موجود خود عامل بحران است.
👍23👌3🔥21👎1
📌برای روسیه، گسترش دائمی تنها یک ایده نیست، بلکه شرط بقای تاریخی روسیه است
در توصیف ولادیسلاو سورکوف، چیزهای مختلفی گفته شده, مخترع و معمار پوتینیسم، مغز منفصل پوتین، مهمترین استراتژیست روسیه و...، اما با وجود این توصیفات، سورکوف مدتهاست از کرملین دور شده اما با این حال نبض روسیه همچنان با ایده های او می زند و او اکنون بعد از مدتها با اکسپرس مصاحبه کرده، مصاحبه ای بسیار مهم و پر نکته.
ترجمه مصاحبه سورکوف با اکسپرس 🔽

لنین گفته: «دهه‌ها می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و سپس هفته‌هایی می‌رسد که در آنها دهه‌ها رخ می‌دهد»،آیا اکنون اروپا در چنین وضعیتی است؟
سورکوف: بله، در هفته‌های اخیر، ایالات متحده طوفانی از سخنان تحریک‌آمیز را بر سر اروپا فرو ریخته. اما در حال حاضر، این فقط تحریک‌گری و حرف‌های بی‌ اساس است. اصل ماجرا هنوز آغاز نشده. واشنگتن از یک دوره رکود بیرون آمده. آنها هنوز باید دوران پرسترویکا (بازسازی)، گلاسنُست (شفاف‌سازی) و «تفکر نوین» خود را طی کنند. پرسترویکای شوروی به فروپاشی بلوک شرق منجر شد. آیا پرسترویکای آمریکایی به فروپاشی ناتو و اتحادیه اروپا خواهد انجامید؟ این پرسشی‌ست که هنوز پاسخی برای آن نداریم. این شما هستید که باید درباره‌اش تصمیم بگیرید.


مذاکرات ریاض در ۱۸ فوریه برای روسیه شروع امیدوارکننده‌ای داشت. چه نتیجه‌ای می‌تواند برای مسکو یک پیروزی محسوب شود؟
شکست کامل اوکراین، چه از نظر نظامی و چه دیپلماتیک. تجزیه این کشور مصنوعی و ساختگی به بخش‌های طبیعی و تاریخی آن. ممکن است در این مسیر، توقف‌ها یا کندی‌هایی رخ دهد، اما رسیدن به این هدف، اجتناب‌ناپذیر است.

آیا اهداف روسیه در اوکراین از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ تاکنون تغییر کرده‌اند؟
اهداف راهبردی روسیه همچنان همان است، اما اهداف تاکتیکی در طول مسیر و متناسب با شرایط، تغییر و تطبیق پیدا کرده‌اند.

شما گفته‌اید: «برای روسیه، گسترش دائمی تنها یک ایده نیست، بلکه شرط بقای تاریخی ماست». مرزهای روسیه را چگونه می‌بینید؟
من یک ایدئولوژی رسمی بر پایه مفهوم «جهان روسی» ساخته‌ام که قبلاً در محافل فلسفی مطرح بود. «جهان روسی» مرزی ندارد. این جهان جایی است که نفوذ روسیه به اشکال مختلف وجود دارد: فرهنگی، رسانه‌ای، نظامی، اقتصادی، ایدئولوژیک یا بشردوستانه... به عبارت دیگر، همه‌جا هست.
میزان نفوذ ما در مناطق مختلف متفاوت است، اما هیچ‌گاه صفر نبوده است. بنابراین ما در همه جهات گسترش خواهیم یافت—تا جایی که خدا بخواهد و تا جایی که قدرت ما اجازه دهد. نکته مهم این است که نباید شتاب‌زده عمل کنیم و بیش از حد توان خود عمل کنیم.
این تفسیر فضای زیادی برای« مردم» باقی نمی‌گذارد. اگر آنها نخواهند بخشی از «جهان روسی» باشند، چه؟ آیا می‌توان آن‌ها را به زور به این جهان پیوند داد؟ و از همه مهم‌تر، چرا؟
من در جواب قبلی‌ موضوعیت و عاملیت مردم را رد نکرده ام، بلکه این اروپا بود که نظر مردم اوکراین را نادیده گرفت و از دو کودتای نظامی در کی‌یف حمایت کرد. برای مثال، در سال ۲۰۱۴ بیش از نیمی از اوکراینی‌ها به طور روزانه به زبان روسی صحبت می‌کردند، هم در محل کار و هم در خانه. کمتر از نیمی از آنها از پیوستن به اتحادیه اروپا حمایت می‌کردند و حتی تعداد کمتری خواستار پیوستن به ناتو بودند. برخلاف خواست مردم اوکراین، یا حداقل اکثریت آن‌ها، غرب در تلاش است تا اوکراین را به زور تسلیم خود کند، بدون اینکه کسی واقعاً بداند چرا. حتی در همین لحظه ای که ما صحبت می‌کنیم، سلاح‌های اروپایی، از جمله فرانسوی، علیه کشور من استفاده می‌شود تا رژیم دست‌نشانده کی‌یف را تقویت کند، رژیمی که بر اساس خواست اکثریت مردم اوکراین نیست، بلکه بر اساس اقلیتی ضدروس و پروغرب استوار است. این ادامه تلاش‌های غرب برای استعمار اوکراین به زور است.
آیا بازگشت اوکراین به حوزه نفوذ روسیه، یک هدف آگاهانه در سیاست خارجی روسیه بوده است؟ به عبارت دیگر، آیا الحاق اوکراین هدفی بوده که مسکو از سال ۱۹۹۱ به اشکال مختلف پیگیری کرده است؟
این هدف مسکو است، اما همچنین هدف کی‌یف نیز بوده است آن هم به شیوه‌های متعدد، در زمان‌های مختلف و با موفقیت‌های متفاوت، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی، همیشه افرادی بوده‌اند که به فکر نزدیک‌تر کردن یا اتحاد کشورهای ما بوده‌اند. حتی همچنان امروز هم در هر دو طرف جبهه افرادی هستند که چنین تفکری دارند. این طبیعی است، ما از یک خونیم. همکاری صلح‌آمیز با دو کودتای حمایت‌شده از غرب در اوکراین، در سال‌های ۲۰۰۵ و ۲۰۱۴، متوقف شدند. بطوریکه اوکراینی‌ها به‌طور غیرقانونی تحت حکومت اقلیتی ستیزه گر و فاشیستی قرار گرفتند که به افسانه‌های یک قوم‌شناسی ایدئولوژیک و توهمات پیوستن به اروپا باور داشتند. این اقلیت اوکراین را به جنگ کشاند.
@katechon6
👍72🔥1
اروپایی‌ها در مذاکراتی که به‌طور مستقیم به آنها مربوط می‌شود، دعوت نمی‌شوند. شما در این‌باره چه فکر می‌کنید؟
سورکوف: «دعوت نشدن» هیچ معنایی ندارد. هیچ‌کس آمریکایی‌ها را هم دعوت نکرد. آنها خودشان تصمیم گرفتند و ابتکار عمل را به دست گرفتند. روسیه سال‌هاست که آماده گفت‌وگو است. اروپا می‌توانست در هر زمانی پاسخ دهد و گفت‌وگو را آغاز کند، اما این کار را انجام نداد بلکه دیگران این کار را کردند. با این حال، همه می‌دانند که هیچ راه‌حل پایداری برای این درگیری بدون مشارکت اتحادیه اروپا ممکن نیست. تقسیم متوازن اوکراین باید شامل سهمی برای بروکسل باشد.
به نظر می‌رسد شما دیدگاه مثبتی نسبت به اتحادیه اروپا ندارید، اما با این حال اغلب از آن به‌عنوان یک منطقه منسجم صحبت می‌کنید. به نظر شما اتحادیه اروپا باید چه شکلی از نظر سیاسی داشته باشد؟
اتحادیه اروپا در سال ۱۹۹۲ تأسیس شد، درست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. اتحادیه شما بر ویرانه‌های اتحادیه ما ساخته شد و این موضوع به رویکرد های سیاسی شما تأثیر گذاشته است. اتحادیه اروپا به‌طور بی‌پروا و سریع گسترش یافت و همین باعث شد که وزن زیادی به خود بگیرد. آنها کمیت را به کیفیت ترجیح دادند و نتیجه این شد که ساختار حکومتی آن بسیار پیچیده و ناکارآمد شده است. در این میان، نسل‌هایی از سیاستمداران اروپایی شکل گرفته‌اند که تخصص‌شان در اتخاذ تصمیمات نیمه‌کاره و ناقص است. اکنون اروپا باید تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهد یک سیستم متمرکز دولتی باشد یا نه. کشورهای عضو بخشی از حاکمیت خود را به اتحادیه اروپا واگذار کرده‌اند، اما نه به‌طور کامل. این همان وضعیت نیمه‌تمام است. بنابراین، نه اتحادیه اروپا و نه کشورهای عضو آن همزمان مدعی حاکمیت یکپارچه هستند. باید از این وضعیت خارج شوند، یا باید به وضعیت سابق که یک جامعه اقتصادی محض بودند برگردند، یا باید گامی قاطع به سوی یک فدراسیون حاکمیتی بروند. در هر صورت، این نیازمند اراده و نوعی دیکتاتوری است که مختص به سنت‌ها و اصول قدیمی است. بسیاری از اروپایی‌ها همینطور فکر می‌کنند. طرفداران پوتین و ترامپ در اروپا در حال رشد هستند و شاید آنها بتوانند اروپا را احیا کنند. باید به آنها فرصتی بدهیم تا فرهنگ بزرگ اروپایی را که مشابه فرهنگ روسی و آمریکایی است نجات دهند. در غیر این صورت، اگر می‌خواهید آینده فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی را پیش‌بینی کنید، کافی است کتاب «تسلیم» اثر میشل هولبک را بخوانید.
شما در سپتامبر ۲۰۲۳ در وب‌سایت "آکتوالنِیه کامِنتاری" نوشتید: "پیروزی ما [در اوکراین] ما و غرب را تغییر خواهد داد. این گامی جدید به سوی یکپارچگی شمال بزرگ خواهد بود". آیا هنوز به این "شمال جهانی" که روسیه، اروپا و ایالات متحده را در بر می‌گیرد، اعتقاد دارید؟
در آینده، غرب به سوی حکومت‌های مستبدتر خواهد رفت و روسیه کمتر. نسبت آزادی و انضباط در سیستم‌های سیاسی ما به هم نزدیک خواهد شد. این اتفاق ممکن است یک‌شبه اتفاق نیفتد و همراه با درگیری‌ها و تراژدی‌های بزرگ باشد، اما مطمئناً ایالات متحده، اروپا و روسیه به سطح بالایی از درک متقابل و همکاری خواهند رسید. این مسأله به بقای تمدن بزرگ شمال مربوط می‌شود که فرهنگ‌های روسی، اروپایی و آمریکایی در آن جای دارند و در برابر فشار جمعیتی غیرقابل تحمل از جنوب قرار دارد.
چرا و چگونه باید روسیه کمتر مستبد باشد؟ تا حالا سیستم شما فقط به سمت اقتدار بیشتر حرکت کرده است...
هدف اول، تثبیت وضعیت سیاسی داخلی روسیه بود که در دهه ۲۰۰۰ انجام شد. امروز، ما در حال تثبیت وضعیت بین‌المللی کشور هستیم. وقتی این هدف محقق شود، نخستین نشانه‌ها از آرامش تدریجی سیستم نمایان خواهد شد.
آیا انتخاب دونالد ترامپ و صعود احزاب ملی‌گرا در اروپا به معنای پایان "تنهایی ژئوپلیتیکی" روسیه است؟
تنهایی ژئوپلیتیکی برای ما یک ویژگی ثابت است. به این معنا که ما تنها به خودمان تکیه می‌کنیم و باید با صبر، نان و اسلحه آماده باشیم. ورود ترامپ به قدرت هیچ تغییری در این موضوع ایجاد نمی‌کند. این مسأله بیشتر به ناخودآگاهی ملی ما مربوط است، نه روابط بین‌المللی.
نقش چین و اتحاد روسیه و چین در پروژه "شمال جهانی" چیست؟
دکترین ژئوپلیتیکی چین بر اساس تنوع، همزیستی و همکاری تمدن‌های مختلف است. این مدلی جذاب و منطقی برای نظم جهانی است. تمدن بزرگ چین با تمدن بزرگ شمالی همزیستی و همکاری خواهد کرد. اتحاد روسیه و چین بخشی از این همکاری است.
شما "پوتینیسم" را اختراع کرده‌اید. آیا ترامپ آن را به ایالات متحده تطبیق داده است؟
@katechon6
👍12🔥1
زمانی که ترامپ برای اولین بار انتخاب شد، برخی رسانه‌های آمریکایی نوشتند که تیم‌های او از روش‌های تبلیغاتی من و برخی از ایده‌های سیاسی من استفاده کرده‌اند. نمی‌دانم که این حقیقت است یا نه. اما در آن زمان، رئیس‌جمهور آمریکا به‌طور علنی گفت: "آینده متعلق به ملی‌گرایان است نه گلوبالیست ها"، "دنیای آزاد باید ریشه‌های ملی خود را بپذیرد، چرا که غیرقابل جایگزین هستند"، "اگر دموکراسی می‌خواهید، باید به حاکمیت خود بچسبید." این‌ها همان اصولی است که من در اوایل دهه 2000 مطرح کردم و اساس پوتینیسم شد. آیا این تصادفی است؟ کسی نمی‌داند. اما به‌وضوح می‌توان گفت که از نظر ایدئولوژیک، ترامپ به پوتین نزدیک‌تر از ماکرون است.

آیا ایالات متحده تحت رهبری ترامپ می‌تواند متحد روسیه شود؟
به نظر نمی‌رسد، ترامپ کسی باشد که بخواهد متحد کسی باشد
آیا سیستمی که شما ایجاد کرده‌اید آسیب‌پذیر نیست، چون به یک نفر وابسته است؟
هیچ سیستم سیاسی کاملاً بی‌نقصی وجود ندارد. هر مدلی ضعف‌های خود را دارد. مدل ما هم مثل سایر مدل‌ها ریسک‌ها و خطرات خاص خود را دارد. ولی این مدل برای کشور ما مؤثر بوده. من ده سال زمان گذاشتم تا آن را بسازم و ببینید، خوب کار می‌کند. ما به تزار نیاز داریم. زمانی که تزار نباشد، همیشه برای ما فاجعه به بار می‌آید. چندقطبی بودن برای سیاست خارجی خوب است، ولی برای سیاست داخلی نه.
چرا فکر می‌کنید زمانی که تزار نباشد، روسیه همیشه با فاجعه روبه‌رو می‌شود؟ چرا روسیه نمی‌تواند بدون تزار بماند؟
من می‌توانم جواب‌های زیادی به این سؤال بدهم، اما کوتاه‌ترین جواب این است: نمی‌دانم.
آیا روسیه امروز همان روسیه‌ای است که شما در سال 1999 تصور می‌کردید؟
بله، 99.9%.
علاوه بر دیکتاتوری سیاسی، سیستم روسیه بعد از 1999 رنگ و بوی محافظه‌کارانه و حتی واکنش‌گرا پیدا کرده است - نقش کلیسا، قوانین مربوط به گرایش‌های جنسی غیرسنتی و غیره. آیا شما محافظه‌کاری را وسیله‌ای برای جذب مردم روسیه می‌بینید؟
تمام تغییرات در سیستم سیاسی ما از سال 1999 بر پایه ایده‌های محافظه‌کارانه و نسبتاً سنتی بوده است. من در آن زمان هم از ماتریس ذهنی و آرکتایپ‌های آگاهی ملی صحبت می‌کردم که نمی‌شود نادیده‌شان گرفت. لیبرال‌های روسی اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 اشتباه کردند که فکر می‌کردند روسیه یک صفحه سفید است که می‌توانند هر چیزی روی آن بنویسند. فراموش کردند که روسیه هزار سال قدمت دارد و بنیان‌های آن قبل از ما گذاشته شده است. این بنیان‌ها نه تنها امکانات ما را مشخص می‌کنند، بلکه محدودیت‌هایی هم برای ما ایجاد می‌کنند. ابزارهای سیاسی آنطور که ما فکر می‌کنیم اهمیت ندارند. سیاست بیشتر به احساسات و شور و هیجان‌ها مربوط است تا ابزارها. در نهایت همیشه بحث قدرت مطرح می‌شود، که قدیمی‌ترین و پیچیده‌ترین بخش طبیعت انسان است. ابزارهای سیاسی به ما کمک می‌کنند از امواج عبور کنیم، اما خود امواج را نمی‌سازند.
پاسخ شما به سوالی که نویسنده روسی، زامایتین، مطرح کرده چیست: "آیا بهتر است که خوشبختی بدون آزادی داشته باشیم یا آزادی بدون خوشبختی؟"

پرسیدن این سوال به این شکل مرا در موقعیتی قرار می‌دهد که چاره‌ای جز انتخاب نداشته باشم. ژان-پل سارتر گفته بود: "انسان محکوم به آزادی است." محکوم! پس من آزادی را انتخاب می‌کنم، با یا بدون خوشبختی.

آیا آزادی بدون آزادی سیاسی ممکن است؟

برای من، آزادی هیچ ارتباطی با سیاست ندارد. برای مثال، کارگردانی در یک دموکراسی آزاد که جرات نمی‌کند یک بازیگر بزرگ را به دلیل اینکه به دلیل تهمت‌ها و گزارش‌های نادرست "کنسل" شده است را انتخاب کند، برده است. برای من، مردی سفیدپوست که در برابر یک مرد سیاهپوست زانو می‌زند، فقط به این دلیل که یک مرد سفیدپوست زمانی به یک مرد سیاهپوست آسیب رسانده، برده است. برای من، مدیر یک شرکت که فردی را به دلیل اینکه بهترین گزینه نیست، بلکه فقط به خاطر اینکه ترنس است استخدام می‌کند، برده است. با این حال، همه این افراد حداقل روی کاغذ همه آزادی‌های سیاسی خود را دارند.

از زمانی که از کرملین خارج شده‌اید، در چه فعالیت‌هایی مشغول بوده‌اید؟

من زندگی خصوصی‌ام را می‌کنم که هیچگاه در ملاعام از آن صحبت نمی‌کنم.

آیا این به این معناست که مرحله فعال فعالیت سیاسی شما به پایان رسیده است؟ آیا همه چیزی که می‌خواستید بسازید، ساخته‌اید؟

همانطور که گفتم، سیستمی که من کمک به ساخت آن کرده‌ام، 99.9% چیزی است که من تصور کرده بودم. هنوز نمی‌دانم چگونه با آن 0.1% باقیمانده کنار بیایم: آیا این یک تغییر جزئی در طرح است که اهمیت چندانی ندارد، یا یک اشتباه بزرگ از طرف من است؟ به این فکر خواهم کرد...
@katechon6
👍12🔥3👌1
مایکل آنتون مذاکره کننده ارشد آمریکا در مذاکرات فردا است، شخصیتی که بیش از آنکه دیپلمات باشد یک نظریه پرداز سیاسی است با گرایشاتی از جنس لئو اشتراوس و کارل اشمیت اما با این حال، مواضع او در مخالفت با جریان نئومحافظه کاری است، بطوریکه مقاله انتخابات پرواز ۹۳ او در ۲۰۱۶ را می توان مانیفست جریان محافظه کار جدید آمریکا دانست و از همین منظر است که توانسته نقش پر رنگی در دولت ترامپ داشته باشد.
ترجمه مقاله فوق🔽
انتخابات ۲۰۱۶ مانند پرواز ۹۳ است (پرواز ۹۳ خطوط هوایی یونایتد در حادثه ۱۱ سپتامبر) یا به سمت کابین خلبان هجوم می‌برید یا می‌میرید. شاید حتی اگر هجوم ببرید، باز هم بمیرید. شما—یا رهبر حزب‌تان—ممکن است به کابین خلبان برسید و ندانید چگونه هواپیما را هدایت یا فرود بیاورید. هیچ تضمینی وجود ندارد، جز یک چیز: اگر تلاش نکنید، مرگ حتمی است. برای پیچیده‌تر کردن این استعاره: ریاست‌جمهوری هیلاری کلینتون مانند بازی رولت روسی با یک اسلحه نیمه‌ اتوماتیک است. با ترامپ، حداقل می‌توانید سکان هواپیما را بچرخانید و شانس‌تان را امتحان کنید.
برای محافظه‌کاران معمولی، این حرفها بیش از حد دراماتیک به نظر می‌رسد. مخاطرات و تهدیدات نمی‌توانند تا این حد بالا باشند، مگر شاید در صفحات کتاب تاریخ گیبون. روشنفکران محافظه‌کار اصرار دارند که "پایان تاریخ" رخ نداده و هر نتیجه ای هنوز ممکن است. آنها حتی همان‌طور که چارلز کسلر می‌گوید—قبول دارند که آمریکا دچار "بحران" است. اما این بحران چقدر بزرگ است؟ آیا اوضاع واقعاً می‌تواند آن‌قدر بد باشد که پس از هشت سال اوباما، هشت سال دیگر با هیلاری ادامه یابد و بااین‌حال محافظه‌کاران طرفدار قانون اساسی هنوز بتوانند به احیای آرمان‌های عزیزشان امیدوار باشند؟
بدون اینکه بخواهم به کسلر گیر بدهم، او نسبت به اکثر محافظه‌کاران کمتر خوش‌بین است. و حداقل سؤال درست را مطرح می‌کند: ترامپ یا هیلاری؟ اگرچه پاسخ او—"حتی اگر [ترامپ] سیاست‌هایش را تصادفی و به اشتباه انتخاب کرده باشد، باز هم از سیاست‌های هیلاری معقول‌ترند"، حقیقت این است که ترامپ، هرچند ناقص و ناسازگار، از همان ابتدا مواضع درستی در مورد مسائل کلیدی چون مهاجرت، تجارت، و جنگ—بیان کرده است،
اما اجازه دهید قدمی به عقب برداریم. یکی از پارادوکس‌های محافظه‌کاران در دهه گذشته، عدم تمایل به این احتمال است که آمریکا و غرب در مسیری به‌سوی چیزی بسیار بد قرار دارند. از یک سو، محافظه‌کاران فهرستی از مشکلات جامعه را ارائه می‌دهند: عدم مشروعیت دولت، دولت بزرگ پرهزینه، مداخله‌گر و خارج از کنترل، مک‌کارتیسم سیاسی چپ، مالیات‌های روزافزون و زیرساخت‌های رو به زوال، ناتوانی در پیروزی در جنگ‌ها علیه دشمنان جهان‌سومی، سیستم آموزشی فاجعه‌بار که بچه‌هایی بی‌سواد تولید می‌کند و در سطوح ابتدایی و متوسطه نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) دانش‌آموزان را تربیت کند، و در سطوح بالاتر، دانشجویان را با بدهی‌های شش‌رقمی گرفتار می‌کند. و این فهرست همچنان ادامه دارد. مثل بخشی از مراسم عشای ربانی که کشیش از شما می‌خواهد از نیات شخصی‌تان حرف بزنید، هر واقعیت غم‌انگیز درباره زوال آمریکا را که بخواهید، من آن را می‌پذیرم.
محافظه‌کاران سالانه چند صد میلیون دلار صرف اندیشکده‌ها، مجلات، کنفرانس‌ها، بورسیه‌ها و ... می‌کنند تا از همه‌چیز شکایت کنند. اما بااین‌حال، همین محافظه‌کاران در اصل حافظان وضع موجود هستند. البته، آنها می‌خواهند برخی چیزها را چون کاهش مالیات برای داشتن فرزندان بیشتر تغییر دهند و هر چند بسیاری از این ایده‌ها خوب هستند. اما آیا هیچ‌کدام از آنها واقعاً مهم هستند؟ آیا به ریشه مشکلات ما می‌رسند؟
اگر محافظه‌کاران درباره اهمیت فضیلت، اخلاق، ایمان مذهبی، ثبات، شخصیت و ... در فرد درست می‌گویند؛ اگر درباره اخلاق جنسی یا آنچه به‌عنوان "ارزش‌های خانوادگی" شناخته شد، درست می‌گویند؛ اگر درباره اهمیت آموزش برای پرورش شخصیت خوب و آموزش اصول بنیادینی که دانش را در غرب برای هزاران سال تعریف کرده‌اند، درست می‌گویند؛ اگر درباره هنجارهای اجتماعی و نظم عمومی درست می‌گویند؛ اگر درباره اهمیت ابتکار، کارآفرینی و صرفه‌جویی برای اقتصادی کارا و جامعه‌ای سالم درست می‌گویند؛ اگر درباره اثرات خانمان سوز دولت پاتریمونیال بزرگ و غصب جامعه مدنی و نهادهای مذهبی توسط آن درست می‌گویند؛ اگر درباره ضرورت دفاع قوی و سیاست‌مداری واقع گرایانه در عرصه بین‌المللی درست می‌گویند—اگر درباره اهمیت همه اینها برای سلامت و حتی بقای ملی درست می‌گویند، پس آیا نباید باور داشته باشند که ما به سمت پرتگاه می‌رویم؟
@katechon6
👍9🔥2
اما کاملاً واضح است که محافظه‌کاران هیچ‌چیز از این قبیل را باور ندارند، هیچ حس فوریتی برای تغییر مسیر و اجتناب از پرتگاه احساس نمی‌کنند. مقاله اخیر متیو کونتینتی می‌تواند نماینده این دیدگاه باشد—حتی انگار برای نشان دادن این نکته نوشته شده است. کونتینتی درباره "وضعیت آمریکا" پرس‌وجو می‌کند و آن را ناکافی می‌یابد. کونتینتی چه پیشنهادی برای این وضعیت دارد؟ فهرست معمول "راه‌حل‌های" محافظه‌کارانه، با ارجاعات اجباری به تمرکززدایی، فدرالیسم، "نوسازی مدنی" و—البته!— ادموند برک. به‌عبارت‌دیگر، ترکیب معمول محافظه‌کاری از چیزهای بی‌فایده و نامناسب و غیرقابل‌تحقق. تمرکززدایی و فدرالیسم خوب هستند، و من به‌عنوان یک محافظه‌کار، بدون هیچ تردیدی از هر دو حمایت می‌کنم. اما چگونه قرار است آمریکا را، که کونتینتی توصیف می‌کند، نجات دهند یا حتی به‌طور معناداری بهبود بخشند؟ چه کاری می‌توانند در برابر موج عظیم ناکارآمدی، بی‌اخلاقی و فساد انجام دهند؟
"نوسازی جامعه مدنی" البته کارهای زیادی می‌تواند انجام دهد، اما این مثل گفتن این است که بهداشت فردی می تواند یک بیمار سرطانی را نجات می‌دهد. جایی یک نکته اساسی جا افتاده است. چگونه قرار است به "نوسازی مدنی" برسیم؟ آرزو کردن اینکه یک تعریف بدیهی خودش را اجرا کند، استراتژی نیست. کونتینتی وقتی به رویکرد امیدوارکننده‌تری اشاره می‌کند، لغزش می‌کند: او از "تأکید بر 'منافع ملی در خارج و همبستگی ملی در داخل' از طریق عقب‌نشینی سیاست خارجی تهاجمی، 'حمایت از کارگرانی که از جهانی‌سازی آسیب دیده‌اند'، و تنظیم 'نرخ‌های مالیاتی و سطوح مهاجرت' برای تقویت انسجام اجتماعی" می‌نویسد. این خیلی شبیه به ترامپ‌گرایی به نظر می‌رسد. اما عباراتی که کونتینتی نقل می‌کند، از راس دوتات تأثیر گرفته اند، که همچون کونتینتی، به‌شدت و به‌صورت متعصبانه—ضدترامپ هستند. حداقل آنها، بر خلاف کسلر، به ترامپ اعتبار می‌دهند که مواضع درستی در مورد مسائل برجسته امروزی شناسایی کرده است. بااین‌حال، به‌طور پارادوکسیکال، آنها به ترامپ رأی نمی‌دهند، درحالی‌که کسلر اشاره می‌کند که ممکن است رأی بدهد.
بنابراین، منطقی است که حمایت ضمنی و پیچیده کسلر از ترامپ را به‌عنوان اذعان ضمنی به این تفسیر کنیم که بحران واقعاً بسیار جدی است. من انتظار دارم که یک محقق مانند کلرمونت عاقل‌تر از اکثر روشنفکران محافظه‌کار دیگر باشد، و خوشحالم که در این مورد ناامید نشده‌ام. بااین‌حال، می‌توانیم به‌طور منطقی بپرسیم: چه چیزی خوش‌بینی ساده‌لوحانه بسیاری دیگر را توضیح می‌دهد؟ این دیدگاه که همه‌چیز خیلی بد است—اما نه آن‌قدر بد که مجبور باشیم چیزی واقعاً متفاوت را در نظر بگیریم! پاسخ واضح این است که آنها واقعاً بخش اول این فرمول را باور ندارند. اگر این‌طور است، باید دهانشان را ببندند. دلایل مالی نیز به ذهن می‌آیند، اما بیایید از این توضیح صرف‌نظر کنیم تا زمانی که همه توضیحات دیگر را رد کرده باشیم.
هرچه دلیل این تناقض باشد، شکی نیست که تناقضی وجود دارد. نگه‌داشتن باورهای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی محافظه‌کارانه به‌طور همزمان—اصرار بر اینکه واقعیت و جهت‌گیری لیبرال-چپ کنونی و آینده ما با طبیعت انسانی ناسازگار است و باید جامعه را تضعیف کند—و بااین‌حال باور داشتن به اینکه همه‌چیز می‌تواند کم‌وبیش با کمی دستکاری محافظه‌کارانه به همین شکل ادامه یابد، از نظر منطقی غیرممکن است.
بیایید رک و صریح باشیم: اگر شما واقعاً فکر می‌کنید که همه‌چیز می‌تواند بدون تغییر اساسی ادامه یابد، پس به‌طور ضمنی پذیرفته‌اید که محافظه‌کاری اشتباه است. چون، اولاً، تعداد کمی از این نسخه‌ها امروز اجرا می‌شوند. دوم، آنهایی که اجرا می‌شوند، چپ‌ها مشغول لغو آن‌ها هستند (اغلب با کمک محافظه‌کاران). و سوم، کل غرب به‌طور مداوم به سمت چپ, پیش می رود.
اگر پاسخ شما— کونتینتی، دوتات و بسیاری دیگر—این است که محافظه‌کاری باید همان کاری را که انجام می‌داد ادامه دهد—یک مجله سیاستی دیگر، یک مقاله دیگر درباره اصلاح رفاه، یک سمینار نیم‌روزه دیگر درباره دولت کوچک، یک پیشنهاد اعتبار مالیاتی دیگر—با وجود اینکه حداقل یک قرن است که زمین را از دست داده‌ایم، پس شما به‌طور ضمنی پذیرفته‌اید که فلسفه سیاسی‌ شما اهمیتی ندارد و تمدن تحت اصول چپ‌گرایانه به‌خوبی پیش خواهد رفت.( در واقع، اینکه چپ‌گرایی از محافظه‌کاری درست‌تر و برتر است.)
آنها خواهند گفت، با کلماتی که یادآور مارکسیسم خوابگاهی است—اما پیشنهادات ما هنوز امتحان نشده‌اند! ایده‌های ما همین‌جا منتظر اجرا هستند! که من پاسخ می‌دهم: نه، واقعاً این‌طور نیست. بسیاری از راه‌حل‌های محافظه‌کارانه—بیش از همه اصلاح دولت رفاه و کنترل جرم—امتحان شده‌اند و مؤثر بوده‌اند، اما بااین‌حال نتوانسته‌اند جلوی موج اضمحلال را بگیرند.
@katechon6
👍91🔥1
برای مثال جرائم، از اوج خود در اواسط دهه ۷۰ و اوایل دهه ۹۰ کاهش یافته—اما بسیار بسیار بالاتر از نرم تاریخی آمریکا است که وقتی لیبرال‌ها در اواسط دهه ۶۰ کنترل عدالت کیفری را به دست گرفتند، و امروز به‌سرعت در حال افزایش است، در برابر شکایت‌های بی‌اثر محافظه‌کاران. و این کاهش موقت جرائم، دولت رفاه چه کرده تا جلوی موج بزرگ‌تر را بگیرد؟ سونامی چپ‌گرایی که به معنای واقعی و مجازی—ما را در برگرفته، نه‌تنها عقب‌نشینی نکرده بلکه رشد کرده است. همه پیروزی‌های شما (ما) کوتاه‌مدت هستند.
مهم‌تر از آن، محافظه‌کاری اخیراً چه دستاوردی داشته است؟ در ۲۰ سال گذشته؟ پاسخ—که به نظر می‌رسد "هیچ‌چیز" باشد—ممکن است به ادعای "ایده‌های ما امتحان نشده‌اند" اعتبار ببخشد. جز اینکه همان محافظه‌کارانی که این ایده‌ها را تولید می‌کنند، مسئول فروش آن‌ها به عموم مردم هستند. اگر ایده‌هایشان "امتحان نشده‌اند"، در نهایت تقصیر کیست؟ کل پروژه محافظه‌کاری بوی شکست می‌دهد. تنها موفقیت اخیر و مداوم آن، حفظ خودش است.
تنها سه سؤال اهمیت دارند. اول، اوضاع واقعاً چقدر بد است؟ دوم، الان چه کنیم؟ سوم، برای بلندمدت چه باید بکنیم؟ پاسخ شرکت سهامی محافظه‌کاری، به سؤال اول را در این مرحله می‌توان به‌سادگی نادیده گرفت. اگر محافظه‌کاران مایل به بحث جدی باشند، من برای آن بیش از اندازه آماده و مشتاق هستم. مشکل "قطعیت ذهنی" تنها با رفتن به میدان عمومی قابل غلبه است. اما تلاش من برای انجام این کار که کسلر به آن اشاره می‌کند—عمدتاً با ناباوری مواجه شده. چطور می‌توانند این را بگویند؟! چطور کسی که ظاهراً از طبقه ما (روشنفکران محافظه‌کار) است، نه‌تنها از ترامپ حمایت می‌کند (هرچند با اکراه) بلکه دلایلی برای این کار ارائه می‌دهد؟
یکی از استدلال‌های عمیق‌تر این بود که تنها در یک جمهوری فاسد، ترامپ می‌توانست ظهور کند. بنابراین عجیب است که کسانی که بیش از همه از ترامپ وحشت دارند، کمترین تمایل را به بررسی این احتمال دارند که جمهوری در حال مرگ است. این احتمال، ظاهراً، برای آنها آن‌قدر مضحک به نظر می‌رسد که نیازی به رد آن نیست. مانند استدلالی که می گوید
به نظر من انتخابات سال ۲۰۱۶، آزمون نهایی است، برای اینکه آیا هنوز شجاعت و فضیلتی در آنچه هسته ملت آمریکا بود، باقی مانده است. اگر آنها نتوانند خودشان را صرفاً برای رأی دادن به اولین کاندیدایی در یک نسل که قول پیشبرد منافعشان را می‌دهد، و رأی دادن علیه کسی که آشکارا می‌بالد که عکس آن را انجام خواهد داد (یک میلیون سوری دیگر، کسی هست؟)، برانگیزند، پس محکوم‌اند. شاید آنها سزاوار سرنوشتی که در انتظارشان است نباشند، اما به‌هرحال آن را متحمل خواهند شد.
@katechon6
👍122🔥1👌1