جُنگِ هنرِ مس
130 subscribers
122 photos
2 videos
15 files
60 links
«جُنگِ هنرِ مس»
فصل‌نامهٔ فرهنگ و ‌هنر
••
مدیرمسئول: @alimirafzali
سردبیر: @mojtabahmadi
••
وب‌سایت:
www.jongmag.com
ایمیل:
[email protected]
Download Telegram
> شعرطنزخوانی

(از فصلِ طنزِ «جُنگِ مس»)

⭕️ جوانه (با گویش کرمانی)
مهران راد

دل از غُصته1 انگار پَمپو2 زده
سرِ زخمِ دل باز مُلکو3 زده

چو پُختوی4 نر، این دلِ جُفت‌جو
پُلُخمون5 شده بس‌که قوقو زده

ببین بارِ دیگر بهار آمده
چغوکو6 سری وَر چغوکو زده

ببین ارتشِ سیسلالنگ‌ها7
چطو8 خیمه‌ها ور قِدِ9 جو زده

تو از بُتّۀ جاز کم‌تر نه‌ای
که خوش سایه‌بونی به کرپو10 زده

مِدویی11 اگر نیست ور دور و بر
سری رفته لابد به جیکو12 زده

تو مَم13 وَر بِخی14، غُصته ای‌ قَ15 مَخور
اگرچه خدا ما رِ اَ تو زده16

بدو، وَر بِجَک17، یِ گُجی18 بند شو
که دنیا دم از سرگُریسکو19 زده

1. غصه/ 2. کپک/ 3. خون خشک ‌شدۀ زخم/ 4. پرندۀ یاکریم/ 5. خون خشک‌شدۀ زخم/ 6. چغوک: گنجشک/ 7. سیسلالنگ: پرنده؛ دم جنبانک / 8. چطور/ 9. در کنار/ 10. مارمولک/ 11. سوسک/ 12. جیرجیرک/ 13. هم/ 14. برخیز/ 15. این‌قدر/ 16. ما را کنار گذاشته، ما را فراموش کرده/ 17. بالا و پایین بپر/ 18. گوشه‌ای/ 19. بازی قایم‌باشک
.
▫️ گفت‌وگو با #مهران_راد و چند شعر دیگر از او
در فصلِ طنزِ شمارۀ سومِ #جنگ_مس

https://telegram.me/jongemes
> گزیده

بخش‌هایی از گفت‌و‌گو با استاد «ایرج یزدان‌پناه» هنرمند نقاش پیش‌کسوت
⭕️ نقاشی برای من تمام‌نشدنی است...
@jongemes

یک کرمانی برای زندگی کردن در تهران، مجبور است به‌دنبال پول درآوردن باشد؛ بنابراین، نقاشی می‌کشیدم و در گالری‌ها ارایه می‌کردم. البته می‌گویند نقاش‌ها نباید به‌صورت بازاری کار کنند، اما من به‌ناچار این کار را انجام می‌دادم. اتفاقاً از سال 43 تا 46 خیلی کارم موفقیت‌آمیز بود و حتی توانستم با پول نقاشی، یک خانه در تهران بخرم و ازدواج کنم.

هروقت از سینما برمی‌گشتم، در دبیرستان تمام صحنه‌ها را روی تخته‌سیاه نقاشی می‌کردم. یادم است یکی از معلم‌ها مرا نصیحت کرد که فعلاً درس بخوان، بعد از این‌که دَرسَت تمام شد وقتِ زیادی داری که نقاشی بکشی! حالا 60سال است که دارم نقاشی می‌کشم؛ از 15سالگی تا امروز که 76سال دارم.

من که سال‌هاست به کرمان برگشته‌ام و الان دوران بازنشستگی‌ام را در شهر خودم می‌گذرانم، می‌توانم بگویم در کرمان خیر! در تهران هم، در آن دوران آثار را خارجی‌ها می‌خریدند و افرادی که آثار ما را به خارجی‌ها می‌فروختند، پول‌دار شدند. در همان زمان هم خیلی از ایرانی‌‌ها نمی‌دانستند که نقاشی را هم می‌شود خرید! آن‌زمان خارجی‌ها می‌دانستند که تابلو در ایران ارزان است و در خارج قیمت بالایی دارد. آن‌ها گالری‌دار حرفه‌ای بودند و تبلیغات خارجی داشتند؛ بنابراین، به‌وسیلۀ دوستان‌شان آدرس‌ها را می‌گرفتند، تابلوهای ارزان می‌خریدند و آن‌ها را در خارج کشور با قیمت بالایی می‌فروختند.

(یعنی در 70سالگی هم به‌دنبال تجربه‌های جدید هستید؟) بله، کارهای نکردۀ زیادی دارم که باید انجام دهم. کیفیت آثاری هم که تا الان کشیده‌ام باید بیش‌تر شود. برخی می‌گویند انگیزه نداریم، چهکار کنیم؟ می‌گویم کتاب بخوانید تا انگیزه پیدا کنید؛ ضمن این‌که باید اثر خوب، فکرهای جدید و کارهای جدید ببینیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کاری را در لحظه انجام می‌دهم که به آینده، حال و گذشتۀ من هیچ ربطی پیدا نمی‌کند؛ بلکه یک نوع سرگرمی است؛ نه مسألۀ مادی در آن مطرح است و نه این‌که بخواهم بهتر از دیگران باشم. حتی دنبال این نبوده‌ام که نمایشگاه بگذارم و بگویم من، این هستم.

من راهی را که فکر می‌کردم درست است، ادامه دادم. در مدتی هم که نقاشی می‌کنم، نه ایسمی را دنبال کرده‌ام و نه حتی دنبال این بوده‌ام که نقاش بزرگی شوم؛ همواره خواسته‌ام اثری را خلق کنم و این‌که چه سبکی است و تعریف آن چیست، را دنبال نکرده‌ام.

به نظر من، هنری که هنرمند را از جامعه جدا و به‌عنوان شخصِ دیگری معرفی می‌کند، غلط است... ما نباید حرف‌های گنده بزنیم و طوری خودمان را مطرح کنیم که انگار بالاتر از دیگران هستیم و بیش‌تر از دیگران می‌فهمیم. من یک نقاش عادی‌ام و باید در حد معمول بگویم که کی هستم، کجا هستم و چه ‌کار می‌کنم.
.
منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
فصلِ هنرهای تجسمی
https://telegram.me/jongemes
> یادداشت

(بخشی از یک یادداشت)
🎬 نگاهی به فیلم مستند «مردی که فسیل شد» اثر حامد سعادت
⭕️ نزدیک شدن به سوژه با نگاهِ جزیی‌نگر
@jongemes
▫️ سیدحمید میرحسینی

... کرمان، پهناورترین استان کشور است که دارای فرهنگ، سنت‌ها و آیین‌ها و هم‌چنین دارای تاریخ شگرفی است که هر مستندساز می‌تواند از ظرفیت آن استفاده کند، و به نظر نگارنده معدنی است که سال‌های زیادی می‌توان از آن استخراج کرد و این دلیل خوبی است برای ساخت مستندِ «مردی که فسیل شد» به کارگردانی حامد سعادت؛ فیلم‌سازی که به بهانۀ ساخت مستند، نگاهی دارد به استان کرمان. به‌ظاهر این اثر نگاهی دارد به زندگی «محسن تجربه‌کار» که حدود 35سال از عمر خود را صرف جمع‌آوری چندهزار قطعه فسیل‌های مختلف کرده است؛ ولی به‌واقع فیلم همان حدیث نفس یک فیلم‌ساز متعهد است که لحظه‌به‌لحظه با دوربین خود در کنار سوژۀ خود، شبانه‌روز حرکت می‌کند تا به هدفش برسد. وقتی برای اولین‌بار با اثر مواجه شدم نکته‌ای که مرا درگیر خود کرد زندگی بود که از فیلم به من منتقل می‌شد. کارگردان در این فیلم به تکنیکی رسیده است که حضور دوربین برای بیان، حس نمی‌شود و من انگار در کنار محسن تجربه‌کار به یک سفر اودیسه‌وار و ماورایی می‌روم و این هم‌ذات‌پنداری تا آخر فیلم با من همراه بود. دوربین مستندساز حتی لحظاتی هم به زیر آب می‌رود و جهان زیر دریاچه را برای مخاطب تصویر می‌کند.
«مردی که فسیل شد» فیلمی صادقانه است از این جهت که به سوژه بسیار نزدیک شده است و زندگی خانوادگی را با همۀ جزییاتش تصویر کرده است؛ مثلاً در لحظاتی که بعد از یک سفر طولانی، زن به پیشواز مردش می‌رود، همان حرف‌هایی را نقل می‌کند که در زندگی‌شان جاری است؛ به او می‌گوید: «چه‌قدر دنبالِ سنگ‌جمع‌کردنی؟! کمی هم به زندگی‌ت برس!» و این اتفاق‌ها از لحظات ناب و بکر مستند است که نشان می‌دهد فیلم‌ساز به‌درستی به شخصیت‌ها نزدیک شده است، با آن‌ها زندگی کرده است و اعتماد آن‌ها را به‌دست آورده است...
سعادت، کارگردان باهوشی است که توانسته از یک سوژۀ بسیار ساده و به‌نوعی تک‌خطی، فیلمی بسازد که متفاوت باشد و ببینده را با مدت‌زمان نسبتاً بلند آن همراه کند. فیلم از دو زاویه به موضوع نگاه کرده است؛ یکی جنبۀ درونی دارد که به مسائل درونی تجربه‌کار و حرف‌هایش و -شاید بهتر باشد بگوییم- به درددل‌هایش که بی‌واسطه با دوربین است، می‌پردازد. و جنبۀ دوم، حواشی اطراف اوست؛ فیلم از جامعه‌ای می گوید که او و اهدافش را درک نمی‌کند...
از نکات مهم این مستند، افتتاحیۀ شگفت‌انگیز آن است که مخاطب را شکار می‌کند؛ آن‌جا که مهم‌ترین موزۀ فسیل شهر تبدیل به مرکز تفریحی شده است و صدای تجربه‌کار به صورت اورویس بر فیلم شنیده می‌شود از لحظات ناب و بکر این مستند است. یا می‌توانم به سکانس بیان احساسات همسر اشاره کنم که با همۀ سختی‌های زندگی، تمام‌قد از شوهرش و اهدافش دفاع می‌کند که اگر غیر از این بود هرگز تجربه‌کار به این موفقیت‌ها دست پیدا نمی‌کرد. سوژۀ این مستند، نماد همۀ آن‌هایی است که به باورهای خود اعتقاد دارند و با همۀ سختی‌ها برای پیشبرد اهداف خود با همه می‌جنگند. درواقع، مستندساز هم از چنین روحیاتی برخوردار است و به نظر نگارنده، این خود حدیث نفس کارگردان اثر است؛ انگار این دو مرد در کنار هم، هم‌ذات یکدیگرند و همین است که ببینده هم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند. آن‌ها لحظات بسیاری در کنار هم بوده‌اند و با هم سفرهای بسیاری کرده‌اند و این است که احساساتِ «مردی که فسیل شد» به دل می‌نشیند و مخاطب را مجذوب خود می‌کند.
.
📜 منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
فصل سینما، پوشه؛ یک فیلم مستند
.
(فیلم مستند «مردی که فسیل شد» ساختۀ حامد سعادت، هنرمند جوان کرمانی، امشب –بیست‌ویکم آبان‌ماه نودوپنج- موفق به دریافت تندیس زرین بهترین فیلمِ بخش بین‌الملل در «جشنوارۀ بین‌المللی فیلم رشد» شد.)
https://telegram.me/jongemes
> از ميراث شعر کهن کرمان
(گزیدۀ متن)

⭕️ بي رنج، وصالِ دوست حاصل نشود
📜 رباعيات صوفی كرمانی
@jongemes
▫️ به کوشش: امير علوی
▫️ منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
.
ملامحمدعلی صوفی كرمانی، كه به جهت اقامت در شيراز به «صوفی شيرازی» هم معروف است، از شاعران رباعی‌سرای قرن يازدهم هجری است. متأسفانه در مورد زندگانی او چيزی نمی‌دانيم و همۀ آنچه در دست داريم، همين دو سطری است كه نصرآبادی رقم زده است: «صوفی شيرازی. اصلش كرمانی است. اما در شيراز بسيار بوده. لطيف‌طبع است. خصوصاً در ترتيب رباعی طبعش كمال لطف دارد. در كرمان از بام افتاده، فوت شد». (تذكرۀ نصرآبادی، ج1، 443). نصرآبادی پنج فقره از رباعيات او را نقل كرده است. اشارت نصرآبادی حاكی از آن است كه صوفی قبل از 1089 هجری درگذشته است.
رباعی فارسی از آغاز تا امروز با مشكلی به نام «رباعيات سرگردان» روبه‌رو بوده است. اين مشكل در مورد شاعرانی كه نام يا تخلّص همانند داشته‌اند، بيش از پيش خود را نشان داده است. در اين موارد، معمولاً شاعرانی كه شهرت كمتری دارند، شعرشان قربانیِ آوازۀ شاعران هم‌نام می‌شود. نمونۀ بارز آن، صوفی كرمانی است كه تعدادی از رباعياتش از ديوان صوفی آملی سر درآورده كه شاعر معروف‌تري بوده است...
@jongemes
چند رباعی از صوفی کرمانی:
*
صوفی به رهت جواب هر خس می‌داد
گر چشم تو در وصل، رهِ کس می‌داد
من ديده ز ديدن تو مي‌پوشيدم
چشم تو دل مرا اگر پس می‌داد.
*
صوفی تا چند مست و بی‌دل گردد
مجنون تا چند بی سلاسل گردد؟
گر داغ جنون فايده مي‌داد به کس
می‌بايست آسمان که عاقل گردد.
*
صوفی! چمن از گُل، رخ گلگون آورد
وز کُشتن بلبل، رقم خون آورد
در زيرِ زمين، بهار تخمی نگذاشت
راز دل خاک، جمله بيرون آورد.
*
صوفی! به ريا شيخ بد اختر سوزد
در دوزخ زَرق، همچو کافر سوزد
زاهد که به زهد خشک خود مي‌لافد
نشنيده که چوب خشک بهتر سوزد!
*
صوفی! ز خمار، صد شکستم دادند
تا نشئة آن دو چشم مستم دادند
چون رشتۀ هر دو کون را بگسستم
سررشتۀ زلف او به دستم دادند.
*
صوفي! مي پُر خمار را می‌دانم
نظّارۀ آن نگار را می‌دانم
نفعی ندهد به غيرِ سرگرداني
من گردش چشم يار را می‌دانم.
*
صوفی! پيداست جام بی باده منم
در دفتر وصل، صفحۀ ساده منم
پامال جهانم و جهاني غافل
چون معنی پيش پای‌افتاده منم!
*
صوفی! غم روزگار را کوتَه گوی
با درويشی بساز و تَرکِ شَه گوی
بی رنج، وصالِ دوست حاصل نشود
گر طالب کعبه‌ای، سخن در ره گوی.
.
📜 در شمارۀ سوم #جنگ_مس بخوانید
https://telegram.me/jongemes
> مقال

(بخشی از یک یادداشت)

در ضرورت نهادسازی جامعۀ هنری
مهدی محبی کرمانی
@jongemes

... به نظر می‌رسد بعد از حدود یک‌دهه فترت و گسست، جامعۀ هنری کرمان در حال پوست‌اندازی است. اتفاقات تازه و بدیعی در بدنۀ جامعۀ هنری شکل گرفته است که به‌شدت امیدوارکننده و اشتیاق‌برانگیز نشان می‌دهد... توافق عمومی جامعۀ هنری بر سر تأسیس و ایجاد نهادهای مدنی در شهرها و مجموعۀ استان، حالا دیگر مراحل نظریه‌پردازی و تعریف و تبیین نقش و جایگاه خود را گذرانده و به‌سرعت به سمت هدف نهایی نهادسازی در تشکیل خانۀ هنرمندان پیش می‌رود.

جامعۀ هنری به‌خوبی دریافته است که در غیاب یک ساختار سازمانی مستقل خودی عملاً نمی‌تواند نقشی در فرآیند تحولات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه ایفا کند. حالا دیگر برای جامعۀ هنری این سوال مطرح شده است که چگونه است که دیگر اقشار و صنوف اجتماعی چندین دهه از خود تشکیلات صنفی و نهادهای مدنی داشته، در منافع مشترک خود متحد شده و به قاطعیت پای آن ایستاده‌اند، فارغ از تمام رقابت‌های درونی در همۀ مناسبات قدرت نفوذ کرده و به نفع صنف خود نقش‌آفرینی کرده‌اند، اما چرا هنرمندان نتوانسته‌اند؟! در وجود و اعمال مضایق و محدودیت‌های دولتی در این راه تردیدی ندارم، واقعیت اما این است که بخش عمده‌ای از این غفلت و ناتوانی، به عملکرد درونی مجموعۀ هنرمندان برمی‌گردد. دولت‌ها اساساً نسبت به هنرمندان و اهالی فرهنگ سوء‌ظن دارند، هنرمندان هم عیناً همین سوء‌ظن را نسبت به دولت نشان داده‌اند؛ هنرمندان داعیۀ پیشگامی و هدایت جامعه را دارند، آن‌ها خود را رسولان مدینۀ فاضله می‌دانند و این درست همان‌جایی است که با نقش دولت‌ها تضاد و تداخل پیدا می‌کند...

شکل‌گیری انجمن‌های هنری و کوشش در تشکیل خانۀ هنرمندان، محصول تحولات دوران جدید و مهمتر از همه، پی‌گیری‌های مجدّانۀ دولت در واگذاری هرچه بیشترِ امور فرهنگی و هنری -به هر دلیل- به اهل آن است. این اتفاق اما این‌گونه نبود که بتواند همراه با بخش‌نامه و به‌سرعت شکل بگیرد. تعجیل دولتیان و اصرار بر شکل‌گیری این نهادها و به هر طریق، جامعۀ هنری را به شتاب‌زدگی وانداشت. به نظر نمی‌رسد که یک جامعۀ به‌شدت متشتت، ناپخته و تشنه و در عین حال سازمان‌ناپذیر توانسته باشد در مقابل این تعجیل تا به این حد هوشمندانه برخورد کند. حرکت هنرمندان به‌رغم همۀ اختلافات درونی، حرکتی حساب‌شده، با برنامه و هدفمند بود. آن‌ها نه آن‌قدر هیجان‌زده شدند که در دیگ بیفتند و نه آن‌قدر انفعالی برخورد کردند که آیندگان مُهر غفلت را به پیشانی‌شان بزنند. جامعۀ هنری با هدایت ریش‌سفیدان و سردوگرم‌چشیده‌های خود، فارغ از تعجیل دولتیان، قبل از هرچیز به ارزیابی درونی خود، تعریف هنرمند، تعریف و تدوین ضوابط شناسایی هنرمند، شناخت وزن و موقعیت گروه‌های تخصصی مختلف، نقش و جایگاه هنرمندان و مدیران فرهنگی شاخص خود و... پرداخت و با بهره‌گیری از شکل‌بندی‌های متعارف و دریافت نظریات گروه‌های مختلف، به طراحی نقشۀ راه و ارائۀ آن پرداخت. همۀ این وقایع بیش از دوسال به طول انجامید؛ دوسالی که طی آن گروه‌های مختلف با دیدگاه‌های متفاوت و صرف‌نظر از جایگاه فرهنگی و موقعیت اجتماعی خود، توانستند به تعریف و گفتمان مشترک و فراگیری نائل شوند...

جامعۀ هنری هنوز نپذیرفته بود که همۀ آدم‌ها، خاصه هنرمندان و اهل فرهنگ اساساً آدم‌های یونیفورم و یکسانی نیستند؛ این آدم‌ها در همه‌چیز اختلاف نظر و نگرش دارند؛ این‌ها به ضرورت نوع هنر و حوزۀ کاری خود همیشه در حال رقابت با هم هستند؛ این رقابت‌ها و صحنۀ بازی اما چنان نیست که یکی جای دیگری را تنگ کند؛ همه می‌توانند و باید در دایرۀ خود بازی کنند؛ اما آنچه که در شکل‌دهی منطقی به نهادهای مدنی فرهنگی و هنری مهم است، قبول این واقعیت است که این جماعت ذیل یک عنوان، گروهی متشخص و خاص را تعریف می‌کنند...

در خلال تمام دوسالی که به اصلاح و پایه‌ریزی بنیان‌های جامعۀ هنری گذشت، گروه‌های مختلف با آرا و عقاید و سلیقه‌های مختلف و با شرکت در بحث‌های سنگین و -خوش‌بختانه- ثمربخش، سعی در جمع کردن نظریات مجموعۀ هنرمندان کرمان نموده و در نهایت با انتخاب شورای عالی خانۀ هنرمندان، تدوین و تصویب اساس‌نامه و آماده‌سازی آیین‌نامه‌های مربوطه، کار تاسیس خانۀ هنرمندان را پیش بردند. برای جامعۀ هنری دوسال تأمل به منظور رسیدن به یک ساختار منسجم و ماندنی، فرصت‌سوزی نبود؛ در حقیقت، اتفاقی که در طول این دوسال افتاد بیش از هرچیز وحدت و ایجاد یک وفاق عمومی در ضرورت سازمان‌دهی یک نهاد مستقل و مقتدر و مهم‌تر از آن، حرکت به سوی ایجاد این نهاد بود...
منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
@jongemes
> مقال

(گزیده‌ای از یک مقاله)
⭕️ کرمان و تئاتر
📜 یدالله آقاعباسی

@jongemes

🔸... از اجرای تئاتر در ایران نیز شواهدی، نه در متون ایرانی که در نوشته‌های یونانیان باقی مانده است. پلوتارخ تاریخ‌‌نویس یونانی در مهم‌ترین کتابش به نام «مقایسۀ زندگی‌ها» به ورود سه‌‌هزار نفر هنرمند و اجرای تئاتر در شهرهای همدان و کرمان اشاره میکند و این در بازگشت اسکندر از هند و توقف او در ایران بوده است. اشارۀ نخست به شهر اکباتان (همدان) در سرزمین مادهاست و در اشارۀ دوم در مبحث اسکندر در کرمان (کتاب اسکندر، بند 88) می‌نویسد:
«اسکندر پس از این‌که به قشون خود استراحت داد در هفت روز از کارمانیا (کرمان) گذشت...»، پس از توصیف عیش و عشرت و صدای نی و نی‌لبک و بوق و پای‌کوبی و بازی مینویسد: «اسکندر چون به قصر شاهان کرمان رسیده، از مسابقه‌ای دیدار کرد و چون رفیقش باگواس برنده شد، سراسر تئاتر را طی کرد تا در کنار اسکندر بنشیند.» در جای دیگر مینویسد: «اسکندر در کرمان به چند نفر اجازه داد که برای تماشای نمایش‌ها در ردیف اول بنشینند.» بعضی از پژوهشگران ایرانی، نظیر محمدحسین خان اعتمادالسلطنه در کتاب «التیجان فی تاریخ بنی‌الاشکان»، به تماشاخانه‌هایی اشاره میکنند که در دورۀ سلوکیه در ایران و از جمله در دوشان‌‌تپه نزدیک تهران ساخته بودند. ساخت تماشاخانه‌های یونانی در ایران، در این دوره طبیعی است، چون تئاتر اعتقاد طرفداران دیونیزوس بوده و سلطۀ یونانی‌ها چند صد سال طول کشید.
🔸آن‌‌چه از نظر بحث ما جالب است، اشارۀ مورخ یونانی به شهرهای همدان و کرمان است که در آن روزگار، تئاتر در آن‌‌ها اجرا می‌شده است. شاید این تنها موردی است که در تاریخ تئاتر کرمان می‌توان به آن استناد کرد. این‌‌که آیا تئاتر توسط یونانی‌ها اجرا می‌شد یا خیر، مشخص نیست. از نقل قول اول چنین برمی‌آید که ارتش یونان در مدت هفت روز از کرمان گذشته و در نقل قول دوم تصریح شده که اسکندر در قصر پادشاهان کرمان به تماشای تئاتر نشسته. نقل قول بعدی تا حدی نوع تماشا را مشخص می‌کند؛ وقتی که می‌نویسد اسکندر به چند نفر اجازه داد که در ردیف اول برای تماشا بنشینند؛ یعنی تماشاخانه‌ای توصیف می‌شود که تماشاگران در ردیف‌هایی می‌نشینند. این تنها جایی است که ما از تئاتر به معنی جای دیدن می‌شنویم.
این‌‌که یونانی‌ها کار می‌کردند یا ایرانی‌ها، چندان اهمیتی ندارد. مهم این است که ایرانیان در آن زمان با تئاتر آشنا بوده‌اند. اگر در کرمان و همدان تئاتر بوده و یونانی‌ها در دوشان‌‌تپۀ تهران تماشاخانه داشته‌اند، بعید نیست که در سایر شهرها هم جاهایی بوده که در آن‌ها به دیدار نمایش می‌نشسته‌‌اند. به هر تقدیر، حداقل تاریخ تئاتر کرمان را می‌توان به دوهزار و پانصدسال پیش رساند.
پس از آن، تا دورۀ قاجار نشانه‌ای از تئاتر در دست نیست. اگر تئاتر به آن صورت را نشانه‌ای از فرهنگ یونانی به‌حساب آوریم، شاید طبیعی هم هست که با رفع سلطۀ آن‌ها هنر آیینی آن‌ها نیز با آن‌ها رفته باشد. آن‌چه ایرانیان داشتند، در کرمان هم بوده است. معروف است که مهرپرستی در این منطقه دیرپاتر از سایر مناطق ایران بوده است. آیین‌های آن‌ها نیز تا مدت‌ها برگزار می‌شده است. پرفورمانس‌ها یا اجراهای آیینی پس از مدتی به نمایش‌های اجتماعی تبدیل می‌شوند. «سده» یکی از این اجراهای آیینی است... سده به تعبیر محمود روح‌‌الامینی، جشن کرمان است، اما می‌توان آن را نمایش کرمان نیز نامید...
🔸در ردیابی نمایش کرمان یک نکته را همواره باید در نظر داشت و آن فترتی ادواری است که هنر کرمان را همیشه آزرده و گاهی نابود کرده است. کرمان در طول تاریخ همیشه آخرین پایگاه بوده است. نشانه‌هایی که از تمدن‌های ازدست‌‌رفتۀ کرمان موجود است، مؤید همین نکته است...
🔸وقتی آغامحمدخان کرمان را به آتش کشید و کشت و سوخت و چشم درآورد، هزاران نفر نیز به زور یا دل‌خواه ترک دیار گفتند. در تاریخ‌ها آن را فقط تودۀ بی‌شکل مردم می‌نامند، اما در میان آن‌ها هنرمندان، صنعتگران و دانشمندان نیز بوده‌‌اند که قرار بوده فرهنگ این سرزمین را حفظ کنند و به نسل‌های آینده برسانند. این، انقطاع فرهنگی و مایۀ فترت ادواری است. آن‌چه امروز از هنر و به‌‌ویژه از تئاتر می‌شناسیم، در برهوت بی‌انسان اصلاً شکل نمی‌گیرد. تئاتر، دماسنج شهرنشینی و تمدن است و حکیم ادیب قاسمی در توصیف روزگار کرمان در دورۀ قاجار می‌نویسد: «نتوان زیستن در آن شهری/ کز تمدن نباشدش بهری». هرچند در همان روزگار هم نمایش حضور خود را در جامعه نشان می‌داد. نقالی و معرکه‌گیری و تعزیه و سیاه‌بازی و نمایش‌ها و خرده‌نمایش‌ها در میان مردم حضور داشت، اما تا حضور دوبارۀ تئاتر درنگی دیگر می‌بایست و سخن از آن، فرصتی دیگر می‌‌طلبید.
▫️ منتشرشده در شمارۀ اولِ #جنگ_مس
https://telegram.me/jongemes
در سومِ دی‌ماهِ سالِ 1304 خورشیدی، مردی در «پاریز» به‌دنیا آمد که نامش را «محمدابراهیم» گذاشتند. جمعۀ پیشِ رو، نودویکمین سالگرد تولدِ اوست؛ «محمدابراهیم باستانی پاریزی»...
روحش شاد.
#باستانی_پاریزی
» اشاره
از شمارۀ دومِ #جنگ_مس
@jongemes

🔳 ... شهریار، مجسمۀ آن بزرگ‌مردِ تاریخ‌دان را آن‌قدر خوب ساخته بود که فکر می‌کردی نویسندۀ «آسیای هفت‌سنگ» و «نای هفت‌بند» و «زیر این هفت‌آسمان»، زیرِ آسمان کرمان در برابرت نشسته، در اوج شکوه و وقار؛ و دارد زیرِ درختِ چشم نوازِ آن حیاطِ کوچکِ باصفا زمزمه می‌کند: یادِ آن شب که صبا بر سرِ ما گُل می‌ریخت...
/// صفحۀ 241

🔳 ... سردیس استاد باستانی پاریزی را مدت‌ها پیش کار کرده بودم، تا این‌که... قرار شد مجسمه ساخته شود...
متریال این مجسمه، قرار است فایبرگلاس باشد. الان در مرحلۀ کار با گچ است. در نهایت هم در شهر کرمان نصب می‌شود؛ جایی در حوالی کتاب‌خانۀ ملی.
/// صفحۀ 243

#محمد_ابراهیم_باستانی_پاریزی
#مورخ #نویسنده #استاد
#مجسمه #شهریار_رضایی
#جنگ_مس
https://telegram.me/jongemes
To ra Man chashm dar raham
Ahmadeza Ahmadi
«تو را من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای #احمدرضا_احمدی و آهنگ‌سازی فریبرز لاچینی، از آلبوم «در شب سرد زمستانی» (۱۳۶۸)
@jongemes
> حُسنِ مطلع

اشاره: هفدهم دی‌ماه که گذشت، زادروز شاعر پرآوازۀ قرن هشتمِ کرمان بود؛ روزی که قرار است از این پس در تقویم ملی، با عنوانِ «روز بزرگداشتِ خواجوی کرمانی» شناخته شود.
در ادامه، غزلی شیرین از «#نخلبند_شاعران» بخوانید:
@jongemes
هم‌نفسِ بادِ بهار...

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل به‌سرِ زلف سیاه تو سپردیم
باز آی که تا پیشِ رُخت جان بسپاریم
جز غم به جهان هیچ نداریم ولیکن
گر هیچ نداریم غمِ هیچ نداریم
زآن‌روی که از روی نگارین تو دوریم
رخسار زراندوده به خونابه نگاریم
دیوانۀ آن غمزۀ عاشق‌کش مستیم
آشفتۀ آن سلسلۀ غالیه‌باریم
با طلعت زیبای تو در باغ بهشتیم
با بوی خوشت هم‌نفسِ باد بهاریم
https://telegram.me/jongemes
> گزیده
.
🔸ما عاشقانِ کوچکِ بی‌داستانیم...
🔸بعضی فقط در فیس‌بوک و تلگرام و اینستاگرام شاعرند!
.
⭕️ بخشی از
گفت‌وگو با دو شاعر کرمانی دربارۀ «غزل»
(حامد حسین‌خانی و حامد عسکری)
منتشرشده در شمارۀ دومِ #جنگ_مس
@jongemes
...
- نظرتان دربارۀ غزل عاشقانۀ امروز چیست؟ ... به‌ویژه این‌که سوار موج فزایندۀ فضاهای مجازی هم شده و گاهی به سمت عاشقانه‌های دم‌دستی و رمانتیک‌بازی‌های مورد پسند دختربچه‌ها و پسربچه‌ها رفته است. چرا؟
عسکری: به نظر من، دلیلش این است که تعریف جوانان ما از عشق هم، به همین تعریف دم‌دستی رسیده است؛ یعنی رسیده به این تعریف که «سر زلفِ تو نشد، زلف نگار دگری»! که این مصراع به‌تنهایی، تعریف عشق امروز ماست؛ وگرنه مصراع قبلش می‌گوید: «از برای دل ما قحطِ پریشانی نیست/ سر زلف تو نشد زلف نگار دگری». فضای مجازی هم خیلی به فربه‌شدن این نوع عاشقانه‌سرایی‌ها دامن زد...
ولی نمونه‌هایی که خوانده شد، چون به ذات عشق و به یک ابرمفهوم پرداخته، ماندگار است. عشق، پدیده‌ای است مثل آب؛ اجداد ما در غار آب می‌خوردند و آیندگان ما هم در سفینه‌های فضایی در سفرهایشان، قطعاً آب خواهند خورد. اجداد ما عاشق می‌شدند و آیندگان هم در سفینه‌‌های فضایی، برای هم از پشت پنجرۀ سفینه دست تکان خواهند داد.
حسین‌خانی: عواطف انسانی است و وجود دارد.
عسکری: پس یک مفهوم است؛ ضمن این‌که نیاز به به‌روز بودن هم داری. همۀ ما در فضاهای مجازی هستیم و اِشراف داریم؛ خیلی‌ها فقط در فیس‌بوک و تلگرام شاعرند، خیلی‌ها هستند که تعداد لایک‌هایشان، از تعداد مردم یک شهرستان در ایران بیش‌تر است، اما در فضای واقعیِ شعر، اثری از آن‌ها نیست؛ یعنی فضای مجازی، کاری کرده که به‌شدت شاعرانی داریم که در حوزۀ شعر و ترانه کار می‌کنند، اما شعر وجود ندارد.
حسین‌خانی: ضمن این‌که یک اشتباهی در برخی ذهن جا افتاده که عاشقانه سخن گفتن و اصلاً واژه غزل، یعنی عشق‌بازی مرد با زن، و تغزل، یعنی عاشقانه سخن گفتن و از عواطف و دل‌بستگی‌ها و سوزوگداز و دل‌تنگی‌ها و گلایه‌ها سخن گفتن؛ به همین دلیل باید در عین حال که عاطفی‌ترین است، با ساده‌ترین شکل، طرف را به هدف برساند؛ اما این همۀ ماجرا نیست. سعدی، سعدی است و سهل‌وممتنع که دربارۀ او می‌گویند، به این دلیل است که غزل‌های عاشقانه‌اش که اوج عاشقانه‌سرایی در غزل فارسی است و حتی خواجو و بعد که به حافظ و دیگران می‌رسد، در عین سادگی و صمیمیت سخن گفته‌اند؛ اما خیلی‌ها فقط این روی قضیه را می‌بینند، ولی این‌که چه پشتوانۀ اندیشگانی و چه غنای فرهنگی پشت آن است را نمی‌بینند و به همین دلیل آدم‌های سطحی و کم‌عمق، از آن ریشه جدا هستند و به این شکل، یک تقلید و کاریکاتور خنده‌دار با زبان روز ارائه می‌کنند.
عسکری: یک کپیِ کم‌رنگ.
حسین‌خانی: وقتی «سعدی» می‌گوید: «دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/ باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»؛ از این راحت‌تر می‌شود حرف زد؟ «خبری که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم/ تو ببر که آشنایی، دگری نمی شناسم»؛ اصلاً انگار که الان دارد حرف می‌زند...
چرا این‌ها همراه با مرگ سعدی نمرده و هنوز خوانده می‌شود و این‌قدر تأثیر دارد؟ چون آن پشتوانه‌های غنی فرهنگی و ادبی را دارد. سهل ‌و ممتنع که می‌گویند و درست هم می‌گویند، همین است؛ یعنی ساده سخن گفتن، که اتفاقاً سخت‌ترین کار است؛ منتها از دهۀ 80... یک بیماری واگیردار بین بعضی از دوستان دست‌به‌قلمِ به‌اصطلاح شاعر رواج پیدا کرد و بعد فضاهای مجازی هم کمک کرد، ترانه‌های آن‌چنانی هم آمد و نتیجه این شد؛ البته معتقدم این‌ها حُباب و موج است و فرو می‌نشیند.. اما حالا فاجعه این‌جاست که بعضی از شاعران جدیِ دغدغه‌مند و پشتوانه‌دار هم، گاهی دچار این اشتباه و این جوزدگی می‌شوند؛ به‌طور مثال می‌بینید فردی پنج مجموعه‌شعر خوب دارد و آدم ریشه‌داری است، اما در فضای مجازی، چهرۀ شعرش عوض شده و به این حوزه وارد شده است. البته خوش‌حال است که لایک می‌خورد، مشهور شده و در شعر امروز، تبدیل شده به یک ستارۀ ادبی و سلیقۀ همان توده‌های فراوانی را که از این فضاها استفاده می‌کنند، بیش‌تر تنزل می‌دهد. بنابراین، این‌جا شاعران غزل‌پرداز عاشقانه‌سرا رسالتی دارند... مگر منزوی عاشقانه نمی‌گفت؟ چه‌قدر فاخر بود.
عسکری: افسانه‌ها میدان عشاق بزرگ‌اند/ ما عاشقانِ کوچکِ بی‌داستانیم...
🔳 #جنگ_مس
https://t.iss.one/jongemes
> شعرخوانی

⭕️ جای پایی ماند و زخمی...

سه غزل از زنده‌یاد «منوچهر نیستانی»
(۱۳۱۵ کرمان/ ۱۳۶۰تهران)
@jongemes
یک.
آن‌چه از یاران شنیدم
آن‌چه در باران گذشت...
آن‌چه در باران ده
آن روز
بر یاران گذشت...
های‌های مست‌ها پیچید در بن‌بست‌ها
طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت...
کوه‌ها را، در خیال پاک، تا مرز غروب
سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت
کاروان دختران شرمگین روستا
لاله بر کف، در مهی از بهت بسیاران گذشت
در ته تاریک کوچه، یک دریچه بسته شد
انتظار بی‌سرانجامِ بدانگاران گذشت...
جای پایی ماند و زخمی سبزه‌زاران را به تن
جمعۀ جانانۀ گل‌گشت عیاران گذشت
تا به گورستان رسد -دیدار اهل خاک را-
ماهتاب پیر، لنگان از علف‌زاران گذشت...

دو.
تو نیستی -و چه گل‌ها که با بهاران‌اند-
ترانه‌خوان تو من نیستم، هزاران‌اند
نثار راه تو یک آسمان شقایق سرخ
که گوهران دل‌افروز شب‌کناران‌اند
گریست تلخ که:
صحرای آسمان خالی‌ست!
ستاره‌های در او، چشم‌های ماران‌اند!
نشان مهرگیاهی در این کویر که دید
ز مهر و مه
که در این راه، ره‌سپاران‌اند؟...
ولی نه! این‌همه الماس‌گونه -در دل شب-
نه سکه‌اند، که در قعر چشمه‌ساران‌اند
همین تلالؤ الماس‌گونه می‌گوید
که باز بستۀ امید بی‌شماران‌اند...
تو –تشنه‌کام به‌صحرادمیده!- دل خوش‌دار
که ابرهای سیه، مژده‌های باران‌اند
نشسته سر به‌گریبان -کسی چه می‌داند؟
که در سواحل شب، خیل سوگواران‌اند...
امیدها که به دل داشتیم، می‌بینی؟
که ساقه‌های لگدکوب روزگاران‌اند...
تو را به مزرع بی‌انتهای زرد غروب،
انیس و محرم هرروزه، کوهساران‌اند
چراغ جادوی چشمان سبز او روشن!
که نیک عهد و وفا را نگاه‌داران‌اند

سه.
ز ما دو خاطرۀ بی‌دوام می‌ماند
ز می نه حال، که دردی به جام می‌ماند
چه سال‌ها که زمین بی من و تو خواهد گشت
که صید می‌رمد از دام و دام می‌ماند!
از این تردّد دایم -که در نظر جاری-
کدام منظرۀ مستدام می‌ماند؟
خطوط منکسری با شتاب می‌گذرند
بر این صحیفه -که گفت از تو نام می‌ماند؟
چه سایه‌وار سواران در آستان غروب...
چه نقشی؟
از که؟
در این ازدحام می‌ماند؟
چه باغ‌ها به گذرها –پر از شکوفۀ سیب-
چه عطرها که تو را در مشام می‌ماند
ستاره‌ها و سحرها و صخره‌ها و سفر...
چه خوب!
زین‌همه بر جا کدام می‌ماند؟
به‌جز به چهرۀ ما خفتگان -که رودرروی-
چه جای پایی از این صبح و شام می‌ماند؟
مسافران ز عطش دسته‌دسته می‌میرند
و چشمۀ حیوان در ظلام می‌ماند.

#جنگ_مس
@jongemes

https://goo.gl/g6V0Xw
> از میراثِ شعر کهن کرمان


🔲 چون سایه، پاشکستۀ دیوار خویش باش

@jongemes
▫️ به کوششِ امیر علوی

«جامع کرمانی» که گویا در سدۀ یازدهم یا دوازدهم هجری می‌زیسته، جزو گم‌نامان شعر فارسی است و در هیچ تذکره و کتابی، نامی از او باقی نمانده است. بنده در جست‌وجوهای خود، به تعدادی از شعرهای این شاعر کرمانی دست یافتم که نمودار خوبی از توان و جایگاه شعری اوست. متأسفانه در شرایطی که تذکره‌نویسان آن دوران، از اشعار شاعرانی که فقط یک بیت از آن‌ها باقی مانده، نگذشته‌اند و اسم و شعر آن‌ها را وارد کتاب خود کرده‌اند، این بی‌توجهی قابل درک نیست. این موضوع، هم‌چنین تأکید دوباره‌ای است بر این اصل که برای تدوین تاریخ ادبیات محلی،‌ فقط مراجعه به تذکره‌های چاپی و دواوین شعرا کافی نیست و اگر قرار باشد کاری جامعیت داشته باشد، جست‌وجو در مجموعه‌ها و جُنگ‌های خطی، یکی از ضروریات اجتناب‌ناپذیر است.
مأخذ ما در نقل اشعار «جامع کرمانی»، بیاض خطی شمارۀ 17012 کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی است که ادیبی اهل اصفهان، مطالب آن را در اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم هجری فراهم آورده است. این نسخه 374 صفحه دارد و بعضی شاعران، از جمله صائب تبریزی، به خط خود در آن یادداشت نوشته‌اند. به قرینۀ زمان و مکان گردآوری، ما حدس می‌زنیم که جامع کرمانی در اواخر قرن یازدهم می‌زیسته و هم‌دورۀ صائب تبریزی بوده و مدتی در اصفهان زندگی می‌کرده است. اشعار جامع کرمانی، در دو جای این بیاض نقل شده؛ برگ 16 و برگ 53 و مجموعاً آن‌ها بالغ بر 26 بیت است که این‌جا نقل می‌کنیم. شیوۀ سخنوری جامع کرمانی، به شاخۀ ملایم سبک هندی/ اصفهانی نزدیک است و آن، شعری است در حد فاصل سبک عراقی و اصفهانی که نمونۀ اعلای آن در دیوان غزلیات حزین لاهیجی یافت می‌شود. در منظر خلاقیت ادبی، شعر جامع کرمانی برجستگی خاصی ندارد، اما منکر توانمندی او در زبان و استحکام بیان نمی‌توان شد.
@jongemes

جامع کرمانی
یاد رخ او در دل افگار نگنجد
گلزار ارم در بغل خار نگنجد
یک‌بار اگر جانب گلزار خرامی
گل در چمن از جوش خریدار نگنجد
گر دوست به ما رخ ننماید، عجبی نیست
در هر نظری، شوکت دیدار نگنجد
آن باده که پیمود به ما نرگس ساقی
در حوصلۀ طاقت اغیار نگنجد.

له
روی دل، اهل نظر را در جهان دیگر است
بلبل ما، نغمه‌سنجِ بوستان دیگر است
ای دل خون‌گشته! چندین اضطراب از بهر چیست؟
زخمی تیغ محبّت را نشان دیگر است
تخم عیش ما، اگر در خاک مانَد، دور نیست
کوکب اقبال ما، در آسمان دیگر است
دیده از رخسار این لیلی‌وَشان پوشیده‌ایم
شوق ما، دنباله‌گرد کاروان دیگر است.

له
ز درگه تو، جبین را سر رهایی نیست
که سرنوشت مرا غیر جبهه‌سایی نیست
جمال دوست از آن در نقاب مستور است
که عیب زشت‌تر از عیب خودنمایی نیست.

له
چون ناله سر کند دل دردآشنای ما
افلاک را به چرخ درآرَد نوای ما
منصوروار، بر سر دار فنا بُوَد
هر ذرّه‌ای که رقص کند در هوای ما
بهر فنای خویش، چو موج است در تلاش
در بحر عشق، هرکه شود آشنای ما
گم کرده‌ایم کعبۀ وصل، از هجوم شوق
کو خضر همّتی که شود رهنمای ما؟

له
مرد دانا نکند تکیه به دیوار وجود
همچو سیلاب فنا، خانه‌براندازی هست!

له
چون صبح، فیض مطلع انوار خویش باش
حیران، چو عکس آینه، در کار خویش باش
چون آفتاب، بر در ]هر[ ذرّه جا مکن
چون سایه، پاشکستۀ دیوار خویش باش.

له
چو آفتاب قدح با هلال عید بر آید
گل مراد من، از گُلبُنِ امید بر آید
خوش آن کرم که گهِ بازخواست، در صف محشر
کسی که نامه سیاه است، روسفید بر آید.

له
حُسن، روزی که خریدار تمنّا می‌کرد
دل سودازده، با زلف تو سودا می‌کرد
دوش کز یاد قدت، دل به فغان می‌آمد
شکوه‌ای بود که از عالم بالا می‌کرد
دل دیوانۀ من، رنگ خرابی می‌ریخت
عشق، آن روز که معماری دل‌ها می‌کرد.

له
تا گُل، نقاب دلبری از چهره باز کرد
بلبل، نوای نغمۀ عشّاق ساز کرد
سررشتۀ حیات، ز هجران گسسته بود
بنمود زلف و رشتۀ عمرم دراز کرد
هوشم، ز نیم‌جرعه، به تاراج ناز داد
چون ساقی نگه، در می‌خانه باز کرد
تا داغ عشق، بر سرِ ما زد، گل جنون
ما را میان سوختگان، سرفراز کرد.

https://goo.gl/fWbvfU
▫️ منتشرشده در شمارۀ دوم #جنگ_مس

@jongemes
> گزیده

🔲 بخش‌هایی از گفت‌وگو با «فرهاد ورهرام» مستندساز و پژوهشگر
دربارۀ ظرفیت‌های کرمان برای سینمای مستند

👈 منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس

🔸 استان کرمان با قدمتی که از دوران اسطوره تا تاریخ دربارۀ آن نوشته‌اند، از منظر آب و هوا، اقلیم (و البته با حذف دریا)، گروه‌های اجتماعی، معماری و فرهنگ‌های متنوع، تمام ویژگی‌های جغرافیایی و فرهنگی ایران را در خود جای داده است... این ویژگی‌ها، در تنوع شیوۀ معیشت، برگزاری آیین‌ها و مراسم، معماری و دیگر مقولات فرهنگی تاثیر گذاشته و به‌گونه‌ای است که در این استان از ساده‌ترین جوامعی که از طریق گردآوری خوراک و دام‌داری گذران دارند تا جوامع مدرن شهری و صنعتی، در کنار هم دیده می‌شود. بنابراین، ظرفیت‌های طبیعی و انسانی این استان، مواد خام ارزشمندی است برای مستندساز، به شرطی که با مطالعه و تحقیق و مشاهدۀ میدانی به موضوعاتی جذاب برای تولید فیلم مستند دست یابد.

🔸 موقعیت خاص جغرافیایی استان کرمان در فلات ایران و ارتباط این منطقه در ادوار تاریخی با تمدن‌های بین‌النهرین و درۀ سند، باعث ظهور و سقوط بسیاری از تمدن‌ها شد. در این کش‌و‌قوس‌های تاریخی، اقوامی گوناگون از این سرزمین رخت بربستند و اقوامی دیگر از دیگر نقاط به این سرزمین مهاجرت کرده و سکنا گزیدند. این جابه‌جایی‌ها باعث شد تا اقوام و جوامع گوناگون با ویژگی‌های فرهنگی و شیوه‌های معیشت متنوع به حیات خود در این استان ادامه دهند. چنانچه در این استان، اقوامی با زبان و گویش‌های متفاوت همانندِ فارس، ترکی، عربی، بلوچی و لری زندگی می‌کنند... با این تنوع استان کرمان علاوه بر مطالعات در زمینه‌های باستان‌شناسی، زبان‌شناسی، معماری، فرهنگی در مفهوم عام آن و صنایع دستی، زمینۀ گسترده‌ای است برای مطالعات مردم‌شناسی و مردم‌نگاری. بسیاری از پدیده‌های فرهنگی استان مانندِ آداب و رسوم، ویژگی‌ و تنوع تولید کشاورزی و روستایی و صنایع دستی، زندگی عشایر، موسیقی و بسیاری دیگر در چارچوب مطالعات مردم‌شناسی و فرهنگ مردم، دارای اهمیت است.

🔸 کرمان با تمام ظرفیت‌ها، چه از نظر نیروی انسانی و چه از نظر حمایت‌های مالی بالقوه صنعت و سرمایه، در تولید فیلم مستند با کم‌و‌کاستی‌هایی روبه‌روست. با شناختی که از مستندسازان استان دارم و با توجه به حمایتی که بخش صنعت از مستندسازان می‌تواند انجام دهد، این استان آیندۀ درخشانی از نظر تولید فیلم مستند خواهد داشت.

🔸 مستندسازان جوان در عوض آویزان شدن به جشنواره‌های رنگارنگ و خواندن اخبار زرد سینما و ورق زدن مجلات و روزنامه‌هایی که اخبار آن به‌سرعت از ذهن خارج می‌‌‌شود، دربارۀ استان خود مطالعه کنند و از آن شناخت کافی داشته باشند. بنویسند و تحقیق کنند و با ارتباط با بدنۀ صنعت، شرایطی را برای تجربه‌های خود فراهم کنند.
مشکل مستندسازان در کرمان، مشکل تمام مستندسازان ایرانی است. می‌گویید برخی مستندسازان کرمان قصد مهاجرت به تهران را دارند. از سوی دیگر، عده‌ای از مستندسازان تهرانی به دلیل مشکل مسکن، به فکر مهاجرت به مسقط‌الرأس خود افتاده‌اند. طبق گفتۀ مدیران در مصاحبه‌ها و گاه در سخنرانی‌ها، تولید فیلم مستند در ایران با بیش از هزار فیلم در سال، بالاترین آمار را در جهان دارد. با این حال، برآوردهای اندک و حرفه‌ای نبودن شرایط تولید، مشکلاتی برای مستندسازان فراهم کرده است.

🔸 در یک یادداشت نوشته‌ام مستندسازی یک حرفه است مثل دیگر حرفه‌ها. مستندسازی یک شغل است و مستندساز نیاز به تامین زندگی دارد. اگر اعتقاد این است که سینمای مستند فرهنگ‌ساز است و در شعارها می‌شنویم و برایش جشنواره‌های رنگارنگ برگزار می‌کنیم، باید بدانیم که تعداد زیادی از مستندسازان کشور در خط فقر زندگی می‌کنند. در پایان یادداشت هم، چند درخواست را به نمایندگی از مستندسازان مطرح کرده‌ام؛ یکی این‌که مشخص شود درصد تولید فیلم مستند در بودجۀ سالانۀ فرهنگی کشور چه‌قدر است؟ دیگر این که بر سازمان‌ها و مراکز و ارگان‌هایی که این بودجه در اختیارشان قرار می‌گیرد نظارت شود که آیا واقعاً صرف تولید فیلم مستند می‌شود یا نه؟ و دیگر، جلوگیری از جشنواره‌ها و همایش‌های غیرضروری که به اسم سینمای مستند برگزار می‌شود و بخش اعظمی از هزینۀ سینمای مستند را پایمال می‌کند.

▫️در #جنگ_مس بخوانید

@jongemes

https://uupload.ir/files/1ori_184.jpg