جُنگِ هنرِ مس
130 subscribers
122 photos
2 videos
15 files
60 links
«جُنگِ هنرِ مس»
فصل‌نامهٔ فرهنگ و ‌هنر
••
مدیرمسئول: @alimirafzali
سردبیر: @mojtabahmadi
••
وب‌سایت:
www.jongmag.com
ایمیل:
[email protected]
Download Telegram
> ترجمه


ترجمۀ شعری از «آدونیس»
تجلیل کودکی
مترجم: محمد شریفی نعمت‌آباد
@jongemes

شعر «تجلیل کودکی» سرودۀ یکی از بزرگ‌ترین شاعران عرب به نام «علی احمد سعید» معروف به «آدونیس» است که در یکم ژانویۀ 1930 میلادی در روستای قصابین در استان لاذقیه سوریه به‌دنیا آمد. او علاوه بر شعر، به کارهای نویسندگی، نقد ادبی، ترجمه، ویراستاری و تدریس در دانشگاه نیز اشتغال داشته است. اشعارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شده‌اند، جوایز متعددی را برده است و در سال‌های اخیر پیوسته به‌عنوان یکی از نامزدهای جایزۀ نوبل ادبی مطرح بوده است. او سال‌هاست که به‌عنوان شاعر و نویسنده‌ای تبعیدی، در پاریس زندگی می‌کند.


⭕️ تجلیلِ کودکی

حتی باد می‌خواهد
ارابه‌ای شود
که پروانه‌ها می‌کِشَندَش
*
به یاد می‌آورم دیوانگی را
که نخستین‌بار
بر متکای ذهن سر نهاده بود.
و آن زمانی بود
که با تنم سخن می‌گفتم
و تنم خیالی بود
که سرخ می‌نوشتمش.
*
سرخ زیباترین سریر خورشید است
و رنگ‌های دیگر همه
بر قالیچه‌های سرخ
به نیایش‌اند.
*
شب شمعی دیگر است.
در هر شاخه آغوشی‌ست،
پیامی که در فضا برده می‌شود
با تن باد طنین می‌اندازد.
*
خورشید مُصِرّ است
چو به دیدارم می‌آید
خود را در ردایی از مِه بپوشانَد:
آیا نور مستحق سرزنشم می‌داند؟
*
آه، روزهای گذشته‌ام-
عادت‌شان راه رفتن در خواب‌هاشان است و
عادت من تکیه‌دادن به آن‌ها.
*
عشق و رؤیاها
دو کمانه‌اند
بین آن‌ها تنم را جای می‌دهم
و جهان را کشف می‌کنم.
*
بسا هوا را دیده‌ام
با پاهایی از سبزه به پرواز
و راه را
با پاهایی از هوا به رقص.
*
آرزوهای من
گل‌هایند
که روزهایم را رنگ می‌زنند.
*
زود به زخم نشستم
و زود آموختم
که زخم‌ها مرا ساخته‌اند.
*
هنوز به دنبال آن کودکم
که همواره در درونم
راه می‌رود.
*
اینک او بر پلکانی از نور می‌ایستد
به جست‌وجوی کُنجی برای غنودن
و بازخوانی رخسار شب.
*
اگر ماه خانه‌ای می‌بود
پاهایم از رسیدن به درگاهش
امتناع می‌کردند.
*
آن‌ها را غباری می‌بَرَد
که مرا
به هوای فصل‌ها می‌کشانَد.
*
راه می‌روم
دستی در هوا
دستی دیگر
به نوازش طره‌هایی
که خیال‌شان می‌کنم.
*
یک ستاره نیز
سنگ‌ریزه‌ای
در کشتزار فضاست.
*
تنها او که
به افق می‌پیوندد
می‌تواند راه‌هایی نو بسازد
*
یک ماه
ماهی پیر
صندلی‌اش شب
عصایش نور
*
چه باید از تنی بگویم
که در آوارِ خانه‌ای رهایش کردم
که در آن زاده شدم؟
کسی را یارای روایت کودکی‌ام نیست
جز آن ستارگان که
فراز آن سوسو می‌زنند
و آن ردّ پاهای جا مانده
بر کوره‌راه شامگاه.
*
کودکی‌ام
هنوز در حال زاده شدن است
در دست‌های نوری
که نامش را نمی‌دانم
که بر من نامی می‌نهد
*
از آنْ رود
آینه‌ای ساخت و
از آنْ آینه
داستان اندوه خود را پرسید
از اندوهش
باران ساخت و
ابر شد و
زار گریست.
*
کودکی تو
دهکده‌ای‌ست
که هرچه دور می‌شوی از آن
هرگز از مرزهایش نخواهی گذشت.
*
روزهای او
دریاچه‌هایند
خاطراتش
تن‌هایی شناور.
*
شمایان
که از کوهستان‌های گذشته
فرود می‌آیید
چگونه باز
از آن‌ها صعود خواهید کرد
و چرا؟
*
زمان دری‌ست
که بازش نمی‌توانم کرد
سِحْرم باطل شده
افسونم به خواب است.
*
در دهکده‌ای زاده شدم
کوچک و دنج
چون زهدانی.
هیچ‌گاه ترکش نگفتم.
عاشق اقیانوسم نه کرانه‌ها.

منتشرشده در #جنگ_مس
(فصل ویژه؛ ترجمه و مترجمان)
@jongemes
زنده‌یاد طاهره صفّارزاده (۲۷ آبان ۱۳۱۵، سیرجان/کرمان - ۴ آبان ۱۳۸۷، تهران)
> گزیده

گزیده‌ای کوتاه از مقالۀ
⭕️ «شعر و شاعران زن کرمان در گذر تاریخ»
شهین خسروی‌نژاد
@jongemes

(بخش سوم؛ شاعران عصر حاضر؛ طاهره صفارزاده)
... شعر طاهره صفارزاده، از نیمۀ دوم دهۀ چهل تا نیمۀ دوم دهۀ پنجاه در اوج است. در همین بازۀ زمانی ‌است که طاهره با انتشار مجموعه‌های «چتر سرخ» (به زبان انگلیسی)، «طنین در دلتا»، «سد و بازوان»، و تا حدودی «سفر پنجم»، مُهر و نشان خود را به‌عنوان یکی از آوانگاردترین شاعران ایران در تاریخ شعر نو حک می‌کند. پس ‌از این دوره، طاهره خلاقیت، استقلال زبانی و وجوه زیبایی‌شناسانۀ شعرش را فدای انتقال پیام‌هایش می‌کند و به سمت بیانی شعارگونه پیش می‌رود. با این‌همه، نام او به‌عنوان یکی از مطرح‌ترین شاعران زن دوران مدرنیسم شعر ایران، پس‌ از نام فروغ فرخزاد، برای همیشه باقی می‌ماند. اکنون که به بعضی از شعرهای او از دورۀ چتر سرخ تا سفر پنجم نگاه می‌کنیم، آن‌ها را جلوتر از دورۀ خودشان می‌بینیم. برای نمونه، بخشی از شعر «کوتوله‌ها» را که طاهره در همان دورۀ مورد نظر نوشته است، می‌خوانیم.
«... من او را پیش‌تر در جایی دیده‌ام در آستانۀ دری
وقتی که چتر کوچکش را می‌گشود زیر درخت بودا وقتی که از
پنجرۀ انگشتانش به بیرون می‌نگریست او دوربینی داشت که
دریچه‌های شهر را همه چارگوش همه ممهور عکس می‌گرفت
کوتوله‌ها می‌گویند او را زود از شیر گرفته‌اند کوتوله‌ها می‌گویند او
در کافه‌ای که نباید دیده شده است کوتوله‌ها می‌گویند رنگ آبی
به او می‌آید کوتوله‌ها می‌گویند موی کوتاه به او نمی‌آید کوتوله‌ها
می‌گویند کفش پاشنه بلند به او بهتر می‌آید او رفته است رودخانه
رفته است.
خانم کفشات خانم روسریت کوتوله‌ها می‌گویند او فراموش‌کار
است.»
می‌بینیم که چگونه این شعر از مرزهای شعر مدرنیسم ایران در دهۀ چهل و پنجاه فراتر رفته و به زبان شعریِ دوسه دهۀ اخیر نزدیک شده است. در این شعر، طاهره نه‌تنها قواعد سطربندی شعر نو را به چالش می‌کشد بلکه ساختاری چندصدایی را به نمایش می‌گذارد که در آن زمان در ادبیات ایران، حتی مطرح هم نشده بود.
گفت‌وگو از این شعر و دیگر شعرهای طاهره صفارزاده، در این فرصت کوتاه نمی‌گنجد. او در سیرجان به‌دنیا آمد و دوران مدرسه‌اش را در همان‌جا گذراند. سپس کارشناسی‌اش را از دانشگاه شیراز در رشتۀ ادبیات انگلیسی گرفت. پس از مدتی کار، به انگلیس رفت و در یکی از موسسات آموزشی بی‌بی‌سی فنون فیلم‌نامه‌نویسی را آموخت. بعد از آن، در دانشگاه آیووای آمریکا پذیرفته شد و به گروه نویسندگان بین‌المللی پیوست. پس از گذراندن دورۀ سنگینی که هشت‌سال طول کشید برای کسب استادی هنرهای زیبا پذیرفته شد و در ضمن آن، به فراگیری هنر سینما نیز پرداخت که ساخت دو فیلم 8 و 16 میلی‌متری از ثمرات این دوره است. در آن سال‌ها از مجموعه‌شعرهای شاعران سراسر دنیا چهار اثر برگزیده شد؛ مجموعۀ «چتر سرخ» طاهره صفارزاده یکی از این آثار بود که مورد تحسین قرار گرفت، به زبان‌های مختلف ترجمه شد و دوسه تن از آهنگ‌سازان بنام آلمانی و آمریکایی بر روی شعرهای آن آهنگ‌هایی تصنیف کردند. طاهره در بازگشت به ایران، مدت کوتاهی را نیز در هندوستان گذراند.
«سوختن هیزم را دیده بودم
سوختن هیزم و اسکلت انسان را
نه
دودها
دو پله یکی
بالا می‌روند
آسانسور طبقۀ دوم شب از کار افتاده است
زندگی تکرار نگاه آسانسورچی است
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
ـ این مرده نزد برهمنان اعتراف کرده است.»
سطرهای بالا، بخشی از شعر بلند «سفر اول» است که تاثیر دیدار او از هندوستان را می‌توان در آن دید. در همین سطرها، طاهره با تقطیع خاصی می‌خواهد پله‌ها و سپس آسانسور و پیامدهای آن و در آن پایین، جسد مرده را وانمایی کند. هرچند که او در شعرهایی دیگر مثل «میزگرد مروت» اجرایی از شعر دیداری یا کانکریت را دارد، اما در این‌جا ما با اجرایی نمایشی روبه‌رو هستیم که در آن، حرکت دود در پله‌ها، حرکت آسانسور، تکرار زندگی در نگاه آسانسورچی به بالا و پایین شدن، و تکرار دوبارۀ پایین در هر تناوب و دوبرابر شدن آن نسبت به بالارفتن را به نمایش درمی‌آورد. دودهای سوختن پیکر انسان دو پله یکی بالا می‌روند و انسان در هر حرکت دو طبقه یکی پایین‌تر می‌آید! به‌راستی که چیدمان سینمایی تکان‌دهنده‌ و بی‌نظیری ‌است از کلمات!...

در #جنگ_مس بخوانیم
شمارۀ سوم، فصل شعر
@jongemes
روی جلد؛ شمارۀ دوم #جنگ_مس @jongemes
فرهنگ و هنر را ورق بزنیم؛ @jongemes
کاشف درام در جغرافیای خود/ در @jongemes بخوانیم...
> متن

(گزیده‌ای از یک متن)
دربارۀ نمایش نامه نویسی های استاد «مهدی ثانی»
⭕️ کاشفِ درام در جغرافیای خود
@jongemes
مجید عتیق

... آنچه ما در این مقال به آن کار داریم قلم و شیوۀ نگارش مهدی ثانی برای خلق نمایش‌نامه است. همان‌طور که در پیش‌تر ذکر شد، شیوۀ نگارش ادراکی را می‌توان در آثار مهدی ثانی به‌وفور دید. ثانی، مردم اطرافش را از طریق زیست و درک درمی‌یابد و آن‌ها را به شخصیت‌های نمایشی تبدیل می‌کند. مثلاً جگرکیِ دور میدان مشتاق (میدانی مشهور در کرمان) ناگاه می‌شود یکی از شخصت‌های اصلی نمایش‌نامۀ او؛ یا نوازندۀ تار که محفل‌گرم‌کُن قهوه‌خانه‌هاست پیش‌برندۀ کنش‌های داستانی نمایش‌نامۀ دیگرش می‌شود؛ یا آب‌فروشِ دوره‌گردی که مسخ آهن شده و زندگی‌اش را بر سر مادیات می‌گذارد و... شخصیت‌هایی که نمونۀ زیستی هرکدام از آن‌ها موجود بوده است...
ثانی، همۀ آدم‌های نمایش‌نامه‌هایش را دیده است و با آن‌ها زندگی کرده، تجزیه و تحلیل کرده، درک‌شان کرده و بعد آن‌ها را در دل قصه‌ای که می‌خواسته نمایش بدهد گنجانده و این شخصیت‌ها چه خوش بر سر جای نشسته‌اند. البته باید دانست که دورۀ جوانی مهدی ثانی برابر است با رویدادهای بزرگ اجتماعی در ایران؛ از مبارزات چریکی گرفته تا محافل سیاسی برای براندازی حکومت پهلوی. جالب است که در کنار آثار زیاد با رویکرد سیاسی که در آن دوره توسط هنرمندان تولید می‌شد، ثانی زیرکانه با دوری از شعارزدگی و نشان‌های تمثیلی برای تعرض به قدرت، زندگی پیرامونش را به صحنه می‌آورد، چراکه معتقد است جامعه و مردمانش بهترین آموزگار برای مخاطبانش هستند.
ثانی در سال 1351 نمایش‌نامۀ «تاول» را می‌نویسد. «تاول» که به معنی حالتی زخم‌گونه است که بعد از سوختگی بر روی پوست بدن انسان به‌وجود می‌آید، سرگذشت آدم‌های ساده است و در سکوی جلوی یک جگرکی در میدان مشتاق کرمان می‌گذرد. در این اثر، از پیچیدگی‌های درام خبری نیست، بلکه ثانی سرراست قصه‌اش را بدون پیچ‌وخم تعریف می‌کند. آنچه که می‌توان از خوانش این نمایش‌نامه دانست این است که ثانی از همان ابتدا به دنبال درام جغرافیایی خودش بوده است. نگارندۀ این مقال که افتخار تلمذ او را دارد به‌عینه شاهد این بوده که ثانی برای شناخت بوم خود ارزش و اهمیت بسیاری قایل است و معتقد است به این‌که جغرافیا در درام، از اوجب واجبات است؛ چیزی که معمولاً در دیگر آثار تولیدشده -چه هم‌عصر ثانی، چه اکنون- کم‌تر دیده می‌شود. این اهمیت برای او به حدی است که زبان گفتاری نمایش‌نامه‌های ثانی همگی (به‌جز چند استثنا) همراه با لهجۀ زیست‌بوم او هستند و این ترکیب، داستان‌ها و آدم‌های او را باورپذیر می‌کنند...
.
(جُنگِ مس، شمارۀ سوم، فصل هنرهای نمایشی)
در #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
> گزیدۀ مصاحبه / یک

از: گفت‌وگو با «علی‌رضا هاشمی‌نژاد» خوش‌نویس، پژوهشگر و مدرس دانشگاه
⭕️ تنها راه نجات از رکود فعلی، نقد است
@jongemes

... امروز که وجه کاربردی در هنرهای سنتی، مثل گذشته پررنگ نیست، چگونه باید به هنری مثل خوش‌نویسی نگاه کرد؟
▫️ در هر صورت، این سرنوشتی است که نمی‌توانیم از آن فرار کنیم و تنها در مورد خوش‌نویسی هم صدق نمی‌کند؛ بلکه معماری اسلامی و نگارگری هم دچار این وضعیت شده‌اند و امروزه کاربرد اصلی مد نظر هنرمند نیست و جامعه با کاربرد اصلی این هنرها کاری ندارد و در این تحولی که زمانه به این هنرها تحمیل کرده، سرنوشت جدیدی پیدا کرده‌اند. خوش‌نویسی در قالب کتابت دارد بخشی از نیاز جامعه را به‌عنوان یک امر تزیینی پاسخ می‌دهد؛ البته تزیین نه به معنای تعریفی که در هنر مدرن می‌شود؛ چراکه وقتی در هنر مدرن بحث تزیین را دنبال می‌کنید، در واقع تقلیل می‌دهید، اما در هنرهای اسلامی و معنوی، تزیین، شرافت بخشیدن به این هنر است، برخلاف هنر مدرن که خالی‌کردن از معناست. هنر خوش‌نویسی هنوز کاربرد تزیینی را برای جامعه دارد و هنوز جامعه دارد با این بخش ارتباط برقرار می‌کند و به نظرم اگر بتواند نیازهای دیگری را که هنر امروزی به جامعه ارائه می‌کند، این هنر هم ارائه دهد، باقی می‌ماند؛ در غیر این صورت اگر نتواند با این وجه ارتباط برقرار کند و یا این وجه به‌عنوان یک نیاز برای جامعۀ ما مطرح نباشد، طبیعتاً همۀ هنرهای سنتی به نوعی سرنوشت خوبی نخواهند داشت و به‌عنوان یک سنت تا یک دوره‌ای ادامه پیدا می‌کنند و به چیزهای موزه‌ای تبدیل می‌شوند. البته هنرهای سنتی که در کشورهای مختلف می‌شناسیم، از شرق دور تا خاورمیانه و از ژاپن و چین تا هند و ایران، به نظر می‌رسد جامعه نیازی نسبت به این‌ها نشان می‌دهد و حرکت شدیدی که از اوایل قرن نوزده و در قرن بیستم نسبت به حذف این هنرها، شاید ناخودآگاه در جوامع ایجاد شد، انگار که همان‌طور که مدرنیسم خیلی سریع مورد نقد قرار گرفت و از شدت تاثیر آن کاسته شد و بشر احساس کرد باید نگاهی هم به گذشته بکند، شاید در یک تحول جدید که در حوزۀ فلسفه و هنر دارد شکل می‌گیرد، به نوعی دوباره این هنرها به‌عنوان پاسخ‌گو به بخشی از نیاز بشری که احتیاج به معنویت دارد، تحولی در وجودشان پیدا شود و به شکلی به حیات خود ادامه دهند. البته درخصوص خوش‌نویسی در دوران اوج حرکت مدرنیسم در ایران می‌بینیم هنرمندان با نگاهی به گذشته متوجه ارزش‌های بصری خوش‌نویسی شدند و امروزه می‌بینیم همان نگاهی که در دهۀ 40 شکل گرفت، باعث شده گران‌ترین آثار نقاشی ایرانی که می‌فروشیم، آثاری باشند که به‌نوعی مایه از خوش‌نویسی ایرانی می‌گیرند و به‌عنوان نقاشی‌خط عرضه می‌شوند؛ به‌دلیل این‌که یک اثر فرهنگی خاصی را در شکل مدرنی به جهان عرضه می‌کند و از این بابت، جوهر خوش‌نویسی حیات دوباره‌ای گرفته است. هرچند که در قالب هنر کلاسیک و سنتی نیست و در قالب هنر مدرن است، ولی به نظر من، این به همان جایگاهی که در فرهنگ ما دارد، خواهد رسید و ما به‌عنوان یک خاطرۀ ازلی، سخت است که از آن دست بکشیم؛ ضمن این‌که دنیا هم خیلی علاقه‌ای ندارد گذشتۀ خود را به‌طور کامل کنار بگذارد و گاهی به گذشته رجوع می‌کند و در این ارجاع‌های به گذشته، گاهی اوقات تحولاتی در این نوع پدیده‌ها شکل می‌گیرد که من فکر می‌کنم خوش‌نویسی، با توجه به حرکتی که در 10سال اخیر انجام شده و شناختی که خوش‌نویسان جدید از آثار دورۀ صفویه و دورۀ قاجار پیدا کردند، تحولی پیدا کرده و خط ما با ارجاع به دوران شکوهمند خود، دچار تحولی می‌شود که فکر می‌کردیم این اتفاق دیگر نخواهد افتاد. خوش‌نویسان جدید با توجه به آشنایی‌ای که پیدا کرده‌اند، بازگشتی به گذشته دارند؛ اما امیدواریم این بازگشت، با توجه به شناخت وجوه مختلف هنر در نسل جدید، با تحول همراه باشد و فقط یک نوع ارجاع مقلدانه نباشد...

منتشرشده در #جنگ_مس
@jongemes
> گزیدۀ مصاحبه / دو

از: گفت‌وگو با «علی‌رضا هاشمی‌نژاد» خوش‌نویس، پژوهشگر و مدرس دانشگاه
⭕️ تنها راه نجات از رکود فعلی، نقد است
@jongemes

... شما مدت‌هاست که در دانشگاه مشغول فعالیت هستید، دانشگاه چه نقشی در ورود شما به حوزۀ پژوهش داشت؟
▫️ البته حضور من در دانشگاه در فعالیت‌های من نقش داشته است، ولی این نقش متأثر از حوزۀ تعلیمات یا اجبارهای دانشگاهی بودن نیست. اساساً معتقدم در این دوره، دانشگاه به طور کلی به‌خصوص در حوزۀ هنر و علوم انسانی، از جامعه عقب است. من به دلیل موقعیت استخدامی خود هرگز احتیاج به نوشتن مقاله برای ارتقا نداشته‌ام، یعنی به‌نوعی بنا به ضرورت شغلی به پژوهش رونیاورده‌ام. دانشگاه‌ها امروزه آن‌چنان دچار ساختار صوری خود هستند که از محتوای وظیفۀ خود بی‌خبرند؛ بنابراین، مشاهده می‌کنیم که مجلات دانشگاهی به طور کلی از جامعۀ فرهنگی بیرون حذف شده‌اند، یا دانشگاهیان به‌خصوص در خارج از مرکز، یعنی خارج از تهران، از مراکز فرهنگی و جریانات فرهنگی دورند و هیچ تأثیری در محیط خود ندارند. در دانشگاه‌ها هرم ارتقای شغلی ممکن است به بلندای وسوسه‌انگیزی برسد که دل‌مشغولی دانشگاهیان امروز است، اما این بلندا از چشم جامعه پنهان است چون نقشی در تحولات آن ندارد و آن‌هایی هم که بدون استحقاق از این نردبان بالا رفته‌اند تنها در توهم دیدن هستند. البته در همین فضا هم، اندک استادانی هستند که مولد و مؤثرند، ولی متأسفانه باید از آن‌ها به‌عنوان استثنا یاد شود. در گفت‌وگویی از آقای دکتر زاهدی شنیدم که می‌گفتند ما در تولید مقاله، جایگاه خوبی در جهان و منطقه داریم اما در تولید علم متأسفانه این جایگاه را نداریم؛ پرسش این است که مقاله‌ای که راه به جایی نبرد چه سودی دارد؟ این سترونی در حوزۀ علوم انسانی و هنر، البته بسیار بیش‌تر از سایر حوزه‌هاست. بزرگانی از جمله دکتر زرین‌کوب، دکتر صفا، ایرج افشار، یا در ترجمه؛ بزرگانی مانند لطفی، فولادوند و... در برخی موارد در عمر علمی خود بیش از پنجاه کتاب مفید می‌نویسند، اما دانشکده‌ای در نزدیک چهل سال فعالیت، کم‌تر از پنج اثر مفید دارد که آن هم آثار یک یا دو نفر است. این بازمی‌گردد به ساختار دانشگاه؛ به نظرم افراد چندان مقصر نیستند؛ البته آن‌هایی که به‌حق در دانشگاه‌ها صاحب کرسی‌اند. در هر حال، من بیش‌تر تحت تأثیر افراد و جریان‌های هنری خارج از دانشگاه بوده‌ام تا فضای دانشگاهی، اما بدون تردید از دانشگاه بهره‌ها برده‌ام.
به نظر حقیر، موضوع تأثیر دانشگاه در جریانات فرهنگی و هنری، موضوعی است که حتماً باید به آن پرداخت.

امیدوارم بتوانیم در یک میزگرد ویژه به این موضوع بپردازیم؛ اگر فضایی با حضور افراد آگاه، و با نگاهی منتقدانه، شبیه نگاهی که شما دارید، برگزار شود می‌تواند مؤثر باشد... به نظر می‌رسد حوزۀ نقد، از حوزه‌های مورد علاقۀ شماست، درست است؟
▫️ در هر حال، همۀ هنرمندان و کسانی که کار هنری می‌کنند -در هر صنفی- بايد از طریق مطالعات، پژوهش و شناخت آن‌چنان با حوزۀ فنی و فرهنگی خودشان آشنا شوند که به‌عنوان شخصیت‌های فرهنگی و اجتماعی بتوانند تاثیرگذار باشند. من به نقد علاقه دارم به دلیل این‌که به نظرم تنها راه نجات از وضعیت فعلی که در خیلی از حوزه‌های فرهنگی دچار رکود هستیم، نقد است. رواج نقد اساسی بود که در دنیای مدرن و جدید باعث تحول شد و توانست در همۀ هنرها تاثیر بگذارد و نتیجۀ تاثیر آن ‌را هم داریم می‌بینیم؛ اما در ایران و به‌خصوص در هنرهای سنتی و به‌ویژه در کرمان، این را نمی‌بینيم. من همیشه دلم می‌خواست در این حوزه فعالیت کنم. تعدادی مقاله در حوزۀ تاریخ و نقد نوشتم با این انگیزه که بتوانم معنی شناخت واقعی را در حد توان خود، به جامعۀ فرهنگی بشناسانم. من به‌عنوان یک خوش‌نویس، دیگری به‌عنوان یک نقاش و دیگری به‌عنوان یک شاعر، یک وجه اشتراک به‌عنوان کنش‌گران فرهنگی داریم؛ البته شاید برخی در همین حوزه‌ها به‌عنوان کنش‌گران اجتماعی و سیاسی هم فعالیت می‌کنند؛ ولی ما به‌عنوان کنش‌گران فرهنگی، باید نسبت به فضای فرهنگی شهرمان حساس باشیم. از همین زاویۀ نگاه، بعضی‌وقت‌ها نقدهایی نسبت به مدیریت فرهنگی داشتم؛ چون معتقدم مدیریت فرهنگی که بدون نگرش خاص اعمال می‌شود، حاصل آن چیزی است که الان داریم می‌بینیم. ما می‌توانیم با استفاده از شناختی که در حوزه‌های تخصصی خودمان داریم و این شناخت را می‌توانیم به بخش‌های دیگر گسترش و سرایت دهیم، نگرش را در جامعه ایجاد کنیم و مدیریت فرهنگی را وادار کنیم که متأثر از این نگرش باشد. چیزی که امروز جای آن در کرمان خالی است. ما در همۀ حوزه‌ها دچار یک آشفتگی و سردرگمی هستیم؛ به‌دلیل این‌که از آن فعالیتی که می‌خواهیم انجام دهیم، شناخت کافی نداریم؛ بنابراین، هدف مشخص هم نداریم...

منتشرشده در #جنگ_مس
@jongemes
زنده یاد دکتر حسین بهزادی اندوهجردی (1314 اندوهجرد، کرمان- 1395 تهران) #جنگ_مس @jongemes
> گزیده

بخشی از یک یادداشت
یادی از زنده یاد استاد «حسین بهزادی اندوهجردی»
⭕️ با کاروانِ خاموشی

▫️ مهدی صمدانی
@jongemes
... چند سال بعد...
- چونک نکو ننگری جهان چون شد... این صدای رسا و شیوای استاد بهزادی اندوهجردی است که هنوز در گوشم می‌پیچد. سال 66-67 دانشگاه آزاد کرمان، دو واحد ناصرخسرو قبادیانی. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم دیدار آن مرد که مرا به‌‌وجد می‌آورد، حاصل شد؛ اما این‌بار نه در ساحت میزبان و میهمان، که در کلاس درس و در کسوت استاد و دانشجو. اما چه دانشجویی؟! کسی که از همان دوران دانش‌آموزی نیز یا در پشت درِ کلاس ایستاده بود و یا بیرون پریدنِ همواره از صف و اختراع و کشف چندین تقلب بکر را در کارنامۀ تحصیلی، برای خویش نوعی عادت‌‌شکنی افتخارآمیز قلمداد کرده و اکنون می‌خواست همان بازیگوشی دیروزی و همان خوش‌‌باشیِ کوچه و خانه را بر صندلی ادب و اندیشه و فرهنگ بنشاند. بی‌گمان تا قبل از روبه‌‌رو شدن با آن استاد فرزانه، سبک همان بود و شیوه همان. اما در بهزادی چه بود که جز مسحور شدن و غرق را برنمی‌ تابید؛ این از هیبت و جذبه‌ اش بود یا نگاه نافذ و روح‌‌پرورش؟ یا شیوایی و ادب و بیان بلیغش؟ نمی‌‌دانم. در سلوک و سکوتش چیزی بود که انگار همان لحظه از دلِ الفاظی حماسی بیرونش کشیده‌ اند؛ از متنِ گفت‌ وگوی رستم و اسفندیار. به والایی و کمال نسب می‌ برد، سخت‌‌گیر و قاطع و بی ‌تخفیف. همان اول حد و مرز را روشن کرد، اولین جلسه؛ شرح و بررسی سی قصیدۀ ناصرخسرو. فرمود: از بیست سوالی که در امتحان پایان ترم خواهید داشت یکی همین است؛ از هر قصیده ده بیت را باید حفظ کنید. یعنی سیصد بیت را می‌‌بایست بنویسیم؛ این فقط یک سوالش بود. همین شد که امتحان آ‌ن‌‌روز از ساعت 8 تا 12 طول کشید. آنچه می‌گفت می‌‌خواست و خود این‌‌گونه بود؛ تاریخ ادبیاتِ متحرک. واحد بعدی ما عروض و قافیه بود و بعد از آن؛ چهارمقاله. در آن‌جا از ادبیات جهان و شعر امروز نیز به نسبت سخن می‌‌گفت. اول‌بار نام هوشنگ ایرانی را از او شنیدیم و عجبا که به تایید. بعدها دانستم از میان شاعران امروز بیش‌‌تر دل در گرو اخوان و نیما دارد و لحن حماسی و سبک خراسانی به وجدش می‌آورد...
- آخرین واحد ما با استاد؛ فرخی سیستانی.
با کاروان حله برفتم ز سیستان
با حله‌‌ای تنیده ز دل، بافته ز جان...
فرخی را گفت؟! نه، سرود. کاروان حله را خواند؟! نه، نشان داد. تمام ماجرا را به پردۀ جان کشید. قصیدۀ داغگاه را نیز؛ چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت‌‌رنگ اندر سرآرد کوهسار... و...و...و... با چنان قدرت و ظرافتی نقش می‌فرمود که راهی جز استدراک مفهومِ «آن» بر تو باقی نمی‌گذاشت، هرچه راه جز قرار گرفتن در لحظۀ سرایش به انسداد می‌رسید، جاذبه بود و دیدار و حک بر لوح جان. در حیاتی غرق می‌شدی که حس و تجربه‌ای عاطفی در مقطعی از تاریخ آن را ساخته بود، که هم دور از تو بود و هم در تو...
.
در شمارۀ سوم #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
> شعرطنزخوانی

(از فصلِ طنزِ «جُنگِ مس»)

⭕️ جوانه (با گویش کرمانی)
مهران راد

دل از غُصته1 انگار پَمپو2 زده
سرِ زخمِ دل باز مُلکو3 زده

چو پُختوی4 نر، این دلِ جُفت‌جو
پُلُخمون5 شده بس‌که قوقو زده

ببین بارِ دیگر بهار آمده
چغوکو6 سری وَر چغوکو زده

ببین ارتشِ سیسلالنگ‌ها7
چطو8 خیمه‌ها ور قِدِ9 جو زده

تو از بُتّۀ جاز کم‌تر نه‌ای
که خوش سایه‌بونی به کرپو10 زده

مِدویی11 اگر نیست ور دور و بر
سری رفته لابد به جیکو12 زده

تو مَم13 وَر بِخی14، غُصته ای‌ قَ15 مَخور
اگرچه خدا ما رِ اَ تو زده16

بدو، وَر بِجَک17، یِ گُجی18 بند شو
که دنیا دم از سرگُریسکو19 زده

1. غصه/ 2. کپک/ 3. خون خشک ‌شدۀ زخم/ 4. پرندۀ یاکریم/ 5. خون خشک‌شدۀ زخم/ 6. چغوک: گنجشک/ 7. سیسلالنگ: پرنده؛ دم جنبانک / 8. چطور/ 9. در کنار/ 10. مارمولک/ 11. سوسک/ 12. جیرجیرک/ 13. هم/ 14. برخیز/ 15. این‌قدر/ 16. ما را کنار گذاشته، ما را فراموش کرده/ 17. بالا و پایین بپر/ 18. گوشه‌ای/ 19. بازی قایم‌باشک
.
▫️ گفت‌وگو با #مهران_راد و چند شعر دیگر از او
در فصلِ طنزِ شمارۀ سومِ #جنگ_مس

https://telegram.me/jongemes
> گزیده

بخش‌هایی از گفت‌و‌گو با استاد «ایرج یزدان‌پناه» هنرمند نقاش پیش‌کسوت
⭕️ نقاشی برای من تمام‌نشدنی است...
@jongemes

یک کرمانی برای زندگی کردن در تهران، مجبور است به‌دنبال پول درآوردن باشد؛ بنابراین، نقاشی می‌کشیدم و در گالری‌ها ارایه می‌کردم. البته می‌گویند نقاش‌ها نباید به‌صورت بازاری کار کنند، اما من به‌ناچار این کار را انجام می‌دادم. اتفاقاً از سال 43 تا 46 خیلی کارم موفقیت‌آمیز بود و حتی توانستم با پول نقاشی، یک خانه در تهران بخرم و ازدواج کنم.

هروقت از سینما برمی‌گشتم، در دبیرستان تمام صحنه‌ها را روی تخته‌سیاه نقاشی می‌کردم. یادم است یکی از معلم‌ها مرا نصیحت کرد که فعلاً درس بخوان، بعد از این‌که دَرسَت تمام شد وقتِ زیادی داری که نقاشی بکشی! حالا 60سال است که دارم نقاشی می‌کشم؛ از 15سالگی تا امروز که 76سال دارم.

من که سال‌هاست به کرمان برگشته‌ام و الان دوران بازنشستگی‌ام را در شهر خودم می‌گذرانم، می‌توانم بگویم در کرمان خیر! در تهران هم، در آن دوران آثار را خارجی‌ها می‌خریدند و افرادی که آثار ما را به خارجی‌ها می‌فروختند، پول‌دار شدند. در همان زمان هم خیلی از ایرانی‌‌ها نمی‌دانستند که نقاشی را هم می‌شود خرید! آن‌زمان خارجی‌ها می‌دانستند که تابلو در ایران ارزان است و در خارج قیمت بالایی دارد. آن‌ها گالری‌دار حرفه‌ای بودند و تبلیغات خارجی داشتند؛ بنابراین، به‌وسیلۀ دوستان‌شان آدرس‌ها را می‌گرفتند، تابلوهای ارزان می‌خریدند و آن‌ها را در خارج کشور با قیمت بالایی می‌فروختند.

(یعنی در 70سالگی هم به‌دنبال تجربه‌های جدید هستید؟) بله، کارهای نکردۀ زیادی دارم که باید انجام دهم. کیفیت آثاری هم که تا الان کشیده‌ام باید بیش‌تر شود. برخی می‌گویند انگیزه نداریم، چهکار کنیم؟ می‌گویم کتاب بخوانید تا انگیزه پیدا کنید؛ ضمن این‌که باید اثر خوب، فکرهای جدید و کارهای جدید ببینیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کاری را در لحظه انجام می‌دهم که به آینده، حال و گذشتۀ من هیچ ربطی پیدا نمی‌کند؛ بلکه یک نوع سرگرمی است؛ نه مسألۀ مادی در آن مطرح است و نه این‌که بخواهم بهتر از دیگران باشم. حتی دنبال این نبوده‌ام که نمایشگاه بگذارم و بگویم من، این هستم.

من راهی را که فکر می‌کردم درست است، ادامه دادم. در مدتی هم که نقاشی می‌کنم، نه ایسمی را دنبال کرده‌ام و نه حتی دنبال این بوده‌ام که نقاش بزرگی شوم؛ همواره خواسته‌ام اثری را خلق کنم و این‌که چه سبکی است و تعریف آن چیست، را دنبال نکرده‌ام.

به نظر من، هنری که هنرمند را از جامعه جدا و به‌عنوان شخصِ دیگری معرفی می‌کند، غلط است... ما نباید حرف‌های گنده بزنیم و طوری خودمان را مطرح کنیم که انگار بالاتر از دیگران هستیم و بیش‌تر از دیگران می‌فهمیم. من یک نقاش عادی‌ام و باید در حد معمول بگویم که کی هستم، کجا هستم و چه ‌کار می‌کنم.
.
منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
فصلِ هنرهای تجسمی
https://telegram.me/jongemes
> یادداشت

(بخشی از یک یادداشت)
🎬 نگاهی به فیلم مستند «مردی که فسیل شد» اثر حامد سعادت
⭕️ نزدیک شدن به سوژه با نگاهِ جزیی‌نگر
@jongemes
▫️ سیدحمید میرحسینی

... کرمان، پهناورترین استان کشور است که دارای فرهنگ، سنت‌ها و آیین‌ها و هم‌چنین دارای تاریخ شگرفی است که هر مستندساز می‌تواند از ظرفیت آن استفاده کند، و به نظر نگارنده معدنی است که سال‌های زیادی می‌توان از آن استخراج کرد و این دلیل خوبی است برای ساخت مستندِ «مردی که فسیل شد» به کارگردانی حامد سعادت؛ فیلم‌سازی که به بهانۀ ساخت مستند، نگاهی دارد به استان کرمان. به‌ظاهر این اثر نگاهی دارد به زندگی «محسن تجربه‌کار» که حدود 35سال از عمر خود را صرف جمع‌آوری چندهزار قطعه فسیل‌های مختلف کرده است؛ ولی به‌واقع فیلم همان حدیث نفس یک فیلم‌ساز متعهد است که لحظه‌به‌لحظه با دوربین خود در کنار سوژۀ خود، شبانه‌روز حرکت می‌کند تا به هدفش برسد. وقتی برای اولین‌بار با اثر مواجه شدم نکته‌ای که مرا درگیر خود کرد زندگی بود که از فیلم به من منتقل می‌شد. کارگردان در این فیلم به تکنیکی رسیده است که حضور دوربین برای بیان، حس نمی‌شود و من انگار در کنار محسن تجربه‌کار به یک سفر اودیسه‌وار و ماورایی می‌روم و این هم‌ذات‌پنداری تا آخر فیلم با من همراه بود. دوربین مستندساز حتی لحظاتی هم به زیر آب می‌رود و جهان زیر دریاچه را برای مخاطب تصویر می‌کند.
«مردی که فسیل شد» فیلمی صادقانه است از این جهت که به سوژه بسیار نزدیک شده است و زندگی خانوادگی را با همۀ جزییاتش تصویر کرده است؛ مثلاً در لحظاتی که بعد از یک سفر طولانی، زن به پیشواز مردش می‌رود، همان حرف‌هایی را نقل می‌کند که در زندگی‌شان جاری است؛ به او می‌گوید: «چه‌قدر دنبالِ سنگ‌جمع‌کردنی؟! کمی هم به زندگی‌ت برس!» و این اتفاق‌ها از لحظات ناب و بکر مستند است که نشان می‌دهد فیلم‌ساز به‌درستی به شخصیت‌ها نزدیک شده است، با آن‌ها زندگی کرده است و اعتماد آن‌ها را به‌دست آورده است...
سعادت، کارگردان باهوشی است که توانسته از یک سوژۀ بسیار ساده و به‌نوعی تک‌خطی، فیلمی بسازد که متفاوت باشد و ببینده را با مدت‌زمان نسبتاً بلند آن همراه کند. فیلم از دو زاویه به موضوع نگاه کرده است؛ یکی جنبۀ درونی دارد که به مسائل درونی تجربه‌کار و حرف‌هایش و -شاید بهتر باشد بگوییم- به درددل‌هایش که بی‌واسطه با دوربین است، می‌پردازد. و جنبۀ دوم، حواشی اطراف اوست؛ فیلم از جامعه‌ای می گوید که او و اهدافش را درک نمی‌کند...
از نکات مهم این مستند، افتتاحیۀ شگفت‌انگیز آن است که مخاطب را شکار می‌کند؛ آن‌جا که مهم‌ترین موزۀ فسیل شهر تبدیل به مرکز تفریحی شده است و صدای تجربه‌کار به صورت اورویس بر فیلم شنیده می‌شود از لحظات ناب و بکر این مستند است. یا می‌توانم به سکانس بیان احساسات همسر اشاره کنم که با همۀ سختی‌های زندگی، تمام‌قد از شوهرش و اهدافش دفاع می‌کند که اگر غیر از این بود هرگز تجربه‌کار به این موفقیت‌ها دست پیدا نمی‌کرد. سوژۀ این مستند، نماد همۀ آن‌هایی است که به باورهای خود اعتقاد دارند و با همۀ سختی‌ها برای پیشبرد اهداف خود با همه می‌جنگند. درواقع، مستندساز هم از چنین روحیاتی برخوردار است و به نظر نگارنده، این خود حدیث نفس کارگردان اثر است؛ انگار این دو مرد در کنار هم، هم‌ذات یکدیگرند و همین است که ببینده هم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند. آن‌ها لحظات بسیاری در کنار هم بوده‌اند و با هم سفرهای بسیاری کرده‌اند و این است که احساساتِ «مردی که فسیل شد» به دل می‌نشیند و مخاطب را مجذوب خود می‌کند.
.
📜 منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
فصل سینما، پوشه؛ یک فیلم مستند
.
(فیلم مستند «مردی که فسیل شد» ساختۀ حامد سعادت، هنرمند جوان کرمانی، امشب –بیست‌ویکم آبان‌ماه نودوپنج- موفق به دریافت تندیس زرین بهترین فیلمِ بخش بین‌الملل در «جشنوارۀ بین‌المللی فیلم رشد» شد.)
https://telegram.me/jongemes
> از ميراث شعر کهن کرمان
(گزیدۀ متن)

⭕️ بي رنج، وصالِ دوست حاصل نشود
📜 رباعيات صوفی كرمانی
@jongemes
▫️ به کوشش: امير علوی
▫️ منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
.
ملامحمدعلی صوفی كرمانی، كه به جهت اقامت در شيراز به «صوفی شيرازی» هم معروف است، از شاعران رباعی‌سرای قرن يازدهم هجری است. متأسفانه در مورد زندگانی او چيزی نمی‌دانيم و همۀ آنچه در دست داريم، همين دو سطری است كه نصرآبادی رقم زده است: «صوفی شيرازی. اصلش كرمانی است. اما در شيراز بسيار بوده. لطيف‌طبع است. خصوصاً در ترتيب رباعی طبعش كمال لطف دارد. در كرمان از بام افتاده، فوت شد». (تذكرۀ نصرآبادی، ج1، 443). نصرآبادی پنج فقره از رباعيات او را نقل كرده است. اشارت نصرآبادی حاكی از آن است كه صوفی قبل از 1089 هجری درگذشته است.
رباعی فارسی از آغاز تا امروز با مشكلی به نام «رباعيات سرگردان» روبه‌رو بوده است. اين مشكل در مورد شاعرانی كه نام يا تخلّص همانند داشته‌اند، بيش از پيش خود را نشان داده است. در اين موارد، معمولاً شاعرانی كه شهرت كمتری دارند، شعرشان قربانیِ آوازۀ شاعران هم‌نام می‌شود. نمونۀ بارز آن، صوفی كرمانی است كه تعدادی از رباعياتش از ديوان صوفی آملی سر درآورده كه شاعر معروف‌تري بوده است...
@jongemes
چند رباعی از صوفی کرمانی:
*
صوفی به رهت جواب هر خس می‌داد
گر چشم تو در وصل، رهِ کس می‌داد
من ديده ز ديدن تو مي‌پوشيدم
چشم تو دل مرا اگر پس می‌داد.
*
صوفی تا چند مست و بی‌دل گردد
مجنون تا چند بی سلاسل گردد؟
گر داغ جنون فايده مي‌داد به کس
می‌بايست آسمان که عاقل گردد.
*
صوفی! چمن از گُل، رخ گلگون آورد
وز کُشتن بلبل، رقم خون آورد
در زيرِ زمين، بهار تخمی نگذاشت
راز دل خاک، جمله بيرون آورد.
*
صوفی! به ريا شيخ بد اختر سوزد
در دوزخ زَرق، همچو کافر سوزد
زاهد که به زهد خشک خود مي‌لافد
نشنيده که چوب خشک بهتر سوزد!
*
صوفی! ز خمار، صد شکستم دادند
تا نشئة آن دو چشم مستم دادند
چون رشتۀ هر دو کون را بگسستم
سررشتۀ زلف او به دستم دادند.
*
صوفي! مي پُر خمار را می‌دانم
نظّارۀ آن نگار را می‌دانم
نفعی ندهد به غيرِ سرگرداني
من گردش چشم يار را می‌دانم.
*
صوفی! پيداست جام بی باده منم
در دفتر وصل، صفحۀ ساده منم
پامال جهانم و جهاني غافل
چون معنی پيش پای‌افتاده منم!
*
صوفی! غم روزگار را کوتَه گوی
با درويشی بساز و تَرکِ شَه گوی
بی رنج، وصالِ دوست حاصل نشود
گر طالب کعبه‌ای، سخن در ره گوی.
.
📜 در شمارۀ سوم #جنگ_مس بخوانید
https://telegram.me/jongemes
> مقال

(بخشی از یک یادداشت)

در ضرورت نهادسازی جامعۀ هنری
مهدی محبی کرمانی
@jongemes

... به نظر می‌رسد بعد از حدود یک‌دهه فترت و گسست، جامعۀ هنری کرمان در حال پوست‌اندازی است. اتفاقات تازه و بدیعی در بدنۀ جامعۀ هنری شکل گرفته است که به‌شدت امیدوارکننده و اشتیاق‌برانگیز نشان می‌دهد... توافق عمومی جامعۀ هنری بر سر تأسیس و ایجاد نهادهای مدنی در شهرها و مجموعۀ استان، حالا دیگر مراحل نظریه‌پردازی و تعریف و تبیین نقش و جایگاه خود را گذرانده و به‌سرعت به سمت هدف نهایی نهادسازی در تشکیل خانۀ هنرمندان پیش می‌رود.

جامعۀ هنری به‌خوبی دریافته است که در غیاب یک ساختار سازمانی مستقل خودی عملاً نمی‌تواند نقشی در فرآیند تحولات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه ایفا کند. حالا دیگر برای جامعۀ هنری این سوال مطرح شده است که چگونه است که دیگر اقشار و صنوف اجتماعی چندین دهه از خود تشکیلات صنفی و نهادهای مدنی داشته، در منافع مشترک خود متحد شده و به قاطعیت پای آن ایستاده‌اند، فارغ از تمام رقابت‌های درونی در همۀ مناسبات قدرت نفوذ کرده و به نفع صنف خود نقش‌آفرینی کرده‌اند، اما چرا هنرمندان نتوانسته‌اند؟! در وجود و اعمال مضایق و محدودیت‌های دولتی در این راه تردیدی ندارم، واقعیت اما این است که بخش عمده‌ای از این غفلت و ناتوانی، به عملکرد درونی مجموعۀ هنرمندان برمی‌گردد. دولت‌ها اساساً نسبت به هنرمندان و اهالی فرهنگ سوء‌ظن دارند، هنرمندان هم عیناً همین سوء‌ظن را نسبت به دولت نشان داده‌اند؛ هنرمندان داعیۀ پیشگامی و هدایت جامعه را دارند، آن‌ها خود را رسولان مدینۀ فاضله می‌دانند و این درست همان‌جایی است که با نقش دولت‌ها تضاد و تداخل پیدا می‌کند...

شکل‌گیری انجمن‌های هنری و کوشش در تشکیل خانۀ هنرمندان، محصول تحولات دوران جدید و مهمتر از همه، پی‌گیری‌های مجدّانۀ دولت در واگذاری هرچه بیشترِ امور فرهنگی و هنری -به هر دلیل- به اهل آن است. این اتفاق اما این‌گونه نبود که بتواند همراه با بخش‌نامه و به‌سرعت شکل بگیرد. تعجیل دولتیان و اصرار بر شکل‌گیری این نهادها و به هر طریق، جامعۀ هنری را به شتاب‌زدگی وانداشت. به نظر نمی‌رسد که یک جامعۀ به‌شدت متشتت، ناپخته و تشنه و در عین حال سازمان‌ناپذیر توانسته باشد در مقابل این تعجیل تا به این حد هوشمندانه برخورد کند. حرکت هنرمندان به‌رغم همۀ اختلافات درونی، حرکتی حساب‌شده، با برنامه و هدفمند بود. آن‌ها نه آن‌قدر هیجان‌زده شدند که در دیگ بیفتند و نه آن‌قدر انفعالی برخورد کردند که آیندگان مُهر غفلت را به پیشانی‌شان بزنند. جامعۀ هنری با هدایت ریش‌سفیدان و سردوگرم‌چشیده‌های خود، فارغ از تعجیل دولتیان، قبل از هرچیز به ارزیابی درونی خود، تعریف هنرمند، تعریف و تدوین ضوابط شناسایی هنرمند، شناخت وزن و موقعیت گروه‌های تخصصی مختلف، نقش و جایگاه هنرمندان و مدیران فرهنگی شاخص خود و... پرداخت و با بهره‌گیری از شکل‌بندی‌های متعارف و دریافت نظریات گروه‌های مختلف، به طراحی نقشۀ راه و ارائۀ آن پرداخت. همۀ این وقایع بیش از دوسال به طول انجامید؛ دوسالی که طی آن گروه‌های مختلف با دیدگاه‌های متفاوت و صرف‌نظر از جایگاه فرهنگی و موقعیت اجتماعی خود، توانستند به تعریف و گفتمان مشترک و فراگیری نائل شوند...

جامعۀ هنری هنوز نپذیرفته بود که همۀ آدم‌ها، خاصه هنرمندان و اهل فرهنگ اساساً آدم‌های یونیفورم و یکسانی نیستند؛ این آدم‌ها در همه‌چیز اختلاف نظر و نگرش دارند؛ این‌ها به ضرورت نوع هنر و حوزۀ کاری خود همیشه در حال رقابت با هم هستند؛ این رقابت‌ها و صحنۀ بازی اما چنان نیست که یکی جای دیگری را تنگ کند؛ همه می‌توانند و باید در دایرۀ خود بازی کنند؛ اما آنچه که در شکل‌دهی منطقی به نهادهای مدنی فرهنگی و هنری مهم است، قبول این واقعیت است که این جماعت ذیل یک عنوان، گروهی متشخص و خاص را تعریف می‌کنند...

در خلال تمام دوسالی که به اصلاح و پایه‌ریزی بنیان‌های جامعۀ هنری گذشت، گروه‌های مختلف با آرا و عقاید و سلیقه‌های مختلف و با شرکت در بحث‌های سنگین و -خوش‌بختانه- ثمربخش، سعی در جمع کردن نظریات مجموعۀ هنرمندان کرمان نموده و در نهایت با انتخاب شورای عالی خانۀ هنرمندان، تدوین و تصویب اساس‌نامه و آماده‌سازی آیین‌نامه‌های مربوطه، کار تاسیس خانۀ هنرمندان را پیش بردند. برای جامعۀ هنری دوسال تأمل به منظور رسیدن به یک ساختار منسجم و ماندنی، فرصت‌سوزی نبود؛ در حقیقت، اتفاقی که در طول این دوسال افتاد بیش از هرچیز وحدت و ایجاد یک وفاق عمومی در ضرورت سازمان‌دهی یک نهاد مستقل و مقتدر و مهم‌تر از آن، حرکت به سوی ایجاد این نهاد بود...
منتشرشده در شمارۀ سوم #جنگ_مس
@jongemes