جُنگِ هنرِ مس
130 subscribers
122 photos
2 videos
15 files
60 links
«جُنگِ هنرِ مس»
فصل‌نامهٔ فرهنگ و ‌هنر
••
مدیرمسئول: @alimirafzali
سردبیر: @mojtabahmadi
••
وب‌سایت:
www.jongmag.com
ایمیل:
[email protected]
Download Telegram
> یادداشت

به معماری‌های اطراف‌تان دقت کنید
⭕️ تجلّی چیرگی تصویر بر واقعیت!

محمدیاسر موسی‌پور
(منتشرشده در «جُنگ مس»)

توجه ما به معماری، عموماً کم‌تر از سایر هنرهاست. شاید دلیل آن، این باشد که تقریباً هیچ‌جا نیست که نباشد. مثلاً نقاشی همه‌جا نیست، باید برویم در گالری که آن را ببینیم... یا مثلاً شعر! این‌طور نیست که از بقالی و میوه‌فروشی گرفته تا محل کار، همه در حال شعرخوانی باشند. برای شنیدن شعر یا باید به شب شعر رفت و یا باید یک کتاب شعر را گشود. منتها معماری حسابش جداست. تقریباً شما در هر لحظه که سرتان را بچرخانید، خود را میان آثار معماری می‌یابید. حال ممکن است که همۀ آن‌ها آثار چشم‌گیری نباشند، اما از آن‌ها فراری نیست. برای همین، به معماری کم‌تر توجه می‌کنیم. اما اگر از همین لحظه سعی کنیم که آن را بیینیم، شاید بتوانیم نکات جالبی در آن پیدا کنیم.
شما می‌توانید معماری را به‌مثابه میوه‌ای از درخت فرهنگ بررسی کنید و از روی خصوصیات آن، ویژگی‌های آن درخت را هم بهتر بفهمید. راه دوری نمی‌روم...
به خیابانی که هر روز از آن می‌گذرید دقت کنید. می‌دانید که گذشتگان ما با چنین موجودیتی سروکار نداشته‌اند، چون اصولاً اتومبیلی در کار نبوده است. اما آیا به نظر شما خیابان فقط یک کوچۀ گشادترشده برای عبور اتومبیل است؟ خیر! خیابان از روزی که متولد شده تا امروز، سرگذشت جالبی داشته و مهم‌ترین اتفاقی که به‌همراه خود آورده، تغییر نسبت میان ساحت اقتصادی و ساحت عبور و مرور شهر است. در گذشته، گذر و بازار دو مقولۀ متفاوت بوده‌اند. اما خیابان تولد فضایی است که بازار را مثل آهن‌ربا از قلمرو خود بیرون کشیده و در جداره‌های خود جذب کرده است. به این ترتیب، شما وقتی در حال عبور از خیابان برای رفتن به سر کار هستید، هم‌زمان در حال عبور از یک فضای تجاری نیز هستید. خیابان چیست جز یک نمایشگاه بزرگ؟ به خود مفهوم نمایش دقت کنید! نمایش، هم به ابژه نیازمند است و همه به سوژه؛ هم به اشیا و هم به چشم‌ها! خیابان، یک فضای تهی است برای انبار کردن چشم‌ها و نمایش نشانه‌های اقتصادی در سطح پوست مغازه‌ها. انباری از چشم‌ها و نشانه‌های اقتصادی. جای‌گرفتن مغازه در جداره‌های خیابان را می‌توان اولین مرحلۀ تغییر و تحول اقتصادِ بصری مغازه دانست. همه به یاد می‌آوریم که مغازه‌ها در ابتدا فاقد ویترین بوده و با یک درب صلب از فضای خیابان تمایز می‌یافتند. ویترین چیست جز یک رسانه؟ رسانه‌ای که کارش بازنمایی ژرفنای مغازه در سطح نمود است؛ از هر کالا یک عدد درون ویترین حضور دارد.
بدین ترتیب، یک واحد تجاری پارادایم فرهنگی جدید، یعنی پارادایم نمایش را درک کرده و به سمت هرچه فریبنده‌تر کردن ویترین خود حرکت می‌کند. دیگر مهم نیست درون مغازه چیست یا در انبارهای مغازه چه حجمی از کالا نهفته است؛ مغازه‌های با ویترین‌های آن‌چنانی و درون‌های محقر را به یاد بیاورید!
تحولات معماری مغازه‌ها را در ذهن‌تان مرور کنید! داستان مغازه‌هایی که با چهره‌های واقعی خود خداحافظی کرده و ویترین‌های اغواکننده جای آن‌ها را گرفتند. البته این پایان ماجرا نیست. نشانه‌هایی که با چیدمانی زیبا در ویترین به فروپوشاندن یک واقعیت مبنایی اقدام می‌کردند، به سمت یک خودآیینی حداکثری نیز حرکت کردند؛ شروع مرحله‌ای تازه‌تر، زمانی بود که مغازه‌ها به درهای غول‌پیکر سکوریت خوش‌آمد گفتند. درِ سکوریت چیست جز شیشه‌ای که کل مغازه را به یک ویترین بزرگ بدل می‌کند؟! ویترینی که نشانه‌های آن به چیزی ارجاع نمی‌کنند جز خودشان و دیگر تقابل ژرفنا/نمود و درون/بیرون واژگون می‌گردد. همه‌چیز نمود است و نمود! یک مغازۀ مبل‌فروشی، نمونه‌ای مناسب از این‌دست مغازه‌هاست. این‌ها همه نمایانگر همین امر است که چگونه تحولات فرهنگی و اجتماعی، با معماری در پیوندی مستقیم و ناگسستنی هستند...
@jongemes
ادامه 👇🏻
... 👆
مسأله این‌جاست که آن‌چه در معماری اطراف‌مان می‌بینیم را نباید یک تحول کالبدی صرف دانست. این فرزند یک تحول فرهنگی است؛ همان تحولی که به‌جز اماکن تجاری، در خانه‌های ما هم ردّ پایش دیده می‌شود. ما شاهد یک چرخش هستیم؛ همان چرخشی که فضای عمومی خانه‌های ما را از مهمان‌خانه به تماشاخانه یا گالری استحاله داده است؛ فرهنگ نمایش! فرهنگی که موجب می‌شود مهمان از «حبیب خدا» به «تماشاگر»ی تبدیل شود که باید بیاید، از داشته‌های ما بازدید کند، و پس از تایید موفقیت‌های ما، خداحافظی کند! به خانه‌های اطراف خود دقت کنید! به آشپزخانه‌هایی که دیگر مطبخ نیستند و آرایشی تازه به‌خود گرفته‌اند. اصلاً تصور نکنید که تفاوت مطبخ و آشپزخانه فقط به یک تفاوت در نام‌گذاری خلاصه می‌شود؛ این دو، متعلق به دو جهان‌بینی متفاوت هستند که در این‌جا قصد ارزش‌گذاری بین آن‌ها را نداریم، اما می‌توانیم بفهیم که این دو جهان‌بینی متفاوت چگونه به شکل‌گیری دو فضای معماری متفاوت منجر شده است. این‌ها همه فرهنگ مجسم‌شده است. همان فرهنگی که در شبکه‌های مختلف اجتماعی هم نمود آن را می‌بینیم! عطشِ نمایش دادن؛ تجلّی چیرگی تصویر بر واقعیت!
همان چیرگی که شکل دیگرش، شکست پهلوانی از بدن‌سازی، لااقل در جامعۀ امروز ماست. پهلوان، کسی است که از قضا با عدم به ظهور رساندن قدرت و توانایی‌اش و در حقیقت با کتمان آن، اعتبار می‌یافته است. اما بدن‌ساز کسی است که اعتبارش در نمایش و تصویرپردازی اندام زورمندش نهفته است. نکتۀ ظریف و بودریاری ماجرا هم، این است که مسأله این نیست که جوانان بدن‌ساز امروزی، به کتمان قدرت‌شان تن نمی‌دهند و دوست دارند توان‌شان را به نمایش بکشند، بلکه مسألۀ بازوهای ورم‌کرده، نمایش چیزی هست که نیست! یک رونوشت بدون اصل از قدرت. این یعنی خودآیینی تصویر! کافی است هورمون‌هایی بخورید تا بازوهای قدرتمند را تصویرپردازی کنید. پس، از این به بعد پیشنهاد می‌کنم به معماری‌های اطراف‌تان دقت کنید... آن‌ها فقط وسوسه‌های زیبایی‌شناسانه نیستند... شکل دیگر فرهنگی هستند که در آن نفس می‌کشیم. «
#جنگ_مس
شمارۀ دوم، فصلِ فرهنگ
@jongemes
فرهنگ‌وهنر را با «جُنگِ مس» ورق بزنیم؛ @jongemes
> گزیده

(از فصلِ هنرهای نمایشی، شمارۀ سومِ «جُنگ مس»)
@jongemes

گزیده‌ای از گفت‌وگوی سه هنرمند تئاتر کرمان دربارۀ «نمایش‌نامه»
(یدالله آقاعباسی، عبدالرضا قراری، علی سلطانی)

...
سلطانی: حالا اگر موافقید، کوتاه اشاره کنیم به شرایطی که در تئاتر استان کرمان داریم و این‌که نمایش‌نامه و جایگاه نمایش‌نامه‌نویس در چه وضعیتی است؟ یعنی آیا ما هم‌چنان در موقعیتی هستیم که نمایش‌نامه باید کاملاً نوشته شود و وجود داشته باشد، یا باید به این سمت برویم که از چارچوب بستۀ تنها نظام نشانه‌ای خلاص شویم و به سمت فضاهای بازتر برویم و از نمایش‌نامه به متن حرکت کنیم؟

آقاعباسی: این‌که ما بگوییم چه‌کار باید بکنیم، اصلاً ملاک نیست؛ بلکه قوانین جامعه، سازوکار خودش را دارد و دارند عمل می‌کنند و من به همین دلیل، هیچ‌وقت نگران هیچ‌چیز نیستم؛ یعنی همه‌چیز دارد کار خودش را انجام می‌دهد، اما ما می‌توانیم وضعیت را تحلیل کنیم؛ یعنی بگوییم از این تجربه می‌شود این استفاده را کرد، یا آن کار درست بود یا نادرست.
اگر من بخواهم صحبت قبلی را جمعبندی کنم؛ تئاتر یعنی آدم در موقعیت و این موقعیت، متن است؛ حالا اسم آن هرچه می‌خواهد باشد، مثلاً «تکست» باشد؛ اگر آدم در موقعیت قرار بگیرد، شروع به کنش می‌کند؛ حالا وقتی خواست عمل کند، ممکن است با نیروهای مخالف روبه‌رو شود، ممکن است درگیری پیش بیاید و ممکن است عمل ادامه پیدا کند؛ حالا اگر این آدم را ما در موقعیتی گذاشتیم و هیچ‌کاری نکرد و فقط حرف زد، به معنای این‌که فقط گفتن است، نه دیالوگ و نه گفتن این‌که عمل و عکس‌العمل باشد؛ خب، یک چیزِ ناقص و ابتر شکل می‌گیرد و اگر این آدم فقط بخواهد مطلب بامزه، یا یک شگفتی را به ما نشان دهد، نمایشی است که در خیابان هم می‌تواند شکل بگیرد و چهار نفر هم دور آن جمع می‌شوند و تمام می‌شود. نمایش‌های این‌گونه داشتیم، هنوز هم داریم و خواهیم داشت، اما آن‌چیزی که می‌ماند، چیزی است که با جان ما سروکار دارد.
وقتی می‌رویم نمایشی می‌بینیم که این‌طرفش جالب است؛ دارند موسیقی می‌زنند، یک‌طرف دیگر هم جالب است؛ دارند نقاشی می‌کشند، طرف دیگر هم دارند شعر می‌خوانند؛ خب، حالا از این نمایش چه‌چیز دستگیر ما شد؟! دوساعتِ ما را غنی کرد، پربار کرد، خوشحال و شاد شدیم، به شگفتی درآمدیم؛ اما آیا این نمایش ما را متحول کرد؟...
به نظر من نمایش‌نامه، همیشه جایگاه خودش را داشته و خواهد داشت و بهتر است کسانی که کار می‌کنند، در این حوزه کار کنند. البته نوشتن نمایش‌نامه، کار سختی است؛ بنابراین، ساده‌تر این است که بگوییم نمایش‌نامه دیگر چیست؟! بنابراین دور هم جمع می‌شویم، چیزی می‌گوییم و مردم هم نگاه می‌کنند! اما این نمایش، کارکردی ندارد و اگر خیلی خوب کار شود، دوساعتِ ما را غنی می‌کند و بعد هم تمام می‌شود. تجربه‌ای است که باقی نمی‌ماند، تغییر نمی‌دهد و متحول نمی‌کند. بنابراین، اگر توانستیم در اجرا از آن عوامل هم استفاه کنیم، که کاری کرده‌ایم؛ وگرنه، هزاران تجربه انجام می‌شود و تمام می‌شود و می‌رود.

قراری: در تکمیل صحبت‌های آقای آقاعباسی، وقتی با این منظر به نمایش‌نامه نگاه می‌کنیم، از بخشی از تئاتر که ایجاد سرگرمی می‌کند، اطلاعات را به‌عنوان آموزش انتقال می‌دهد و به‌عنوان پیام‌رسان عمل می‌کند، می‌گذریم؛ یعنی این‌ها وجود دارند و کارکرد خودشان را براساس پایه و بنیانی که می‌تواند متن و تکست باشد، دارند، اما بخشی از هنر خلاق که منجر به آفرینش گونه‌ای از سازمان هنری و کنش و واکنش عناصر هنری می‌شود؛ مساله بر سر آن شکل است که چگونه زیستی دارد. می‌دانیم که باید با جامعۀ معاصر خودش ارتباط داشته باشد، می‌دانیم که گروهی انسان آگاه باید این را سامان دهند و منتقل کنند؛ حالا، یا این به‌عنوان یک متن قبلاً دریافت شده، یا نه، دریافت می‌شود و بعداً به‌عنوان یک متن نوشته می‌شود؛ در هر حالت، مسالۀ ما این است که آن شکل متعالی از دریافت، در یک پدیدۀ هنری اتفاق بیفتد و آن است که اصالت دارد.

آقاعباسی: آقای قراری می‌خواهند بگویند که اگر شما یک نمایش‌نامه‌نویس خلاق باشید کارتان را انجام داده‌اید و اگر جمعی آدم خلاق هستید چه بهتر! ولی اگر قرار باشد هیچ تجربه‌ای و خلاقیتی و دانشی نداشته باشید، کتاب هم نخوانده باشید، نمایش‌نامه را هم نشناسید و دور هم جمع شوید و بگویید نمایش‌نامه چیست!؟ لگدی زیر آن می‌زنیم و هرکدام یک چیزی می‌گوییم و کاری سرِ هم می‌کنیم، چنین کاری اما نتیجه‌ای ندارد و ماندگار هم نیست...

در #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
جلد؛ شمارۀ اول #جنگ_مس @jongemes
> یادداشت

ذن در هنرِ داستان‌خوانی
سیدمحسن بنی‌فاطمه
@jongemes

شاید از یک فیلم‌ساز -مثلاً هیچکاک- و یا شاید یک منتقد نقل کرده‌اند که باید 10 دقیقة اول یک فیلم به‌گونه‌ای باشد که شما را میخ‌کوب کند و شما را به داخل فیلم بکشاند. این در مورد هر اثر هنری که در طول گسترش پیدا می‌کند صدق می‌کند و البته قبل از این‌که این بزرگواران این صحبت را بکنند ما در ادبیات و هنرمان نگاهی ویژه به «مَدخل»ها داشته‌ایم. منظومه‌ها و دیوان‌های ادبیات کهن ما پر از مدخل هستند و مدخل دقیقاً همان دروازۀ ورود است که اگر جذاب باشد و اگر آسان‌دست، ما را به باغی می‌کشاند که توی آن هر چیزی می‌تواند باشد. شاید همه‌مان خاطره‌های زیادی از جملات آغازین رمان‌ها و داستان‌هایی داشته باشیم که به تجربة زیستِ ما افزوده شده‌اند. معمولاً در همین مدخل‌هاست که با خواندن کلمات و جملات شورانگیز، به طور محسوس ضربان قلب‌تان بالا می‌رود و شروع به غرق‌شدن در دنیایی می‌کنید که شما را فارغ از چیزهای دیگر می‌کند.
«تمرکز» اما نکتۀ دیریاب زندگی این‌روزهای ماست و این عدمِ تمرکز، زاییدۀ دنیای میان‌مایه‌ای‌ است که ابزارهای عمومی‌شدۀ الکترونیکی و در دنبال آن شبکه‌ها و جوامع مجازی ساخته‌اند. دنیای بی‌بخاری که ساعت‌ها شما را درگیر خود می‌کند و جز توده‌ای از اطلاعات غیرمعتبر و اخبار دروغِ شیوع‌یافته و نقل‌قول‌های دروغین به‌همراه کلّی عکس و فیلم بی‌خاصیت، انبوهی از غبن و دورافتادگی از خانواده و لذت‌های حقیقی -مثل لذت متن، شنیدن موسیقی محض و دیدن یک فیلم خوب- را هم به شما می‌دهند. قصد این یادداشت اصلاً مجادله‌ای در باب این مقوله نیست که این‌روزها همه‌جا از این حرف‌ها می‌شنویم. بلکه یادآوری لذت غریب و ناب خواندن یک داستان خوب است که باید برای رسیدن به آن مجاهده کنیم. قبل‌تر بر این شاید به‌راحتی قلاب جملات اول متن، ما را در حوزۀ لذیذ آن غرق می‌کرد و طوری خودآگاه و ناخودآگاه‌مان را به خود مشغول می‌کرد که از عالم بی‌خبر می‌شدیم. آن‌روزها هم عوامل مخدوش‌کنندۀ تمرکز وجود داشت، اما هرکسی با توجه به ارزشی که به این لذت ناب می‌داد و با توجه به عادات داستان‌خوانی‌اش، می‌توانست از آن لذت ببرد. یکی وقتِ خواب، یکی وقتِ صبحانه و یا در کتاب‌خانه.
حالا اما سوای تمهیداتی که مؤلف یک متن و ناشرش برای جذب ما و نشاندن‌مان پای این محفل عجیب می‌چینند، باید فراغت از بسیارچیزهای مجازیِ دنیا را نیز برای خودمان مهیا کنیم. همه‌چیز از یک گوشی همراه شروع می‌شود که حالا به رخت‌خواب‌های ما نیز نفوذ کرده است. بستن نوتیفیکیشنِ گوشی موبایل و یا خاموش کردن آن می‌تواند اولین تمهید باشد و بعد برنامه‌ریزی دقیق برای داستان‌خوانی. فکر کنم اگر مزۀ خواندن هنوز پای دندان ذهن‌تان باشد باقی کارها بر مدار خودش جاری خواهد شد. این همان جادوی جملات آغازینِ رمان است که مثل مدیتیشن و تمرکز اولیه در ذن، شما را به هنر داستان‌خوانی می‌آراید. هنری که آموختن آن بسیار ساده است و سوای فرمی که به ذهن و زندگی شما می‌دهد، شما را در دریافت نکته‌های زندگی دقیق‌تر می‌کند. این وسط برای تشکر کردن از دنیای مجازی که به شما اجازه داد با فراموش‌کردنش این تجربۀ خاص را داشته باشید، می‌توانید برای غنی‌کردن دنیای غیرمعتبر و میان‌مایۀ آن، قطعه‌هایی از متن را هم برای اشتراک‌گذاری در اتاق‌های مختلف آن انتخاب کنید و البته با ذکر منبع و نام نویسنده و ناشر انتخاب کنید.
حالا که سوای ابتدای بدون جذابیتِ این یادداشت تا این‌جایش آمده‌اید، بد نیست به سیاق پیام‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی، برخی از جمله‌های ابتداییِ ادبیات داستانیِ غنیِ کرمان را با هم بخوانیم. بعد گوشی‌ها را خاموش کنیم و برویم سراغ هرکدام از این کتاب‌ها...
@jongemes
ادامه در 👇🏻
ادامه از 👆
@jongemes
...
یک.
جانکاس، مخترع ماشین تجسم ارواح و اجساد مردگان، به‌اتفاق شاگردانش، هرکدام بال‌های ظریف و قشنگی را به شانه‌های خود بسته، بعضی‌‌شان چمدان‌‌های بلورینی به ‌دست گرفته و از روی آسمان می‌پریدند.
رستم در قرن بیست‌ودوم- عبد‌الحسین صنعتی‌زاده
دو.
شيخ با دو دست قبايش را چسبيده بود و مي‌دويد. نعلين‌هايش را روي زمين لخ‌ولخ مي‌كشيد، مي‌دويد و با خود مي‌گفت: «چه مي‌شنوم، از مكتب بانگ سگ مي‌آيد! واي بر من. ما كودك بوديم، اين‌ها هم كودك‌اند. تازه‌جوانان را مي‌گوييم كودك، آنان هم‌چنان كودك مانده‌اند. شايد اين شيطنت‌ها خصلت تشكچۀ مكتب است.»
آب انبار- هوشنگ مرادی کرمانی
سه.
مُرادو، مي‌گم آن يكي دَلو را هم بكش جلو، با دوتا دَلو كارمان بهتر پيش مي‌رود. تا اين يكي را من پُر از گِل می‌كنم، تو آن ‌يكي را كه پُر كرده‌ام، مي‌زني به قلاب كه بكشند بالا. با يك دَلو دادِ استادمراد بلند مي‌شود. يك‌وقت مثل ديروز، دوباره سر مي‌كند توي چاه و هرچه از دهنش دَر شود؛ بارمان مي‌كند.
مرادو- محمدعلی آزادی‌خواه
چهار.
سینی حلوا را جلوی زن بابای حیدر می‌گیرم؛ بچۀ دوساله‌اش حلوا را چمگ می‌زند، نگاه حیدر را روی تنم حس می‌کنم، از آغاز مراسم به موتور قراضه‌اش تکیه داده و از من چشم برنمی‌دارد. مجری بلندگو را از رفیق باقریان می‌گیرد و شعر می‌خواند. کمر راست می‌کنم و گوش می‌دهم.
بازی آخر بانو- بلقیس سلیمانی
پنج.
وقتی آموزگار پیر وارد کلاس شد، شاگردی که در میان میز و نیمکت‌های خالی به‌تنهایی خوابیده بود، گفت: «برپا!» و همان‌طور خوابیده پس از لحظه‌ای گفت: «برجا!» آموزگار پیر دفتر حضور و غیاب را پشت پنجرۀ چوبی کلاس گذاشت و عینک مشکی ذره‌بینی‌اش را به چشم‌هایش زد و گفت: «آبنوسی!»
داستان «وضعیت» از باغ اناری- محمد شریفی نعمت‌آباد
شش.
كَل‌اسدالله تازه داشت زغال‌های ته‌ماندۀ منقل را به خُل می‌كرد كه صاحب‌جان رسید: «كَل‌اسدالله! كَل‌اسدالله! دستم به دومنت. كُتِ زوك خزونه گرفته، آبا داغ شدن، آتش، زنکا می‌خوان جون‌شونه ور آب بكشن، بشورن، بیان به‌در، نمی‌تونن... الانم اذان می‌گن، مردكا می‌ریزن تو حموم، رسوایی می‌شه، وَخی یه فكری بكن. تو رو دونی خدا، وَخی!»
کُت زوک- مهدی محبی کرمانی
هفت.
هنوز هم مثل هميشه مي‌دوم؛ حالا اين‌جايم و اين‌همه دور! نمي‌پرسيدي چرا مي‌روم. مي‌دانستي به خاطر خودم نبود که مي‌رفتم. بايد مي‌رفتم و ياد مي‌گرفتم تا بتوانم آن باغ پر از گل و سايه و بره را برايت بسازم. مي‌پرسيدي: «علو! اوجا تنها چه‌کار مي‌کني؟ چطو طاقت مياري تو شهر غريب؟»
اين‌همه دير- محمدعلي مسعودي
هشت.
با وجود خاک‌وخل و نخاله‌هایی که گوشه‌وکنار روی هم کپه شده بودند، آپارتمان بوی تازگی و نو بودن می‌داد. بوهایی از گچ، رنگ و چسب لوله با یک عطر تند زنانه به‌هم آمیخته و به نحو شومی با فضای خاک‌آلود و خشن خانه در تضاد بودند.
بولوار پارادیس- محمدرضا ذوالعلی
نه.
ليلي دل‌انگيز دختر يکي از سران قبايل عرب بود و من نيز پدرم بزرگ قبيله بود. واقع امر را بخواهيد من از پس پنجره‌اي طرحي از چهرة ليلي ديدم. آن‌چنان لطيف به نظرم رسيد که فهميدم در درونم چيزي تازه اتفاق افتاد.
قصه‌های عشق مجنون- احمدرضا تخشید
ده.
همة آن لذت‌هایی که از عشق برده بودم زهر جانم شد؛ ریخته شد توی یک کاسة چینی با گل‌های سرخ و از من برج زهرماری ساخت که هیچ پادزهری برای درمان آن نیست. گل‌های سرخ کاسه، زیر آن مایع کدر، بهارِ بعد از زمستانی را به خاطرم می‌آورَد که او وارد حیات من شد و مرا از آغوش کتاب‌هایم و از اتاق ساکت بی‌پنجره‌ام بیرون کشید.
یک کاسه گل سرخ، رمان- مرجان عالیشاهی
یازده.
«شتررود» شهر را دوشقه کرده بود، جریان آب در تمام شدِ شهر از زیر مه سنگینِ سحرگاهی بیرون می‌خزید و تا زیر پل، هزار موج برمی‌داشت، هوا سرد بود و آفتاب تنبل صبحگاهی انگار که قصد نداشت به سادگی از پشت دندانه‌های ریز و درشت ارتفاعات کافرکوه سر بزند. صدای زنگولۀ گوسفندانی که در ساحل رود می‌چریدند چرت روز را پاره کرده بود.
شب جاهلان، رمان- منصور علی‌مرادی
دوازده.
گوگُم بود و تاریکنای صبح، گیج و مات روی شندره پلاس‌های لولی‌ها می‌چرخید و جرأت ماندن نداشت. هیاهوی وهمناک آدم‌ها، دشتِ خواب‌زده را ترسانده بود. هرکی‌هرکی بود. بچه‌ها‌، ترس‌زده و رموک، صدا به صدا می‌دادند و گریه‌شان، وهم دشت را صد‌چندان می‌کرد.
سیلان دختر کولی، رمان- علی‌اکبرکرمانی‌نژاد
سیزده.
گفتند: «عروس بیاید جلوتر!» گفتند عروس نباید گریه كند. شگون ندارد. گفتند اشك عروس پای سفرۀ عقد خوش‌یمن نیست. عروس؟! با گوشۀ دستمالِ سفیدی كه بابافراز به دستم داد، اشك‌هایم را پاك كردم و یك قدم جلوتر رفتم.
کافورخانه،رمان- زهرا میمندی پاریزی

(عنوان یادداشت، برگرفته از کتاب بسیار خواندنیِ ری‌برادبری داستان‌نویسِ فوق‌العاده است به نام: «ذن در هنر نویسندگی»)
> ترجمه


ترجمۀ شعری از «آدونیس»
تجلیل کودکی
مترجم: محمد شریفی نعمت‌آباد
@jongemes

شعر «تجلیل کودکی» سرودۀ یکی از بزرگ‌ترین شاعران عرب به نام «علی احمد سعید» معروف به «آدونیس» است که در یکم ژانویۀ 1930 میلادی در روستای قصابین در استان لاذقیه سوریه به‌دنیا آمد. او علاوه بر شعر، به کارهای نویسندگی، نقد ادبی، ترجمه، ویراستاری و تدریس در دانشگاه نیز اشتغال داشته است. اشعارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شده‌اند، جوایز متعددی را برده است و در سال‌های اخیر پیوسته به‌عنوان یکی از نامزدهای جایزۀ نوبل ادبی مطرح بوده است. او سال‌هاست که به‌عنوان شاعر و نویسنده‌ای تبعیدی، در پاریس زندگی می‌کند.


⭕️ تجلیلِ کودکی

حتی باد می‌خواهد
ارابه‌ای شود
که پروانه‌ها می‌کِشَندَش
*
به یاد می‌آورم دیوانگی را
که نخستین‌بار
بر متکای ذهن سر نهاده بود.
و آن زمانی بود
که با تنم سخن می‌گفتم
و تنم خیالی بود
که سرخ می‌نوشتمش.
*
سرخ زیباترین سریر خورشید است
و رنگ‌های دیگر همه
بر قالیچه‌های سرخ
به نیایش‌اند.
*
شب شمعی دیگر است.
در هر شاخه آغوشی‌ست،
پیامی که در فضا برده می‌شود
با تن باد طنین می‌اندازد.
*
خورشید مُصِرّ است
چو به دیدارم می‌آید
خود را در ردایی از مِه بپوشانَد:
آیا نور مستحق سرزنشم می‌داند؟
*
آه، روزهای گذشته‌ام-
عادت‌شان راه رفتن در خواب‌هاشان است و
عادت من تکیه‌دادن به آن‌ها.
*
عشق و رؤیاها
دو کمانه‌اند
بین آن‌ها تنم را جای می‌دهم
و جهان را کشف می‌کنم.
*
بسا هوا را دیده‌ام
با پاهایی از سبزه به پرواز
و راه را
با پاهایی از هوا به رقص.
*
آرزوهای من
گل‌هایند
که روزهایم را رنگ می‌زنند.
*
زود به زخم نشستم
و زود آموختم
که زخم‌ها مرا ساخته‌اند.
*
هنوز به دنبال آن کودکم
که همواره در درونم
راه می‌رود.
*
اینک او بر پلکانی از نور می‌ایستد
به جست‌وجوی کُنجی برای غنودن
و بازخوانی رخسار شب.
*
اگر ماه خانه‌ای می‌بود
پاهایم از رسیدن به درگاهش
امتناع می‌کردند.
*
آن‌ها را غباری می‌بَرَد
که مرا
به هوای فصل‌ها می‌کشانَد.
*
راه می‌روم
دستی در هوا
دستی دیگر
به نوازش طره‌هایی
که خیال‌شان می‌کنم.
*
یک ستاره نیز
سنگ‌ریزه‌ای
در کشتزار فضاست.
*
تنها او که
به افق می‌پیوندد
می‌تواند راه‌هایی نو بسازد
*
یک ماه
ماهی پیر
صندلی‌اش شب
عصایش نور
*
چه باید از تنی بگویم
که در آوارِ خانه‌ای رهایش کردم
که در آن زاده شدم؟
کسی را یارای روایت کودکی‌ام نیست
جز آن ستارگان که
فراز آن سوسو می‌زنند
و آن ردّ پاهای جا مانده
بر کوره‌راه شامگاه.
*
کودکی‌ام
هنوز در حال زاده شدن است
در دست‌های نوری
که نامش را نمی‌دانم
که بر من نامی می‌نهد
*
از آنْ رود
آینه‌ای ساخت و
از آنْ آینه
داستان اندوه خود را پرسید
از اندوهش
باران ساخت و
ابر شد و
زار گریست.
*
کودکی تو
دهکده‌ای‌ست
که هرچه دور می‌شوی از آن
هرگز از مرزهایش نخواهی گذشت.
*
روزهای او
دریاچه‌هایند
خاطراتش
تن‌هایی شناور.
*
شمایان
که از کوهستان‌های گذشته
فرود می‌آیید
چگونه باز
از آن‌ها صعود خواهید کرد
و چرا؟
*
زمان دری‌ست
که بازش نمی‌توانم کرد
سِحْرم باطل شده
افسونم به خواب است.
*
در دهکده‌ای زاده شدم
کوچک و دنج
چون زهدانی.
هیچ‌گاه ترکش نگفتم.
عاشق اقیانوسم نه کرانه‌ها.

منتشرشده در #جنگ_مس
(فصل ویژه؛ ترجمه و مترجمان)
@jongemes
زنده‌یاد طاهره صفّارزاده (۲۷ آبان ۱۳۱۵، سیرجان/کرمان - ۴ آبان ۱۳۸۷، تهران)
> گزیده

گزیده‌ای کوتاه از مقالۀ
⭕️ «شعر و شاعران زن کرمان در گذر تاریخ»
شهین خسروی‌نژاد
@jongemes

(بخش سوم؛ شاعران عصر حاضر؛ طاهره صفارزاده)
... شعر طاهره صفارزاده، از نیمۀ دوم دهۀ چهل تا نیمۀ دوم دهۀ پنجاه در اوج است. در همین بازۀ زمانی ‌است که طاهره با انتشار مجموعه‌های «چتر سرخ» (به زبان انگلیسی)، «طنین در دلتا»، «سد و بازوان»، و تا حدودی «سفر پنجم»، مُهر و نشان خود را به‌عنوان یکی از آوانگاردترین شاعران ایران در تاریخ شعر نو حک می‌کند. پس ‌از این دوره، طاهره خلاقیت، استقلال زبانی و وجوه زیبایی‌شناسانۀ شعرش را فدای انتقال پیام‌هایش می‌کند و به سمت بیانی شعارگونه پیش می‌رود. با این‌همه، نام او به‌عنوان یکی از مطرح‌ترین شاعران زن دوران مدرنیسم شعر ایران، پس‌ از نام فروغ فرخزاد، برای همیشه باقی می‌ماند. اکنون که به بعضی از شعرهای او از دورۀ چتر سرخ تا سفر پنجم نگاه می‌کنیم، آن‌ها را جلوتر از دورۀ خودشان می‌بینیم. برای نمونه، بخشی از شعر «کوتوله‌ها» را که طاهره در همان دورۀ مورد نظر نوشته است، می‌خوانیم.
«... من او را پیش‌تر در جایی دیده‌ام در آستانۀ دری
وقتی که چتر کوچکش را می‌گشود زیر درخت بودا وقتی که از
پنجرۀ انگشتانش به بیرون می‌نگریست او دوربینی داشت که
دریچه‌های شهر را همه چارگوش همه ممهور عکس می‌گرفت
کوتوله‌ها می‌گویند او را زود از شیر گرفته‌اند کوتوله‌ها می‌گویند او
در کافه‌ای که نباید دیده شده است کوتوله‌ها می‌گویند رنگ آبی
به او می‌آید کوتوله‌ها می‌گویند موی کوتاه به او نمی‌آید کوتوله‌ها
می‌گویند کفش پاشنه بلند به او بهتر می‌آید او رفته است رودخانه
رفته است.
خانم کفشات خانم روسریت کوتوله‌ها می‌گویند او فراموش‌کار
است.»
می‌بینیم که چگونه این شعر از مرزهای شعر مدرنیسم ایران در دهۀ چهل و پنجاه فراتر رفته و به زبان شعریِ دوسه دهۀ اخیر نزدیک شده است. در این شعر، طاهره نه‌تنها قواعد سطربندی شعر نو را به چالش می‌کشد بلکه ساختاری چندصدایی را به نمایش می‌گذارد که در آن زمان در ادبیات ایران، حتی مطرح هم نشده بود.
گفت‌وگو از این شعر و دیگر شعرهای طاهره صفارزاده، در این فرصت کوتاه نمی‌گنجد. او در سیرجان به‌دنیا آمد و دوران مدرسه‌اش را در همان‌جا گذراند. سپس کارشناسی‌اش را از دانشگاه شیراز در رشتۀ ادبیات انگلیسی گرفت. پس از مدتی کار، به انگلیس رفت و در یکی از موسسات آموزشی بی‌بی‌سی فنون فیلم‌نامه‌نویسی را آموخت. بعد از آن، در دانشگاه آیووای آمریکا پذیرفته شد و به گروه نویسندگان بین‌المللی پیوست. پس از گذراندن دورۀ سنگینی که هشت‌سال طول کشید برای کسب استادی هنرهای زیبا پذیرفته شد و در ضمن آن، به فراگیری هنر سینما نیز پرداخت که ساخت دو فیلم 8 و 16 میلی‌متری از ثمرات این دوره است. در آن سال‌ها از مجموعه‌شعرهای شاعران سراسر دنیا چهار اثر برگزیده شد؛ مجموعۀ «چتر سرخ» طاهره صفارزاده یکی از این آثار بود که مورد تحسین قرار گرفت، به زبان‌های مختلف ترجمه شد و دوسه تن از آهنگ‌سازان بنام آلمانی و آمریکایی بر روی شعرهای آن آهنگ‌هایی تصنیف کردند. طاهره در بازگشت به ایران، مدت کوتاهی را نیز در هندوستان گذراند.
«سوختن هیزم را دیده بودم
سوختن هیزم و اسکلت انسان را
نه
دودها
دو پله یکی
بالا می‌روند
آسانسور طبقۀ دوم شب از کار افتاده است
زندگی تکرار نگاه آسانسورچی است
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
ـ این مرده نزد برهمنان اعتراف کرده است.»
سطرهای بالا، بخشی از شعر بلند «سفر اول» است که تاثیر دیدار او از هندوستان را می‌توان در آن دید. در همین سطرها، طاهره با تقطیع خاصی می‌خواهد پله‌ها و سپس آسانسور و پیامدهای آن و در آن پایین، جسد مرده را وانمایی کند. هرچند که او در شعرهایی دیگر مثل «میزگرد مروت» اجرایی از شعر دیداری یا کانکریت را دارد، اما در این‌جا ما با اجرایی نمایشی روبه‌رو هستیم که در آن، حرکت دود در پله‌ها، حرکت آسانسور، تکرار زندگی در نگاه آسانسورچی به بالا و پایین شدن، و تکرار دوبارۀ پایین در هر تناوب و دوبرابر شدن آن نسبت به بالارفتن را به نمایش درمی‌آورد. دودهای سوختن پیکر انسان دو پله یکی بالا می‌روند و انسان در هر حرکت دو طبقه یکی پایین‌تر می‌آید! به‌راستی که چیدمان سینمایی تکان‌دهنده‌ و بی‌نظیری ‌است از کلمات!...

در #جنگ_مس بخوانیم
شمارۀ سوم، فصل شعر
@jongemes
روی جلد؛ شمارۀ دوم #جنگ_مس @jongemes
فرهنگ و هنر را ورق بزنیم؛ @jongemes
کاشف درام در جغرافیای خود/ در @jongemes بخوانیم...
> متن

(گزیده‌ای از یک متن)
دربارۀ نمایش نامه نویسی های استاد «مهدی ثانی»
⭕️ کاشفِ درام در جغرافیای خود
@jongemes
مجید عتیق

... آنچه ما در این مقال به آن کار داریم قلم و شیوۀ نگارش مهدی ثانی برای خلق نمایش‌نامه است. همان‌طور که در پیش‌تر ذکر شد، شیوۀ نگارش ادراکی را می‌توان در آثار مهدی ثانی به‌وفور دید. ثانی، مردم اطرافش را از طریق زیست و درک درمی‌یابد و آن‌ها را به شخصیت‌های نمایشی تبدیل می‌کند. مثلاً جگرکیِ دور میدان مشتاق (میدانی مشهور در کرمان) ناگاه می‌شود یکی از شخصت‌های اصلی نمایش‌نامۀ او؛ یا نوازندۀ تار که محفل‌گرم‌کُن قهوه‌خانه‌هاست پیش‌برندۀ کنش‌های داستانی نمایش‌نامۀ دیگرش می‌شود؛ یا آب‌فروشِ دوره‌گردی که مسخ آهن شده و زندگی‌اش را بر سر مادیات می‌گذارد و... شخصیت‌هایی که نمونۀ زیستی هرکدام از آن‌ها موجود بوده است...
ثانی، همۀ آدم‌های نمایش‌نامه‌هایش را دیده است و با آن‌ها زندگی کرده، تجزیه و تحلیل کرده، درک‌شان کرده و بعد آن‌ها را در دل قصه‌ای که می‌خواسته نمایش بدهد گنجانده و این شخصیت‌ها چه خوش بر سر جای نشسته‌اند. البته باید دانست که دورۀ جوانی مهدی ثانی برابر است با رویدادهای بزرگ اجتماعی در ایران؛ از مبارزات چریکی گرفته تا محافل سیاسی برای براندازی حکومت پهلوی. جالب است که در کنار آثار زیاد با رویکرد سیاسی که در آن دوره توسط هنرمندان تولید می‌شد، ثانی زیرکانه با دوری از شعارزدگی و نشان‌های تمثیلی برای تعرض به قدرت، زندگی پیرامونش را به صحنه می‌آورد، چراکه معتقد است جامعه و مردمانش بهترین آموزگار برای مخاطبانش هستند.
ثانی در سال 1351 نمایش‌نامۀ «تاول» را می‌نویسد. «تاول» که به معنی حالتی زخم‌گونه است که بعد از سوختگی بر روی پوست بدن انسان به‌وجود می‌آید، سرگذشت آدم‌های ساده است و در سکوی جلوی یک جگرکی در میدان مشتاق کرمان می‌گذرد. در این اثر، از پیچیدگی‌های درام خبری نیست، بلکه ثانی سرراست قصه‌اش را بدون پیچ‌وخم تعریف می‌کند. آنچه که می‌توان از خوانش این نمایش‌نامه دانست این است که ثانی از همان ابتدا به دنبال درام جغرافیایی خودش بوده است. نگارندۀ این مقال که افتخار تلمذ او را دارد به‌عینه شاهد این بوده که ثانی برای شناخت بوم خود ارزش و اهمیت بسیاری قایل است و معتقد است به این‌که جغرافیا در درام، از اوجب واجبات است؛ چیزی که معمولاً در دیگر آثار تولیدشده -چه هم‌عصر ثانی، چه اکنون- کم‌تر دیده می‌شود. این اهمیت برای او به حدی است که زبان گفتاری نمایش‌نامه‌های ثانی همگی (به‌جز چند استثنا) همراه با لهجۀ زیست‌بوم او هستند و این ترکیب، داستان‌ها و آدم‌های او را باورپذیر می‌کنند...
.
(جُنگِ مس، شمارۀ سوم، فصل هنرهای نمایشی)
در #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
> گزیدۀ مصاحبه / یک

از: گفت‌وگو با «علی‌رضا هاشمی‌نژاد» خوش‌نویس، پژوهشگر و مدرس دانشگاه
⭕️ تنها راه نجات از رکود فعلی، نقد است
@jongemes

... امروز که وجه کاربردی در هنرهای سنتی، مثل گذشته پررنگ نیست، چگونه باید به هنری مثل خوش‌نویسی نگاه کرد؟
▫️ در هر صورت، این سرنوشتی است که نمی‌توانیم از آن فرار کنیم و تنها در مورد خوش‌نویسی هم صدق نمی‌کند؛ بلکه معماری اسلامی و نگارگری هم دچار این وضعیت شده‌اند و امروزه کاربرد اصلی مد نظر هنرمند نیست و جامعه با کاربرد اصلی این هنرها کاری ندارد و در این تحولی که زمانه به این هنرها تحمیل کرده، سرنوشت جدیدی پیدا کرده‌اند. خوش‌نویسی در قالب کتابت دارد بخشی از نیاز جامعه را به‌عنوان یک امر تزیینی پاسخ می‌دهد؛ البته تزیین نه به معنای تعریفی که در هنر مدرن می‌شود؛ چراکه وقتی در هنر مدرن بحث تزیین را دنبال می‌کنید، در واقع تقلیل می‌دهید، اما در هنرهای اسلامی و معنوی، تزیین، شرافت بخشیدن به این هنر است، برخلاف هنر مدرن که خالی‌کردن از معناست. هنر خوش‌نویسی هنوز کاربرد تزیینی را برای جامعه دارد و هنوز جامعه دارد با این بخش ارتباط برقرار می‌کند و به نظرم اگر بتواند نیازهای دیگری را که هنر امروزی به جامعه ارائه می‌کند، این هنر هم ارائه دهد، باقی می‌ماند؛ در غیر این صورت اگر نتواند با این وجه ارتباط برقرار کند و یا این وجه به‌عنوان یک نیاز برای جامعۀ ما مطرح نباشد، طبیعتاً همۀ هنرهای سنتی به نوعی سرنوشت خوبی نخواهند داشت و به‌عنوان یک سنت تا یک دوره‌ای ادامه پیدا می‌کنند و به چیزهای موزه‌ای تبدیل می‌شوند. البته هنرهای سنتی که در کشورهای مختلف می‌شناسیم، از شرق دور تا خاورمیانه و از ژاپن و چین تا هند و ایران، به نظر می‌رسد جامعه نیازی نسبت به این‌ها نشان می‌دهد و حرکت شدیدی که از اوایل قرن نوزده و در قرن بیستم نسبت به حذف این هنرها، شاید ناخودآگاه در جوامع ایجاد شد، انگار که همان‌طور که مدرنیسم خیلی سریع مورد نقد قرار گرفت و از شدت تاثیر آن کاسته شد و بشر احساس کرد باید نگاهی هم به گذشته بکند، شاید در یک تحول جدید که در حوزۀ فلسفه و هنر دارد شکل می‌گیرد، به نوعی دوباره این هنرها به‌عنوان پاسخ‌گو به بخشی از نیاز بشری که احتیاج به معنویت دارد، تحولی در وجودشان پیدا شود و به شکلی به حیات خود ادامه دهند. البته درخصوص خوش‌نویسی در دوران اوج حرکت مدرنیسم در ایران می‌بینیم هنرمندان با نگاهی به گذشته متوجه ارزش‌های بصری خوش‌نویسی شدند و امروزه می‌بینیم همان نگاهی که در دهۀ 40 شکل گرفت، باعث شده گران‌ترین آثار نقاشی ایرانی که می‌فروشیم، آثاری باشند که به‌نوعی مایه از خوش‌نویسی ایرانی می‌گیرند و به‌عنوان نقاشی‌خط عرضه می‌شوند؛ به‌دلیل این‌که یک اثر فرهنگی خاصی را در شکل مدرنی به جهان عرضه می‌کند و از این بابت، جوهر خوش‌نویسی حیات دوباره‌ای گرفته است. هرچند که در قالب هنر کلاسیک و سنتی نیست و در قالب هنر مدرن است، ولی به نظر من، این به همان جایگاهی که در فرهنگ ما دارد، خواهد رسید و ما به‌عنوان یک خاطرۀ ازلی، سخت است که از آن دست بکشیم؛ ضمن این‌که دنیا هم خیلی علاقه‌ای ندارد گذشتۀ خود را به‌طور کامل کنار بگذارد و گاهی به گذشته رجوع می‌کند و در این ارجاع‌های به گذشته، گاهی اوقات تحولاتی در این نوع پدیده‌ها شکل می‌گیرد که من فکر می‌کنم خوش‌نویسی، با توجه به حرکتی که در 10سال اخیر انجام شده و شناختی که خوش‌نویسان جدید از آثار دورۀ صفویه و دورۀ قاجار پیدا کردند، تحولی پیدا کرده و خط ما با ارجاع به دوران شکوهمند خود، دچار تحولی می‌شود که فکر می‌کردیم این اتفاق دیگر نخواهد افتاد. خوش‌نویسان جدید با توجه به آشنایی‌ای که پیدا کرده‌اند، بازگشتی به گذشته دارند؛ اما امیدواریم این بازگشت، با توجه به شناخت وجوه مختلف هنر در نسل جدید، با تحول همراه باشد و فقط یک نوع ارجاع مقلدانه نباشد...

منتشرشده در #جنگ_مس
@jongemes
> گزیدۀ مصاحبه / دو

از: گفت‌وگو با «علی‌رضا هاشمی‌نژاد» خوش‌نویس، پژوهشگر و مدرس دانشگاه
⭕️ تنها راه نجات از رکود فعلی، نقد است
@jongemes

... شما مدت‌هاست که در دانشگاه مشغول فعالیت هستید، دانشگاه چه نقشی در ورود شما به حوزۀ پژوهش داشت؟
▫️ البته حضور من در دانشگاه در فعالیت‌های من نقش داشته است، ولی این نقش متأثر از حوزۀ تعلیمات یا اجبارهای دانشگاهی بودن نیست. اساساً معتقدم در این دوره، دانشگاه به طور کلی به‌خصوص در حوزۀ هنر و علوم انسانی، از جامعه عقب است. من به دلیل موقعیت استخدامی خود هرگز احتیاج به نوشتن مقاله برای ارتقا نداشته‌ام، یعنی به‌نوعی بنا به ضرورت شغلی به پژوهش رونیاورده‌ام. دانشگاه‌ها امروزه آن‌چنان دچار ساختار صوری خود هستند که از محتوای وظیفۀ خود بی‌خبرند؛ بنابراین، مشاهده می‌کنیم که مجلات دانشگاهی به طور کلی از جامعۀ فرهنگی بیرون حذف شده‌اند، یا دانشگاهیان به‌خصوص در خارج از مرکز، یعنی خارج از تهران، از مراکز فرهنگی و جریانات فرهنگی دورند و هیچ تأثیری در محیط خود ندارند. در دانشگاه‌ها هرم ارتقای شغلی ممکن است به بلندای وسوسه‌انگیزی برسد که دل‌مشغولی دانشگاهیان امروز است، اما این بلندا از چشم جامعه پنهان است چون نقشی در تحولات آن ندارد و آن‌هایی هم که بدون استحقاق از این نردبان بالا رفته‌اند تنها در توهم دیدن هستند. البته در همین فضا هم، اندک استادانی هستند که مولد و مؤثرند، ولی متأسفانه باید از آن‌ها به‌عنوان استثنا یاد شود. در گفت‌وگویی از آقای دکتر زاهدی شنیدم که می‌گفتند ما در تولید مقاله، جایگاه خوبی در جهان و منطقه داریم اما در تولید علم متأسفانه این جایگاه را نداریم؛ پرسش این است که مقاله‌ای که راه به جایی نبرد چه سودی دارد؟ این سترونی در حوزۀ علوم انسانی و هنر، البته بسیار بیش‌تر از سایر حوزه‌هاست. بزرگانی از جمله دکتر زرین‌کوب، دکتر صفا، ایرج افشار، یا در ترجمه؛ بزرگانی مانند لطفی، فولادوند و... در برخی موارد در عمر علمی خود بیش از پنجاه کتاب مفید می‌نویسند، اما دانشکده‌ای در نزدیک چهل سال فعالیت، کم‌تر از پنج اثر مفید دارد که آن هم آثار یک یا دو نفر است. این بازمی‌گردد به ساختار دانشگاه؛ به نظرم افراد چندان مقصر نیستند؛ البته آن‌هایی که به‌حق در دانشگاه‌ها صاحب کرسی‌اند. در هر حال، من بیش‌تر تحت تأثیر افراد و جریان‌های هنری خارج از دانشگاه بوده‌ام تا فضای دانشگاهی، اما بدون تردید از دانشگاه بهره‌ها برده‌ام.
به نظر حقیر، موضوع تأثیر دانشگاه در جریانات فرهنگی و هنری، موضوعی است که حتماً باید به آن پرداخت.

امیدوارم بتوانیم در یک میزگرد ویژه به این موضوع بپردازیم؛ اگر فضایی با حضور افراد آگاه، و با نگاهی منتقدانه، شبیه نگاهی که شما دارید، برگزار شود می‌تواند مؤثر باشد... به نظر می‌رسد حوزۀ نقد، از حوزه‌های مورد علاقۀ شماست، درست است؟
▫️ در هر حال، همۀ هنرمندان و کسانی که کار هنری می‌کنند -در هر صنفی- بايد از طریق مطالعات، پژوهش و شناخت آن‌چنان با حوزۀ فنی و فرهنگی خودشان آشنا شوند که به‌عنوان شخصیت‌های فرهنگی و اجتماعی بتوانند تاثیرگذار باشند. من به نقد علاقه دارم به دلیل این‌که به نظرم تنها راه نجات از وضعیت فعلی که در خیلی از حوزه‌های فرهنگی دچار رکود هستیم، نقد است. رواج نقد اساسی بود که در دنیای مدرن و جدید باعث تحول شد و توانست در همۀ هنرها تاثیر بگذارد و نتیجۀ تاثیر آن ‌را هم داریم می‌بینیم؛ اما در ایران و به‌خصوص در هنرهای سنتی و به‌ویژه در کرمان، این را نمی‌بینيم. من همیشه دلم می‌خواست در این حوزه فعالیت کنم. تعدادی مقاله در حوزۀ تاریخ و نقد نوشتم با این انگیزه که بتوانم معنی شناخت واقعی را در حد توان خود، به جامعۀ فرهنگی بشناسانم. من به‌عنوان یک خوش‌نویس، دیگری به‌عنوان یک نقاش و دیگری به‌عنوان یک شاعر، یک وجه اشتراک به‌عنوان کنش‌گران فرهنگی داریم؛ البته شاید برخی در همین حوزه‌ها به‌عنوان کنش‌گران اجتماعی و سیاسی هم فعالیت می‌کنند؛ ولی ما به‌عنوان کنش‌گران فرهنگی، باید نسبت به فضای فرهنگی شهرمان حساس باشیم. از همین زاویۀ نگاه، بعضی‌وقت‌ها نقدهایی نسبت به مدیریت فرهنگی داشتم؛ چون معتقدم مدیریت فرهنگی که بدون نگرش خاص اعمال می‌شود، حاصل آن چیزی است که الان داریم می‌بینیم. ما می‌توانیم با استفاده از شناختی که در حوزه‌های تخصصی خودمان داریم و این شناخت را می‌توانیم به بخش‌های دیگر گسترش و سرایت دهیم، نگرش را در جامعه ایجاد کنیم و مدیریت فرهنگی را وادار کنیم که متأثر از این نگرش باشد. چیزی که امروز جای آن در کرمان خالی است. ما در همۀ حوزه‌ها دچار یک آشفتگی و سردرگمی هستیم؛ به‌دلیل این‌که از آن فعالیتی که می‌خواهیم انجام دهیم، شناخت کافی نداریم؛ بنابراین، هدف مشخص هم نداریم...

منتشرشده در #جنگ_مس
@jongemes
زنده یاد دکتر حسین بهزادی اندوهجردی (1314 اندوهجرد، کرمان- 1395 تهران) #جنگ_مس @jongemes
> گزیده

بخشی از یک یادداشت
یادی از زنده یاد استاد «حسین بهزادی اندوهجردی»
⭕️ با کاروانِ خاموشی

▫️ مهدی صمدانی
@jongemes
... چند سال بعد...
- چونک نکو ننگری جهان چون شد... این صدای رسا و شیوای استاد بهزادی اندوهجردی است که هنوز در گوشم می‌پیچد. سال 66-67 دانشگاه آزاد کرمان، دو واحد ناصرخسرو قبادیانی. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم دیدار آن مرد که مرا به‌‌وجد می‌آورد، حاصل شد؛ اما این‌بار نه در ساحت میزبان و میهمان، که در کلاس درس و در کسوت استاد و دانشجو. اما چه دانشجویی؟! کسی که از همان دوران دانش‌آموزی نیز یا در پشت درِ کلاس ایستاده بود و یا بیرون پریدنِ همواره از صف و اختراع و کشف چندین تقلب بکر را در کارنامۀ تحصیلی، برای خویش نوعی عادت‌‌شکنی افتخارآمیز قلمداد کرده و اکنون می‌خواست همان بازیگوشی دیروزی و همان خوش‌‌باشیِ کوچه و خانه را بر صندلی ادب و اندیشه و فرهنگ بنشاند. بی‌گمان تا قبل از روبه‌‌رو شدن با آن استاد فرزانه، سبک همان بود و شیوه همان. اما در بهزادی چه بود که جز مسحور شدن و غرق را برنمی‌ تابید؛ این از هیبت و جذبه‌ اش بود یا نگاه نافذ و روح‌‌پرورش؟ یا شیوایی و ادب و بیان بلیغش؟ نمی‌‌دانم. در سلوک و سکوتش چیزی بود که انگار همان لحظه از دلِ الفاظی حماسی بیرونش کشیده‌ اند؛ از متنِ گفت‌ وگوی رستم و اسفندیار. به والایی و کمال نسب می‌ برد، سخت‌‌گیر و قاطع و بی ‌تخفیف. همان اول حد و مرز را روشن کرد، اولین جلسه؛ شرح و بررسی سی قصیدۀ ناصرخسرو. فرمود: از بیست سوالی که در امتحان پایان ترم خواهید داشت یکی همین است؛ از هر قصیده ده بیت را باید حفظ کنید. یعنی سیصد بیت را می‌‌بایست بنویسیم؛ این فقط یک سوالش بود. همین شد که امتحان آ‌ن‌‌روز از ساعت 8 تا 12 طول کشید. آنچه می‌گفت می‌‌خواست و خود این‌‌گونه بود؛ تاریخ ادبیاتِ متحرک. واحد بعدی ما عروض و قافیه بود و بعد از آن؛ چهارمقاله. در آن‌جا از ادبیات جهان و شعر امروز نیز به نسبت سخن می‌‌گفت. اول‌بار نام هوشنگ ایرانی را از او شنیدیم و عجبا که به تایید. بعدها دانستم از میان شاعران امروز بیش‌‌تر دل در گرو اخوان و نیما دارد و لحن حماسی و سبک خراسانی به وجدش می‌آورد...
- آخرین واحد ما با استاد؛ فرخی سیستانی.
با کاروان حله برفتم ز سیستان
با حله‌‌ای تنیده ز دل، بافته ز جان...
فرخی را گفت؟! نه، سرود. کاروان حله را خواند؟! نه، نشان داد. تمام ماجرا را به پردۀ جان کشید. قصیدۀ داغگاه را نیز؛ چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیان هفت‌‌رنگ اندر سرآرد کوهسار... و...و...و... با چنان قدرت و ظرافتی نقش می‌فرمود که راهی جز استدراک مفهومِ «آن» بر تو باقی نمی‌گذاشت، هرچه راه جز قرار گرفتن در لحظۀ سرایش به انسداد می‌رسید، جاذبه بود و دیدار و حک بر لوح جان. در حیاتی غرق می‌شدی که حس و تجربه‌ای عاطفی در مقطعی از تاریخ آن را ساخته بود، که هم دور از تو بود و هم در تو...
.
در شمارۀ سوم #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
> شعرطنزخوانی

(از فصلِ طنزِ «جُنگِ مس»)

⭕️ جوانه (با گویش کرمانی)
مهران راد

دل از غُصته1 انگار پَمپو2 زده
سرِ زخمِ دل باز مُلکو3 زده

چو پُختوی4 نر، این دلِ جُفت‌جو
پُلُخمون5 شده بس‌که قوقو زده

ببین بارِ دیگر بهار آمده
چغوکو6 سری وَر چغوکو زده

ببین ارتشِ سیسلالنگ‌ها7
چطو8 خیمه‌ها ور قِدِ9 جو زده

تو از بُتّۀ جاز کم‌تر نه‌ای
که خوش سایه‌بونی به کرپو10 زده

مِدویی11 اگر نیست ور دور و بر
سری رفته لابد به جیکو12 زده

تو مَم13 وَر بِخی14، غُصته ای‌ قَ15 مَخور
اگرچه خدا ما رِ اَ تو زده16

بدو، وَر بِجَک17، یِ گُجی18 بند شو
که دنیا دم از سرگُریسکو19 زده

1. غصه/ 2. کپک/ 3. خون خشک ‌شدۀ زخم/ 4. پرندۀ یاکریم/ 5. خون خشک‌شدۀ زخم/ 6. چغوک: گنجشک/ 7. سیسلالنگ: پرنده؛ دم جنبانک / 8. چطور/ 9. در کنار/ 10. مارمولک/ 11. سوسک/ 12. جیرجیرک/ 13. هم/ 14. برخیز/ 15. این‌قدر/ 16. ما را کنار گذاشته، ما را فراموش کرده/ 17. بالا و پایین بپر/ 18. گوشه‌ای/ 19. بازی قایم‌باشک
.
▫️ گفت‌وگو با #مهران_راد و چند شعر دیگر از او
در فصلِ طنزِ شمارۀ سومِ #جنگ_مس

https://telegram.me/jongemes