جُنگِ هنرِ مس
130 subscribers
122 photos
2 videos
15 files
60 links
«جُنگِ هنرِ مس»
فصل‌نامهٔ فرهنگ و ‌هنر
••
مدیرمسئول: @alimirafzali
سردبیر: @mojtabahmadi
••
وب‌سایت:
www.jongmag.com
ایمیل:
[email protected]
Download Telegram
به نام خداوند جان و خرد

همراهان، مخاطبان و دوستان عزیز
سلام!

هم‌زمان با انتشار شمارۀ سوم «جُنگِ مس» گاه‌نامۀ فرهنگ‌وهنرِ استان کرمان، این پنجرۀ مجازی هم گشوده شده تا گزیده‌ای از «کلمات» را این‌جا به تماشا بنشینیم. «جُنگِ مس» نشریه‌ای است برای شعر، ادبیات داستانی، طنز، هنرهای نمایشی، موسیقی، هنرهای تصویری، هنرهای تجسمی، و همۀ آنچه که در گسترۀ گستردۀ فرهنگ‌وهنر، دیدنی و شنیدنی و خواندنی است.

خیلی خیلی خوش آمدید!

@jongemes
شمارۀ سوم منتشر شد/ مهرماه نودوپنج/ 312 صفحه
شمارۀ سوم «جُنگ مس» منتشر شد

شمارۀ سوم «جُنگ مس» گاه‌نامۀ فرهنگ و هنر استان کرمان منتشر شد.
این نشریه در 312 صفحه، شامل 9 فصل است که به فرهنگ، شعر، ادبیات داستانی، طنز، هنرهای نمایشی، هنرهای تصویری، هنرهای تجسمی و... اختصاص یافته‌اند.
در فصل فرهنگِ «جُنگ مس»، یادداشتی به قلم مهدی محبی کرمانی، یادی از زنده‌یاد استاد «حسین بهزادی اندوهجردی»، نوشتۀ مهدی صمدانی، و مقاله‌ای از سیدعلی میرافضلی با عنوان «فروغ افکار؛ شاهکارِ جعل و انتحال» دیده می‌شود.
مقالۀ «شعر و شاعران زنِ کرمان در گذرِ تاریخ» به قلم شهین خسروی‌نژاد، گفت‌وگو با «ملوک ایرانمنش»، مروری بر مجموعه‌شعر «نزدیک به نبض ماهی‌ها» اثر نرگس باقری، نوشتۀ حسین شریفی و گزیدۀ شعر زنان شاعر کرمان، از مطالب فصل شعر این شماره است.
بررسی کارنامۀ داستان‌نویس فقید کرمانی «محمدعلی مسعودی» نوشتۀ مجاهد غلامی، نگاهی به رمان «شب طاهره» نوشتۀ بلقیس سلیمانی، به قلم لیلا راهدار و گزیدۀ داستان شهرستان بم، هم‌راه با یادداشتی از محمدعلی علومی، بخشی از مطالب فصل ادبیات داستانی این نشریه‌اند.
در فصل طنز، معرفی نسخۀ‌‌ خطی (رسالۀ طنز انتقادی) «کتاب رضوان» به قلم سیدعمادالدین قرشی و گفت‌وگو با «مهران راد» شاعر، نویسنده و طنزپردازِ کرمانیِ مقیمِ کانادا، دیده می‌شود.
در فصل هنرهای نمایشی، میزگردی با حضور یدالله آقاعباسی، عبدالرضا قراری و علی سلطانی دربارۀ «نمایش‌نامه‌نویسی»، مقاله‌ای دربارۀ نمایش نامه نویسی های «مهدی ثانی» به قلم مجید عتیق، و مروری بر نمایش‌های اجراشده در استان کرمان به چشم می‌خورد.
گفت‌وگو با «فرهاد ورهرام» دربارۀ ظرفیت های کرمان برای سینمای مستند، مقاله‌ای دربارۀ «هادی مشکوه» عکاس قدیمیِ‌کرمان و سینمای کشور، به قلم عباس افضلی ننیز، یادی از عباس کیارستمی و سفرهایش به کرمان، نوشتۀ حمید عسکری و پوشه‌ای برای فیلم مستند «مردی که فسیل شد» اثر حامد سعادت، هم از مطالب فصل سینماست.
هم‌چنین در فصل هنرهای تجسمی، گفت‌وگو با «ایرج یزدان‌پناه» هنرمند نقاش پیش‌کسوت و گزیده‌ای از آثار او دیده می‌شود.
فصل ویژۀ شمارۀ سوم مجلۀ «جُنگ مس»، به موضوع «کودک و نوجوان» اختصاص دارد که در آن، دو بخشِ ادبیات کودک و نوجوان و تصویرگری کتاب‌، همراه با یادداشتی از هوشنگ مرادی کرمانی، مروری بر برخی آثار احمدرضا احمدی و افسانه شعبان‌نژاد و مقالاتی از عباس تقی‌زاده، طیبه شجاعی، سمیه یاوری، و نیز صفحاتی دربارۀ چند تن از تصویرگرانِ کرمانی حوزۀ کودک و نوجوان، به چشم می‌خورد.
گفتنی است؛ «جُنگ مس» با حمایت روابط‌عمومی مس منطقۀ کرمان و به اهتمام موسسۀ فرهنگی‌هنری «مفرغ» تولید و منتشر می‌شود. «سیدعلی میرافضلی» مدیرمسئول، «مهدی محبی کرمانی» رییس شورای سیاست گذاری، «مجتبی احمدی» سردبیر، «محمدرضا احمدی» دبیر تحریریه و «زینب امیری‌مقدم» مدیر هنری این نشریه هستند و طراحی‌گرافیک، صفحه‌آرایی و ویراستاری آن را مؤسسۀ فرهنگی‌هنری «سطرهای آفتابی فردا» بر عهده دارد.
شمارۀ سوم «جُنگ مس»، در 312 صفحه، به تاریخ مهرماه 1395 منتشر شده و در کتاب‌فروشی‌ها و دکه‌های مطبوعاتی معتبر، عرضه شده است.

@jongemes
نشانی‌ها...
> جُنگ مس؛ ایستگاهی برای عبور

«جُنگ» کلمه‌ای چینی و به روایتی هندی است، به معنی کشتی؛ معادل «سفینه» در عربی. هر دوی این کلمات از قدیم برای گزیده‌های ادبی اعم از نثر و نظم به‌کار می‌رفتند. واژۀ «سفینه» از قرن پنجم هجری رایج بوده و حافظ در اشعارش از «سفینۀ غزل» یاد کرده است:
درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینۀ غزل است.
واژۀ «جُنگ» از قرن نهم به مفهومی که می‌شناسیم وارد حوزۀ ادبیات شده و شرف‌الدین علی یزدی در بیتی که در توصیف جلد جُنگی خطی گفته، به هر دو معنی آن اشاره کرده است:
جُنگ‌ها در بحر باشد و اندرین جُنگ شریف
بحرها بینی گهرزا، وآن گهرها بس لطیف.
«بیاض» در اصل به معنی دفتر سفید و کاغذ نانوشته است. بعضی از دست‌نویس‌ها را که از عرض صحافی می‌شدند و حالت جیبی داشتند، «بیاض» می‌نامیدند. کم‌کم این کلمه معنای عام پیدا کرد و به منتخبات ادبی به‌ویژه شعر اطلاق شد. حافظ گوید:
سواد نامۀ موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود.
خود کلمۀ «مجموعه» هم به دفترهایی گفته می‌شود که شامل چندین دیوان و رساله باشد. «مجموعۀ گل» در این بیت حافظ، معادل دفتری از مطالب مرتبط است:
قدر مجموعۀ گل، مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست.
گاهی اوقات گزیده‌های ادبی را نیز مجموعه نامیده‌اند؛ نامی که تا امروز باقی است، تا آن‌جا که دفترهای شعر را عموماً «مجموعه‌شعر» می‌گویند.
همۀ این نام‌ها، بر کتاب‌هایی اطلاق می‌شود که دربردارندۀ گزیده‌ای از اشعار چند شاعر یا رسایل نویسندگان مختلف بوده است. این گزیده‌ها را یا اهل ادب برای دل خود ترتیب می‌دادند و شعرها و نوشته‌های جالب را در دفتری واحد گرد می‌آوردند تا عنداللزوم بدان رجوع کنند، یا تألیف آن به منظور تحفه‌کردن به اشخاص مهم و دریافت پاداشی در ازای آن بوده است. این قبیل جُنگ‌ها را اغلب نام‌گذاری هم می‌کردند؛ مثل: مونس‌الاحرار فی دقایق‌الاشعار (محمد جاجرمی/ 741ق)، روضه‌الناظر و نزهه‌الخاطر (عزیز کاشانی/ سده هشتم ق) و انیس الخلوه و جلیس السلوه (ناصر ملطیوی/ 800ق).
جُنگ‌های ادبی یکی از منابع ارزشمند شناخت شاعران قدیم فارسی محسوب می‌شوند؛ مخصوصاً شاعران فاقد دیوان یا آن‌ها که دیوان‌شان بر اثر حوادث زمانه از بین رفته است. محمود منور کرمانی از غزل‌سرایان گم‌نام قرن هشتم هجری است و میراث به‌جامانده از او، پنجاه غزلی است که در سال 742ق در مجموعۀ اشعار و رسایل (موجود در کتاب‌خانۀ لالااسماعیل ترکیه) گرد آمده است. به جهت اهمیت این قبیل جُنگ‌ها و مجموعه‌ها، جُنگ‌پژوهی هم‌اکنون به یکی از گرایش‌های پُرطرفدار حوزۀ تحقیق در متون کهن فارسی تبدیل شده است.
جُنگ ادبی، هم‌چون کشتی‌ای که دربردارندۀ مسافران گوناگون از اقلیم‌های مختلف است، بازتاب‌دهندۀ گونه‌های متفاوت ادبی یک جامعه است که تحت سلیقه‌ای مشخص گرد آمده است. جُنگ‌های قدیم تا حدود زیادی کارکرد مجلات ادبی امروزی را داشته‌اند، و به عبارتی، بسیاری از مجلات ادبی امروز، همان سنت جُنگ‌نویسی را با امکانات گسترده‌تر ادامه می‌دهند. جُنگ‌های ادبی کهن، اغلب تک‌نسخه‌ای هستند؛ مگر آن‌ها که به بزرگی اهدا می‌شدند و از روی آن‌ها نسخه‌های متعدد نوشته می‌شد. امروز به برکت صنعت چاپ و از آن مهم‌تر، ابزارهای دیجیتالی و امکانات اینترنت، مجلات به تعداد کثیر منتشر و به صورت چاپی و دیجیتالی در دسترس خواهندگان قرار می‌گیرد.
در دهۀ چهل شمسی، در گوشه و کنار کشور، جُنگ‌های ادبی زیادی ظهور کرد که از میان آن‌ها، «جُنگ اصفهان» نام و آوازۀ بیش‌تری یافت. این جُنگ‌ها، دربردارندۀ شعر و داستان و مقالات ادبی و گفت‌وگو و نقد و معرفی کتاب‌های منتشرشده و انعکاس رویدادهای ادبی و ترجمۀ آثار شاعران و نویسندگان خارجی بودند. فرق این جُنگ‌ها با سایر مجلات ادبی، دورۀ انتشار آن‌ها بود. مجلات ادبی، معمولاً به صورت هفتگی، ماهانه و فصلی منتشر می‌شوند، اما جُنگ‌های ادبی به شکل نامنظم درمی‌آمدند و در واقع گاه‌نامه بودند. جُنگ طرفه، جُنگ بازار، جُنگ فلک‌الافلاک، جُنگ سهند و جُنگ هنر و ادبیات جنوب، از معروف‌ترین جُنگ‌های ادبی دهۀ چهل و پنجاه محسوب می‌شوند.
«جُنگ مس» با نگاهی به این سنت ادبی و به منظور گرد آوردن آثار ارزشمند ادبی و هنری در حوزۀ جغرافیایی کرمان شکل گرفته است. ادب و هنر کرمان، با همۀ غنا و گستردگی‌اش، بازتاب روشنی در فضای ادبی ایران امروز ندارد؛ جز آن‌ها که به همت خود در سطح ملی نامی برآورده‌اند و مشغول فعالیت هستند. بنابراین، هدف اول ما ضبط و ثبت صداهایی است که کم‌تر انعکاس پیدا کرده است. همراه این هدف، مستندسازی فعالیت‌های فرهنگی اهل فرهنگ و ادب کرمان نیز حاصل می‌شود و برای کسانی که می‌خواهند این حوزه را رصد کنند یا بشناسند و بشناسانند، منبعی خواهد بود در دسترس...
سیدعلی میرافضلی
(منتشرشده در شمارۀ اولِ «جُنگ مس»)

@jongemes
#جنگ_مس
محمدعلی مسعودی، داستان‌نویس (1387-1337)
> گزیده

(از فصلِ ادبیات داستانیِ شمارۀ سومِ «جُنگ مس»)

تیتر:
یک داستان‌نویس؛ محمدعلی مسعودی

گزیده‌ای از مقالۀ مجاهد غلامی

اگر با علی تسلیمی موافق باشیم و مدرنیسم را در معنایی خاص، «گرایش به فرم و ساخت» بدانیم که در ادبیات داستانی ایران با ابراهیم گلستان آغاز شده است (تسلیمی، 1383: 217)، بدون شک مسعودی را به اعتبار اغلب داستان‌‌هایش می‌توانیم نویسنده‌ای به تمام معنا مدرن بدانیم و رویکردهای مدرنیستی در داستان نویسی از جمله تصویرهای سینمایی، تداعی‌های زمان‌شکن و مکان‌گریز سیلان ذهن و قرائت‌های دیگر از سوررئالیسم را در داستان‌هایش رصد کنیم.
در واقع، داستان‌های کوتاه این داستان‌نویس نجیب کرمانی، برخی از نظر تکنیک‌های روایی، ساخت و فرم چنان‌اند که اگر به‌هنگام منتشر می‌شدند از نخستین نمونه‌ها در نوع خود تلقّی می‌توانستند شد و قدر و قرب نویسنده را بیش از این‌ها می‌توانستند نمود. چنان‌‌که داستان‌های کوتاه مجموعۀ «یکی و دیگری»، برخی پس از هفت تا سیزده‌سال پس از نوشتن آن‌‌هاست که برای نخستین‌بار منتشر شده است.
امّا گذشته از این درآیه، برای ورود به بحث دربارۀ داستان‌نویسی محمّدعلی مسعودی، عجالتاً درآمدنگاهی مناسب‌تر از این دو بیت صائب تبریزی، به چشم من نمی‌آید:
- وصف دهان تنگ تو آفاق را گرفت
در نقطه ای که این‌همه مضمون گذاشته است؟
- یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
صائب در این دو بیت، میان «مضمون» و چیز دیگری به نام «معنی» یا «موضوع» یا... تفاوت گذاشته و «مضمون» را به بیان‌های دیگرگونِ هنرمندانه از «معنی» یا «موضوع» تعبیر نموده است. معانی یا موضوعات، انگشت‌شمارند امّا همین معانی و موضوعات انگشت‌شمار را می‌توان با صرف خلّاقیّت، تخیّل و ذوق، بی‌شمار بار بازآفرینی و به قول صائب و دیگر به سبک هندی سراها، «مضمون‌بندی» کرد. پُر روشن است که توانش هنری بازآفرینی‌کننده و مضمون‌بند است که دست‌فرسودگی معانی یا موضوعات پیش‌روایت‌شده و پیش‌مضمون‌بسته‌شده را می‌پوشاند و این معانی یا موضوعات را تازه و طرفه، فریبنده و دل‌برنده، پیش چشم‌ها احضار می‌کند.
معانی یا موضوعات داستان‌های محمّدعلی مسعودی، بکر و دوشیزه نیستند؛ هم داستان‌های پرشماری از آن‌ها ساخته شده و هم در صفحات حوادث روزنامه‌ها، خودشان به‌عینه و یا چیزی از جنس آن‌ها، پراکنده‌اند: مردی که به سبب فقر مرتکب جرمی شده و به کیفر آن به اعدام محکوم گشته؛ زنی که با مرگ شوهر قرار است بار برزمین‌ماندۀ زندگی یک خانواده را بر دوش بکشد؛ دختری روستایی که به شهر می‌آید و نجابتش را در هیاهوی چراغان‌شدۀ شهر گم می‌کند و... . امّا توانِش هنری مسعودی و آگاهی وی از شگردهای مضمون‌بندی داستانی، این معانی یا موضوعاتِ بارها به‌چشم‌آمده را در ساختی چنان عرضه می‌‌کند که هم‌چنان تماشاکردنی، خواندنی و لذّت‌بردنی باشد...

در #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
> یادداشت

به معماری‌های اطراف‌تان دقت کنید
⭕️ تجلّی چیرگی تصویر بر واقعیت!

محمدیاسر موسی‌پور
(منتشرشده در «جُنگ مس»)

توجه ما به معماری، عموماً کم‌تر از سایر هنرهاست. شاید دلیل آن، این باشد که تقریباً هیچ‌جا نیست که نباشد. مثلاً نقاشی همه‌جا نیست، باید برویم در گالری که آن را ببینیم... یا مثلاً شعر! این‌طور نیست که از بقالی و میوه‌فروشی گرفته تا محل کار، همه در حال شعرخوانی باشند. برای شنیدن شعر یا باید به شب شعر رفت و یا باید یک کتاب شعر را گشود. منتها معماری حسابش جداست. تقریباً شما در هر لحظه که سرتان را بچرخانید، خود را میان آثار معماری می‌یابید. حال ممکن است که همۀ آن‌ها آثار چشم‌گیری نباشند، اما از آن‌ها فراری نیست. برای همین، به معماری کم‌تر توجه می‌کنیم. اما اگر از همین لحظه سعی کنیم که آن را بیینیم، شاید بتوانیم نکات جالبی در آن پیدا کنیم.
شما می‌توانید معماری را به‌مثابه میوه‌ای از درخت فرهنگ بررسی کنید و از روی خصوصیات آن، ویژگی‌های آن درخت را هم بهتر بفهمید. راه دوری نمی‌روم...
به خیابانی که هر روز از آن می‌گذرید دقت کنید. می‌دانید که گذشتگان ما با چنین موجودیتی سروکار نداشته‌اند، چون اصولاً اتومبیلی در کار نبوده است. اما آیا به نظر شما خیابان فقط یک کوچۀ گشادترشده برای عبور اتومبیل است؟ خیر! خیابان از روزی که متولد شده تا امروز، سرگذشت جالبی داشته و مهم‌ترین اتفاقی که به‌همراه خود آورده، تغییر نسبت میان ساحت اقتصادی و ساحت عبور و مرور شهر است. در گذشته، گذر و بازار دو مقولۀ متفاوت بوده‌اند. اما خیابان تولد فضایی است که بازار را مثل آهن‌ربا از قلمرو خود بیرون کشیده و در جداره‌های خود جذب کرده است. به این ترتیب، شما وقتی در حال عبور از خیابان برای رفتن به سر کار هستید، هم‌زمان در حال عبور از یک فضای تجاری نیز هستید. خیابان چیست جز یک نمایشگاه بزرگ؟ به خود مفهوم نمایش دقت کنید! نمایش، هم به ابژه نیازمند است و همه به سوژه؛ هم به اشیا و هم به چشم‌ها! خیابان، یک فضای تهی است برای انبار کردن چشم‌ها و نمایش نشانه‌های اقتصادی در سطح پوست مغازه‌ها. انباری از چشم‌ها و نشانه‌های اقتصادی. جای‌گرفتن مغازه در جداره‌های خیابان را می‌توان اولین مرحلۀ تغییر و تحول اقتصادِ بصری مغازه دانست. همه به یاد می‌آوریم که مغازه‌ها در ابتدا فاقد ویترین بوده و با یک درب صلب از فضای خیابان تمایز می‌یافتند. ویترین چیست جز یک رسانه؟ رسانه‌ای که کارش بازنمایی ژرفنای مغازه در سطح نمود است؛ از هر کالا یک عدد درون ویترین حضور دارد.
بدین ترتیب، یک واحد تجاری پارادایم فرهنگی جدید، یعنی پارادایم نمایش را درک کرده و به سمت هرچه فریبنده‌تر کردن ویترین خود حرکت می‌کند. دیگر مهم نیست درون مغازه چیست یا در انبارهای مغازه چه حجمی از کالا نهفته است؛ مغازه‌های با ویترین‌های آن‌چنانی و درون‌های محقر را به یاد بیاورید!
تحولات معماری مغازه‌ها را در ذهن‌تان مرور کنید! داستان مغازه‌هایی که با چهره‌های واقعی خود خداحافظی کرده و ویترین‌های اغواکننده جای آن‌ها را گرفتند. البته این پایان ماجرا نیست. نشانه‌هایی که با چیدمانی زیبا در ویترین به فروپوشاندن یک واقعیت مبنایی اقدام می‌کردند، به سمت یک خودآیینی حداکثری نیز حرکت کردند؛ شروع مرحله‌ای تازه‌تر، زمانی بود که مغازه‌ها به درهای غول‌پیکر سکوریت خوش‌آمد گفتند. درِ سکوریت چیست جز شیشه‌ای که کل مغازه را به یک ویترین بزرگ بدل می‌کند؟! ویترینی که نشانه‌های آن به چیزی ارجاع نمی‌کنند جز خودشان و دیگر تقابل ژرفنا/نمود و درون/بیرون واژگون می‌گردد. همه‌چیز نمود است و نمود! یک مغازۀ مبل‌فروشی، نمونه‌ای مناسب از این‌دست مغازه‌هاست. این‌ها همه نمایانگر همین امر است که چگونه تحولات فرهنگی و اجتماعی، با معماری در پیوندی مستقیم و ناگسستنی هستند...
@jongemes
ادامه 👇🏻
... 👆
مسأله این‌جاست که آن‌چه در معماری اطراف‌مان می‌بینیم را نباید یک تحول کالبدی صرف دانست. این فرزند یک تحول فرهنگی است؛ همان تحولی که به‌جز اماکن تجاری، در خانه‌های ما هم ردّ پایش دیده می‌شود. ما شاهد یک چرخش هستیم؛ همان چرخشی که فضای عمومی خانه‌های ما را از مهمان‌خانه به تماشاخانه یا گالری استحاله داده است؛ فرهنگ نمایش! فرهنگی که موجب می‌شود مهمان از «حبیب خدا» به «تماشاگر»ی تبدیل شود که باید بیاید، از داشته‌های ما بازدید کند، و پس از تایید موفقیت‌های ما، خداحافظی کند! به خانه‌های اطراف خود دقت کنید! به آشپزخانه‌هایی که دیگر مطبخ نیستند و آرایشی تازه به‌خود گرفته‌اند. اصلاً تصور نکنید که تفاوت مطبخ و آشپزخانه فقط به یک تفاوت در نام‌گذاری خلاصه می‌شود؛ این دو، متعلق به دو جهان‌بینی متفاوت هستند که در این‌جا قصد ارزش‌گذاری بین آن‌ها را نداریم، اما می‌توانیم بفهیم که این دو جهان‌بینی متفاوت چگونه به شکل‌گیری دو فضای معماری متفاوت منجر شده است. این‌ها همه فرهنگ مجسم‌شده است. همان فرهنگی که در شبکه‌های مختلف اجتماعی هم نمود آن را می‌بینیم! عطشِ نمایش دادن؛ تجلّی چیرگی تصویر بر واقعیت!
همان چیرگی که شکل دیگرش، شکست پهلوانی از بدن‌سازی، لااقل در جامعۀ امروز ماست. پهلوان، کسی است که از قضا با عدم به ظهور رساندن قدرت و توانایی‌اش و در حقیقت با کتمان آن، اعتبار می‌یافته است. اما بدن‌ساز کسی است که اعتبارش در نمایش و تصویرپردازی اندام زورمندش نهفته است. نکتۀ ظریف و بودریاری ماجرا هم، این است که مسأله این نیست که جوانان بدن‌ساز امروزی، به کتمان قدرت‌شان تن نمی‌دهند و دوست دارند توان‌شان را به نمایش بکشند، بلکه مسألۀ بازوهای ورم‌کرده، نمایش چیزی هست که نیست! یک رونوشت بدون اصل از قدرت. این یعنی خودآیینی تصویر! کافی است هورمون‌هایی بخورید تا بازوهای قدرتمند را تصویرپردازی کنید. پس، از این به بعد پیشنهاد می‌کنم به معماری‌های اطراف‌تان دقت کنید... آن‌ها فقط وسوسه‌های زیبایی‌شناسانه نیستند... شکل دیگر فرهنگی هستند که در آن نفس می‌کشیم. «
#جنگ_مس
شمارۀ دوم، فصلِ فرهنگ
@jongemes
فرهنگ‌وهنر را با «جُنگِ مس» ورق بزنیم؛ @jongemes
> گزیده

(از فصلِ هنرهای نمایشی، شمارۀ سومِ «جُنگ مس»)
@jongemes

گزیده‌ای از گفت‌وگوی سه هنرمند تئاتر کرمان دربارۀ «نمایش‌نامه»
(یدالله آقاعباسی، عبدالرضا قراری، علی سلطانی)

...
سلطانی: حالا اگر موافقید، کوتاه اشاره کنیم به شرایطی که در تئاتر استان کرمان داریم و این‌که نمایش‌نامه و جایگاه نمایش‌نامه‌نویس در چه وضعیتی است؟ یعنی آیا ما هم‌چنان در موقعیتی هستیم که نمایش‌نامه باید کاملاً نوشته شود و وجود داشته باشد، یا باید به این سمت برویم که از چارچوب بستۀ تنها نظام نشانه‌ای خلاص شویم و به سمت فضاهای بازتر برویم و از نمایش‌نامه به متن حرکت کنیم؟

آقاعباسی: این‌که ما بگوییم چه‌کار باید بکنیم، اصلاً ملاک نیست؛ بلکه قوانین جامعه، سازوکار خودش را دارد و دارند عمل می‌کنند و من به همین دلیل، هیچ‌وقت نگران هیچ‌چیز نیستم؛ یعنی همه‌چیز دارد کار خودش را انجام می‌دهد، اما ما می‌توانیم وضعیت را تحلیل کنیم؛ یعنی بگوییم از این تجربه می‌شود این استفاده را کرد، یا آن کار درست بود یا نادرست.
اگر من بخواهم صحبت قبلی را جمعبندی کنم؛ تئاتر یعنی آدم در موقعیت و این موقعیت، متن است؛ حالا اسم آن هرچه می‌خواهد باشد، مثلاً «تکست» باشد؛ اگر آدم در موقعیت قرار بگیرد، شروع به کنش می‌کند؛ حالا وقتی خواست عمل کند، ممکن است با نیروهای مخالف روبه‌رو شود، ممکن است درگیری پیش بیاید و ممکن است عمل ادامه پیدا کند؛ حالا اگر این آدم را ما در موقعیتی گذاشتیم و هیچ‌کاری نکرد و فقط حرف زد، به معنای این‌که فقط گفتن است، نه دیالوگ و نه گفتن این‌که عمل و عکس‌العمل باشد؛ خب، یک چیزِ ناقص و ابتر شکل می‌گیرد و اگر این آدم فقط بخواهد مطلب بامزه، یا یک شگفتی را به ما نشان دهد، نمایشی است که در خیابان هم می‌تواند شکل بگیرد و چهار نفر هم دور آن جمع می‌شوند و تمام می‌شود. نمایش‌های این‌گونه داشتیم، هنوز هم داریم و خواهیم داشت، اما آن‌چیزی که می‌ماند، چیزی است که با جان ما سروکار دارد.
وقتی می‌رویم نمایشی می‌بینیم که این‌طرفش جالب است؛ دارند موسیقی می‌زنند، یک‌طرف دیگر هم جالب است؛ دارند نقاشی می‌کشند، طرف دیگر هم دارند شعر می‌خوانند؛ خب، حالا از این نمایش چه‌چیز دستگیر ما شد؟! دوساعتِ ما را غنی کرد، پربار کرد، خوشحال و شاد شدیم، به شگفتی درآمدیم؛ اما آیا این نمایش ما را متحول کرد؟...
به نظر من نمایش‌نامه، همیشه جایگاه خودش را داشته و خواهد داشت و بهتر است کسانی که کار می‌کنند، در این حوزه کار کنند. البته نوشتن نمایش‌نامه، کار سختی است؛ بنابراین، ساده‌تر این است که بگوییم نمایش‌نامه دیگر چیست؟! بنابراین دور هم جمع می‌شویم، چیزی می‌گوییم و مردم هم نگاه می‌کنند! اما این نمایش، کارکردی ندارد و اگر خیلی خوب کار شود، دوساعتِ ما را غنی می‌کند و بعد هم تمام می‌شود. تجربه‌ای است که باقی نمی‌ماند، تغییر نمی‌دهد و متحول نمی‌کند. بنابراین، اگر توانستیم در اجرا از آن عوامل هم استفاه کنیم، که کاری کرده‌ایم؛ وگرنه، هزاران تجربه انجام می‌شود و تمام می‌شود و می‌رود.

قراری: در تکمیل صحبت‌های آقای آقاعباسی، وقتی با این منظر به نمایش‌نامه نگاه می‌کنیم، از بخشی از تئاتر که ایجاد سرگرمی می‌کند، اطلاعات را به‌عنوان آموزش انتقال می‌دهد و به‌عنوان پیام‌رسان عمل می‌کند، می‌گذریم؛ یعنی این‌ها وجود دارند و کارکرد خودشان را براساس پایه و بنیانی که می‌تواند متن و تکست باشد، دارند، اما بخشی از هنر خلاق که منجر به آفرینش گونه‌ای از سازمان هنری و کنش و واکنش عناصر هنری می‌شود؛ مساله بر سر آن شکل است که چگونه زیستی دارد. می‌دانیم که باید با جامعۀ معاصر خودش ارتباط داشته باشد، می‌دانیم که گروهی انسان آگاه باید این را سامان دهند و منتقل کنند؛ حالا، یا این به‌عنوان یک متن قبلاً دریافت شده، یا نه، دریافت می‌شود و بعداً به‌عنوان یک متن نوشته می‌شود؛ در هر حالت، مسالۀ ما این است که آن شکل متعالی از دریافت، در یک پدیدۀ هنری اتفاق بیفتد و آن است که اصالت دارد.

آقاعباسی: آقای قراری می‌خواهند بگویند که اگر شما یک نمایش‌نامه‌نویس خلاق باشید کارتان را انجام داده‌اید و اگر جمعی آدم خلاق هستید چه بهتر! ولی اگر قرار باشد هیچ تجربه‌ای و خلاقیتی و دانشی نداشته باشید، کتاب هم نخوانده باشید، نمایش‌نامه را هم نشناسید و دور هم جمع شوید و بگویید نمایش‌نامه چیست!؟ لگدی زیر آن می‌زنیم و هرکدام یک چیزی می‌گوییم و کاری سرِ هم می‌کنیم، چنین کاری اما نتیجه‌ای ندارد و ماندگار هم نیست...

در #جنگ_مس بخوانید
@jongemes
جلد؛ شمارۀ اول #جنگ_مس @jongemes
> یادداشت

ذن در هنرِ داستان‌خوانی
سیدمحسن بنی‌فاطمه
@jongemes

شاید از یک فیلم‌ساز -مثلاً هیچکاک- و یا شاید یک منتقد نقل کرده‌اند که باید 10 دقیقة اول یک فیلم به‌گونه‌ای باشد که شما را میخ‌کوب کند و شما را به داخل فیلم بکشاند. این در مورد هر اثر هنری که در طول گسترش پیدا می‌کند صدق می‌کند و البته قبل از این‌که این بزرگواران این صحبت را بکنند ما در ادبیات و هنرمان نگاهی ویژه به «مَدخل»ها داشته‌ایم. منظومه‌ها و دیوان‌های ادبیات کهن ما پر از مدخل هستند و مدخل دقیقاً همان دروازۀ ورود است که اگر جذاب باشد و اگر آسان‌دست، ما را به باغی می‌کشاند که توی آن هر چیزی می‌تواند باشد. شاید همه‌مان خاطره‌های زیادی از جملات آغازین رمان‌ها و داستان‌هایی داشته باشیم که به تجربة زیستِ ما افزوده شده‌اند. معمولاً در همین مدخل‌هاست که با خواندن کلمات و جملات شورانگیز، به طور محسوس ضربان قلب‌تان بالا می‌رود و شروع به غرق‌شدن در دنیایی می‌کنید که شما را فارغ از چیزهای دیگر می‌کند.
«تمرکز» اما نکتۀ دیریاب زندگی این‌روزهای ماست و این عدمِ تمرکز، زاییدۀ دنیای میان‌مایه‌ای‌ است که ابزارهای عمومی‌شدۀ الکترونیکی و در دنبال آن شبکه‌ها و جوامع مجازی ساخته‌اند. دنیای بی‌بخاری که ساعت‌ها شما را درگیر خود می‌کند و جز توده‌ای از اطلاعات غیرمعتبر و اخبار دروغِ شیوع‌یافته و نقل‌قول‌های دروغین به‌همراه کلّی عکس و فیلم بی‌خاصیت، انبوهی از غبن و دورافتادگی از خانواده و لذت‌های حقیقی -مثل لذت متن، شنیدن موسیقی محض و دیدن یک فیلم خوب- را هم به شما می‌دهند. قصد این یادداشت اصلاً مجادله‌ای در باب این مقوله نیست که این‌روزها همه‌جا از این حرف‌ها می‌شنویم. بلکه یادآوری لذت غریب و ناب خواندن یک داستان خوب است که باید برای رسیدن به آن مجاهده کنیم. قبل‌تر بر این شاید به‌راحتی قلاب جملات اول متن، ما را در حوزۀ لذیذ آن غرق می‌کرد و طوری خودآگاه و ناخودآگاه‌مان را به خود مشغول می‌کرد که از عالم بی‌خبر می‌شدیم. آن‌روزها هم عوامل مخدوش‌کنندۀ تمرکز وجود داشت، اما هرکسی با توجه به ارزشی که به این لذت ناب می‌داد و با توجه به عادات داستان‌خوانی‌اش، می‌توانست از آن لذت ببرد. یکی وقتِ خواب، یکی وقتِ صبحانه و یا در کتاب‌خانه.
حالا اما سوای تمهیداتی که مؤلف یک متن و ناشرش برای جذب ما و نشاندن‌مان پای این محفل عجیب می‌چینند، باید فراغت از بسیارچیزهای مجازیِ دنیا را نیز برای خودمان مهیا کنیم. همه‌چیز از یک گوشی همراه شروع می‌شود که حالا به رخت‌خواب‌های ما نیز نفوذ کرده است. بستن نوتیفیکیشنِ گوشی موبایل و یا خاموش کردن آن می‌تواند اولین تمهید باشد و بعد برنامه‌ریزی دقیق برای داستان‌خوانی. فکر کنم اگر مزۀ خواندن هنوز پای دندان ذهن‌تان باشد باقی کارها بر مدار خودش جاری خواهد شد. این همان جادوی جملات آغازینِ رمان است که مثل مدیتیشن و تمرکز اولیه در ذن، شما را به هنر داستان‌خوانی می‌آراید. هنری که آموختن آن بسیار ساده است و سوای فرمی که به ذهن و زندگی شما می‌دهد، شما را در دریافت نکته‌های زندگی دقیق‌تر می‌کند. این وسط برای تشکر کردن از دنیای مجازی که به شما اجازه داد با فراموش‌کردنش این تجربۀ خاص را داشته باشید، می‌توانید برای غنی‌کردن دنیای غیرمعتبر و میان‌مایۀ آن، قطعه‌هایی از متن را هم برای اشتراک‌گذاری در اتاق‌های مختلف آن انتخاب کنید و البته با ذکر منبع و نام نویسنده و ناشر انتخاب کنید.
حالا که سوای ابتدای بدون جذابیتِ این یادداشت تا این‌جایش آمده‌اید، بد نیست به سیاق پیام‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی، برخی از جمله‌های ابتداییِ ادبیات داستانیِ غنیِ کرمان را با هم بخوانیم. بعد گوشی‌ها را خاموش کنیم و برویم سراغ هرکدام از این کتاب‌ها...
@jongemes
ادامه در 👇🏻
ادامه از 👆
@jongemes
...
یک.
جانکاس، مخترع ماشین تجسم ارواح و اجساد مردگان، به‌اتفاق شاگردانش، هرکدام بال‌های ظریف و قشنگی را به شانه‌های خود بسته، بعضی‌‌شان چمدان‌‌های بلورینی به ‌دست گرفته و از روی آسمان می‌پریدند.
رستم در قرن بیست‌ودوم- عبد‌الحسین صنعتی‌زاده
دو.
شيخ با دو دست قبايش را چسبيده بود و مي‌دويد. نعلين‌هايش را روي زمين لخ‌ولخ مي‌كشيد، مي‌دويد و با خود مي‌گفت: «چه مي‌شنوم، از مكتب بانگ سگ مي‌آيد! واي بر من. ما كودك بوديم، اين‌ها هم كودك‌اند. تازه‌جوانان را مي‌گوييم كودك، آنان هم‌چنان كودك مانده‌اند. شايد اين شيطنت‌ها خصلت تشكچۀ مكتب است.»
آب انبار- هوشنگ مرادی کرمانی
سه.
مُرادو، مي‌گم آن يكي دَلو را هم بكش جلو، با دوتا دَلو كارمان بهتر پيش مي‌رود. تا اين يكي را من پُر از گِل می‌كنم، تو آن ‌يكي را كه پُر كرده‌ام، مي‌زني به قلاب كه بكشند بالا. با يك دَلو دادِ استادمراد بلند مي‌شود. يك‌وقت مثل ديروز، دوباره سر مي‌كند توي چاه و هرچه از دهنش دَر شود؛ بارمان مي‌كند.
مرادو- محمدعلی آزادی‌خواه
چهار.
سینی حلوا را جلوی زن بابای حیدر می‌گیرم؛ بچۀ دوساله‌اش حلوا را چمگ می‌زند، نگاه حیدر را روی تنم حس می‌کنم، از آغاز مراسم به موتور قراضه‌اش تکیه داده و از من چشم برنمی‌دارد. مجری بلندگو را از رفیق باقریان می‌گیرد و شعر می‌خواند. کمر راست می‌کنم و گوش می‌دهم.
بازی آخر بانو- بلقیس سلیمانی
پنج.
وقتی آموزگار پیر وارد کلاس شد، شاگردی که در میان میز و نیمکت‌های خالی به‌تنهایی خوابیده بود، گفت: «برپا!» و همان‌طور خوابیده پس از لحظه‌ای گفت: «برجا!» آموزگار پیر دفتر حضور و غیاب را پشت پنجرۀ چوبی کلاس گذاشت و عینک مشکی ذره‌بینی‌اش را به چشم‌هایش زد و گفت: «آبنوسی!»
داستان «وضعیت» از باغ اناری- محمد شریفی نعمت‌آباد
شش.
كَل‌اسدالله تازه داشت زغال‌های ته‌ماندۀ منقل را به خُل می‌كرد كه صاحب‌جان رسید: «كَل‌اسدالله! كَل‌اسدالله! دستم به دومنت. كُتِ زوك خزونه گرفته، آبا داغ شدن، آتش، زنکا می‌خوان جون‌شونه ور آب بكشن، بشورن، بیان به‌در، نمی‌تونن... الانم اذان می‌گن، مردكا می‌ریزن تو حموم، رسوایی می‌شه، وَخی یه فكری بكن. تو رو دونی خدا، وَخی!»
کُت زوک- مهدی محبی کرمانی
هفت.
هنوز هم مثل هميشه مي‌دوم؛ حالا اين‌جايم و اين‌همه دور! نمي‌پرسيدي چرا مي‌روم. مي‌دانستي به خاطر خودم نبود که مي‌رفتم. بايد مي‌رفتم و ياد مي‌گرفتم تا بتوانم آن باغ پر از گل و سايه و بره را برايت بسازم. مي‌پرسيدي: «علو! اوجا تنها چه‌کار مي‌کني؟ چطو طاقت مياري تو شهر غريب؟»
اين‌همه دير- محمدعلي مسعودي
هشت.
با وجود خاک‌وخل و نخاله‌هایی که گوشه‌وکنار روی هم کپه شده بودند، آپارتمان بوی تازگی و نو بودن می‌داد. بوهایی از گچ، رنگ و چسب لوله با یک عطر تند زنانه به‌هم آمیخته و به نحو شومی با فضای خاک‌آلود و خشن خانه در تضاد بودند.
بولوار پارادیس- محمدرضا ذوالعلی
نه.
ليلي دل‌انگيز دختر يکي از سران قبايل عرب بود و من نيز پدرم بزرگ قبيله بود. واقع امر را بخواهيد من از پس پنجره‌اي طرحي از چهرة ليلي ديدم. آن‌چنان لطيف به نظرم رسيد که فهميدم در درونم چيزي تازه اتفاق افتاد.
قصه‌های عشق مجنون- احمدرضا تخشید
ده.
همة آن لذت‌هایی که از عشق برده بودم زهر جانم شد؛ ریخته شد توی یک کاسة چینی با گل‌های سرخ و از من برج زهرماری ساخت که هیچ پادزهری برای درمان آن نیست. گل‌های سرخ کاسه، زیر آن مایع کدر، بهارِ بعد از زمستانی را به خاطرم می‌آورَد که او وارد حیات من شد و مرا از آغوش کتاب‌هایم و از اتاق ساکت بی‌پنجره‌ام بیرون کشید.
یک کاسه گل سرخ، رمان- مرجان عالیشاهی
یازده.
«شتررود» شهر را دوشقه کرده بود، جریان آب در تمام شدِ شهر از زیر مه سنگینِ سحرگاهی بیرون می‌خزید و تا زیر پل، هزار موج برمی‌داشت، هوا سرد بود و آفتاب تنبل صبحگاهی انگار که قصد نداشت به سادگی از پشت دندانه‌های ریز و درشت ارتفاعات کافرکوه سر بزند. صدای زنگولۀ گوسفندانی که در ساحل رود می‌چریدند چرت روز را پاره کرده بود.
شب جاهلان، رمان- منصور علی‌مرادی
دوازده.
گوگُم بود و تاریکنای صبح، گیج و مات روی شندره پلاس‌های لولی‌ها می‌چرخید و جرأت ماندن نداشت. هیاهوی وهمناک آدم‌ها، دشتِ خواب‌زده را ترسانده بود. هرکی‌هرکی بود. بچه‌ها‌، ترس‌زده و رموک، صدا به صدا می‌دادند و گریه‌شان، وهم دشت را صد‌چندان می‌کرد.
سیلان دختر کولی، رمان- علی‌اکبرکرمانی‌نژاد
سیزده.
گفتند: «عروس بیاید جلوتر!» گفتند عروس نباید گریه كند. شگون ندارد. گفتند اشك عروس پای سفرۀ عقد خوش‌یمن نیست. عروس؟! با گوشۀ دستمالِ سفیدی كه بابافراز به دستم داد، اشك‌هایم را پاك كردم و یك قدم جلوتر رفتم.
کافورخانه،رمان- زهرا میمندی پاریزی

(عنوان یادداشت، برگرفته از کتاب بسیار خواندنیِ ری‌برادبری داستان‌نویسِ فوق‌العاده است به نام: «ذن در هنر نویسندگی»)
> ترجمه


ترجمۀ شعری از «آدونیس»
تجلیل کودکی
مترجم: محمد شریفی نعمت‌آباد
@jongemes

شعر «تجلیل کودکی» سرودۀ یکی از بزرگ‌ترین شاعران عرب به نام «علی احمد سعید» معروف به «آدونیس» است که در یکم ژانویۀ 1930 میلادی در روستای قصابین در استان لاذقیه سوریه به‌دنیا آمد. او علاوه بر شعر، به کارهای نویسندگی، نقد ادبی، ترجمه، ویراستاری و تدریس در دانشگاه نیز اشتغال داشته است. اشعارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شده‌اند، جوایز متعددی را برده است و در سال‌های اخیر پیوسته به‌عنوان یکی از نامزدهای جایزۀ نوبل ادبی مطرح بوده است. او سال‌هاست که به‌عنوان شاعر و نویسنده‌ای تبعیدی، در پاریس زندگی می‌کند.


⭕️ تجلیلِ کودکی

حتی باد می‌خواهد
ارابه‌ای شود
که پروانه‌ها می‌کِشَندَش
*
به یاد می‌آورم دیوانگی را
که نخستین‌بار
بر متکای ذهن سر نهاده بود.
و آن زمانی بود
که با تنم سخن می‌گفتم
و تنم خیالی بود
که سرخ می‌نوشتمش.
*
سرخ زیباترین سریر خورشید است
و رنگ‌های دیگر همه
بر قالیچه‌های سرخ
به نیایش‌اند.
*
شب شمعی دیگر است.
در هر شاخه آغوشی‌ست،
پیامی که در فضا برده می‌شود
با تن باد طنین می‌اندازد.
*
خورشید مُصِرّ است
چو به دیدارم می‌آید
خود را در ردایی از مِه بپوشانَد:
آیا نور مستحق سرزنشم می‌داند؟
*
آه، روزهای گذشته‌ام-
عادت‌شان راه رفتن در خواب‌هاشان است و
عادت من تکیه‌دادن به آن‌ها.
*
عشق و رؤیاها
دو کمانه‌اند
بین آن‌ها تنم را جای می‌دهم
و جهان را کشف می‌کنم.
*
بسا هوا را دیده‌ام
با پاهایی از سبزه به پرواز
و راه را
با پاهایی از هوا به رقص.
*
آرزوهای من
گل‌هایند
که روزهایم را رنگ می‌زنند.
*
زود به زخم نشستم
و زود آموختم
که زخم‌ها مرا ساخته‌اند.
*
هنوز به دنبال آن کودکم
که همواره در درونم
راه می‌رود.
*
اینک او بر پلکانی از نور می‌ایستد
به جست‌وجوی کُنجی برای غنودن
و بازخوانی رخسار شب.
*
اگر ماه خانه‌ای می‌بود
پاهایم از رسیدن به درگاهش
امتناع می‌کردند.
*
آن‌ها را غباری می‌بَرَد
که مرا
به هوای فصل‌ها می‌کشانَد.
*
راه می‌روم
دستی در هوا
دستی دیگر
به نوازش طره‌هایی
که خیال‌شان می‌کنم.
*
یک ستاره نیز
سنگ‌ریزه‌ای
در کشتزار فضاست.
*
تنها او که
به افق می‌پیوندد
می‌تواند راه‌هایی نو بسازد
*
یک ماه
ماهی پیر
صندلی‌اش شب
عصایش نور
*
چه باید از تنی بگویم
که در آوارِ خانه‌ای رهایش کردم
که در آن زاده شدم؟
کسی را یارای روایت کودکی‌ام نیست
جز آن ستارگان که
فراز آن سوسو می‌زنند
و آن ردّ پاهای جا مانده
بر کوره‌راه شامگاه.
*
کودکی‌ام
هنوز در حال زاده شدن است
در دست‌های نوری
که نامش را نمی‌دانم
که بر من نامی می‌نهد
*
از آنْ رود
آینه‌ای ساخت و
از آنْ آینه
داستان اندوه خود را پرسید
از اندوهش
باران ساخت و
ابر شد و
زار گریست.
*
کودکی تو
دهکده‌ای‌ست
که هرچه دور می‌شوی از آن
هرگز از مرزهایش نخواهی گذشت.
*
روزهای او
دریاچه‌هایند
خاطراتش
تن‌هایی شناور.
*
شمایان
که از کوهستان‌های گذشته
فرود می‌آیید
چگونه باز
از آن‌ها صعود خواهید کرد
و چرا؟
*
زمان دری‌ست
که بازش نمی‌توانم کرد
سِحْرم باطل شده
افسونم به خواب است.
*
در دهکده‌ای زاده شدم
کوچک و دنج
چون زهدانی.
هیچ‌گاه ترکش نگفتم.
عاشق اقیانوسم نه کرانه‌ها.

منتشرشده در #جنگ_مس
(فصل ویژه؛ ترجمه و مترجمان)
@jongemes
زنده‌یاد طاهره صفّارزاده (۲۷ آبان ۱۳۱۵، سیرجان/کرمان - ۴ آبان ۱۳۸۷، تهران)
> گزیده

گزیده‌ای کوتاه از مقالۀ
⭕️ «شعر و شاعران زن کرمان در گذر تاریخ»
شهین خسروی‌نژاد
@jongemes

(بخش سوم؛ شاعران عصر حاضر؛ طاهره صفارزاده)
... شعر طاهره صفارزاده، از نیمۀ دوم دهۀ چهل تا نیمۀ دوم دهۀ پنجاه در اوج است. در همین بازۀ زمانی ‌است که طاهره با انتشار مجموعه‌های «چتر سرخ» (به زبان انگلیسی)، «طنین در دلتا»، «سد و بازوان»، و تا حدودی «سفر پنجم»، مُهر و نشان خود را به‌عنوان یکی از آوانگاردترین شاعران ایران در تاریخ شعر نو حک می‌کند. پس ‌از این دوره، طاهره خلاقیت، استقلال زبانی و وجوه زیبایی‌شناسانۀ شعرش را فدای انتقال پیام‌هایش می‌کند و به سمت بیانی شعارگونه پیش می‌رود. با این‌همه، نام او به‌عنوان یکی از مطرح‌ترین شاعران زن دوران مدرنیسم شعر ایران، پس‌ از نام فروغ فرخزاد، برای همیشه باقی می‌ماند. اکنون که به بعضی از شعرهای او از دورۀ چتر سرخ تا سفر پنجم نگاه می‌کنیم، آن‌ها را جلوتر از دورۀ خودشان می‌بینیم. برای نمونه، بخشی از شعر «کوتوله‌ها» را که طاهره در همان دورۀ مورد نظر نوشته است، می‌خوانیم.
«... من او را پیش‌تر در جایی دیده‌ام در آستانۀ دری
وقتی که چتر کوچکش را می‌گشود زیر درخت بودا وقتی که از
پنجرۀ انگشتانش به بیرون می‌نگریست او دوربینی داشت که
دریچه‌های شهر را همه چارگوش همه ممهور عکس می‌گرفت
کوتوله‌ها می‌گویند او را زود از شیر گرفته‌اند کوتوله‌ها می‌گویند او
در کافه‌ای که نباید دیده شده است کوتوله‌ها می‌گویند رنگ آبی
به او می‌آید کوتوله‌ها می‌گویند موی کوتاه به او نمی‌آید کوتوله‌ها
می‌گویند کفش پاشنه بلند به او بهتر می‌آید او رفته است رودخانه
رفته است.
خانم کفشات خانم روسریت کوتوله‌ها می‌گویند او فراموش‌کار
است.»
می‌بینیم که چگونه این شعر از مرزهای شعر مدرنیسم ایران در دهۀ چهل و پنجاه فراتر رفته و به زبان شعریِ دوسه دهۀ اخیر نزدیک شده است. در این شعر، طاهره نه‌تنها قواعد سطربندی شعر نو را به چالش می‌کشد بلکه ساختاری چندصدایی را به نمایش می‌گذارد که در آن زمان در ادبیات ایران، حتی مطرح هم نشده بود.
گفت‌وگو از این شعر و دیگر شعرهای طاهره صفارزاده، در این فرصت کوتاه نمی‌گنجد. او در سیرجان به‌دنیا آمد و دوران مدرسه‌اش را در همان‌جا گذراند. سپس کارشناسی‌اش را از دانشگاه شیراز در رشتۀ ادبیات انگلیسی گرفت. پس از مدتی کار، به انگلیس رفت و در یکی از موسسات آموزشی بی‌بی‌سی فنون فیلم‌نامه‌نویسی را آموخت. بعد از آن، در دانشگاه آیووای آمریکا پذیرفته شد و به گروه نویسندگان بین‌المللی پیوست. پس از گذراندن دورۀ سنگینی که هشت‌سال طول کشید برای کسب استادی هنرهای زیبا پذیرفته شد و در ضمن آن، به فراگیری هنر سینما نیز پرداخت که ساخت دو فیلم 8 و 16 میلی‌متری از ثمرات این دوره است. در آن سال‌ها از مجموعه‌شعرهای شاعران سراسر دنیا چهار اثر برگزیده شد؛ مجموعۀ «چتر سرخ» طاهره صفارزاده یکی از این آثار بود که مورد تحسین قرار گرفت، به زبان‌های مختلف ترجمه شد و دوسه تن از آهنگ‌سازان بنام آلمانی و آمریکایی بر روی شعرهای آن آهنگ‌هایی تصنیف کردند. طاهره در بازگشت به ایران، مدت کوتاهی را نیز در هندوستان گذراند.
«سوختن هیزم را دیده بودم
سوختن هیزم و اسکلت انسان را
نه
دودها
دو پله یکی
بالا می‌روند
آسانسور طبقۀ دوم شب از کار افتاده است
زندگی تکرار نگاه آسانسورچی است
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
پایین
بالا
پایین
ـ این مرده نزد برهمنان اعتراف کرده است.»
سطرهای بالا، بخشی از شعر بلند «سفر اول» است که تاثیر دیدار او از هندوستان را می‌توان در آن دید. در همین سطرها، طاهره با تقطیع خاصی می‌خواهد پله‌ها و سپس آسانسور و پیامدهای آن و در آن پایین، جسد مرده را وانمایی کند. هرچند که او در شعرهایی دیگر مثل «میزگرد مروت» اجرایی از شعر دیداری یا کانکریت را دارد، اما در این‌جا ما با اجرایی نمایشی روبه‌رو هستیم که در آن، حرکت دود در پله‌ها، حرکت آسانسور، تکرار زندگی در نگاه آسانسورچی به بالا و پایین شدن، و تکرار دوبارۀ پایین در هر تناوب و دوبرابر شدن آن نسبت به بالارفتن را به نمایش درمی‌آورد. دودهای سوختن پیکر انسان دو پله یکی بالا می‌روند و انسان در هر حرکت دو طبقه یکی پایین‌تر می‌آید! به‌راستی که چیدمان سینمایی تکان‌دهنده‌ و بی‌نظیری ‌است از کلمات!...

در #جنگ_مس بخوانیم
شمارۀ سوم، فصل شعر
@jongemes
روی جلد؛ شمارۀ دوم #جنگ_مس @jongemes
فرهنگ و هنر را ورق بزنیم؛ @jongemes