Forwarded from گنجینه
انوشیروان هرکس را به حکومت میگماشت بدو چنین توصیه مینمود: نیکان را با محبت اداره کن، عامه را با تشویق و تنبیه توأم، آدمهای پست را با ترس.
نکتهچینیها از ادب عربی، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ۱۳۸۲ ، ص ۶۳ به نقل از: عیونالاخبار، ابن قتیبهی دینوری
#حکمت
نکتهچینیها از ادب عربی، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ۱۳۸۲ ، ص ۶۳ به نقل از: عیونالاخبار، ابن قتیبهی دینوری
#حکمت
Forwarded from گنجینه
«تنعمی که من از فضل در جهان دیدم
همین جفای پدر بود و سیلی استاد»
*******
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد
که داردم به دگرگونه هر یکی ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست
ز من مپرس که این نام بر تو چون افتاد
هنر نهفته چو عنقا بماند زآنکه نماند
کسی که بازشناسد همای را از خاد
....
کمینه مایهی من شاعری ست خود بنگر
که چندگونه کشیدم ز دست او بیداد
ولیک هیچم ازاین در عراق ثابت نیست
تو خواه در همدان گیر و خواه در بغداد
تنعمی که من از فضل در جهان دیدم
همین جفای پدر بود و سیلی استاد
به پیش هرکه ازو یاد می کنم حرفی
نمیکند پس ازآن تا تواند از من یاد
ز جنس شعر، غزل بهتر است و آن هم نیست
بضاعتی که توان ساختن بر آن بنیاد
بنای عمر خرابی گرفت چند کنم
به رنگ و بوی کسان خانه ی هوس آباد؟
مرا از آن چه که سیمینبریست در کشمیر؟!
مرا از آن چه که شیرینلبیست در نوشاد؟!
بر این بسنده کن از حال مدح هیچ مپرس
که شرح درد دل این نمیتوانم داد
بهین گلی که مرا بشکفد از او این است
که بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهی لقب نهم آشفته زنگیای را حور
گهی خطاب کنم مست و سفلهای را راد
هزار دامن گوهر نثارشان کردم
که هیچ کس شبهی در کنار من ننهاد
هزار بیت بگفتم که آب از او بچکید
که جز ز دیده دگر آبم از کسی نگشاد
در این زمانه چو فریاد رس نمی یابم
مرا رسد که رسانم به "آسمان" فریاد
اگر عنایت شاهم چو چنگ ننوازد
چو نای حاصل فریاد من بود همه باد ....
ظهیر فاریابی
#قصیده
همین جفای پدر بود و سیلی استاد»
*******
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد
که داردم به دگرگونه هر یکی ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست
ز من مپرس که این نام بر تو چون افتاد
هنر نهفته چو عنقا بماند زآنکه نماند
کسی که بازشناسد همای را از خاد
....
کمینه مایهی من شاعری ست خود بنگر
که چندگونه کشیدم ز دست او بیداد
ولیک هیچم ازاین در عراق ثابت نیست
تو خواه در همدان گیر و خواه در بغداد
تنعمی که من از فضل در جهان دیدم
همین جفای پدر بود و سیلی استاد
به پیش هرکه ازو یاد می کنم حرفی
نمیکند پس ازآن تا تواند از من یاد
ز جنس شعر، غزل بهتر است و آن هم نیست
بضاعتی که توان ساختن بر آن بنیاد
بنای عمر خرابی گرفت چند کنم
به رنگ و بوی کسان خانه ی هوس آباد؟
مرا از آن چه که سیمینبریست در کشمیر؟!
مرا از آن چه که شیرینلبیست در نوشاد؟!
بر این بسنده کن از حال مدح هیچ مپرس
که شرح درد دل این نمیتوانم داد
بهین گلی که مرا بشکفد از او این است
که بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهی لقب نهم آشفته زنگیای را حور
گهی خطاب کنم مست و سفلهای را راد
هزار دامن گوهر نثارشان کردم
که هیچ کس شبهی در کنار من ننهاد
هزار بیت بگفتم که آب از او بچکید
که جز ز دیده دگر آبم از کسی نگشاد
در این زمانه چو فریاد رس نمی یابم
مرا رسد که رسانم به "آسمان" فریاد
اگر عنایت شاهم چو چنگ ننوازد
چو نای حاصل فریاد من بود همه باد ....
ظهیر فاریابی
#قصیده
Forwarded from گنجینه
مِن کَفّارات الذُّنوبِالعِظامِ اغاثة الملهوف، والتنفیس عَنالمَکروب
«از کفارههای گناهان بزرگ، یاری دادن اندوهرسیده و زدودن اندوه از اندوهگین است»
حکمت شماره ۲۴ از شرحنهجالبلاغه ابنابیالحدید
عَتّابی(۱) تنگدست شده بود. بر در بارگاه مأمون آمد و ایستاد تا خداوند به دست مأمون او را گشایشی ارزانی فرماید. در این هنگام یحییبن اکثم رسید، عتابی به او گفت: ای قاضی! اگر مصلحت میبینی که به امیرالمؤمنین بگویی من اینجا هستم، بگو. یحیی گفت: من پردهدار نیستم.
گفت: این را میدانم، ولی شخصی بافضیلت هستی و انسان بافضیلت یاریدهنده است.
یحیی گفت: میخواهی مرا به راهی غیر از راه خودم ببری.
گفت: خداوند به تو جاه و نعمت ارزانی فرموده است، اگر سپاسگزاری کنی، نعمت را بر تو افزون میفرماید و اگر کفران ورزی، آن را دگرگون میسازد، و امروز من برای تو از خودت بهتر و سودمندترم که تو را به انجام دادن کاری فرامیخوانم که در آن افزونی نعمت تو خواهد بود؛ ولی تو پیشنهاد مرا نمیپذیری، وآنگهی هرچیزی را زکاتی است و زکات جاه و مقام، یاری کردن یاریخواه است.
یحیی پیش مأمون رفت و او را از بودن عتابی بر در خانه آگاه کرد. مأمون عتابی را احضار کرد و با او سخن گفت و مهربانی کرد و جایزهاش داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) عتابی ابوعمرو کلثومبن عمرو بنایوب شامی از شاعران و دبیران نیمهی دوم قرن دوم و ربع اول سوم هجری است.
**
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۶
#حکمت
#نوادر
«از کفارههای گناهان بزرگ، یاری دادن اندوهرسیده و زدودن اندوه از اندوهگین است»
حکمت شماره ۲۴ از شرحنهجالبلاغه ابنابیالحدید
عَتّابی(۱) تنگدست شده بود. بر در بارگاه مأمون آمد و ایستاد تا خداوند به دست مأمون او را گشایشی ارزانی فرماید. در این هنگام یحییبن اکثم رسید، عتابی به او گفت: ای قاضی! اگر مصلحت میبینی که به امیرالمؤمنین بگویی من اینجا هستم، بگو. یحیی گفت: من پردهدار نیستم.
گفت: این را میدانم، ولی شخصی بافضیلت هستی و انسان بافضیلت یاریدهنده است.
یحیی گفت: میخواهی مرا به راهی غیر از راه خودم ببری.
گفت: خداوند به تو جاه و نعمت ارزانی فرموده است، اگر سپاسگزاری کنی، نعمت را بر تو افزون میفرماید و اگر کفران ورزی، آن را دگرگون میسازد، و امروز من برای تو از خودت بهتر و سودمندترم که تو را به انجام دادن کاری فرامیخوانم که در آن افزونی نعمت تو خواهد بود؛ ولی تو پیشنهاد مرا نمیپذیری، وآنگهی هرچیزی را زکاتی است و زکات جاه و مقام، یاری کردن یاریخواه است.
یحیی پیش مأمون رفت و او را از بودن عتابی بر در خانه آگاه کرد. مأمون عتابی را احضار کرد و با او سخن گفت و مهربانی کرد و جایزهاش داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) عتابی ابوعمرو کلثومبن عمرو بنایوب شامی از شاعران و دبیران نیمهی دوم قرن دوم و ربع اول سوم هجری است.
**
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۶
#حکمت
#نوادر
Forwarded from گنجینه
عمربن عبدالعزیز پیش سلیمانبن عبدالملک رفت، ایوب پسر سلیمان هم که در آن هنگام ولیعهد بود و برای خلافت او پس از پدرش بیعت گرفته شده بود، حضور داشت. در این هنگام کسی آمد و میراث یکی از زنان خلفا را مطالبه کرد.
سلیمان گفت: تصور نمیکنم زنان از زمین و ملک چیزی به ارث برند.
عمربن عبدالعزیز گفت: سبحانالله! حکم کتاب خدا چه میشود؟!
سلیمان به غلام خود گفت: برو و فرمانی را که عبدالملک در این مورد نوشته است بیاور.
عمربن عبدالعزیز گفت: گویا خیال میکنی ميخواهي قرآن را براي من بياوري.
ايوب پسر سليمان گفت: بهخدا سوگند هركس چنين سخني به اميرالمؤ منين بگويد شايسته است بدون توجه او، سرش را ببرند.
عمر بن عبدالعزيز گفت: آري هنگامي كه حكومت به تو و امثال تو برسد آنچه كه بر سر اسلام آيد سختتر از اين گفتار تو خواهد بود و برخاست و بيرون رفت.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۹
#نوادر
سلیمان گفت: تصور نمیکنم زنان از زمین و ملک چیزی به ارث برند.
عمربن عبدالعزیز گفت: سبحانالله! حکم کتاب خدا چه میشود؟!
سلیمان به غلام خود گفت: برو و فرمانی را که عبدالملک در این مورد نوشته است بیاور.
عمربن عبدالعزیز گفت: گویا خیال میکنی ميخواهي قرآن را براي من بياوري.
ايوب پسر سليمان گفت: بهخدا سوگند هركس چنين سخني به اميرالمؤ منين بگويد شايسته است بدون توجه او، سرش را ببرند.
عمر بن عبدالعزيز گفت: آري هنگامي كه حكومت به تو و امثال تو برسد آنچه كه بر سر اسلام آيد سختتر از اين گفتار تو خواهد بود و برخاست و بيرون رفت.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۹
#نوادر
Forwarded from گنجینه
ابراهيمبن هشامبن يحيي ميگويد: پدرم، از قول پدربزرگم براي من روايت كرد كه عمر بن عبدالعزيز همواره سليمان بن عبدالملك را از كشتن خوارج نهي ميكرد و ميگفت: آنان را به زندان افكن تا توبه كنند. روزي يكي از خوارج را كه اعلان جنگ داده و پيكار كرده بود، پيش سليمان آوردند، عمر بن عبدالعزيز هم حاضر بود. سليمان به آن مرد خارجي گفت: چه ميگويي و حرف حساب تو چيست؟
گفت: اي تبهكار پسر تبهكار چه بگويم؟ سليمان به عمر بن عبدالعزيز گفت: اي اباحفص عقيدهی تو چيست؟
عمر سكوت كرد. سليمان گفت: تو را سوگند ميدهم كه عقيده و حكم خود را در مورد او به من بگويي.
عمربن عبدالعزيز گفت: چنين عقيده دارم كه او و پدرش را دشنام دهي همانگونه كه او تو و پدرت را دشنام داد. سليمان به سخن او اعتنايي نكرد و فرمان به زدن گردن مرد خارجي داد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۹
#نوادر
گفت: اي تبهكار پسر تبهكار چه بگويم؟ سليمان به عمر بن عبدالعزيز گفت: اي اباحفص عقيدهی تو چيست؟
عمر سكوت كرد. سليمان گفت: تو را سوگند ميدهم كه عقيده و حكم خود را در مورد او به من بگويي.
عمربن عبدالعزيز گفت: چنين عقيده دارم كه او و پدرش را دشنام دهي همانگونه كه او تو و پدرت را دشنام داد. سليمان به سخن او اعتنايي نكرد و فرمان به زدن گردن مرد خارجي داد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۴۹
#نوادر