فلسفه اخلاق
7.39K subscribers
2.42K photos
1.39K videos
346 files
890 links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
🔸استاد مصطفی ملکیان🔸:
🌼🌼🌼براى اينكه ما مراد اسپينوزا را از اخلاقى زيستن بهتر بفهميم به مطلبى كه از او ترجمه كرده ايم توجه فرماييد. فرزند يكى از دوستان اسپينوزا از دين يهود دست كشيده و كاتوليك شده بود. (اسپينوزا نيز يهودى است) بعد نامه تندى به اسپينوزا نوشت و او را به مسيحيت دعوت كرد. در اين نامه مى نويسد تو كه اين همه به فلسفه خود مغرورى، از كجا فهميده اى كه فلسفه تو بهترين نظام فلسفى است. تو بايد فلسفه هاى شرق و غرب را ديده باشى تا بتوانى چنين داورى كنى. اسپينوزا در پاسخ مى نويسد: از نامه شما فهميدم كه مسيحى كاتوليك بى ادبى شده ايد و ثانياً همين سؤال شما درباره بهترين نظام فلسفى، درباب بهترين دين نيز مطرح است. از كجا فهميدى كه آيين كاتوليك مسيح از همه نظامهاى دينى ارجح است؟ پس هيچكدام از ما تحقيق نكردايم اما فرق من و تو در اين است كه تو معتقدى دين تو بهترين نظام دينى و مذهبى است اما من درباره فلسفه خودم چنين ادعايى ندارم بلكه مى گويم تا آنجا كه من اطلاع دارم سخنى از اين بهتر نشنيده ام. نكته دوم اينكه اگر كسى به من بگويد چرا به اين نظام فلسفى معتقدى؟ جواب مى دهم لااقل حاصل عقل خودم است اما تو به اين دين كه چسبيده اى حاصل چيست؟ آيا غير از القائات يك عده كشيشان و روحانيون مسيحى است كه از بعضى از اينها جز سبوعيت و درندگى، تاريخ چيزى سراغ ندارد. مسيح را هم من قبول دارم ولى پيام مسيح عدالت خواهى و كمك به مردم است. هر جا كه اين دو باشند، مسيح واقعاً وجود دارد و آنجا كه نباشد مسيح واقعاً نيست. اگر رأس هرم دين و مذهب عدالت است و معاونت، آنوقت اگر گفتيد هر چيزى كه اينجا وجود دارد وسيله و ابزارى است كه در انسانها يك حالت عدالت و كمك رسانى ايجاد كند و كسى كه به اين قول قائل باشد هر چه در متون دينى اش آمده است چه گزاره اخبارى باشد و چه انشايى بازگشت آنها را به عدالت مى داند. اگر مى خواهى من كاتوليك شوم تا روزهاى يكشنبه به كليسا بيايم، مى گويم خداوند به اين كار نيازى ندارد و اگر براى اين است كه در من روحيه عدالت و كمك رسانى بوجود بيايد لازم نيست به دين خاصى درآيم.

اگر كسى به گوهر دين، به اين بيانى كه اسپينوزا گفت معتقد باشد روش تفسير متون دينى او نيز متفاوت خواهد شد. در نظر او همه متن در صدد بيان همان گوهر دين است و هر تفسيرى كه ما را به آن گوهر نزديكتر كند، تفسير به صوابى است. ملتزم شدن به چنين لازمه اى در حق همه گزاره هاى دينى در غايت دشوارى است. لازمه دوم اعتقاد اسپينوزا اين است كه اگر كسى به گوهر دين دست يافت و به هدف نهايى دين رسيد، به همان مقدار وصول بايد از انجام دستورات دينى معاف باشد. زيرا آداب و مناسك فقط وسيله اى براى رسيدن به هدف بودند و اينك او به هدف رسيده است و در انجام مناسك بدون هدف چه سودى متصور است؟ لازمه سوم نظر اسپينوزا، كه لازمه تعليم و تربيتى اين نظر است اين است كه در تربيت دينى اشخاص و وارد كردن آنها به مسائل دينى و متدين شدن آنها بايد دستورات اخلاقى را بياموزيم نه احكام و آداب. ابتدا بياموزيم كه راست بگويند نه آنكه چگونه وضو بسازند. به گفته اسپينوزا پدرى كه مى خواهد فرزندش كاتوليك تمام عيار شود به او مراسم غسل تعميد، عشاء ربانى و عيد پاك مى آموزد و آنگاه ظهور مسيح و عيد رستاخيز و دعاى روز يكشنبه را; اما اگر بخواهد فرزند او متدين شود بايد ابتدا راستگويى به او بياموزد تا او عدالت را فراگيرد و آنگاه دستگيرى خلق را. اسپينوزا به هر سه لازمه ملتزم است. البته در مسأله رعايت آداب و مناسك معتقد است نمى توان يكسره از آداب فارغ شد; زيرا عدالت و دستگيرى هيچگاه به صورت مطلق در ما ايجاد نمى شود و از اين رو از انجام مناسك معاف نمى توان شد.

🍎استاد ملکیان،تاریخ فلسفه غرب،جلد دو،صفحه 194
@mostafamalekian
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آزمايش عكس العمل مردم وقتي يه دختر و پسر آمريكايي تصميم ميگيرن كه پسر با زور حجاب رو از سر دختر برداره!
عكس العمل مردم جالبه


🔘 به جمع ما بپيونديد😉👇
🆔 @ShockTube ✔️
🍃 سه فایده مصلحت سنجانه گیاهخواری در سفر:

در این جا، قصدم بحثی اخلاقی یا بهداشتی درباره گیاه‌خواری نیست. در این باره در جاهای دیگر از جمله در مقاله «دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی (پژوهش‌های اخلاقی، شماره۹-۱۰، پاییز و زمستان ۱۳۹۱) و چند یادداشت بحث کرده‌ام. چه گیاهخواری را درست بدانیم و چه غلط، اگر نگران جیبمان و دینمان باشیم، به نظر می‌رسد که بهترین گزینه در سفر گیاه‌خواری باشد. در دفاع از این راهبرد، به شیوه فلسفه‌ورزی سی ثانیه‌ای سخن کوتاه می‌کنم و سه فایده مصلحت‌سنجانه و دوراندیشانه آن را بر می‌شمارم.

نخست آن که در کشورهای اروپایی نگران گوشت حلال و حرام، و ذبح شرعی و مانند آن نیستیم. [...]

دومین خاصیت گیاه‌خواری در سفرْ فرصت‌سازی آن است. واقعیت آن است که در سفر فرصت محدود است و بخشی از آن هم عملاً صرف یافتن مکان و غذای مناسب می‌شود. حال آن که با انتخاب سنجیده گیاه‌خواری در سفر، تقریباً این مسئله یکسره حل می‌شود و به‌سادگی می‌توان در هر جایی و به هر میزانی غذایی گیاهی یافت. حتی می‌توان مقداری آجیل و مواد غذایی خشک در کیف یا کوله خود گذاشت و وقت ناهار را صرف کارهای دیگری مانند دیدار از موزه‌ها کرد و در حین بازدید غذا هم خورد، البته اگر آن را مکروه ندانیم.

سومین فایده گیاه‌خواری در سفر آن است که در مجموع از نظر اقتصادی بسیار به‌صرفه‌تر است. حال آن که هزینه خوراک‌های گوشتی بالا است. البته در برخی از کشورها یک دست غذای گیاهی شیک با غذای گوشتی برابری می‌کند. برای نمونه، من در فرانکفورت، یک بار، غذای گیاهی مورد علاقه گوته را خوردم که قیمت آن تقریباً مساوی قیمت غذاهای گوشتی بود. با این همه، در نهایت صرفه با غذاهای گیاهی است و گاه قیمت یک غذای گیاهی کامل دو سوم یا حتی نصف یک دست غذای گوشتی است.

بدین ترتیب، فکر می‌کنم در سفر گیاه‌خواری بی‌دغدغه‌تر، کارآمدتر، به‌صرفه‌تر، و جذاب‌تر و درنهایت راهبرد بهتری باشد. البته اگر کسی بخواهد این راهبرد را به کار گیرد و آسیب نبیند، باید از یکی دو ماه قبل از سفر خودش را آماده کند. در غیر این صورت، ممکن است فقط رنج بکشد و به من، که این راهبرد را توصیه کرده‌ام، نفرین کند.

"سید حسن اسلامی اردکانی"🌷
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
دکتر #ابوالقاسم_فنایی :اصل نخستین و بنیادینِ اخلاق دشمنی ، اصل عدالت و انصاف و وجوب عدالت ورزیدن با دشمنان و به عدالت رفتار کردن با آنان است و سایر اصول این اخلاق به نوعی به همین اصل بر می‌گردند و از آن استنتاج می‌شوند. به بیان دیگر، ظلم کردن بد است، حتی به دشمن. یعنی در رابطه با تعیین اینکه رفتار خاصی عادلانه یا ظالمانه است، دوستی و دشمنی از پارامترهای اخلاقاً مربوط نیست و نباید در قضاوت و داوری اخلاقی ما تأثیر بگذارد و حکم اخلاقی عمل را عوض کند...

🌐@abolghasemfanaei
https://goo.gl/MIZw2v
دو نشانۀ متعصبان

«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم می‌گویند، شایع‌ترین بیماری فکری در جوامع عقب‌افتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمی‌داند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری می‌بینیم و دیگری در ما. ما نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمی‌تواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسان‌های متعصب وجود دارد که خوش‌بختانه تا حدی قابل اندازه‌گیری است و از این راه می‌توان میزان و مقدار تعصب را در انسان‌ها حدس زد:

یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانش‌های زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانش‌های دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانش‌های زمینی، از سنگ و چوب، بت می‌سازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانسته‌های علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کم‌سواد می‌گیرد.

دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بی‌خبری از اندیشه‌ها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبسته‌تر می‌کند. انسان‌ها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگ‌تری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.

بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیده‌شناس باشد، عقیده‌پرست است. حاضر است در راه عقیده‌اش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیده‌اش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را به‌راحتی می‌توان سازمان‌دهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنش‌گر و سراپا غیرت و اراده‌اند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیاده‌خواهی متعصبان، در کوتاه‌مدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایه‌های آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز می‌شود که قانون در برابر متعصبان و خشونت‌طلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمه‌‌باز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصب‌مدار، قانون‌گریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافته‌های جدابافته می‌دانند و عقیدۀ خود را مقدس‌تر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن می‌گذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.

"رضا بابایی"
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشورها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و …
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم آری!
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟
گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده، پاسخ صحیح "نمیدانم" بود. همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!
ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است. بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد…

ما گرفتار نادانی خود شدیم…

👤 امیدرضا کرمزاده
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
🌸🌸🌸نکته ای را از لحاظ اخلاقی بیان می کنم،البته نه اینکه معلم اخلاق باشم،بلکه می خواهم به یک مطلب از روانشناسی اخلاقی بپردازم.فرض کنید آدمی باشد که مثلا در شبانه روز هزار عمل قبیح از او صادر میشود؛حال اگر تصمیم بگیرد و بگوید از فردا صبح می خواهم سعی کنم تمام رذائل فوق را از خود دور کنم،او نیم ساعتی،یک ساعتی،چند ساعتی سر این قراری که با خود گذاشته است،پایبند می ماند؛ولی واقعا چنین آدمی آیا میتواند سر عهد خود پایبند بماند؟ممکن است بعد از چند ساعتی کم کم همان کارها از او صادر شود.در این صورت می گوید:برنامه امروزمان که بهم خورد و موفق نبودیم،ان شاءالله از فردا صبح این کار را انجام میدهم،امروزم را مثل روزهای سابقم می گذرانم و با خود عهد می بندم که از فردا صبح رذائل را کنار بگذارم؛فردا صبح نیز چند ساعتی موفق است و دوباره عهد را می شکند و همین طور روزهای دیگر.بعد با خود عهد می بندد که ان شاءالله از شب جمعه آینده تا هفته بعدی رذائل را ترک کند!مدتی قرارهای اینچنینی می بندد و باز شکست می خورد،کم کم برنامه هفتگی هم که شکست خورد با خود عهد می بندد که از اول ماه آینده رذائل را ترک کند و این قرار هم به همان سرنوشت قبلی ها دچار می شود.توجه کنید که در این سیر دائما فاصله ها زیادتر می شد.می دانید رمز شکست های فوق در چیست؟رمز شکست در این است که ساختار جسمانی و نفسانی آدمی که با روزی هزار فقره معصیت عادت کرده است،نمی تواند از فردا صبح یا از ماه آینده این هزار معصیت و رذیلت را به یکباره ترک کند.

یک مثالی را از یکی متفکران ایتالیایی به نام«ایتالوواسو» در کتاب وجدان زنو می آوریم؛البته کتاب یک رمان است ولی در فصل اول آن کتاب این مثال را خوب تصویر کرده است.
فرض کنید کسی به کشیدن هفتاد سیگار در روز معتاد است،او اگر با خود قرار بگذارد که از فردا دیگر سیگار نکشد،فقط چند ساعتی موفق به این کار خواهد شد،چون ساختار جسمانی او به چنین امری عادت کرده است.چنین فردی با چنان قول و قراری،اگر دهها سال هم تصمیم به ترک سیگار داشته باشد موفق نخواهد شد چون تصمیمی خلاف واقع گرفته است(موارد نادر را کنار بگذارید).بهترین راه ترک سیگار برای چنین شخصی این است که بگوید از فردا روزی شصت و نه سیگار می کشم و ساختار بدنی هم که به هفتاد سیگار عادت کرده است با شصت و نه سیگار نیز می تواند سر کند و بعد بگوید از فردا شصت و هشت سیگار خواهم کشید.این روش در نهایت به ترک سیگار منجر خواهد شد.رذائل اخلاقی ما درست مانند همین سیگار کشیدن است.کسی که روزی دهها بار معصیت می کند،یکباره نمیتواند همه را ترک گوید.

ارسطو این نکته را متوجه شده بود و معتقد بود ترک رذیلت را نباید شعار خودمان قرار دهیم،بلکه باید کمتر کردن رذائل را شعار خویش قرار دهیم و این سخن صحیحی است.

🌴🌴🌴استاد ملکیان،تاریخ فلسفه،جلد یک،صفحه 268
@mostafamalekian
افلاطون معتقد به پاداش و کیفر هم برای نفس بود ولی پاداش و کیفر او از مقوله خاطره زندگی این جهانی است.هیچ در این اندیشه کرده اید که وقتی کار بدی را انجام میدهید،بعد از آن هر گاه آن کار در ذهن شما می آید فوری عرق شرم بر چهره شما می نشیند؟چه چیزی باعث این عرق شرم شده است؟هیچ کس شما را تنبیه نکرده است ولی این شرم زدگی به سبب یادآوری عملی است که انجام داده اید؛و در مقابل اگر کار خوبی را انجام داده باشید بعدها که آن کار در ذهنتان می آید سرور و حالت شادی به شما دست می دهد،این سرور و ابتهاج را کسی به شما القا نمی کند.پس پاداش دهنده و پاداش گیرنده و کیفردهنده و کیفرگیرنده هر دو یک جورند،حال بعد از مرگ هم چنین است.یعنی هر چه از کارهای خیری که انجام داده ایم،یادمان می آید،شاد می شویم و هر چه از کارهای شری که انجام داده ایم،یادمان می آید،ناراحت می شویم.به تعبیری خاطره خیر و شری که در این عالم انجام داده ایم ما را شاد و غمناک می کند.پس کسی نیست که ما را تنبیه یا تشویق نماید،گویا قیامت صغرایی در این عالم هست،منتها علت اینکه شادیها و ناراحتیها را به تمامه درک نمی کنیم،در اثر اشتغال ما به دنیاست.همین نکته را علمای ما مثل ابوعلی سینا در مورد خواب هم گفته اند که چه بسا لذات و تلخی هایی که در خواب می بینیم بسیار بیشتر از آن مقداری است که در بیداری به آدمی دست میدهد،و این نیست جز به سبب اینکه در خواب،اشتغال ما به دنیا کمتر است.

🌹🌹استاد ملکیان،تاریخ فلسفه جلد یک،صفحه 162،سال 69

@mostafamalekian
نقش آزادى فكر

اسپينوزا معتقد است دو فرقه با آزادى فكر و بيان مخالفت مى كنند و آن را امر خطرناكى مى دانند; يكى سياستمداران و ديگرى روحانيان. دسته اول به اين دليل كه آزادى فكر، امنيت ملى را به خطر مى اندازد آن را امر مطلوبى نمى دانند و معتقدند آزادى، هرج و مرج و آنارشيسم در جامعه به وجود مى آورد. دسته دوم نيز به اين دليل كه آزادى فكر و بيان، تدين مردم را لكّه دار مى كند و تعهد آنها را نسبت به دين كمرنگ مى نمايد، امر مستحسنى نيست. اسپينوزا مى گويد هر دو فرقه بر خطا هستند هم روحانيان و هم سياستمداران; آنها بايد اين رويه را تغيير دهند. آزادى فكر و بيان باعث اختلال در امنيت ملّى نخواهد شد. امنيت ملّى وقتى در خطر خواهد بود كه مردم گمان كنند عده اى حقوق آنها را پايمال مى كنند و از جمله حقوق، حق فكر و آزادى بيان است. علاوه بر آنكه، وقتى در جامعه اى آزادى بيان وجود داشته باشد، هر كسى عقيده و رأى خود را ابراز مى دارد و ديگران به نقد و ارزيابى آن مى پردازند و در اين راه افكار بى وزن و بى ارزش و احياناً غير عملى نُمايان مى شوند. اما اگر آزادى نباشد، هر كس از ظن خويش گمان مى برد كه حرفهايى براى گفتن دارد كه هيچ متفكر و نابغه اى نداشته است و تأسف مى خورد كه اگر آزادى بود، به شما مى گفتم كه چه بايد كرد!؟ در اوضاع و احوالى كه مى توان ارائه نظر كرد، ديگر مجالى براى چنين رياكاريهايى وجود نخواهد داشت.

اما درباره مسأله تدين و دين مردم، او مى گويد آزادى فكر باعث شقاق دينى و كمرنگ شدن تعهد دينى مردم نمى شود. اين امور ناشى از دو ويژگى مهمى است كه غالباً در روحانيان ديده مى شود و اين دو ويژگى مردم را نسبت به دين بى تعهد مى كند. اين دو ويژگى عبارت است از ملتزم شدن به آراء و عقائدى كه به صورت منطقى قابل دفاع نيست و از آنها به صورت متعصبانه دفاع كردن; و ديگرى نهراسيدن از نتاقض گويى است. هر دو ويژگى در غالب روحانيان وجود دارد و اين دو امر باعث شقاق دينى مى شود، نه آزادى فكر. او موارد مختلفى ـ حدود 23 مورد ـ از تناقض گويى روحانيان در دين يهود ومسيح را جمع آورى و مطرح مى كند. يك بار مى گويند انسان مجبور است و بى منطق از آن دفاع مى كنند. بار ديگر او را مختار مى دانند. گاهى معتقدند همه چيز براى آخرت خلق شده است، گاهى مى گويند دنيا را نيز بايد آباد كرد و اينها همه تناقض است با اينكه دين بايد امر منسجمى باشد.

اسپينوزا معتقد است براى اينكه مردم را متدين بپرورانيم بايد سه نكته را رعايت كنيم:
🍂1. تحصيلات علمى مردم بايد افزونتر شود و هيچ منعى در اين راه نباشد. هر چه بيشتر جهان شناخته شود، آيات الهى بيشتر شناخته مى شوند و لذا نبايد از علم آموزى مردم هراسى داشت.
🍂2. پند و اندرزها را صادقانه و صميمانه به مردم بدهيد. مراد او از «صادقانه» اين بود كه پندهايى را نصيحت كنيد كه به درستى آن واقعاً قائل هستيد. مراد او از «صميمانه» هم اين بود كه قصد شما در نصيحت خيرخواهى باشد نه تحقير و توهين به افراد و اينكه بخواهيد برترى خود را اثبات كنيد.
🍂3. به مردم بيشتر آزادى فكر و بيان بدهيد. به نظر او، اين سه عامل متدين پرور است و متأسفانه علماى يهوديت و مسيحيت هيچكدام از اين سه را رعايت نمى كنند. هم براى علم محدوديت قائل اند، و هم پندشان صادقانه و صميمانه نيست و هم به آزادى فكر معتقد نيستند.

🍁🍁استاد ملکیان،تاریخ فلسفه،جلد دو،صفحه 195
@mostafamalekian
🍃🍃مبارزه با خواسته های طبیعی جهت تعالی روح

برخی در دفاع از ملامتیه بیان کرده اند که پاره ای کارهای آنها بر طبق این پیش فرض بوده است که اگر انسان بخواهد نفس خود را از بدی ها باز بدارد ، باید از خواسته های طبیعی خود نیز بگذرد. به بیان دیگر انسان ها اگر بخواهند که نفسشان آنها را وادار به دروغ گفتن ، تکبر و ... نکند، باید حتی در خواسته های طبیعی هم با آن مخالفت کنند تا تمرین کنند که در آن امور هم توان مخالفت پیدا کنند، و معتقد هستند که اگر اینجا مقابل نفس بایستند، در کارهای خلاف اخلاق، محکمتر میتوانند مقاومت کنند. و بنابراین مثلا وقتی نفسم غذای خوشمزه میخواهد، غذای خوشمزه به او نمی خورانم، تا تمرین کنم مخالفت با او را.
این استدلال فراوان گفته شده است. ولی من این استدلال را قبول ندارم، من میگویم که تجربه مطلقا گواه این نیست که وقتی من خواسته های طبیعیم را ارضا میکنم، آنوقت در برابر دروغ گفتن هم بی مقاومت میشوم، در مقابل تکبر هم کم مقاومت میشوم. من شخصا کسی را میشناسم که در زندگی خصوصی خودش این حالتهای مبارزه با نفس را دارد، ولی بزرگترین مفاسد اخلاقی را هم دارد و بزرگترین ظلمها را هم میکند. لذا استدلال تجربی موید این نیست که اگر انسان خواسته های ارگانیک بدنش را برآورده نکرد، آنوقت در برابر دروغ گفتن و تفکبر ورزیدین و ظلم کردن و ... مقاوم میشود. نمونه ی دیگر مثلا احمد جام ژنده پیل است که یکی از عرفا به حساب می آید و خیلی هم بر خودش سختگیر بود. و با افتخار هم میگفت که 8 بار زنانش از کتک زیر دستش مرده اند!
من در مقابل این ادعا (مبارزه با خواسته های طبیعی جهت تعالی روح) دو حرف دارم یکی اینکه به نظر من زندگی آرمانی زندگی خوب و ارزشمند و خوش است و خوشی زندگی با این برآورده نکردن نیازها در تقابل است و حرف دومم هم این است که به نظر من خیلی وقتها، شما اگر یک خواسته تان را ارضا کنید زودتر از شرش رها میشوید و خیلی از امور دنیوی هست که اگر ازش سیراب نشوید اتفاقا رقاء معنوی پیدا نمی کنید.
به تعبیر مولانا که دیده ی سیر است مرا، جان دلیر است مرا، تا انسان چشم و دل سیر نشود تعالی نمی یابد و به تعبیر مزلو هم تا نیازهای ارگانیک انسان که زیرین هستند تامین نشود، نوبت به نیازهای سطح بالاتر نمی رسد.
🌂انسانشناسی فلسفی ، ج 6
@mostafamalekian
🌼🌼🌼 شکیبایی چست؟

توانایی اینکه آنچه را ناگوار است، بی شِکوه و شکایت، تاب آوریم.
پس:
🌴الف) شکیبایی توانایی است، نه ناتوانی؛ قدرت است، نه عجز؛ قوت است، نه ضعف.

🌴ب) چون آنچه برای من ناگوار است چه بسا برای تو گوارا باشد و، بالعکس، آنچه برای تو گوارا است برای من ناگوار باشد، یعنی چون گوارایی و ناگواری یک چیز، امری انفسی (subjective) است، هر کس به شمار چیزهایی که برای او ناگوارند مجال و زمینه ی شکیبایی مییابد.

🌴ج) شِکوه و شکایت چه از انسان یا انسانهای خاصی باشد، چه از خود، چه از خدا، چه از کائنات، چه از سرنوشت و قضا و قدر و تقدیر، چه از دهر و روزگار، چه از شیطان، چه از دنیا، و چه از... با شکیبایی سازگار نیست.

🍑 استاد ملکیان،رنج و شکیبایی
@mostafamalekian
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخكوب شد:آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فكر كرد: آیا خوب است كه من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح كرد. پیشنهاد كرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلكه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیك و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
مصطفی سلیمانی:
#فلسفه #اخلاق #گزیده_کتاب

سایر فلاسفه ی اخلاق غالبا دراین باره با کانت همداستان اند که نفع شخصی انگیزه ای شایسته برای عمل اخلاقی نیست.اما بسیاری از فلاسفه ی اخلاق در مدعای او دایر بر این که وجود یا عدم احساساتی نظیر رحم و شفقت در شخصی که دست به عمل می زند ربطی به ارزیابی اخلاقی ما درباره ی اعمال او ندارد به دیده ی انکار می نگرند. به هر روی،نظر کانت این است که یگانه انگیزه ی قابل قبول برای عمل اخلاقی،حس تکلیف است. یکی از دلایلی که نشان می دهد چرا کانت در خصوص اعمال تا این پایه انگیزه ها را،به جای نتایج آنها،در کانون توجه خود قرار می داد این است که او معتقد بود همه ی انسانها می توانند به زیور اخلاق آراسته شوند.از آنجا که عقل حکم می کند که ما را تنها در قبال اعمالی اخلاقا مسئول بدانند که بر آنها اختیاری داشته باشیم-یا،به قول کانت،از آنجایی که بایستن مستلزم توانستن است - و نیز بدان جهت که نتایج اعمال غالبا از اختیار ما خارج است،این نتایج را نمی توان تعیین کننده یا ذاتی اخلاقی بودن یا حیث اخلاقی دانست.از باب مثال،اگر من،از سر حس تکلیف،تلاش کنم کودکی را که در حال غرق شدن است نجات بدهم،ولی دست بر قضا آن کودک را غرق کنم،عمل مرا می توان همچنان عملی اخلاقی دانست زیرا انگیزه های من صواب بوده اند:در این مورد،نتایج عمل من مصیبت بار بوده،ولی دخلی به ارزش اخلاقی کارم نداشته است.

#نایجل_واربرتون
ترجمه: #مسعود_علیا
کتاب:الفبای فلسفه
نشر: ققنوس
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
پرسش اصلی فلسفه سقراط این بود که چگونه باید زندگی کنیم، و پرسش اصلی فلسفه کامو این بود که چرا نباید خودکشی کنیم. برای سقراط اصل زیستن به دلیل نیاز نداشت، اما از منظر کامو بار "بودن" چندان گران و عبث می نمود که فرد برای توجیه اش باید بهانه ای می جست.
اما به نظرم مهمترین بحران زندگی مدرن بی معنا شدن زندگی نیست، بی معنا شدن مرگ است. در نگاه غایت انگارانه ی جهان پیشامدرن، مرگ بخشی از فرآیند طبیعی زندگی بود: میوه بر شاخسار چندان پخته می شد که آرام آرام شاخه را سست می گرفت و از بند شاخسار رها می شد. مرگ معنا داشت، سفر از یک ساحت هستی به ساحتی دیگر بود. فرد از پری سنگینی می کرد و به سوی خاک می شتافت. اما در روزگار مدرن دشوار بتوان واقعه مرگ را معنا بخشید. مردن بیشتر به "سقط" شدن می ماند، واقعه ای بغایت تصادفی و عبث. ما به سوی عبث مرگ می شتابیم تا از عبث زندگی بگریزیم.
ابوحامد غزالی زندگی اش را چنان سرشار می یافت که به وقت مرگ آرام به سوی قبله چرخید و به آرامی مرد. اما صادق هدایت زندگی اش را چندان تهی می یافت که آرام شیر گاز را گشود و به آرامی مرد. ما شوق مرگ غزالی وار داریم، اما انگار مرگ هدایتی در انتظار ماست!

"آرش نراقی"
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
" نق زدن " و " نقد کردن "


' ادوارد سعید '
متفکر و منتقد فلسطینی تبار در کتاب “روشنفکر کیست؟ روشنفکری چیست؟ ”
، می گوید:

وظیفه روشنفکر، “ نقد نهادهای قدرت ” است.
یک اصل مهم که در طول تاریخ در عرض جغرافیا به اثبات رسیده است این است که قدرت بدون نقد فساد می آورد.

اخلاقی ترین آدم ها هم وقتی در بالای پلکان قدرت بنشینند، اگر به طور جدی با نظارت و نقد کنترل نشوند، دچار “خودشیفتگی” می شوند و پس از این به باتلاق “ ایدئوکراسی” فرو می غلتند ( یعنی “مذهب حافظ قدرت” ) و پس از آن هرچه بر دیگران مکروه و حرام است، بر “سلطان” مباح می گردد.

به همین دلیل در جامعه، روشنفکر نقد می کند و نقد می کند تا نهادهای قدرت “سالم” بمانند.

یکی از ویژگی هایی که روشنفکر را از “ روشنفکرنما ” یا همان “روشنفکر مآب” جدا می کند این است که روشنفکر مآب “نقد” نمی کند، بلکه “نق می زند”. نقد کردن کار آسانی نیست.

شما برای نقد کردنِ مدیریتِ یک سیستم، لازم است تاریخچه و گردش کار این سیستم را بدانید، آمار و ارقام مربوط به این سیستم را مرور کنید و با فرآیند تجزیه و تحلیل اطلاعات آشنا باشید.
پس نقد کردن تخصص و مهارت و صرف وقت و انرژی می خواهد. اما شما می توانید راجع به هر چیزی نق بزنید بدون این که کمترین وقتی صرف مطالعه و پژوهش آن کرده باشید!

“نق زدن” یک فرایند “هیجان مدار” است. یعنی ما با نق زدن آرام تر می شویم، خشم و غم مان را با دیگران در میان می گذریم و “درد دل” می کنیم، اما “نقد کردن” یک فرایند “مسأله مدار” است، ما هنگام نقد ، خودمان را سبک نمی کنیم، بلکه مساله را “حلّاجی” و زیر و رو می کنیم.

“نق زدن” مخاطب تعریف شده ای ندارد، کافی است گوش مفت بیابی، آن وقت می توانی شروع به نق زدن کنی، ولی نقد کردن، مخاطب تعریف شده ای دارد. مخاطبِ روشنفکر پیش از همه، خود نهادهای قدرت اند و سپس کارشناسان، گروه های ذی نفع، رسانه ها و سایر نقدکنندگان.

نقد کردن علاوه بر نیاز به دانش و مهارت و صرف وقت و انرژی، نیاز به شهامت و شجاعت دارد، شجاعت پرداخت هزینه ! شما می توانید در هر مهمانی که می نشینید و هر تاکسی که سوار می شوید نق بزنید، کسی کاری به کار شما ندارد!

ولی اگر نقد خود را برای نهادهای قدرت و رسانه ها ارسال کنید، باید آمادگی پرداخت هزینه را هم داشته باشید؛ بنابرین یکی دیگر از ویژگی های روشنفکران که آن ها را از روشنفکرمآبان جدا می کند ،“ شجاعت ” است.

البته اینجا لازم است راجع به گروهی از روشنفکران توضیح دهم که کار سخت تری در پیش می گیرند و آن آگاه سازی توده های مردم است.
کسی که قرار است توده های مردم را آگاه نماید، از یک سو باید دارای دانش و مهارت نقد باشد و از سویی باید بتواند با زبان غیر تخصصی سخن بگوید.

این کار شبیه “بند بازی” است. اگر کمی تخصصی تر سخن بگوید، مخاطبانش سخنش را نمی فهمند و اگر کمی عوامانه تر سخن بگوید، به سرعت دچار “پوپولیسم” - عوام زدگی –می شود!

بسیاری از روشنفکران که به این قلمرو پا گذاشتند یا از این طرف یا از آن طرف فرو افتادند. با این حال این قلمرو پر خطر را نباید خالی گذاشت؛ چرا که با خالی گذاشتن این قلمرو، جا را برای “پوپولیست های واقعی” باز می کنیم، کسانی که به جای نوشتن کلمه “مار” ،شکل “مار” را طراحی می کنند.

ویژگی مهم روشنفکران این است که تشکّل و شبکه سازی می کنند، روشنفکر اهل انزوا و در خود فرورفتن نیست.
او از جامعه قهر نمی کند و ناامید نیز نمی شود؛ چرا که از ابتدا هم توقع تغییرات دراماتیک نداشته است. روشنفکرمآب ها ناامید و سرخورده اند.
شاید برخی از آن ها روشنفکرهایی بوده اند که توقع زیادی از مردم و جامعه داشته اند، آن ها به دنبال “اتوپیا” - مدینه فاضل – بوده اند و ناکام مانده اند.

روشنفکر به حرکت دائمی و پله پله اجتماع امیدوار است؛ بنابراین تماسش را با جامعه حفظ می کند و تیم و تشکّل می سازد. منظور از تشکل، محفل نیست، بلکه نهادهای مدنی است، نهادهای مدنی شناسنامه دار که به طور دائمی رشد می کنند و با جامعه ی بیرون از خود ارتباط برقرار میکنند، اثر می گذارند و اثر می پذیرند.
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
بازخورد رفتار اجتماعی استادان در رفتار علمی دانشجویان

می گویند دانشجویان امروزی اهل قلم نیستند؛ نمی خوانند، نمی نویسند، مقلدند، حوصله فکر کردن ندارند؛ اما چرا؟ چرا چنین است؟ درکنار دلایل مختلفی که می توان برای این مساله در نظرگرفت، در اینجا تنها از یک زاویه به این قضیه نگاه خواهیم کرد و از استادان گرامی که مکرر این ضعف و خلاء را درک و بیان کردند خواهم پرسید؛ شما عزیزان برای حل مساله مذکور چه کرده اید؟ چه گامی در جهت بهبود اوضاع آشفته علمی دانشجویان برداشته اید؟
زمانی که دانشجو در آغازین سالهای تحصیلی خود در کلاستان با ذوق و شعف، موضوع تحقیقش را فارغ از هرگونه تجربه بیان می کند شما چه قدمی برای تحکیم اعتماد به نفس او برداشته اید؟ استاد بودن تنها به این نیست که در کلاس و در ساعات محدود آموزشی از آنچه می دانید بگویید...اگر توانستید در مقابل رفتارها و پیشنهاد های به ظاهر بچگانه ی دانشجویتان واکنشی مقبول نشان دهید و او را هدایت کنید و نه سرکوب و تحقیر، آن وقت است ک به معنای واقعی استادید در واقع می دانید چطور با انگیزه دادن،خمیره ی دانشجو را در دست بگیرید و از او شاگردی بسازید ک روز به روز بالندگیش را در عرصه علمی ببینید.
مشکل اصلی جامعه علمی ما این است که اساتید ما هم به مانند آموزگاران گذشته خود نیاموختند که با دانشجوی تازه وارد چگونه برخورد کنند چگونه به او آزادی بیان و نقل ایده بدهند؛ آن وقت می گویند چرا دانشجو در کلاس سکوت می کند و مقلد است؟ آخر اگر او در کلاس نظری مخالف نظر شما بدهد ک دیگر نه در کلاس میتواند حضور داشته باشد و نه در دانشگاه. دانشجو را از بطن خفه کردند،گفتند: هیس؛ تو هیچ نمیدانی، مگر چند سالت است؟ مگر چند کتاب خوانده ای؟ هر وقت رای و نظرت موافق رای من بود وقت کلاس را بگیر. شاید برخی از بزرگان علمی ناآگاهانه چنین برخوردی با دانشجوی خود داشتند اما این را بدانند ک دانشجو همانند کودکی نوپاست، تا او راه رفتن را بیاموزد صبر و بردباری شما و همراهیتان را میطلبد.
در کلاس اگر سوالی به ذهنش میرسد هزار بار آن را بالا و پایین و تجزیه و تحلیل میکند ک نکند سوال سطح پایین و غیرمنطقی در جمع مطرح کند، نکند استاد او را به تمسخر بگیرد و هم کلاسی هایش بی آن ک ذره ایی بدانند به چه میخندند با استاد همراهی کنند، در آخر هم وقت کلاس تمام می شود و او هنوز سوال خود را نپرسیده است و با سکوت خود مهر تاکید میزند بر سخن استاد که او تنها یک مقلد بی فکر است.
بعد از اتمام ساعت کلاسی قصد دارد وارد اتاق کار استاد شود و سوالی ک به ذهنش خطور کرده بود و قادر به بیان آن در کلاس نبود را بپرسد ولی هنوز ابهت استاد گیراست. در خیال او استاد همان شاهی است ک باید منتظر بارعام دادنش شود. ساعت ها پشت در اتاقش می ایستد و باز این دانشجو است ک عذر میخواهد ک مزاحم وقت شریف استاد شده است.
بگذریم...
از مردم نوشتن و برای مردم نوشتن قرار است در آینده بر روی دوش همین دانشجو ها باشد، زمانی جامعه علمی پویا خواهیم داشت که رفتارهای بزرگان این جامعه در نقش سرعت گیر خیابان ها عمل نکند و اجازه فکر کردن و ایده پراکنی بدهد. اجازه بدهد آن دانشجوی سال اولی ک هیچ از مبانی رشته اش نمی داند سخن بگوید. استاد عزیز، خردش نکنید. خیلی بزرگش هم نکنید تا توهم عالم دهر بودن داشته باشد اما هدایتش کنید. او با انگیزه پشت نیمکت کلاس نشسته و شما برای او در نقش آینه تمام نما هستید. سکوت دانشجوها در کلاس بی معنی نیست...کمی آنها را تحلیل محتوا کنید.
جز کوچکی از اجتماع دانشجویی
محدثه شریفی
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️
video_2016-06-15_16-20-57.mov
9.7 MB
انسانیت یا شهرت؟ دو راهی که هر کسی به راحتی نمی تواند از آن سربلند برون آید. پایمال شدن اخلاقیات در عصر انفجار اطلاعات. https://telegram.me/PhilosophyCafe
"تحقیر" شکلی از رابطه قدرت است:

نوعی تحمیل سلطه است، به تسلیم واداشتن دیگری است برغم میل اش. فرد می کوشد بر دیگری پا بگذارد تا در هرم قدرت پله ای بالاتر آید. "تحقیر" تلاشی است برای برکشیدن "خود" از طریق فروکشیدن "دیگری". گوهر "تحقیر" تلاش برای شکل بخشیدن به نوعی رابطه سادیستی- مازوخیستی است.
آشکارترین راه تحقیر خشونت است، تسلیم کردن دیگری به ضرب زور است- قربانی را به عجز رساندن است، اراده او را به ضرب زور درهم شکستن است.
اما به نظرم ویرانگرترین نوع تحقیر از راه خشونت نیست، از راه محبت است. "تحقیر از راه خشونت" آشکار است- ناظران بیرونی هم می توانند وقوع آن را دریابند. اما "تحقیر از راه محبت" پنهان است- فرد سلطه جو قربانی خود را برمی گزیند، نقاط ضعف او را شناسایی می کند، و آرام آرام تارهای لطیف و نامرئی خود را به دورش می تند تا راه هر گریزی را بر او ببندد. در غالب موارد، حتّی قربانی هم جرأت ندارد به اسارتش اذعان کند مبادا به نمک خوردن و نمکدان شکستن متهم شود. ساده ترین شکل "تحقیر از راه محبّت" این است که در حقّ دیگری محبت کنیم، و بعد مدام آن محبّت را به یادش بیاوریم تا احساس دین ناگزیرش کند که به خواست و اراده ما تسلیم شود. اما شاید سخت ترین نوع تحقیر وقتی باشد که به دیگری محبّت می کنیم، بر او منّت نمی گذاریم، اما سخت مراقب ایم که مبادا فرصتی برای جبران محبّت مان بیابد. تمام فرصتهای جبران محبّت را از او می ستانیم. وقتی که فرصت جبران از قربانی ربوده شد، چاره ای نمی بیند جز آنکه برای جبران محبّت، اراده ما را بر اراده خود مقدم بدارد- یعنی "آدم ما بشود"، سلطه اراده ما را بپذیرد. در اینجا تارهای عنکبوتی محبت چندان ظریف می تند که قربانی مجال آه هم ندارد- بارزترین مصداق سر بریدن است با پنبه!

"آرش نراقی"
کانال فلسفه اخلاق:
https://telegram.me/filsofak
مصاحبه اندیشه اصلاح با #مسعود_صادقی
“خشونت،خشونت پرهیزی و اخلاق”

🌱مسعود صادقی : خشونت همان اندازه یک پدیده‌ی دیرپا و مانای انسانی است که دغدغه و سودای صلح یا نفی خشونت! تقابل هابیل و قابیل در ادبیات دینی شاید مصداق صف‌آرایی دو پدیده‌ی انسانی در مقابل هم باشد: میل به خشونت و میل به صلح و نفی خشونت. دو گرایش که هر دو به یک اندازه در تاریخ و نهاد انسان ریشه دارند…
.
متن کامل مصاحبه 👇
https://goo.gl/AQwust
.
کانال مسعود صادقی👇
@officialmasoudsadeghi