تاثیر نواختن موسیقی بر مغز
👉 @vidoal مغزتو شارژ کن👈
https://goo.gl/9ycuOz دانلود با کیفیت بالا | ثبت نظر
vidoal.com/guestbook ارسال ایده، پیشنهاد و انتقاد
📥برای دانلود ویدیو در تلفن همراه، تصویر زیر را لمس کنید. (نسخه کم حجم: 6.79 مگابایت) 👇
👉 @vidoal مغزتو شارژ کن👈
https://goo.gl/9ycuOz دانلود با کیفیت بالا | ثبت نظر
vidoal.com/guestbook ارسال ایده، پیشنهاد و انتقاد
📥برای دانلود ویدیو در تلفن همراه، تصویر زیر را لمس کنید. (نسخه کم حجم: 6.79 مگابایت) 👇
تاثیر نواختن موسیقی بر مغز|روانشناسی
آیا میدانید هر بار که موسیقیدانها شروع به ساز زدن میکنند، درون مغزشان آتش بازی به راه میافتد؟ از بیرون ممکن است که آرام و متمرکز، در حال نواختن موسیقی و انجام حرکتهای دقیق بنظر برسن ولی...
Forwarded from Deleted Account
🌴🌴🌴نقاط ضعف سنت گرایی
🌼 مهمترين نقطه ضعف سنت گرايي اين است که کمترين مساعدت و موافقت را با استدلال دارد.سنت گرايي اساساً استدلال گرا نيست. استدلال گريز است و به جاي استدلال تعبد را نشانده است. به جاي استدلال تقليد را نشانده است (مرادم از تقليد، تقليد فقهي نيست)و همه آفات ديگري که بر سنتي زيستن وجود دارد، ناشي از همين تعبد گرايي است. اين تعبد گرايي و استدلال گريزي و بلكه استدلال ستيزي(درهمه موارد تعبد گرايي استدلال گريزي است، اما در بعضي از موارد اصلاً استدلال ستيزي است)در مقام نظر به نفي عقلانيت مي انجامد و در مقام عمل هم به نفي آزادي.در مقام نظر عقلانيت بسيار ضعيف و نحيف و در مقام آزادي هم آزادي بسيار کم. فاصله ما از حيوانات به عقلانيت و آزادي است. هر چه عقلانيت ما وسيع تر وعميق تر مي شود و از سوي ديگري هر چه آزادي ما بيشتر مي شود ما در واقع از حيوانيت دورتر مي شويم. بنابراين هرچه از عقلانيت ما بكاهند و هرچه از آزادي ما کم بكنند در واقع نزديك کردن ما به ساحت زندگي حيواني است. اين بزرگترين مشكلي است که در سنت گرايي وجود دارد.
🌼از اين مشكل يك مشکل دومي پديد مي آيد که ما در سنت گرايي بيشترين يقين هاي ناموجه را داريم، که اين يقينهاي ناموجه علتشان جهل ماست. و خودشان علت عجب ما مي شوند. اين يقين هاي ناموجه (يقينهايي که بي جهت براي ما پديد آمدند) خودشان ناشي از جهلند. اما در عين حال که خودشان معلول جهلند خودشان علت عجب ما هم مي شوند يعني ما را کساني مي کنند که خيلي متكبريم. تكبر علمي، تكبر ذهني، يعني چنان تكبر مي کند که گويي جام جهان نمايي دارد که هر سؤالي از شيرِمرغ تا جان آدميزاد از او مي شود، يك نگاه تبخترآميزي مي کند و يك نگاهي هم به جام جهان نما مي کند و همه جوابها حاضر و آماده است. من واقعاً بعضي از اين متفكران سنت گرا را( يا به تعبيربهتري مدافعان سنت گرا)که مي بينم، پيش خودم مي گويم، که اين ها آيا هيچ وقتي "نمي دانم" را در عمرشان گفته اند. من تا به الان يكي از مدافعان سنت گرا را ندیده ام که بگوید «من اين به نظرم مي آيد،و شاید هم مخالفانی داشته باشد»یا «ما به عقلمان این رسید ممکن است به عقل کسان دیگری یک چیزهای دیگری رسیده باشد» یا «در این باب مطالعه ای نکرده ایم»یا «یک بحث جدید است ما باید برویم مطالعه کنیم».همه چیز واضح و روشن و معين و حاضر و آماده اين عجبش البته از جهل اوليه اش بدتر است. چون جهل لطمه اش بيشتر به خود شخص مي خورد ولي عجبي که آدم دارد، لطمه اش را به هم نوعش مي زد.
🌼نكته سوم که ناشي از همان نكته دوم است، عدم مدارا است در مقام رفتار اجتماعي به معني عام ( رفتاراجتماعي سياسي، رفتار اجتماعي در مقوله تعليم و تربيت، رفتار اجتماعي در مقوله خانواده رفتار اجتماعي در مقوله دين و مذهب، رفتار اجتماعي درمقوله حقوق). به دليل اين که وقتي حق به اين روشني است، که اصلاً با يك نيم نگاهي من مي فهمم و فردي با اين حرف من مخالف است، آن فرد عناد با حق دارد. اين عدم مدارا حتي در متفكران سنت گراي غربي هم وجود دارد. و فقط اختصاص به کشور ما ندارد. سنت گرايان غربي هم بي مدارا هستند و نسبت به مخالفان خودشان هيچ وقت وارد ديالوگ به معناي دقيق نمي شوند.
🌼و اما ويژگي آخري هم که در اين تفکر وجود دارد اين است که در اين تفکر اگر شما جدي متمحض در اين شيوه زيست باشيد زندگي اصيلي نخواهيد داشت و زندگي عاريتي داريد.بر اساس فهم و تشخيص خودتون زندگي نمي کنيد، بر اساس آنچه که ديگران گفته اند، زندگي مي کنيد ، به تعبير ديگري اگر زندگي اصيل لب و جان مايه اش خود فرمانروايي است، شما با ديگر فرمانروايي زندگي ميکنيد. زندگي عاريتي يعني زندگي که من مي کنم براي اينکه ديگران خوششان بيايد نه اينکه زندگي مي کنم براي اينکه خودم خوشم بياد.در زندگي عاريتي در واقع آتوريته ها دارند بر زندگي ما فرمان فرمائي مي کنند در واقع خودمون نيستيم که بر اساس فهممان تشخيص بدهيم که چه چيزي به نظرمان زشت است يا اينکه چه چيزي به نظرمان زيباست. چه چيزي خوب است و يا چه چيزي بد؟ وظيفه است يا مسئوليت؟ بايد کرد و نبايد کرد وامثالهم.
من به نظرم مياد که در اين 4 ويژگي سه تاي آخر(يعني دوم سوم و چهارم)از آن اولي بر مي خيزد. يعني از آن استدلال ناگرايي اين چيزهايي است که من به نظرم مياد که بايد جوري دفعش کنيم.
🍑استاد ملکیان،سنت گرایی،تجددگرایی،پساتجدد گرایی،جلسه 20،سال 78
@mostafamalekian
🌼 مهمترين نقطه ضعف سنت گرايي اين است که کمترين مساعدت و موافقت را با استدلال دارد.سنت گرايي اساساً استدلال گرا نيست. استدلال گريز است و به جاي استدلال تعبد را نشانده است. به جاي استدلال تقليد را نشانده است (مرادم از تقليد، تقليد فقهي نيست)و همه آفات ديگري که بر سنتي زيستن وجود دارد، ناشي از همين تعبد گرايي است. اين تعبد گرايي و استدلال گريزي و بلكه استدلال ستيزي(درهمه موارد تعبد گرايي استدلال گريزي است، اما در بعضي از موارد اصلاً استدلال ستيزي است)در مقام نظر به نفي عقلانيت مي انجامد و در مقام عمل هم به نفي آزادي.در مقام نظر عقلانيت بسيار ضعيف و نحيف و در مقام آزادي هم آزادي بسيار کم. فاصله ما از حيوانات به عقلانيت و آزادي است. هر چه عقلانيت ما وسيع تر وعميق تر مي شود و از سوي ديگري هر چه آزادي ما بيشتر مي شود ما در واقع از حيوانيت دورتر مي شويم. بنابراين هرچه از عقلانيت ما بكاهند و هرچه از آزادي ما کم بكنند در واقع نزديك کردن ما به ساحت زندگي حيواني است. اين بزرگترين مشكلي است که در سنت گرايي وجود دارد.
🌼از اين مشكل يك مشکل دومي پديد مي آيد که ما در سنت گرايي بيشترين يقين هاي ناموجه را داريم، که اين يقينهاي ناموجه علتشان جهل ماست. و خودشان علت عجب ما مي شوند. اين يقين هاي ناموجه (يقينهايي که بي جهت براي ما پديد آمدند) خودشان ناشي از جهلند. اما در عين حال که خودشان معلول جهلند خودشان علت عجب ما هم مي شوند يعني ما را کساني مي کنند که خيلي متكبريم. تكبر علمي، تكبر ذهني، يعني چنان تكبر مي کند که گويي جام جهان نمايي دارد که هر سؤالي از شيرِمرغ تا جان آدميزاد از او مي شود، يك نگاه تبخترآميزي مي کند و يك نگاهي هم به جام جهان نما مي کند و همه جوابها حاضر و آماده است. من واقعاً بعضي از اين متفكران سنت گرا را( يا به تعبيربهتري مدافعان سنت گرا)که مي بينم، پيش خودم مي گويم، که اين ها آيا هيچ وقتي "نمي دانم" را در عمرشان گفته اند. من تا به الان يكي از مدافعان سنت گرا را ندیده ام که بگوید «من اين به نظرم مي آيد،و شاید هم مخالفانی داشته باشد»یا «ما به عقلمان این رسید ممکن است به عقل کسان دیگری یک چیزهای دیگری رسیده باشد» یا «در این باب مطالعه ای نکرده ایم»یا «یک بحث جدید است ما باید برویم مطالعه کنیم».همه چیز واضح و روشن و معين و حاضر و آماده اين عجبش البته از جهل اوليه اش بدتر است. چون جهل لطمه اش بيشتر به خود شخص مي خورد ولي عجبي که آدم دارد، لطمه اش را به هم نوعش مي زد.
🌼نكته سوم که ناشي از همان نكته دوم است، عدم مدارا است در مقام رفتار اجتماعي به معني عام ( رفتاراجتماعي سياسي، رفتار اجتماعي در مقوله تعليم و تربيت، رفتار اجتماعي در مقوله خانواده رفتار اجتماعي در مقوله دين و مذهب، رفتار اجتماعي درمقوله حقوق). به دليل اين که وقتي حق به اين روشني است، که اصلاً با يك نيم نگاهي من مي فهمم و فردي با اين حرف من مخالف است، آن فرد عناد با حق دارد. اين عدم مدارا حتي در متفكران سنت گراي غربي هم وجود دارد. و فقط اختصاص به کشور ما ندارد. سنت گرايان غربي هم بي مدارا هستند و نسبت به مخالفان خودشان هيچ وقت وارد ديالوگ به معناي دقيق نمي شوند.
🌼و اما ويژگي آخري هم که در اين تفکر وجود دارد اين است که در اين تفکر اگر شما جدي متمحض در اين شيوه زيست باشيد زندگي اصيلي نخواهيد داشت و زندگي عاريتي داريد.بر اساس فهم و تشخيص خودتون زندگي نمي کنيد، بر اساس آنچه که ديگران گفته اند، زندگي مي کنيد ، به تعبير ديگري اگر زندگي اصيل لب و جان مايه اش خود فرمانروايي است، شما با ديگر فرمانروايي زندگي ميکنيد. زندگي عاريتي يعني زندگي که من مي کنم براي اينکه ديگران خوششان بيايد نه اينکه زندگي مي کنم براي اينکه خودم خوشم بياد.در زندگي عاريتي در واقع آتوريته ها دارند بر زندگي ما فرمان فرمائي مي کنند در واقع خودمون نيستيم که بر اساس فهممان تشخيص بدهيم که چه چيزي به نظرمان زشت است يا اينکه چه چيزي به نظرمان زيباست. چه چيزي خوب است و يا چه چيزي بد؟ وظيفه است يا مسئوليت؟ بايد کرد و نبايد کرد وامثالهم.
من به نظرم مياد که در اين 4 ويژگي سه تاي آخر(يعني دوم سوم و چهارم)از آن اولي بر مي خيزد. يعني از آن استدلال ناگرايي اين چيزهايي است که من به نظرم مياد که بايد جوري دفعش کنيم.
🍑استاد ملکیان،سنت گرایی،تجددگرایی،پساتجدد گرایی،جلسه 20،سال 78
@mostafamalekian
Forwarded from فلسفهگرام
اگر نیم نگاهی به تاریخ فلسفه غرب بیندازید در میابید که فلسفه از قرن ششم قبل از میلاد تا اواسط قرن بیستم میلادی سراپا مردانه است. فیلسوفان بزرگ مردان بودند. بگذریم از اینکه افلاطون و ارسطو و آکویناس و هگل و نیچه در مورد زنان تحقیرکنندهترین و سخیف ترین دیدگاهها را داشته اند.اما عادل ترین فیلسوفان نیز در مورد زن به دیده شک مینگرستند. میگویند هیچ فیلسوفی عادلتر از کانت و مارکس در تاریخ فلسفه غرب نمیتوان یافت. اما این دو در مورد زن به دیدة شک مینگرستند: کانت زن را عاری از نهاد خردورز میدانست و مارکس هرگز به زن بعنوان استثمار شدگان درون خانه اشاره نکرد. فلسفه جدید بعداز دکارت بیش از هرزمان دیگر عمیقاً انسانشناسانه است. اما "انسان" آن همان سوژهی دکارتیست که زن را تحت شعاع موقعیت تاریخی اش شامل نمیشد. مدرنیته که از بیناد بر "انسان" استوار بود تا قبل از سارتر و دوبوار هرگز نتوانست این انسانش را «انسان=زن=مرد» تعریف کند. انسان مدرنیته تا قبل از سارتر و دوبوار «انسان=مرد» است
به طوری که فيلسوفي همچون شوپنهاور به جاي حمايت از حقوق زن،زيرا همزمان با نيمه ي دوم زندگي شوپنهاور، فمينيسم (Feminism)؛ -نهضت آزادي زنان و طرفدار حقوق مساوي زن و مرد – کم و بيش هر چند نه به طور موفق، آغاز به کار کرده بود وانتظار دفاع از این نهضت توسط شوپنهاور میرفت با این وجود
وی يک دم از نقد و ملامت زنان غفلت نمي ورزد، شوپنهاور زنان را به سرگرمي به برخي امور روزانه و کم ارزش متهم مي کند. «تنها مشاغلي که ايشان را به جد مجذوب و سرگرم مي سازد، عشق و چشم و هم چشمي است و هر آنچه به البسه و زر و زيور و رقص و امثال آن مربوط باشد» و اینکه همیشه در کوته فکری و زمان حال بسر میبرند. ضعف قوه ي استدلال در زن سبب مي شود که او هيچ درکي از «عدالت» نداشته باشد‼ در نظام فلسفي شوپنهاور زن آلت و خادم «نوع» است. به اين معنا که طبيعت، زن را در راستاي بقاي نوع از طريق توليد مثل قرار داده است.در عبارتي مشهوري که دست مايه مورخان شده است در باب برجستگي این مسأله میگويد: «آنچه "جنس لطيف" نام داده اند، شانه هايي باريک و مياني پهن و ساقي کوتاه است، و تمامي راز زيبايي او در پس همين جاذبه ي جنسي او پنهان شده است وعلت جذب مرد و معطوف شدن ذهن مرد به زن هم همینست.» زن نه شايسته ي احترام و نه لايق داشتن حقوق مساوي با مرد است؛ زيرا مرد «جنس اول» و زن از «جنس دوم است».
اینها نمونه هایی است از اجحافاتی است که توسط بنیانگذاران تمدن غرب نسبت به جنس زن شده که تفصیل آن در این مختصر نمی گنجد...
به طوری که فيلسوفي همچون شوپنهاور به جاي حمايت از حقوق زن،زيرا همزمان با نيمه ي دوم زندگي شوپنهاور، فمينيسم (Feminism)؛ -نهضت آزادي زنان و طرفدار حقوق مساوي زن و مرد – کم و بيش هر چند نه به طور موفق، آغاز به کار کرده بود وانتظار دفاع از این نهضت توسط شوپنهاور میرفت با این وجود
وی يک دم از نقد و ملامت زنان غفلت نمي ورزد، شوپنهاور زنان را به سرگرمي به برخي امور روزانه و کم ارزش متهم مي کند. «تنها مشاغلي که ايشان را به جد مجذوب و سرگرم مي سازد، عشق و چشم و هم چشمي است و هر آنچه به البسه و زر و زيور و رقص و امثال آن مربوط باشد» و اینکه همیشه در کوته فکری و زمان حال بسر میبرند. ضعف قوه ي استدلال در زن سبب مي شود که او هيچ درکي از «عدالت» نداشته باشد‼ در نظام فلسفي شوپنهاور زن آلت و خادم «نوع» است. به اين معنا که طبيعت، زن را در راستاي بقاي نوع از طريق توليد مثل قرار داده است.در عبارتي مشهوري که دست مايه مورخان شده است در باب برجستگي این مسأله میگويد: «آنچه "جنس لطيف" نام داده اند، شانه هايي باريک و مياني پهن و ساقي کوتاه است، و تمامي راز زيبايي او در پس همين جاذبه ي جنسي او پنهان شده است وعلت جذب مرد و معطوف شدن ذهن مرد به زن هم همینست.» زن نه شايسته ي احترام و نه لايق داشتن حقوق مساوي با مرد است؛ زيرا مرد «جنس اول» و زن از «جنس دوم است».
اینها نمونه هایی است از اجحافاتی است که توسط بنیانگذاران تمدن غرب نسبت به جنس زن شده که تفصیل آن در این مختصر نمی گنجد...
Forwarded from فلسفهگرام
🍃🍃🍃🍃همانطور که نیچه، یکی از بزرگترین فرزانگان تاریخ گفته است؛ «مرگ پایان زندگی است، ولی مرگاندیشی آغاز آن.»
از لحظهای که انسان به اندیشه مرگ میافتد، تازه زندگی راستین و واقعیاش را شروع میکند. نیچه میگفت اگر میخواهید زندگی [راستین]تان را آغاز کنید، خود را در یک آزمایش خیالی و ذهنی تصور کنید که در آن، مثلاً، فرشته مرگ در برابر تو حاضر میشود و میگوید فقط و فقط این فرصت را داری که نوشته روی سنگ قبرت را بنویسی و به محض اینکه آن را نوشتی، قبض روح میشوی؛ هر چه میخواهی بنویس ولی به این صورت: در قسمت اول جملات خود، آرمانهایتان را و در قسمت دوم، واقعیت زندگیتان را بنویسید، مثلاً بنویسید در اینجا کسی آرمیده است که میخواست با همه مهربان باشد (یعنی آرمانش این بود) اما دست به قتل زد (یعنی واقعیت زندگیاش این شد)؛ میخواست عالم بزرگی بشود اما تحصیلات مقدماتی را هم طی نکرد؛ میخواست متواضع باشد اما بیشترین تکبرها را از خود نشان داد و قس علی هذا. بعد نیچه میگفت که روی قسمت دوم جملات خود- یعنی روی قسمتی از جملات که واقعیت زندگی است- خط بکشید و از این لحظه به بعد طبق قسمت اول جملاتتان- یعنی طبق آرمانهایتان- زندگی را آغاز کنید. اینگونه بود که نیچه میگفت «هر که سنگ روی قبر خود را بنویسد، زندگی واقعی را آغاز کرده است.» یعنی کاری به این نداشته باشیم که تاکنون و در سالیان گذشته واقعیتهای زندگی با آرمانهای زندگی ما فاصله داشته است، باید همه را کنار بگذاریم و بگوییم از این لحظه به دنیا آمدهایم و با آرمانهایمان زندگی کنیم. باید به یاد مرگ باشیم تا بتوانیم چنین کاری بکنیم.
مصطفی ملکیان
🌂منبع : مرگ اندیشی،روزنامه ایران
از لحظهای که انسان به اندیشه مرگ میافتد، تازه زندگی راستین و واقعیاش را شروع میکند. نیچه میگفت اگر میخواهید زندگی [راستین]تان را آغاز کنید، خود را در یک آزمایش خیالی و ذهنی تصور کنید که در آن، مثلاً، فرشته مرگ در برابر تو حاضر میشود و میگوید فقط و فقط این فرصت را داری که نوشته روی سنگ قبرت را بنویسی و به محض اینکه آن را نوشتی، قبض روح میشوی؛ هر چه میخواهی بنویس ولی به این صورت: در قسمت اول جملات خود، آرمانهایتان را و در قسمت دوم، واقعیت زندگیتان را بنویسید، مثلاً بنویسید در اینجا کسی آرمیده است که میخواست با همه مهربان باشد (یعنی آرمانش این بود) اما دست به قتل زد (یعنی واقعیت زندگیاش این شد)؛ میخواست عالم بزرگی بشود اما تحصیلات مقدماتی را هم طی نکرد؛ میخواست متواضع باشد اما بیشترین تکبرها را از خود نشان داد و قس علی هذا. بعد نیچه میگفت که روی قسمت دوم جملات خود- یعنی روی قسمتی از جملات که واقعیت زندگی است- خط بکشید و از این لحظه به بعد طبق قسمت اول جملاتتان- یعنی طبق آرمانهایتان- زندگی را آغاز کنید. اینگونه بود که نیچه میگفت «هر که سنگ روی قبر خود را بنویسد، زندگی واقعی را آغاز کرده است.» یعنی کاری به این نداشته باشیم که تاکنون و در سالیان گذشته واقعیتهای زندگی با آرمانهای زندگی ما فاصله داشته است، باید همه را کنار بگذاریم و بگوییم از این لحظه به دنیا آمدهایم و با آرمانهایمان زندگی کنیم. باید به یاد مرگ باشیم تا بتوانیم چنین کاری بکنیم.
مصطفی ملکیان
🌂منبع : مرگ اندیشی،روزنامه ایران
Forwarded from فلسفهگرام
⏪هر فیلسوفی ضرورتاً حکیم نیست و وقتی به زندگی فیلسوفان نگاه می کنیم، از زمان کِندی تا عصر حاضر و زمان علامه طباطبایی همه فلاسفه، عمل را شرط درک دانسته اند و همواره حکمت را به عنوان یک صفت الهی ذکر می کنند. فلسفه برای اهلش است. فلسفه بحث است و نمی توان نظر را از آن بگیریم، به عبارت دیگر فلسفه قابل رد و اثبات است. مخاطب حکیم همه مردم هستند و بیشتر آنچه به نام حکمت ثبت شده، همان چیزی است که برای مردم مفهوم است و راحت فهمیده می شود. گاهی ممکن است حرف عوامانه به شمار بیاید.
ما به ندرت به ملاصدرا حکیم می گوییم ولی از ملاهادی سبزواری به عنوان حکیم یاد می کنیم. ما به فردوسی، سنایی غزنوی و نظامی گنجوی و ناصرخسرو حکیم می گوییم، چون در شعرهای آنان حکمت موج می زند، اما چرا به عطار و حافظ، حکیم نمی گوییم یا مثلا حکمت در مجموعه های سعدی موج می زند و اگر همه مجموعه های حکمت را جمع کنیم، با حکمت موجود در گلستان و بوستانِ سعدی برابری نمی کند. من پاسخ این سئوال را به پای اتفاقات تاریخ می گذارم که تعدادی شاعر، حکیم شوند و تعدادی نشوند و فعلا پاسخ دیگری برای این سوال ندارم.
رضا داوری اردکانی
ما به ندرت به ملاصدرا حکیم می گوییم ولی از ملاهادی سبزواری به عنوان حکیم یاد می کنیم. ما به فردوسی، سنایی غزنوی و نظامی گنجوی و ناصرخسرو حکیم می گوییم، چون در شعرهای آنان حکمت موج می زند، اما چرا به عطار و حافظ، حکیم نمی گوییم یا مثلا حکمت در مجموعه های سعدی موج می زند و اگر همه مجموعه های حکمت را جمع کنیم، با حکمت موجود در گلستان و بوستانِ سعدی برابری نمی کند. من پاسخ این سئوال را به پای اتفاقات تاریخ می گذارم که تعدادی شاعر، حکیم شوند و تعدادی نشوند و فعلا پاسخ دیگری برای این سوال ندارم.
رضا داوری اردکانی
Forwarded from فلسفهگرام
⏪ همیشه انسان در درون خودش بین زندگی آرمانی و زندگی بالفعل خویش، در حال مقایسه است. ادیان میگویند: انسان در درون خودش، هرچه فاصلۀ این دو زندگی را بیشتر احساس کند، ترسش از مرگ بیشتر میشود و هرچه این فاصله را کمتر احساس کند، ترسش از مرگ کمتر.
فاصله انداختن میان زندگی آرمانی و نه زندگی بالفعل، میشود گناه .اگر ما این کار را بکنیم، گناه کردهایم؛ بنابراین از مرگ میترسیم.
حتی افرادی که به بهشت و دوزخ عقیده ندارند، به همین دلیل از مرگ میترسند. هر کسی که مطابق زندگی آرمانی خودش، عمل کرده است، همین دنیا در بهشت است و هر کس مطابق آن عمل نکرده است، همین دنیا در جهنم است. هرکس هر وقت به اعمال گذشتۀ خود مینگرد، اگر ببیند مطابق آنچه باید میکرده، عمل کرده خوشحال میشود و پاداش خودش در همین دنیا میبیند؛ ولی اگر ببیند مطابق آنچه باید عمل میکرده، عمل نکرده، غمگین میشود و در همینجا در دوزخ است. این قضیه از قضایای وجدانی است. کسانی هستند که در سالهای آخر عمر، اشتیاق شدید به مرگ دارند و این به این دلیل است که خوب زندگی کردهاند، مطابق زندگی آرمانی خودشان زندگی کردهاند.
🌿تأثیر#دین بر منشی آدمی، مصطفی ملکیان،
فاصله انداختن میان زندگی آرمانی و نه زندگی بالفعل، میشود گناه .اگر ما این کار را بکنیم، گناه کردهایم؛ بنابراین از مرگ میترسیم.
حتی افرادی که به بهشت و دوزخ عقیده ندارند، به همین دلیل از مرگ میترسند. هر کسی که مطابق زندگی آرمانی خودش، عمل کرده است، همین دنیا در بهشت است و هر کس مطابق آن عمل نکرده است، همین دنیا در جهنم است. هرکس هر وقت به اعمال گذشتۀ خود مینگرد، اگر ببیند مطابق آنچه باید میکرده، عمل کرده خوشحال میشود و پاداش خودش در همین دنیا میبیند؛ ولی اگر ببیند مطابق آنچه باید عمل میکرده، عمل نکرده، غمگین میشود و در همینجا در دوزخ است. این قضیه از قضایای وجدانی است. کسانی هستند که در سالهای آخر عمر، اشتیاق شدید به مرگ دارند و این به این دلیل است که خوب زندگی کردهاند، مطابق زندگی آرمانی خودشان زندگی کردهاند.
🌿تأثیر#دین بر منشی آدمی، مصطفی ملکیان،
Forwarded from فلسفهگرام
⏪ﻧﯿﭽﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﺎﺭﺵ ﻓﻠﺴﻔﯿﺪﻥ« ﺑﺎ ﭼﮑﺶ»ﺍﺳﺖ.
ﺍﻭ ﻭﺍﮊﻩﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻨﺘﻘﺪ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻏﺎﻟﺐ ﺍﺭﻭﭘﺎﯼ ﻏﺮﺑﯽ ﺷﻬﺮﺕ ﯾﺎﻓﺖ. ﻧﯿﭽﻪ ﺑﻪﻭﯾﮋﻩ ﺑﻨﯿﺎﺩﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ.
✔✔ﻓﻠﺴﻔﻪﯼ ﻧﯿﭽﻪ، ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺧﯽ ﻧﺎﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺻﺮﻓﺎ ﻣﻨﻔﯽ ﻭ ﻭﯾﺮﺍﻥﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮﻋﮑﺲ؛ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺮ ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﻞ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺷﺖ.ﻧﯿﭽﻪ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻧﻮﻉ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑُﻦﺩﺍﺩﯾﻦ ﻭ ﺁفریننده ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺭﺍی ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻭ ﻭﺭﺍﯼ ﻣﻘﻮﻟﻪﺑﻨﺪﯼ ﺍﺧﻼﻗﯽِ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﺮ ﺍﺳﺖ.
✔ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ﺍﺳﺖ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﺸﮑﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ [ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ] ﻣﯽﺗﺮﺳﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺨﺴﺖ ﻧﯿﭽﻪ، « ﺯﺍﯾﺶ ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ » (ﮐﻪ ﺩﺭ ۱۸۷۲ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪ) ، ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ « ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ » ﻣﯽﻧﺎﻣﺪ؛ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺱ ﺧﺪﺍﯼ ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﻧﻘﺎﺏ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺧﻮﺵﮔﺬﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻧﯿﭽﻪ، ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻧﯿﺎﯼِ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻧﻈﻢ ﻋﻘﻼﻧﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ، ﺑﻞ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﺩﻭ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﻣﺘﻀﺎﺩ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺳﺘﯿﺰ ﺑﺎ ﯾﮏﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ، ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺁﭘﻮﻟﻮﻧﯽِ
ﻧﻈﻢ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﻭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺾ؛ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺗﻤﺎﯾﻼﺕ ﻏﯿﺮﺍﺧﻼﻗﯽ ﻭ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﻏﯿﺮﻋﻘﻼﻧﯽ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ.
ﺁﭘﻮﻟﻮﻥ، ﻣﻈﻬﺮ ﻧﻈﻢ [ ﻭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﮐﻨﻮﻧﯽ ] ﺍﺳﺖ؛ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺱ، ﻣﻈﻬﺮ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ. ﻋﻨﺼﺮ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺑﯽﻧﻈﻢِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺮ ﻧﻈﻢِ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪﯼ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﮔﯽِ ﺁﻥ [ﺗﻤﺪﻥ ] ﺍﺳﺖ.
ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺳﺪﻩﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ، ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽﺍﻧﺪﮎﺍﻧﺪﮎ ﻋﻨﺼﺮ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﮐﻮﺏ ﮐﺮﺩ، ﺟﻮﺍﻣﻊ ﻣﺪﺭﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺁﭘﻮﻟﻮﻧﯽ ﺳﺎﺧﺖ، ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻣﻊ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﻧﯿﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰِ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺎﺟﯽ ﺑﺎﻟﻘﻮﻩﯼ ﺁﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ. ﺩﺭ « ﺯﺍﯾﺶ ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ » ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻧﯿﭽﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮﻋﻘﻼﻧﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﻭﯾﺮﺍﻥﮔﺮﻧﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺗﻮﻟﯿﺪﮐﻨﻨﺪﻩ. ﻧﯿﭽﻪ، ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺟﻬﺎﻥﺑﯿﻨﯽِ ﻏﺎﻟﺐِ ﻣﺴﯿﺤﯽِ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ، ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﻭ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﻧﯿﭽﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ « ﻫﯿﻮﻻﯼِ ﺁﺷﻔﺘﻪﮐﻨﻨﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ » ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﭘﺲ، ﻗﺪﺭﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﺮﺩ، ﺑﻞ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩﯼ ﺑﯽﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺘﻼﻃﻢ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺭﺍﺩﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺮ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ....
ﺍﻭ ﻭﺍﮊﻩﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻨﺘﻘﺪ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻏﺎﻟﺐ ﺍﺭﻭﭘﺎﯼ ﻏﺮﺑﯽ ﺷﻬﺮﺕ ﯾﺎﻓﺖ. ﻧﯿﭽﻪ ﺑﻪﻭﯾﮋﻩ ﺑﻨﯿﺎﺩﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ.
✔✔ﻓﻠﺴﻔﻪﯼ ﻧﯿﭽﻪ، ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺧﯽ ﻧﺎﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺻﺮﻓﺎ ﻣﻨﻔﯽ ﻭ ﻭﯾﺮﺍﻥﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮﻋﮑﺲ؛ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺮ ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﻞ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺷﺖ.ﻧﯿﭽﻪ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻧﻮﻉ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑُﻦﺩﺍﺩﯾﻦ ﻭ ﺁفریننده ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺭﺍی ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻭ ﻭﺭﺍﯼ ﻣﻘﻮﻟﻪﺑﻨﺪﯼ ﺍﺧﻼﻗﯽِ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﺮ ﺍﺳﺖ.
✔ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ﺍﺳﺖ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﺸﮑﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ [ ﻣﻨﺒﻊ ﺯﻧﺪﮔﯽ ] ﻣﯽﺗﺮﺳﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺨﺴﺖ ﻧﯿﭽﻪ، « ﺯﺍﯾﺶ ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ » (ﮐﻪ ﺩﺭ ۱۸۷۲ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪ) ، ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ « ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ » ﻣﯽﻧﺎﻣﺪ؛ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺱ ﺧﺪﺍﯼ ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﻧﻘﺎﺏ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺧﻮﺵﮔﺬﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻧﯿﭽﻪ، ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻧﯿﺎﯼِ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻧﻈﻢ ﻋﻘﻼﻧﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ، ﺑﻞ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﺩﻭ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﻣﺘﻀﺎﺩ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺳﺘﯿﺰ ﺑﺎ ﯾﮏﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ، ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺁﭘﻮﻟﻮﻧﯽِ
ﻧﻈﻢ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﻭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺾ؛ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺗﻤﺎﯾﻼﺕ ﻏﯿﺮﺍﺧﻼﻗﯽ ﻭ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﻏﯿﺮﻋﻘﻼﻧﯽ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ.
ﺁﭘﻮﻟﻮﻥ، ﻣﻈﻬﺮ ﻧﻈﻢ [ ﻭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﮐﻨﻮﻧﯽ ] ﺍﺳﺖ؛ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺱ، ﻣﻈﻬﺮ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ. ﻋﻨﺼﺮ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺑﯽﻧﻈﻢِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺮ ﻧﻈﻢِ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪﯼ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﮔﯽِ ﺁﻥ [ﺗﻤﺪﻥ ] ﺍﺳﺖ.
ﻧﯿﭽﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺳﺪﻩﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ، ﺗﻤﺪﻥ ﻏﺮﺑﯽﺍﻧﺪﮎﺍﻧﺪﮎ ﻋﻨﺼﺮ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﮐﻮﺏ ﮐﺮﺩ، ﺟﻮﺍﻣﻊ ﻣﺪﺭﻥ ﻏﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺁﭘﻮﻟﻮﻧﯽ ﺳﺎﺧﺖ، ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻣﻊ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﻧﯿﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰِ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﻮﻧﻮﺳﻮﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺎﺟﯽ ﺑﺎﻟﻘﻮﻩﯼ ﺁﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ. ﺩﺭ « ﺯﺍﯾﺶ ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ » ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻧﯿﭽﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮﻋﻘﻼﻧﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﻭﯾﺮﺍﻥﮔﺮﻧﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺗﻮﻟﯿﺪﮐﻨﻨﺪﻩ. ﻧﯿﭽﻪ، ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺟﻬﺎﻥﺑﯿﻨﯽِ ﻏﺎﻟﺐِ ﻣﺴﯿﺤﯽِ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ، ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﻭ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﻧﯿﭽﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ « ﻫﯿﻮﻻﯼِ ﺁﺷﻔﺘﻪﮐﻨﻨﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ » ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﭘﺲ، ﻗﺪﺭﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﺮﺩ، ﺑﻞ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩﯼ ﺑﯽﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺘﻼﻃﻢ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺭﺍﺩﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺮ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ....
Forwarded from فلسفهگرام
⏪📍 ما متعصب هایی در لامذهبی (بی دینی) داریم که هیچ متعصب مذهبی به پای اینها نمی رسد. من واقعا حیرت می کنم وقتی که می شنوم بعضی از جوانان مسیر انحرافی را پیموده اند و زمانی که به آنها پیغام می دهم که آقایان بیایید با یکدیگر بنشینیم صحبت کنیم، شاید شما چیزی فهمیده اید که ما نمی دانیم، بیایید ما را راهنمایی کنید، مسائل را با یکدیگر در میان بگذاریم تا ببینیم قضیه چیست، نمی آیند!
📍 هرکاری می کنیم نمی آیند، می گویند ما تازه راهمان را انتخاب کرده ایم و نمی آییم.
📍 یک نفرشان گفته بود من نمی آیم، چون اخیرا نظریه و فکری انتخاب کرده ام و فلانی - به تعبیر او - اندیشه و منطقش قوی است، می ترسم مرا متزلزل و بی عقیده کند. آقا! تو الان در لامذهبی تعصب داری.
📚 کتاب "مسئله شناخت" / شهیدمطهری(ره) / صفحه135
📍 هرکاری می کنیم نمی آیند، می گویند ما تازه راهمان را انتخاب کرده ایم و نمی آییم.
📍 یک نفرشان گفته بود من نمی آیم، چون اخیرا نظریه و فکری انتخاب کرده ام و فلانی - به تعبیر او - اندیشه و منطقش قوی است، می ترسم مرا متزلزل و بی عقیده کند. آقا! تو الان در لامذهبی تعصب داری.
📚 کتاب "مسئله شناخت" / شهیدمطهری(ره) / صفحه135
Forwarded from فلسفهگرام
✅ مارتین هایدگر متفکری است که به صورت رادیکال و ریشه ای، جوهر غرب مدرن یعنی اومانیسم و حتی متافیزیک غربی را زیر سؤال برده و مورد انتقاد قرار می دهد.
✅ اما در وجه ایجابی جز به ابهام و اشاره سخنی نمی گوید و بیشتر متفکری معترض و منتظر است و اگرچه جهت گیری کلی و سمت و سوی حرکت و نیز انتقادات اساسی ای که به تفکر غربی و اومانیستی وارد می کند، بسیار ارزشمند، روشنگر، قابل استفاده و پیشتازانه است، اما به هیچ روی منطبق با منظر یک اعتقاد اصیل دینی به ویژه تفکر اسلامی-شیعی نیست؛ هرچند که رگه های جالب و قابل تأملی از یک نگرش معنوی را داراست.
📚 کتاب "مبانی نظری غرب مدرن" / شهریار زرشناس / صفحه90
#شهریار_زرشناس
✅ اما در وجه ایجابی جز به ابهام و اشاره سخنی نمی گوید و بیشتر متفکری معترض و منتظر است و اگرچه جهت گیری کلی و سمت و سوی حرکت و نیز انتقادات اساسی ای که به تفکر غربی و اومانیستی وارد می کند، بسیار ارزشمند، روشنگر، قابل استفاده و پیشتازانه است، اما به هیچ روی منطبق با منظر یک اعتقاد اصیل دینی به ویژه تفکر اسلامی-شیعی نیست؛ هرچند که رگه های جالب و قابل تأملی از یک نگرش معنوی را داراست.
📚 کتاب "مبانی نظری غرب مدرن" / شهریار زرشناس / صفحه90
#شهریار_زرشناس
Forwarded from زنده باد فلسفه! | مسعود زنجانی
72 - معماهای فلسفی و فلسفه معمایی پشاسقراطی
(قسمت دوم: معمای تعریف)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
معماي فلسفه
پرسش «فلسفه چيست؟»، یک پرسش فلسفی بلکه از دشوارترين پرسش هاي فلسفي است. فلاسفه خود هيچ اجماع و اتّفاق نظری در پاسخگویی به آن نداشته اند و تقریبا نزد هر یک از از فلاسفه بزرگ درک متفاوتی از فلسفه وجود داشته است. به عبارت ديگر، تاریخ فلسفه، نه تنها، تعريفِ يگانه اي از فلسفه را در اختيارِ ما نمي نهد، بلكه ما را با طيفي از تعاريفِ متفاوت، بلكه متضاد، مواجه مي سازد.
فلسفه، به طور سنتی، عبارت از «متافيزيك» يا «مابعدالطبيعه» بوده است؛ يعني شناخت عقلانی جهان، انسان و خدا. اما كانت، فیلسوف آلمانی قرن 18 و جنبش روشن انديشی اروپا، معناي ديگري به واژه ی فلسفه بخشيد. كانت به فلسفه به منزله ی متافیزیک یا هستی شناسی (ontology)، نگاه آشتي جويانه اي ندارد و مجادلات متافیزیسین ها و انتولوژیست ها را تقلایی مذبوحانه و نزاعي بي فرجام، در باب مسائلي حل ناشدني می داند که در پایان هم، از آنها، جز مشتی قضایای جدلي الطرفيني (antinomies)، چیزی نمی ماند. در واقع، كانت فلسفه به همين معنا را بلاي دنيا و آخرت می پندارد، و نوعي تقلّای مذبوحانه مي شمارد.
کانت سنجشگري عقل نسبت به خود و ارزيابي محدوديت ها و امکاناتش را ضرورت تاريخي روشن انديشي در عصر خويش مي دانست تا در نتيجه ي آن راهی برای رهايي عقل، و به تَبَع آن رهایی انسان، از بند ها و اسارت های گوناگونش فراهم شود. کانت می گوید فیلسوف پيش از آنکه «هستی» (خدا، انسان، جهان و ...) را بشناسد، ابتدا باید خودِ «شناخت» را بشناسد و چگونگی «شناختن» را بداند. با انقلاب کپرنيکي کانت، «هستي شناسي»، باید اولویتش را به «شناخت شناسي» می داد.
از نظر کانت متافيزيک یا «هستي شناسي» به سبب فرارويِ گستاخانه ي عقل از حدود خويش پديد آمده است. فلسفه تنها به معناي «شناخت شناسي» معتبر و مجاز است. اما این رای کانت براي همه ي فيلسوفان مقبول نیفتاد. چنانچه فيلسوف بلندپروازي چون هگل «شناخت شناسي» کانتی را بی اعتبار مي دانست و آن را به يادگيري شنا در بيرون آب تشبيه مي کرد. به زعم هگل، فلسفه را از متافيزيک یا «هستي شناسي» گریز و گزیری نیست. بنابراین، متافیزیک می بایست بار دگر احياء شود، اگر چه در قالب و مفهوم و دامنه ای متفاوت و نوین.
ناگفته نماند كانت تنها مخالف متافيزيک یا فلسفه ی سنتي باقي نماند و تا به امروز فلاسفه ديگری نيز با انگيزه ها و گونه هاي ديگر به آن تاخته اند. فيلسوفان تحليلِ زباني مانند ويتگنشتاين، جان ويزدم، و گيلبرت رايل متافيزيك را نزاعي بي فرجام دانسته اند، اما نه نزاعي در باب مسائلي حل ناشدني، آنچنان که کانت گفته بود، بلكه آنها اساساً منكر هر گونه «مسأله» ي اصيل فلسفي بوده اند. این فیلسوفان گزاره هاي فلسفي را صرفاً «شبه مسأله» می دانستند كه از زبان و كاربرد نادرست آن حاصل شده اند. از نظر آنها، مسائل فلسفی را نبايد «حل» کرد، بلكه بايد «منحل / حذف» كرد.
فيلسوفان اگزيستانسياليست مانند گابريل مارسل، نيز مدّعي شده اند پديده هاي فلسفي براي آدمي نه «مسأله» بلكه «راز» مي آفرينند، اما فلسفه (شناخت عقلانی) و علم (شناخت تجربي)، هر دو، از آن جهت که شناختي فاصله مندانه و تماشاگرانه، مفهومی و انتزاعی، درباره ي پديده هاي مورد مطالعه ي خود ارائه مي دهند، تنها در حل مساله ها كه موضوعشان نسبت برای ذهن شناسنده (subject)، به نوعی، بیرونی و عينی (objective) هستند، مي توانند سودمند باشند. اما فلسفه و علم از بازگشودن رازها كه موضوعشان برای ذهن شناسنده جنبه ی درونی و ذهنی (subjective) دارد، عاجز هستند. از نظر مارسل، انسان با توسل به علم و فلسفه (اعم از فلسفه های سنتی و عصر جدیدی مانند فلسفه کانتی، هگلی، تحلیلی، و ...) نمي تواند بر رازهای جهان و انسان فائق آيد و پرده از سرنوشتِ سهمناكِ عالم و سرشتِ سوگناكِ آدم بردارد. از نظر این فلاسفه فائق آمدن آدمي بر وجه تراژيك زندگي، حاصل «درگیری» عملی و «بازيگری» وجودی انسان است، و نه «محاسبه گری» نظری و «تماشگري» ذهنی (=mental) او.
براي درک ميزان تفاوت و تقابل اين تعاريف مختلف فلسفه، کافي است توجه شود برخي فيلسوفان، فلسفه را جستجو و تبيينِ عقلانيِ واقعيت، دانسته اند و برخي ديگر، كار فلسفه را پرداختن به مسائل فوق عقلاني، به آنچه كه ماوراء فهم يا لااقل در كرانه هاي آن قرار مي گيرد، دانسته اند. اکنون به نظر می رسد بايد پرسشي بنيادي تر را به میان آوریم و از معنای «عقلاني»، «غير عقلاني»، و «فوق عقلاني» سوال کنیم و بپرسیم اساساً «عقلانيت» چیست و چه تعریفی دارد؟ اما مگر برای این پرسش، یعنی تعریف «عقلانيت»، پاسخ واحد، واضح، و قاطعی وجود داشته و دارد؟ باید ببینیم آیا ما در چیستی «عقلانيت»، ابهامات و مشکلات کمتری از چیستی «فلسفه» داریم؟
ادامه دارد
telegram.me/vivaphilosophy
(قسمت دوم: معمای تعریف)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
معماي فلسفه
پرسش «فلسفه چيست؟»، یک پرسش فلسفی بلکه از دشوارترين پرسش هاي فلسفي است. فلاسفه خود هيچ اجماع و اتّفاق نظری در پاسخگویی به آن نداشته اند و تقریبا نزد هر یک از از فلاسفه بزرگ درک متفاوتی از فلسفه وجود داشته است. به عبارت ديگر، تاریخ فلسفه، نه تنها، تعريفِ يگانه اي از فلسفه را در اختيارِ ما نمي نهد، بلكه ما را با طيفي از تعاريفِ متفاوت، بلكه متضاد، مواجه مي سازد.
فلسفه، به طور سنتی، عبارت از «متافيزيك» يا «مابعدالطبيعه» بوده است؛ يعني شناخت عقلانی جهان، انسان و خدا. اما كانت، فیلسوف آلمانی قرن 18 و جنبش روشن انديشی اروپا، معناي ديگري به واژه ی فلسفه بخشيد. كانت به فلسفه به منزله ی متافیزیک یا هستی شناسی (ontology)، نگاه آشتي جويانه اي ندارد و مجادلات متافیزیسین ها و انتولوژیست ها را تقلایی مذبوحانه و نزاعي بي فرجام، در باب مسائلي حل ناشدني می داند که در پایان هم، از آنها، جز مشتی قضایای جدلي الطرفيني (antinomies)، چیزی نمی ماند. در واقع، كانت فلسفه به همين معنا را بلاي دنيا و آخرت می پندارد، و نوعي تقلّای مذبوحانه مي شمارد.
کانت سنجشگري عقل نسبت به خود و ارزيابي محدوديت ها و امکاناتش را ضرورت تاريخي روشن انديشي در عصر خويش مي دانست تا در نتيجه ي آن راهی برای رهايي عقل، و به تَبَع آن رهایی انسان، از بند ها و اسارت های گوناگونش فراهم شود. کانت می گوید فیلسوف پيش از آنکه «هستی» (خدا، انسان، جهان و ...) را بشناسد، ابتدا باید خودِ «شناخت» را بشناسد و چگونگی «شناختن» را بداند. با انقلاب کپرنيکي کانت، «هستي شناسي»، باید اولویتش را به «شناخت شناسي» می داد.
از نظر کانت متافيزيک یا «هستي شناسي» به سبب فرارويِ گستاخانه ي عقل از حدود خويش پديد آمده است. فلسفه تنها به معناي «شناخت شناسي» معتبر و مجاز است. اما این رای کانت براي همه ي فيلسوفان مقبول نیفتاد. چنانچه فيلسوف بلندپروازي چون هگل «شناخت شناسي» کانتی را بی اعتبار مي دانست و آن را به يادگيري شنا در بيرون آب تشبيه مي کرد. به زعم هگل، فلسفه را از متافيزيک یا «هستي شناسي» گریز و گزیری نیست. بنابراین، متافیزیک می بایست بار دگر احياء شود، اگر چه در قالب و مفهوم و دامنه ای متفاوت و نوین.
ناگفته نماند كانت تنها مخالف متافيزيک یا فلسفه ی سنتي باقي نماند و تا به امروز فلاسفه ديگری نيز با انگيزه ها و گونه هاي ديگر به آن تاخته اند. فيلسوفان تحليلِ زباني مانند ويتگنشتاين، جان ويزدم، و گيلبرت رايل متافيزيك را نزاعي بي فرجام دانسته اند، اما نه نزاعي در باب مسائلي حل ناشدني، آنچنان که کانت گفته بود، بلكه آنها اساساً منكر هر گونه «مسأله» ي اصيل فلسفي بوده اند. این فیلسوفان گزاره هاي فلسفي را صرفاً «شبه مسأله» می دانستند كه از زبان و كاربرد نادرست آن حاصل شده اند. از نظر آنها، مسائل فلسفی را نبايد «حل» کرد، بلكه بايد «منحل / حذف» كرد.
فيلسوفان اگزيستانسياليست مانند گابريل مارسل، نيز مدّعي شده اند پديده هاي فلسفي براي آدمي نه «مسأله» بلكه «راز» مي آفرينند، اما فلسفه (شناخت عقلانی) و علم (شناخت تجربي)، هر دو، از آن جهت که شناختي فاصله مندانه و تماشاگرانه، مفهومی و انتزاعی، درباره ي پديده هاي مورد مطالعه ي خود ارائه مي دهند، تنها در حل مساله ها كه موضوعشان نسبت برای ذهن شناسنده (subject)، به نوعی، بیرونی و عينی (objective) هستند، مي توانند سودمند باشند. اما فلسفه و علم از بازگشودن رازها كه موضوعشان برای ذهن شناسنده جنبه ی درونی و ذهنی (subjective) دارد، عاجز هستند. از نظر مارسل، انسان با توسل به علم و فلسفه (اعم از فلسفه های سنتی و عصر جدیدی مانند فلسفه کانتی، هگلی، تحلیلی، و ...) نمي تواند بر رازهای جهان و انسان فائق آيد و پرده از سرنوشتِ سهمناكِ عالم و سرشتِ سوگناكِ آدم بردارد. از نظر این فلاسفه فائق آمدن آدمي بر وجه تراژيك زندگي، حاصل «درگیری» عملی و «بازيگری» وجودی انسان است، و نه «محاسبه گری» نظری و «تماشگري» ذهنی (=mental) او.
براي درک ميزان تفاوت و تقابل اين تعاريف مختلف فلسفه، کافي است توجه شود برخي فيلسوفان، فلسفه را جستجو و تبيينِ عقلانيِ واقعيت، دانسته اند و برخي ديگر، كار فلسفه را پرداختن به مسائل فوق عقلاني، به آنچه كه ماوراء فهم يا لااقل در كرانه هاي آن قرار مي گيرد، دانسته اند. اکنون به نظر می رسد بايد پرسشي بنيادي تر را به میان آوریم و از معنای «عقلاني»، «غير عقلاني»، و «فوق عقلاني» سوال کنیم و بپرسیم اساساً «عقلانيت» چیست و چه تعریفی دارد؟ اما مگر برای این پرسش، یعنی تعریف «عقلانيت»، پاسخ واحد، واضح، و قاطعی وجود داشته و دارد؟ باید ببینیم آیا ما در چیستی «عقلانيت»، ابهامات و مشکلات کمتری از چیستی «فلسفه» داریم؟
ادامه دارد
telegram.me/vivaphilosophy
Telegram
زنده باد فلسفه! | مسعود زنجانی
اینستاگرام «زنده باد فلسفه»:
instagram.com/vivaphilosophy
"فلسفه باید خودِ زندگی، و به سادگیِ خودِ زندگی، باشد؛ اما نه سادهتر."
فهرست مطالب کانال:
1. t.iss.one/vivaphilosophy/955
2. t.iss.one/vivaphilosophy/956
3. t.iss.one/vivaphilosophy/957
راه تماس:
@massoud4474
instagram.com/vivaphilosophy
"فلسفه باید خودِ زندگی، و به سادگیِ خودِ زندگی، باشد؛ اما نه سادهتر."
فهرست مطالب کانال:
1. t.iss.one/vivaphilosophy/955
2. t.iss.one/vivaphilosophy/956
3. t.iss.one/vivaphilosophy/957
راه تماس:
@massoud4474
Forwarded from فلسفهگرام
آنچه شايسته طرز تفكر غربى در تفسير انسان است، اعلاميه حقوق بشر نيست بلكه همان طرز رفتارى است كه غرب عملًا در باره انسان روا مىدارد؛ يعنى كشتن همه عواطف انسانى، به بازى گرفتن مميّزات بشرى، تقدم سرمايه بر انسان، اولويت پول بر بشر، معبود بودن ماشين، خدايى ثروت، استثمار انسانها، قدرت بىنهايت سرمايه دارى، كه اگر احياناً يك نفر ميليونر ثروت خود را براى بعد از خودش به سگ محبوبش منتقل كند آن سگ احترامى مافوق احترام انسانها پيدا مىكند؛ انسانها در خدمت يك سگ ثروتمند به عنوان پيشكار، منشى، دفتردار استخدام مىشوند و در مقابل او دست به سينه مىايستند و تعظيم مىكنند.
◽️مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج۱۹، ص۱۵۰
◽️مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج۱۹، ص۱۵۰
Forwarded from 🔱
Channel: @CafeArts 🎨
بوسه (Der Kuss) اثری از گوستاو کلیمت (۱۸۶۲ - ۱۹۱۸ میلادی)، نقاش نمادگرای اتریشی است که بی شک، از مشهورترین کارهایش به شمار میرود. اصل این نقاشی، هم اکنون، در یکی از گالری های قصر بلویدیر در شهر وین نگهداری می شود.
این نقاشی زن و مردی را که از نمادهای گوناگون و طلا پوشیده شدهاند، نشان میدهد که در پس زمینهای آرام و یکنواخت، یکدیگر را میبوسند. مرد خم شده است تا زن را در حالی روی بستری از گل زانو زدهاست ببوسد در حالی که به نظر میآید زن بیشتر پذیرای بوسه باشد، به جای این که فعالانه در آن شرکت کند. بخشی از طلایی که برای پوشش مرد استفاده شدهاست، از اشکالی سیاه و سفید و مستطیلی شکل تشکیل شده در حالی که لباس زن با گلهایی رنگارنگ نقطه چین شدهاست.
برداشتهای گوناگونی از این اثر تاکنون شدهاست:
این پوشش طلاکاری شده و پس زمینهای نامشخص مفهوم زمانگریز بودن را القا میکند و اینکه چگونه یک بوسه، یکی شدن را باعث میشود. نشان میدهد که چقدر همه چیز درخشان، زیبا و طلایی است وقتی که کسی را برای اولین بار میبوسید. مرد در بوسه غرق شدهاست (بیچهره و بیهویت)، در حالی که زن صورتش را برای کنارهگیری و دوری از بوسه چرخاندهاست. زن خود را تسلیم مرد کردهاست در حالی که لحظه اوج لذت جنسی را تجربه میکند. در مورد این اثر حدسهایی وجود دارد مبنی بر اینکه کِلیمت از معشوقهاش، امیلی فلاگ در خلق این شاهکار به عنوان مدل استفاده کردهاست.
Channel: @CafeArts 🎨
بوسه (Der Kuss) اثری از گوستاو کلیمت (۱۸۶۲ - ۱۹۱۸ میلادی)، نقاش نمادگرای اتریشی است که بی شک، از مشهورترین کارهایش به شمار میرود. اصل این نقاشی، هم اکنون، در یکی از گالری های قصر بلویدیر در شهر وین نگهداری می شود.
این نقاشی زن و مردی را که از نمادهای گوناگون و طلا پوشیده شدهاند، نشان میدهد که در پس زمینهای آرام و یکنواخت، یکدیگر را میبوسند. مرد خم شده است تا زن را در حالی روی بستری از گل زانو زدهاست ببوسد در حالی که به نظر میآید زن بیشتر پذیرای بوسه باشد، به جای این که فعالانه در آن شرکت کند. بخشی از طلایی که برای پوشش مرد استفاده شدهاست، از اشکالی سیاه و سفید و مستطیلی شکل تشکیل شده در حالی که لباس زن با گلهایی رنگارنگ نقطه چین شدهاست.
برداشتهای گوناگونی از این اثر تاکنون شدهاست:
این پوشش طلاکاری شده و پس زمینهای نامشخص مفهوم زمانگریز بودن را القا میکند و اینکه چگونه یک بوسه، یکی شدن را باعث میشود. نشان میدهد که چقدر همه چیز درخشان، زیبا و طلایی است وقتی که کسی را برای اولین بار میبوسید. مرد در بوسه غرق شدهاست (بیچهره و بیهویت)، در حالی که زن صورتش را برای کنارهگیری و دوری از بوسه چرخاندهاست. زن خود را تسلیم مرد کردهاست در حالی که لحظه اوج لذت جنسی را تجربه میکند. در مورد این اثر حدسهایی وجود دارد مبنی بر اینکه کِلیمت از معشوقهاش، امیلی فلاگ در خلق این شاهکار به عنوان مدل استفاده کردهاست.
Channel: @CafeArts 🎨
Forwarded from مباحثات
مباحثات/ تلاشی دیگر برای آشتی دانش نوین و دین :فقط روحانیت مقصر نبود!
https://mobahesat.ir/10543
🔻🔻🔻
@mobahesatmagz
https://mobahesat.ir/10543
🔻🔻🔻
@mobahesatmagz
Forwarded from کانال علمی، آموزشی ویدوآل
چه زمانی واقعا مردهایم؟
👉 @vidoal مغزتو شارژ کن👈
https://goo.gl/qXeRde دانلود با کیفیت بالا | ثبت نظر
vidoal.com/guestbook ارسال ایده، پیشنهاد و انتقاد
📥برای دانلود ویدیو در تلفن همراه، تصویر زیر را لمس کنید. (نسخه کم حجم: 7.67 مگابایت) 👇
👉 @vidoal مغزتو شارژ کن👈
https://goo.gl/qXeRde دانلود با کیفیت بالا | ثبت نظر
vidoal.com/guestbook ارسال ایده، پیشنهاد و انتقاد
📥برای دانلود ویدیو در تلفن همراه، تصویر زیر را لمس کنید. (نسخه کم حجم: 7.67 مگابایت) 👇
Forwarded from زنده باد فلسفه! | مسعود زنجانی
72 - معماهای فلسفی و فلسفه معمایی پشاسقراطی
(قسمت دوم: معمای تعریف)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
معماي تعريف: تحديد و تقليل
پرسش «فلسفه چيست؟»، یک پرسش فلسفی بلکه از دشوارترين پرسش هاي فلسفي است. فلاسفه خود هيچ اجماع و اتّفاق نظری در پاسخگویی به آن نداشته اند و تقریبا نزد هر یک از از فلاسفه بزرگ درک متفاوتی از فلسفه وجود داشته است. به عبارت ديگر، تاریخ فلسفه، نه تنها، تعريفِ يگانه اي از فلسفه را در اختيارِ ما نمي نهد، بلكه ما را با طيفي از تعاريفِ متفاوت، بلكه متضاد، مواجه مي سازد.
فلسفه، به طور سنتی، عبارت از «متافيزيك» يا «مابعدالطبيعه» بوده است؛ يعني شناخت عقلانی جهان، انسان و خدا. اما كانت، فیلسوف آلمانی قرن 18 و جنبش روشن انديشی اروپا، معناي ديگري به واژه ی فلسفه بخشيد. كانت به فلسفه به منزله ی متافیزیک یا هستی شناسی (ontology)، نگاه آشتي جويانه اي ندارد و مجادلات متافیزیسین ها و انتولوژیست ها را تقلایی مذبوحانه و نزاعي بي فرجام، در باب مسائلي حل ناشدني می داند که در پایان هم، از آنها، جز مشتی قضایای جدلي الطرفيني (antinomies)، چیزی نمی ماند. در واقع، كانت فلسفه به همين معنا را بلاي دنيا و آخرت می پندارد، و نوعي تقلّای مذبوحانه مي شمارد.
کانت سنجشگري عقل نسبت به خود و ارزيابي محدوديت ها و امکاناتش را ضرورت تاريخي روشن انديشي در عصر خويش مي دانست تا در نتيجه ي آن راهی برای رهايي عقل، و به تَبَع آن رهایی انسان، از بند ها و اسارت های گوناگونش فراهم شود. کانت می گوید فیلسوف پيش از آنکه «هستی» (خدا، انسان، جهان و ...) را بشناسد، ابتدا باید خودِ «شناخت» را بشناسد و چگونگی «شناختن» را بداند. با انقلاب کپرنيکي کانت، «هستي شناسي»، باید اولویتش را به «شناخت شناسي» می داد.
از نظر کانت متافيزيک یا «هستي شناسي» به سبب فرارويِ گستاخانه ي عقل از حدود خويش پديد آمده است. فلسفه تنها به معناي «شناخت شناسي» معتبر و مجاز است. اما این رای کانت براي همه ي فيلسوفان مقبول نیفتاد. چنانچه فيلسوف بلندپروازي چون هگل «شناخت شناسي» کانتی را بی اعتبار مي دانست و آن را به يادگيري شنا در بيرون آب تشبيه مي کرد. به زعم هگل، فلسفه را از متافيزيک یا «هستي شناسي» گریز و گزیری نیست. بنابراین، متافیزیک می بایست بار دگر احياء شود، اگر چه در قالب و مفهوم و دامنه ای متفاوت و نوین.
ناگفته نماند كانت تنها مخالف متافيزيک یا فلسفه ی سنتي باقي نماند و تا به امروز فلاسفه ديگری نيز با انگيزه ها و گونه هاي ديگر به آن تاخته اند. فيلسوفان تحليلِ زباني مانند ويتگنشتاين، جان ويزدم، و گيلبرت رايل متافيزيك را نزاعي بي فرجام دانسته اند، اما نه نزاعي در باب مسائلي حل ناشدني، آنچنان که کانت گفته بود، بلكه آنها اساساً منكر هر گونه «مسأله» ي اصيل فلسفي بوده اند. این فیلسوفان گزاره هاي فلسفي را صرفاً «شبه مسأله» می دانستند كه از زبان و كاربرد نادرست آن حاصل شده اند. از نظر آنها، مسائل فلسفی را نبايد «حل» کرد، بلكه بايد «منحل / حذف» كرد.
فيلسوفان اگزيستانسياليست مانند گابريل مارسل، نيز مدّعي شده اند پديده هاي فلسفي براي آدمي نه «مسأله» بلكه «راز» مي آفرينند، اما فلسفه (شناخت عقلانی) و علم (شناخت تجربي)، هر دو، از آن جهت که شناختي فاصله مندانه و تماشاگرانه، مفهومی و انتزاعی، درباره ي پديده هاي مورد مطالعه ي خود ارائه مي دهند، تنها در حل مساله ها كه موضوعشان نسبت برای ذهن شناسنده (subject)، به نوعی، بیرونی و عينی (objective) هستند، مي توانند سودمند باشند. اما فلسفه و علم از بازگشودن رازها كه موضوعشان برای ذهن شناسنده جنبه ی درونی و ذهنی (subjective) دارد، عاجز هستند. از نظر مارسل، انسان با توسل به علم و فلسفه (اعم از فلسفه های سنتی و عصر جدیدی مانند فلسفه کانتی، هگلی، تحلیلی، و ...) نمي تواند بر رازهای جهان و انسان فائق آيد و پرده از سرنوشتِ سهمناكِ عالم و سرشتِ سوگناكِ آدم بردارد. از نظر این فلاسفه فائق آمدن آدمي بر وجه تراژيك زندگي، حاصل «درگیری» عملی و «بازيگری» وجودی انسان است، و نه «محاسبه گری» نظری و «تماشگري» ذهنی (=mental) او.
براي درک ميزان تفاوت و تقابل اين تعاريف مختلف فلسفه، کافي است توجه شود برخي فيلسوفان، فلسفه را جستجو و تبيينِ عقلانيِ واقعيت، دانسته اند و برخي ديگر، كار فلسفه را پرداختن به مسائل فوق عقلاني، به آنچه كه ماوراء فهم يا لااقل در كرانه هاي آن قرار مي گيرد، دانسته اند. اکنون به نظر می رسد بايد پرسشي بنيادي تر را به میان آوریم و از معنای «عقلاني»، «غير عقلاني»، و «فوق عقلاني» سوال کنیم و بپرسیم اساساً «عقلانيت» چیست و چه تعریفی دارد؟ اما مگر برای این پرسش، یعنی تعریف «عقلانيت»، پاسخ واحد، واضح، و قاطعی وجود داشته و دارد؟ باید ببینیم آیا ما در چیستی «عقلانيت»، ابهامات و مشکلات کمتری از چیستی «فلسفه» داریم؟
ادامه دارد
telegram.me/vivaphilosophy
(قسمت دوم: معمای تعریف)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
معماي تعريف: تحديد و تقليل
پرسش «فلسفه چيست؟»، یک پرسش فلسفی بلکه از دشوارترين پرسش هاي فلسفي است. فلاسفه خود هيچ اجماع و اتّفاق نظری در پاسخگویی به آن نداشته اند و تقریبا نزد هر یک از از فلاسفه بزرگ درک متفاوتی از فلسفه وجود داشته است. به عبارت ديگر، تاریخ فلسفه، نه تنها، تعريفِ يگانه اي از فلسفه را در اختيارِ ما نمي نهد، بلكه ما را با طيفي از تعاريفِ متفاوت، بلكه متضاد، مواجه مي سازد.
فلسفه، به طور سنتی، عبارت از «متافيزيك» يا «مابعدالطبيعه» بوده است؛ يعني شناخت عقلانی جهان، انسان و خدا. اما كانت، فیلسوف آلمانی قرن 18 و جنبش روشن انديشی اروپا، معناي ديگري به واژه ی فلسفه بخشيد. كانت به فلسفه به منزله ی متافیزیک یا هستی شناسی (ontology)، نگاه آشتي جويانه اي ندارد و مجادلات متافیزیسین ها و انتولوژیست ها را تقلایی مذبوحانه و نزاعي بي فرجام، در باب مسائلي حل ناشدني می داند که در پایان هم، از آنها، جز مشتی قضایای جدلي الطرفيني (antinomies)، چیزی نمی ماند. در واقع، كانت فلسفه به همين معنا را بلاي دنيا و آخرت می پندارد، و نوعي تقلّای مذبوحانه مي شمارد.
کانت سنجشگري عقل نسبت به خود و ارزيابي محدوديت ها و امکاناتش را ضرورت تاريخي روشن انديشي در عصر خويش مي دانست تا در نتيجه ي آن راهی برای رهايي عقل، و به تَبَع آن رهایی انسان، از بند ها و اسارت های گوناگونش فراهم شود. کانت می گوید فیلسوف پيش از آنکه «هستی» (خدا، انسان، جهان و ...) را بشناسد، ابتدا باید خودِ «شناخت» را بشناسد و چگونگی «شناختن» را بداند. با انقلاب کپرنيکي کانت، «هستي شناسي»، باید اولویتش را به «شناخت شناسي» می داد.
از نظر کانت متافيزيک یا «هستي شناسي» به سبب فرارويِ گستاخانه ي عقل از حدود خويش پديد آمده است. فلسفه تنها به معناي «شناخت شناسي» معتبر و مجاز است. اما این رای کانت براي همه ي فيلسوفان مقبول نیفتاد. چنانچه فيلسوف بلندپروازي چون هگل «شناخت شناسي» کانتی را بی اعتبار مي دانست و آن را به يادگيري شنا در بيرون آب تشبيه مي کرد. به زعم هگل، فلسفه را از متافيزيک یا «هستي شناسي» گریز و گزیری نیست. بنابراین، متافیزیک می بایست بار دگر احياء شود، اگر چه در قالب و مفهوم و دامنه ای متفاوت و نوین.
ناگفته نماند كانت تنها مخالف متافيزيک یا فلسفه ی سنتي باقي نماند و تا به امروز فلاسفه ديگری نيز با انگيزه ها و گونه هاي ديگر به آن تاخته اند. فيلسوفان تحليلِ زباني مانند ويتگنشتاين، جان ويزدم، و گيلبرت رايل متافيزيك را نزاعي بي فرجام دانسته اند، اما نه نزاعي در باب مسائلي حل ناشدني، آنچنان که کانت گفته بود، بلكه آنها اساساً منكر هر گونه «مسأله» ي اصيل فلسفي بوده اند. این فیلسوفان گزاره هاي فلسفي را صرفاً «شبه مسأله» می دانستند كه از زبان و كاربرد نادرست آن حاصل شده اند. از نظر آنها، مسائل فلسفی را نبايد «حل» کرد، بلكه بايد «منحل / حذف» كرد.
فيلسوفان اگزيستانسياليست مانند گابريل مارسل، نيز مدّعي شده اند پديده هاي فلسفي براي آدمي نه «مسأله» بلكه «راز» مي آفرينند، اما فلسفه (شناخت عقلانی) و علم (شناخت تجربي)، هر دو، از آن جهت که شناختي فاصله مندانه و تماشاگرانه، مفهومی و انتزاعی، درباره ي پديده هاي مورد مطالعه ي خود ارائه مي دهند، تنها در حل مساله ها كه موضوعشان نسبت برای ذهن شناسنده (subject)، به نوعی، بیرونی و عينی (objective) هستند، مي توانند سودمند باشند. اما فلسفه و علم از بازگشودن رازها كه موضوعشان برای ذهن شناسنده جنبه ی درونی و ذهنی (subjective) دارد، عاجز هستند. از نظر مارسل، انسان با توسل به علم و فلسفه (اعم از فلسفه های سنتی و عصر جدیدی مانند فلسفه کانتی، هگلی، تحلیلی، و ...) نمي تواند بر رازهای جهان و انسان فائق آيد و پرده از سرنوشتِ سهمناكِ عالم و سرشتِ سوگناكِ آدم بردارد. از نظر این فلاسفه فائق آمدن آدمي بر وجه تراژيك زندگي، حاصل «درگیری» عملی و «بازيگری» وجودی انسان است، و نه «محاسبه گری» نظری و «تماشگري» ذهنی (=mental) او.
براي درک ميزان تفاوت و تقابل اين تعاريف مختلف فلسفه، کافي است توجه شود برخي فيلسوفان، فلسفه را جستجو و تبيينِ عقلانيِ واقعيت، دانسته اند و برخي ديگر، كار فلسفه را پرداختن به مسائل فوق عقلاني، به آنچه كه ماوراء فهم يا لااقل در كرانه هاي آن قرار مي گيرد، دانسته اند. اکنون به نظر می رسد بايد پرسشي بنيادي تر را به میان آوریم و از معنای «عقلاني»، «غير عقلاني»، و «فوق عقلاني» سوال کنیم و بپرسیم اساساً «عقلانيت» چیست و چه تعریفی دارد؟ اما مگر برای این پرسش، یعنی تعریف «عقلانيت»، پاسخ واحد، واضح، و قاطعی وجود داشته و دارد؟ باید ببینیم آیا ما در چیستی «عقلانيت»، ابهامات و مشکلات کمتری از چیستی «فلسفه» داریم؟
ادامه دارد
telegram.me/vivaphilosophy
Telegram
زنده باد فلسفه! | مسعود زنجانی
اینستاگرام «زنده باد فلسفه»:
instagram.com/vivaphilosophy
"فلسفه باید خودِ زندگی، و به سادگیِ خودِ زندگی، باشد؛ اما نه سادهتر."
فهرست مطالب کانال:
1. t.iss.one/vivaphilosophy/955
2. t.iss.one/vivaphilosophy/956
3. t.iss.one/vivaphilosophy/957
راه تماس:
@massoud4474
instagram.com/vivaphilosophy
"فلسفه باید خودِ زندگی، و به سادگیِ خودِ زندگی، باشد؛ اما نه سادهتر."
فهرست مطالب کانال:
1. t.iss.one/vivaphilosophy/955
2. t.iss.one/vivaphilosophy/956
3. t.iss.one/vivaphilosophy/957
راه تماس:
@massoud4474