اثر " رفته"
آهنگساز:مرحوم همايون خرم
شعر از:مرحوم معيني كرمانشاهي
گروه "زند"
علي زندوكيلي
سينا علم
سحاب علم
رامتين اتابكي
افشين بابايي
شايان رياحي
اميد غفاريان خرم
محمود شبيري
كنسرت هفتم ارديبهشت ١٣٩٥
سالن همايش هاي برج ميلاد
آهنگساز:مرحوم همايون خرم
شعر از:مرحوم معيني كرمانشاهي
گروه "زند"
علي زندوكيلي
سينا علم
سحاب علم
رامتين اتابكي
افشين بابايي
شايان رياحي
اميد غفاريان خرم
محمود شبيري
كنسرت هفتم ارديبهشت ١٣٩٥
سالن همايش هاي برج ميلاد
Forwarded from Shahab Mozaffari
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👈 خدابامن است 👉
قهرمان كشتى كج با مشت يك كودك سرطانى نقش زمين شد ، تا كودك براى لحظاتى طعم قدرت را بچشد ...
چقدر زيبا ميشه دنيامون اگه همه كنار هم براى هم باشيم .
عصر جمعتون بخير و خوشى 🌹
قهرمان كشتى كج با مشت يك كودك سرطانى نقش زمين شد ، تا كودك براى لحظاتى طعم قدرت را بچشد ...
چقدر زيبا ميشه دنيامون اگه همه كنار هم براى هم باشيم .
عصر جمعتون بخير و خوشى 🌹
Forwarded from یادداشتها
انوار جَلی
جناب شیخ بهایی در مثنوی «نان و حلوا» گفته است:
دل منوّر کن به انوار جَلی
چند باشی کاسهلیس بوعلی؟
...
از این گونه ابیات که کوششهای نظری و تجربی ابن سینا را در مقابل عشق و ایمان قرار میدهند و سپس تحقیر میکنند، در متون کهن و جدید فارسی، فراوان است. دربارۀ ارسطو هم از این گونه سخنان بسیار میگویند. خاقانی در قصیدهای، ارسطو را چنان نواخته است که قاضی شرع، روسپیان را. شاعر معاصر هم گفته است:
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پر کشیدن پرستو شدن
از گویندگان این ابیات باید پرسید، آن «انوار جلی» چیست که در ابن سینا نبوده و لابد در شما هست؟ کدام عالم و عارف و صوفی و فقیه و فیلسوف را میشناسید که به اندازه ابن سینا در برابر حقیقت، زلال و تسلیم و طالب بوده است؟ او ادعای عرفان و دیانت نداشت و حتی متهم به شرابخواری و زنبارگی است؛ اما بفرمایید کدامیک از شما مدعیان عرفان و دینداری، به اندازۀ او در راه فهمیدن و دانستن و کشف حقیقت، کوشید و ریاضت کشید و بیماران را درمان کرد و گرههای بسیار گشود؟ ابن سینا، غیر از آنکه سرآمد فیلسوفان و طبیبان و ریاضیدانان و منجمان و منطقدانان در دورۀ میانه است، یکی از اخلاقیترین عالمان و دانایان در همۀ روزگاران نیز بهشمار است؛ به دو دلیل:
نخست آنکه برای فهمیدن و فهماندن و درمان دردها و گشایش رازها، بسیار رنج کشید و فراوان کوشید، و دوم اینکه تعهد او به حقیقت و دانش، تا آنجا است که آنچه را نمیدانست، بهصراحت میگفت:
ــ لم افهمها؛ آن را نفهمیدم.
(شفا، مکتبة آیة الله المرعشی، ج4، ص81)
ــ لم یتفق لی الی هذه الغایه فهمها؛ این مسئله را ژرفایی است که فهم من به آن نمیرسد.
(منطق شفا، ج1، ص235)
ــ لست اُحصّلهُ؛ نتوانستم آن را [آنسان که باید] بفهمم.
(نجاة، المکتبة المرتضویه، ص82)
ــ «این باب بر من هنوز معلوم نشده است.»
(دانشنامۀ علائی، تصحیح محمد معین، کتابفروشی دهخدا، ص30)
ــ لو کنت اعلم هذا...؛ اگر حقیقت این مسئله را میدانستم، چنین گرفتار درازگویی نمیشدم.
(المباحثات، تحقیق محسن بیدارفر، ص179)
اگر اخلاق و عرفان و دینداری و انوار جلی، چیزی است غیر از تعهد و فروتنی در برابر حقیقت، ارزانی شما.
رضا بابایی
@rezababaei43
جناب شیخ بهایی در مثنوی «نان و حلوا» گفته است:
دل منوّر کن به انوار جَلی
چند باشی کاسهلیس بوعلی؟
...
از این گونه ابیات که کوششهای نظری و تجربی ابن سینا را در مقابل عشق و ایمان قرار میدهند و سپس تحقیر میکنند، در متون کهن و جدید فارسی، فراوان است. دربارۀ ارسطو هم از این گونه سخنان بسیار میگویند. خاقانی در قصیدهای، ارسطو را چنان نواخته است که قاضی شرع، روسپیان را. شاعر معاصر هم گفته است:
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پر کشیدن پرستو شدن
از گویندگان این ابیات باید پرسید، آن «انوار جلی» چیست که در ابن سینا نبوده و لابد در شما هست؟ کدام عالم و عارف و صوفی و فقیه و فیلسوف را میشناسید که به اندازه ابن سینا در برابر حقیقت، زلال و تسلیم و طالب بوده است؟ او ادعای عرفان و دیانت نداشت و حتی متهم به شرابخواری و زنبارگی است؛ اما بفرمایید کدامیک از شما مدعیان عرفان و دینداری، به اندازۀ او در راه فهمیدن و دانستن و کشف حقیقت، کوشید و ریاضت کشید و بیماران را درمان کرد و گرههای بسیار گشود؟ ابن سینا، غیر از آنکه سرآمد فیلسوفان و طبیبان و ریاضیدانان و منجمان و منطقدانان در دورۀ میانه است، یکی از اخلاقیترین عالمان و دانایان در همۀ روزگاران نیز بهشمار است؛ به دو دلیل:
نخست آنکه برای فهمیدن و فهماندن و درمان دردها و گشایش رازها، بسیار رنج کشید و فراوان کوشید، و دوم اینکه تعهد او به حقیقت و دانش، تا آنجا است که آنچه را نمیدانست، بهصراحت میگفت:
ــ لم افهمها؛ آن را نفهمیدم.
(شفا، مکتبة آیة الله المرعشی، ج4، ص81)
ــ لم یتفق لی الی هذه الغایه فهمها؛ این مسئله را ژرفایی است که فهم من به آن نمیرسد.
(منطق شفا، ج1، ص235)
ــ لست اُحصّلهُ؛ نتوانستم آن را [آنسان که باید] بفهمم.
(نجاة، المکتبة المرتضویه، ص82)
ــ «این باب بر من هنوز معلوم نشده است.»
(دانشنامۀ علائی، تصحیح محمد معین، کتابفروشی دهخدا، ص30)
ــ لو کنت اعلم هذا...؛ اگر حقیقت این مسئله را میدانستم، چنین گرفتار درازگویی نمیشدم.
(المباحثات، تحقیق محسن بیدارفر، ص179)
اگر اخلاق و عرفان و دینداری و انوار جلی، چیزی است غیر از تعهد و فروتنی در برابر حقیقت، ارزانی شما.
رضا بابایی
@rezababaei43
Forwarded from یادداشتها
دو نشانۀ متعصبان
«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم میگویند، شایعترین بیماری فکری در جوامع عقبافتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمیداند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری میبینیم و دیگری در ما. ما نمیتوانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمیتواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسانهای متعصب وجود دارد که خوشبختانه تا حدی قابل اندازهگیری است و از این راه میتوان میزان و مقدار تعصب را در انسانها حدس زد:
یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانشهای زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانشهای دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانشهای زمینی، از سنگ و چوب، بت میسازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانستههای علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کمسواد میگیرد.
دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بیخبری از اندیشهها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبستهتر میکند. انسانها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگتری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.
بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیدهشناس باشد، عقیدهپرست است. حاضر است در راه عقیدهاش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیدهاش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را بهراحتی میتوان سازماندهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنشگر و سراپا غیرت و ارادهاند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیادهخواهی متعصبان، در کوتاهمدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایههای آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز میشود که قانون در برابر متعصبان و خشونتطلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمهباز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصبمدار، قانونگریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافتههای جدابافته میدانند و عقیدۀ خود را مقدستر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن میگذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.
رضا بابایی
@rezababaei43
«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم میگویند، شایعترین بیماری فکری در جوامع عقبافتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمیداند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری میبینیم و دیگری در ما. ما نمیتوانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمیتواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسانهای متعصب وجود دارد که خوشبختانه تا حدی قابل اندازهگیری است و از این راه میتوان میزان و مقدار تعصب را در انسانها حدس زد:
یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانشهای زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانشهای دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانشهای زمینی، از سنگ و چوب، بت میسازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانستههای علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کمسواد میگیرد.
دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بیخبری از اندیشهها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبستهتر میکند. انسانها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگتری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.
بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیدهشناس باشد، عقیدهپرست است. حاضر است در راه عقیدهاش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیدهاش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را بهراحتی میتوان سازماندهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنشگر و سراپا غیرت و ارادهاند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیادهخواهی متعصبان، در کوتاهمدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایههای آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز میشود که قانون در برابر متعصبان و خشونتطلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمهباز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصبمدار، قانونگریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافتههای جدابافته میدانند و عقیدۀ خود را مقدستر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن میگذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.
رضا بابایی
@rezababaei43
دو نشانۀ متعصبان
«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم میگویند، شایعترین بیماری فکری در جوامع عقبافتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمیداند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری میبینیم و دیگری در ما. ما نمیتوانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمیتواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسانهای متعصب وجود دارد که خوشبختانه تا حدی قابل اندازهگیری است و از این راه میتوان میزان و مقدار تعصب را در انسانها حدس زد:
یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانشهای زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانشهای دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانشهای زمینی، از سنگ و چوب، بت میسازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانستههای علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کمسواد میگیرد.
دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بیخبری از اندیشهها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبستهتر میکند. انسانها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگتری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.
بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیدهشناس باشد، عقیدهپرست است. حاضر است در راه عقیدهاش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیدهاش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را بهراحتی میتوان سازماندهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنشگر و سراپا غیرت و ارادهاند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیادهخواهی متعصبان، در کوتاهمدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایههای آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز میشود که قانون در برابر متعصبان و خشونتطلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمهباز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصبمدار، قانونگریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافتههای جدابافته میدانند و عقیدۀ خود را مقدستر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن میگذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.
رضا بابایی
@rezababaei43
«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم میگویند، شایعترین بیماری فکری در جوامع عقبافتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمیداند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری میبینیم و دیگری در ما. ما نمیتوانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمیتواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسانهای متعصب وجود دارد که خوشبختانه تا حدی قابل اندازهگیری است و از این راه میتوان میزان و مقدار تعصب را در انسانها حدس زد:
یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانشهای زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانشهای دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانشهای زمینی، از سنگ و چوب، بت میسازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانستههای علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کمسواد میگیرد.
دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بیخبری از اندیشهها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبستهتر میکند. انسانها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگتری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.
بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیدهشناس باشد، عقیدهپرست است. حاضر است در راه عقیدهاش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیدهاش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را بهراحتی میتوان سازماندهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنشگر و سراپا غیرت و ارادهاند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیادهخواهی متعصبان، در کوتاهمدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایههای آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز میشود که قانون در برابر متعصبان و خشونتطلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمهباز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصبمدار، قانونگریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافتههای جدابافته میدانند و عقیدۀ خود را مقدستر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن میگذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.
رضا بابایی
@rezababaei43
امیرالمومنین به ما آموخته است
"خداوند درزمانهای مختلف بندگانی دارد که با آن ها در کنه عقولشان سخن می گوید وبه دنبال این مکالمه مستمر نوربیداری درچشم وگوش ودل ان ها پدید می آید."
یعنی خداوند چهره ای دیگرازاین عالم برآنهاپدیدارمی کندوبانگ ورنگ دیگری رابه سامعه وباصره ی آن ها می فرستد که قبل این نسبت به آن کروکوربودند.ازهنگامی که عالم برای آدمی چهره ی یک کتاب ویک زبان پیدامیکندوازهنگامی که خداوند ازصورت یک علت العلل عبوس بیرون می رود وبه صمیمیت یک دوست وبه لطافت یک معشوق با آدمی سخن می گوید ازآن وقت است که آدمی درموضع یک دین دار شایسته می نشیند وبهترین بهره مندی را درمقام بندگی خداوند پیدا میکندونیکوترین نحوه ی معیشت را دراین عالم درپیش می گیرد وآن همان است که
حافظ گفت :
درخلوتگه خاص با خدانشستن وغم دنیا نخوردن:
راه خلوتگه خاصم بنماتاپس ازاین
می خورم باتو ودیگرغم دنیا نخورم
واین چیست جز همان سخن که پیامبر،علیه السلام ،آورده اند که:
"شبها را نزد خداوند به روز می آورم واو به من می خوراندومی نوشاند."
ما اگراین درس را ازمکتب ومدرسه ی پیامبران نیاموزیم،چه درسی خواهیم آموخت؟
اگرخدای ما هم چنان خدای فیلسوفان باشد،نه خدای پیامبران ،مارابه پیامبران چه حاجتی است؟
اگرخداوندکسی باشدکه فقط به ما امرو نهی کند،ولی نه ماصدای اوبشنویم ونه اوصدای ما رابشنود این خدا بایک موجودمجهول وبایک جبارمستبد چه فرقی خواهد داشت؟
آن سخنی که خداوندگفت :"نحن اقرب الیه من حبل الورید"
(مابه اونزدیک تریم ازرگ گردن اوهستیم)
مگربرای آن نبود که بندگان اورابیازمایند و تجربه کنند وحضورنزدیک اورا احساس کنندوازنشستن درحضور او وسخن گفتن دوستانه با او وپاسخ شنیدن صمیمانه ازاو،برخوردارشوند؟
"واذا سالک عبادی فانی قریب.اجیب دعوة الداع اذا دعان .فلیستجیبوا الی ولیومنوابی ولعلهم یرشدون"
'دیالوگ انسان وخدا'
دکترعبدالکریم سروش
"خداوند درزمانهای مختلف بندگانی دارد که با آن ها در کنه عقولشان سخن می گوید وبه دنبال این مکالمه مستمر نوربیداری درچشم وگوش ودل ان ها پدید می آید."
یعنی خداوند چهره ای دیگرازاین عالم برآنهاپدیدارمی کندوبانگ ورنگ دیگری رابه سامعه وباصره ی آن ها می فرستد که قبل این نسبت به آن کروکوربودند.ازهنگامی که عالم برای آدمی چهره ی یک کتاب ویک زبان پیدامیکندوازهنگامی که خداوند ازصورت یک علت العلل عبوس بیرون می رود وبه صمیمیت یک دوست وبه لطافت یک معشوق با آدمی سخن می گوید ازآن وقت است که آدمی درموضع یک دین دار شایسته می نشیند وبهترین بهره مندی را درمقام بندگی خداوند پیدا میکندونیکوترین نحوه ی معیشت را دراین عالم درپیش می گیرد وآن همان است که
حافظ گفت :
درخلوتگه خاص با خدانشستن وغم دنیا نخوردن:
راه خلوتگه خاصم بنماتاپس ازاین
می خورم باتو ودیگرغم دنیا نخورم
واین چیست جز همان سخن که پیامبر،علیه السلام ،آورده اند که:
"شبها را نزد خداوند به روز می آورم واو به من می خوراندومی نوشاند."
ما اگراین درس را ازمکتب ومدرسه ی پیامبران نیاموزیم،چه درسی خواهیم آموخت؟
اگرخدای ما هم چنان خدای فیلسوفان باشد،نه خدای پیامبران ،مارابه پیامبران چه حاجتی است؟
اگرخداوندکسی باشدکه فقط به ما امرو نهی کند،ولی نه ماصدای اوبشنویم ونه اوصدای ما رابشنود این خدا بایک موجودمجهول وبایک جبارمستبد چه فرقی خواهد داشت؟
آن سخنی که خداوندگفت :"نحن اقرب الیه من حبل الورید"
(مابه اونزدیک تریم ازرگ گردن اوهستیم)
مگربرای آن نبود که بندگان اورابیازمایند و تجربه کنند وحضورنزدیک اورا احساس کنندوازنشستن درحضور او وسخن گفتن دوستانه با او وپاسخ شنیدن صمیمانه ازاو،برخوردارشوند؟
"واذا سالک عبادی فانی قریب.اجیب دعوة الداع اذا دعان .فلیستجیبوا الی ولیومنوابی ولعلهم یرشدون"
'دیالوگ انسان وخدا'
دکترعبدالکریم سروش
📚 بپرس چند ساعت از عمرت را با کتاب سپری می کنی
▫️کسی از استاد شهید آیتالله سید محمدباقر صدر میپرسد: اگر کسی از شما بپرسد که سید محمدباقر صدر چطور سید محمدباقر صدر شد، چه پاسخی میدهید؟
▪️ شهید صدر: محمدباقر صدر یعنی ١٠درصد مطالعه و ٩٠درصد اندیشیدن.
▫️ شما در روز چند ساعت مطالعه میکنید؟
▪️ شهید صدر: این طور نپرس. بپرس: در شبانهروز چند ساعت از عمرت را با کتاب سپری میکنی؟
▫️ این دو سؤال چه فرقی با هم دارند؟
▪️ شهید صدر: اگر از من بپرسی در روز چند ساعت مطالعه میکنی، خواهم گفت روزی ٨ یا ١٠ ساعت. اما اگر از من سؤال کنی که چند ساعت با کتاب هستی، خواهم گفت: در تمام مدت بیداری با کتاب هستم؛ وقتی در خیابان راه میروم، وقتی در مغازه گوشتفروشی منتظرم، وقتی سر سفره غذا نشستهام، وقتی در بسترم و میخواهم بخوابم، در همه این حالات مسئلهای در ذهنم هست و به حل آن فکر میکنم. بنابراین من همیشه با کتاب هستم؛ کتاب با من زندگی میکند و من هم با کتاب زندگی میکنم.
منبع:
🔹 کانال تلگرام پژوهشگاه تخصصی شهید صدر
🆔 @shahidsadr
#نمایشگاه_کتاب
🔻🔻🔻
@imamsadr
▫️کسی از استاد شهید آیتالله سید محمدباقر صدر میپرسد: اگر کسی از شما بپرسد که سید محمدباقر صدر چطور سید محمدباقر صدر شد، چه پاسخی میدهید؟
▪️ شهید صدر: محمدباقر صدر یعنی ١٠درصد مطالعه و ٩٠درصد اندیشیدن.
▫️ شما در روز چند ساعت مطالعه میکنید؟
▪️ شهید صدر: این طور نپرس. بپرس: در شبانهروز چند ساعت از عمرت را با کتاب سپری میکنی؟
▫️ این دو سؤال چه فرقی با هم دارند؟
▪️ شهید صدر: اگر از من بپرسی در روز چند ساعت مطالعه میکنی، خواهم گفت روزی ٨ یا ١٠ ساعت. اما اگر از من سؤال کنی که چند ساعت با کتاب هستی، خواهم گفت: در تمام مدت بیداری با کتاب هستم؛ وقتی در خیابان راه میروم، وقتی در مغازه گوشتفروشی منتظرم، وقتی سر سفره غذا نشستهام، وقتی در بسترم و میخواهم بخوابم، در همه این حالات مسئلهای در ذهنم هست و به حل آن فکر میکنم. بنابراین من همیشه با کتاب هستم؛ کتاب با من زندگی میکند و من هم با کتاب زندگی میکنم.
منبع:
🔹 کانال تلگرام پژوهشگاه تخصصی شهید صدر
🆔 @shahidsadr
#نمایشگاه_کتاب
🔻🔻🔻
@imamsadr
Forwarded from گروه روانشناسی کیمیا
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مفهوم قاب زندگی، در کلیپی کوتاه و فوقالعاده.
سايت زيتون پرونده ويژه اي در خصوص حجاب اختياري و اجباري دارد. موضوعي كه ديگر رسانه ها يا امكان و يا تمايل پرداختن به آن را ندارند. در اين پرونده كوشيده ايم نظر ١٠ تن از نوانديشان ديني و قرآن پژوهان را جويا شويم و جايگاه اين پديده كه دغدغه ي امروز بسياري از مردم ايران است، بررسي شود. تا كنون، نظر چهار تن از اين نوانديشان منتشر شده است. آن ها غالبا معتقدند كه پديده حجاب به شكل و شمايل فعلي جايگاهي در قرآن ندارد و حجاب اجباري نه تنها ديني نيست، بلكه غيرااخلاقي است. مشروح اين گفتگو ها را در زيتون بخوانيد:
گفتگو با محمدتقی فاضل میبدی
حجاب اجباری نه اخلاقی است نه دینی
https://zeitoons.com/4331
گفتگو با سروش دباغ
حجاب اجباری و حجاب اختیاری در ترازوی اخلاق
https://zeitoons.com/5096
گفتگو با عبدالعلی بازرگان؛
در قرآن، هیچ کیفری دنیایی برای بیحجابی وجود ندارد
https://zeitoons.com/6416
گفتگو با صدیقه وسمقی؛
در قران و روایات سندی برای پوشش اجباری وجود ندارد
https://zeitoons.com/7747
گفتگو با محمدتقی فاضل میبدی
حجاب اجباری نه اخلاقی است نه دینی
https://zeitoons.com/4331
گفتگو با سروش دباغ
حجاب اجباری و حجاب اختیاری در ترازوی اخلاق
https://zeitoons.com/5096
گفتگو با عبدالعلی بازرگان؛
در قرآن، هیچ کیفری دنیایی برای بیحجابی وجود ندارد
https://zeitoons.com/6416
گفتگو با صدیقه وسمقی؛
در قران و روایات سندی برای پوشش اجباری وجود ندارد
https://zeitoons.com/7747
سایت خبری تحلیلی زیتون
حجاب اجباری نه اخلاقی است نه دینی | سایت خبری تحلیلی زیتون
زیتون- فیروزه رمضان زاده:۳۷ سال از اجباری شدن حجاب در ایران میگذرد و هنوز هر هفته در منبرهای نماز جمعه و در خطابههای فقها فریاد وا اسلاما درباره حجاب سرداده میشود. گشتهای ارشاد با ماموریتی مشابه جایگزین کمیتهها شدهاند و طرحها و برنامههای پر هزینه…
Forwarded from کانال سید علیرضا صالحی
🇮🇷 چند نکته درباره ایران و ایرانی 🇮🇷
سید علیرضا صالحی
💠 1. «ایرانی» یعنی شهروند ایران؛ یعنی هر کس که تابعیت ایران را دارد.
💠 2. «ایرانی» بودن اشارهای به هیچ قومیت خاصی ندارد. ایرانی بودن صرفاً یک مفهوم حقوقی، سیاسی و ملّی است.
💠 3. همه ایرانیان باید از حقوق شهروندیِ برابر برخوردار باشند. ما باید برای تحقق این آرمان تلاش کنیم.
💠 4. «ایرانیان» زبانهای مادریِ مختلف و «زبان ملّیِ» واحدی دارند که زبان فارسی است.
💠 5. زبان مادریِ یک فردِ «ایرانی» ممکن است کردی، عربی، فارسی، ترکیِ آذری، ارمنی یا ... باشد.
💠 6. «زبان فارسی» صرفاً زبان مفاهمهی مشترک بین همهی ایرانیان است و هیچ دلالت و مفهوم قومی و نژادی ندارد.
💠 7. هیچ نژاد یا قومیتی به اسم «فارس» وجود ندارد. «پارسی» و «آریایی» بودن قابل اثبات علمی نیست.
💠 8. دهها میلیون فارسیزبان در ایران، تاجیکستان، افغانستان و ... زندگی میکنند که ممکن است از هر نژاد یا قومیتی باشند.
💠 9. همه ایرانیان یک «ملت»اند. «ملت» در معنای سیاسی و حقوقیاش همهی شهروندان ایران را شامل میشود و در معنای دقیق آن مساویِ همه شهروندانِ دارای تابعیتِ یک کشور است که حقوق برابر دارند و منافع مشترکی آنها را به هم پیوند میدهد.
💠 10. هیچ فردِ دارای تابعیت و شهروندیِ «ایران» نمیتواند خود را جزو «ملت» دیگری به جز «ملت ایران» بداند مگر اینکه:
◀️ الف: یا دو-تابعیتی (دارای تابعیت مضاعف) باشد.
◀️ ب: یا معنای دقیق سیاسی و حقوقیِ «ملت» را نداند و آن را در معنای غیرمتعارفی به کار ببرد.
◀️ ج: یا تجزیهطلب (جداییخواه) باشد.
💠 11. خلیج فارس مفهوم «قومی» ندارد؛ چون قومی به نام «فارس» نداریم.
💠 12. خلیج فارس برای ایرانیان مفهوم «ملّی» دارد: یعنی خلیج ایران و ایرانی.
💠 13. ایران نمونه کمنظیری از وحدت در عین کثرت است. ما ایرانیان باید تنوعهای زبانی، قومی، دینی و فرهنگیِ ایران را به رسمیت بشناسیم و ارج بگذاریم؛ در عین حال، باید به درک مشترکی از وحدت ملّی و منافع ملّی ایران برسیم و برای آن تلاش کنیم. 🇮🇷
🌐 https://telegram.me/s_alireza_salehi
سید علیرضا صالحی
💠 1. «ایرانی» یعنی شهروند ایران؛ یعنی هر کس که تابعیت ایران را دارد.
💠 2. «ایرانی» بودن اشارهای به هیچ قومیت خاصی ندارد. ایرانی بودن صرفاً یک مفهوم حقوقی، سیاسی و ملّی است.
💠 3. همه ایرانیان باید از حقوق شهروندیِ برابر برخوردار باشند. ما باید برای تحقق این آرمان تلاش کنیم.
💠 4. «ایرانیان» زبانهای مادریِ مختلف و «زبان ملّیِ» واحدی دارند که زبان فارسی است.
💠 5. زبان مادریِ یک فردِ «ایرانی» ممکن است کردی، عربی، فارسی، ترکیِ آذری، ارمنی یا ... باشد.
💠 6. «زبان فارسی» صرفاً زبان مفاهمهی مشترک بین همهی ایرانیان است و هیچ دلالت و مفهوم قومی و نژادی ندارد.
💠 7. هیچ نژاد یا قومیتی به اسم «فارس» وجود ندارد. «پارسی» و «آریایی» بودن قابل اثبات علمی نیست.
💠 8. دهها میلیون فارسیزبان در ایران، تاجیکستان، افغانستان و ... زندگی میکنند که ممکن است از هر نژاد یا قومیتی باشند.
💠 9. همه ایرانیان یک «ملت»اند. «ملت» در معنای سیاسی و حقوقیاش همهی شهروندان ایران را شامل میشود و در معنای دقیق آن مساویِ همه شهروندانِ دارای تابعیتِ یک کشور است که حقوق برابر دارند و منافع مشترکی آنها را به هم پیوند میدهد.
💠 10. هیچ فردِ دارای تابعیت و شهروندیِ «ایران» نمیتواند خود را جزو «ملت» دیگری به جز «ملت ایران» بداند مگر اینکه:
◀️ الف: یا دو-تابعیتی (دارای تابعیت مضاعف) باشد.
◀️ ب: یا معنای دقیق سیاسی و حقوقیِ «ملت» را نداند و آن را در معنای غیرمتعارفی به کار ببرد.
◀️ ج: یا تجزیهطلب (جداییخواه) باشد.
💠 11. خلیج فارس مفهوم «قومی» ندارد؛ چون قومی به نام «فارس» نداریم.
💠 12. خلیج فارس برای ایرانیان مفهوم «ملّی» دارد: یعنی خلیج ایران و ایرانی.
💠 13. ایران نمونه کمنظیری از وحدت در عین کثرت است. ما ایرانیان باید تنوعهای زبانی، قومی، دینی و فرهنگیِ ایران را به رسمیت بشناسیم و ارج بگذاریم؛ در عین حال، باید به درک مشترکی از وحدت ملّی و منافع ملّی ایران برسیم و برای آن تلاش کنیم. 🇮🇷
🌐 https://telegram.me/s_alireza_salehi
🔑
✏منبرک: (فلسفه اخلاق افلاطون)
اگه نخوني، حالم گرفته می شه😏
به دل من نشست، به دل تو چی؟
حوصله کن برای اینجور متن ها😇🌼
.
.
🔖افلاطون نظریه اخلاقی خویش را در ضمن نظریه اجتماعیش بیان می کند. به عبارت دیگر: او بحث خود را از عدالت اجتماعی آغاز و به عدالت اخلاقی و فردی منتهی می کند.
.
🔖ویل دورانت در تاریخ فلسفه می نویسد:
افلاطون معتقد است فقط سه چیز ارزش دارد:
عدالت، زیبایی و حقیقت که مرجع این سه چیز را یک چیز می داند و آن خیر است.
پس فقط یک چیز ارزش دارد و آن خیر است.
.
🔖لازم است ارزش های افلاطون را توضیح دهم:
۱. عدالت:
آن است که کسی آنچه حق اوست به دست آورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را دارد.
عدالت در فرد نیز هماهنگی قوای یک فرد انسانی است، به این معنی که هر یک از قوا در جای خود قرار گیرد.
پس می بینیم که افلاطون عدالت را به توازن و تناسب تعریف کرده است. توازن و تناسب، یعنی زیبایی.
پس بازگشت عدالت به زیبایی است.
۲. زیبایی:
دو نوع است:
الف. زیبایی محسوس: مانند زیبایی یک گل، طاووس و یوسف.
ب. زیبایی معقول(که با عقل قابل ادراک است): مانند زیبایی راستی، ادب، ایثار و خدمت.
زیبایی معقول همان است که از آن به نیکی یا حسن عمل یا خیر اخلاقی تعبیر می کنیم.
مثلا زیبایی عدالت از نوع زیبایی معقول است نه محسوس.
پس بازگشت عدالت به خیر و نیکویی است.
.
🔖از نظر افلاطون خیر برای همه افراد(اعم از زن و مرد، پیر و جوان، عالم و عامی، فرد و جامعه) یکی است.
پس اخلاق برای همه یکی است و یک فرمول دارد.
.
🔖از نظر افلاطون و استادش سقراط برای عمل به خیر، شناختن آن کافی است. یعنی امکان ندارد که انسان، کار نیک را بشناسد و تشخیص دهد و عمل نکند.
علت عمل نکردن، جهالت است.
.
🔖پس برای مبارزه با فساد اخلاق، جهل را باید از بین برد و همان کافی است.
از نظر افلاطون، اگر کسی فیلسوف بشود، جبرا و قطعا خوب خواهد بود. محال است که کسی فیلسوف باشد و فاقد اخلاق نیک باشد، چون بد بودن از نادانی است.
✏ #مصطفی_سلیمانی ✒
______________________________
پ ن:
۱. مدتی است که با کتب فلسفی ام زیست می کنم
و چه لذت بخش است این زندگي!😇
۲. جهت مطالعه بیشتر:
کتاب "تفکر فلسفی غرب" با قلم علی دژاکام، انتشارات معارف.
۳. اسارت خـــــــــوب است
اگر زندانبان تـــــــو باشی...
آنوقت توبگــــو اَبَــــــد
من میــــــــگویم
«اَبَد و یکـــــــــ روز»
✒ #الهه_فلاح
https://telegram.me/filsofak
✏منبرک: (فلسفه اخلاق افلاطون)
اگه نخوني، حالم گرفته می شه😏
به دل من نشست، به دل تو چی؟
حوصله کن برای اینجور متن ها😇🌼
.
.
🔖افلاطون نظریه اخلاقی خویش را در ضمن نظریه اجتماعیش بیان می کند. به عبارت دیگر: او بحث خود را از عدالت اجتماعی آغاز و به عدالت اخلاقی و فردی منتهی می کند.
.
🔖ویل دورانت در تاریخ فلسفه می نویسد:
افلاطون معتقد است فقط سه چیز ارزش دارد:
عدالت، زیبایی و حقیقت که مرجع این سه چیز را یک چیز می داند و آن خیر است.
پس فقط یک چیز ارزش دارد و آن خیر است.
.
🔖لازم است ارزش های افلاطون را توضیح دهم:
۱. عدالت:
آن است که کسی آنچه حق اوست به دست آورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را دارد.
عدالت در فرد نیز هماهنگی قوای یک فرد انسانی است، به این معنی که هر یک از قوا در جای خود قرار گیرد.
پس می بینیم که افلاطون عدالت را به توازن و تناسب تعریف کرده است. توازن و تناسب، یعنی زیبایی.
پس بازگشت عدالت به زیبایی است.
۲. زیبایی:
دو نوع است:
الف. زیبایی محسوس: مانند زیبایی یک گل، طاووس و یوسف.
ب. زیبایی معقول(که با عقل قابل ادراک است): مانند زیبایی راستی، ادب، ایثار و خدمت.
زیبایی معقول همان است که از آن به نیکی یا حسن عمل یا خیر اخلاقی تعبیر می کنیم.
مثلا زیبایی عدالت از نوع زیبایی معقول است نه محسوس.
پس بازگشت عدالت به خیر و نیکویی است.
.
🔖از نظر افلاطون خیر برای همه افراد(اعم از زن و مرد، پیر و جوان، عالم و عامی، فرد و جامعه) یکی است.
پس اخلاق برای همه یکی است و یک فرمول دارد.
.
🔖از نظر افلاطون و استادش سقراط برای عمل به خیر، شناختن آن کافی است. یعنی امکان ندارد که انسان، کار نیک را بشناسد و تشخیص دهد و عمل نکند.
علت عمل نکردن، جهالت است.
.
🔖پس برای مبارزه با فساد اخلاق، جهل را باید از بین برد و همان کافی است.
از نظر افلاطون، اگر کسی فیلسوف بشود، جبرا و قطعا خوب خواهد بود. محال است که کسی فیلسوف باشد و فاقد اخلاق نیک باشد، چون بد بودن از نادانی است.
✏ #مصطفی_سلیمانی ✒
______________________________
پ ن:
۱. مدتی است که با کتب فلسفی ام زیست می کنم
و چه لذت بخش است این زندگي!😇
۲. جهت مطالعه بیشتر:
کتاب "تفکر فلسفی غرب" با قلم علی دژاکام، انتشارات معارف.
۳. اسارت خـــــــــوب است
اگر زندانبان تـــــــو باشی...
آنوقت توبگــــو اَبَــــــد
من میــــــــگویم
«اَبَد و یکـــــــــ روز»
✒ #الهه_فلاح
https://telegram.me/filsofak
Telegram
✔ فلسفه اخلاق
🌱روانکاوی/فلسفه/ادبیات/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت)
📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت)
📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📌مسئله این نیست، وسوسه این است؛ در باب اخلاقی بودن ازدواج📌
بخش اول
اخیراً چند تن از دانشجویان خوبم بحث اخلاقی بودن ازدواج را پیش کشیدند و با سؤالاتشان مرا با چالش گرفتند. پس از بحث و گفتگوهایی به آنها قول دادم که در فرصتی مناسب این بحث را به تفصیل خواهم کاوید. اما تا آن فرصت، فعلاً به توضیحی بسنده میکنم.
در کشور ما دو نگرش عمدتاً متضاد در باب ازدواج وجود دارد. نخست نگرشی مسلط و ریشهدار است و دیگری نگرشی نوپا که میرود در جامعه ما ریشه بدواند. در حالی که فرهنگ مصرفگرای کشور، البته در قشر سنتی، و منطق «دارندگی و برازندگی» نه تنها ازدواج، که «تجدید فراش» را تشویق میکند، شاهد شکلگیری تأملات جدی در باب اصل ازدواج و تردید در اخلاقی بودن این عمل هستیم. همچنین در برابر نگاه سنتی دینی ما که ازدواج را عامل حفظ «دین» و «عزوبت» و تجرد را مکروه و به تلویح نوعی گناه و زمینهساز دوزخی شدن میشمارد، کسانی از منظر اخلاقی اصولاً ازدواج را امری غیر اخلاقی میدانند و بر ضد آن استدلال میکنند. این استدلالها در دفاع از اباحیگری اخلاقی نیست، بلکه کوششی است برای نشان دادن غیر اخلاقی بودن نهاد ازدواج و این دو با هم خیلی فرق میکنند.
این مسئله، بیش از آن که با مسائل معرفتی درباره ازدواج گره خورده و زاده تأملات اخلاقی صرف باشد، با عوامل دیگری مرتبط است که میکوشم در این جا به آنها اشارتی کنم.
تلقی عمومی و عملی از ازدواج، دست کم در کشور ما، بهگونهای است که اگر کسی ازدواج کرد، یعنی مشخصاً زن گرفت، قاطی مرغها شده است و دیگر مانند گذشته آزادی عمل ندارد. تمام لذاتی که فردی میتواند از جنس مخالف خود داشته باشد، مهم نیست که این لذت چقدر معصومانه و ساده یا جنسی و شهوانی باشد، از توجه به لباس و خوشپوشی و لحن صدا گرفته تا جذابیتهای بدنی و جسمانی و حتی تمنای تن، در نگاه سنتی ما یک راه برآوردن دارند و آن هم ازدواج است. از این رو، اگر مردی از پوشش زنی تعریف کند، فوراً سخنش به گونه دیگری تفسیر میشود و اگر از صدایش لذت ببرد، مرتکب «گناه» شده است. این نگرش و همه چیز را محدود به دایره ازدواج کردن، در عمل ناکارا شده و واکنشهایی برانگیخته است. این واکنشها در گذشته در قالب طنز و لطیفه بود و امروزه در قالب تأملات جدی اخلاقی خود را نشان میدهد. طبق یکی از این لطیفههای قدیمی عربی، زنی که از چشمچرانی یا تنوعطلبی شوهرش خسته شده بود، معترضانه به او گفت: خدا به تو نعمتی «حلال و طیب» داده است ولی تو قدر آن را نمیدانی. مرد پاسخ داد: حلال است، اما طیب نیست. داستان فرزدق که در کتاب الاغانی آمده است، نمونه شورانگیز دیگری از این مسئله به دست میدهد.
این تلقی و همه لذات را اولاً جنسی دیدن و ثانیاً به دایره ازدواج محدود کردن، ناگزیر پیامدهایی دارد. یکی آن که شخص به تدریج بیاموزد تا همه لذات دیگر را نادیده بگیرد و سرکوبشان کند و یا تنها در شخص همسرش بیاید و اگر نباشد در خیالش آنها را بیافریند. راه دیگر آن است که شخص بکوشد از هر چمن گلی بچیند که این راه در دو شکل عمده خودش را نشان میدهد: یکی ازدواجهای متعدد و تجدید فراش، چه در قالب ازدواج دائم و چه موقت، دوم لذتطلبی آزادانه و کامجوییهای نامتعارف یا نامقبول. هر یک از این راهها، از نظر اخلاقی مسائلی در پی دارد، از جمله نارضایتی یا رنجاندن شریک زندگی خود و یا آسیب زدن به سلامت اخلاقی جامعه و عفت عمومی.
بخش اول
اخیراً چند تن از دانشجویان خوبم بحث اخلاقی بودن ازدواج را پیش کشیدند و با سؤالاتشان مرا با چالش گرفتند. پس از بحث و گفتگوهایی به آنها قول دادم که در فرصتی مناسب این بحث را به تفصیل خواهم کاوید. اما تا آن فرصت، فعلاً به توضیحی بسنده میکنم.
در کشور ما دو نگرش عمدتاً متضاد در باب ازدواج وجود دارد. نخست نگرشی مسلط و ریشهدار است و دیگری نگرشی نوپا که میرود در جامعه ما ریشه بدواند. در حالی که فرهنگ مصرفگرای کشور، البته در قشر سنتی، و منطق «دارندگی و برازندگی» نه تنها ازدواج، که «تجدید فراش» را تشویق میکند، شاهد شکلگیری تأملات جدی در باب اصل ازدواج و تردید در اخلاقی بودن این عمل هستیم. همچنین در برابر نگاه سنتی دینی ما که ازدواج را عامل حفظ «دین» و «عزوبت» و تجرد را مکروه و به تلویح نوعی گناه و زمینهساز دوزخی شدن میشمارد، کسانی از منظر اخلاقی اصولاً ازدواج را امری غیر اخلاقی میدانند و بر ضد آن استدلال میکنند. این استدلالها در دفاع از اباحیگری اخلاقی نیست، بلکه کوششی است برای نشان دادن غیر اخلاقی بودن نهاد ازدواج و این دو با هم خیلی فرق میکنند.
این مسئله، بیش از آن که با مسائل معرفتی درباره ازدواج گره خورده و زاده تأملات اخلاقی صرف باشد، با عوامل دیگری مرتبط است که میکوشم در این جا به آنها اشارتی کنم.
تلقی عمومی و عملی از ازدواج، دست کم در کشور ما، بهگونهای است که اگر کسی ازدواج کرد، یعنی مشخصاً زن گرفت، قاطی مرغها شده است و دیگر مانند گذشته آزادی عمل ندارد. تمام لذاتی که فردی میتواند از جنس مخالف خود داشته باشد، مهم نیست که این لذت چقدر معصومانه و ساده یا جنسی و شهوانی باشد، از توجه به لباس و خوشپوشی و لحن صدا گرفته تا جذابیتهای بدنی و جسمانی و حتی تمنای تن، در نگاه سنتی ما یک راه برآوردن دارند و آن هم ازدواج است. از این رو، اگر مردی از پوشش زنی تعریف کند، فوراً سخنش به گونه دیگری تفسیر میشود و اگر از صدایش لذت ببرد، مرتکب «گناه» شده است. این نگرش و همه چیز را محدود به دایره ازدواج کردن، در عمل ناکارا شده و واکنشهایی برانگیخته است. این واکنشها در گذشته در قالب طنز و لطیفه بود و امروزه در قالب تأملات جدی اخلاقی خود را نشان میدهد. طبق یکی از این لطیفههای قدیمی عربی، زنی که از چشمچرانی یا تنوعطلبی شوهرش خسته شده بود، معترضانه به او گفت: خدا به تو نعمتی «حلال و طیب» داده است ولی تو قدر آن را نمیدانی. مرد پاسخ داد: حلال است، اما طیب نیست. داستان فرزدق که در کتاب الاغانی آمده است، نمونه شورانگیز دیگری از این مسئله به دست میدهد.
این تلقی و همه لذات را اولاً جنسی دیدن و ثانیاً به دایره ازدواج محدود کردن، ناگزیر پیامدهایی دارد. یکی آن که شخص به تدریج بیاموزد تا همه لذات دیگر را نادیده بگیرد و سرکوبشان کند و یا تنها در شخص همسرش بیاید و اگر نباشد در خیالش آنها را بیافریند. راه دیگر آن است که شخص بکوشد از هر چمن گلی بچیند که این راه در دو شکل عمده خودش را نشان میدهد: یکی ازدواجهای متعدد و تجدید فراش، چه در قالب ازدواج دائم و چه موقت، دوم لذتطلبی آزادانه و کامجوییهای نامتعارف یا نامقبول. هر یک از این راهها، از نظر اخلاقی مسائلی در پی دارد، از جمله نارضایتی یا رنجاندن شریک زندگی خود و یا آسیب زدن به سلامت اخلاقی جامعه و عفت عمومی.
📌مسئله این نیست، وسوسه این است؛ در باب اخلاقی بودن ازدواج📌
بخش دوم
برای رهایی از این مشکلات، گروهی با این نگرش که «سر چشمه شاید گرفتن به بیل»، بهترین راه حل را در نفی اصل ازدواج و غیر اخلاقی شمردن آن دیدهاند و به سود آن استدلال کردهاند. اخیراً روایتی از چند استدلال بر ضد ازدواج در فضای مجازی پخش شده است که به دلیل عدم احراز جنبه استنادی آن، از تصریح به آن خودداری میکنم. با این همه، به نظرم نحوه استدلالی که در این روایت آمده است، قانعکننده نیست و از آن مقدمات، حتی با فرض درستیشان، غیر اخلاقی بودن اصل ازدواج حاصل نمیشود. اما این را به فرصتی دیگر واگذار میکنم و تنها به این نکته بسنده میکنم که همچنان ازدواج پذیرفتهشدهترین نهاد بشری، برای بار آوردن مسئولانه افراد و تربیت اخلاقی به شمار میرود و فعلاً خبری هم از نهادی که بتواند جایگزین آن شود نیست.
با این حال، به نظرم دست کم در شرایط فعلی، به جای آن که درباره اصل اخلاقی بودن ازدواج بحث کنیم، با توجه به فرصت پیش آمده میتوان درباره آن نوع ازدواج هنجارین ایرانی بحث کرد که ملغمهای است از سنتهای عربی، ایرانی، و اخیراً اروپایی و به جای آن که تابع منطق و روش یکدستی باشد، عملاً لحاف چهل تکهای شده است که هر روز بر قطعات آن افزوده میشود. برای مثال، در ازدواج ایرانی، چشم و همچشمی، اگر نگوییم حرف اول، دست کم حرف مهمی میزند و همین باعث میشود که شاهد رقابت و مزایده در تعیین میزان مهر باشیم و با منطق «حالا چه کسی داده است و چه کسی گرفته است» ارقام حیرتآوری تعیین شود. اما در مواردی بلافاصله، یا در پی اختلاف خانوادگی، این مهر به اجرا گذاشته و داماد فلکزده راهی زندان میشود. این مسئله چنان پیامدهایی داشته که قانونگذار را ناگزیر به مداخله کرده است.
یا در حالی که طبق فقه شیعی، الطلاق بید من اخذ بالساق است و مرد بهسادگی میتواند زن خودش را طلاق دهد، قانون خانواده این اصل مسلم را مغایر مصالح زنان میداند و به قصد تأمین مصالح آنان با تمهیداتی موانعی بر سر راه مرد ایجاد میکند و فرآیند طلاق را طولانی و پیچیده میکند. این قبیل اقدامات ممکن است کار مرد را سخت کند، اما معلوم نیست که در نهایت به سود زن باشد. لذا هنوز هم در مواردی میتوان فریاد در گلو خفه شده برخی زنان را شنید که فریاد میکشند: «مهرم حلال، جانم آزاد».
در این جا، قصد بر شمردن تعارضات در بحث ازدواج نیست. هدف آن است که ما هنگامی درباره اخلاقی بودن یا نبودن ازدواج بحث میکنیم، اولاً باید مقصودمان را از ازدواج مشخص کنیم. آیا مقصود ازدواجی است که تابع خواست و اراده طرفین است و آنان میتوانند حدود و ثغور آزادی و مسئولیت خود را در این رابطه تعیین کنند، یا آن ازدواجی که همه فک و فامیل و جامعه و قانونگذار خود را محق میدانند که حدودش را تعیین کنند.
حاصل آن که بحث کلی درباره اخلاقی بودن یا نبودن ازدواج در روزگار ما، به جای آن که گشایشی در عرصه اخلاق خانوادگی ایجاد کند، ممکن است این گره را کور کند. پس بهتر است بیشتر درباره اخلاقی بودن نوع ازدواج ایرانی بحث کرد و آن را به سوی اخلاقی شدن پیش برد.
پس از تحریر:
به نقل از آقای جواد شیخ الاسلامی، آقای دکتر ناصر کاتوزیان در امتحان کتبی از دانشجویان رشته حقوق پرسیده بود: «آیا عقد ازدواجی که شخص سفیه ببندد، اعتبار قانونی دارد؟» دانشجوی باذوقی در ورقه این گونه پاسخ داده بود: «استاد، شما هم که ماشاء الله سؤال عجیبی از ما میکنید. در صحت ازدواج آدم عاقل، جای حرف هست تا چه رسد به ازدواج آدم سفیه که مسلماً باطل است» (به یاد حمید عنایت، جواد شیخ الاسلامی، بخارا، شماره ۹۲، فروردین-اردیبهشت ۱۳۹۲، ص۱۸۹).
https://hassaneslami.com/?p=66
بخش دوم
برای رهایی از این مشکلات، گروهی با این نگرش که «سر چشمه شاید گرفتن به بیل»، بهترین راه حل را در نفی اصل ازدواج و غیر اخلاقی شمردن آن دیدهاند و به سود آن استدلال کردهاند. اخیراً روایتی از چند استدلال بر ضد ازدواج در فضای مجازی پخش شده است که به دلیل عدم احراز جنبه استنادی آن، از تصریح به آن خودداری میکنم. با این همه، به نظرم نحوه استدلالی که در این روایت آمده است، قانعکننده نیست و از آن مقدمات، حتی با فرض درستیشان، غیر اخلاقی بودن اصل ازدواج حاصل نمیشود. اما این را به فرصتی دیگر واگذار میکنم و تنها به این نکته بسنده میکنم که همچنان ازدواج پذیرفتهشدهترین نهاد بشری، برای بار آوردن مسئولانه افراد و تربیت اخلاقی به شمار میرود و فعلاً خبری هم از نهادی که بتواند جایگزین آن شود نیست.
با این حال، به نظرم دست کم در شرایط فعلی، به جای آن که درباره اصل اخلاقی بودن ازدواج بحث کنیم، با توجه به فرصت پیش آمده میتوان درباره آن نوع ازدواج هنجارین ایرانی بحث کرد که ملغمهای است از سنتهای عربی، ایرانی، و اخیراً اروپایی و به جای آن که تابع منطق و روش یکدستی باشد، عملاً لحاف چهل تکهای شده است که هر روز بر قطعات آن افزوده میشود. برای مثال، در ازدواج ایرانی، چشم و همچشمی، اگر نگوییم حرف اول، دست کم حرف مهمی میزند و همین باعث میشود که شاهد رقابت و مزایده در تعیین میزان مهر باشیم و با منطق «حالا چه کسی داده است و چه کسی گرفته است» ارقام حیرتآوری تعیین شود. اما در مواردی بلافاصله، یا در پی اختلاف خانوادگی، این مهر به اجرا گذاشته و داماد فلکزده راهی زندان میشود. این مسئله چنان پیامدهایی داشته که قانونگذار را ناگزیر به مداخله کرده است.
یا در حالی که طبق فقه شیعی، الطلاق بید من اخذ بالساق است و مرد بهسادگی میتواند زن خودش را طلاق دهد، قانون خانواده این اصل مسلم را مغایر مصالح زنان میداند و به قصد تأمین مصالح آنان با تمهیداتی موانعی بر سر راه مرد ایجاد میکند و فرآیند طلاق را طولانی و پیچیده میکند. این قبیل اقدامات ممکن است کار مرد را سخت کند، اما معلوم نیست که در نهایت به سود زن باشد. لذا هنوز هم در مواردی میتوان فریاد در گلو خفه شده برخی زنان را شنید که فریاد میکشند: «مهرم حلال، جانم آزاد».
در این جا، قصد بر شمردن تعارضات در بحث ازدواج نیست. هدف آن است که ما هنگامی درباره اخلاقی بودن یا نبودن ازدواج بحث میکنیم، اولاً باید مقصودمان را از ازدواج مشخص کنیم. آیا مقصود ازدواجی است که تابع خواست و اراده طرفین است و آنان میتوانند حدود و ثغور آزادی و مسئولیت خود را در این رابطه تعیین کنند، یا آن ازدواجی که همه فک و فامیل و جامعه و قانونگذار خود را محق میدانند که حدودش را تعیین کنند.
حاصل آن که بحث کلی درباره اخلاقی بودن یا نبودن ازدواج در روزگار ما، به جای آن که گشایشی در عرصه اخلاق خانوادگی ایجاد کند، ممکن است این گره را کور کند. پس بهتر است بیشتر درباره اخلاقی بودن نوع ازدواج ایرانی بحث کرد و آن را به سوی اخلاقی شدن پیش برد.
پس از تحریر:
به نقل از آقای جواد شیخ الاسلامی، آقای دکتر ناصر کاتوزیان در امتحان کتبی از دانشجویان رشته حقوق پرسیده بود: «آیا عقد ازدواجی که شخص سفیه ببندد، اعتبار قانونی دارد؟» دانشجوی باذوقی در ورقه این گونه پاسخ داده بود: «استاد، شما هم که ماشاء الله سؤال عجیبی از ما میکنید. در صحت ازدواج آدم عاقل، جای حرف هست تا چه رسد به ازدواج آدم سفیه که مسلماً باطل است» (به یاد حمید عنایت، جواد شیخ الاسلامی، بخارا، شماره ۹۲، فروردین-اردیبهشت ۱۳۹۲، ص۱۸۹).
https://hassaneslami.com/?p=66
Forwarded from deleted account
دروغ سفید....
دروغهای سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند: در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی میکند اما در جمع دوستان میگوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمیرود. روزی یک صفحه کتاب میخواند اما در حضور دیگران میگوید اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم نمیخوابم!....
️ پاول اکمن می گوید:
«من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم ....اما دروغ سفید نابخشودنی است. این دروغ انسانها را به پرتگاه نابودی می برد».
ما با دروغ سفید دیگران را فریب نمیدهیم بلکه «خود» را «فریب» میدهیم. به اندازه ای که تصویر بیرونی ما با واقعیت درونی ما تفاوت دارد، دچار تعارض و اضطراب و تنش میشویم. به همان اندازه وادار میشویم در مواجهه با دیگران نقاب بر چهره بزنیم و به همان اندازه از تحقق برنامه های توسعه تواناییهای فردی خویش، جا می مانیم....
اگر من روزی یک صفحه کتاب میخوانم و خود را متعهد کنم که در حضور دیگران نیز همین حرف را بزنم، زودتر به افزایش میزان کتابخوانی خود تشویق میشوم. اگر روزها ساعت ۱۱ از خواب بیدار میشوم و این را به دیگران نیز بگویم، انرژی من برای بیدار شدن در ساعت ۹ افزایش می یابد و به دیگران هم میتوانم با افتخار بگویم: «اخیراً هر روز ۲ ساعت زودتر بیدار میشوم».
@Philsoph
دروغهای سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند: در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی میکند اما در جمع دوستان میگوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمیرود. روزی یک صفحه کتاب میخواند اما در حضور دیگران میگوید اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم نمیخوابم!....
️ پاول اکمن می گوید:
«من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم ....اما دروغ سفید نابخشودنی است. این دروغ انسانها را به پرتگاه نابودی می برد».
ما با دروغ سفید دیگران را فریب نمیدهیم بلکه «خود» را «فریب» میدهیم. به اندازه ای که تصویر بیرونی ما با واقعیت درونی ما تفاوت دارد، دچار تعارض و اضطراب و تنش میشویم. به همان اندازه وادار میشویم در مواجهه با دیگران نقاب بر چهره بزنیم و به همان اندازه از تحقق برنامه های توسعه تواناییهای فردی خویش، جا می مانیم....
اگر من روزی یک صفحه کتاب میخوانم و خود را متعهد کنم که در حضور دیگران نیز همین حرف را بزنم، زودتر به افزایش میزان کتابخوانی خود تشویق میشوم. اگر روزها ساعت ۱۱ از خواب بیدار میشوم و این را به دیگران نیز بگویم، انرژی من برای بیدار شدن در ساعت ۹ افزایش می یابد و به دیگران هم میتوانم با افتخار بگویم: «اخیراً هر روز ۲ ساعت زودتر بیدار میشوم».
@Philsoph
Forwarded from deleted account
نوشتاری از دکتر حسین دباغ به مناسبت زادروز دو فیلسوف برجسته؛ دیوید هیوم و لودویگ ویتگنشتاین
https://goo.gl/xsqeIv
@Philsoph
https://goo.gl/xsqeIv
@Philsoph
صدانت
نوشتار حسین دباغ با عنوان «هیوم ؛ پیامبرِ ویتگنشتاین» • صدانت
هیوم؛ پیامبرِ ویتگنشتاین، نوشتاری از دکتر حسین دباغ به مناسبت زادروز دو فیلسوف برجسته؛ دیوید هیوم و لودویگ ویتگنشتاین | یست و ششم آوریل را فیلسوفان باید...
Forwarded from deleted account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM