فلسفه اخلاق
7.37K subscribers
2.42K photos
1.39K videos
346 files
890 links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
Forwarded from مصطفی ملکیان
🍃🍃🍃استعاره یا ایماژ زندگی
بسیاری از فیلسوفان اعتقاد دارند که هر کسی یک استعاره (ایماژ یا صورت ِذهنی) از زندگی برای خودش دارد، که چه آگاه باشد و چه نباشد، زندگیاش چنان تمشیت میشود {سر و سامان میگیرد} که آن استعاره را به واقعیت نزدیک میکند.
تعداد ِاین استعاره ها کمابیش شمارش شده است، رابِرت سالامان (فیلسوف ِاگزیستانسیالیسم) در یکی از کتابهای متأخرش به نام ِ«مسائل ِبزرگ »، 16 استعاره را تصریحا ً و 5 استعاره را تلویحا ً نام برده است:
[تصریحا ً]: 1) زندگی یک بازیست. 2) زندگی یک داستانست. 3) زندگی یک تراژدیست. 4) زندگی یک کُمِدیست. 5) زندگی یک مأموریت است. 6) زندگی یک هنر است. 7) زندگی یک ماجراست. 8) زندگی یک بیماریست. 9) زندگی یک مِیل است. 10) زندگی یک نیروانه است (بیمیلی، فروخُفتن ِهمهی میلها). 11) زندگی یک نوعدوستی است. 12) شرافت (شَرَف) 13) یادگیری 14) رنج 15) سرمایهگذاری 16) رابطه
[تلویحا ً]: 1) بُرد و باخت 2) بازی ِخاصی به نام پوکِر 3) موهبت 4) هِزارتو (ماز Maze) 5) معما
برخی استعاره های دیگری را گفتهاند؛ پیتر کیریفت (peter kreeft) فیلسوف و الهیدان ِمسیحی ِکاتولیک، 3 استعارهی بزرگ را نام برده است: 1) رنج 2) بیهودگی 3) عشق. برخی عُرفا هم استعارههای زندان و قفس را نام بردهاند.
اما به هرجهت، یک بحث در فلسفه ی زندگی این است که آیا واقعا ً این سخن صادق است که «هر کدام از ما برای زندگی خویش، استعارهای را قائلیم»؟
(نکته مهمتر و محل مناقشه ی بیشتر) فرض کنیم هر کدام از ما برای زندگیمان یک استعاره (ایماژ یا صورت ِذهنی) قائلیم، آیا واقعا ً آن استعاره در زندگی ِما تحقق پیدا میکند؟
اگر من زندگی را یک زندان بدانم، زندگی برای من جنبه ی زندانیاَش را نشان خواهد داد؟
اگر من زندگی را یک ماجرا بدانم، زندگی برای من جنبهی ماجراییاَش را نشان خواهد داد؟
یک حدیث هست که به نظر میرسد با این بحث مرتبط است: در شب ِمعراج، خدا به پیامبر گفت که: «ای پیامبر، من چُنانم که بندهاَم گمان میکند؛ اگر مرا خسیس گمان کرد، او جنبهی خِساستاَم را در زندگیاَش خواهد دید؛ اگر مرا سَخی گمان کرد، او جنبهی سخاوتاَم را در زندگیاَش خواهد دید. من چُنانم که بندهاَم میپندارد و هرکه هرگونه مرا پنداشت، مرا همانگونه خواهد یافت».
در ورزیدن ِنوعی استعاره ی مناسب برای زندگی خیلی باید سعی کرد. در صورت ِلزوم، استعارهی زندگیمان را عوض کنیم و استعارهی مناسبی برای خودمان قرار دهیم. این بحث ِبسیار مهم و سرنوشتسازی برای زندگیمان است.
🌂سخنرانی زندگی، موسسه معرفت پژوهش
@mostafamalekian
بطور خلاصه #خاتمیت پیامبر چند معنا دارد:

معنای اول اینکه پس از #پیامبر اسلام، پیامبر دیگری نخواهد آمد.
معنای دوم اینکه پس از شریعت اسلام، شریعت تازه ای نخواهد آمد.
معنای سوم اینکه سرزمین تاریخ، دیگر پیامبر پرور نیست و بقول فلاسفه،جنبه های اعدادی نبوت دیگر فراهم نیست.
و معنای چهارم که لازمه معنای اول است اینکه دیگر کار #پیامبرانه نباید کرد و این همان معنای ظریفی است که اکنون به آن تاکید کردیم. بسیاری از افراد به ظاهر از پیامبرخاتم پیروی می کنند اما هنگام سرکشی های نفس، خود پیامبری می کنند. پیامبرانه عمل کردن، یعنی بدون استناد به دلیل کلی یا قانون قرینه ی عینی، وفقط به دلیل تجربه شخصی، احساس تکلیف دینی کردن و دست به عمل زدن و حکم خود را بر دیگران حاکم دانستن، این پیامبری کردن است و دوران پیامبری کردن دیگر گذشته است. این همان ولایتی است که با وفات پیامبر برای همیشه روی در نقاب کشید و خاتمه ی مطلق یافت. و هیچ کلام و متن دینی راهم نمی توان چنان تفسیر کرد که حق ولایت بدین معنی را به کسی بدهد. این عمل تناقض است که رسول خاتم به کسی یا کسانی حقوقی را ببخشد که ناقض خاتمیت باشد.

دکتر عبدالکریم سروش "بسط تجربه نبوی"🌷
https://telegram.me/filsofak
🔆آزمایش هایی برای رسیدن به خودِ واقعی

در این آزمایش ها دو چیز بسیار اهمیت دارد، یکی آن که فرد در مود و پوست سوژه ی این آزمایش ها برود و دیگری هم این که با خود صداقت داشته باشد.


1- آزمایش انسان نامرئی:

این آزمایش را افلاطون از سقراط در کتاب جمهوری نقل می کند. به این بیان که می گوید فکر کنید که نامرئی هستید و بعد ببینید در این مدت چه کارهایی را انجام می دهید. این کارها در راستای خواست های واقعی شماست.

2- آزمایش یونگ:

فرض کنید اگر یک آرزو کنید برآورده می شود و البته این آرزو ویژگی هایی دارد:غیر قابل برگشت است، نباید با الفاظ مبهم بیان شود مثل سعادت مندی، و بهترین چیزها

3- محدودیت عمر:

آزمایش سوم این گونه است که انسان در ابتدا تصور کند مدت محدودی مثلا چهل روز زنده است و بعد از آن قطعیت دارد که می میرد. بعد مقدار این محدوده را کمتر کند تا جایی که به یک روز و کمتر برسد و بعد ببیند این مدت محدود را به چه می گذراند. این که این مدت را به چه چیزی می گذراند نشان دهنده ی سنخ روانی و خواست های واقعی وی است.

4- یکسانی شغل ها به لحاظ مطلوب های اجتماعی:

اگر فرض شود که تمام شغل های جهان به لحاظ مطلوب های اجتماعی مثل قدرت، ثروت، شهرت و ...یکسان باشند، در این حالت هر انسانی هر شغلی را بر می گزیند ناظر به خواست های درونی اوست. زیرا در موارد زیادی این تفاوت ها میان مطلوب های اجتماعی انسان را از خواست های واقعیش منصرف می کند.

5- به جای دیگری بودن:

اگر از شما بخواهند خود را به جای شخصیت دیگری بگذارید چه معاصر و چه تاریخی با این فرض که جای هر فردی که بخواهید قرار گیرید، باید تمام شرایط او را اعم از مثبت و منفی بپذیرید. هر شخصیتی را که بپذیرید در جای او قرار بگیرید او چند ویژگی دارد که مطلوب شماست.

6- آزمایش نیچه:

این آزمایش را نیچه ابداع کرده است. نیچه قائل بود اگر انسان فارغ از حجم نوشته اش، خود روی سنگ قبر خود را پیش از مرگش بنویسد این کار او را به خواست های درونیش نزدیک می سازد.
از آن چه می خواسته باشد و نشده از آن چه می خواسته انجام دهد ولی نداده و...

7-سکونت در جزیره ای دورافتاده:

فرض کنید که قرار است به جزیره ی دورافتاده ای تبعید شوید و در آخرین لحظات پیش از تبعید به شما اجازه داده می شود که سه چیز را همراه ببرید. یک انسان یک کتاب و یک وسیله برای خلق هنر مثل قلم برای نقاشی؛انتخاب های شما نشان دهنده ی خواست های درونی شماست.
https://telegram.me/filsofak
🔆معرفت چیست؟

یکی از پرسشهای اساسی در معرفت شناسی که خود بخش مهمی از فلسفه محسوب می شود،این است که اساسا معرفت چیست؟
تا اوایل نیمه ی دومِ قرن بیستم،تعریف پذیرفته شده و رایج معرفت،باورِ صادقِ موجه بود،که اشکالاتی توسطِ ادموند گِتییه-استادِ فلسفه در دانشگاه ماساچوست-بر آن وارد گردید.(او در مقاله ای به نامِ آیا معرفت، باورِ صادقِ موجه است؟کوشید تا مثالهای نقضی برای تعریفِ پذیرفته شده ی معرفت در آن سالها،ارائه کند).


🔅بررسی شروط معرفت طبق تعریفِ کلاسیک آن(باورِ صادقِ موجه):


1-شرطِ باور:ما نمی توانیم نسبت به چیزی معرفت داشته باشیم و ولی آنرا باور نکنیم.پس نخستین شرطِ معرفت باور است.

اگر S به گزاره ی P معرفت دارد یا به تعبیرِ دقیق تر گزاره ی P را می داند، پس حتماً گزاره ی P را باور دارد.

واضح است که باور شرطِ لازمِ معرفت است اما شرطِ کافی نیست.یعنی باورهای ما مشتمل بر باورهای صادق و کاذب اند که با تکیه بر نظریاتِ صدق می توانیم آنها را از هم تفکیک کنیم.
پیش از پرداختن به دیگر شروطِ معرفت یعنی صدق و توجیه،لازم است بدانیم گزاره چیست و تفاوتش با جمله را ذکر کنیم.

گزاره ،جمله ایست خبری که ارزش صدق دارد(میتواند درست یا نادرست باشد) و هر گزاره ای جمله است اما هر جمله ای گزاره نیست(مثل جملات امری).


2-شرطِ صدق:تا کنون قریب به ۱۶ نظریه پیرامون صدق مطرح شده و وجود داشته است.هر کدام از این نظریات کوشیده اند تا چیستیِ صدق را بررسی کنند و معیار هایی برای تفکیکِ صدق از کذب ارائه کنند.در نوشتارهای بعد،به بررسی مهمترین نظریات صدق می پردازم و به نقدهای وارد شده بر آنها اشاره خواهم کرد.

🔷معادلات انگلیسیِ برخی از واژه ها و مفاهیمِ مطرح شده در نوشتار:

🔹معرفت شناسی:
Epistemology

Theory of Knowledge
🔹معرفت:
Knowledge
🔹باور:
Belief

🔹باورِ صادق:
True Belief
🔹باورِ صادقِ موجه:
Justified True Belief
🔹گزاره:
Proposition

🔹صدق:
Truth

🔹توجیه:
Justification

🔹نظریاتِ صدق:
Truth Theories
🔹شرطِ صدق:
Truth Condition
🔹شرطِ توجیه:
Justification Condition
https://telegram.me/filsofak
💢تمثیلِ غارِ افلاطون

واقعيت چيست؟ دانش چيست؟ زندگی چه معنايی دارد؟ اينها موضوعات بزرگی هستند که شايد شما به طور تمثيلی با آنها درگير شويد؛ موضوعاتی که زندگی را سفری می‌دانند در امتداد يک جاده يا در گذر از يک اقيانوس، يک کوه‌نوردی، يک جنگ، يک کتاب، يک نخ، يک بازي، يک دريچه‌ی فرصت يا يک شعله‌ی لرزان با عمری بسيار کوتاه.

2400 سال پیش، يکی از متفکرين مطرح تاريخ گفته «زندگی شبيه به زنجيرشدن در غار است و ما در آن مجبور به تماشای سايه‌هايی هستيم که به سرعت بر روی ديوار حرکت مي‌کنند.» خيلی سرخوشانه‌ است، نه؟ اين دقيقاً چيزی است که #افلاطون در #تمثيل_غار اش که در جلد هفتم کتاب #جمهوری آورده بيان کرده.

فيلسوف يونانی، در اين کتاب، جامعه‌ی آرمانی را با بررسيِ مفاهيمی چون عدالت، حقيقت و زيبايی تجسم کرده.در اين تمثيل، گروهی از زندانيان از زمان تولد در يک غار حبس شده‌اند.آنها پشت به راه ورودی ايستاده‌اند، نمی‌توانند سرهايشان را برگردانند و هيچ شناختی از دنيای بيرونی ندارند.

با اين حال، گاهی آدم‌ها و موجودات ديگری از جلوی درگاهِ غار عبور مي‌کنند و سايه‌ها و صداهايشان بر ديوار مقابل اسيران منعکس مي‌شود. زنداني‌ها اين خيالات را نام‌گذاري و دسته‌بندي مي‌کنند و بر اين باورند که دارند موجوداتي واقعي را مي‌بينند.

به ناگاه، يک زنداني آزاد شد و براي اولين بار به بيرون از غار آمد. نور چشمانش را اذيت مي‌کند و محيط جديد برايش گيج‌کننده است. هنگامي که به او گفته مي‌شود اشياء پيرامونش واقعي هستند و سايه‌ها تنها انعکاس بوده‌اند او باور نمي‌کند. سايه‌ها برايش بسيار واضح‌تر بودند اما رفته رفته، چشمان او خود را تطبيق مي‌دهند تا اين که او مي‌تواند به انعکاسات موجود در آب بنگرد، اشياء را مستقيماً ببيند و در نهايت به خورشيد نگاه کند؛ خورشيدي که نورش منبع غاييِ همه چيزهايي است که او ديده.

زنداني به غار باز مي‌گردد تا اکتشافاتش را با بقيه در ميان بگذارد. اما او ديگر به تاريکي عادت ندارد و به سختي مي‌تواند سايه‌هاي روي ديوار را ببيند. باقي زندانيان گمان مي‌کنند که اين سفر او را ابله و کور ساخته و به هر تلاشي براي آزادشدن‌شان واکنش شديد نشان مي‌دهند.

افلاطون اين قطعه از کتابش را به عنوان قياسي از تلاش فيلسوف براي تربيت عموم مطرح مي‌کند. اکثر مردم نه تنها مشکلي با ناداني‌شان ندارند بلکه در برابر هر کس که آنرا مطرح کند نيز رفتاري خصمانه پيش مي‌گيرند.


در واقع، #سقراط که يک شخصيت حقيقي است توسط حکومت آتن به جرم بر هم زدنِ نظم اجتماعي محکوم به مرگ شد و شاگرد او، #افلاطون، در بخش عمده‌اي از کتاب جمهوري به بي‌اعتبار کردنِ دموکراسي آتني پرداخته و نظريه‌ي حکومت فيلسوف‌شاه‌ها را ترويج مي‌دهد.

با حکايت غار، شايد افلاطون مي‌خواهد بگويد که توده‌ها کله‌شق‌تر و نادان‌تر از آن هستند که بتوانند بر خودشان حکومت کنند اما ۲۴۰۰ سال است که اين تمثيل ذهن‌هاي بسياري را درگير خود کرده چرا که خوانش‌هاي بسياري را مي‌توان از آن ارائه داد.

يک نکته مهم درباره اين تمثيل ارتباطش با نظريه‌ي مُثُل (فرم‌ها) است. اين نظريه در مباحث ديگرِ افلاطون شکل گرفته و بيان مي‌کند که مانند سايه‌هاي روي ديوار، اشياء در دنياي واقعي انعکاس‌هاي ناقصي از فرم‌هاي ايده‌آل مانند گردي يا زيبايي هستند. بدين ترتيب، غار افلاطون به پرسش‌هاي بنيادين بسياري از قبيل منشاء دانش، مسأله‌ي بازنمايي و ماهيت خودِ واقعيت منتهي مي‌شود.

براي الهياتي‌ها، فرم‌هاي ايده‌آل در ذهن خالق وجود دارند. براي فيلسوفان زبان که فرم‌ها را به عنوان مفاهيم زباني مي‌بينند اين نظريه نمايانگر مسأله‌ي دسته‌بندي چيزهاي عيني تحت نام‌هاي ذهني است و بقيه هنوز در عجب‌اند که آيا ما واقعاً مي‌توانيم بفهميم که چيزهاي خارج از غار واقعي‌تر از سايه‌ها هستند يا نه؟ آيا ما در مسير زندگي‌مان مي‌توانيم به آنچه که فکر مي‌کنيم مي‌دانيم اطمينان داشته باشيم؟

شايد روزي، يک سوسوي روشنايي بتواند در ابتدايي‌ترين فرضيات ما حفره‌اي ايجاد کند.آيا شما از موانع عبور مي‌کنيد تا به روشنايي برسيد؟ حتي اگر به قيمت از دست دادنِ دوستان و خانواده‌تان تمام شود؟ يا اين که ترجيح مي‌دهيد با توهمات قديمي‌تان به زندگي ادامه دهيد؟ حقيقت يا عادت؟ روشنايي يا سايه؟ انتخاب‌هاي سختي هستند، اما اگر اين دلگرمتان مي‌کند، بدانيد که تنها نيستيد.بسياري از ما در اين وضعيت به سر مي‌بريم.

🔷Lesson by:Alex Gendler
https://telegram.me/filsofak
👍1
اثر " رفته"
آهنگساز:مرحوم همايون خرم
شعر از:مرحوم معيني كرمانشاهي
گروه "زند"
علي زندوكيلي
سينا علم
سحاب علم
رامتين اتابكي
افشين بابايي
شايان رياحي
اميد غفاريان خرم
محمود شبيري
كنسرت هفتم ارديبهشت ١٣٩٥
سالن همايش هاي برج ميلاد
Forwarded from Shahab Mozaffari
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👈 خدابامن است 👉
قهرمان كشتى كج با مشت يك كودك سرطانى نقش زمين شد ، تا كودك براى لحظاتى طعم قدرت را بچشد ...
چقدر زيبا ميشه دنيامون اگه همه كنار هم براى هم باشيم .
عصر جمعتون بخير و خوشى 🌹
Forwarded from یادداشت‌ها
انوار جَلی

جناب شیخ بهایی در مثنوی «نان و حلوا» گفته است:
دل منوّر کن به انوار جَلی
چند باشی کاسه‌لیس بوعلی؟
...
از این گونه ابیات که کوشش‌های نظری و تجربی ابن سینا را در مقابل عشق و ایمان قرار می‌دهند و سپس تحقیر می‌کنند، در متون کهن و جدید فارسی، فراوان است. دربارۀ ارسطو هم از این گونه سخنان بسیار می‌گویند. خاقانی در قصیده‌ای، ارسطو را چنان نواخته است که قاضی شرع، روسپیان را. شاعر معاصر هم گفته است:
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پر کشیدن پرستو شدن

از گویندگان این ابیات باید پرسید، آن «انوار جلی» چیست که در ابن سینا نبوده و لابد در شما هست؟ کدام عالم و عارف و صوفی و فقیه و فیلسوف را می‌شناسید که به اندازه ابن سینا در برابر حقیقت، زلال و تسلیم و طالب بوده است؟ او ادعای عرفان و دیانت نداشت و حتی متهم به شراب‌خواری و زن‌بارگی است؛ اما بفرمایید کدام‌یک از شما مدعیان عرفان و دینداری، به اندازۀ او در راه فهمیدن و دانستن و کشف حقیقت، کوشید و ریاضت کشید و بیماران را درمان کرد و گره‌های بسیار گشود؟ ابن سینا، غیر از آنکه سرآمد فیلسوفان و طبیبان و ریاضی‌دانان و منجمان و منطق‌دانان در دورۀ میانه است، یکی از اخلاقی‌ترین عالمان و دانایان در همۀ روزگاران نیز به‌شمار است؛ به دو دلیل:
نخست آنکه برای فهمیدن و فهماندن و درمان دردها و گشایش رازها، بسیار رنج کشید و فراوان کوشید، و دوم اینکه تعهد او به حقیقت و دانش، تا آنجا است که آنچه را نمی‌دانست، به‌صراحت می‌گفت:
ــ لم افهمها؛ آن را نفهمیدم.
(شفا، مکتبة آیة الله المرعشی، ج4، ص81)
ــ لم یتفق لی الی هذه الغایه فهمها؛ این مسئله را ژرفایی است که فهم من به آن نمی‌رسد.
(منطق شفا، ج1، ص235)
ــ لست اُحصّلهُ؛ نتوانستم آن را [آنسان که باید] بفهمم.
(نجاة، المکتبة المرتضویه، ص82)
ــ «این باب بر من هنوز معلوم نشده است.»
(دانشنامۀ علائی، تصحیح محمد معین، کتابفروشی دهخدا، ص30)
ــ لو کنت اعلم هذا...؛ اگر حقیقت این مسئله را می‌دانستم، چنین گرفتار درازگویی نمی‌شدم.
(المباحثات، تحقیق محسن بیدارفر، ص179)

اگر اخلاق و عرفان و دینداری و انوار جلی، چیزی است غیر از تعهد و فروتنی در برابر حقیقت، ارزانی شما.

رضا بابایی
@rezababaei43
Forwarded from یادداشت‌ها
دو نشانۀ متعصبان

«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم می‌گویند، شایع‌ترین بیماری فکری در جوامع عقب‌افتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمی‌داند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری می‌بینیم و دیگری در ما. ما نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمی‌تواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسان‌های متعصب وجود دارد که خوش‌بختانه تا حدی قابل اندازه‌گیری است و از این راه می‌توان میزان و مقدار تعصب را در انسان‌ها حدس زد:

یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانش‌های زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانش‌های دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانش‌های زمینی، از سنگ و چوب، بت می‌سازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانسته‌های علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کم‌سواد می‌گیرد.

دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بی‌خبری از اندیشه‌ها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبسته‌تر می‌کند. انسان‌ها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگ‌تری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.

بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیده‌شناس باشد، عقیده‌پرست است. حاضر است در راه عقیده‌اش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیده‌اش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را به‌راحتی می‌توان سازمان‌دهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنش‌گر و سراپا غیرت و اراده‌اند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیاده‌خواهی متعصبان، در کوتاه‌مدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایه‌های آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز می‌شود که قانون در برابر متعصبان و خشونت‌طلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمه‌‌باز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصب‌مدار، قانون‌گریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافته‌های جدابافته می‌دانند و عقیدۀ خود را مقدس‌تر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن می‌گذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.

رضا بابایی
@rezababaei43
دو نشانۀ متعصبان

«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم می‌گویند، شایع‌ترین بیماری فکری در جوامع عقب‌افتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمی‌داند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری می‌بینیم و دیگری در ما. ما نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمی‌تواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسان‌های متعصب وجود دارد که خوش‌بختانه تا حدی قابل اندازه‌گیری است و از این راه می‌توان میزان و مقدار تعصب را در انسان‌ها حدس زد:

یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانش‌های زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانش‌های دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانش‌های زمینی، از سنگ و چوب، بت می‌سازند و از زمین و زمان، مقدسات. اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانسته‌های علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کم‌سواد می‌گیرد.

دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بی‌خبری از اندیشه‌ها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبسته‌تر می‌کند. انسان‌ها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگ‌تری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.

بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیده‌شناس باشد، عقیده‌پرست است. حاضر است در راه عقیده‌اش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیده‌اش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را به‌راحتی می‌توان سازمان‌دهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنش‌گر و سراپا غیرت و اراده‌اند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیاده‌خواهی متعصبان، در کوتاه‌مدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایه‌های آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز می‌شود که قانون در برابر متعصبان و خشونت‌طلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمه‌‌باز بگذارد. از همین رو است که زنان و مردان تعصب‌مدار، قانون‌گریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافته‌های جدابافته می‌دانند و عقیدۀ خود را مقدس‌تر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن می‌گذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است.

رضا بابایی
@rezababaei43
امیرالمومنین به ما آموخته است

"خداوند درزمانهای مختلف بندگانی دارد که با آن ها در کنه عقولشان سخن می گوید وبه دنبال این مکالمه مستمر نوربیداری درچشم وگوش ودل ان ها پدید می آید."
یعنی خداوند چهره ای دیگرازاین عالم برآنهاپدیدارمی کندوبانگ ورنگ دیگری رابه سامعه وباصره ی آن ها می فرستد که قبل این نسبت به آن کروکوربودند.ازهنگامی که عالم برای آدمی چهره ی یک کتاب ویک زبان پیدامیکندوازهنگامی که خداوند ازصورت یک علت العلل عبوس بیرون می رود وبه صمیمیت یک دوست وبه لطافت یک معشوق با آدمی سخن می گوید ازآن وقت است که آدمی درموضع یک دین دار شایسته می نشیند وبهترین بهره مندی را درمقام بندگی خداوند پیدا میکندونیکوترین نحوه ی معیشت را دراین عالم درپیش می گیرد وآن همان است که
حافظ گفت :
درخلوتگه خاص با خدانشستن وغم دنیا نخوردن:
راه خلوتگه خاصم بنماتاپس ازاین
می خورم باتو ودیگرغم دنیا نخورم

واین چیست جز همان سخن که پیامبر،علیه السلام ،آورده اند که:

"شبها را نزد خداوند به روز می آورم واو به من می خوراندومی نوشاند."

ما اگراین درس را ازمکتب ومدرسه ی پیامبران نیاموزیم،چه درسی خواهیم آموخت؟
اگرخدای ما هم چنان خدای فیلسوفان باشد،نه خدای پیامبران ،مارابه پیامبران چه حاجتی است؟
اگرخداوندکسی باشدکه فقط به ما امرو نهی کند،ولی نه ماصدای اوبشنویم ونه اوصدای ما رابشنود این خدا بایک موجودمجهول وبایک جبارمستبد چه فرقی خواهد داشت؟
آن سخنی که خداوندگفت :"نحن اقرب الیه من حبل الورید"
(مابه اونزدیک تریم ازرگ گردن اوهستیم)
مگربرای آن نبود که بندگان اورابیازمایند و تجربه کنند وحضورنزدیک اورا احساس کنندوازنشستن درحضور او وسخن گفتن دوستانه با او وپاسخ شنیدن صمیمانه ازاو،برخوردارشوند؟

"واذا سالک عبادی فانی قریب.اجیب دعوة الداع اذا دعان .فلیستجیبوا الی ولیومنوابی ولعلهم یرشدون"


'دیالوگ انسان وخدا'
دکترعبدالکریم سروش
📚 بپرس چند ساعت از عمرت را با کتاب سپری می کنی

▫️کسی از استاد شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر می‌پرسد: اگر کسی از شما بپرسد که سید محمدباقر صدر چطور سید محمدباقر صدر شد، چه پاسخی می‌دهید؟
▪️ شهید صدر: محمدباقر صدر یعنی ١٠درصد مطالعه و ٩٠درصد اندیشیدن.
▫️ شما در روز چند ساعت مطالعه می‌کنید؟
▪️ شهید صدر: این طور نپرس. بپرس: در شبانه‌روز چند ساعت از عمرت را با کتاب سپری می‌کنی؟
▫️ این دو سؤال چه فرقی با هم دارند؟
▪️ شهید صدر: اگر از من بپرسی در روز چند ساعت مطالعه می‌کنی، خواهم گفت روزی ٨ یا ١٠ ساعت. اما اگر از من سؤال کنی که چند ساعت با کتاب هستی، خواهم گفت: در تمام مدت بیداری با کتاب هستم؛ وقتی در خیابان راه می‌روم، وقتی در مغازه گوشت‌فروشی منتظرم، وقتی سر سفره غذا نشسته‌ام، وقتی در بسترم و می‌‌خواهم بخوابم، در همه این حالات مسئله‌‌ای در ذهنم هست و به حل آن فکر می‌‌کنم. بنابراین من همیشه با کتاب هستم؛ کتاب با من زندگی می‌کند و من هم با کتاب زندگی می‌کنم.

منبع:
🔹 کانال تلگرام پژوهشگاه تخصصی شهید صدر
🆔 @shahidsadr

#نمایشگاه_کتاب
🔻🔻🔻
@imamsadr
Forwarded from گروه روانشناسی کیمیا
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مفهوم قاب زندگی، در کلیپی کوتاه و فوقالعاده.
سايت زيتون پرونده ويژه اي در خصوص حجاب اختياري و اجباري دارد. موضوعي كه ديگر رسانه ها يا امكان و يا تمايل پرداختن به آن را ندارند. در اين پرونده كوشيده ايم نظر ١٠ تن از نوانديشان ديني و قرآن پژوهان را جويا شويم و جايگاه اين پديده كه دغدغه ي امروز بسياري از مردم ايران است، بررسي شود. تا كنون، نظر چهار تن از اين نوانديشان منتشر شده است. آن ها غالبا معتقدند كه پديده حجاب به شكل و شمايل فعلي جايگاهي در قرآن ندارد و حجاب اجباري نه تنها ديني نيست، بلكه غيرااخلاقي است. مشروح اين گفتگو ها را در زيتون بخوانيد:

گفتگو با محمدتقی فاضل میبدی
حجاب اجباری نه اخلاقی است نه دینی
https://zeitoons.com/4331

گفتگو با سروش دباغ
حجاب اجباری و حجاب اختیاری در ترازوی اخلاق
https://zeitoons.com/5096

گفتگو با عبدالعلی بازرگان؛
در قرآن، هیچ کیفری دنیایی برای بی‌حجابی وجود ندارد
https://zeitoons.com/6416

گفتگو با صدیقه وسمقی؛
در قران و روایات سندی برای پوشش اجباری وجود ندارد
https://zeitoons.com/7747
🇮🇷 چند نکته درباره ایران و ایرانی 🇮🇷
سید علیرضا صالحی

💠 1. «ایرانی» یعنی شهروند ایران؛ یعنی هر کس که تابعیت ایران را دارد.

💠 2. «ایرانی» بودن اشاره‌ای به هیچ قومیت خاصی ندارد. ایرانی بودن صرفاً یک مفهوم حقوقی، سیاسی و ملّی است.

💠 3. همه ایرانیان باید از حقوق شهروندیِ برابر برخوردار باشند. ما باید برای تحقق این آرمان تلاش کنیم.

💠 4. «ایرانیان» زبان‌های مادریِ مختلف و «زبان ملّیِ» واحدی دارند که زبان فارسی است.

💠 5. زبان مادریِ یک فردِ «ایرانی» ممکن است کردی، عربی، فارسی، ترکیِ آذری، ارمنی یا ... باشد.

💠 6. «زبان فارسی» صرفاً زبان مفاهمه‌ی مشترک بین همه‌ی ایرانیان است و هیچ دلالت و مفهوم قومی و نژادی‌ ندارد.

💠 7. هیچ نژاد یا قومیتی به اسم «فارس» وجود ندارد. «پارسی» و «آریایی» بودن قابل اثبات علمی نیست.

💠 8. ده‌ها میلیون فارسی‌زبان در ایران، تاجیکستان، افغانستان و ... زندگی می‌کنند که ممکن است از هر نژاد یا قومیتی باشند.

💠 9. همه ایرانیان یک «ملت»اند. «ملت» در معنای سیاسی و حقوقی‌اش همه‌ی شهروندان ایران را شامل می‌شود و در معنای دقیق آن مساویِ همه شهروندانِ دارای تابعیتِ یک کشور است که حقوق برابر دارند و منافع مشترکی آنها را به هم پیوند می‌دهد.

💠 10. هیچ فردِ دارای تابعیت و شهروندیِ «ایران» نمی‌تواند خود را جزو «ملت» دیگری به جز «ملت ایران» بداند مگر اینکه:
◀️ الف: یا دو-تابعیتی (دارای تابعیت مضاعف) باشد.
◀️ ب: یا معنای دقیق سیاسی و حقوقیِ «ملت» را نداند و آن را در معنای غیرمتعارفی به کار ببرد.
◀️ ج: یا تجزیه‌طلب (جدایی‌خواه) باشد.

💠 11. خلیج فارس مفهوم «قومی» ندارد؛ چون قومی به نام «فارس» نداریم.

💠 12. خلیج فارس برای ایرانیان مفهوم «ملّی» دارد: یعنی خلیج ایران و ایرانی.

💠 13. ایران نمونه کم‌نظیری از وحدت در عین کثرت است. ما ایرانیان باید تنوع‌های زبانی، قومی، دینی و فرهنگیِ ایران را به رسمیت بشناسیم و ارج بگذاریم؛ در عین حال، باید به درک مشترکی از وحدت ملّی و منافع ملّی ایران برسیم و برای آن تلاش کنیم. 🇮🇷

🌐 https://telegram.me/s_alireza_salehi
🔑
منبرک: (فلسفه اخلاق افلاطون)
اگه نخوني، حالم گرفته می شه😏
به دل من نشست، به دل تو چی؟
حوصله کن برای اینجور متن ها😇🌼
.
.
🔖افلاطون نظریه اخلاقی خویش را در ضمن نظریه اجتماعیش بیان می کند. به عبارت دیگر: او بحث خود را از عدالت اجتماعی آغاز و به عدالت اخلاقی و فردی منتهی می کند.
.
🔖ویل دورانت در تاریخ فلسفه می نویسد:
افلاطون معتقد است فقط سه چیز ارزش دارد:
عدالت، زیبایی و حقیقت که مرجع این سه چیز را یک چیز می داند و آن خیر است.
پس فقط یک چیز ارزش دارد و آن خیر است.
.
🔖لازم است ارزش های افلاطون را توضیح دهم:
۱. عدالت:
آن است که کسی آنچه حق اوست به دست آورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را دارد.
عدالت در فرد نیز هماهنگی قوای یک فرد انسانی است، به این معنی که هر یک از قوا در جای خود قرار گیرد.
پس می بینیم که افلاطون عدالت را به توازن و تناسب تعریف کرده است. توازن و تناسب، یعنی زیبایی.
پس بازگشت عدالت به زیبایی است.
۲. زیبایی:
دو نوع است:
الف. زیبایی محسوس: مانند زیبایی یک گل، طاووس و یوسف.
ب. زیبایی معقول(که با عقل قابل ادراک است): مانند زیبایی راستی، ادب، ایثار و خدمت.
زیبایی معقول همان است که از آن به نیکی یا حسن عمل یا خیر اخلاقی تعبیر می کنیم.
مثلا زیبایی عدالت از نوع زیبایی معقول است نه محسوس.
پس بازگشت عدالت به خیر و نیکویی است.
.
🔖از نظر افلاطون خیر برای همه افراد(اعم از زن و مرد، پیر و جوان، عالم و عامی، فرد و جامعه) یکی است.
پس اخلاق برای همه یکی است و یک فرمول دارد.
.
🔖از نظر افلاطون و استادش سقراط برای عمل به خیر، شناختن آن کافی است. یعنی امکان ندارد که انسان، کار نیک را بشناسد و تشخیص دهد و عمل نکند.
علت عمل نکردن، جهالت است.
.
🔖پس برای مبارزه با فساد اخلاق، جهل را باید از بین برد و همان کافی است.
از نظر افلاطون، اگر کسی فیلسوف بشود، جبرا و قطعا خوب خواهد بود. محال است که کسی فیلسوف باشد و فاقد اخلاق نیک باشد، چون بد بودن از نادانی است.
#مصطفی_سلیمانی
______________________________
پ ن:
۱. مدتی است که با کتب فلسفی ام زیست می کنم
و چه لذت بخش است این زندگي!😇
۲. جهت مطالعه بیشتر:
کتاب "تفکر فلسفی غرب" با قلم علی دژاکام، انتشارات معارف.
۳. اسارت خـــــــــوب است
اگر زندانبان تـــــــو باشی...
آنوقت تو‌بگــــو اَبَــــــد
من میــــــــگویم
«اَبَد و یکـــــــــ روز»
#الهه_فلاح
https://telegram.me/filsofak