🔺برادر عزیزم، اگر پول نداری خجالت نکش و خانوادەات را گرسنە نگذار، آن چیزی که لازم داری برای بچه هایت از پیش من ببر چون روزی ما را خدا می دهد/ یک سوپرمارکت در کردستان.
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
آدمیان از هیچ چیز روی زمین، به اندازه تفکر
نمی ترسند. بیشتر از نابودی، حتا بیشتر از مرگ!
تفکر، ویرانگر و طغیانگر ست. مهیب و هولناک ست. تفکر، نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم ست.
تفکر، به قعر جهنم سرک می کشد و نمی هراسد.
تفکر، عظیم،چابک و آزاد ست. نور جهان ست و شکوه بشر.
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
آدمیان از هیچ چیز روی زمین، به اندازه تفکر
نمی ترسند. بیشتر از نابودی، حتا بیشتر از مرگ!
تفکر، ویرانگر و طغیانگر ست. مهیب و هولناک ست. تفکر، نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم ست.
تفکر، به قعر جهنم سرک می کشد و نمی هراسد.
تفکر، عظیم،چابک و آزاد ست. نور جهان ست و شکوه بشر.
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
کسانی که به جای زندگی فضیلتمندانه، آرزوی زندگی شاد و عالی و طولانی را در سر دارند، مانند بازیگران احمقی هستند که میخواهند همواره نقشهای بزرگ داشته باشند، نقشهایی که وجه ممیزشان شکوه و ظفرمندی است.
اینها نمیتوانند بفهمند که مهم «چه» و «چقدر» بازی کردن نیست، بلکه «چطور» بازی کردن است.
این نمایش اجرا میشود تا انسان بتواند به فهمی از خویشتن برسد و بتواند بفهمد که این چیزی که میجوید و جسته است چیست؛ و خودش چه میخواهد، و لذا چیست. و این شناختی است که باید از بیرون به او داده شود.
#در_باب_طبیعت_انسان
#آرتور_شوپنهاور
ترجمه #رضا_ولییاری
#نشر_مرکز
🍀❤️ @filsofak
کسانی که به جای زندگی فضیلتمندانه، آرزوی زندگی شاد و عالی و طولانی را در سر دارند، مانند بازیگران احمقی هستند که میخواهند همواره نقشهای بزرگ داشته باشند، نقشهایی که وجه ممیزشان شکوه و ظفرمندی است.
اینها نمیتوانند بفهمند که مهم «چه» و «چقدر» بازی کردن نیست، بلکه «چطور» بازی کردن است.
این نمایش اجرا میشود تا انسان بتواند به فهمی از خویشتن برسد و بتواند بفهمد که این چیزی که میجوید و جسته است چیست؛ و خودش چه میخواهد، و لذا چیست. و این شناختی است که باید از بیرون به او داده شود.
#در_باب_طبیعت_انسان
#آرتور_شوپنهاور
ترجمه #رضا_ولییاری
#نشر_مرکز
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
♦️پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویی که در دل داری چیست؟وی پاسخ داد: بزرگ ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای رفقا! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت می گذرانید، در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید همت نمی گمارید؟
🍀❤️ @filsofak
♦️پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویی که در دل داری چیست؟وی پاسخ داد: بزرگ ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای رفقا! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت می گذرانید، در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید همت نمی گمارید؟
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
✔️چرا برخی دوستی با حیوانات را به دوستی با انسانها ترجیح می دهند ؟
✔️راهکار عمق و افزایش دوستی هایمان چیست ؟
🔹آیا از خود پرسیده اید کسانی که سگ و گربه با خودشان نگه میدارند و معامله یک انسان با انسان دیگر را با آن دارند یعنی خیلی به آن توجه می کنند به سلامت و شادی اش توجه می کنند و البته کارکردهایی که انسانی از انسان دیگر می گیرد از او می گیرند با او درد دل می کنند و پارک می روند. خیلی احتمال داشت که اگر همین رابطه را با انسان دیگری داشتند طول این معاشرت به اندازه ی معاشرتشان با سگ و گربه نبود. سوال دیگری را که مهمتر است نپرسیدم که چرا به جای اینکه یک معاشر همنوع انتخاب کند معاشر ناهمنوع انتخاب می کند سوال روبنایی تر را می پرسم که چرا احتمال دارد با انسانی اگر زندگی کنیم نزاع پیدا کنیم ولی در دوستی با یک سگ و گربه این نزاع را نداریم.
🔹حتی ممکن است سگ و گربه ای که با او زندگی می کنیم صندلی خانه را کثیف کند و خرابکاری کند ولی دوستی مان با او به هم نمی خورد ولی اگر این کار را یک انسان انجام دهد دوستی مان به هم می خورد. اگر دقت کنیم رمز استمرار دوستی مثبت با غیر همنوع خودمان این است که انسان سگ و ... را نسبت به خیلی امور جاهل می داند و معتقد است که آنها خبر از قوانین فیزیک و شیمی روانشناختی دقیقا ندارند یک نوع معذوریت و موجهیت و معاف بودن از سرزنش و کیفر برایش قائل است که ناشی از جاهل است.
🔹نظیر همین رفتار را اگر بچه سه ساله کند نیز از او می گذرد زیرا میداند از سر ندانستن چنین کرده است. اما در مورد انسان دیگری نمی تواند این معذوریت را قائل شود. حتی گاهی سگ و یا ... به ما ضرری می زند که می دانیم در آن زمینه اطلاعاتش کم نبوده ولی باز معاف از کیفر و سرزنش می دانیم او را به خاطر اینکه ما برای حیوانات سوء نیت قائل نیستیم. قائل به پستوی ذهنی برایشان نیستیم. برای بچه ها هم همین طور قائل هستیم. یعنی از سرزنش و کیفر معافشان می کنیم زیرا برای بچه ها هم سوء نیت قائل نیستیم. موجودی می تواند سوء نیت داشته باشد که پستوی ذهنی و تاریکخانه ذهنی داشته باشد برای اینکه موجودی پستوی ذهنی داشته باشد باید دو شرط روانشناختی دیگری داشته باشد که داستانش طولانی است. اینکه آدم می تواند سالها با سگ و گربه زندگی کند به خاطر این است که قائل است که جاهلند و سوء نیت ندارند.
🔹راهکار اینکه ما دوستی مان افزایش و عمق پیدا کند این است که در این دو پیش فرض شک کنیم. اگر بتوان این دو پیش فرض را تضعیف کرد رابطه دوستی مان افزایش و عمق پیدا می کند. کم کم معامله ای که با بچه پنج شش ساله می کنیم یا همان رفتاری که با سگها و گربه ها و میمونها می کنیم با بقیه انسانها می کنیم:
1. آدمها نه به جهت باورهایشان آنقدر که ما فکر می کنیم مجهز هستند نه به لحاظ خواسته هایشان خواسته هایی آنقدر آگاهی که ما گمان می کنیم دارند.
2. اگر توجه کنیم هر کدام از ما [از وقتی به دنیا آمدیم] از یک نقطه راه نیفتاده ایم و محال است دو انسان از یک نقطه به راه افتاده باشند. در این صورت نسبت به آنها که از ما عقب افتاده اند عاطفه منفی پیدا نمی کنیم.
🌂درسگفتار روانشناسی اخلاق ،ترم تعلیم و تربیت اخلاقی ، موسسه پرسش
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
✔️چرا برخی دوستی با حیوانات را به دوستی با انسانها ترجیح می دهند ؟
✔️راهکار عمق و افزایش دوستی هایمان چیست ؟
🔹آیا از خود پرسیده اید کسانی که سگ و گربه با خودشان نگه میدارند و معامله یک انسان با انسان دیگر را با آن دارند یعنی خیلی به آن توجه می کنند به سلامت و شادی اش توجه می کنند و البته کارکردهایی که انسانی از انسان دیگر می گیرد از او می گیرند با او درد دل می کنند و پارک می روند. خیلی احتمال داشت که اگر همین رابطه را با انسان دیگری داشتند طول این معاشرت به اندازه ی معاشرتشان با سگ و گربه نبود. سوال دیگری را که مهمتر است نپرسیدم که چرا به جای اینکه یک معاشر همنوع انتخاب کند معاشر ناهمنوع انتخاب می کند سوال روبنایی تر را می پرسم که چرا احتمال دارد با انسانی اگر زندگی کنیم نزاع پیدا کنیم ولی در دوستی با یک سگ و گربه این نزاع را نداریم.
🔹حتی ممکن است سگ و گربه ای که با او زندگی می کنیم صندلی خانه را کثیف کند و خرابکاری کند ولی دوستی مان با او به هم نمی خورد ولی اگر این کار را یک انسان انجام دهد دوستی مان به هم می خورد. اگر دقت کنیم رمز استمرار دوستی مثبت با غیر همنوع خودمان این است که انسان سگ و ... را نسبت به خیلی امور جاهل می داند و معتقد است که آنها خبر از قوانین فیزیک و شیمی روانشناختی دقیقا ندارند یک نوع معذوریت و موجهیت و معاف بودن از سرزنش و کیفر برایش قائل است که ناشی از جاهل است.
🔹نظیر همین رفتار را اگر بچه سه ساله کند نیز از او می گذرد زیرا میداند از سر ندانستن چنین کرده است. اما در مورد انسان دیگری نمی تواند این معذوریت را قائل شود. حتی گاهی سگ و یا ... به ما ضرری می زند که می دانیم در آن زمینه اطلاعاتش کم نبوده ولی باز معاف از کیفر و سرزنش می دانیم او را به خاطر اینکه ما برای حیوانات سوء نیت قائل نیستیم. قائل به پستوی ذهنی برایشان نیستیم. برای بچه ها هم همین طور قائل هستیم. یعنی از سرزنش و کیفر معافشان می کنیم زیرا برای بچه ها هم سوء نیت قائل نیستیم. موجودی می تواند سوء نیت داشته باشد که پستوی ذهنی و تاریکخانه ذهنی داشته باشد برای اینکه موجودی پستوی ذهنی داشته باشد باید دو شرط روانشناختی دیگری داشته باشد که داستانش طولانی است. اینکه آدم می تواند سالها با سگ و گربه زندگی کند به خاطر این است که قائل است که جاهلند و سوء نیت ندارند.
🔹راهکار اینکه ما دوستی مان افزایش و عمق پیدا کند این است که در این دو پیش فرض شک کنیم. اگر بتوان این دو پیش فرض را تضعیف کرد رابطه دوستی مان افزایش و عمق پیدا می کند. کم کم معامله ای که با بچه پنج شش ساله می کنیم یا همان رفتاری که با سگها و گربه ها و میمونها می کنیم با بقیه انسانها می کنیم:
1. آدمها نه به جهت باورهایشان آنقدر که ما فکر می کنیم مجهز هستند نه به لحاظ خواسته هایشان خواسته هایی آنقدر آگاهی که ما گمان می کنیم دارند.
2. اگر توجه کنیم هر کدام از ما [از وقتی به دنیا آمدیم] از یک نقطه راه نیفتاده ایم و محال است دو انسان از یک نقطه به راه افتاده باشند. در این صورت نسبت به آنها که از ما عقب افتاده اند عاطفه منفی پیدا نمی کنیم.
🌂درسگفتار روانشناسی اخلاق ،ترم تعلیم و تربیت اخلاقی ، موسسه پرسش
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🔰 شاید اگر تفکرات افلاطون را از سیرِ تاریخِ تفکر یهودی و مسیحی و اسلامی بردارند، چیزی جز یک جسمِ نحیف باقی نماند. شاید باورتان نشود که افلاطون در بُنِ اعتقادات کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و سیاسی و همه چیزِ ما حضورِ جدی دارد. یادم نیست کدام یک از فلاسفهی غرب است که میگوید، مسیحیت و اسلامِ تاریخی بیشتر از آنکه انجیلی و قرآنی باشند، افلاطونی و نوافلاطونی هستند.
🔰 در #دانشنامهی_فلسفهی_اخلاق، (پل ادواردز، و بورچرت) میخواندم: «بدگمانیِ افلاطون به لذت و ادراک حسی موجب شده بود تا او دیدگاهی ناموافق دربارهی نظرِ جمهور و در نتیجه دربارهی نهادهای دموکراتیک داشته باشند. او در رسالهی "جمهوری" و حتی با تأکید بیشتر در رسالهی "قوانین" پیشنهاد میکند که جامعه باید تحت حاکمیت یک نخبهی متفکر ... باشد. در "قوانین" مجموعهای از مجازاتهای بیرحمانه و تبلیغ و ترویج اسطورههای مفید به لحاظ ایدئولوژیکی، که میتوانند حفظِ انسجام اجتماعی و تمایز طبقانی باشند، پیشنهاد کرده است» (ص 121).
🔰 بدون اینکه بخواهم بر خودمان تطبیق بدهم و بر کسی خردهای بگیرم، جملهی آخر، یعنی «ترویج اسطورههای مفید»، ناخودآگاه من را یاد دو مطلب انداخت:
🔶عضو کمیسیون اصل نود قانون اساسی در سخنانی تعجب برانگیز از چند برابر شدن شمار مقبره امامزاده های کشور در مدتی کوتاه خبر داد. محمدعلی پورمختار در این رابطه گفته است که یکی از شکایت ها این است که در مدتی کوتاه، شمار مقبره امامزادههای کشور از ۴ هزار به ۱۱ هزار افزایش پیدا کرده است. به گزارش افكارنيوز، بر اساس برخی آمار منتشر شده تعداد مقبره امامزادگان ايران در اوايل انقلاب اسلامي يک هزار و پانصد مقبره بوده و بنابر آمارهای رسمی تا سال جاری بالغ بر ۱۰ هزار و پانصد مقبره رسیده است و اين بدان معناست که طي سي سال گذشته به طور ميانگين، سالانه تعداد ۳۰۰ امامزاده در ايران فوت کرده اند! نکته درخور توجه این جاست که بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ايران را به نام امام موسی کاظم (ع) نسبت می دهند (سایت تحلیلی خبری عصر ایران، هفت بهمن، 1391).
🔶 روزی آیت الله طالقانی را دیدیم که با عدهای از مردم به سمت کوه مقابل روستا میروند. بالای کوه، مزار يكي از اجداد ايشان بود. آیت الله طالقانی وقتی به مزار رسيد، با کلنگی که با خود آورده بود، شروع كرد به خراب کردن دیوارکهایی که مردم با خشت، دور قبر ایشان ساخته بودند. ظهر هم در مسجد محل سخنرانی کرد و گفت: دیدم کار مردم شده است نذر و نیاز به مزار سیدآقا. او هم انسانی بود مانند شما. گیرم علم و تقوای بیشتری داشت. ولی اینها باعث نمیشود که شما برای هر مشکلی بروید آنجا و نخ و پارچه گره بزنید (خبرگزاری پارسینه، ۳۱ شهريور ۱۳۹۴ ).
🔰 اعتقاد راسخ دارم، مهمترین نیازِ امروزینِ جامعهی ما پرورش #تفکر_انتقادی است. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، تمام درسهای دوران ابتدایی را تعطیل میکردم و به جای تلنبار کردن ذهن سفیدِ بچهها از دیتاهای پراکنده و گاهی به دردنخور، فقط تفکر انتقادی به بچهها یاد میدادم.
محسن زندی
🍀❤️ @filsofak
🔰 شاید اگر تفکرات افلاطون را از سیرِ تاریخِ تفکر یهودی و مسیحی و اسلامی بردارند، چیزی جز یک جسمِ نحیف باقی نماند. شاید باورتان نشود که افلاطون در بُنِ اعتقادات کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و سیاسی و همه چیزِ ما حضورِ جدی دارد. یادم نیست کدام یک از فلاسفهی غرب است که میگوید، مسیحیت و اسلامِ تاریخی بیشتر از آنکه انجیلی و قرآنی باشند، افلاطونی و نوافلاطونی هستند.
🔰 در #دانشنامهی_فلسفهی_اخلاق، (پل ادواردز، و بورچرت) میخواندم: «بدگمانیِ افلاطون به لذت و ادراک حسی موجب شده بود تا او دیدگاهی ناموافق دربارهی نظرِ جمهور و در نتیجه دربارهی نهادهای دموکراتیک داشته باشند. او در رسالهی "جمهوری" و حتی با تأکید بیشتر در رسالهی "قوانین" پیشنهاد میکند که جامعه باید تحت حاکمیت یک نخبهی متفکر ... باشد. در "قوانین" مجموعهای از مجازاتهای بیرحمانه و تبلیغ و ترویج اسطورههای مفید به لحاظ ایدئولوژیکی، که میتوانند حفظِ انسجام اجتماعی و تمایز طبقانی باشند، پیشنهاد کرده است» (ص 121).
🔰 بدون اینکه بخواهم بر خودمان تطبیق بدهم و بر کسی خردهای بگیرم، جملهی آخر، یعنی «ترویج اسطورههای مفید»، ناخودآگاه من را یاد دو مطلب انداخت:
🔶عضو کمیسیون اصل نود قانون اساسی در سخنانی تعجب برانگیز از چند برابر شدن شمار مقبره امامزاده های کشور در مدتی کوتاه خبر داد. محمدعلی پورمختار در این رابطه گفته است که یکی از شکایت ها این است که در مدتی کوتاه، شمار مقبره امامزادههای کشور از ۴ هزار به ۱۱ هزار افزایش پیدا کرده است. به گزارش افكارنيوز، بر اساس برخی آمار منتشر شده تعداد مقبره امامزادگان ايران در اوايل انقلاب اسلامي يک هزار و پانصد مقبره بوده و بنابر آمارهای رسمی تا سال جاری بالغ بر ۱۰ هزار و پانصد مقبره رسیده است و اين بدان معناست که طي سي سال گذشته به طور ميانگين، سالانه تعداد ۳۰۰ امامزاده در ايران فوت کرده اند! نکته درخور توجه این جاست که بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ايران را به نام امام موسی کاظم (ع) نسبت می دهند (سایت تحلیلی خبری عصر ایران، هفت بهمن، 1391).
🔶 روزی آیت الله طالقانی را دیدیم که با عدهای از مردم به سمت کوه مقابل روستا میروند. بالای کوه، مزار يكي از اجداد ايشان بود. آیت الله طالقانی وقتی به مزار رسيد، با کلنگی که با خود آورده بود، شروع كرد به خراب کردن دیوارکهایی که مردم با خشت، دور قبر ایشان ساخته بودند. ظهر هم در مسجد محل سخنرانی کرد و گفت: دیدم کار مردم شده است نذر و نیاز به مزار سیدآقا. او هم انسانی بود مانند شما. گیرم علم و تقوای بیشتری داشت. ولی اینها باعث نمیشود که شما برای هر مشکلی بروید آنجا و نخ و پارچه گره بزنید (خبرگزاری پارسینه، ۳۱ شهريور ۱۳۹۴ ).
🔰 اعتقاد راسخ دارم، مهمترین نیازِ امروزینِ جامعهی ما پرورش #تفکر_انتقادی است. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، تمام درسهای دوران ابتدایی را تعطیل میکردم و به جای تلنبار کردن ذهن سفیدِ بچهها از دیتاهای پراکنده و گاهی به دردنخور، فقط تفکر انتقادی به بچهها یاد میدادم.
محسن زندی
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from داستان ایرانی
یادداشتی بر رمان #شوماخر_همیشه_اینجاست
نوشته #فرهاد_بردبار
#نشر_چشمه
.
.
📎 یادداشت: (قمار فقط قمار درشت)
✒ #مصطفی_سلیمانی
.
.
مگر می شود هیچ اتفاقِ خاصی در داستان نیفتد و این همه پراکنده گیِ ایده و دیالوگ باشد و تو کماکان أفسارت را دستِ یک کاراکترِی بدهی که روایت یک شبانه روز از بیخوابیاش را به تو بازگو می کند. «بردبار» توانست تاریخ را به روایتِ آینده ببرد. آری گاهی تو می بایست تاریخ را بسازی مثل سینایِ داستان که با «نه»ها و «نمی دونم»هایِ مکرّرش فقط در حالِ تجربه کردن و شنیدنِ حرف ها و عقایدِ خودش از زبانِ شخصیت های داستانش است. او ثابت کرده است که می تواند با وجودِ درونگرایی و محافظه کاری و بعضی أوقات دروغگویی اش، طلبه بازیگوشِ برون گرا و جسور را همراهِ خود واردِ داستان کند.
چه حالِ خوبی است که درس و دانشگاه و قیل و قال را رها کنی و شروع کنی به نوشتن. نوشتنی که فقط از دلِ شب بیرون می آید و بعدش خواب آلودگیِ طبیعی که موجب می شود به هر کس و ناکس برای جایِ خواب رو بزنی.
نویسنده برخلافِ اسمِ کتاب، به صورت مستقیم به شوماخر قهرمانِ مسابقاتِ فرمولِ یک نمی پردازد و فقط گاهگاهی به آن اشاره می کند.
اگر با دقت به داستان خیره شوی، در میابی که شخصیتِ اولِ داستان، سینا نیست، بلکه عمویِ سیناست که با حرف هایِ حکیمانه اش در زمینۀ قمار مات و مبهوتت می کند و تو می توانی آن جملاتِ قصار را در جای جایِ زندگی ات سرایت دهی. مثلاً او معتقد است که: «قمار فقط قمارِ درشت! قمار کوچیک نه پول داره نه اعتبار. فقط وقتی می بازی برات غصه داره. مرگ یه بار شیون یه بار. خوبیِ قمارِ درشت اینه که وقتی می بازی دیگه تا آخرِ عمرت غصۀ باختایِ کوچیکو نمی خوری. یه نفر ده پونزده تا بچه داشت، یکی بهش گفت تو از این همه جیغ و فریادِ بچه ها سرسام نمی گیری؟ گفت نه. چون یکی شون اونقدر بلند جیغ می زنه که صدایِ جیغِ بقیه رو نمی شنوم. قمارِ درشت، همون جیغِ بلنده!»
عمویِ داستان، یک قماربازِ حرفه ای و تنها طرفدارِ نیوکاسل است که علاقۀ زیادی به آروغ دارد و اعتقادش این است که بعضی چیزها مثلِ کت و شلوارِ گاباردین و سینا برایش شانس می آورد.
و در آخر اینکه انتظارِ طلبۀ بازیگوش این بود که یک نویسنده وقتی کارگردان و مستندساز هم هست، همچون فیلم مستندش «مردی که با خرگوش ها می رود»، کتابش را هم می توانست به رکودِ گینس نزدیک کند، اما...
توصیه می کنم بخوانید کتابِ یک جوانِ اصفهانی را تا همراه با او در خیابان هایِ اصفهان قدمی بزنید.
نوشته #فرهاد_بردبار
#نشر_چشمه
.
.
📎 یادداشت: (قمار فقط قمار درشت)
✒ #مصطفی_سلیمانی
.
.
مگر می شود هیچ اتفاقِ خاصی در داستان نیفتد و این همه پراکنده گیِ ایده و دیالوگ باشد و تو کماکان أفسارت را دستِ یک کاراکترِی بدهی که روایت یک شبانه روز از بیخوابیاش را به تو بازگو می کند. «بردبار» توانست تاریخ را به روایتِ آینده ببرد. آری گاهی تو می بایست تاریخ را بسازی مثل سینایِ داستان که با «نه»ها و «نمی دونم»هایِ مکرّرش فقط در حالِ تجربه کردن و شنیدنِ حرف ها و عقایدِ خودش از زبانِ شخصیت های داستانش است. او ثابت کرده است که می تواند با وجودِ درونگرایی و محافظه کاری و بعضی أوقات دروغگویی اش، طلبه بازیگوشِ برون گرا و جسور را همراهِ خود واردِ داستان کند.
چه حالِ خوبی است که درس و دانشگاه و قیل و قال را رها کنی و شروع کنی به نوشتن. نوشتنی که فقط از دلِ شب بیرون می آید و بعدش خواب آلودگیِ طبیعی که موجب می شود به هر کس و ناکس برای جایِ خواب رو بزنی.
نویسنده برخلافِ اسمِ کتاب، به صورت مستقیم به شوماخر قهرمانِ مسابقاتِ فرمولِ یک نمی پردازد و فقط گاهگاهی به آن اشاره می کند.
اگر با دقت به داستان خیره شوی، در میابی که شخصیتِ اولِ داستان، سینا نیست، بلکه عمویِ سیناست که با حرف هایِ حکیمانه اش در زمینۀ قمار مات و مبهوتت می کند و تو می توانی آن جملاتِ قصار را در جای جایِ زندگی ات سرایت دهی. مثلاً او معتقد است که: «قمار فقط قمارِ درشت! قمار کوچیک نه پول داره نه اعتبار. فقط وقتی می بازی برات غصه داره. مرگ یه بار شیون یه بار. خوبیِ قمارِ درشت اینه که وقتی می بازی دیگه تا آخرِ عمرت غصۀ باختایِ کوچیکو نمی خوری. یه نفر ده پونزده تا بچه داشت، یکی بهش گفت تو از این همه جیغ و فریادِ بچه ها سرسام نمی گیری؟ گفت نه. چون یکی شون اونقدر بلند جیغ می زنه که صدایِ جیغِ بقیه رو نمی شنوم. قمارِ درشت، همون جیغِ بلنده!»
عمویِ داستان، یک قماربازِ حرفه ای و تنها طرفدارِ نیوکاسل است که علاقۀ زیادی به آروغ دارد و اعتقادش این است که بعضی چیزها مثلِ کت و شلوارِ گاباردین و سینا برایش شانس می آورد.
و در آخر اینکه انتظارِ طلبۀ بازیگوش این بود که یک نویسنده وقتی کارگردان و مستندساز هم هست، همچون فیلم مستندش «مردی که با خرگوش ها می رود»، کتابش را هم می توانست به رکودِ گینس نزدیک کند، اما...
توصیه می کنم بخوانید کتابِ یک جوانِ اصفهانی را تا همراه با او در خیابان هایِ اصفهان قدمی بزنید.
❤1
📝 کانال فلسفه اخلاق:
« مشکل بیشتر مردم این است که به جای مغزشان، با امید ها و نگرانی ها یا آرزوهای شان فکر می کنند. »
ویل دورانت
🍀❤️ @filsofak
« مشکل بیشتر مردم این است که به جای مغزشان، با امید ها و نگرانی ها یا آرزوهای شان فکر می کنند. »
ویل دورانت
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
عضو جدید خانواده ما: محمدطاها سلیمانی. 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
(سه باره پسر، دوباره پدر)
#مصطفی_سلیمانی
.
معجزه مگر غیر از این است؟ چشمانِ تو بسته باشد، من هم بغلت کنم یک عصر تابستان. حرفهایِ سختم را درِ گوشَت زمزمه کنم. همینقدر بیشیلهپیله، همینقدر ساده و نزدیک، همینقدر حیرتانگیز... مثلِ میهمانی عزیز که ناخوانده و یکهویی، زنگِ درِ خانه را می.زند. مثلِ آدمی که لبهی پرتگاه، صندلیاش را باز کرده و با خیالی آسوده دارد آفتاب میگیرد. مثلِ تو!
تویی که با آمدنت، زنگِ درِ خانۀ ما را به صدا درآوردی و باعث شدی خدا بیهوا یک تودهنی بزند بهمن که: «های پسر! فکر نکنی زندگی تمومه، حالاحالا گيرشى» بله! زندگی با تو دوباره شروع شد. همه چیز دوباره تکرار شد. دوباره اجرایِ «و َ نَفَختُ فیه من روحی» و لاجرم استمرارِ زندگی:
«یعنی تکثیر سلولِ ناچیزی از جسم به پیکرِ روح، که نامش میشود فرزند.» فرزند یعنی خودِ تو که در شکمِ مادرت دوام نیاوردی و کنجکاو به دنیا بودی. تو هم مثلِ حوا، بیهوا دستت را بردی و سیبی چیدی و واردِ دنیا شدی! حالا باید دو چیز را بدانی: «اینکه دنیایِ محدود، محلِ نزاعِ همیشگیِ آدمهاست با اطرافاش. و دیگر اینکه دنیا کوچکتر از آن است که آدمی لنگِ آرزوهایش را در آن دراز کند.»
پس بیا و از همین ابتدا بیخیالِ حرفِ مردم شو! اورجینال باش. همه چیزت به سبکِ خودت باشد. به سبکِ خودت عاشق شو. به سبکِ خودت دوست بدار. اشتباهی نباش. دوستِ معتمدِ کسی باش و این را به هر رابطۀ دیگری ترجیح بده. کاری به قضاوتِ این و آن نداشته باش. حرفِ مردم حقیرتر از خیالِ توست، پس: «ببین، بشنو، بدو، بخور، بنواز، بساز، بنوش، لذت ببر و از همه مهمتر بخوان و بنویس! در دنیا هیچ تفریحی بهاندازه کتاب خواندن و نوشتن لذّتبخش نیست. خواندن و نوشتن موجب میشود تا شیوۀ انسانیت را درپیش بگیری. اما اگر نخواهی و نخوانی یا خدایی نکرده پا رویِ فهمت بگذاری، یک لحظه چشمانت را باز میکنی و میبینی که از آدمها و چیزها دشمن ساختهای که به نامِ وطن، مذهب، قبیله، غیرت یا حتی عشق، عمری است با دشمنی که وجود ندارد جنگیدهای و جز بُهت و پشیمانی آهی در بساط نداری!»
البته دنیا آنقدرها هم که گفتم ناراحت کننده نیست، بهشرطی که «بلد» باشی. بلد باشی دوست داشته شوی. بلد باشی خودت را رها کنی. بلد باشی همه چیزِ یک آدم شوی. بلد باشی که بگذاری عاشقت بشوند. با اینهمه این را آویزهی گوشَت کن که: «دنیا به تو بدهکار نیست عزیزکم!»
مادرت خیلی دوست داشت دختر باشی، اما تقدیر خدا غیر از این بود. البته من هم برای جوریِ جنس و تجربۀ داشتنِ دختر بیمیل نبودم، اما تهِ قلبم «الخیرُ فیما وَقع» بود.
🍀❤️ @filsofak
(سه باره پسر، دوباره پدر)
#مصطفی_سلیمانی
.
معجزه مگر غیر از این است؟ چشمانِ تو بسته باشد، من هم بغلت کنم یک عصر تابستان. حرفهایِ سختم را درِ گوشَت زمزمه کنم. همینقدر بیشیلهپیله، همینقدر ساده و نزدیک، همینقدر حیرتانگیز... مثلِ میهمانی عزیز که ناخوانده و یکهویی، زنگِ درِ خانه را می.زند. مثلِ آدمی که لبهی پرتگاه، صندلیاش را باز کرده و با خیالی آسوده دارد آفتاب میگیرد. مثلِ تو!
تویی که با آمدنت، زنگِ درِ خانۀ ما را به صدا درآوردی و باعث شدی خدا بیهوا یک تودهنی بزند بهمن که: «های پسر! فکر نکنی زندگی تمومه، حالاحالا گيرشى» بله! زندگی با تو دوباره شروع شد. همه چیز دوباره تکرار شد. دوباره اجرایِ «و َ نَفَختُ فیه من روحی» و لاجرم استمرارِ زندگی:
«یعنی تکثیر سلولِ ناچیزی از جسم به پیکرِ روح، که نامش میشود فرزند.» فرزند یعنی خودِ تو که در شکمِ مادرت دوام نیاوردی و کنجکاو به دنیا بودی. تو هم مثلِ حوا، بیهوا دستت را بردی و سیبی چیدی و واردِ دنیا شدی! حالا باید دو چیز را بدانی: «اینکه دنیایِ محدود، محلِ نزاعِ همیشگیِ آدمهاست با اطرافاش. و دیگر اینکه دنیا کوچکتر از آن است که آدمی لنگِ آرزوهایش را در آن دراز کند.»
پس بیا و از همین ابتدا بیخیالِ حرفِ مردم شو! اورجینال باش. همه چیزت به سبکِ خودت باشد. به سبکِ خودت عاشق شو. به سبکِ خودت دوست بدار. اشتباهی نباش. دوستِ معتمدِ کسی باش و این را به هر رابطۀ دیگری ترجیح بده. کاری به قضاوتِ این و آن نداشته باش. حرفِ مردم حقیرتر از خیالِ توست، پس: «ببین، بشنو، بدو، بخور، بنواز، بساز، بنوش، لذت ببر و از همه مهمتر بخوان و بنویس! در دنیا هیچ تفریحی بهاندازه کتاب خواندن و نوشتن لذّتبخش نیست. خواندن و نوشتن موجب میشود تا شیوۀ انسانیت را درپیش بگیری. اما اگر نخواهی و نخوانی یا خدایی نکرده پا رویِ فهمت بگذاری، یک لحظه چشمانت را باز میکنی و میبینی که از آدمها و چیزها دشمن ساختهای که به نامِ وطن، مذهب، قبیله، غیرت یا حتی عشق، عمری است با دشمنی که وجود ندارد جنگیدهای و جز بُهت و پشیمانی آهی در بساط نداری!»
البته دنیا آنقدرها هم که گفتم ناراحت کننده نیست، بهشرطی که «بلد» باشی. بلد باشی دوست داشته شوی. بلد باشی خودت را رها کنی. بلد باشی همه چیزِ یک آدم شوی. بلد باشی که بگذاری عاشقت بشوند. با اینهمه این را آویزهی گوشَت کن که: «دنیا به تو بدهکار نیست عزیزکم!»
مادرت خیلی دوست داشت دختر باشی، اما تقدیر خدا غیر از این بود. البته من هم برای جوریِ جنس و تجربۀ داشتنِ دختر بیمیل نبودم، اما تهِ قلبم «الخیرُ فیما وَقع» بود.
🍀❤️ @filsofak
❤1
📝 کانال فلسفه اخلاق:
※※🔮※※🔮※※🔮※※
🔮
☀️❤️🐬📚
🌸🕊
✍ سقراط فیلسوف بزرگ یونانی میگفت: فلسفهی من دو رکن دارد:
یکی این که خودت را بشناس.
دوم هم این که زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
✍ خودت را بشناس یعنی اینکه بفهم که چرا تو منحصر به فردی و یا به تعبیری مثلاً حسن، حسن را بشناسد. نمیگفت بیایید انسان را بشناسیم، بلکه از نظر سقراط هرکسی باید خودش را بشناسد.
✍ سقراط معتقد بود فقط وقتی خودشناس میشوید چهار چیز را میشناسید و این چهارتا حکم سعادت ماست.
✍ آدم از طریق خودشناسی چهار چیز را می فهمد:
1) میزان دانایی
2) میزان توانایی
3) نقاط قوت
4) نقاط ضعف
✍ باید بدانیم که گستره و محدودهی دانایی و تواناییهایمان تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خودمان را بشناسیم؛ با شناخت این چهارتا می توان زندگی خوبی داشت.
✍ وجه بیهمتایی انسانها در این چهارتاست و اگر راهمان از هم جدا می شود به خاطر تفاوت ما در این چهار مورد است. و با شناخت اینها است که شرط لازم و البته ناکافی نیک بخت زیستن ما فراهم شده است.
☘ دکتر ملکیان
🍀❤️ @filsofak
※※🔮※※🔮※※🔮※※
🔮
☀️❤️🐬📚
🌸🕊
✍ سقراط فیلسوف بزرگ یونانی میگفت: فلسفهی من دو رکن دارد:
یکی این که خودت را بشناس.
دوم هم این که زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
✍ خودت را بشناس یعنی اینکه بفهم که چرا تو منحصر به فردی و یا به تعبیری مثلاً حسن، حسن را بشناسد. نمیگفت بیایید انسان را بشناسیم، بلکه از نظر سقراط هرکسی باید خودش را بشناسد.
✍ سقراط معتقد بود فقط وقتی خودشناس میشوید چهار چیز را میشناسید و این چهارتا حکم سعادت ماست.
✍ آدم از طریق خودشناسی چهار چیز را می فهمد:
1) میزان دانایی
2) میزان توانایی
3) نقاط قوت
4) نقاط ضعف
✍ باید بدانیم که گستره و محدودهی دانایی و تواناییهایمان تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خودمان را بشناسیم؛ با شناخت این چهارتا می توان زندگی خوبی داشت.
✍ وجه بیهمتایی انسانها در این چهارتاست و اگر راهمان از هم جدا می شود به خاطر تفاوت ما در این چهار مورد است. و با شناخت اینها است که شرط لازم و البته ناکافی نیک بخت زیستن ما فراهم شده است.
☘ دکتر ملکیان
🍀❤️ @filsofak
دروغ را فقط يک متخصص میتواند به صورت يک حقيقت برای مردم جلوه دهد، اما اينگونه متخصصان هرگز فيلسوف نمیشوند، زيرا دنیای سياست به وجودشان بيشتر احتياج دارد.
ويل دورانت
🍀❤️ @filsofak
ويل دورانت
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from داستان ایرانی
یادداشتی بر کتاب #دیوار
نوشته #علیرضا_غلامی
#نشر_مروارید
.
📝 سکوتِ ویرانگر
(روایتِ یک خونسردِ بی اسم)
.
✏️ #مصطفی_سلیمانی
.
«دیوارِ» 143 صفحه ای و 13 فصلی، با طرحِ جلدِ ساده اش، اسمِ دو طرّاح را به یدک می کشد! البته روایتگریِ ساده با قصه پردازیِ محشر، «دیوار» را به بلندایِ «دیوارِ چین» می رساند تا به همگان بگوید که ادبیات جایِ شعار نیست و آدم ها می توانند نقشِ خود را همانگونه که هستند، زنده و جان دار بدون سانسور ایفا کنند.
با وجود اینکه علیرضا غلامی با جلسه های نقد و رونمایی میانه ای ندارد، اما این دلیل نمی شود که یک طلبۀ بازیگوش نظرش را در موردِ «روایتِ غم انگیزی از جنگ به روایتِ یک موقعیتِ انسانی» نگوید.
نویسنده در ابتدایِ کتاب این داستان را به کسانی که در جنگ هشت ساله جان دادند و از ایران و مردمش دفاع کردند، تقدیم می کند. «دیوار» همچون «مروارید»ی بین رمان هایی که در زمینۀ جنگ نوشته شده می درخشد، به نظرم درخشندگی اش را هم مدیونِ جسارت و نبودِ سانسور در مواجهه با جنگ است که مبادا متنش را أخته کند.
ضربِ داستان با کشته شدنِ ناظم مدرسه در حینِ سخنرانی برایِ بچه ها در حیاط شروع می شود.
راویِ داستان وقتی یک نوجوانِ 14 سالۀ دهه شصتی باشد، گاهی در کش و قوسِ حوادثِ سرد و انقلابی، زبانِ ساده و بی شیله پیله جایش را به دیدگاه هایِ بزرگسالیِ نویسنده می دهد که جاهایی با هم جور در نمی آیند.
در ادامه غلامی نظرش بر این است که جنگ، سانتی مانتال نیست و روای باید کاملاً امانت دار باشد، برایِ همین از کنارِ توصیفِ حوادثِ دردناکی همچون مغزِ از هم پاشیده و حملِ جنازۀ بی پایِ برادر در فرغون به سادگی نمی گذرد تا به همه ثابت کند که سايۀ هشت سال جنگ هنوز از جامعه برچيده نشده است و وحشتِ آژیر قرمز در خاطراتِ مجروحان و موجی ها، مادران و همسران داغدیده موج می زند!
نوجوانِ بی اسم، آنقدر خونسرد است که در برخی قطعات مخاطب را کلافه می کند و اینجاست که نویسنده احساس می کند که در کارش موفق بوده است. «پسره»، بدون اینکه به زمین و زمان بدو بیراه بگوید، شخصیتی مؤدّب است که با سکوتِ ویرانگرش به آدمی پر تلاطم تبدیل می شود.
مسیرِ داستان به صورتِ خطّی با آزادیِ عملِ یک نوجوان طی می شود و از قرتی بازی و جنگولک بازی هایِ مرسوم مبرّاست.
در نهایت می بینیم که راوی، دستگیر و محاکمه می شود، البته محاکمه بر اساسِ سوءِ تفاهم، مُدلی است که به دلِ خواننده نمی چسبد و یک پایانِ زورکی است و سیر طبیعیِ داستان حفظ نمی شود.
توصیه می کنم بخوانید تا بدانید علت سردی، بی تفاوتی و خونسردیِ این نوجوان را...
نوشته #علیرضا_غلامی
#نشر_مروارید
.
📝 سکوتِ ویرانگر
(روایتِ یک خونسردِ بی اسم)
.
✏️ #مصطفی_سلیمانی
.
«دیوارِ» 143 صفحه ای و 13 فصلی، با طرحِ جلدِ ساده اش، اسمِ دو طرّاح را به یدک می کشد! البته روایتگریِ ساده با قصه پردازیِ محشر، «دیوار» را به بلندایِ «دیوارِ چین» می رساند تا به همگان بگوید که ادبیات جایِ شعار نیست و آدم ها می توانند نقشِ خود را همانگونه که هستند، زنده و جان دار بدون سانسور ایفا کنند.
با وجود اینکه علیرضا غلامی با جلسه های نقد و رونمایی میانه ای ندارد، اما این دلیل نمی شود که یک طلبۀ بازیگوش نظرش را در موردِ «روایتِ غم انگیزی از جنگ به روایتِ یک موقعیتِ انسانی» نگوید.
نویسنده در ابتدایِ کتاب این داستان را به کسانی که در جنگ هشت ساله جان دادند و از ایران و مردمش دفاع کردند، تقدیم می کند. «دیوار» همچون «مروارید»ی بین رمان هایی که در زمینۀ جنگ نوشته شده می درخشد، به نظرم درخشندگی اش را هم مدیونِ جسارت و نبودِ سانسور در مواجهه با جنگ است که مبادا متنش را أخته کند.
ضربِ داستان با کشته شدنِ ناظم مدرسه در حینِ سخنرانی برایِ بچه ها در حیاط شروع می شود.
راویِ داستان وقتی یک نوجوانِ 14 سالۀ دهه شصتی باشد، گاهی در کش و قوسِ حوادثِ سرد و انقلابی، زبانِ ساده و بی شیله پیله جایش را به دیدگاه هایِ بزرگسالیِ نویسنده می دهد که جاهایی با هم جور در نمی آیند.
در ادامه غلامی نظرش بر این است که جنگ، سانتی مانتال نیست و روای باید کاملاً امانت دار باشد، برایِ همین از کنارِ توصیفِ حوادثِ دردناکی همچون مغزِ از هم پاشیده و حملِ جنازۀ بی پایِ برادر در فرغون به سادگی نمی گذرد تا به همه ثابت کند که سايۀ هشت سال جنگ هنوز از جامعه برچيده نشده است و وحشتِ آژیر قرمز در خاطراتِ مجروحان و موجی ها، مادران و همسران داغدیده موج می زند!
نوجوانِ بی اسم، آنقدر خونسرد است که در برخی قطعات مخاطب را کلافه می کند و اینجاست که نویسنده احساس می کند که در کارش موفق بوده است. «پسره»، بدون اینکه به زمین و زمان بدو بیراه بگوید، شخصیتی مؤدّب است که با سکوتِ ویرانگرش به آدمی پر تلاطم تبدیل می شود.
مسیرِ داستان به صورتِ خطّی با آزادیِ عملِ یک نوجوان طی می شود و از قرتی بازی و جنگولک بازی هایِ مرسوم مبرّاست.
در نهایت می بینیم که راوی، دستگیر و محاکمه می شود، البته محاکمه بر اساسِ سوءِ تفاهم، مُدلی است که به دلِ خواننده نمی چسبد و یک پایانِ زورکی است و سیر طبیعیِ داستان حفظ نمی شود.
توصیه می کنم بخوانید تا بدانید علت سردی، بی تفاوتی و خونسردیِ این نوجوان را...
افراد موفق قبلا و در طول زندگی خود چندبار شکست خورده بودند؟
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
من معتقدم
هرگونه اخلاق باید بر این اصل استوار باشد
که هیچ کس خود را ارزشمندتر از هیچ کس دیگر نشمارد.
کارل پوپر
امروز(٦ مرداد) زادروز "کارل پوپِر"
فیلسوف معروف اتریشی (1902م)
🍀❤️ @filsofak
من معتقدم
هرگونه اخلاق باید بر این اصل استوار باشد
که هیچ کس خود را ارزشمندتر از هیچ کس دیگر نشمارد.
کارل پوپر
امروز(٦ مرداد) زادروز "کارل پوپِر"
فیلسوف معروف اتریشی (1902م)
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن تکان دهنده AIME
🎯اگر می خواهیم دنیا را تغییر دهیم
باید شیوه عملکردمان را عوض کنیم🎯
🍀❤️ @filsofak
🎯اگر می خواهیم دنیا را تغییر دهیم
باید شیوه عملکردمان را عوض کنیم🎯
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسانی را که به شما بدی کرده اند ببخشید، نه به خاطر آنها، بلکه به خاطر خودتان ..
#جول_اوستین
حتما ببینید و با دیگران به اشتراک بگذارید - این کلیپ می تونه زندگی خیلی ها رو دگرگون کنه...
🍀❤️ @filsofak
#جول_اوستین
حتما ببینید و با دیگران به اشتراک بگذارید - این کلیپ می تونه زندگی خیلی ها رو دگرگون کنه...
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
سندروم باکستر چیست؟
در صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند!
آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
مثالی دیگر میتواند از کتاب "قلعه حیوانات" باشد؛
طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.
اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند؛
در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام "باکستر" که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.
شُعار او این است: "من کار میکنم!" و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد!
گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
در جریان زندگی هستند افرادی که چنان سرشان به کار و تخصص خود گرم است که فراموش میکنند کل این زندگی، سازمان یا کشور به کدام سو حرکت میکند!
بسیاری از افراد باهوش و سختکوش گرفتار "سندروم باکستر" میشوند و جهتگیری درست و بهموقع را از یاد میبرند.
"باکستر جماعتها" آدمهای خوب و باشرافتی هستند اما بر اولویت نادرست تمرکز کرده اند.
🍀❤️ @filsofak
سندروم باکستر چیست؟
در صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند!
آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
مثالی دیگر میتواند از کتاب "قلعه حیوانات" باشد؛
طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.
اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند؛
در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام "باکستر" که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.
شُعار او این است: "من کار میکنم!" و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد!
گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
در جریان زندگی هستند افرادی که چنان سرشان به کار و تخصص خود گرم است که فراموش میکنند کل این زندگی، سازمان یا کشور به کدام سو حرکت میکند!
بسیاری از افراد باهوش و سختکوش گرفتار "سندروم باکستر" میشوند و جهتگیری درست و بهموقع را از یاد میبرند.
"باکستر جماعتها" آدمهای خوب و باشرافتی هستند اما بر اولویت نادرست تمرکز کرده اند.
🍀❤️ @filsofak