فلسفه اخلاق
📎 پرفورمنس مرز انسانیت و وحشیگری... ○ مارینا آبراموویچ. 1974 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
📎 پرفورمنس مرز انسانیت و وحشیگری...
○ مارینا آبراموویچ. 1974
● مرز انسانیت و وحشیگری کجاست؟
عامل تعیین کننده یا بازدارنده چیست؟
شاید هنرمندی که در یک پرفورمنس، خود را برای مدت شش ساعت در اختیار بازدیدکنندگان قرار داد، بتواند به این سوال پاسخ دهد.
● مارینا آبراموویچ، این پرفورمنس را در سال 1974 در یک استودیوی کوچک در مورا، ناپل ایتالیا برگزار کرد ولی جزییات، عکسها و ویدیوی آن تا به امروز در دسترس رسانه ها قرار نگرفته بود.
● اجرا بسیار ساده بود. آبراموویچ مانند یک شی بی حرکت و بدون هر گونه واکنش ظرف مدت 6 ساعت در اختیار بازدیدکنندگان بود.
در این مدت دستیاران استودیو و شرکت کنندگان اجازه داشتند هر کاری می خواهند با او بکنند و حتی از 72 وسیله ای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود هم استفاده نمایند.
● روی میز یادداشت زیر به چشم می خورد.
" 72 وسیله روی میز است که هر طور دوست داشتید می توانید آنها را روی من بکار ببرید. من برای مدت 6 ساعت صرفن یک ابژه خواهم بود و مسئولیت هر نوع عواقبی را بر عهده می گیرم."
روی میز هم وسایلی لطیف مانند پر، دستمالهای ابریشمی، گل، آب و ... بود و هم ابزار شکنجه مانند چاقو، تیغ، زنجیر، سیم و حتی یک اسلحه ی پُر!
● در ابتدای کار، همه رودربایستی داشتند.
یک نفر نزدیک شد و او را با گلها آراست.
یک نفر دیگر او را با سیم به یک شی دیگر بست و دیگری قلقلکش داد.
● کمی بعد او را تغییر مکان دادند.
کم کم زنجیرها را بکار گرفتند. به او آب پاشیدند و وقتی دیدند واکنشی نشان نمی دهد رفتارها حالت تهاجمی گرفت.
● منتقد هنری، توماس مک اویلی، که در این پرفورمنس شرکت کرده بود به خاطر می آورد که چگونه رفتار مردم رفته رفته، خشن و خشن تر می شد.
مک اویلی می گوید:
سه ساعت نشده بود که لباس هایش را با چاقو پاره پاره کردند.
در ساعت چهارم با همان چاقوها بدنش را مجروح می کردند.
بارها به او آزار جنسی خفیف رساندند ولی او به تعهدش پایبند بود و پای تجاوز و حتی قتلش نیز ایستاده بود.
● ناگهان یک نفر اسلحه را در دست او گذاشت. انگشت او را روی ماشه نهاده و سر لوله ی اسلحه را با دست خود آبراموویچ روی گردنش نشانه گرفت.
● در ساعتهای پایانی پرفورمنس، خشونت به اوج خود رسیده بود. آبراموویچ به خاطر می آورد که احساس می کردم مورد تجاوز قرار گرفته ام.
لباسهایم را پاره کردند و بخش هایی از بدنم را برهنه ساختند.
با شاخه ی پر از خار گل، به بدنم می کوفتند و خارها را روی پوست شکمم می کشیدند.
گذاشتن آن اسلحه روی گردنم، دیگر نقطه ی اوجش بود!
◇ با این پرفورمنس، آبراموویچ نشان داد که اگر شرایط برای افرادی که به خشونت گرایش دارند مهیا باشد، به چه راحتی و با چه سرعتی آن را اعمال می کنند.
بعد از پایان 6 ساعت پرفورمنس، آبراموویچ در سالن استودیو به راه افتاد و از مقابل دستیاران و بازدیدکنندگان گذشت.
دستیاران از نگاه کردن به صورت او اجتناب می کردند.
بازدید کنندگان هم آنقدر عادی رفتار می کردند که انگار اصلن از خشونتی که دمی پیش به خرج داده بودند و این که چگونه از آزار و حمله به او لذت برده بودند چیزی در خاطرشان نمانده.
◇ این اثر نکته ای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار می کند و به ما نشان می دهد که اگر شرایط مناسب باشد، یک انسان با چه سرعت و به چه آسانی می تواند به همنوع خود آسیب برساند و به چه سهولتی می شود از شخصی که از خود دفاع نمی کند یا نمی جنگد بهره کشی کرد و این که اگر بسترش فراهم باشد، اکثریت افراد به ظاهر نرمال جامعه، می توانند در چشم به هم زدنی به موجودی حقیقتن وحشی و خشن تبدیل گردند.
🍀❤️ @filsofak
📎 پرفورمنس مرز انسانیت و وحشیگری...
○ مارینا آبراموویچ. 1974
● مرز انسانیت و وحشیگری کجاست؟
عامل تعیین کننده یا بازدارنده چیست؟
شاید هنرمندی که در یک پرفورمنس، خود را برای مدت شش ساعت در اختیار بازدیدکنندگان قرار داد، بتواند به این سوال پاسخ دهد.
● مارینا آبراموویچ، این پرفورمنس را در سال 1974 در یک استودیوی کوچک در مورا، ناپل ایتالیا برگزار کرد ولی جزییات، عکسها و ویدیوی آن تا به امروز در دسترس رسانه ها قرار نگرفته بود.
● اجرا بسیار ساده بود. آبراموویچ مانند یک شی بی حرکت و بدون هر گونه واکنش ظرف مدت 6 ساعت در اختیار بازدیدکنندگان بود.
در این مدت دستیاران استودیو و شرکت کنندگان اجازه داشتند هر کاری می خواهند با او بکنند و حتی از 72 وسیله ای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود هم استفاده نمایند.
● روی میز یادداشت زیر به چشم می خورد.
" 72 وسیله روی میز است که هر طور دوست داشتید می توانید آنها را روی من بکار ببرید. من برای مدت 6 ساعت صرفن یک ابژه خواهم بود و مسئولیت هر نوع عواقبی را بر عهده می گیرم."
روی میز هم وسایلی لطیف مانند پر، دستمالهای ابریشمی، گل، آب و ... بود و هم ابزار شکنجه مانند چاقو، تیغ، زنجیر، سیم و حتی یک اسلحه ی پُر!
● در ابتدای کار، همه رودربایستی داشتند.
یک نفر نزدیک شد و او را با گلها آراست.
یک نفر دیگر او را با سیم به یک شی دیگر بست و دیگری قلقلکش داد.
● کمی بعد او را تغییر مکان دادند.
کم کم زنجیرها را بکار گرفتند. به او آب پاشیدند و وقتی دیدند واکنشی نشان نمی دهد رفتارها حالت تهاجمی گرفت.
● منتقد هنری، توماس مک اویلی، که در این پرفورمنس شرکت کرده بود به خاطر می آورد که چگونه رفتار مردم رفته رفته، خشن و خشن تر می شد.
مک اویلی می گوید:
سه ساعت نشده بود که لباس هایش را با چاقو پاره پاره کردند.
در ساعت چهارم با همان چاقوها بدنش را مجروح می کردند.
بارها به او آزار جنسی خفیف رساندند ولی او به تعهدش پایبند بود و پای تجاوز و حتی قتلش نیز ایستاده بود.
● ناگهان یک نفر اسلحه را در دست او گذاشت. انگشت او را روی ماشه نهاده و سر لوله ی اسلحه را با دست خود آبراموویچ روی گردنش نشانه گرفت.
● در ساعتهای پایانی پرفورمنس، خشونت به اوج خود رسیده بود. آبراموویچ به خاطر می آورد که احساس می کردم مورد تجاوز قرار گرفته ام.
لباسهایم را پاره کردند و بخش هایی از بدنم را برهنه ساختند.
با شاخه ی پر از خار گل، به بدنم می کوفتند و خارها را روی پوست شکمم می کشیدند.
گذاشتن آن اسلحه روی گردنم، دیگر نقطه ی اوجش بود!
◇ با این پرفورمنس، آبراموویچ نشان داد که اگر شرایط برای افرادی که به خشونت گرایش دارند مهیا باشد، به چه راحتی و با چه سرعتی آن را اعمال می کنند.
بعد از پایان 6 ساعت پرفورمنس، آبراموویچ در سالن استودیو به راه افتاد و از مقابل دستیاران و بازدیدکنندگان گذشت.
دستیاران از نگاه کردن به صورت او اجتناب می کردند.
بازدید کنندگان هم آنقدر عادی رفتار می کردند که انگار اصلن از خشونتی که دمی پیش به خرج داده بودند و این که چگونه از آزار و حمله به او لذت برده بودند چیزی در خاطرشان نمانده.
◇ این اثر نکته ای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار می کند و به ما نشان می دهد که اگر شرایط مناسب باشد، یک انسان با چه سرعت و به چه آسانی می تواند به همنوع خود آسیب برساند و به چه سهولتی می شود از شخصی که از خود دفاع نمی کند یا نمی جنگد بهره کشی کرد و این که اگر بسترش فراهم باشد، اکثریت افراد به ظاهر نرمال جامعه، می توانند در چشم به هم زدنی به موجودی حقیقتن وحشی و خشن تبدیل گردند.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
#تقوى به گمان من بیش از آنکه معنای ترس بدهد، معنای #شرم می دهد.
شخص باتقوى کسی است که از خداوند شرمگین است.
و وجدان شرمگین دارد.
البته در ترس گاهی شرم هست، اما شرم یک مفهوم اخلاقی تر و متعالی تری است که اگزیستانسیال است،
یعنی سراپای وجود آدمی را فرا میگیرد و چنان هم نیست که گاهی بیاید و گاهی برود.
#انسان_شرمگین، انسانی است که وجدان شرمگین دارد و لذا همیشه شرم همراه اوست.
@DrSoroush
دکتر سروش
🍀❤️ @filsofak
#تقوى به گمان من بیش از آنکه معنای ترس بدهد، معنای #شرم می دهد.
شخص باتقوى کسی است که از خداوند شرمگین است.
و وجدان شرمگین دارد.
البته در ترس گاهی شرم هست، اما شرم یک مفهوم اخلاقی تر و متعالی تری است که اگزیستانسیال است،
یعنی سراپای وجود آدمی را فرا میگیرد و چنان هم نیست که گاهی بیاید و گاهی برود.
#انسان_شرمگین، انسانی است که وجدان شرمگین دارد و لذا همیشه شرم همراه اوست.
@DrSoroush
دکتر سروش
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
ما همه مان تنهانیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان های
گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند، بعضی ها می خواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم می کنند، و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزینم، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود... به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست، چون سال هاست که به جز با خودم با کسی دیگر حرف نزده ام
و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم.»
سه قطره خون
#صادق_هدایت
انتشارات ارش_سوئد استکهلم نسخه پی دی اف
صفحه ۱۳۶
🍀❤️ @filsofak
ما همه مان تنهانیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان های
گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند، بعضی ها می خواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم می کنند، و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزینم، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود... به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست، چون سال هاست که به جز با خودم با کسی دیگر حرف نزده ام
و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم.»
سه قطره خون
#صادق_هدایت
انتشارات ارش_سوئد استکهلم نسخه پی دی اف
صفحه ۱۳۶
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from الهیات روان (مصطفی سلیمانی)
📝 کانال عشق:
عشق چیست؟
🕯❤🦋
✍🏻قائم غبیشاوی
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه شیراز:
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز وصف عشق گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عَشَقَه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...
کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی مانند کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق ...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند ...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...
آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده که در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زنگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
*۱-«عشق در حضور» یا «عاشقانه های آرام»:*
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...) مهار می شود تا گرمابخش آرام این رابطه باشد...
در این بینش، اصالت با زندگی آدمی است و عشق صرفاً وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
*۲-«عشق در فنا» یا «سوختن در عشق»:*
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...
در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...
در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفاً هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله های ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...
خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...
مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
*«زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون شیخ صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق ترسا بیاندازد»*
منطق الطیر، عطار
🍀❤️ @Lovediverse
عشق چیست؟
🕯❤🦋
✍🏻قائم غبیشاوی
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه شیراز:
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز وصف عشق گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عَشَقَه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...
کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی مانند کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق ...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند ...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...
آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده که در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زنگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
*۱-«عشق در حضور» یا «عاشقانه های آرام»:*
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...) مهار می شود تا گرمابخش آرام این رابطه باشد...
در این بینش، اصالت با زندگی آدمی است و عشق صرفاً وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
*۲-«عشق در فنا» یا «سوختن در عشق»:*
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...
در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...
در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفاً هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله های ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...
خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...
مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
*«زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون شیخ صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق ترسا بیاندازد»*
منطق الطیر، عطار
🍀❤️ @Lovediverse
📝 کانال فلسفه اخلاق:
آنچه انسانی را والا می سازد
نه «شدّت» احساسهای والا،
که «مدّت» آنهاست!
#فردریش_نیچه
فراسوی نیک و بد
🍀❤️ @filsofak
آنچه انسانی را والا می سازد
نه «شدّت» احساسهای والا،
که «مدّت» آنهاست!
#فردریش_نیچه
فراسوی نیک و بد
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
ناتانائیل! کتاب مرا بدور افکن! و هرگز بدان راضی مشو! گمان مبر که حقیقت تو را، دیگری بتواند پیدا کند. بیش از هرچیز از این ننگ داشته باش!
اگر خوراک تو را من جسته بودم، برای خوردنش گرسنه نمی بودی و اگر بسترت را من آماده کرده بودم، برای خفتن در آن، هرگز خواب به چشمانت نمی آمد.
کتاب مرا بدور افکن! بخود بگو که آنچه در آنست یکی از هزاران وضع ممکن در برابر زندگی ست. وضع خودت را جستجو کن!
آن چه را دیگری مانند تو می تواند انجام دهد، انجام مده! و هرچه را دیگری می تواند مانند تو بگوید و بنویسد، مگو و منویس! در وجود خویش به آن چیز علاقه داشته باش که احساس می کنی در هیچ جا، جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبایی یا ناشکیبایی موجودی بیافرین که هیچ وجودی جانشین آن نتواند شد!
مائده های زمینی
آندره ژید
🍀❤️ @filsofak
ناتانائیل! کتاب مرا بدور افکن! و هرگز بدان راضی مشو! گمان مبر که حقیقت تو را، دیگری بتواند پیدا کند. بیش از هرچیز از این ننگ داشته باش!
اگر خوراک تو را من جسته بودم، برای خوردنش گرسنه نمی بودی و اگر بسترت را من آماده کرده بودم، برای خفتن در آن، هرگز خواب به چشمانت نمی آمد.
کتاب مرا بدور افکن! بخود بگو که آنچه در آنست یکی از هزاران وضع ممکن در برابر زندگی ست. وضع خودت را جستجو کن!
آن چه را دیگری مانند تو می تواند انجام دهد، انجام مده! و هرچه را دیگری می تواند مانند تو بگوید و بنویسد، مگو و منویس! در وجود خویش به آن چیز علاقه داشته باش که احساس می کنی در هیچ جا، جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبایی یا ناشکیبایی موجودی بیافرین که هیچ وجودی جانشین آن نتواند شد!
مائده های زمینی
آندره ژید
🍀❤️ @filsofak
🔺برادر عزیزم، اگر پول نداری خجالت نکش و خانوادەات را گرسنە نگذار، آن چیزی که لازم داری برای بچه هایت از پیش من ببر چون روزی ما را خدا می دهد/ یک سوپرمارکت در کردستان.
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
آدمیان از هیچ چیز روی زمین، به اندازه تفکر
نمی ترسند. بیشتر از نابودی، حتا بیشتر از مرگ!
تفکر، ویرانگر و طغیانگر ست. مهیب و هولناک ست. تفکر، نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم ست.
تفکر، به قعر جهنم سرک می کشد و نمی هراسد.
تفکر، عظیم،چابک و آزاد ست. نور جهان ست و شکوه بشر.
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
آدمیان از هیچ چیز روی زمین، به اندازه تفکر
نمی ترسند. بیشتر از نابودی، حتا بیشتر از مرگ!
تفکر، ویرانگر و طغیانگر ست. مهیب و هولناک ست. تفکر، نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم ست.
تفکر، به قعر جهنم سرک می کشد و نمی هراسد.
تفکر، عظیم،چابک و آزاد ست. نور جهان ست و شکوه بشر.
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
کسانی که به جای زندگی فضیلتمندانه، آرزوی زندگی شاد و عالی و طولانی را در سر دارند، مانند بازیگران احمقی هستند که میخواهند همواره نقشهای بزرگ داشته باشند، نقشهایی که وجه ممیزشان شکوه و ظفرمندی است.
اینها نمیتوانند بفهمند که مهم «چه» و «چقدر» بازی کردن نیست، بلکه «چطور» بازی کردن است.
این نمایش اجرا میشود تا انسان بتواند به فهمی از خویشتن برسد و بتواند بفهمد که این چیزی که میجوید و جسته است چیست؛ و خودش چه میخواهد، و لذا چیست. و این شناختی است که باید از بیرون به او داده شود.
#در_باب_طبیعت_انسان
#آرتور_شوپنهاور
ترجمه #رضا_ولییاری
#نشر_مرکز
🍀❤️ @filsofak
کسانی که به جای زندگی فضیلتمندانه، آرزوی زندگی شاد و عالی و طولانی را در سر دارند، مانند بازیگران احمقی هستند که میخواهند همواره نقشهای بزرگ داشته باشند، نقشهایی که وجه ممیزشان شکوه و ظفرمندی است.
اینها نمیتوانند بفهمند که مهم «چه» و «چقدر» بازی کردن نیست، بلکه «چطور» بازی کردن است.
این نمایش اجرا میشود تا انسان بتواند به فهمی از خویشتن برسد و بتواند بفهمد که این چیزی که میجوید و جسته است چیست؛ و خودش چه میخواهد، و لذا چیست. و این شناختی است که باید از بیرون به او داده شود.
#در_باب_طبیعت_انسان
#آرتور_شوپنهاور
ترجمه #رضا_ولییاری
#نشر_مرکز
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
♦️پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویی که در دل داری چیست؟وی پاسخ داد: بزرگ ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای رفقا! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت می گذرانید، در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید همت نمی گمارید؟
🍀❤️ @filsofak
♦️پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویی که در دل داری چیست؟وی پاسخ داد: بزرگ ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای رفقا! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت می گذرانید، در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید همت نمی گمارید؟
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
✔️چرا برخی دوستی با حیوانات را به دوستی با انسانها ترجیح می دهند ؟
✔️راهکار عمق و افزایش دوستی هایمان چیست ؟
🔹آیا از خود پرسیده اید کسانی که سگ و گربه با خودشان نگه میدارند و معامله یک انسان با انسان دیگر را با آن دارند یعنی خیلی به آن توجه می کنند به سلامت و شادی اش توجه می کنند و البته کارکردهایی که انسانی از انسان دیگر می گیرد از او می گیرند با او درد دل می کنند و پارک می روند. خیلی احتمال داشت که اگر همین رابطه را با انسان دیگری داشتند طول این معاشرت به اندازه ی معاشرتشان با سگ و گربه نبود. سوال دیگری را که مهمتر است نپرسیدم که چرا به جای اینکه یک معاشر همنوع انتخاب کند معاشر ناهمنوع انتخاب می کند سوال روبنایی تر را می پرسم که چرا احتمال دارد با انسانی اگر زندگی کنیم نزاع پیدا کنیم ولی در دوستی با یک سگ و گربه این نزاع را نداریم.
🔹حتی ممکن است سگ و گربه ای که با او زندگی می کنیم صندلی خانه را کثیف کند و خرابکاری کند ولی دوستی مان با او به هم نمی خورد ولی اگر این کار را یک انسان انجام دهد دوستی مان به هم می خورد. اگر دقت کنیم رمز استمرار دوستی مثبت با غیر همنوع خودمان این است که انسان سگ و ... را نسبت به خیلی امور جاهل می داند و معتقد است که آنها خبر از قوانین فیزیک و شیمی روانشناختی دقیقا ندارند یک نوع معذوریت و موجهیت و معاف بودن از سرزنش و کیفر برایش قائل است که ناشی از جاهل است.
🔹نظیر همین رفتار را اگر بچه سه ساله کند نیز از او می گذرد زیرا میداند از سر ندانستن چنین کرده است. اما در مورد انسان دیگری نمی تواند این معذوریت را قائل شود. حتی گاهی سگ و یا ... به ما ضرری می زند که می دانیم در آن زمینه اطلاعاتش کم نبوده ولی باز معاف از کیفر و سرزنش می دانیم او را به خاطر اینکه ما برای حیوانات سوء نیت قائل نیستیم. قائل به پستوی ذهنی برایشان نیستیم. برای بچه ها هم همین طور قائل هستیم. یعنی از سرزنش و کیفر معافشان می کنیم زیرا برای بچه ها هم سوء نیت قائل نیستیم. موجودی می تواند سوء نیت داشته باشد که پستوی ذهنی و تاریکخانه ذهنی داشته باشد برای اینکه موجودی پستوی ذهنی داشته باشد باید دو شرط روانشناختی دیگری داشته باشد که داستانش طولانی است. اینکه آدم می تواند سالها با سگ و گربه زندگی کند به خاطر این است که قائل است که جاهلند و سوء نیت ندارند.
🔹راهکار اینکه ما دوستی مان افزایش و عمق پیدا کند این است که در این دو پیش فرض شک کنیم. اگر بتوان این دو پیش فرض را تضعیف کرد رابطه دوستی مان افزایش و عمق پیدا می کند. کم کم معامله ای که با بچه پنج شش ساله می کنیم یا همان رفتاری که با سگها و گربه ها و میمونها می کنیم با بقیه انسانها می کنیم:
1. آدمها نه به جهت باورهایشان آنقدر که ما فکر می کنیم مجهز هستند نه به لحاظ خواسته هایشان خواسته هایی آنقدر آگاهی که ما گمان می کنیم دارند.
2. اگر توجه کنیم هر کدام از ما [از وقتی به دنیا آمدیم] از یک نقطه راه نیفتاده ایم و محال است دو انسان از یک نقطه به راه افتاده باشند. در این صورت نسبت به آنها که از ما عقب افتاده اند عاطفه منفی پیدا نمی کنیم.
🌂درسگفتار روانشناسی اخلاق ،ترم تعلیم و تربیت اخلاقی ، موسسه پرسش
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
✔️چرا برخی دوستی با حیوانات را به دوستی با انسانها ترجیح می دهند ؟
✔️راهکار عمق و افزایش دوستی هایمان چیست ؟
🔹آیا از خود پرسیده اید کسانی که سگ و گربه با خودشان نگه میدارند و معامله یک انسان با انسان دیگر را با آن دارند یعنی خیلی به آن توجه می کنند به سلامت و شادی اش توجه می کنند و البته کارکردهایی که انسانی از انسان دیگر می گیرد از او می گیرند با او درد دل می کنند و پارک می روند. خیلی احتمال داشت که اگر همین رابطه را با انسان دیگری داشتند طول این معاشرت به اندازه ی معاشرتشان با سگ و گربه نبود. سوال دیگری را که مهمتر است نپرسیدم که چرا به جای اینکه یک معاشر همنوع انتخاب کند معاشر ناهمنوع انتخاب می کند سوال روبنایی تر را می پرسم که چرا احتمال دارد با انسانی اگر زندگی کنیم نزاع پیدا کنیم ولی در دوستی با یک سگ و گربه این نزاع را نداریم.
🔹حتی ممکن است سگ و گربه ای که با او زندگی می کنیم صندلی خانه را کثیف کند و خرابکاری کند ولی دوستی مان با او به هم نمی خورد ولی اگر این کار را یک انسان انجام دهد دوستی مان به هم می خورد. اگر دقت کنیم رمز استمرار دوستی مثبت با غیر همنوع خودمان این است که انسان سگ و ... را نسبت به خیلی امور جاهل می داند و معتقد است که آنها خبر از قوانین فیزیک و شیمی روانشناختی دقیقا ندارند یک نوع معذوریت و موجهیت و معاف بودن از سرزنش و کیفر برایش قائل است که ناشی از جاهل است.
🔹نظیر همین رفتار را اگر بچه سه ساله کند نیز از او می گذرد زیرا میداند از سر ندانستن چنین کرده است. اما در مورد انسان دیگری نمی تواند این معذوریت را قائل شود. حتی گاهی سگ و یا ... به ما ضرری می زند که می دانیم در آن زمینه اطلاعاتش کم نبوده ولی باز معاف از کیفر و سرزنش می دانیم او را به خاطر اینکه ما برای حیوانات سوء نیت قائل نیستیم. قائل به پستوی ذهنی برایشان نیستیم. برای بچه ها هم همین طور قائل هستیم. یعنی از سرزنش و کیفر معافشان می کنیم زیرا برای بچه ها هم سوء نیت قائل نیستیم. موجودی می تواند سوء نیت داشته باشد که پستوی ذهنی و تاریکخانه ذهنی داشته باشد برای اینکه موجودی پستوی ذهنی داشته باشد باید دو شرط روانشناختی دیگری داشته باشد که داستانش طولانی است. اینکه آدم می تواند سالها با سگ و گربه زندگی کند به خاطر این است که قائل است که جاهلند و سوء نیت ندارند.
🔹راهکار اینکه ما دوستی مان افزایش و عمق پیدا کند این است که در این دو پیش فرض شک کنیم. اگر بتوان این دو پیش فرض را تضعیف کرد رابطه دوستی مان افزایش و عمق پیدا می کند. کم کم معامله ای که با بچه پنج شش ساله می کنیم یا همان رفتاری که با سگها و گربه ها و میمونها می کنیم با بقیه انسانها می کنیم:
1. آدمها نه به جهت باورهایشان آنقدر که ما فکر می کنیم مجهز هستند نه به لحاظ خواسته هایشان خواسته هایی آنقدر آگاهی که ما گمان می کنیم دارند.
2. اگر توجه کنیم هر کدام از ما [از وقتی به دنیا آمدیم] از یک نقطه راه نیفتاده ایم و محال است دو انسان از یک نقطه به راه افتاده باشند. در این صورت نسبت به آنها که از ما عقب افتاده اند عاطفه منفی پیدا نمی کنیم.
🌂درسگفتار روانشناسی اخلاق ،ترم تعلیم و تربیت اخلاقی ، موسسه پرسش
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🔰 شاید اگر تفکرات افلاطون را از سیرِ تاریخِ تفکر یهودی و مسیحی و اسلامی بردارند، چیزی جز یک جسمِ نحیف باقی نماند. شاید باورتان نشود که افلاطون در بُنِ اعتقادات کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و سیاسی و همه چیزِ ما حضورِ جدی دارد. یادم نیست کدام یک از فلاسفهی غرب است که میگوید، مسیحیت و اسلامِ تاریخی بیشتر از آنکه انجیلی و قرآنی باشند، افلاطونی و نوافلاطونی هستند.
🔰 در #دانشنامهی_فلسفهی_اخلاق، (پل ادواردز، و بورچرت) میخواندم: «بدگمانیِ افلاطون به لذت و ادراک حسی موجب شده بود تا او دیدگاهی ناموافق دربارهی نظرِ جمهور و در نتیجه دربارهی نهادهای دموکراتیک داشته باشند. او در رسالهی "جمهوری" و حتی با تأکید بیشتر در رسالهی "قوانین" پیشنهاد میکند که جامعه باید تحت حاکمیت یک نخبهی متفکر ... باشد. در "قوانین" مجموعهای از مجازاتهای بیرحمانه و تبلیغ و ترویج اسطورههای مفید به لحاظ ایدئولوژیکی، که میتوانند حفظِ انسجام اجتماعی و تمایز طبقانی باشند، پیشنهاد کرده است» (ص 121).
🔰 بدون اینکه بخواهم بر خودمان تطبیق بدهم و بر کسی خردهای بگیرم، جملهی آخر، یعنی «ترویج اسطورههای مفید»، ناخودآگاه من را یاد دو مطلب انداخت:
🔶عضو کمیسیون اصل نود قانون اساسی در سخنانی تعجب برانگیز از چند برابر شدن شمار مقبره امامزاده های کشور در مدتی کوتاه خبر داد. محمدعلی پورمختار در این رابطه گفته است که یکی از شکایت ها این است که در مدتی کوتاه، شمار مقبره امامزادههای کشور از ۴ هزار به ۱۱ هزار افزایش پیدا کرده است. به گزارش افكارنيوز، بر اساس برخی آمار منتشر شده تعداد مقبره امامزادگان ايران در اوايل انقلاب اسلامي يک هزار و پانصد مقبره بوده و بنابر آمارهای رسمی تا سال جاری بالغ بر ۱۰ هزار و پانصد مقبره رسیده است و اين بدان معناست که طي سي سال گذشته به طور ميانگين، سالانه تعداد ۳۰۰ امامزاده در ايران فوت کرده اند! نکته درخور توجه این جاست که بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ايران را به نام امام موسی کاظم (ع) نسبت می دهند (سایت تحلیلی خبری عصر ایران، هفت بهمن، 1391).
🔶 روزی آیت الله طالقانی را دیدیم که با عدهای از مردم به سمت کوه مقابل روستا میروند. بالای کوه، مزار يكي از اجداد ايشان بود. آیت الله طالقانی وقتی به مزار رسيد، با کلنگی که با خود آورده بود، شروع كرد به خراب کردن دیوارکهایی که مردم با خشت، دور قبر ایشان ساخته بودند. ظهر هم در مسجد محل سخنرانی کرد و گفت: دیدم کار مردم شده است نذر و نیاز به مزار سیدآقا. او هم انسانی بود مانند شما. گیرم علم و تقوای بیشتری داشت. ولی اینها باعث نمیشود که شما برای هر مشکلی بروید آنجا و نخ و پارچه گره بزنید (خبرگزاری پارسینه، ۳۱ شهريور ۱۳۹۴ ).
🔰 اعتقاد راسخ دارم، مهمترین نیازِ امروزینِ جامعهی ما پرورش #تفکر_انتقادی است. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، تمام درسهای دوران ابتدایی را تعطیل میکردم و به جای تلنبار کردن ذهن سفیدِ بچهها از دیتاهای پراکنده و گاهی به دردنخور، فقط تفکر انتقادی به بچهها یاد میدادم.
محسن زندی
🍀❤️ @filsofak
🔰 شاید اگر تفکرات افلاطون را از سیرِ تاریخِ تفکر یهودی و مسیحی و اسلامی بردارند، چیزی جز یک جسمِ نحیف باقی نماند. شاید باورتان نشود که افلاطون در بُنِ اعتقادات کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و سیاسی و همه چیزِ ما حضورِ جدی دارد. یادم نیست کدام یک از فلاسفهی غرب است که میگوید، مسیحیت و اسلامِ تاریخی بیشتر از آنکه انجیلی و قرآنی باشند، افلاطونی و نوافلاطونی هستند.
🔰 در #دانشنامهی_فلسفهی_اخلاق، (پل ادواردز، و بورچرت) میخواندم: «بدگمانیِ افلاطون به لذت و ادراک حسی موجب شده بود تا او دیدگاهی ناموافق دربارهی نظرِ جمهور و در نتیجه دربارهی نهادهای دموکراتیک داشته باشند. او در رسالهی "جمهوری" و حتی با تأکید بیشتر در رسالهی "قوانین" پیشنهاد میکند که جامعه باید تحت حاکمیت یک نخبهی متفکر ... باشد. در "قوانین" مجموعهای از مجازاتهای بیرحمانه و تبلیغ و ترویج اسطورههای مفید به لحاظ ایدئولوژیکی، که میتوانند حفظِ انسجام اجتماعی و تمایز طبقانی باشند، پیشنهاد کرده است» (ص 121).
🔰 بدون اینکه بخواهم بر خودمان تطبیق بدهم و بر کسی خردهای بگیرم، جملهی آخر، یعنی «ترویج اسطورههای مفید»، ناخودآگاه من را یاد دو مطلب انداخت:
🔶عضو کمیسیون اصل نود قانون اساسی در سخنانی تعجب برانگیز از چند برابر شدن شمار مقبره امامزاده های کشور در مدتی کوتاه خبر داد. محمدعلی پورمختار در این رابطه گفته است که یکی از شکایت ها این است که در مدتی کوتاه، شمار مقبره امامزادههای کشور از ۴ هزار به ۱۱ هزار افزایش پیدا کرده است. به گزارش افكارنيوز، بر اساس برخی آمار منتشر شده تعداد مقبره امامزادگان ايران در اوايل انقلاب اسلامي يک هزار و پانصد مقبره بوده و بنابر آمارهای رسمی تا سال جاری بالغ بر ۱۰ هزار و پانصد مقبره رسیده است و اين بدان معناست که طي سي سال گذشته به طور ميانگين، سالانه تعداد ۳۰۰ امامزاده در ايران فوت کرده اند! نکته درخور توجه این جاست که بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ايران را به نام امام موسی کاظم (ع) نسبت می دهند (سایت تحلیلی خبری عصر ایران، هفت بهمن، 1391).
🔶 روزی آیت الله طالقانی را دیدیم که با عدهای از مردم به سمت کوه مقابل روستا میروند. بالای کوه، مزار يكي از اجداد ايشان بود. آیت الله طالقانی وقتی به مزار رسيد، با کلنگی که با خود آورده بود، شروع كرد به خراب کردن دیوارکهایی که مردم با خشت، دور قبر ایشان ساخته بودند. ظهر هم در مسجد محل سخنرانی کرد و گفت: دیدم کار مردم شده است نذر و نیاز به مزار سیدآقا. او هم انسانی بود مانند شما. گیرم علم و تقوای بیشتری داشت. ولی اینها باعث نمیشود که شما برای هر مشکلی بروید آنجا و نخ و پارچه گره بزنید (خبرگزاری پارسینه، ۳۱ شهريور ۱۳۹۴ ).
🔰 اعتقاد راسخ دارم، مهمترین نیازِ امروزینِ جامعهی ما پرورش #تفکر_انتقادی است. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم، تمام درسهای دوران ابتدایی را تعطیل میکردم و به جای تلنبار کردن ذهن سفیدِ بچهها از دیتاهای پراکنده و گاهی به دردنخور، فقط تفکر انتقادی به بچهها یاد میدادم.
محسن زندی
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from داستان ایرانی
یادداشتی بر رمان #شوماخر_همیشه_اینجاست
نوشته #فرهاد_بردبار
#نشر_چشمه
.
.
📎 یادداشت: (قمار فقط قمار درشت)
✒ #مصطفی_سلیمانی
.
.
مگر می شود هیچ اتفاقِ خاصی در داستان نیفتد و این همه پراکنده گیِ ایده و دیالوگ باشد و تو کماکان أفسارت را دستِ یک کاراکترِی بدهی که روایت یک شبانه روز از بیخوابیاش را به تو بازگو می کند. «بردبار» توانست تاریخ را به روایتِ آینده ببرد. آری گاهی تو می بایست تاریخ را بسازی مثل سینایِ داستان که با «نه»ها و «نمی دونم»هایِ مکرّرش فقط در حالِ تجربه کردن و شنیدنِ حرف ها و عقایدِ خودش از زبانِ شخصیت های داستانش است. او ثابت کرده است که می تواند با وجودِ درونگرایی و محافظه کاری و بعضی أوقات دروغگویی اش، طلبه بازیگوشِ برون گرا و جسور را همراهِ خود واردِ داستان کند.
چه حالِ خوبی است که درس و دانشگاه و قیل و قال را رها کنی و شروع کنی به نوشتن. نوشتنی که فقط از دلِ شب بیرون می آید و بعدش خواب آلودگیِ طبیعی که موجب می شود به هر کس و ناکس برای جایِ خواب رو بزنی.
نویسنده برخلافِ اسمِ کتاب، به صورت مستقیم به شوماخر قهرمانِ مسابقاتِ فرمولِ یک نمی پردازد و فقط گاهگاهی به آن اشاره می کند.
اگر با دقت به داستان خیره شوی، در میابی که شخصیتِ اولِ داستان، سینا نیست، بلکه عمویِ سیناست که با حرف هایِ حکیمانه اش در زمینۀ قمار مات و مبهوتت می کند و تو می توانی آن جملاتِ قصار را در جای جایِ زندگی ات سرایت دهی. مثلاً او معتقد است که: «قمار فقط قمارِ درشت! قمار کوچیک نه پول داره نه اعتبار. فقط وقتی می بازی برات غصه داره. مرگ یه بار شیون یه بار. خوبیِ قمارِ درشت اینه که وقتی می بازی دیگه تا آخرِ عمرت غصۀ باختایِ کوچیکو نمی خوری. یه نفر ده پونزده تا بچه داشت، یکی بهش گفت تو از این همه جیغ و فریادِ بچه ها سرسام نمی گیری؟ گفت نه. چون یکی شون اونقدر بلند جیغ می زنه که صدایِ جیغِ بقیه رو نمی شنوم. قمارِ درشت، همون جیغِ بلنده!»
عمویِ داستان، یک قماربازِ حرفه ای و تنها طرفدارِ نیوکاسل است که علاقۀ زیادی به آروغ دارد و اعتقادش این است که بعضی چیزها مثلِ کت و شلوارِ گاباردین و سینا برایش شانس می آورد.
و در آخر اینکه انتظارِ طلبۀ بازیگوش این بود که یک نویسنده وقتی کارگردان و مستندساز هم هست، همچون فیلم مستندش «مردی که با خرگوش ها می رود»، کتابش را هم می توانست به رکودِ گینس نزدیک کند، اما...
توصیه می کنم بخوانید کتابِ یک جوانِ اصفهانی را تا همراه با او در خیابان هایِ اصفهان قدمی بزنید.
نوشته #فرهاد_بردبار
#نشر_چشمه
.
.
📎 یادداشت: (قمار فقط قمار درشت)
✒ #مصطفی_سلیمانی
.
.
مگر می شود هیچ اتفاقِ خاصی در داستان نیفتد و این همه پراکنده گیِ ایده و دیالوگ باشد و تو کماکان أفسارت را دستِ یک کاراکترِی بدهی که روایت یک شبانه روز از بیخوابیاش را به تو بازگو می کند. «بردبار» توانست تاریخ را به روایتِ آینده ببرد. آری گاهی تو می بایست تاریخ را بسازی مثل سینایِ داستان که با «نه»ها و «نمی دونم»هایِ مکرّرش فقط در حالِ تجربه کردن و شنیدنِ حرف ها و عقایدِ خودش از زبانِ شخصیت های داستانش است. او ثابت کرده است که می تواند با وجودِ درونگرایی و محافظه کاری و بعضی أوقات دروغگویی اش، طلبه بازیگوشِ برون گرا و جسور را همراهِ خود واردِ داستان کند.
چه حالِ خوبی است که درس و دانشگاه و قیل و قال را رها کنی و شروع کنی به نوشتن. نوشتنی که فقط از دلِ شب بیرون می آید و بعدش خواب آلودگیِ طبیعی که موجب می شود به هر کس و ناکس برای جایِ خواب رو بزنی.
نویسنده برخلافِ اسمِ کتاب، به صورت مستقیم به شوماخر قهرمانِ مسابقاتِ فرمولِ یک نمی پردازد و فقط گاهگاهی به آن اشاره می کند.
اگر با دقت به داستان خیره شوی، در میابی که شخصیتِ اولِ داستان، سینا نیست، بلکه عمویِ سیناست که با حرف هایِ حکیمانه اش در زمینۀ قمار مات و مبهوتت می کند و تو می توانی آن جملاتِ قصار را در جای جایِ زندگی ات سرایت دهی. مثلاً او معتقد است که: «قمار فقط قمارِ درشت! قمار کوچیک نه پول داره نه اعتبار. فقط وقتی می بازی برات غصه داره. مرگ یه بار شیون یه بار. خوبیِ قمارِ درشت اینه که وقتی می بازی دیگه تا آخرِ عمرت غصۀ باختایِ کوچیکو نمی خوری. یه نفر ده پونزده تا بچه داشت، یکی بهش گفت تو از این همه جیغ و فریادِ بچه ها سرسام نمی گیری؟ گفت نه. چون یکی شون اونقدر بلند جیغ می زنه که صدایِ جیغِ بقیه رو نمی شنوم. قمارِ درشت، همون جیغِ بلنده!»
عمویِ داستان، یک قماربازِ حرفه ای و تنها طرفدارِ نیوکاسل است که علاقۀ زیادی به آروغ دارد و اعتقادش این است که بعضی چیزها مثلِ کت و شلوارِ گاباردین و سینا برایش شانس می آورد.
و در آخر اینکه انتظارِ طلبۀ بازیگوش این بود که یک نویسنده وقتی کارگردان و مستندساز هم هست، همچون فیلم مستندش «مردی که با خرگوش ها می رود»، کتابش را هم می توانست به رکودِ گینس نزدیک کند، اما...
توصیه می کنم بخوانید کتابِ یک جوانِ اصفهانی را تا همراه با او در خیابان هایِ اصفهان قدمی بزنید.
❤1
📝 کانال فلسفه اخلاق:
« مشکل بیشتر مردم این است که به جای مغزشان، با امید ها و نگرانی ها یا آرزوهای شان فکر می کنند. »
ویل دورانت
🍀❤️ @filsofak
« مشکل بیشتر مردم این است که به جای مغزشان، با امید ها و نگرانی ها یا آرزوهای شان فکر می کنند. »
ویل دورانت
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
عضو جدید خانواده ما: محمدطاها سلیمانی. 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
(سه باره پسر، دوباره پدر)
#مصطفی_سلیمانی
.
معجزه مگر غیر از این است؟ چشمانِ تو بسته باشد، من هم بغلت کنم یک عصر تابستان. حرفهایِ سختم را درِ گوشَت زمزمه کنم. همینقدر بیشیلهپیله، همینقدر ساده و نزدیک، همینقدر حیرتانگیز... مثلِ میهمانی عزیز که ناخوانده و یکهویی، زنگِ درِ خانه را می.زند. مثلِ آدمی که لبهی پرتگاه، صندلیاش را باز کرده و با خیالی آسوده دارد آفتاب میگیرد. مثلِ تو!
تویی که با آمدنت، زنگِ درِ خانۀ ما را به صدا درآوردی و باعث شدی خدا بیهوا یک تودهنی بزند بهمن که: «های پسر! فکر نکنی زندگی تمومه، حالاحالا گيرشى» بله! زندگی با تو دوباره شروع شد. همه چیز دوباره تکرار شد. دوباره اجرایِ «و َ نَفَختُ فیه من روحی» و لاجرم استمرارِ زندگی:
«یعنی تکثیر سلولِ ناچیزی از جسم به پیکرِ روح، که نامش میشود فرزند.» فرزند یعنی خودِ تو که در شکمِ مادرت دوام نیاوردی و کنجکاو به دنیا بودی. تو هم مثلِ حوا، بیهوا دستت را بردی و سیبی چیدی و واردِ دنیا شدی! حالا باید دو چیز را بدانی: «اینکه دنیایِ محدود، محلِ نزاعِ همیشگیِ آدمهاست با اطرافاش. و دیگر اینکه دنیا کوچکتر از آن است که آدمی لنگِ آرزوهایش را در آن دراز کند.»
پس بیا و از همین ابتدا بیخیالِ حرفِ مردم شو! اورجینال باش. همه چیزت به سبکِ خودت باشد. به سبکِ خودت عاشق شو. به سبکِ خودت دوست بدار. اشتباهی نباش. دوستِ معتمدِ کسی باش و این را به هر رابطۀ دیگری ترجیح بده. کاری به قضاوتِ این و آن نداشته باش. حرفِ مردم حقیرتر از خیالِ توست، پس: «ببین، بشنو، بدو، بخور، بنواز، بساز، بنوش، لذت ببر و از همه مهمتر بخوان و بنویس! در دنیا هیچ تفریحی بهاندازه کتاب خواندن و نوشتن لذّتبخش نیست. خواندن و نوشتن موجب میشود تا شیوۀ انسانیت را درپیش بگیری. اما اگر نخواهی و نخوانی یا خدایی نکرده پا رویِ فهمت بگذاری، یک لحظه چشمانت را باز میکنی و میبینی که از آدمها و چیزها دشمن ساختهای که به نامِ وطن، مذهب، قبیله، غیرت یا حتی عشق، عمری است با دشمنی که وجود ندارد جنگیدهای و جز بُهت و پشیمانی آهی در بساط نداری!»
البته دنیا آنقدرها هم که گفتم ناراحت کننده نیست، بهشرطی که «بلد» باشی. بلد باشی دوست داشته شوی. بلد باشی خودت را رها کنی. بلد باشی همه چیزِ یک آدم شوی. بلد باشی که بگذاری عاشقت بشوند. با اینهمه این را آویزهی گوشَت کن که: «دنیا به تو بدهکار نیست عزیزکم!»
مادرت خیلی دوست داشت دختر باشی، اما تقدیر خدا غیر از این بود. البته من هم برای جوریِ جنس و تجربۀ داشتنِ دختر بیمیل نبودم، اما تهِ قلبم «الخیرُ فیما وَقع» بود.
🍀❤️ @filsofak
(سه باره پسر، دوباره پدر)
#مصطفی_سلیمانی
.
معجزه مگر غیر از این است؟ چشمانِ تو بسته باشد، من هم بغلت کنم یک عصر تابستان. حرفهایِ سختم را درِ گوشَت زمزمه کنم. همینقدر بیشیلهپیله، همینقدر ساده و نزدیک، همینقدر حیرتانگیز... مثلِ میهمانی عزیز که ناخوانده و یکهویی، زنگِ درِ خانه را می.زند. مثلِ آدمی که لبهی پرتگاه، صندلیاش را باز کرده و با خیالی آسوده دارد آفتاب میگیرد. مثلِ تو!
تویی که با آمدنت، زنگِ درِ خانۀ ما را به صدا درآوردی و باعث شدی خدا بیهوا یک تودهنی بزند بهمن که: «های پسر! فکر نکنی زندگی تمومه، حالاحالا گيرشى» بله! زندگی با تو دوباره شروع شد. همه چیز دوباره تکرار شد. دوباره اجرایِ «و َ نَفَختُ فیه من روحی» و لاجرم استمرارِ زندگی:
«یعنی تکثیر سلولِ ناچیزی از جسم به پیکرِ روح، که نامش میشود فرزند.» فرزند یعنی خودِ تو که در شکمِ مادرت دوام نیاوردی و کنجکاو به دنیا بودی. تو هم مثلِ حوا، بیهوا دستت را بردی و سیبی چیدی و واردِ دنیا شدی! حالا باید دو چیز را بدانی: «اینکه دنیایِ محدود، محلِ نزاعِ همیشگیِ آدمهاست با اطرافاش. و دیگر اینکه دنیا کوچکتر از آن است که آدمی لنگِ آرزوهایش را در آن دراز کند.»
پس بیا و از همین ابتدا بیخیالِ حرفِ مردم شو! اورجینال باش. همه چیزت به سبکِ خودت باشد. به سبکِ خودت عاشق شو. به سبکِ خودت دوست بدار. اشتباهی نباش. دوستِ معتمدِ کسی باش و این را به هر رابطۀ دیگری ترجیح بده. کاری به قضاوتِ این و آن نداشته باش. حرفِ مردم حقیرتر از خیالِ توست، پس: «ببین، بشنو، بدو، بخور، بنواز، بساز، بنوش، لذت ببر و از همه مهمتر بخوان و بنویس! در دنیا هیچ تفریحی بهاندازه کتاب خواندن و نوشتن لذّتبخش نیست. خواندن و نوشتن موجب میشود تا شیوۀ انسانیت را درپیش بگیری. اما اگر نخواهی و نخوانی یا خدایی نکرده پا رویِ فهمت بگذاری، یک لحظه چشمانت را باز میکنی و میبینی که از آدمها و چیزها دشمن ساختهای که به نامِ وطن، مذهب، قبیله، غیرت یا حتی عشق، عمری است با دشمنی که وجود ندارد جنگیدهای و جز بُهت و پشیمانی آهی در بساط نداری!»
البته دنیا آنقدرها هم که گفتم ناراحت کننده نیست، بهشرطی که «بلد» باشی. بلد باشی دوست داشته شوی. بلد باشی خودت را رها کنی. بلد باشی همه چیزِ یک آدم شوی. بلد باشی که بگذاری عاشقت بشوند. با اینهمه این را آویزهی گوشَت کن که: «دنیا به تو بدهکار نیست عزیزکم!»
مادرت خیلی دوست داشت دختر باشی، اما تقدیر خدا غیر از این بود. البته من هم برای جوریِ جنس و تجربۀ داشتنِ دختر بیمیل نبودم، اما تهِ قلبم «الخیرُ فیما وَقع» بود.
🍀❤️ @filsofak
❤1
📝 کانال فلسفه اخلاق:
※※🔮※※🔮※※🔮※※
🔮
☀️❤️🐬📚
🌸🕊
✍ سقراط فیلسوف بزرگ یونانی میگفت: فلسفهی من دو رکن دارد:
یکی این که خودت را بشناس.
دوم هم این که زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
✍ خودت را بشناس یعنی اینکه بفهم که چرا تو منحصر به فردی و یا به تعبیری مثلاً حسن، حسن را بشناسد. نمیگفت بیایید انسان را بشناسیم، بلکه از نظر سقراط هرکسی باید خودش را بشناسد.
✍ سقراط معتقد بود فقط وقتی خودشناس میشوید چهار چیز را میشناسید و این چهارتا حکم سعادت ماست.
✍ آدم از طریق خودشناسی چهار چیز را می فهمد:
1) میزان دانایی
2) میزان توانایی
3) نقاط قوت
4) نقاط ضعف
✍ باید بدانیم که گستره و محدودهی دانایی و تواناییهایمان تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خودمان را بشناسیم؛ با شناخت این چهارتا می توان زندگی خوبی داشت.
✍ وجه بیهمتایی انسانها در این چهارتاست و اگر راهمان از هم جدا می شود به خاطر تفاوت ما در این چهار مورد است. و با شناخت اینها است که شرط لازم و البته ناکافی نیک بخت زیستن ما فراهم شده است.
☘ دکتر ملکیان
🍀❤️ @filsofak
※※🔮※※🔮※※🔮※※
🔮
☀️❤️🐬📚
🌸🕊
✍ سقراط فیلسوف بزرگ یونانی میگفت: فلسفهی من دو رکن دارد:
یکی این که خودت را بشناس.
دوم هم این که زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
✍ خودت را بشناس یعنی اینکه بفهم که چرا تو منحصر به فردی و یا به تعبیری مثلاً حسن، حسن را بشناسد. نمیگفت بیایید انسان را بشناسیم، بلکه از نظر سقراط هرکسی باید خودش را بشناسد.
✍ سقراط معتقد بود فقط وقتی خودشناس میشوید چهار چیز را میشناسید و این چهارتا حکم سعادت ماست.
✍ آدم از طریق خودشناسی چهار چیز را می فهمد:
1) میزان دانایی
2) میزان توانایی
3) نقاط قوت
4) نقاط ضعف
✍ باید بدانیم که گستره و محدودهی دانایی و تواناییهایمان تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خودمان را بشناسیم؛ با شناخت این چهارتا می توان زندگی خوبی داشت.
✍ وجه بیهمتایی انسانها در این چهارتاست و اگر راهمان از هم جدا می شود به خاطر تفاوت ما در این چهار مورد است. و با شناخت اینها است که شرط لازم و البته ناکافی نیک بخت زیستن ما فراهم شده است.
☘ دکتر ملکیان
🍀❤️ @filsofak
دروغ را فقط يک متخصص میتواند به صورت يک حقيقت برای مردم جلوه دهد، اما اينگونه متخصصان هرگز فيلسوف نمیشوند، زيرا دنیای سياست به وجودشان بيشتر احتياج دارد.
ويل دورانت
🍀❤️ @filsofak
ويل دورانت
🍀❤️ @filsofak