📝 کانال فلسفه اخلاق:
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و… این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقهٔ بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید. بعد از ظهرها دوباره به پایین بر میگردد.
📗مجازات
👤 #اشتفان_لاکنر
برگردان : اسدالله امرایی
🍀❤️ @filsofak
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و… این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقهٔ بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید. بعد از ظهرها دوباره به پایین بر میگردد.
📗مجازات
👤 #اشتفان_لاکنر
برگردان : اسدالله امرایی
🍀❤️ @filsofak
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#ربنا - جریان #شجریان
با حضور #علیزاده، کامبیز #روشن_روان، کیومرث پوراحمد، #پیرنیاکان، محمود #دولت_آبادی، فرهاد #فخرالدینی، اردشیر #کامکار، #درخشانی...
نشر دهید💐🙏
🍀❤️ @filsofak
با حضور #علیزاده، کامبیز #روشن_روان، کیومرث پوراحمد، #پیرنیاکان، محمود #دولت_آبادی، فرهاد #فخرالدینی، اردشیر #کامکار، #درخشانی...
نشر دهید💐🙏
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
عکاس: محمد فلاح نیا 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
اول من دیدم اش. یک موبایل قدیمی دست اش بود که تغریبا به عینک ته استکانی اش چسبانده بودش. زیر کتف همان دستی که موبایل را با آن گرفته بود یک مجله ی جدول را گرفته بود و در دست دیگر اش یک موچین داشت و کیسه ای که معلوم نبود محتویات اش چیست. شاید خوراک بخور و نمیر آن روزش را به همراه می برد. گاهی هم معتاد ها یککیسه دارند که هر شندر پندری را که فکر می کنند روزی به کارشان بیاید و یا بتوانند آب کنند، در آن می گذارند. از آن قیافه هایی بود که ممکن است تا مدت ها در خاطرت بمانند. مثل بعضی پدر بزرگ های شخصیت های کارتونی دندان هایش تغریبا ریخته بود و فک پایین اش جلو آمده بود. شلوارش را تا زیر سینه اش بالا کشیده و با تنگ ترین سوراخ کمربند به بدنش گیر داده بود. من گاهی هنگام عکاسی خیابانی، شرم می کنم از این تیپ آدم ها عکس بگیرم. نگاهش کردم و رد شدم. فربد پشت سرم بود. دوربین را به فاصله ی ۵۰ سانتی متری از صورت مرد گرفت و بعد گفت: اجازه هست عکس بگیرم؟!
گفت: نه.
من پیچ کوچه را رد کرده بودم و نمی دیدمشان. فربد به من رسید و در همین حال مرد داد زد: کاش حالا که دوربین داری، فرهنگ دست گرفتن اش را هم داشتی...
سریع به فربد گفتم: مگر عکس گرفتی؟!
گفت: نه.
گفتم: برو بهش بگو.
گفت: ول اش کن.
گفتم: ما هیچ کس را در خیابان ول نمی کنیم! ما به عنوان عکاس مستند خیابانی، وظایفی داریم.
خودم کوچه را برگشتم و به مرد رسیدم که هنوز آن جا بود. داشت با موبایل اش ور می رفت. پشت شانه اش زدم و گفتم پدر جان، رفیق من عکس نگرفت. شما اجازه ندادی و او عکس نگرفت.
هنوز دلخور بود.
گفت: در آوردن ادای اش هم خوب نیست.
گفتم: ولی چون شما اجازه ندادید، او عکس نگرفت و من عذر خواهی می کنم اگر شما ناراحت شدید. در همین حال به نشان دوستی پشت شانه هایش را نوازش کردم.
آرام شد. لبخندی زد و گفت: ببخشید من هم تند شدم.
لبخند اش را که دیدم، گفتم خدا نگهدار و با فربد به راه افتادیم.
چند قدم که دور شدیم، پیچ کوچه را رد کردیم و دیگر نمی دیدیم اش. صدایش آمد که:
رفیق، دوست داری با هم حرف بزنیم؟
برگشتم، گفتم چرا که نه.
آمد گفت: شما دنیای خودتان را دارید. عشق اتون اینه که یه دوربین دست بگیرید و از بدبختی آدما عکس بگیرید. (مثل خیلی از کوچه های بافت قدیم، کوچه تنگ بود و ما شانه به شانه هم راه می رفتیم. توی نگاهش آرامشی توام با نوعی لبخند عجیب بود و وقتی حرف می زد با موچین نخ به نخ موهای صورت اش را می کشید. ) گفت: شما درد نکشیده اید ولی من یک آدم اچ.آی.وی مثبت ام که شش سال هست از خونه طرد شدم. حالا هم کبد ام کم کم از کار افتاده و دیگه رو به سراشیبی هستم. توی فکر های خودم بودم و دلم برای کسانی که می خواهم قبل از رفتن ببینم اشان، تنگ شده بود که شما آمدید. اگر ناراحت شدم علت اش این بود.
دهانم قفل شده بود. دستم را پشت شانه هایش گذاشتم و گفتم: لازم به توضیح نبود.
گفت: آمدم که عذر خواهی کنم.
اشک توی چشم هایم جمع شده بود. عین احمق ها گفتم: درست می شه دوست من. مرسی که آمدی. خوب باشی و از همین حرف هایی که خودم هم نمی دانم در این شرایط از کدام گوشه ی مغز ام می پرد بیرون.
و بعد همین طور که ظریف و آرام آمده بود، ظریف و آرامرفت...
بعد من ماندم و دل صاحب مرده ام که انگار در آن سنگ آسیا را جابجا می کردند. دلم می خواست پکی بزنم زیر گریه... اما اشک یار بود.
تا وقتی که با فربد فرار کردیم توی خنکی سایه ی یکی از کافه های همان حوالی، با لحن بیژن مفید می خواندم: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه... و با بغضی تلخ تکرار می کردم: آخه این دل مگه از فولاده؟!
پینوشت:
۱- هر کس را که باید ببینید، همین امروز ببینید. شاید دارد در جایی با فکر یک بار دیگر دیدن شما جان می دهد.
۲- با کسانی که معتاد هستند و یا اچ.آی.وی دارند مهربان باشید. از طریق مهربانی کردن، نه معتاد می شوید و نه بیمار!
محمد فلاح نیا
جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶
محله بیات شیراز
🍀❤️ @filsofak
اول من دیدم اش. یک موبایل قدیمی دست اش بود که تغریبا به عینک ته استکانی اش چسبانده بودش. زیر کتف همان دستی که موبایل را با آن گرفته بود یک مجله ی جدول را گرفته بود و در دست دیگر اش یک موچین داشت و کیسه ای که معلوم نبود محتویات اش چیست. شاید خوراک بخور و نمیر آن روزش را به همراه می برد. گاهی هم معتاد ها یککیسه دارند که هر شندر پندری را که فکر می کنند روزی به کارشان بیاید و یا بتوانند آب کنند، در آن می گذارند. از آن قیافه هایی بود که ممکن است تا مدت ها در خاطرت بمانند. مثل بعضی پدر بزرگ های شخصیت های کارتونی دندان هایش تغریبا ریخته بود و فک پایین اش جلو آمده بود. شلوارش را تا زیر سینه اش بالا کشیده و با تنگ ترین سوراخ کمربند به بدنش گیر داده بود. من گاهی هنگام عکاسی خیابانی، شرم می کنم از این تیپ آدم ها عکس بگیرم. نگاهش کردم و رد شدم. فربد پشت سرم بود. دوربین را به فاصله ی ۵۰ سانتی متری از صورت مرد گرفت و بعد گفت: اجازه هست عکس بگیرم؟!
گفت: نه.
من پیچ کوچه را رد کرده بودم و نمی دیدمشان. فربد به من رسید و در همین حال مرد داد زد: کاش حالا که دوربین داری، فرهنگ دست گرفتن اش را هم داشتی...
سریع به فربد گفتم: مگر عکس گرفتی؟!
گفت: نه.
گفتم: برو بهش بگو.
گفت: ول اش کن.
گفتم: ما هیچ کس را در خیابان ول نمی کنیم! ما به عنوان عکاس مستند خیابانی، وظایفی داریم.
خودم کوچه را برگشتم و به مرد رسیدم که هنوز آن جا بود. داشت با موبایل اش ور می رفت. پشت شانه اش زدم و گفتم پدر جان، رفیق من عکس نگرفت. شما اجازه ندادی و او عکس نگرفت.
هنوز دلخور بود.
گفت: در آوردن ادای اش هم خوب نیست.
گفتم: ولی چون شما اجازه ندادید، او عکس نگرفت و من عذر خواهی می کنم اگر شما ناراحت شدید. در همین حال به نشان دوستی پشت شانه هایش را نوازش کردم.
آرام شد. لبخندی زد و گفت: ببخشید من هم تند شدم.
لبخند اش را که دیدم، گفتم خدا نگهدار و با فربد به راه افتادیم.
چند قدم که دور شدیم، پیچ کوچه را رد کردیم و دیگر نمی دیدیم اش. صدایش آمد که:
رفیق، دوست داری با هم حرف بزنیم؟
برگشتم، گفتم چرا که نه.
آمد گفت: شما دنیای خودتان را دارید. عشق اتون اینه که یه دوربین دست بگیرید و از بدبختی آدما عکس بگیرید. (مثل خیلی از کوچه های بافت قدیم، کوچه تنگ بود و ما شانه به شانه هم راه می رفتیم. توی نگاهش آرامشی توام با نوعی لبخند عجیب بود و وقتی حرف می زد با موچین نخ به نخ موهای صورت اش را می کشید. ) گفت: شما درد نکشیده اید ولی من یک آدم اچ.آی.وی مثبت ام که شش سال هست از خونه طرد شدم. حالا هم کبد ام کم کم از کار افتاده و دیگه رو به سراشیبی هستم. توی فکر های خودم بودم و دلم برای کسانی که می خواهم قبل از رفتن ببینم اشان، تنگ شده بود که شما آمدید. اگر ناراحت شدم علت اش این بود.
دهانم قفل شده بود. دستم را پشت شانه هایش گذاشتم و گفتم: لازم به توضیح نبود.
گفت: آمدم که عذر خواهی کنم.
اشک توی چشم هایم جمع شده بود. عین احمق ها گفتم: درست می شه دوست من. مرسی که آمدی. خوب باشی و از همین حرف هایی که خودم هم نمی دانم در این شرایط از کدام گوشه ی مغز ام می پرد بیرون.
و بعد همین طور که ظریف و آرام آمده بود، ظریف و آرامرفت...
بعد من ماندم و دل صاحب مرده ام که انگار در آن سنگ آسیا را جابجا می کردند. دلم می خواست پکی بزنم زیر گریه... اما اشک یار بود.
تا وقتی که با فربد فرار کردیم توی خنکی سایه ی یکی از کافه های همان حوالی، با لحن بیژن مفید می خواندم: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه... و با بغضی تلخ تکرار می کردم: آخه این دل مگه از فولاده؟!
پینوشت:
۱- هر کس را که باید ببینید، همین امروز ببینید. شاید دارد در جایی با فکر یک بار دیگر دیدن شما جان می دهد.
۲- با کسانی که معتاد هستند و یا اچ.آی.وی دارند مهربان باشید. از طریق مهربانی کردن، نه معتاد می شوید و نه بیمار!
محمد فلاح نیا
جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶
محله بیات شیراز
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آریوس زیباترین پسربچه کردستان😍
خیلی از شرکت ها مدلینگ اعلام کردن روی آریوس می خواهند سرمایه گذاری کنند، ولی پدرش میگه من با بچه ام تجارت نمیکنم.
🍀❤️ @filsofak
خیلی از شرکت ها مدلینگ اعلام کردن روی آریوس می خواهند سرمایه گذاری کنند، ولی پدرش میگه من با بچه ام تجارت نمیکنم.
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
تولد من(هفتم خرداد) #مصطفی_سلیمانی 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🎂
📝 منبرک: ( تولد من...)
هفتم خرداد
.
.
🌼 داشتم صورتم را می شستم که خودم را توی آینه دیدم و قطره های آب را که سر می خورد روی ریشم و آن چند تا تار سفید.
همین طور هاج و واج ماندم.
انگار که پشت این آدم توی قاب مربعی، کس دیگری است. کسی که امروز تولدش است، اما هیچ بزرگ تر نشده.
کسی که در زندگی اش بی خیال هم نبوده، هیچ وقت.
اما آب هم از آب تکان نخورده.
دلم می خواست می توانستم زمان را نگه دارم و ازش بپرسم:
کجا بودی این سال ها؟
چقدر برای خودت زندگی کردی؟
چقدر خودت را دوست داشتی؟
.
.
🌼 بله. من یک جا توی زندگی وامانده ام، خودم را جا گذاشته و رفته ام پی کارم.
رفته ام دنبال کسی که مرا با نام کوچک صدا بزند.
دنبال کسی که گوشی را بردارد و بگوید:
هیچ کاری باهات نداشتم فقط دلم برات تنگ شده.
رفته ام دنبال دوستی که شریکم باشد.
یا شاید هم نه. رفته ام پی خودم.
خودی که توی آینه نیست و نمی دانم کی گمش کرده ام اما دلم می خواهد پیدایش کنم و بازوهایم را دورش حلقه کنم و به آغوشش بگیرم.
.
.
🎂 من مصطفا، وارد ۳۴ سالگی شدم، اما هنوز دنبال خودم می گردم. دیگر دارد ترس برم می دارد. می خواهم به زمین و زمان و خصوصا ساعت هر چه از دهانم در می آید بگويم که:
لامصب کمتر عجله کن!
#مصطفی_سلیمانی
هفتم خرداد، سال ۹۶.
____________________________
✌ پ ن:
دست تک تک اساتید و دوستان مهربانم که کمک می کنند تا من در آستانه ۳۴ سالگی خودم را پیدا کنم، می بوسم.
ممنون از لطف و حس همیشگی تان.
ارادتمند🌱🌼
.
.
#خرداد_ماه
#تولد_من
#من_یک_خردادی_ام
🍀❤️ @filsofak
🎂
📝 منبرک: ( تولد من...)
هفتم خرداد
.
.
🌼 داشتم صورتم را می شستم که خودم را توی آینه دیدم و قطره های آب را که سر می خورد روی ریشم و آن چند تا تار سفید.
همین طور هاج و واج ماندم.
انگار که پشت این آدم توی قاب مربعی، کس دیگری است. کسی که امروز تولدش است، اما هیچ بزرگ تر نشده.
کسی که در زندگی اش بی خیال هم نبوده، هیچ وقت.
اما آب هم از آب تکان نخورده.
دلم می خواست می توانستم زمان را نگه دارم و ازش بپرسم:
کجا بودی این سال ها؟
چقدر برای خودت زندگی کردی؟
چقدر خودت را دوست داشتی؟
.
.
🌼 بله. من یک جا توی زندگی وامانده ام، خودم را جا گذاشته و رفته ام پی کارم.
رفته ام دنبال کسی که مرا با نام کوچک صدا بزند.
دنبال کسی که گوشی را بردارد و بگوید:
هیچ کاری باهات نداشتم فقط دلم برات تنگ شده.
رفته ام دنبال دوستی که شریکم باشد.
یا شاید هم نه. رفته ام پی خودم.
خودی که توی آینه نیست و نمی دانم کی گمش کرده ام اما دلم می خواهد پیدایش کنم و بازوهایم را دورش حلقه کنم و به آغوشش بگیرم.
.
.
🎂 من مصطفا، وارد ۳۴ سالگی شدم، اما هنوز دنبال خودم می گردم. دیگر دارد ترس برم می دارد. می خواهم به زمین و زمان و خصوصا ساعت هر چه از دهانم در می آید بگويم که:
لامصب کمتر عجله کن!
#مصطفی_سلیمانی
هفتم خرداد، سال ۹۶.
____________________________
✌ پ ن:
دست تک تک اساتید و دوستان مهربانم که کمک می کنند تا من در آستانه ۳۴ سالگی خودم را پیدا کنم، می بوسم.
ممنون از لطف و حس همیشگی تان.
ارادتمند🌱🌼
.
.
#خرداد_ماه
#تولد_من
#من_یک_خردادی_ام
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
☘️ . . . در یک جامعه عادل حقوق دینداران و بی دینان برابر است و حقی به نام نرجیدن دینداران و وظیفه ای به عنوان نرنجاندن دینداران وجود ندارد تا براساس آن بتوان گفت بی دینان حق ندارند سخنی بر زبان بیاورند که رنجیدن دینداران را در پی داشته باشد. اگر چنین حقی وجود داشته باشد به یک میزان برای همه افراد ثابت است چه دیندار و چه بی دین. بلی هیچ کس حق ندارد به دیگران و آراء و عقاید و مقدسات دیگران اهانت کند اما چنین وظیفه ای، چنانچه گفتیم، مختص بی دینان نیست و دینداران هم حق ندارند به آراء و عقاید و مقدسات بی دینان اهانت کنند. اما حق و بل وظیفه نقد و انتقاد محترمانه آراء و عقاید برای هردو گروه به یک مقدار ثابت است، ولو اینکه اعمال یا استیفای چنین حقی یا انجام چنین وظیفه ای به طور طبیعی ممکن است رنجش خاطر صاحبان عقیده مورد نقد را در پی داشته باشد.
دکتر ابوالقاسم فنائی
اخلاق دینشناسی - صفحه 103
🌾 @abolghasemfanaei
🍀❤️ @filsofak
☘️ . . . در یک جامعه عادل حقوق دینداران و بی دینان برابر است و حقی به نام نرجیدن دینداران و وظیفه ای به عنوان نرنجاندن دینداران وجود ندارد تا براساس آن بتوان گفت بی دینان حق ندارند سخنی بر زبان بیاورند که رنجیدن دینداران را در پی داشته باشد. اگر چنین حقی وجود داشته باشد به یک میزان برای همه افراد ثابت است چه دیندار و چه بی دین. بلی هیچ کس حق ندارد به دیگران و آراء و عقاید و مقدسات دیگران اهانت کند اما چنین وظیفه ای، چنانچه گفتیم، مختص بی دینان نیست و دینداران هم حق ندارند به آراء و عقاید و مقدسات بی دینان اهانت کنند. اما حق و بل وظیفه نقد و انتقاد محترمانه آراء و عقاید برای هردو گروه به یک مقدار ثابت است، ولو اینکه اعمال یا استیفای چنین حقی یا انجام چنین وظیفه ای به طور طبیعی ممکن است رنجش خاطر صاحبان عقیده مورد نقد را در پی داشته باشد.
دکتر ابوالقاسم فنائی
اخلاق دینشناسی - صفحه 103
🌾 @abolghasemfanaei
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يك موسسه حمايت از حيوانات براى آگاهسازى مردم، فروشگاه لباس چرمى را باز كرد با اين تفاوت كه همراه پوست چرم، قلب و روده ى خونى حيوان را هم درون لباسها قرار دادند!
واكنش خريداران☝️
🍀❤️ @filsofak
واكنش خريداران☝️
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم.
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و من متعهد نیستم چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
مهاتما گاندی
🍀❤️ @filsofak
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم.
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و من متعهد نیستم چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
مهاتما گاندی
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
#رفتار_اخلاقی و پایبندی به #قانون چرا در میان #برخی از ما ضعیف است؟
دلایل متعددی میتواند داشته باشد که برخی از آنها ممکن است به ضعف نظام اداری و سیاسی، تجربهی تاریخی، و یا حتی تسلطِ یک قرائت استاندارشده از دین بازگشت کند.
اما به لحاظ #روانشناختی به نظر من مهمترین دلیلش #ضعف_تخیلِ خلاق در میان #برخی از ما است:
1. ما نمی توانیم تخیل کنیم که این کارِ خلافی که میکنیم، اگر همهگیر شود چه اتفاقی میافتد.
2. ما نمیتوانیم خودمان به جای دیگران بگذاریم که مثلا با فلان مشکلی که دارند چه حالی دارند (همدلی)
3. ما نمیتوانیم خودمان را به جای دیگران بگذاریم که مثلا اگر این کارِ خوب را انجام دهیم چه اتفاق خوشایندی برای دیگران یا جامعه میافتد (مثلا بحث محیط زیست یا آیندگان).
4. ما نمی توانیم تخیل کنیم که این کارِ ناشایستی که، حتی در خفا انجام میدهیم، ممکن است آسیب جدی به کسی یا کسانی وارد کند.
5. مانمی توانیم تخیل کنیم که خیالاتی که داریم (مثلا یکشبه ثروتمند شدن یا یارانه گرفتن) اگر فراگیر شود چه اتفاقی میافتد.
ما نمیتوانیم تخیل کنیم که وقتی از خلافی چشمپوشی میکنیم، چه اتفاقی در جامعه میافتد.
6. ما نمی توانیم به غیر خودمان فردِ دیگری را تخیل کنیم. همینکه کارِ خودمان راه بیفتد برایمان کافی است.
7. ما نمیتوانیم تخیل کنیم که خلاف، خلاف است؛کوچک و بزرگ ندارد؛ پنهان و آشکار ندارد؛ باسواد و بی سواد ندارد؛ شب و روز ندارد؛ زن و مرد ندارد؛ راستی و چپی ندارد؛ و ... .
اما، چرا #نمیتوانیم تخیل کنیم:
1. چون توسط دیگران و جامعه برای فکر کردن به شیوهای استاندارشده و از پیش تعینشده تربیت شدهایم.
2. چون قهرمانپرور هستیم. ما در تمام کارها وابسته به حرکت از سویِ دیگران هستیم و در خود احساسِ مسئولیت برای حرکت نمیکنیم. منتظریم تا دیگران کارها را درست کنند و یا اینکه آنها حرکتی کنند تا ما هم حرکت کنیم. در چنین وضعیتِ انتظاری، هیچ حرکتی ایجاد نخواهد شد.
3. چون شجاعتِ زیستن به شکل دیگر و امتحانِ تجربههای دیگر را نداریم.
4. چه به جایِ تخیل فعال، در دامان خیالپردازیهای بیفایده و ناشی از کمبودها و آرزوها افتادهایم.
5. چون از همان ابتدا به ما یاد دادهاند که درسِ اِنشا یک درس مسخره و الکی است. ما بلد نیستیم تخیل کنیم. بلد نیستیم بنویسیم. بلد نیستیم سخنرانیِ چارچوبمند ارائه دهیم. نه در کودکی بلدیم انشا بنویسیم و نه در بزرگسالی بلدیم مقالهی علمی تهیه کنیم.
6. چون هنر و مسایلِ آن برای ما یک امر حاشیهای، و بلکه حتی مضحک است.
7. چون از کودکی، اِبراز عواطف و افکار و تخیلاتمان به بهانههای مختلف سرکوب میشود.
8. چون میلی به دانستن در مورد شیوههایِ دیگرِ زندگی در فرهنگهای دیگر نداریم و به شیوهی خود قانع هستیم.
9. چون ... .
ما برای رشدِ جامعه، نیازمندِ پرورش نسلی هستیم که قدرتِ تخیل داشته باشد.
ما نیازمندِ #تخیلِ خلاق هستیم.
دکتر محسن زندی (روانشناس)
🍀❤️ @filsofak
#رفتار_اخلاقی و پایبندی به #قانون چرا در میان #برخی از ما ضعیف است؟
دلایل متعددی میتواند داشته باشد که برخی از آنها ممکن است به ضعف نظام اداری و سیاسی، تجربهی تاریخی، و یا حتی تسلطِ یک قرائت استاندارشده از دین بازگشت کند.
اما به لحاظ #روانشناختی به نظر من مهمترین دلیلش #ضعف_تخیلِ خلاق در میان #برخی از ما است:
1. ما نمی توانیم تخیل کنیم که این کارِ خلافی که میکنیم، اگر همهگیر شود چه اتفاقی میافتد.
2. ما نمیتوانیم خودمان به جای دیگران بگذاریم که مثلا با فلان مشکلی که دارند چه حالی دارند (همدلی)
3. ما نمیتوانیم خودمان را به جای دیگران بگذاریم که مثلا اگر این کارِ خوب را انجام دهیم چه اتفاق خوشایندی برای دیگران یا جامعه میافتد (مثلا بحث محیط زیست یا آیندگان).
4. ما نمی توانیم تخیل کنیم که این کارِ ناشایستی که، حتی در خفا انجام میدهیم، ممکن است آسیب جدی به کسی یا کسانی وارد کند.
5. مانمی توانیم تخیل کنیم که خیالاتی که داریم (مثلا یکشبه ثروتمند شدن یا یارانه گرفتن) اگر فراگیر شود چه اتفاقی میافتد.
ما نمیتوانیم تخیل کنیم که وقتی از خلافی چشمپوشی میکنیم، چه اتفاقی در جامعه میافتد.
6. ما نمی توانیم به غیر خودمان فردِ دیگری را تخیل کنیم. همینکه کارِ خودمان راه بیفتد برایمان کافی است.
7. ما نمیتوانیم تخیل کنیم که خلاف، خلاف است؛کوچک و بزرگ ندارد؛ پنهان و آشکار ندارد؛ باسواد و بی سواد ندارد؛ شب و روز ندارد؛ زن و مرد ندارد؛ راستی و چپی ندارد؛ و ... .
اما، چرا #نمیتوانیم تخیل کنیم:
1. چون توسط دیگران و جامعه برای فکر کردن به شیوهای استاندارشده و از پیش تعینشده تربیت شدهایم.
2. چون قهرمانپرور هستیم. ما در تمام کارها وابسته به حرکت از سویِ دیگران هستیم و در خود احساسِ مسئولیت برای حرکت نمیکنیم. منتظریم تا دیگران کارها را درست کنند و یا اینکه آنها حرکتی کنند تا ما هم حرکت کنیم. در چنین وضعیتِ انتظاری، هیچ حرکتی ایجاد نخواهد شد.
3. چون شجاعتِ زیستن به شکل دیگر و امتحانِ تجربههای دیگر را نداریم.
4. چه به جایِ تخیل فعال، در دامان خیالپردازیهای بیفایده و ناشی از کمبودها و آرزوها افتادهایم.
5. چون از همان ابتدا به ما یاد دادهاند که درسِ اِنشا یک درس مسخره و الکی است. ما بلد نیستیم تخیل کنیم. بلد نیستیم بنویسیم. بلد نیستیم سخنرانیِ چارچوبمند ارائه دهیم. نه در کودکی بلدیم انشا بنویسیم و نه در بزرگسالی بلدیم مقالهی علمی تهیه کنیم.
6. چون هنر و مسایلِ آن برای ما یک امر حاشیهای، و بلکه حتی مضحک است.
7. چون از کودکی، اِبراز عواطف و افکار و تخیلاتمان به بهانههای مختلف سرکوب میشود.
8. چون میلی به دانستن در مورد شیوههایِ دیگرِ زندگی در فرهنگهای دیگر نداریم و به شیوهی خود قانع هستیم.
9. چون ... .
ما برای رشدِ جامعه، نیازمندِ پرورش نسلی هستیم که قدرتِ تخیل داشته باشد.
ما نیازمندِ #تخیلِ خلاق هستیم.
دکتر محسن زندی (روانشناس)
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
#داستان_امروز
قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید... باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت... در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود.
🍀❤️ @filsofak
#داستان_امروز
قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید... باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت... در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود.
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
⭕️جدی یا بازی گرفتن زندگی ؟!
🔹حضرت علی ميفرمايند، او زندگي را خيلي به جد ميگرفت، چنان كه شيران بيشه و ماران دره. همان طور كه كار شير بيشه شوخيبردار نيست و كار مار دره هم شوخيبردار نيست، زندگي را جدي تلقي ميكرد. تنها در بازي است كه برد و باخت اهميت ندارد. اما در امور جدي وضع خيلي فرق ميكند. تنها در بازي است كه ميتوانيم طرفين قضيه را حفظ كنيم. اين دو نكته در زندگي خيلي اهميت دارد. اول اينكه در بازي برد و باخت فرقي ندارد. وقتي دو بچه با هم بازي ميكنند، اگر يكي ببرد و ديگري ببازد، هيچ اهميتي ندارد. در اينجا نفس بازي كردن مهم است.
🔹از اين نظر در دنياي امروز ورزشهايي مانند فوتبال ديگر بازي نيستند. زيرا وقتي تمام هم و غم براي گل زدن است، كار جدي است. فوتبال امروز يك شغل است و براي آن پول ميدهند. براي بازي كه كسي به كسي پول نميدهد. اينكه پول ميدهند و استخدام ميكنند و بالا ميبرند و پايين ميبرند، به دليل آن است كه فوتبال جدي شده است. گل زدن مهم شده است. اگر بازي، بازي باشد، نفس بازي اهميت دارد و برد و باخت آن هيچ فرقي نميكند. اگر بخواهيم فوتبال بازي كنيم، در بازي برد و باخت اهميتي ندارد. كساني زندگي را به بازي ميگيرند. آنها گمان ميكنند كه نفس زندگي كردن مهم است، نميدانند كه در اينجا برد و باخت اهميت دارد و زندگي بازي نيست.
🔹نكته دوم آن است كه در بازي ممكن است هم بازي را ببازيم و هم جايزه بگيريم. با اينكه گفته بودند جايزه را به كسي ميدهيم كه ببرد، اما ميبازيم و جايزه را هم ميگيريم. در زندگي اين طور نيست. در زندگي تا دست از چيزهايي برنداريم، به چيزهاي ديگر نميرسيم. تا چيزي فدا نشود، چيز ديگري به دست نميآيد. اين دو واقعيت براي ما معلوم است. براي ما معلوم است كه زندگي اين دو خصلت را دارد: در زندگي برد و باخت خيلي فرق ميكند و نفس زندگي كردن مثل نفس بازي مهم نيست. در اينجا برد و باحت فرق ميكند. علاوه بر آن در زندگي تا اينجا نشستهايم، نميتوانيم آنجا باشيم. اگر بخواهيم آنجا باشيم، بايد اينجا را رها كنيم. تا پول ندهيم، به ما سيب نميدهند. تا پول در جيب ماست، سيب هم در مغازه سيبفروش است. اين را ميفهميم، اما زندگي را به جد نميگيريم. گمان ميكنيم، ميتوان زندگي كرد و ثروت، قدرت، شهرت، محبوبيت و علم و همه چيز داشت. اين زندگي را يك زندگي زيباييشناختي ـ به تعبير كييركهگور ـ مينامند.
🔹گمان ميكنيم كه اين امكان وجود دارد كه همه چيز حاضر باشد. نميدانيم آن كس كه علم پيدا كرده است، از ثروت گذشته است. آن كس كه شهرت پيدا كرده است، از محبوبيت گذشته است و آن كس كه محبوبيت پيدا كرده است، از شهرت گذشته است.
🔹آن كس كه چيزي مييابد، بايد از چيز ديگري دست بردارد. ما اين طور نيستيم. استراحت ما بايد سر جاي خود باشد. ميخواهيم خوردن، آشاميدن، خوراك، ثروت، خانه، محبوبيت، مسافرت و همه چيز را حفظ كنيم و لذا همه چيز از دست ما ميرود. علي(ع) سه بار در نهجالبلاغه تكرار ميكنند كه من فهميدهام كه زندگي بازي نيست و جدي است. اينها را براي حقايقي كه واقعاً براي ما واضح هستند، مثال زدم. اين طور نيست كه لازم باشد كسي آن را براي ما بگويد. ما خود ميفهميم كه اين طور است. اما به مقتضاي آن عمل نميكنيم و ميخواهيم حقايق ظريفتر را ادراك كنيم.
🌂درسگفتار پاسخ به یک سوال .دهه70
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
⭕️جدی یا بازی گرفتن زندگی ؟!
🔹حضرت علی ميفرمايند، او زندگي را خيلي به جد ميگرفت، چنان كه شيران بيشه و ماران دره. همان طور كه كار شير بيشه شوخيبردار نيست و كار مار دره هم شوخيبردار نيست، زندگي را جدي تلقي ميكرد. تنها در بازي است كه برد و باخت اهميت ندارد. اما در امور جدي وضع خيلي فرق ميكند. تنها در بازي است كه ميتوانيم طرفين قضيه را حفظ كنيم. اين دو نكته در زندگي خيلي اهميت دارد. اول اينكه در بازي برد و باخت فرقي ندارد. وقتي دو بچه با هم بازي ميكنند، اگر يكي ببرد و ديگري ببازد، هيچ اهميتي ندارد. در اينجا نفس بازي كردن مهم است.
🔹از اين نظر در دنياي امروز ورزشهايي مانند فوتبال ديگر بازي نيستند. زيرا وقتي تمام هم و غم براي گل زدن است، كار جدي است. فوتبال امروز يك شغل است و براي آن پول ميدهند. براي بازي كه كسي به كسي پول نميدهد. اينكه پول ميدهند و استخدام ميكنند و بالا ميبرند و پايين ميبرند، به دليل آن است كه فوتبال جدي شده است. گل زدن مهم شده است. اگر بازي، بازي باشد، نفس بازي اهميت دارد و برد و باخت آن هيچ فرقي نميكند. اگر بخواهيم فوتبال بازي كنيم، در بازي برد و باخت اهميتي ندارد. كساني زندگي را به بازي ميگيرند. آنها گمان ميكنند كه نفس زندگي كردن مهم است، نميدانند كه در اينجا برد و باخت اهميت دارد و زندگي بازي نيست.
🔹نكته دوم آن است كه در بازي ممكن است هم بازي را ببازيم و هم جايزه بگيريم. با اينكه گفته بودند جايزه را به كسي ميدهيم كه ببرد، اما ميبازيم و جايزه را هم ميگيريم. در زندگي اين طور نيست. در زندگي تا دست از چيزهايي برنداريم، به چيزهاي ديگر نميرسيم. تا چيزي فدا نشود، چيز ديگري به دست نميآيد. اين دو واقعيت براي ما معلوم است. براي ما معلوم است كه زندگي اين دو خصلت را دارد: در زندگي برد و باخت خيلي فرق ميكند و نفس زندگي كردن مثل نفس بازي مهم نيست. در اينجا برد و باحت فرق ميكند. علاوه بر آن در زندگي تا اينجا نشستهايم، نميتوانيم آنجا باشيم. اگر بخواهيم آنجا باشيم، بايد اينجا را رها كنيم. تا پول ندهيم، به ما سيب نميدهند. تا پول در جيب ماست، سيب هم در مغازه سيبفروش است. اين را ميفهميم، اما زندگي را به جد نميگيريم. گمان ميكنيم، ميتوان زندگي كرد و ثروت، قدرت، شهرت، محبوبيت و علم و همه چيز داشت. اين زندگي را يك زندگي زيباييشناختي ـ به تعبير كييركهگور ـ مينامند.
🔹گمان ميكنيم كه اين امكان وجود دارد كه همه چيز حاضر باشد. نميدانيم آن كس كه علم پيدا كرده است، از ثروت گذشته است. آن كس كه شهرت پيدا كرده است، از محبوبيت گذشته است و آن كس كه محبوبيت پيدا كرده است، از شهرت گذشته است.
🔹آن كس كه چيزي مييابد، بايد از چيز ديگري دست بردارد. ما اين طور نيستيم. استراحت ما بايد سر جاي خود باشد. ميخواهيم خوردن، آشاميدن، خوراك، ثروت، خانه، محبوبيت، مسافرت و همه چيز را حفظ كنيم و لذا همه چيز از دست ما ميرود. علي(ع) سه بار در نهجالبلاغه تكرار ميكنند كه من فهميدهام كه زندگي بازي نيست و جدي است. اينها را براي حقايقي كه واقعاً براي ما واضح هستند، مثال زدم. اين طور نيست كه لازم باشد كسي آن را براي ما بگويد. ما خود ميفهميم كه اين طور است. اما به مقتضاي آن عمل نميكنيم و ميخواهيم حقايق ظريفتر را ادراك كنيم.
🌂درسگفتار پاسخ به یک سوال .دهه70
@mostafamalekian
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
هر حیوانی را که از دور بینی، ندانی که سگ و گرگ است یا آهو، ببین رو به سمت مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟!
آدمی را نیز چون نشناسی، ببین به کدام سوی می رود.
#مولانا_جلال_الدين_رومي
#مجالس_سبعه
🍀❤️ @filsofak
هر حیوانی را که از دور بینی، ندانی که سگ و گرگ است یا آهو، ببین رو به سمت مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟!
آدمی را نیز چون نشناسی، ببین به کدام سوی می رود.
#مولانا_جلال_الدين_رومي
#مجالس_سبعه
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🌺انشاء یك پسر 10 ساله كرد كه برنده جایزه بهترین انشاء درسطح كشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...
💠معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم
که گاو بودن فواید زیادی دارد
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که
مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم
ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد
مثلا در مورد همین ازدواج
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.
مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،
برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.
گاوها آنقدر عاقلند که میدانند
بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.
شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟
آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟
آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟
تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟
آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟
یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟
و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!
هیچ گاوی غمباد نمی گیرد
هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.
هیچ گاوی اختلاس نمی کند
هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.
هیچ گاوی خیانت نمی کند.
هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.
هیچ گاوی دروغ نمی گوید.
هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد
در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد
تا به گوساله اش شیر بدهد
هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد
هیچ گاوی...
گاو خیلی فایده ها دارد
لباس ما از گاو است
غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...
ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا
اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،
دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما
به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر
آدم نیست"
🍀❤️ @filsofak
🌺انشاء یك پسر 10 ساله كرد كه برنده جایزه بهترین انشاء درسطح كشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...
💠معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم
که گاو بودن فواید زیادی دارد
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که
مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم
ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد
مثلا در مورد همین ازدواج
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.
مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،
برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.
گاوها آنقدر عاقلند که میدانند
بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.
شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟
آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟
آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟
تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟
آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟
یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟
و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!
هیچ گاوی غمباد نمی گیرد
هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.
هیچ گاوی اختلاس نمی کند
هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.
هیچ گاوی خیانت نمی کند.
هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.
هیچ گاوی دروغ نمی گوید.
هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد
در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد
تا به گوساله اش شیر بدهد
هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد
هیچ گاوی...
گاو خیلی فایده ها دارد
لباس ما از گاو است
غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...
ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا
اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،
دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما
به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر
آدم نیست"
🍀❤️ @filsofak