Rendan Mast
Mohammad-Reza Shajarian
غوغای روحانی نگر،سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر، مستان سلامت میکنند
🎵بشنوید از استاد محمد رضا شجریان
#حماسه_اردیبهشت
🍀❤️ @filsofak
خورشید ربانی نگر، مستان سلامت میکنند
🎵بشنوید از استاد محمد رضا شجریان
#حماسه_اردیبهشت
🍀❤️ @filsofak
ﺍﯾﻨﺎﯾـﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ،
ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﮐﻨﯿﺪ!
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻬﻢ ﭘــﻮﻝ ﺑﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺸﯿﻨﻢ؛
ﻧﺎﻣﺮﺩﻡ ﺍﮔﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ!
#فامیل_دور
🍀❤️ @filsofak
ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﮐﻨﯿﺪ!
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻬﻢ ﭘــﻮﻝ ﺑﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺸﯿﻨﻢ؛
ﻧﺎﻣﺮﺩﻡ ﺍﮔﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ!
#فامیل_دور
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕آنان که گاهی به نعل میزنند
و گاهی هـــم به میخ،
سرانجام
چکش واقعیت
روی انگشتشان می خورد.
🍀❤️ @filsofak
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕آنان که گاهی به نعل میزنند
و گاهی هـــم به میخ،
سرانجام
چکش واقعیت
روی انگشتشان می خورد.
🍀❤️ @filsofak
این حقایق هستند
که انسانها را از هم دور میکنند
نه دروغ!
وگرنه ما دروغ میگوییم
که نزدیک باقی بمانیم...
#چارلز_بوکوفسکی
🍀❤️ @filsofak
که انسانها را از هم دور میکنند
نه دروغ!
وگرنه ما دروغ میگوییم
که نزدیک باقی بمانیم...
#چارلز_بوکوفسکی
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
انسان در جستجوي خويشتن
يكي از معدود مواهب زندگي در دورانهاي دلهره انگيز اين است كه انسان مجبور به أگاه شدن از خويشتن خود مي شود. زمانيكه معيارها و ارزشها بهم ميريزد و مخدوش مي شود و ما به روشني نميدانيم كه چه هستيم و چگونه بايد باشيم. به گفته ماتيو ارنولد به فكر جستجو براي يافتن خود مي افتيم . در چنين شرايطي احساس عدم امنيت داريم و مي انديشيم ايا ممكن است منبعي براي راهنمايي وجود داشته باشد كه ما به ان توجه نكرده باشيم؟
#انسان_در_جستجوي_خويشتن
#رولو_مي
#ص٩
🍀❤️ @filsofak
انسان در جستجوي خويشتن
يكي از معدود مواهب زندگي در دورانهاي دلهره انگيز اين است كه انسان مجبور به أگاه شدن از خويشتن خود مي شود. زمانيكه معيارها و ارزشها بهم ميريزد و مخدوش مي شود و ما به روشني نميدانيم كه چه هستيم و چگونه بايد باشيم. به گفته ماتيو ارنولد به فكر جستجو براي يافتن خود مي افتيم . در چنين شرايطي احساس عدم امنيت داريم و مي انديشيم ايا ممكن است منبعي براي راهنمايي وجود داشته باشد كه ما به ان توجه نكرده باشيم؟
#انسان_در_جستجوي_خويشتن
#رولو_مي
#ص٩
🍀❤️ @filsofak
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست آورید کسی نمی تواند به آنها توهین کند اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی
نمیشوید؛یا می خندید یا به فکر فرو می روید
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
نمیشوید؛یا می خندید یا به فکر فرو می روید
برتراند راسل
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنی 4 بچه گرگ را بعد از نجات دادن از مرگ ، نگهداری و بزرگ کرد و سپس در طبیعت آزاد کرد ..
او بعد از 2 سال به دیدار آنها رفت ببینید گرگها چه رفتاری با او دارند☝️🏻
🍀❤️ @filsofak
او بعد از 2 سال به دیدار آنها رفت ببینید گرگها چه رفتاری با او دارند☝️🏻
🍀❤️ @filsofak
جهنم یعنی؛ وابستگی به قضاوت دیگران. افراد بسیاری در جهان هستند که در جهنم به سر می برند، زیرا شدیدا وابسته به داوری دیگران هستند...
ژان پل سارتر
🍀❤️ @filsofak
ژان پل سارتر
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و… این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقهٔ بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید. بعد از ظهرها دوباره به پایین بر میگردد.
📗مجازات
👤 #اشتفان_لاکنر
برگردان : اسدالله امرایی
🍀❤️ @filsofak
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید تخته سنگ میغلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و… این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقهٔ بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید. بعد از ظهرها دوباره به پایین بر میگردد.
📗مجازات
👤 #اشتفان_لاکنر
برگردان : اسدالله امرایی
🍀❤️ @filsofak
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#ربنا - جریان #شجریان
با حضور #علیزاده، کامبیز #روشن_روان، کیومرث پوراحمد، #پیرنیاکان، محمود #دولت_آبادی، فرهاد #فخرالدینی، اردشیر #کامکار، #درخشانی...
نشر دهید💐🙏
🍀❤️ @filsofak
با حضور #علیزاده، کامبیز #روشن_روان، کیومرث پوراحمد، #پیرنیاکان، محمود #دولت_آبادی، فرهاد #فخرالدینی، اردشیر #کامکار، #درخشانی...
نشر دهید💐🙏
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
عکاس: محمد فلاح نیا 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
اول من دیدم اش. یک موبایل قدیمی دست اش بود که تغریبا به عینک ته استکانی اش چسبانده بودش. زیر کتف همان دستی که موبایل را با آن گرفته بود یک مجله ی جدول را گرفته بود و در دست دیگر اش یک موچین داشت و کیسه ای که معلوم نبود محتویات اش چیست. شاید خوراک بخور و نمیر آن روزش را به همراه می برد. گاهی هم معتاد ها یککیسه دارند که هر شندر پندری را که فکر می کنند روزی به کارشان بیاید و یا بتوانند آب کنند، در آن می گذارند. از آن قیافه هایی بود که ممکن است تا مدت ها در خاطرت بمانند. مثل بعضی پدر بزرگ های شخصیت های کارتونی دندان هایش تغریبا ریخته بود و فک پایین اش جلو آمده بود. شلوارش را تا زیر سینه اش بالا کشیده و با تنگ ترین سوراخ کمربند به بدنش گیر داده بود. من گاهی هنگام عکاسی خیابانی، شرم می کنم از این تیپ آدم ها عکس بگیرم. نگاهش کردم و رد شدم. فربد پشت سرم بود. دوربین را به فاصله ی ۵۰ سانتی متری از صورت مرد گرفت و بعد گفت: اجازه هست عکس بگیرم؟!
گفت: نه.
من پیچ کوچه را رد کرده بودم و نمی دیدمشان. فربد به من رسید و در همین حال مرد داد زد: کاش حالا که دوربین داری، فرهنگ دست گرفتن اش را هم داشتی...
سریع به فربد گفتم: مگر عکس گرفتی؟!
گفت: نه.
گفتم: برو بهش بگو.
گفت: ول اش کن.
گفتم: ما هیچ کس را در خیابان ول نمی کنیم! ما به عنوان عکاس مستند خیابانی، وظایفی داریم.
خودم کوچه را برگشتم و به مرد رسیدم که هنوز آن جا بود. داشت با موبایل اش ور می رفت. پشت شانه اش زدم و گفتم پدر جان، رفیق من عکس نگرفت. شما اجازه ندادی و او عکس نگرفت.
هنوز دلخور بود.
گفت: در آوردن ادای اش هم خوب نیست.
گفتم: ولی چون شما اجازه ندادید، او عکس نگرفت و من عذر خواهی می کنم اگر شما ناراحت شدید. در همین حال به نشان دوستی پشت شانه هایش را نوازش کردم.
آرام شد. لبخندی زد و گفت: ببخشید من هم تند شدم.
لبخند اش را که دیدم، گفتم خدا نگهدار و با فربد به راه افتادیم.
چند قدم که دور شدیم، پیچ کوچه را رد کردیم و دیگر نمی دیدیم اش. صدایش آمد که:
رفیق، دوست داری با هم حرف بزنیم؟
برگشتم، گفتم چرا که نه.
آمد گفت: شما دنیای خودتان را دارید. عشق اتون اینه که یه دوربین دست بگیرید و از بدبختی آدما عکس بگیرید. (مثل خیلی از کوچه های بافت قدیم، کوچه تنگ بود و ما شانه به شانه هم راه می رفتیم. توی نگاهش آرامشی توام با نوعی لبخند عجیب بود و وقتی حرف می زد با موچین نخ به نخ موهای صورت اش را می کشید. ) گفت: شما درد نکشیده اید ولی من یک آدم اچ.آی.وی مثبت ام که شش سال هست از خونه طرد شدم. حالا هم کبد ام کم کم از کار افتاده و دیگه رو به سراشیبی هستم. توی فکر های خودم بودم و دلم برای کسانی که می خواهم قبل از رفتن ببینم اشان، تنگ شده بود که شما آمدید. اگر ناراحت شدم علت اش این بود.
دهانم قفل شده بود. دستم را پشت شانه هایش گذاشتم و گفتم: لازم به توضیح نبود.
گفت: آمدم که عذر خواهی کنم.
اشک توی چشم هایم جمع شده بود. عین احمق ها گفتم: درست می شه دوست من. مرسی که آمدی. خوب باشی و از همین حرف هایی که خودم هم نمی دانم در این شرایط از کدام گوشه ی مغز ام می پرد بیرون.
و بعد همین طور که ظریف و آرام آمده بود، ظریف و آرامرفت...
بعد من ماندم و دل صاحب مرده ام که انگار در آن سنگ آسیا را جابجا می کردند. دلم می خواست پکی بزنم زیر گریه... اما اشک یار بود.
تا وقتی که با فربد فرار کردیم توی خنکی سایه ی یکی از کافه های همان حوالی، با لحن بیژن مفید می خواندم: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه... و با بغضی تلخ تکرار می کردم: آخه این دل مگه از فولاده؟!
پینوشت:
۱- هر کس را که باید ببینید، همین امروز ببینید. شاید دارد در جایی با فکر یک بار دیگر دیدن شما جان می دهد.
۲- با کسانی که معتاد هستند و یا اچ.آی.وی دارند مهربان باشید. از طریق مهربانی کردن، نه معتاد می شوید و نه بیمار!
محمد فلاح نیا
جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶
محله بیات شیراز
🍀❤️ @filsofak
اول من دیدم اش. یک موبایل قدیمی دست اش بود که تغریبا به عینک ته استکانی اش چسبانده بودش. زیر کتف همان دستی که موبایل را با آن گرفته بود یک مجله ی جدول را گرفته بود و در دست دیگر اش یک موچین داشت و کیسه ای که معلوم نبود محتویات اش چیست. شاید خوراک بخور و نمیر آن روزش را به همراه می برد. گاهی هم معتاد ها یککیسه دارند که هر شندر پندری را که فکر می کنند روزی به کارشان بیاید و یا بتوانند آب کنند، در آن می گذارند. از آن قیافه هایی بود که ممکن است تا مدت ها در خاطرت بمانند. مثل بعضی پدر بزرگ های شخصیت های کارتونی دندان هایش تغریبا ریخته بود و فک پایین اش جلو آمده بود. شلوارش را تا زیر سینه اش بالا کشیده و با تنگ ترین سوراخ کمربند به بدنش گیر داده بود. من گاهی هنگام عکاسی خیابانی، شرم می کنم از این تیپ آدم ها عکس بگیرم. نگاهش کردم و رد شدم. فربد پشت سرم بود. دوربین را به فاصله ی ۵۰ سانتی متری از صورت مرد گرفت و بعد گفت: اجازه هست عکس بگیرم؟!
گفت: نه.
من پیچ کوچه را رد کرده بودم و نمی دیدمشان. فربد به من رسید و در همین حال مرد داد زد: کاش حالا که دوربین داری، فرهنگ دست گرفتن اش را هم داشتی...
سریع به فربد گفتم: مگر عکس گرفتی؟!
گفت: نه.
گفتم: برو بهش بگو.
گفت: ول اش کن.
گفتم: ما هیچ کس را در خیابان ول نمی کنیم! ما به عنوان عکاس مستند خیابانی، وظایفی داریم.
خودم کوچه را برگشتم و به مرد رسیدم که هنوز آن جا بود. داشت با موبایل اش ور می رفت. پشت شانه اش زدم و گفتم پدر جان، رفیق من عکس نگرفت. شما اجازه ندادی و او عکس نگرفت.
هنوز دلخور بود.
گفت: در آوردن ادای اش هم خوب نیست.
گفتم: ولی چون شما اجازه ندادید، او عکس نگرفت و من عذر خواهی می کنم اگر شما ناراحت شدید. در همین حال به نشان دوستی پشت شانه هایش را نوازش کردم.
آرام شد. لبخندی زد و گفت: ببخشید من هم تند شدم.
لبخند اش را که دیدم، گفتم خدا نگهدار و با فربد به راه افتادیم.
چند قدم که دور شدیم، پیچ کوچه را رد کردیم و دیگر نمی دیدیم اش. صدایش آمد که:
رفیق، دوست داری با هم حرف بزنیم؟
برگشتم، گفتم چرا که نه.
آمد گفت: شما دنیای خودتان را دارید. عشق اتون اینه که یه دوربین دست بگیرید و از بدبختی آدما عکس بگیرید. (مثل خیلی از کوچه های بافت قدیم، کوچه تنگ بود و ما شانه به شانه هم راه می رفتیم. توی نگاهش آرامشی توام با نوعی لبخند عجیب بود و وقتی حرف می زد با موچین نخ به نخ موهای صورت اش را می کشید. ) گفت: شما درد نکشیده اید ولی من یک آدم اچ.آی.وی مثبت ام که شش سال هست از خونه طرد شدم. حالا هم کبد ام کم کم از کار افتاده و دیگه رو به سراشیبی هستم. توی فکر های خودم بودم و دلم برای کسانی که می خواهم قبل از رفتن ببینم اشان، تنگ شده بود که شما آمدید. اگر ناراحت شدم علت اش این بود.
دهانم قفل شده بود. دستم را پشت شانه هایش گذاشتم و گفتم: لازم به توضیح نبود.
گفت: آمدم که عذر خواهی کنم.
اشک توی چشم هایم جمع شده بود. عین احمق ها گفتم: درست می شه دوست من. مرسی که آمدی. خوب باشی و از همین حرف هایی که خودم هم نمی دانم در این شرایط از کدام گوشه ی مغز ام می پرد بیرون.
و بعد همین طور که ظریف و آرام آمده بود، ظریف و آرامرفت...
بعد من ماندم و دل صاحب مرده ام که انگار در آن سنگ آسیا را جابجا می کردند. دلم می خواست پکی بزنم زیر گریه... اما اشک یار بود.
تا وقتی که با فربد فرار کردیم توی خنکی سایه ی یکی از کافه های همان حوالی، با لحن بیژن مفید می خواندم: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه... و با بغضی تلخ تکرار می کردم: آخه این دل مگه از فولاده؟!
پینوشت:
۱- هر کس را که باید ببینید، همین امروز ببینید. شاید دارد در جایی با فکر یک بار دیگر دیدن شما جان می دهد.
۲- با کسانی که معتاد هستند و یا اچ.آی.وی دارند مهربان باشید. از طریق مهربانی کردن، نه معتاد می شوید و نه بیمار!
محمد فلاح نیا
جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶
محله بیات شیراز
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آریوس زیباترین پسربچه کردستان😍
خیلی از شرکت ها مدلینگ اعلام کردن روی آریوس می خواهند سرمایه گذاری کنند، ولی پدرش میگه من با بچه ام تجارت نمیکنم.
🍀❤️ @filsofak
خیلی از شرکت ها مدلینگ اعلام کردن روی آریوس می خواهند سرمایه گذاری کنند، ولی پدرش میگه من با بچه ام تجارت نمیکنم.
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
تولد من(هفتم خرداد) #مصطفی_سلیمانی 🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
🎂
📝 منبرک: ( تولد من...)
هفتم خرداد
.
.
🌼 داشتم صورتم را می شستم که خودم را توی آینه دیدم و قطره های آب را که سر می خورد روی ریشم و آن چند تا تار سفید.
همین طور هاج و واج ماندم.
انگار که پشت این آدم توی قاب مربعی، کس دیگری است. کسی که امروز تولدش است، اما هیچ بزرگ تر نشده.
کسی که در زندگی اش بی خیال هم نبوده، هیچ وقت.
اما آب هم از آب تکان نخورده.
دلم می خواست می توانستم زمان را نگه دارم و ازش بپرسم:
کجا بودی این سال ها؟
چقدر برای خودت زندگی کردی؟
چقدر خودت را دوست داشتی؟
.
.
🌼 بله. من یک جا توی زندگی وامانده ام، خودم را جا گذاشته و رفته ام پی کارم.
رفته ام دنبال کسی که مرا با نام کوچک صدا بزند.
دنبال کسی که گوشی را بردارد و بگوید:
هیچ کاری باهات نداشتم فقط دلم برات تنگ شده.
رفته ام دنبال دوستی که شریکم باشد.
یا شاید هم نه. رفته ام پی خودم.
خودی که توی آینه نیست و نمی دانم کی گمش کرده ام اما دلم می خواهد پیدایش کنم و بازوهایم را دورش حلقه کنم و به آغوشش بگیرم.
.
.
🎂 من مصطفا، وارد ۳۴ سالگی شدم، اما هنوز دنبال خودم می گردم. دیگر دارد ترس برم می دارد. می خواهم به زمین و زمان و خصوصا ساعت هر چه از دهانم در می آید بگويم که:
لامصب کمتر عجله کن!
#مصطفی_سلیمانی
هفتم خرداد، سال ۹۶.
____________________________
✌ پ ن:
دست تک تک اساتید و دوستان مهربانم که کمک می کنند تا من در آستانه ۳۴ سالگی خودم را پیدا کنم، می بوسم.
ممنون از لطف و حس همیشگی تان.
ارادتمند🌱🌼
.
.
#خرداد_ماه
#تولد_من
#من_یک_خردادی_ام
🍀❤️ @filsofak
🎂
📝 منبرک: ( تولد من...)
هفتم خرداد
.
.
🌼 داشتم صورتم را می شستم که خودم را توی آینه دیدم و قطره های آب را که سر می خورد روی ریشم و آن چند تا تار سفید.
همین طور هاج و واج ماندم.
انگار که پشت این آدم توی قاب مربعی، کس دیگری است. کسی که امروز تولدش است، اما هیچ بزرگ تر نشده.
کسی که در زندگی اش بی خیال هم نبوده، هیچ وقت.
اما آب هم از آب تکان نخورده.
دلم می خواست می توانستم زمان را نگه دارم و ازش بپرسم:
کجا بودی این سال ها؟
چقدر برای خودت زندگی کردی؟
چقدر خودت را دوست داشتی؟
.
.
🌼 بله. من یک جا توی زندگی وامانده ام، خودم را جا گذاشته و رفته ام پی کارم.
رفته ام دنبال کسی که مرا با نام کوچک صدا بزند.
دنبال کسی که گوشی را بردارد و بگوید:
هیچ کاری باهات نداشتم فقط دلم برات تنگ شده.
رفته ام دنبال دوستی که شریکم باشد.
یا شاید هم نه. رفته ام پی خودم.
خودی که توی آینه نیست و نمی دانم کی گمش کرده ام اما دلم می خواهد پیدایش کنم و بازوهایم را دورش حلقه کنم و به آغوشش بگیرم.
.
.
🎂 من مصطفا، وارد ۳۴ سالگی شدم، اما هنوز دنبال خودم می گردم. دیگر دارد ترس برم می دارد. می خواهم به زمین و زمان و خصوصا ساعت هر چه از دهانم در می آید بگويم که:
لامصب کمتر عجله کن!
#مصطفی_سلیمانی
هفتم خرداد، سال ۹۶.
____________________________
✌ پ ن:
دست تک تک اساتید و دوستان مهربانم که کمک می کنند تا من در آستانه ۳۴ سالگی خودم را پیدا کنم، می بوسم.
ممنون از لطف و حس همیشگی تان.
ارادتمند🌱🌼
.
.
#خرداد_ماه
#تولد_من
#من_یک_خردادی_ام
🍀❤️ @filsofak
📝 کانال فلسفه اخلاق:
☘️ . . . در یک جامعه عادل حقوق دینداران و بی دینان برابر است و حقی به نام نرجیدن دینداران و وظیفه ای به عنوان نرنجاندن دینداران وجود ندارد تا براساس آن بتوان گفت بی دینان حق ندارند سخنی بر زبان بیاورند که رنجیدن دینداران را در پی داشته باشد. اگر چنین حقی وجود داشته باشد به یک میزان برای همه افراد ثابت است چه دیندار و چه بی دین. بلی هیچ کس حق ندارد به دیگران و آراء و عقاید و مقدسات دیگران اهانت کند اما چنین وظیفه ای، چنانچه گفتیم، مختص بی دینان نیست و دینداران هم حق ندارند به آراء و عقاید و مقدسات بی دینان اهانت کنند. اما حق و بل وظیفه نقد و انتقاد محترمانه آراء و عقاید برای هردو گروه به یک مقدار ثابت است، ولو اینکه اعمال یا استیفای چنین حقی یا انجام چنین وظیفه ای به طور طبیعی ممکن است رنجش خاطر صاحبان عقیده مورد نقد را در پی داشته باشد.
دکتر ابوالقاسم فنائی
اخلاق دینشناسی - صفحه 103
🌾 @abolghasemfanaei
🍀❤️ @filsofak
☘️ . . . در یک جامعه عادل حقوق دینداران و بی دینان برابر است و حقی به نام نرجیدن دینداران و وظیفه ای به عنوان نرنجاندن دینداران وجود ندارد تا براساس آن بتوان گفت بی دینان حق ندارند سخنی بر زبان بیاورند که رنجیدن دینداران را در پی داشته باشد. اگر چنین حقی وجود داشته باشد به یک میزان برای همه افراد ثابت است چه دیندار و چه بی دین. بلی هیچ کس حق ندارد به دیگران و آراء و عقاید و مقدسات دیگران اهانت کند اما چنین وظیفه ای، چنانچه گفتیم، مختص بی دینان نیست و دینداران هم حق ندارند به آراء و عقاید و مقدسات بی دینان اهانت کنند. اما حق و بل وظیفه نقد و انتقاد محترمانه آراء و عقاید برای هردو گروه به یک مقدار ثابت است، ولو اینکه اعمال یا استیفای چنین حقی یا انجام چنین وظیفه ای به طور طبیعی ممکن است رنجش خاطر صاحبان عقیده مورد نقد را در پی داشته باشد.
دکتر ابوالقاسم فنائی
اخلاق دینشناسی - صفحه 103
🌾 @abolghasemfanaei
🍀❤️ @filsofak