📍پیشوایان و بردگان قدرت
(جاذبه بیمارگونهی خودشیفته و اجتنابی)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در تاریخ و روان آدمی، دو نیروی بهظاهر متضاد همیشه یکدیگر را میجویند: آنکه میخواهد بر تخت بنشیند و آنکه ترجیح میدهد در سایه بماند. پیشوای خودشیفتهٔ قدرتطلب، عاشق کسی است که بیچونوچرا تسلیم شود؛ و اجتنابیِ فرمانبردار، شیفتهٔ کسی است که با اطمینان و اقتدار، جهت زندگیاش را تعیین کند. این جاذبه، تنها در روابط عاطفی نیست؛ در سیاست هم هزاران بار تکرار شده است.
▪️ پیشوای خودشیفته در ظاهر چون خورشید میدرخشد: صدای رسا، وعدههای بزرگ، ژستهای قاطع، و میل سیریناپذیر به ستایش جمعی. اما زیر این پوستهٔ درخشان، ترس عمیقی از بیاعتباری و فراموشی پنهان است. او برای زنده ماندن، به آینههای زنده نیاز دارد؛ مردمی که هر روز فریاد بزنند «تو بزرگترینی»، «تو ناجی مایی». بدون این تأیید مداوم، تاج بر سرش سنگین میشود.
▪️ در سوی دیگر، تودهٔ اجتنابی یا شخصیتهای فرمانبردار قرار دارند؛ کسانی که از مسئولیت فردی میهراسند، از تصمیمگیری مستقل وحشت دارند و در عمق وجودشان باور دارند که «من بهتنهایی نمیتوانم». اینان صمیمیت واقعی با قدرت را خطرناک میدانند، اما تسلیم شدن در برابر قدرتی مطلق را آرامشبخش مییابند. چون در آن تسلیم، دیگر نیازی به فکر کردن، انتخاب کردن و پاسخگو بودن نیست.
▪️ وقتی این دو به هم میرسند، صحنهٔ تئاتر بزرگی شکل میگیرد. پیشوا با شور و هیجان اولیه، وعده میدهد: «من همهچیز را درست میکنم»، «شما فقط مرا دنبال کنید»، «دشمنان را من نابود میکنم». تودهٔ اجتنابی برای نخستین بار احساس امنیت میکند؛ دیگر لازم نیست خودش را اثبات کند، کافی است سر تکان دهد و کف بزند. این لحظه، اوج جادوی رابطهٔ پیشوا و برده است.
▪️ اما بهتدریج که قدرت تثبیت میشود، پیشوا نیاز بیشتری به تأیید پیدا میکند. کوچکترین انتقاد یا سکوت، برای او طردشدگی است. واکنشش خشم، اتهامزنی، برچسبزنی و حذف است. تودهٔ اجتنابی که از ابتدا از صمیمیت و پرسشگری میترسید، حالا با این رفتارها بیشتر در لاک سکوت و اطاعت فرو میرود. چرخهٔ نزدیک شدن (با وعده) و دور شدن (با سرکوب) آغاز میشود.
▪️ از منظر روانشناسی سیاسی، این جاذبه ریشه در دلبستگی ناایمن دارد. پیشوا اغلب الگوی دلبستگی اضطرابی/خودبزرگبین را نشان میدهد؛ نیاز شدید به دیده شدن و وحشت از کوچک شمرده شدن. تودهٔ دنبالهرو اما غالباً الگوی اجتنابی/وابسته دارد؛ ترجیح میدهد در سایهٔ یک شخصیت قوی زندگی کند تا اینکه خودش را در معرض آزمون و خطا قرار دهد.
▪️ هر دو از یک زخم مشترک رنج میبرند: ترس از بیمعنایی و بیارزشی. پیشوا با خودبزرگنمایی در برابر آن دفاع میکند، توده با واگذاری اختیار به دیگری. وقتی این دو به هم میرسند، هر یک به دیگری اجازه میدهد زخمش را بدون مواجههٔ واقعی التیام بخشد؛ اما این التیام، شکننده و موقتی است.
▪️ اغلب این رابطه به بنبست میرسد: پیشوا احساس میکند کافی ستایش نشده و توده احساس خفگی و تحقیر. هر دو زخمیتر جدا میشوند و به جستوجوی همان الگوی آشنا میروند؛ چون درد آشنا را به ناشناختهٔ مسئولیت و آزادی ترجیح میدهند.
▪️ اما بیداری ممکن است. وقتی جامعه به جای جستوجوی پیشوای ناجی، به درون خود نگاه کند و مسئولیت فردی و جمعی را بپذیرد، دیگر نیازی به این رقص ویرانگر نخواهد بود. نه پیشوا بدون برده میتواند بماند، و نه برده بدون پیشوا میتواند رشد کند؛ مگر آنکه هر دو، زنجیرهای درونیشان را بشکنند.
▪️ دموکراسی واقعی، نه در تسخیر و نه در تسلیم، بلکه در گفتوگوی برابر و دیده شدن متقابل شکل میگیرد؛ جایی که هیچکس پیشوای مطلق نیست و هیچکس بردهٔ بیاراده.
☘❤️ @filsofak
(جاذبه بیمارگونهی خودشیفته و اجتنابی)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
شاهان(خودشیفتهها)، عاشق بردگانند(شخصیتهای اجتنابی) و بردگان، عاشق شاهان.
🔻 در تاریخ و روان آدمی، دو نیروی بهظاهر متضاد همیشه یکدیگر را میجویند: آنکه میخواهد بر تخت بنشیند و آنکه ترجیح میدهد در سایه بماند. پیشوای خودشیفتهٔ قدرتطلب، عاشق کسی است که بیچونوچرا تسلیم شود؛ و اجتنابیِ فرمانبردار، شیفتهٔ کسی است که با اطمینان و اقتدار، جهت زندگیاش را تعیین کند. این جاذبه، تنها در روابط عاطفی نیست؛ در سیاست هم هزاران بار تکرار شده است.
▪️ پیشوای خودشیفته در ظاهر چون خورشید میدرخشد: صدای رسا، وعدههای بزرگ، ژستهای قاطع، و میل سیریناپذیر به ستایش جمعی. اما زیر این پوستهٔ درخشان، ترس عمیقی از بیاعتباری و فراموشی پنهان است. او برای زنده ماندن، به آینههای زنده نیاز دارد؛ مردمی که هر روز فریاد بزنند «تو بزرگترینی»، «تو ناجی مایی». بدون این تأیید مداوم، تاج بر سرش سنگین میشود.
🗿 نیاز دوسویه به تسلیم و تسخیر
▪️ در سوی دیگر، تودهٔ اجتنابی یا شخصیتهای فرمانبردار قرار دارند؛ کسانی که از مسئولیت فردی میهراسند، از تصمیمگیری مستقل وحشت دارند و در عمق وجودشان باور دارند که «من بهتنهایی نمیتوانم». اینان صمیمیت واقعی با قدرت را خطرناک میدانند، اما تسلیم شدن در برابر قدرتی مطلق را آرامشبخش مییابند. چون در آن تسلیم، دیگر نیازی به فکر کردن، انتخاب کردن و پاسخگو بودن نیست.
▪️ وقتی این دو به هم میرسند، صحنهٔ تئاتر بزرگی شکل میگیرد. پیشوا با شور و هیجان اولیه، وعده میدهد: «من همهچیز را درست میکنم»، «شما فقط مرا دنبال کنید»، «دشمنان را من نابود میکنم». تودهٔ اجتنابی برای نخستین بار احساس امنیت میکند؛ دیگر لازم نیست خودش را اثبات کند، کافی است سر تکان دهد و کف بزند. این لحظه، اوج جادوی رابطهٔ پیشوا و برده است.
🗿 رقص تکراری تحقیر و تحسین
▪️ اما بهتدریج که قدرت تثبیت میشود، پیشوا نیاز بیشتری به تأیید پیدا میکند. کوچکترین انتقاد یا سکوت، برای او طردشدگی است. واکنشش خشم، اتهامزنی، برچسبزنی و حذف است. تودهٔ اجتنابی که از ابتدا از صمیمیت و پرسشگری میترسید، حالا با این رفتارها بیشتر در لاک سکوت و اطاعت فرو میرود. چرخهٔ نزدیک شدن (با وعده) و دور شدن (با سرکوب) آغاز میشود.
▪️ این الگو در تاریخ تکرار شده است: از امپراتورهای خودبزرگبین باستان تا پیشوایان مدرن. هر بار پیشوای خودشیفته با وعدهٔ شکوه و عظمت میآید، و هر بار بخشی از جامعه که از آزادی و مسئولیت فردی میهراسد، با آغوش باز میپذیرد. چون برای او، آزادی یعنی اضطراب؛ و اطاعت یعنی آرامش موقت.
🗿ریشههای روانشناختی این تسلیم جمعی
▪️ از منظر روانشناسی سیاسی، این جاذبه ریشه در دلبستگی ناایمن دارد. پیشوا اغلب الگوی دلبستگی اضطرابی/خودبزرگبین را نشان میدهد؛ نیاز شدید به دیده شدن و وحشت از کوچک شمرده شدن. تودهٔ دنبالهرو اما غالباً الگوی اجتنابی/وابسته دارد؛ ترجیح میدهد در سایهٔ یک شخصیت قوی زندگی کند تا اینکه خودش را در معرض آزمون و خطا قرار دهد.
▪️ هر دو از یک زخم مشترک رنج میبرند: ترس از بیمعنایی و بیارزشی. پیشوا با خودبزرگنمایی در برابر آن دفاع میکند، توده با واگذاری اختیار به دیگری. وقتی این دو به هم میرسند، هر یک به دیگری اجازه میدهد زخمش را بدون مواجههٔ واقعی التیام بخشد؛ اما این التیام، شکننده و موقتی است.
🗿 آیا این چرخه پایان میپذیرد؟
▪️ اغلب این رابطه به بنبست میرسد: پیشوا احساس میکند کافی ستایش نشده و توده احساس خفگی و تحقیر. هر دو زخمیتر جدا میشوند و به جستوجوی همان الگوی آشنا میروند؛ چون درد آشنا را به ناشناختهٔ مسئولیت و آزادی ترجیح میدهند.
▪️ اما بیداری ممکن است. وقتی جامعه به جای جستوجوی پیشوای ناجی، به درون خود نگاه کند و مسئولیت فردی و جمعی را بپذیرد، دیگر نیازی به این رقص ویرانگر نخواهد بود. نه پیشوا بدون برده میتواند بماند، و نه برده بدون پیشوا میتواند رشد کند؛ مگر آنکه هر دو، زنجیرهای درونیشان را بشکنند.
▪️ دموکراسی واقعی، نه در تسخیر و نه در تسلیم، بلکه در گفتوگوی برابر و دیده شدن متقابل شکل میگیرد؛ جایی که هیچکس پیشوای مطلق نیست و هیچکس بردهٔ بیاراده.
☘❤️ @filsofak
❤8👍3🤷2🔥1
دیوانگان کسانیاند که هیچوقت به اندازه کافی مخاطبان جدی پیدا نکردهاند، یا نداشتهاند و یا برای خود نساختهاند و این بهخودیخود موجب میشود که با خودمان بیندیشیم اصلا مخاطب به چه کار میآید، و به یادمان میآورد که اولین مخاطب ما خانواده است. اینکه خانواده ما در برابر اولین اجراها و ایفای نقشمان چه واکنشی نشان میدهد، لازمه همانی است که امروز شدهایم و لازمه حسی است که نسبت به اجرا و ایفای نقش داریم.
▪️آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
☘❤️ @filsofak
▪️آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
☘❤️ @filsofak
👏7❤3🔥1
Forwarded from انجمن ادبی موژ
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
⚜ زیرزنویس چسبیده فارسی
Life is Beautiful (1997)
1080p BluRay
فیلم زندگی زیباست ۱۹۹۷
کارگردان: #روبرتو_بنینی
سال انتشار: 1997
کیفیت: 720p
🎙موضوع: معنا ساختن در دلِ بحران
[با محوریت فیلم زندگی زیباست]
🆔 @anjoman_moozh
👍4❤2👏2🔥1
📍خدا شبیه خود ماست
(وقتی خدا شبیه خودمان میشود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 دوستی از من پرسید: «خدا چه شکلی است؟» خیلی ساده گفتم: «شکل خودِ تو». اول فکر کرد شوخی کردم، ولی چند لحظه بعد هر دو ساکت شدیم. انگار جملهای که ناخودآگاه گفتم، ناگهان سنگین و واقعی شد. خدا برای خیلی از ما بیشتر شبیه آینهای است که خودمان را در آن میبینیم تا موجودی کاملاً جدا و مستقل.
▪️ روانشناسی دین و پژوهشهای تجربی چند دههی اخیر نشان میدهند که تصویر ذهنی ما از خدا، بیش از آنکه از وحی یا متون مقدس بیاید، از درون خودمان سرچشمه میگیرد. ویژگیهای غالب شخصیتمان، ترسها، نیازها و آرزوهایمان را بر چهرهی خدا میگذاریم و بعد با اطمینان میگوییم: «خدا همین است».
▪️ آدمهای درونگرا و تنهاپسند معمولاً خدایی ساکت و دور میبینند؛ خدایی که بیشتر تماشا میکند تا حرف بزند، بیشتر در پس پرده است تا وسط صحنه. انگار خدا هم مثل خودشان ترجیح میدهد از دور نگاه کند.
▪️ برونگراهای پرهیجان و قدرتطلب اغلب خدایی صمیمی، شوخطبع و اهل معاشرت تصور میکنند؛ خدایی که دوست دارد همیشه دور و بر آدمها باشد، با همه گرم بگیرد، بخندد و حتی انگار در جمعهای شلوغ هم حضور دارد.
▪️ کسانی که اضطراب بالایی دارند یا از کودکی با سرزنش و سختگیری بزرگ شدهاند، خدایی را میپرستند که خیلی دقیق و سختگیر است؛ خدایی که خطاها را فراموش نمیکند، زود عصبانی میشود و بخششش مشروط و کم است.
▪️ ذهن ما چیزی به نام «فرافکنی» دارد؛ یعنی احساسات و تجربههای خودمان را ناخودآگاه به بیرون پرتاب میکنیم و به دیگران (و حتی به خدا) نسبت میدهیم. اگر در زندگیات همیشه احساس کردهای کسی تو را قضاوت میکند، احتمال زیاد خدایت هم قاضیوار رفتار میکند.
▪️ اگر بزرگ شدهای در فضایی که محبت مشروط بوده، خدا هم برایت مشروط میشود. اگر همیشه پذیرفته شدی و دوست داشته شدی بدون شرط، خدا هم برایت بیقیدوشرط مهربان است.
خدا برای ما اغلب ادامهی همان رابطهای است که با مهمترین آدمهای زندگیمان داشتهایم.
▪️ تعبیر زیبایی هست که میگوید: «بیشترِ ما به اسم خدا، خودمان را میپرستیم». یعنی وقتی خدا را خشن میبینیم، در واقع خشم خودمان را تقدیس کردهایم. وقتی خدا را دور و سرد میبینیم، تنهایی خودمان را مقدس کردهایم. وقتی خدا را بیش از حد آسانگیر میبینیم، شاید داریم از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنیم و آن را به خدا نسبت میدهیم.
▪️ این مکانیسم آنقدر طبیعی و پنهان است که معمولاً خودمان هم متوجه نمیشویم داریم کدام بخش از شخصیتمان را داریم الهی میکنیم.
▪️ وقتی بفهمیم تصویر خدا تا این حد به شخصیت خودمان وابسته است، دو اتفاق مهم میافتد:
اول اینکه کمتر ادعای «من خدا را درست میشناسم و بقیه اشتباه میکنند» میکنیم و فروتنتر میشویم.
دوم اینکه فرصتی پیدا میکنیم لایههای پنهان خودمان را ببینیم؛ زخمهای قدیمی، ترسهای حلنشده، نیازهای برآوردهنشده.
▪️ شاید اصلاح رابطهمان با خدا، از همینجا شروع شود: از اصلاح رابطهمان با خودمان.
☘❤️ @filsofak
(وقتی خدا شبیه خودمان میشود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 دوستی از من پرسید: «خدا چه شکلی است؟» خیلی ساده گفتم: «شکل خودِ تو». اول فکر کرد شوخی کردم، ولی چند لحظه بعد هر دو ساکت شدیم. انگار جملهای که ناخودآگاه گفتم، ناگهان سنگین و واقعی شد. خدا برای خیلی از ما بیشتر شبیه آینهای است که خودمان را در آن میبینیم تا موجودی کاملاً جدا و مستقل.
▪️ روانشناسی دین و پژوهشهای تجربی چند دههی اخیر نشان میدهند که تصویر ذهنی ما از خدا، بیش از آنکه از وحی یا متون مقدس بیاید، از درون خودمان سرچشمه میگیرد. ویژگیهای غالب شخصیتمان، ترسها، نیازها و آرزوهایمان را بر چهرهی خدا میگذاریم و بعد با اطمینان میگوییم: «خدا همین است».
🌼 خدای هر تیپ شخصیتی چه شکلی است؟
▪️ آدمهای درونگرا و تنهاپسند معمولاً خدایی ساکت و دور میبینند؛ خدایی که بیشتر تماشا میکند تا حرف بزند، بیشتر در پس پرده است تا وسط صحنه. انگار خدا هم مثل خودشان ترجیح میدهد از دور نگاه کند.
▪️ برونگراهای پرهیجان و قدرتطلب اغلب خدایی صمیمی، شوخطبع و اهل معاشرت تصور میکنند؛ خدایی که دوست دارد همیشه دور و بر آدمها باشد، با همه گرم بگیرد، بخندد و حتی انگار در جمعهای شلوغ هم حضور دارد.
▪️ کسانی که اضطراب بالایی دارند یا از کودکی با سرزنش و سختگیری بزرگ شدهاند، خدایی را میپرستند که خیلی دقیق و سختگیر است؛ خدایی که خطاها را فراموش نمیکند، زود عصبانی میشود و بخششش مشروط و کم است.
🌼 چرا خدا شبیه خودمان میشود؟
▪️ ذهن ما چیزی به نام «فرافکنی» دارد؛ یعنی احساسات و تجربههای خودمان را ناخودآگاه به بیرون پرتاب میکنیم و به دیگران (و حتی به خدا) نسبت میدهیم. اگر در زندگیات همیشه احساس کردهای کسی تو را قضاوت میکند، احتمال زیاد خدایت هم قاضیوار رفتار میکند.
▪️ اگر بزرگ شدهای در فضایی که محبت مشروط بوده، خدا هم برایت مشروط میشود. اگر همیشه پذیرفته شدی و دوست داشته شدی بدون شرط، خدا هم برایت بیقیدوشرط مهربان است.
خدا برای ما اغلب ادامهی همان رابطهای است که با مهمترین آدمهای زندگیمان داشتهایم.
🌼 به اسم خدا، به کام خودمان
▪️ تعبیر زیبایی هست که میگوید: «بیشترِ ما به اسم خدا، خودمان را میپرستیم». یعنی وقتی خدا را خشن میبینیم، در واقع خشم خودمان را تقدیس کردهایم. وقتی خدا را دور و سرد میبینیم، تنهایی خودمان را مقدس کردهایم. وقتی خدا را بیش از حد آسانگیر میبینیم، شاید داریم از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنیم و آن را به خدا نسبت میدهیم.
▪️ این مکانیسم آنقدر طبیعی و پنهان است که معمولاً خودمان هم متوجه نمیشویم داریم کدام بخش از شخصیتمان را داریم الهی میکنیم.
🌼 این کشف چه دردی را دوا میکند؟
▪️ وقتی بفهمیم تصویر خدا تا این حد به شخصیت خودمان وابسته است، دو اتفاق مهم میافتد:
اول اینکه کمتر ادعای «من خدا را درست میشناسم و بقیه اشتباه میکنند» میکنیم و فروتنتر میشویم.
دوم اینکه فرصتی پیدا میکنیم لایههای پنهان خودمان را ببینیم؛ زخمهای قدیمی، ترسهای حلنشده، نیازهای برآوردهنشده.
▪️ شاید اصلاح رابطهمان با خدا، از همینجا شروع شود: از اصلاح رابطهمان با خودمان.
☘❤️ @filsofak
❤8👏6👍2✍1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«هرگز با یک احمق بحث نکنید؛ آنها شما را تا سطح خود، پایین می آورند و سپس با تجربه (و مهارتی که بخاطر سالها زندگی در آن سطح به دست آوردهاند) شما را شکست می دهند.»
📍مارک تواین
☘❤️ @filsofak
📍مارک تواین
☘❤️ @filsofak
👏23👍6❤1🔥1
Forwarded from اتاق درمان
۱۶
📍 ذهنِ کُندِ اضطرابیها
(لحظهای که اضطراب همهچیز را متوقف میکند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
▪️ این هنگکردن، نقطهای بسیار آسیبپذیر است. در روابط، محیط کار، مذاکره یا حتی بحثهای خانوادگی، کسی که بتواند در همین ثانیههای سکوت و تردید وارد شود، قدرت زیادی به دست میآورد. افراد با نیت بد یا حتی کسانی که صرفاً فرصتطلباند، دقیقاً همین لحظه را شکار میکنند؛ چون فرد اضطرابی در آن حالت، ظرفیت دفاع منطقی یا نه گفتن قاطع را به شدت از دست داده است.
از منظر روانشناختی، بخش آمیگدال (مرکز ترس مغز) بیشفعال شده و قشر پیشپیشانی (مسئول تصمیمگیری منطقی و مهار هیجان) موقتاً تحت سلطه قرار میگیرد. نتیجه این است که فرد به جای انتخاب سریع، در دام حلقههای تکراری نگرانی میافتد: «اگر اشتباه کنم چه؟ اگر طرف مقابل ناراحت شود چه؟ اگر این بهترین گزینه نباشد چه؟» این چرخه، زمان را میبلعد و فرصت را از دست میدهد.
▪️ در روابط ناسالم، این نقطه ضعف به ابزاری قدرتمند تبدیل میشود. فرد کنترلگر یا سوءاستفادهگر، فشار زمانی ایجاد میکند: «الان باید جواب بدی»، «اگر الان تصمیم نگیری، دیگه دیر میشه»، «نمیتونی دو دقیقه فکر کنی؟». این جملات، اضطراب را تشدید کرده و فرد را به سمت تصمیم احساسی و اغلب زیانبار سوق میدهند. بسیاری از قربانیانِ روابط سمی، بعدها میگویند: «اگر فقط چند دقیقه به خودم فرصت میدادم، هرگز آن کار را نمیکردم».
مربیان بزرگ ورزشی، هنگامی که میبینند بازیکنشان در میانه میدان قفل کرده، تردید دارد یا تحت فشار بیش از حد فرو ریخته، بدون لحظهای درنگ درخواست تایماوت میدهند. این وقفه چندثانیهای یا چند دقیقهای، ظاهراً ساده، در واقع یکی از هوشمندانهترین مداخلات روانشناختی در لحظه بحرانی است.
- نفس عمیق و آهسته (حداقل چهار ثانیه دم و شش ثانیه بازدم)
- یک جمله آرامبخش درونی تکرار کن: «لازم نیست همین الان تصمیم بگیرم»
- اگر ممکن است، بلند بگو: «یک لحظه فکر کنم» یا «چند دقیقه بهم مهلت بده»
- در موقعیتهای نوشتاری یا پیامکی، پاسخ ندادن موقت، خودش نوعی تایماوت است
- به بدنات سیگنال امنیت بده: شانهها را شل کن، فک را آزاد بگذار
▪️ مهمترین حقیقت این است که هنگکردن، نشانه ضعف نیست؛ نشانهی فعال بودن بیش از حد سیستم هشدار مغز است. این سیستم برای بقا طراحی شده، اما در دنیای مدرن اغلب بیشفعال میشود. پس به جای سرزنش خودت، یاد بگیر در همان لحظهای که دیگران میخواهند تو را تحت فشار بگذارند، خودت دکمه توقف را فشار دهی.
▪️ هر بار که موفق شوی تایماوت بگیری، در واقع به مغزت آموزش میدهی که سکوت و تأمل، تهدید نیست؛ بلکه قدرت است. به مرور زمان، این هنگکردن کمتر رخ میدهد و حتی اگر رخ دهد، دیگر نقطهای برای سوءاستفاده دیگران نخواهد بود؛ بلکه لحظهای برای انتخاب آگاهانهتر تو خواهد شد.
❤️☘ @DarmanRoom
📍 ذهنِ کُندِ اضطرابیها
(لحظهای که اضطراب همهچیز را متوقف میکند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🌼 اضطرابیها ذهنشان کند است، هرجا نیاز به تصمیمگیری سریع باشد، هنگ میکنند. این لحظه، بهترین نقطه برای ابیوز و سوءاستفاده از آنهاست؛ هرجا این نقطه گیرکردی، مثل مربیان بزرگ، Time out بگیر.🔻 بسیاری از افراد مبتلا به اضطراب، در موقعیتهایی که نیاز به سرعت تصمیمگیری وجود دارد، ناگهان ذهنشان متوقف میشود. انگار تمام پردازشهای درونی در یک لحظه فریز میشوند. این پدیده را در روانشناسی گاهی «فلج تحلیلی» یا «نشخوارفکری در لحظه بحرانی» مینامند. بدن در حالت جنگ یا گریز قرار گرفته، اما به جای اقدام، ذهن شروع به چرخیدن بیپایان دور گزینهها، خطرات و «اگر»ها میکند.
▪️ این هنگکردن، نقطهای بسیار آسیبپذیر است. در روابط، محیط کار، مذاکره یا حتی بحثهای خانوادگی، کسی که بتواند در همین ثانیههای سکوت و تردید وارد شود، قدرت زیادی به دست میآورد. افراد با نیت بد یا حتی کسانی که صرفاً فرصتطلباند، دقیقاً همین لحظه را شکار میکنند؛ چون فرد اضطرابی در آن حالت، ظرفیت دفاع منطقی یا نه گفتن قاطع را به شدت از دست داده است.
▪️ چرا ذهن اضطرابی در لحظه قفل میکند؟
از منظر روانشناختی، بخش آمیگدال (مرکز ترس مغز) بیشفعال شده و قشر پیشپیشانی (مسئول تصمیمگیری منطقی و مهار هیجان) موقتاً تحت سلطه قرار میگیرد. نتیجه این است که فرد به جای انتخاب سریع، در دام حلقههای تکراری نگرانی میافتد: «اگر اشتباه کنم چه؟ اگر طرف مقابل ناراحت شود چه؟ اگر این بهترین گزینه نباشد چه؟» این چرخه، زمان را میبلعد و فرصت را از دست میدهد.
▪️ در روابط ناسالم، این نقطه ضعف به ابزاری قدرتمند تبدیل میشود. فرد کنترلگر یا سوءاستفادهگر، فشار زمانی ایجاد میکند: «الان باید جواب بدی»، «اگر الان تصمیم نگیری، دیگه دیر میشه»، «نمیتونی دو دقیقه فکر کنی؟». این جملات، اضطراب را تشدید کرده و فرد را به سمت تصمیم احساسی و اغلب زیانبار سوق میدهند. بسیاری از قربانیانِ روابط سمی، بعدها میگویند: «اگر فقط چند دقیقه به خودم فرصت میدادم، هرگز آن کار را نمیکردم».
▪️راهبرد مربیان بزرگ در لحظه هنگ
مربیان بزرگ ورزشی، هنگامی که میبینند بازیکنشان در میانه میدان قفل کرده، تردید دارد یا تحت فشار بیش از حد فرو ریخته، بدون لحظهای درنگ درخواست تایماوت میدهند. این وقفه چندثانیهای یا چند دقیقهای، ظاهراً ساده، در واقع یکی از هوشمندانهترین مداخلات روانشناختی در لحظه بحرانی است.
▪️چگونه در لحظه گیرکردن، تایماوت بگیری؟
- نفس عمیق و آهسته (حداقل چهار ثانیه دم و شش ثانیه بازدم)
- یک جمله آرامبخش درونی تکرار کن: «لازم نیست همین الان تصمیم بگیرم»
- اگر ممکن است، بلند بگو: «یک لحظه فکر کنم» یا «چند دقیقه بهم مهلت بده»
- در موقعیتهای نوشتاری یا پیامکی، پاسخ ندادن موقت، خودش نوعی تایماوت است
- به بدنات سیگنال امنیت بده: شانهها را شل کن، فک را آزاد بگذار
▪️ مهمترین حقیقت این است که هنگکردن، نشانه ضعف نیست؛ نشانهی فعال بودن بیش از حد سیستم هشدار مغز است. این سیستم برای بقا طراحی شده، اما در دنیای مدرن اغلب بیشفعال میشود. پس به جای سرزنش خودت، یاد بگیر در همان لحظهای که دیگران میخواهند تو را تحت فشار بگذارند، خودت دکمه توقف را فشار دهی.
▪️ هر بار که موفق شوی تایماوت بگیری، در واقع به مغزت آموزش میدهی که سکوت و تأمل، تهدید نیست؛ بلکه قدرت است. به مرور زمان، این هنگکردن کمتر رخ میدهد و حتی اگر رخ دهد، دیگر نقطهای برای سوءاستفاده دیگران نخواهد بود؛ بلکه لحظهای برای انتخاب آگاهانهتر تو خواهد شد.
❤️☘ @DarmanRoom
👍7❤3👏2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلمی کوتاه از کارگردان بزرگ، کریستوفر نولان در توصیف مکانیسم دفاعیِ
Identification with the Aggressor
یا همانند سازی با پرخاشگر
☘❤️ @filsofak
Identification with the Aggressor
یا همانند سازی با پرخاشگر
☘❤️ @filsofak
🙏3👍2
📍 دینِ شکنجهگر
(وقتی وسواس و خودشیفتگی دین را به زندان تبدیل میکند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضیها دین را وسیله آرامش میبینند، بعضیها وسیله شکنجه. حال سؤال این است:
سختگیرترین و تندروترین نوع دینداری را کجا دیدهایم؟
جوابش این است:
بیشتر در آدمهایی که مشکل روانی دارند. نه اینکه همه دینداران مشکل روانی دارند؛ نه. بلکه وقتی مشکل روانی با دین قاطی میشود، نتیجهاش اغلب همین افراطهای دردناک است.
▪️اینها سختگیرترین نوع دینداری را نشان میدهند. ذهنشان مدام میگوید: «اگر این کار را دقیق انجام ندهی، گناه بزرگی کردهای». برای همین وضو را ده بار میگیرند، نماز را چند بار تکرار میکنند، اگر یک لحظه حواسشان پرت شد کل نماز را باطل میدانند و از اول شروع میکنند. انگار خدا منتظر است کوچکترین اشتباه را بگیرد و مجازات کند.
▪️آنها با جدیت عجیبی این روش را به بقیه هم یاد میدهند. آنقدر با اطمینان و هیجان از «دقت در احکام» حرف میزنند که آدم فکر میکند واقعاً راه نجات فقط همین است. اما بیشتر آدمها وقتی این رفتار را میبینند، از دین میترسند و فاصله میگیرند. اینها ناخواسته بهترین وسیله برای دور کردن دیگران از مذهب میشوند.
▪️اینها یک پله بالاتر از وسواسیها هستند. برایشان دین یعنی باید همه چیز صددرصد درست باشد. روزه بدون حتی یک لحظه فکر بد، نماز بدون کوچکترین کم و کاستی، پوشش و رفتار بدون ذرهای نقص. اگر چیزی کم باشد، کل عمل را باطل میدانند و خودشان را سرزنش میکنند.
▪️این آدمها همیشه احساس میکنند کافی نیستند. همیشه در حال مجازات خودشان هستند. نتیجهاش معمولاً خستگی شدید، افسردگی و گاهی ترک کامل دین است؛ چون هیچکس نمیتواند این سطح از کمال را نگه دارد.
▪️اینها تندروترین نوع دینداری را دارند. خودشان را از همه بهتر و پاکتر میدانند. همیشه دیگران را گناهکار میبینند، همیشه حکم تکفیر و طرد میدهند، همیشه خود را نماینده واقعی خدا معرفی میکنند.
▪️خودشیفتهها دین را برای نشان دادن برتریشان استفاده میکنند: «من از همه مذهبیترم، پس باید به من گوش کنید». روانپریشها (سایکوپاتها) اما دین را ابزار قدرت و آزار میبینند. برایشان مهم نیست دیگران چه رنجی میکشند؛ فقط میخواهند کنترل کنند، تحقیر کنند، گاهی حتی آسیب بزنند و همه را با آیه و روایت توجیه کنند.
▪️اینها معمولاً «مسلمانتر از پیامبر» یا «متدینتر از همه علما» به نظر میآیند. اما ریشه کارشان ایمان عمیق نیست؛ بلکه نیاز به قدرت، نمایش، سلطه یا بیرحمی است.
▪️این تصویر نشان میدهد که افراط مذهبی بیشتر از اینکه نشانه ایمان قوی باشد، اغلب نشانه آشفتگی روانی است. شناختن این تفاوت مهم است؛ چون کمک میکند بفهمیم کجا باید با مهربانی و صبر برخورد کرد و کجا باید مرز گذاشت و مراقب بود.
☘❤️ @filsofak
(وقتی وسواس و خودشیفتگی دین را به زندان تبدیل میکند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضیها دین را وسیله آرامش میبینند، بعضیها وسیله شکنجه. حال سؤال این است:
سختگیرترین و تندروترین نوع دینداری را کجا دیدهایم؟
جوابش این است:
بیشتر در آدمهایی که مشکل روانی دارند. نه اینکه همه دینداران مشکل روانی دارند؛ نه. بلکه وقتی مشکل روانی با دین قاطی میشود، نتیجهاش اغلب همین افراطهای دردناک است.
🌵 گروه اول: آدمهای وسواسی (OCD مذهبی)
▪️اینها سختگیرترین نوع دینداری را نشان میدهند. ذهنشان مدام میگوید: «اگر این کار را دقیق انجام ندهی، گناه بزرگی کردهای». برای همین وضو را ده بار میگیرند، نماز را چند بار تکرار میکنند، اگر یک لحظه حواسشان پرت شد کل نماز را باطل میدانند و از اول شروع میکنند. انگار خدا منتظر است کوچکترین اشتباه را بگیرد و مجازات کند.
▪️آنها با جدیت عجیبی این روش را به بقیه هم یاد میدهند. آنقدر با اطمینان و هیجان از «دقت در احکام» حرف میزنند که آدم فکر میکند واقعاً راه نجات فقط همین است. اما بیشتر آدمها وقتی این رفتار را میبینند، از دین میترسند و فاصله میگیرند. اینها ناخواسته بهترین وسیله برای دور کردن دیگران از مذهب میشوند.
🌵 گروه دوم: کمالگراهای افراطی
▪️اینها یک پله بالاتر از وسواسیها هستند. برایشان دین یعنی باید همه چیز صددرصد درست باشد. روزه بدون حتی یک لحظه فکر بد، نماز بدون کوچکترین کم و کاستی، پوشش و رفتار بدون ذرهای نقص. اگر چیزی کم باشد، کل عمل را باطل میدانند و خودشان را سرزنش میکنند.
▪️این آدمها همیشه احساس میکنند کافی نیستند. همیشه در حال مجازات خودشان هستند. نتیجهاش معمولاً خستگی شدید، افسردگی و گاهی ترک کامل دین است؛ چون هیچکس نمیتواند این سطح از کمال را نگه دارد.
🌵 گروه سوم: خودشیفتهها و روانپریشها (تندروهای واقعی)
▪️اینها تندروترین نوع دینداری را دارند. خودشان را از همه بهتر و پاکتر میدانند. همیشه دیگران را گناهکار میبینند، همیشه حکم تکفیر و طرد میدهند، همیشه خود را نماینده واقعی خدا معرفی میکنند.
▪️خودشیفتهها دین را برای نشان دادن برتریشان استفاده میکنند: «من از همه مذهبیترم، پس باید به من گوش کنید». روانپریشها (سایکوپاتها) اما دین را ابزار قدرت و آزار میبینند. برایشان مهم نیست دیگران چه رنجی میکشند؛ فقط میخواهند کنترل کنند، تحقیر کنند، گاهی حتی آسیب بزنند و همه را با آیه و روایت توجیه کنند.
▪️اینها معمولاً «مسلمانتر از پیامبر» یا «متدینتر از همه علما» به نظر میآیند. اما ریشه کارشان ایمان عمیق نیست؛ بلکه نیاز به قدرت، نمایش، سلطه یا بیرحمی است.
▪️وقتی مشکل روانی (وسواس، کمالگرایی افراطی، خودشیفتگی یا روانپریشی) با دین مخلوط میشود، نتیجه اغلب یکی از این دو چیز است:
۱. یا خود آدم را با قوانین بیرحمانه شکنجه میکند (وسواس و کمالگرایی)
۲. یا دیگران را با قضاوت، تحقیر و کنترل آزار میدهد (خودشیفتگی و روانپریشی)
▪️این تصویر نشان میدهد که افراط مذهبی بیشتر از اینکه نشانه ایمان قوی باشد، اغلب نشانه آشفتگی روانی است. شناختن این تفاوت مهم است؛ چون کمک میکند بفهمیم کجا باید با مهربانی و صبر برخورد کرد و کجا باید مرز گذاشت و مراقب بود.
☘❤️ @filsofak
❤16👏12👍1🔥1
Forwarded from اتاق درمان
۱۸
📍فشار پنهان مادر خودشیفته
(فشار مداوم در خانواده تحت سلطه مادر نارسیسیستی)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 وقتی مادر خانواده خودشیفته است، خانه دیگر پناهگاه نیست؛ به میدان جنگی پنهان تبدیل میشود که قوانینش هر روز عوض میشود و کسی جز خودش برنده نمیشود. همه باید دور او بچرخند، احساساتشان را اندازه بگیرند، حرفهایشان را وزن کنند و در نهایت خودشان را فراموش کنند تا او احساس بزرگی و مهم بودن کند.
▪️در این خانه بچهها دیده نمیشوند، بلکه «نقش» میشوند. یکی همیشه ستاره نمایش است؛ هر کاری میکند مادر میگوید «تو بهترینی، تو مثل منی». اما این تعریفها سنگیناند؛ بچه باید همیشه بدرخشد تا مادر بدرخشد. دیگری همیشه گناهکار نشان داده میشود؛ حتی وقتی اشتباه نکرده، انگار تقصیر اوست که مادر ناراحت است. و سومی؟ او اصلاً وجود ندارد. نه تشویق میشود، نه سرزنش؛ فقط هست تا فضا را پر کند و دیده نشود.
▪️این تقسیمبندی، روح بچهها را تکهتکه میکند. یکی با ترس از افتادن از جایگاه «طلایی» زندگی میکند، یکی با احساس بیارزشی دائمی بزرگ میشود و سومی یاد میگیرد که برای دیده شدن باید یا خیلی خوب باشد یا خیلی بد. هیچکدام اجازه ندارند فقط «خودشان» باشند.
▪️پدر در این سیستم معمولاً یا کاملاً کنار زده میشود یا به یکی از فرزندان تبدیل میگردد. گاهی آنقدر تحت فشار است که خودش را گم میکند و فقط تأییدکننده حرفهای مادر میشود. گاهی هم بیتفاوت میماند و در دنیای خودش غرق میشود. در هر حال، کسی نیست که جلوی مادر بایستد و بگوید «بچهها هم حق دارند احساس کنند».
▪️این نبودِ حمایت، زخمی عمیق میزند. بچهها یاد میگیرند که مردها نمیتوانند یا نمیخواهند محافظ باشند. این درس بعدها در روابطشان تکرار میشود؛ یا دنبال کسی میگردند که مثل پدر ساکت باشد، یا از هر مردی میترسند که مبادا دوباره غایب شود.
▪️رابطه بین فرزندان در این خانه، رابطه نیست؛ رقابت است. برای اینکه مادر یک لحظه لبخند بزند یا یک کلمه تعریف کند، باید دیگری را پایین بکشند. حسادت، خشم پنهان و مقایسه دائمی، جای محبت و همراهی را میگیرد. سالها بعد هم وقتی بزرگ میشوند، حرف زدن با هم سخت است؛ چون هر خاطرهای با طعم تلخ رقابت همراه است.
▪️در این خانواده، واقعیت دست مادر است. اگر تو بگویی «دیروز مرا زد»، میگوید «چنین چیزی نبود، تو همیشه اغراق میکنی». اگر بگویی «ناراحتم»، جواب میشنوی «تو زیادی حساسی، مشکل از توست». کمکم آدم به خودش شک میکند؛ آیا واقعاً احساسم درست است؟ آیا من دیوانهام؟ این شک، مثل سمی آرام در ذهن پخش میشود و سالها طول میکشد تا آدم دوباره به حسهای خودش اعتماد کند.
▪️مهمترین قانون خانه این است: بیرون باید همهچیز عالی به نظر برسد. دعواها پنهان میمانند، اشکها پاک میشوند، لبخندها تمرین میشوند. همه باید نقش خانواده خوشبخت را بازی کنند تا مادر در نگاه دیگران تحسین شود. این بازی، خستهکنندهترین کار دنیاست؛ چون هیچوقت نمیتوانی خودت باشی، حتی در خانه خودت.
▪️اگر در چنین فضایی بزرگ شدهای، گیجی و خشم و غم و سردرگمی امروزت تقصیر تو نیست. تو در سیستمی نفس کشیدی که عشق را با کنترل، محبت را با شرط، و ارزش را با تأیید دیگران عوض کرده بود. زنده ماندن در آن فضا خودش یک پیروزی بزرگ بود.
حالا که بیرون آمدهای، لازم نیست سریع خوب شوی. لازم نیست همهچیز را ببخشی یا فراموش کنی. فقط کافی است هر روز کمی بیشتر باور کنی که احساساتت واقعیاند، حق داری ناراحت باشی و مهمتر از همه، حق داری خودت باشی؛ بدون نقش، بدون ماسک، بدون ترس از اینکه مبادا کسی را ناراحت کنی.
❤️☘ @DarmanRoom
📍فشار پنهان مادر خودشیفته
(فشار مداوم در خانواده تحت سلطه مادر نارسیسیستی)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 وقتی مادر خانواده خودشیفته است، خانه دیگر پناهگاه نیست؛ به میدان جنگی پنهان تبدیل میشود که قوانینش هر روز عوض میشود و کسی جز خودش برنده نمیشود. همه باید دور او بچرخند، احساساتشان را اندازه بگیرند، حرفهایشان را وزن کنند و در نهایت خودشان را فراموش کنند تا او احساس بزرگی و مهم بودن کند.
🕶 فرزندان؛ بازیگرانی بدون نقش اصلی
▪️در این خانه بچهها دیده نمیشوند، بلکه «نقش» میشوند. یکی همیشه ستاره نمایش است؛ هر کاری میکند مادر میگوید «تو بهترینی، تو مثل منی». اما این تعریفها سنگیناند؛ بچه باید همیشه بدرخشد تا مادر بدرخشد. دیگری همیشه گناهکار نشان داده میشود؛ حتی وقتی اشتباه نکرده، انگار تقصیر اوست که مادر ناراحت است. و سومی؟ او اصلاً وجود ندارد. نه تشویق میشود، نه سرزنش؛ فقط هست تا فضا را پر کند و دیده نشود.
▪️این تقسیمبندی، روح بچهها را تکهتکه میکند. یکی با ترس از افتادن از جایگاه «طلایی» زندگی میکند، یکی با احساس بیارزشی دائمی بزرگ میشود و سومی یاد میگیرد که برای دیده شدن باید یا خیلی خوب باشد یا خیلی بد. هیچکدام اجازه ندارند فقط «خودشان» باشند.
🕶 پدر؛ یا غایب، یا همراهِ ساکت
▪️پدر در این سیستم معمولاً یا کاملاً کنار زده میشود یا به یکی از فرزندان تبدیل میگردد. گاهی آنقدر تحت فشار است که خودش را گم میکند و فقط تأییدکننده حرفهای مادر میشود. گاهی هم بیتفاوت میماند و در دنیای خودش غرق میشود. در هر حال، کسی نیست که جلوی مادر بایستد و بگوید «بچهها هم حق دارند احساس کنند».
▪️این نبودِ حمایت، زخمی عمیق میزند. بچهها یاد میگیرند که مردها نمیتوانند یا نمیخواهند محافظ باشند. این درس بعدها در روابطشان تکرار میشود؛ یا دنبال کسی میگردند که مثل پدر ساکت باشد، یا از هر مردی میترسند که مبادا دوباره غایب شود.
🕶 خواهر و برادر؛ دشمنِ همخون
▪️رابطه بین فرزندان در این خانه، رابطه نیست؛ رقابت است. برای اینکه مادر یک لحظه لبخند بزند یا یک کلمه تعریف کند، باید دیگری را پایین بکشند. حسادت، خشم پنهان و مقایسه دائمی، جای محبت و همراهی را میگیرد. سالها بعد هم وقتی بزرگ میشوند، حرف زدن با هم سخت است؛ چون هر خاطرهای با طعم تلخ رقابت همراه است.
🕶 حقیقت؛ فقط چیزی که او میگوید
▪️در این خانواده، واقعیت دست مادر است. اگر تو بگویی «دیروز مرا زد»، میگوید «چنین چیزی نبود، تو همیشه اغراق میکنی». اگر بگویی «ناراحتم»، جواب میشنوی «تو زیادی حساسی، مشکل از توست». کمکم آدم به خودش شک میکند؛ آیا واقعاً احساسم درست است؟ آیا من دیوانهام؟ این شک، مثل سمی آرام در ذهن پخش میشود و سالها طول میکشد تا آدم دوباره به حسهای خودش اعتماد کند.
🕶 ظاهر؛ تنها چیزی که مهم است
▪️مهمترین قانون خانه این است: بیرون باید همهچیز عالی به نظر برسد. دعواها پنهان میمانند، اشکها پاک میشوند، لبخندها تمرین میشوند. همه باید نقش خانواده خوشبخت را بازی کنند تا مادر در نگاه دیگران تحسین شود. این بازی، خستهکنندهترین کار دنیاست؛ چون هیچوقت نمیتوانی خودت باشی، حتی در خانه خودت.
▪️اگر در چنین فضایی بزرگ شدهای، گیجی و خشم و غم و سردرگمی امروزت تقصیر تو نیست. تو در سیستمی نفس کشیدی که عشق را با کنترل، محبت را با شرط، و ارزش را با تأیید دیگران عوض کرده بود. زنده ماندن در آن فضا خودش یک پیروزی بزرگ بود.
حالا که بیرون آمدهای، لازم نیست سریع خوب شوی. لازم نیست همهچیز را ببخشی یا فراموش کنی. فقط کافی است هر روز کمی بیشتر باور کنی که احساساتت واقعیاند، حق داری ناراحت باشی و مهمتر از همه، حق داری خودت باشی؛ بدون نقش، بدون ماسک، بدون ترس از اینکه مبادا کسی را ناراحت کنی.
❤️☘ @DarmanRoom
❤8🔥2👍1👏1
📍عشق پنهان آتئیستها به خدا
(وقتی انکار، عمیقترین نوع دلدادگی میشود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بسیاری از آتئیستهایی که در بحثها تند و صریح به نظر میرسند، در لایههای عمیقتر روانشان، شاید عاشقترین انسانها به خداوند باشند. نه عشقی که با ذکر و نماز ابراز شود، بلکه عشقی که از سالها گشتن و نیافتن، از هزار بار پرسیدن و سکوت شنیدن، از ضربههای منطق و تنهایی شبهای بیجواب، زاده شده است. این عشق، آرام و قرار ندارد؛ چون هرگز به وصال نرسیده، همچنان شعلهور میماند و سوزانتر میشود.
▪️ این آتئیستِ جستجوگر، خدا را نه در آسمانهای آرام، که در شکافهای سیاه کیهان، در سردیِ قوانین فیزیک، در پوچیِ ظاهریِ هستی، و در زخمهای بیپاسخِ وجودش میجوید. انکارش، گاهی فریادِ عاشقی است که میگوید: «اگر هستی، چرا اینقدر پنهانی؟» و همین پرسشِ بیامان، او را شبها بیدار نگه میدارد، درست مانند عاشقی که منتظرِ معشوقیست که هرگز نیامد.
▪️ در نگاهِ اول، شاید این عشق را نبینیم؛ چون با کلماتِ «خدا نیست» پوشیده شده. اما زیر آن کلمات، ضربانِ تندِ دلتنگیای هست که از بسیاری مساجد و منبرها غایب است. جستجوگرِ نایافته، خدا را با تمام وجودش میخواهد، حتی وقتی با تمام وجودش او را رد میکند.
▪️ این پارادوکس، تا ابد ادامه دارد: هر چه بیشتر انکار کند، بیشتر در بندِ همان معشوقِ گمشده گرفتار میشود؛ گرفتاریای که نامش نه ایمان است، نه کفر؛ نامش فقط شیداییست. شیداییای که پایان نمیپذیرد.
☘❤️ @filsofak
(وقتی انکار، عمیقترین نوع دلدادگی میشود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بسیاری از آتئیستهایی که در بحثها تند و صریح به نظر میرسند، در لایههای عمیقتر روانشان، شاید عاشقترین انسانها به خداوند باشند. نه عشقی که با ذکر و نماز ابراز شود، بلکه عشقی که از سالها گشتن و نیافتن، از هزار بار پرسیدن و سکوت شنیدن، از ضربههای منطق و تنهایی شبهای بیجواب، زاده شده است. این عشق، آرام و قرار ندارد؛ چون هرگز به وصال نرسیده، همچنان شعلهور میماند و سوزانتر میشود.
▪️ آنکه خدا را از کودکی در خانه و مسجد و کتاب یافت، ایمانش اغلب چون جویباری است که به رودخانه پیوسته؛ جریان دارد، اما دیگر طغیان نمیکند. در عوض، کسی که عمری در بیابانهای شک و استدلال گشته، هر بار که به بنبست میرسد، خدا را در همان بنبستِ خالی، باشکوهتر تصور میکند. روان انسان چنین است: هر چه چیزی را بیشتر از دست بدهد یا هرگز تصاحب نکند، در خیالش به هیبتی اسطورهای بدل میشود. غیاب، گاهی از حضور، معشوقسازتر است.
▪️ این آتئیستِ جستجوگر، خدا را نه در آسمانهای آرام، که در شکافهای سیاه کیهان، در سردیِ قوانین فیزیک، در پوچیِ ظاهریِ هستی، و در زخمهای بیپاسخِ وجودش میجوید. انکارش، گاهی فریادِ عاشقی است که میگوید: «اگر هستی، چرا اینقدر پنهانی؟» و همین پرسشِ بیامان، او را شبها بیدار نگه میدارد، درست مانند عاشقی که منتظرِ معشوقیست که هرگز نیامد.
▪️ در نگاهِ اول، شاید این عشق را نبینیم؛ چون با کلماتِ «خدا نیست» پوشیده شده. اما زیر آن کلمات، ضربانِ تندِ دلتنگیای هست که از بسیاری مساجد و منبرها غایب است. جستجوگرِ نایافته، خدا را با تمام وجودش میخواهد، حتی وقتی با تمام وجودش او را رد میکند.
▪️ این پارادوکس، تا ابد ادامه دارد: هر چه بیشتر انکار کند، بیشتر در بندِ همان معشوقِ گمشده گرفتار میشود؛ گرفتاریای که نامش نه ایمان است، نه کفر؛ نامش فقط شیداییست. شیداییای که پایان نمیپذیرد.
☘❤️ @filsofak
👍11❤6👏5🔥2🤷♀1
Forwarded from اتاق درمان
۱۹
📍فاصله، نگهبانِ احساس
✍️ #مصطفی_سلیمانی
[وقتی دلت برای کسی تند میزند، هوشمندانهترین کار این است که یک قدم آرام عقب بروی.]
🔻 لحظهای که حسِ خوب به کسی چنان غلیظ میشود که دیگر نمیتوانی به چیز دیگری فکر کنی، همان لحظه خطرناکترین نقطهی عاطفی است. ذهن شروع میکند به بافتنِ رویاهای پیدرپی، قلب شتاب میگیرد و تمام وجود میل دارد که زودتر و نزدیکتر شود. اما روانِ آدمی در چنین وضعیتی، مانند چراغی است که ناگهان با تمام قدرت روشن شده: نورِ شدید، دید را کور میکند و چیزهای اطراف را در تاریکی فرو میبرد. عقبنشینیِ آگاهانه، نه نشانهی سردی، که تلاشی برای ملایم کردنِ این نور است تا بتوان آن را طولانیتر و واقعیتر دید.
▪️ در ادبیاتِ عاشقانه بارها دیدهایم که عاشق، درست در اوجِ سوختن، خود را به سایه میسپارد. مانند پرندهای که به جای شیرجهی بیمحابا به سوی آتش، لحظهای بال میفشارد و عقب میکشد تا نفس بکشد و مسیر را دوباره ببیند. این عقب رفتن، به دیگری هم فضا میدهد؛ فضایی برای آنکه او هم بدون فشارِ انتظاراتِ سنگین، میلِ واقعیاش را کشف کند. نزدیکیِ بیوقفه گاهی همان کاری را میکند که آبِ فراوان با ریشهی گیاه: آن را خفه میکند و پوساندن را آغاز میکند.
▪️ آن یک قدم عقب، در حقیقت قدمی به سوی شناختِ عمیقتر است. فرصتی برای آنکه بفهمیم این حسِ خوب از کجا آب میخورد: از حضورِ واقعیِ او، یا از خلأیی که سالها در خود حمل کردهایم و حالا میخواهیم با او پرش کنیم. این فاصله، مثلِ صافی عمل میکند؛ احساساتِ گذرا و سطحی را کنار میزند و آنچه از جنسِ پایدار است را نگه میدارد. اگر پس از این سکوتِ کوتاه، گرمای دل همچنان باقی ماند، آنگاه میتوان با اطمینانِ بیشتری جلو رفت.
▪️ دوست داشتنِ بالغ، یعنی بلد بودنِ زمانِ ایستادن. نه برای همیشه، که فقط به اندازهای که هر دو بتوانید دوباره نفس بکشید، خودتان را از نو ببینید و بعد، این بار با چشمانی روشنتر و قلبی آرامتر، به سوی هم برگردید. گاهی تنها راهِ رسیدنِ طولانی و سالم به کسی، همین عقب کشیدنِ کوتاه و هدفمند است؛ پیش از آنکه یکی در دیگری گم شود یا هر دو در توهمِ نزدیکی، یکدیگر را از دست بدهید.
❤️☘ @DarmanRoom
📍فاصله، نگهبانِ احساس
✍️ #مصطفی_سلیمانی
[وقتی دلت برای کسی تند میزند، هوشمندانهترین کار این است که یک قدم آرام عقب بروی.]
🔻 لحظهای که حسِ خوب به کسی چنان غلیظ میشود که دیگر نمیتوانی به چیز دیگری فکر کنی، همان لحظه خطرناکترین نقطهی عاطفی است. ذهن شروع میکند به بافتنِ رویاهای پیدرپی، قلب شتاب میگیرد و تمام وجود میل دارد که زودتر و نزدیکتر شود. اما روانِ آدمی در چنین وضعیتی، مانند چراغی است که ناگهان با تمام قدرت روشن شده: نورِ شدید، دید را کور میکند و چیزهای اطراف را در تاریکی فرو میبرد. عقبنشینیِ آگاهانه، نه نشانهی سردی، که تلاشی برای ملایم کردنِ این نور است تا بتوان آن را طولانیتر و واقعیتر دید.
▪️ از منظر روانشناختی، شدتِ علاقهی ناگهانی اغلب با ترسِ از دست دادنِ شدید همراه میشود. این ترس، یکی از قدیمیترین واکنشهای زیستی ماست؛ همان مکانیسمی که در گذشته به ما میگفت منبعِ غذا یا امنیت را محکم نگه داریم، چون از دست دادنش ممکن بود به مرگ منجر شود. حالا این واکنش در حوزهی احساسات فعال میشود: ذهن ناخودآگاه شروع به ساختنِ فاصله میکند تا شدتِ وابستگی را کنترل کند، تا هیجانِ اولیه فروکش کند و بتوانیم طرفِ مقابل را نه در هالهی خیال، که در واقعیت ببینیم. بدون این فاصله، اغلب آنچه باقی میماند، عشق نیست؛ بلکه مجموعهای از نیازها، توقعات و اضطرابهای انباشته است.
▪️ در ادبیاتِ عاشقانه بارها دیدهایم که عاشق، درست در اوجِ سوختن، خود را به سایه میسپارد. مانند پرندهای که به جای شیرجهی بیمحابا به سوی آتش، لحظهای بال میفشارد و عقب میکشد تا نفس بکشد و مسیر را دوباره ببیند. این عقب رفتن، به دیگری هم فضا میدهد؛ فضایی برای آنکه او هم بدون فشارِ انتظاراتِ سنگین، میلِ واقعیاش را کشف کند. نزدیکیِ بیوقفه گاهی همان کاری را میکند که آبِ فراوان با ریشهی گیاه: آن را خفه میکند و پوساندن را آغاز میکند.
▪️ آن یک قدم عقب، در حقیقت قدمی به سوی شناختِ عمیقتر است. فرصتی برای آنکه بفهمیم این حسِ خوب از کجا آب میخورد: از حضورِ واقعیِ او، یا از خلأیی که سالها در خود حمل کردهایم و حالا میخواهیم با او پرش کنیم. این فاصله، مثلِ صافی عمل میکند؛ احساساتِ گذرا و سطحی را کنار میزند و آنچه از جنسِ پایدار است را نگه میدارد. اگر پس از این سکوتِ کوتاه، گرمای دل همچنان باقی ماند، آنگاه میتوان با اطمینانِ بیشتری جلو رفت.
▪️ دوست داشتنِ بالغ، یعنی بلد بودنِ زمانِ ایستادن. نه برای همیشه، که فقط به اندازهای که هر دو بتوانید دوباره نفس بکشید، خودتان را از نو ببینید و بعد، این بار با چشمانی روشنتر و قلبی آرامتر، به سوی هم برگردید. گاهی تنها راهِ رسیدنِ طولانی و سالم به کسی، همین عقب کشیدنِ کوتاه و هدفمند است؛ پیش از آنکه یکی در دیگری گم شود یا هر دو در توهمِ نزدیکی، یکدیگر را از دست بدهید.
❤️☘ @DarmanRoom
❤12👍3👏1
Forwarded from اتاق درمان
۲۰
📍 وجدان گزینشی
(فراخود، دروازهای به سوی سقوط یا صعود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در عمق وجود هر انسانی، گنجینهای از نور و ظلمت نهفته است؛ توانی برای مهربانی بیپایان و قدرتی برای آسیبزدن ویرانگر. روان انسان همچون دریایی مواج است که در آن امواج مهر و کینه به هم میپیچند. آنچه سرنوشت این دوگانگی را رقم میزند، نه سرشت ذاتی، که شکلگیری وجدان اوست؛ آن بخش درونی که همچون نگهبانی خاموش، مرزهای اخلاقی را پاس میدارد. این وجدان، محصول سالهای اولیه زندگی است و از کلام والدین، آموزههای مدرسه، تعالیم دینی، هنجارهای فرهنگی و حتی ترسهای پنهان کودکی ساخته میشود. هر چه این ساختار روانشناختی منسجمتر و عمیقتر ریشه بدواند، هنگام رویارویی با وسوسه نقض ارزشها، صدایی باطنی چون تیغی تیز در سینه فرو میرود و فریاد برمیآورد: مکن!
▪️ اما این نگهبان همیشه عادل و بیطرف برنمیخیزد. اغلب او را با دستان جهتدار تربیت میکنند؛ وجدانی که بر برخی مرزها حساسیت افراطی مییابد و بر برخی دیگر، کور و کر میماند. از منظر روانشناختی، این گزینش، نتیجه درونیسازی ناقص ارزشهاست. کودکی که بارها شنیده «اگر نماز نخوانی، آدم بدی هستی»، در بزرگسالی با کوچکترین غفلت از عبادت، خود را در باتلاق گناه غرق میبیند؛ عذابی سوزان که شب را بر او سیاه میکند. اما همان کودک، اگر همزمان آموخته باشد که «آنکه مثل ما نمیاندیشد، ارزشش کمتر است»، وجدانش در برابر تحقیر و حتی آسیب به دیگری، چشم فرو میبندد. اینجا دیگر صدایی درونی برنمیخیزد؛ گویی فراخود، پردهای بر چشمان خود کشیده و اجازه میدهد انسان با خیالی آسوده، به سوی عمل شرورانه گام بردارد.
▪️ این وجدان گزینشی، چون آینهای شکسته عمل میکند؛ بر پارهای از حقیقت نور میافکند و پارهای دیگر را در تاریکی فرو میبرد. روان انسان، برای حفظ تعادل درونی، به مکانیسمهای دفاعی پناه میبرد: توجیه، انکار، یا حتی مقدس جلوه دادن آسیب. آنچه در ظاهر «وجدان بیدار» مینماید، در باطن ممکن است ابزاری برای توجیه خشونت باشد. تصور کنید مردی که با تمام وجود از خیانت به همسرش عذاب میکشد، اما در عین حال، بدون ذرهای پشیمانی، حقوق همسایهاش را پایمال میکند، زیرا فرهنگش به او آموخته «آنکه از قبیله ما نیست، غریبهای است که ارزش دفاع ندارد». این شکاف، نه نشانه نبود وجدان، که نشانه جهتیابی بیمارگونه آن است. شر در چنین بستری، نه با نبود اخلاق، بلکه با اخلاقی تحریفشده، رخ مینماید و خود را موجه میشمارد.
▪️ در لایههای عمیق روان، این گزینش وجدانی، انسان را به لبه پرتگاه میکشاند. جایی که دیگر مرز میان خیر و شر محو میشود و فرد با اطمینان کامل، از ارتفاع انسانیت فرود میآید. ترسهای کودکی که فراخود را شکل دادهاند، حالا به سایههایی تبدیل شدهاند که بر رفتار بزرگسالی سایه میافکنند. او نه فاقد وجدان است، بلکه وجدانی دارد که تنها به ندای بخشی از وجودش پاسخ میدهد. اینجاست که شر، نه در هیبت هیولا، بلکه در لباس انسان عادی ظاهر میشود؛ آرام، منطقی و حتی با لبخندی بر لب. و این سقوط، آرام و تدریجی است، چنان که گویی هرگز رخ نداده.
▪️ انسان بدین سان، با فراخودی که خود ساخته و پرداخته، در تاریکیهای خویش غوطهور میشود و گاه حتی به آن افتخار میکند.
❤️☘ @DarmanRoom
📍 وجدان گزینشی
(فراخود، دروازهای به سوی سقوط یا صعود)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در عمق وجود هر انسانی، گنجینهای از نور و ظلمت نهفته است؛ توانی برای مهربانی بیپایان و قدرتی برای آسیبزدن ویرانگر. روان انسان همچون دریایی مواج است که در آن امواج مهر و کینه به هم میپیچند. آنچه سرنوشت این دوگانگی را رقم میزند، نه سرشت ذاتی، که شکلگیری وجدان اوست؛ آن بخش درونی که همچون نگهبانی خاموش، مرزهای اخلاقی را پاس میدارد. این وجدان، محصول سالهای اولیه زندگی است و از کلام والدین، آموزههای مدرسه، تعالیم دینی، هنجارهای فرهنگی و حتی ترسهای پنهان کودکی ساخته میشود. هر چه این ساختار روانشناختی منسجمتر و عمیقتر ریشه بدواند، هنگام رویارویی با وسوسه نقض ارزشها، صدایی باطنی چون تیغی تیز در سینه فرو میرود و فریاد برمیآورد: مکن!
▪️ اما این نگهبان همیشه عادل و بیطرف برنمیخیزد. اغلب او را با دستان جهتدار تربیت میکنند؛ وجدانی که بر برخی مرزها حساسیت افراطی مییابد و بر برخی دیگر، کور و کر میماند. از منظر روانشناختی، این گزینش، نتیجه درونیسازی ناقص ارزشهاست. کودکی که بارها شنیده «اگر نماز نخوانی، آدم بدی هستی»، در بزرگسالی با کوچکترین غفلت از عبادت، خود را در باتلاق گناه غرق میبیند؛ عذابی سوزان که شب را بر او سیاه میکند. اما همان کودک، اگر همزمان آموخته باشد که «آنکه مثل ما نمیاندیشد، ارزشش کمتر است»، وجدانش در برابر تحقیر و حتی آسیب به دیگری، چشم فرو میبندد. اینجا دیگر صدایی درونی برنمیخیزد؛ گویی فراخود، پردهای بر چشمان خود کشیده و اجازه میدهد انسان با خیالی آسوده، به سوی عمل شرورانه گام بردارد.
▪️ این وجدان گزینشی، چون آینهای شکسته عمل میکند؛ بر پارهای از حقیقت نور میافکند و پارهای دیگر را در تاریکی فرو میبرد. روان انسان، برای حفظ تعادل درونی، به مکانیسمهای دفاعی پناه میبرد: توجیه، انکار، یا حتی مقدس جلوه دادن آسیب. آنچه در ظاهر «وجدان بیدار» مینماید، در باطن ممکن است ابزاری برای توجیه خشونت باشد. تصور کنید مردی که با تمام وجود از خیانت به همسرش عذاب میکشد، اما در عین حال، بدون ذرهای پشیمانی، حقوق همسایهاش را پایمال میکند، زیرا فرهنگش به او آموخته «آنکه از قبیله ما نیست، غریبهای است که ارزش دفاع ندارد». این شکاف، نه نشانه نبود وجدان، که نشانه جهتیابی بیمارگونه آن است. شر در چنین بستری، نه با نبود اخلاق، بلکه با اخلاقی تحریفشده، رخ مینماید و خود را موجه میشمارد.
▪️ در لایههای عمیق روان، این گزینش وجدانی، انسان را به لبه پرتگاه میکشاند. جایی که دیگر مرز میان خیر و شر محو میشود و فرد با اطمینان کامل، از ارتفاع انسانیت فرود میآید. ترسهای کودکی که فراخود را شکل دادهاند، حالا به سایههایی تبدیل شدهاند که بر رفتار بزرگسالی سایه میافکنند. او نه فاقد وجدان است، بلکه وجدانی دارد که تنها به ندای بخشی از وجودش پاسخ میدهد. اینجاست که شر، نه در هیبت هیولا، بلکه در لباس انسان عادی ظاهر میشود؛ آرام، منطقی و حتی با لبخندی بر لب. و این سقوط، آرام و تدریجی است، چنان که گویی هرگز رخ نداده.
▪️ انسان بدین سان، با فراخودی که خود ساخته و پرداخته، در تاریکیهای خویش غوطهور میشود و گاه حتی به آن افتخار میکند.
❤️☘ @DarmanRoom
❤4👏2👍1🥰1
شاید هیچوقت قبلاز او، اینهمه از جزء یک کل بودنم خوشحال نبودهام. تا بوده، من همیشه از اینکه پر از ضعف و نقصم، حالم بد شده. گواهم قرصهای آلپرازولامی که هرشب میاندازم بالا. بعضیوقتها که از حجم آرزوها و فکرهایم، سرم میخواهد بترکد، با خودم میگویم خوشبهحال هرکسی که از خودش هیچ توقعی ندارد. هیچ آرزوی سخت و سنگینی ندارد. مثل گوسفند میماند. میخورد و میخوابد و کار و تفریح میکند و عین خیالش نیست که استعدادهای آکبند توی سرش شکوفا میشوند یا نه. ولی بعضیوقتها هم که میبینم یک آرزوی خیلیدورم که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم، برآورده شده، عُقممیگیرد از گوسفندبودن. عُقممیگیرد از کمخواستن. با خودم میگویم شاید واقعاً باید پدر آدم دربیاید تا یک کلمه به فهمش اضافهشود.
📗 آداب جنایت
✍🏻 مصطفی سلیمانی
📚 نشر نیماژ، ۱۴۰۴
📖 ص ۵۹
☘❤️ @filsofak
📗 آداب جنایت
✍🏻 مصطفی سلیمانی
📚 نشر نیماژ، ۱۴۰۴
📖 ص ۵۹
☘❤️ @filsofak
❤9👏5🤔2👍1🥰1
Forwarded from الهیات روان
۱
📍امر به معروف یا قصابی روان؟!
(وقتی نصیحت به جای درمان، زخم میزند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 خشونتی که با نام دین و خیرخواهی، روان آدم را تکهتکه میکند. این کار دیگر نصیحت نیست؛ قصابی روان است. شرط اصلی هر نصیحتی این است که واقعاً برای خیر طرف مقابل باشد، نه برای آرامش و بهشت خودمان. وقتی کسی را پاره میکنیم تا خودمان احساس امنیت و برتری کنیم، این خودخواهی است نه هدایت.
▪️عجیب است که برای بدن اینقدر احتیاط میکنیم، اما روان را اینقدر بیارزش میبینیم. من این طرز فکر را «جسمانیسازی دین» یا «عینیگرایی دینی» مینامم؛ همان سطح فکری که پیاژه آن را در سنین هفت تا یازده سالگی کودک میداند. باور کنید امر به معروف و نهی از منکر کار بسیار تخصصی است، سختتر از عمل قلب. در این دنیا و آن دنیا، اگر حق کسی را ضایع کنیم، باید سخت پاسخگو باشیم.
▪️این را به عنوان یک نکتهی جدی از من بپذیرید: گاهی برای این کار مهم، از متخصص روان یا آگاهان واقعی کمک بگیرید. خودسرانه وارد شدن به عمق روان دیگری، خطرناک است.
▪️ شهید مطهری: «چه منکرها که به نام امر به معروف و نهی از منکر به وجود نیامد. آگاهی، بصیرت، خبرت و خبرویت میخواهد. دانایی، روانشناسی و جامعهشناسی میخواهد تا آدم بفهمد چه چیزی را امر به معروف و نهی از منکر کند. یعنی تا راه معروف را تشخیص بدهد و ببیند معروف کجاست. منکر را تشخیص بدهد و ریشه آن را به دست بیاورد ببیند از کجا این منکر سرچشمه میگیرد... ما معروف و منکر نمیشناسیم چی است. ما معروفها را به جای منکر میگیریم و گاهی وقتها منکرها را به جای معروف میگیریم. همین بهتر که ما جاهلها امر به معروف و نهی از منکر نکنیم.»
▪️مثال: نوجوانی که هر روز به خاطر مدل مو یا لباسش مورد حمله کلامی پدر و مادر قرار میگیرد، کمکم اعتماد به نفسش را از دست میدهد، افسرده میشود و حتی به خودکشی فکر میکند. این همان زخمی است که با نام «اصلاح فرزند» زده میشود، اما در واقع روان او را نابود میکند. اینجاست که نصیحت بدون آگاهی، نه خیر، که سم میشود.
▪️روان انسان مثل جنگلی زنده و حساس است؛ هر تیغ ناصواب، زخمی عمیق میزند که سالها طول میکشد خوب شود. امر به معروف بدون دانش و مهربانی، نه تنها کمکی نمیکند، بلکه ویران میسازد. مرز خیرخواهی و خودپرستی خیلی باریک است و مسئولیت کسی که ادعای هدایت دارد، سنگینتر از آن است که با ناآگاهی آن را به بازی بگیرد.
☘❤️ @elahiyateravan
📍امر به معروف یا قصابی روان؟!
(وقتی نصیحت به جای درمان، زخم میزند)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 خشونتی که با نام دین و خیرخواهی، روان آدم را تکهتکه میکند. این کار دیگر نصیحت نیست؛ قصابی روان است. شرط اصلی هر نصیحتی این است که واقعاً برای خیر طرف مقابل باشد، نه برای آرامش و بهشت خودمان. وقتی کسی را پاره میکنیم تا خودمان احساس امنیت و برتری کنیم، این خودخواهی است نه هدایت.
▪️فروید این نوع برخورد بیرحمانه با انسان را «درمان وحشی» مینامید؛ یعنی تلاش برای ارضای نیاز قدرتطلبی و اضطراب خودمان، زیر پوشش کمک به دیگری. مثل شیر که آهو را میدرد و میگوید برای تعادل طبیعت است. اینکه بفهمیم حرفمان از روی دلسوزی واقعی است یا میل به کنترل و دریدن، نیاز به سالها خودشناسی، مشاوره و تمرین دارد. بدون این آگاهی، مثل جراحی بدون دانش پزشکی است؛ فقط خونریزی بیشتر میکند و خودش منکر بزرگی است.
▪️عجیب است که برای بدن اینقدر احتیاط میکنیم، اما روان را اینقدر بیارزش میبینیم. من این طرز فکر را «جسمانیسازی دین» یا «عینیگرایی دینی» مینامم؛ همان سطح فکری که پیاژه آن را در سنین هفت تا یازده سالگی کودک میداند. باور کنید امر به معروف و نهی از منکر کار بسیار تخصصی است، سختتر از عمل قلب. در این دنیا و آن دنیا، اگر حق کسی را ضایع کنیم، باید سخت پاسخگو باشیم.
▪️این را به عنوان یک نکتهی جدی از من بپذیرید: گاهی برای این کار مهم، از متخصص روان یا آگاهان واقعی کمک بگیرید. خودسرانه وارد شدن به عمق روان دیگری، خطرناک است.
▪️ شهید مطهری: «چه منکرها که به نام امر به معروف و نهی از منکر به وجود نیامد. آگاهی، بصیرت، خبرت و خبرویت میخواهد. دانایی، روانشناسی و جامعهشناسی میخواهد تا آدم بفهمد چه چیزی را امر به معروف و نهی از منکر کند. یعنی تا راه معروف را تشخیص بدهد و ببیند معروف کجاست. منکر را تشخیص بدهد و ریشه آن را به دست بیاورد ببیند از کجا این منکر سرچشمه میگیرد... ما معروف و منکر نمیشناسیم چی است. ما معروفها را به جای منکر میگیریم و گاهی وقتها منکرها را به جای معروف میگیریم. همین بهتر که ما جاهلها امر به معروف و نهی از منکر نکنیم.»
▪️مثال: نوجوانی که هر روز به خاطر مدل مو یا لباسش مورد حمله کلامی پدر و مادر قرار میگیرد، کمکم اعتماد به نفسش را از دست میدهد، افسرده میشود و حتی به خودکشی فکر میکند. این همان زخمی است که با نام «اصلاح فرزند» زده میشود، اما در واقع روان او را نابود میکند. اینجاست که نصیحت بدون آگاهی، نه خیر، که سم میشود.
▪️روان انسان مثل جنگلی زنده و حساس است؛ هر تیغ ناصواب، زخمی عمیق میزند که سالها طول میکشد خوب شود. امر به معروف بدون دانش و مهربانی، نه تنها کمکی نمیکند، بلکه ویران میسازد. مرز خیرخواهی و خودپرستی خیلی باریک است و مسئولیت کسی که ادعای هدایت دارد، سنگینتر از آن است که با ناآگاهی آن را به بازی بگیرد.
☘❤️ @elahiyateravan
❤9👏4👍2🥰1🤔1