احسان‌نامه
7.81K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.44K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Forogh Farokhzad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر و صدای #فروغ_فرخزاد از آلبوم «شعرهای فروغ فرخزاد» کانون پرورش فکری، ۱۳۴۴ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Khosro Shakibaei
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
همین الان خبر درگذشت بهرام بیضایی را خواندم و یادم افتادم که چند روز پیش ویدیویی از او دیده بودم که داشت تعریف می‌کرد همسرش. خانم شمسایی، مدام به او تذکر می‌دهد «بهرام ما الان در تهران نیستیم!» مرگ همواره خبر تلخی است، مرگ در غربت تلخ‌تر، و رفتن کسی مثل بیضایی تلخ‌ترین. اگر بخواهم چندتا ادیب از معاصرین انتخاب کنم، با هر متر و معیاری، بیضایی جزو چندتای اول است. شک ندارم که چندصد سال بعد، در روزگاری که همۀ ما تبدیل به خاطره و تاریخ شده‌ایم باز هم بهرام بیضایی جزو چندتا اسمی است که می‌ماند و آثارش را می‌خوانند. درگذشت او را به تک تک دوستداران و دلبستگان زبان فارسی تسلیت می‌گویم.
@ehsanname
گفتگوی خیالی فردوسی با مرگ به روایت بیضایی

مرگ: در شعر تو مردگان به پا خاسته‌اند؛ گویی که رستاخیز! دیروز دیدمشان میان زندگان می‌گشتند.
فردوسی: شرمم به درد می‌آمیزد که چنین زندگان را باز می‌کشم. نه؛ این شماره پهلوان که من کشتم پهلوانی نکشت و با این‌همه دستم پاکتر است از تو بی‌آزرم که پنجه به خون هزار دلبند بیالودستی، و انگشت در جگربند هزار پهلوان فروبردستی که سوگ هر یکشان را خون از چشمِ خامه روان است (به افسوس چشم می‌بندد) و هر واژه از آن سیاه پوشیده.
مرگ (افسون‌كنان): بخواب؛ تو خسته‌ای فردوسی.
فردوسی (تند چشم باز می‌کند): من بیدارم. (می‌رود میان نوشته‌ها) مرا بِهل بدین کار گزافی که مراست. در جای من از سگان دوصد ببر یا از سران چهارصد.
مرگ: خود را ارزان مگیر؛ در خوردِ من تویی!
فردوسی: چه سود کردی از مرگ دقیقی، ای مرگ؟ نه! صدها داستان است که هنوز نسروده‌ام. صدها دستینه است که هنوز به دستم نرسیده. جانم از زخم‌ها پر است؛ به جادوی این سرود زخم‌های خود را می‌بندم. امروزم دستینه‌ای رسید ـ خدایا ـ داستانی که هرگز نشنیده بودم. باید بازگردم و در آنچه سالیان پیشتر سروده‌ام بازبنگرم و بسیار دیگرگون کنم.
مرگ: تو می‌دانی کمال را پایانی نیست. همیشه داستانی هست که ناسروده می‌ماند، و همیشه دفترهای دیگری هست که می‌یابند. کمال را پایانی نیست فردوسی.
فردوسی: منِ خسته را به بازی می‌گیرند و درم می‌ستانند که فردا ارتنگِ مانی بیاوریم یا کارنامۀ اشکانی؛ هر چه داشتم مایه این و آن را دادم و دستینه‌ها نیاوردند، نیاوردند، و چشمم بر در سپید شد و گوشم صدای کوبه‌ای نشنید. مرا به کار خود بگذار؛ بیکارتر از منی بجوی که بسیارند.
مرگ: تو که مرا چون گدایی از در میرانی - بشنو که سلطان دستِ راست من است و خلیفه دستِ چپم، و من هر دو را بر تو می‌گمارم؛ آن در صورت سپاهش بر تو ظاهر می‌شود و این بر صورت عالمان طریق. باشد که مرا به التماس بخوانی و نیابی، باشد که مرا آرزو کنی و در تو ننگرم، باشد روزی که مرا به فریاد بخواهی و نشنوم...
فردوسی: دست بردار از سرم ای مرگ، زیاده کار دارم... در این وبرانسرا بنگر که برآورده‌ای! ویرانگران را نمی‌بری چون دستیاران تواند؛ دشمنی تو همه با آنان است که پشت ناخن چیزکی می‌سازند. ویرانگران خوش می‌خورند و خوش می‌خسبند و سال به صد می‌برند و آنان که بایست چیزکی بسازند، می‌میرند.
@ehsanname
📖 «دیباچۀ نوین شاهنامه» بهرام بیضایی، صفحات ۶۱ تا ۷۲
و ديگر گفت: «أصبحتُ اميراً و أمسيتُ اسيراً». معنى چنان باشد كه بامداد اميرى بودم و شبانگاه اسيرى‌ام. و اين حال از عجايب‌هاى دنیاست.

«سیاست‌نامه» نظام‌الملک، تصحیح قزوینی و مدرسی چهاردهی، ۱۳۴۴، ص ۲۰، در ذکر اسارت غریب عمرولیث صفاری به دست امیراسماعیل سامانی به سال ۲۸۷ قمری
بعد از سه هفته دوباره به اینترنت وصل شدیم و فهمیدیم جز آنچه خودمان دیدیم و شنیدیم، چه خبرها بوده است. «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمی‌دیدیم.» می‌گویند اصحاب کهف وقتی از غار بیرون آمدند، دیدند همه چیز عوض شده اما وضعیت ما بیشتر شبیه داستان عزیز و عُزَیر است که وقتی عزیر پس از صد سال خواب مرگ به خواست خدا دوباره زنده شد، دید غیر پیر شدن برادرش همه چیز به وضع سابق است. حالا حکایت ماست که پس از این توقف اجباری می‌بینیم باز قیمت طلا و دلار و کوفت همچنان دارد رکورد می‌زند. تنها کالای ارزان، جان و روان آدمیزاد است. همه در حالت ابهام و عدم قطعیت هستند و شگفت آن‌که باز هم همگی باقدرت شعار می‌دهند. ... و آرزوی داریوش هنوز بهترین دعای ممکن است در حق این مرز و بوم: خدا این کشور را نجات دهد از دشمن، خشکسالی و دروغ.
@ehsanname
«نام تمام مردگان یحیی است». فهرست اعلامی جانباختگان دی‌ماه ۱۴۰۴ بر صفحه اول روزنامه‌ها
.

نه می‌شود نشست، نه خوابید، نه کار کرد. هیچ. هیچ. باید عرق ریخت، سر درد داشت و شب هم نمی‌شود خوابید چون ماه رمضان امسال مثل سال‌های دیگر نیست. عسل و خربوزه با هم ساختند که ما را از میان ببرند.



📕۸۲ نامه به حسن شهید نورایی (دانلود کتاب)
صادق هدایت
چه خوب بود این
نام تو بلند، ایران
روز یازدهم

تا اینجای کار، دیشب سخت‌ترین و طولانی‌ترین شب بوده. صداها بلندتر و زیادتر از هر شب بودند و برای همین، بیشتر ساعت‌های شب را بیدار و گوش به زنگ بودم. صبح حامد کفاش که از همه سحرخیزتر است زنگ زد و حال پرسید. خبر داد «تا» (کردن) صفحات جلد مغول هم تمام شده و کتاب می‌رود برای دوخت و جلد شدن و بعد هم قرار گرفتن در بسته‌های چهارتایی که سه جلدش قبلاً آماده شده است. اگر جنگ نبود، باید مشغول تدارک مراسم رونمایی بودیم حالا. درست دو سال بعد از چهار جلد اول تاریخ مصور ایران. این چهار جلد و ۱۴۰۰ صفحه، محصول دو سال عمرمان است. و چه دو سالی، چه دو سالی! دو جنگ، یک ۱۸ دی و چهار نوبت قطعی اینترنت افتاد وسط همین کار. تا هشت روز اول همین جنگ، یکسره مشغول نهایی کردن صفحات بودیم. (آخرین مطلبی که نهایی شد، معماری تیموری بود.) باید یک روزی ماجراهایش را بنویسم. (سلمان عبداللهی می‌گفت بنویس، بعدها فیلمش را می‌سازند.) اول قرار بود این سری را با نادرشاه تمام کنیم، بعد طبق نظر اساتید و البته حجم بالای کار، نادر را نگه داشتیم برای جلدهای بعدی و حالا مجموعه با پایان صفویان می‌شود. خود همین هم چیز جالبی شده: چهار جلد اول با سقوط تیسفون تمام می‌شود، چهار جلد دوم با سقوط اصفهان و (عمری اگر باشد) مجموعه بعدی را تا شهریور ۱۳۲۰ و اشغال تهران ادامه می‌دهیم. یک جوری انگار این پیام که تاریخ ایران ادامه دارد و هیچ جنگ و مصیبتی این مملکت را از پا نمی‌اندازد. حامد می‌گفت با گوشی فیلم گرفته است که آن طرف‌تر آتش انفجار است و بعد دوربین می‌چرخد و می‌آید روی صحافی و صفحات تاریخ ایران. گفت ققنوس. توی سرم به دایره فکر کردم، به چرخه، به تکرار. اینکه چطور همه چیز در تاریخ تکرار می‌شود. مثلاً همین که این روزها می‌شنویم کسانی دارند گرا می‌دهند به آن شبکۀ ضدایرانی تا موشک‌ها روی همان آدرس آوار شوند، در تاریخ چقدر نمونه دارد. در ماجرای حملۀ هلاگو به الموت، یک قاضی اهل قزوین به خان مغول نامه نوشته (و به قول آن کتاب تاریخ «التماس» کرده) بود. در جریان حملات اعراب، خاندان ایرانی کنارنگ به فرماندۀ عرب نامه نوشت که برای فتح نیشابور باید چه کند. لابد آن قاضی و آن اشرافزاده دلایل خوبی برای خودشان داشتند. امروز اما تمام آن استدلال‌ها در دل تاریخ گم شده‌اند. ما جلال‌الدین خوارزمشاه و حسن صباح و بابک خرمدین و باقی کسانی را که مقاومت کردند به جا می‌آوریم، نه قاضی و کنارنگ را. آن که دفاع می‌کند، می‌ماند. ایران می‌ماند.
@ehsanname
پ.ن: دوستانی که در جریان نیستند، در مورد چهار جلد اول تاریخ مصور ایران، این بروشور را می‌توانند ببینند. یک گفتگو هم در برنامۀ اکنون داشتم مخصوص آنهایی که اینترنت دارند. اینها را صبح سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۴۰۴ دارم می‌نویسم و می‌گذارم اینجا. کی ارتباط برقرار و آپلود شود، نمی‌دانم.