خدایا؟
بگم اگر یه روزی خواستی بندهی کوچیکت رو بزرگ کنی چی بهش ببخشی؟
بی توقع شدن نسبت به همه...
بگم اگر یه روزی خواستی بندهی کوچیکت رو بزرگ کنی چی بهش ببخشی؟
بی توقع شدن نسبت به همه...
👍22
تا همین امروز صبح فکر میکردم همه چیز خیلی واضحه، اما امروز طی بحثی که با یه دوستی داشتم فهمیدم اتفاقا انقدرم واضح نیست... شاید بخش زیادیش واضح باشه ولی همش نه...
فهمیدم خیلی چیزا هستن که من نمیدونمشون و تا ندونم نمیتونم و نباید درباره همه چیز اظهارنظر کنم!
مگر جایی که بحث واضحه مثل توهین به مقدساتمون...
میخوام بگم، برای اینکه تحلیل سیاسی درستی داشته باشیم نمیتونیم بعد از دیدن و شنیدن یه کلیپ یا دیدن یه گوشه از یه ماجرا سریع دست به کار بشیم و پست و استوری منتشر کنیم!
باید مسائل رو با هم دید. هم راستا دید.
و تنها چیزی که میدونم اینه که نیاز دارم فارغ از این هیاهو اول وضعیتمو مشخص کنم! صفر تا صد... که سوار هیچ موجی نشم و تحت تاثیر هیچ موجی ام قرار نگیرم...
فهمیدم خیلی چیزا هستن که من نمیدونمشون و تا ندونم نمیتونم و نباید درباره همه چیز اظهارنظر کنم!
مگر جایی که بحث واضحه مثل توهین به مقدساتمون...
میخوام بگم، برای اینکه تحلیل سیاسی درستی داشته باشیم نمیتونیم بعد از دیدن و شنیدن یه کلیپ یا دیدن یه گوشه از یه ماجرا سریع دست به کار بشیم و پست و استوری منتشر کنیم!
باید مسائل رو با هم دید. هم راستا دید.
و تنها چیزی که میدونم اینه که نیاز دارم فارغ از این هیاهو اول وضعیتمو مشخص کنم! صفر تا صد... که سوار هیچ موجی نشم و تحت تاثیر هیچ موجی ام قرار نگیرم...
👍8👏3
خدایا، از
این پریشانیها
این سردرگمیها
این دلتنگیها
این خستگیها
این ترسها
این محبتها
این نگرانیها
این تردیدها
این غصهها
به تو پناه میبرم!
این پریشانیها
این سردرگمیها
این دلتنگیها
این خستگیها
این ترسها
این محبتها
این نگرانیها
این تردیدها
این غصهها
به تو پناه میبرم!
❤14💔7👍1
این روزا یه سریال فوقالعاده میبینم که دوست دارم آدمهای بیشتری ببیننش:
“اتاق قرمز”
توی معرفیاش همین بس که ازتون بخوام یه قسمت ببینیدش!
البته ناگفته نمونه که از کشور ترکیه توقع ساخت چنین شاهکاری رو نداشتم :)
“اتاق قرمز”
توی معرفیاش همین بس که ازتون بخوام یه قسمت ببینیدش!
البته ناگفته نمونه که از کشور ترکیه توقع ساخت چنین شاهکاری رو نداشتم :)
توی زندگیمون آدمهای زیادی وجود دارن: اعضای خانواده، شاید اعضای خانواده همسرمون، دوستامون، همسایههامون و…
اختصاص دادن وقت برای هرکدومشون بعضی وقتا خیلی عجیب و طاقتفرسا بهنظر میرسه و این در حالیه که ما به جز اختصاص وقت به این افراد، زمانی رو برای رسیدگی به کارهامون، همسرمون و شاید بچههامون نیاز داریم.
معمولا این وسط مهمترین چیزی که گم میشه، اختصاص دادن وقت به خودمونه… جدا از کار، ورزش و تمام کلاسهای دیگهای که میگذرونیم…
یه چیز خیلی جالبی رو از فیلم اتاق قرمز متوجه شدم. اینکه ماها واقعا از فکر کردن به گذشته فرار میکنیم. گاهی حتی توی تنهایی هم دوست نداریم اتفاقات تلخ رو مرور کنیم. خیلی کم خودمون رو میبینیم و هرچی از خودمون میبینیم توی ظواهر خلاصه میشه. صورتمون، پوستمون، بدنمون، لباسهامون و در کل سرووضعمون.
من تا پیش از این خیال میکردم با خوندن کتابها، با حرف زدنهام با خودم، با نوشتن و پادکست گوش دادن دارم به خودم رسیدگی میکنم. اما ما واقعا وقتهای کمی رو به خودمون اختصاص میدیم.
برای هر کسی هم یجوریه. خودش باید بگرده و پیدا کنه که چطور باید یاد بگیره و برای خودش وقت بذاره.
اختصاص دادن وقت برای هرکدومشون بعضی وقتا خیلی عجیب و طاقتفرسا بهنظر میرسه و این در حالیه که ما به جز اختصاص وقت به این افراد، زمانی رو برای رسیدگی به کارهامون، همسرمون و شاید بچههامون نیاز داریم.
معمولا این وسط مهمترین چیزی که گم میشه، اختصاص دادن وقت به خودمونه… جدا از کار، ورزش و تمام کلاسهای دیگهای که میگذرونیم…
یه چیز خیلی جالبی رو از فیلم اتاق قرمز متوجه شدم. اینکه ماها واقعا از فکر کردن به گذشته فرار میکنیم. گاهی حتی توی تنهایی هم دوست نداریم اتفاقات تلخ رو مرور کنیم. خیلی کم خودمون رو میبینیم و هرچی از خودمون میبینیم توی ظواهر خلاصه میشه. صورتمون، پوستمون، بدنمون، لباسهامون و در کل سرووضعمون.
من تا پیش از این خیال میکردم با خوندن کتابها، با حرف زدنهام با خودم، با نوشتن و پادکست گوش دادن دارم به خودم رسیدگی میکنم. اما ما واقعا وقتهای کمی رو به خودمون اختصاص میدیم.
برای هر کسی هم یجوریه. خودش باید بگرده و پیدا کنه که چطور باید یاد بگیره و برای خودش وقت بذاره.
👍2
تاحالا شده ذهنتون بهم ریخته باشه و یک سری گزاره نامنظم و بیربط رو همینطور روی کاغذ بنویسید؟!
اگر نه تجربهش کنید.
۰تنهایی ساختن بعضیوقتا سخته ولی ارزششو داره
۰ چیشد بهمون یاد دادن که در هر حالی وقتی کسی حالمون رو میپرسه باید بگیم خوبیم؟ چرا نمیتونیم بگیم ناراحتیم، خستهایم، بیحوصلهایم یا…
۰ کاش سریال اتاق قرمز هیچوقت تموم نشه و بتونم تا مدتها به دیدنش ادامه بدم، تکرار فیلمها هیچوقت لذت اولیهشون رو نداره برام، مگر بعد مدتها که دیگه یادم رفته باشه!
۰ حتما نمیتونستم که سرکلاس حاضر نشدم
۰ باید متنی درباره جذابیتهای از دور بنویسم!
۰ وسایل سفر رو آماده کنم
۰ خواب عجیبی که حالمو بد کرد رو یادم نمیاد! در کل خواب خیلی خیلی عجیب و ترسناکه! اونها چیه که ما میبینیم؟چطور؟
اگر نه تجربهش کنید.
۰تنهایی ساختن بعضیوقتا سخته ولی ارزششو داره
۰ چیشد بهمون یاد دادن که در هر حالی وقتی کسی حالمون رو میپرسه باید بگیم خوبیم؟ چرا نمیتونیم بگیم ناراحتیم، خستهایم، بیحوصلهایم یا…
۰ کاش سریال اتاق قرمز هیچوقت تموم نشه و بتونم تا مدتها به دیدنش ادامه بدم، تکرار فیلمها هیچوقت لذت اولیهشون رو نداره برام، مگر بعد مدتها که دیگه یادم رفته باشه!
۰ حتما نمیتونستم که سرکلاس حاضر نشدم
۰ باید متنی درباره جذابیتهای از دور بنویسم!
۰ وسایل سفر رو آماده کنم
۰ خواب عجیبی که حالمو بد کرد رو یادم نمیاد! در کل خواب خیلی خیلی عجیب و ترسناکه! اونها چیه که ما میبینیم؟چطور؟
خدایا؟
تو واقعا خدای خوب منی و همه کار برام میکنی و من هیچ کار برات نمیکنم!
تو واقعا خدای خوب منی و همه کار برام میکنی و من هیچ کار برات نمیکنم!
❤8😢6😭2
بدنم نیاز به خواب داره اما مغزم میخواد که تا میشه، بدون مرز فکر کنه و نخوابه و مقاومت کنه…
احساس میکنم در رفتوآمد بودن بین دوتا کانال برام خیلی سخته!
چه کنم؟ اینجارو برای همیشه ترک کنم یا کانال روزمرگیام رو ببندم و به اینجا کوچ کنم؟
چه کنم؟ اینجارو برای همیشه ترک کنم یا کانال روزمرگیام رو ببندم و به اینجا کوچ کنم؟
حالا که نقش جدیدی گرفتم و مادر شدم، شاید بهانه بهتری برای نوشتن داشته باشم!
زهرا راست میگه که پروسه مادر شدن و مادری کردن، انقدر ظاهر لطیفی داره که بهش نمیاد تا این اندازه فیلافکن باشه.
انگار همزمان که خودت رو گم میکنی داری دست و پا میزنی که خودت رو درحالی پیدا کنی که ورژن بهتر، پختهتر، بالغتر و اصلاحشدهتریه! و تا اینجای ماجرا و قد ۲ ماه و ۱۳ روزی که گذروندیم باید بگم که شگفتانگیزه! که خارقالعادهست و پر از حرفها و حسهای نگفته که کاش بتونم ازشون بنویسم!
زهرا راست میگه که پروسه مادر شدن و مادری کردن، انقدر ظاهر لطیفی داره که بهش نمیاد تا این اندازه فیلافکن باشه.
انگار همزمان که خودت رو گم میکنی داری دست و پا میزنی که خودت رو درحالی پیدا کنی که ورژن بهتر، پختهتر، بالغتر و اصلاحشدهتریه! و تا اینجای ماجرا و قد ۲ ماه و ۱۳ روزی که گذروندیم باید بگم که شگفتانگیزه! که خارقالعادهست و پر از حرفها و حسهای نگفته که کاش بتونم ازشون بنویسم!
❤4
توی این روزهای به اصطلاح "جنگی" فهمیدم که آدم چه تعلقات عجیبی میتواند داشته باشد! مثلا همین دوتا کانال تلگرامم! فهمیدم چقدر توی این روزها نیاز دارم بنویسم و آدمها بخوانند، بشنوند و باهام حرف بزنند!
❤6
Forwarded from روزمرّگی! (Nastaranfarokhnejad)
ما بعدِ ماجراها را بلد نیستیم...
درواقع بخواهم بهتر بگویم، نحوه مواجهه با اتفاقات مختلف را بلد نیستیم!
انگار کمتر یاد گرفتهایم که وقتی اتفاقی میافتد باید بعدش چکار کنیم، چون همیشه براساس اصل "عدم بروز احساسات" برخورد کردیم. انگار که باید واکنش آدمها در مسائل مختلف به یک موضوع ثابت باشد! عموما بلد نیستیم که مثلا اگر دعوا شد، اگر صدای کسی بالا رفت اگر خشمگین شدیم و ناخواسته تندی کردیم خب بعدش دقیقا باید چه کار کنیم؟ اگر از کسی ناراحت شدیم چه؟ با او سرد رفتار کنیم؟ موضوع را رها کنیم یا با خودش حرف بزنیم و خودمان و خودش را از سوءتفاهمها نجات دهیم؟
ما آدم بودیم و ناگزیر از خشم، ناگزیر از عصبانیت، ناگزیر از غم... اما انگار هیچ احساسی، هیچوقت نباید بروز داده میشد. ما همیشه باید سکوت میکردیم و اگر خدایی نکرده ناخواسته صدایمان بالا میرفت و خشممان بالا میامد، نمیدانستیم بعدش چه کنیم. به جای دست پیش گرفتن عذرخواهی کنیم، به خودمان حق بدهیم و بدانیم که ما آدمیم! یک آدم با احساسات متفاوت و متناقض در هر لحظه!
اگر ناراحت شدیم، ما آدمیم با زمینهها و ذهنیتهای مختلف و حتما ناراحتیمان ریشه در جایی یا چیزی داشته!
درواقع عموما آدمها یک جورِ قابل پیشبینی شده رفتار میکنند!
چه همه مقدمهچینی کردم تا به اینجا برسم.
چند روز پیش با زهرا حرف میزدم، نگرانِ دیروز و تشییع و خاکسپاری بود. حق داشت! کسی با ما از بعدِ ماجراها صحبت نکرده بود.
ما حتی نمیدانستیم اگر عزیز از دست بدهیم بعدش باید چه کار کنیم؟
اگر به جای یک عزیز، چند عزیز را باهم از دست بدهیم چه؟
اگر دشمن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن عزیزانمان را یک شبه از ما بگیرد چه؟
اگر دشمن به جز عزیزانمان، قصد خاک و وطنمان را کرده باشد چه؟ اگر اینها همه تاوان دینداری و مسلمان بودنمان باشد چه؟
ما غزه و لبنان و... را از دور دیده بودیم، عکسها و فیلمهایشان را.
اما هیچکس با ما از بعدش صحبت نکرده بود. از بعدِ رفتن عزیزانمان، از بعدِ لرزیدن خانههایمان، از بعدِ داغ دیدنمان، از بعدِ ترسیدنمان. هیچکس نگفت بعدش باید چه کار کنیم؟ چطور سرپا بمانیم؟ چطور ادامه دهیم؟ چطور زندگی کنیم؟ بعد از جنگ چطور دوباره به زندگی عادی برگردیم؟
ما حتی تابِ مواجهه با یکی از این موضوعات را نداشتیم و حالا یک شبه باید همه چیز را باهم تاب میآوردیم.
زهرای عزیزم؟ تو حق داشتی نگران باشی، حق داشتی بترسی و ندانی که باید چه کار کنی. کسی با ما از بَعدش حرف نزده بود. کسی نگفته بود که اگر یک عزیزِ نزدیک از دست دادیم چطور توی مراسم تشییعاش حاضر شویم چه برسد به اینکه با سه عزیزت با هم خداحافظی کنی...
ما خیلی چیزها را بلد نبودیم و حالا یک شبه قرار بود که یاد بگیریم، خیلی چیزها را...
درواقع بخواهم بهتر بگویم، نحوه مواجهه با اتفاقات مختلف را بلد نیستیم!
انگار کمتر یاد گرفتهایم که وقتی اتفاقی میافتد باید بعدش چکار کنیم، چون همیشه براساس اصل "عدم بروز احساسات" برخورد کردیم. انگار که باید واکنش آدمها در مسائل مختلف به یک موضوع ثابت باشد! عموما بلد نیستیم که مثلا اگر دعوا شد، اگر صدای کسی بالا رفت اگر خشمگین شدیم و ناخواسته تندی کردیم خب بعدش دقیقا باید چه کار کنیم؟ اگر از کسی ناراحت شدیم چه؟ با او سرد رفتار کنیم؟ موضوع را رها کنیم یا با خودش حرف بزنیم و خودمان و خودش را از سوءتفاهمها نجات دهیم؟
ما آدم بودیم و ناگزیر از خشم، ناگزیر از عصبانیت، ناگزیر از غم... اما انگار هیچ احساسی، هیچوقت نباید بروز داده میشد. ما همیشه باید سکوت میکردیم و اگر خدایی نکرده ناخواسته صدایمان بالا میرفت و خشممان بالا میامد، نمیدانستیم بعدش چه کنیم. به جای دست پیش گرفتن عذرخواهی کنیم، به خودمان حق بدهیم و بدانیم که ما آدمیم! یک آدم با احساسات متفاوت و متناقض در هر لحظه!
اگر ناراحت شدیم، ما آدمیم با زمینهها و ذهنیتهای مختلف و حتما ناراحتیمان ریشه در جایی یا چیزی داشته!
درواقع عموما آدمها یک جورِ قابل پیشبینی شده رفتار میکنند!
چه همه مقدمهچینی کردم تا به اینجا برسم.
چند روز پیش با زهرا حرف میزدم، نگرانِ دیروز و تشییع و خاکسپاری بود. حق داشت! کسی با ما از بعدِ ماجراها صحبت نکرده بود.
ما حتی نمیدانستیم اگر عزیز از دست بدهیم بعدش باید چه کار کنیم؟
اگر به جای یک عزیز، چند عزیز را باهم از دست بدهیم چه؟
اگر دشمن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن عزیزانمان را یک شبه از ما بگیرد چه؟
اگر دشمن به جز عزیزانمان، قصد خاک و وطنمان را کرده باشد چه؟ اگر اینها همه تاوان دینداری و مسلمان بودنمان باشد چه؟
ما غزه و لبنان و... را از دور دیده بودیم، عکسها و فیلمهایشان را.
اما هیچکس با ما از بعدش صحبت نکرده بود. از بعدِ رفتن عزیزانمان، از بعدِ لرزیدن خانههایمان، از بعدِ داغ دیدنمان، از بعدِ ترسیدنمان. هیچکس نگفت بعدش باید چه کار کنیم؟ چطور سرپا بمانیم؟ چطور ادامه دهیم؟ چطور زندگی کنیم؟ بعد از جنگ چطور دوباره به زندگی عادی برگردیم؟
ما حتی تابِ مواجهه با یکی از این موضوعات را نداشتیم و حالا یک شبه باید همه چیز را باهم تاب میآوردیم.
زهرای عزیزم؟ تو حق داشتی نگران باشی، حق داشتی بترسی و ندانی که باید چه کار کنی. کسی با ما از بَعدش حرف نزده بود. کسی نگفته بود که اگر یک عزیزِ نزدیک از دست دادیم چطور توی مراسم تشییعاش حاضر شویم چه برسد به اینکه با سه عزیزت با هم خداحافظی کنی...
ما خیلی چیزها را بلد نبودیم و حالا یک شبه قرار بود که یاد بگیریم، خیلی چیزها را...
❤2