اینم تلاشی بود برای توضیحش:
فرزند میمیرد. فرزند دست و پا میزند و جان بر کف میدهد. خون در حلقومش میجوشد و راه نای را میبندد. فرزند قبل از آنکه در خون خودش غرق شود، تکه تکه میشود. فرزند قبل از آنکه اعضایش از هم جدا شوند، در خون خودش خفه میشود. فرزند هم شرحهشرحه میشود، هم خفه میشود، هم تیر میخورد و جنازهاش خورده میشود. فرزند کشته میشود.
پدر میکُشد. پدر دندانهای کُند و کهنهاش را در گوشت فرو میبرد و خون در دهانش پر میشود. پدر مینوشد. پدر دستی را میگیرد، میکِشد و میشنود که مفاصل از هم جدا میشوند و استخوانها میشکنند و ماهیچهها مثل طنابی آرام آرام پاره میشوند. پدر گوشت بازو را به نیش میکشد و در دلش به رستم میخندد چراکه ندانسته کشت.
❤34
به این نقاشی قدیمی که چندان از آن راضی نیستم زیاد فکر میکنم.
در دنیایی که امروز در جغرافیای ایران تجربه میکنیم، مسئلهای که به شخصه دائما با آن دست و پنجه نرم میکنم، استمرار و روزمرگیست. تلاش برای ساختن یک ریتم پایدار که کار و زندگی در آن جریان دارد، قبل از اینکه با جنگ، کشتار، قحطی و فقر شکسته شود.
این تابلوی mediocre برای من نمادی است از بیشترین زمانی که در یک ثبات نسبی، بدون واهمه به تجربه کردن و تشدید یک زبان تصویری شخصی پرداختم. تلاشی برای un-learn یا فراموش کردنِ جهتمند معیارهای زیباییشناسی آکادمیک برای ساختن تصویری که در عین زشتی، جذاب باشد.
ماشینِ انجام دهنده این کار، که از آن به عنوان هنرمند یاد میشود -جایگاهی که دوست ندارم خودم رو درش ببینم- نیازمند آنست که به طور مداوم در حال تولید معانی و تصاویر باشد تا منطق انتزاعی و شهودی پشت هر المان تصویری را درک کند. پس از درکِ این خردهپارههای منطق است که هنرمند/ماشین جسارت کافی را پیدا کرده تا از حد معمول فراتر رود و چیزی را خلق کند که فراتر از یک ژست صرفا غیرمعمول و gimmicky باشد.
وضعیتی که خود رو در آن گرفتار میبینم همانند آنست که یک سوژهی reinforced machine learning را هر ۱۵ دقیقه یکبار متوقف کنند و حافظهاش را به ۱۵٪ آنچه یاد گرفته تقلیل دهند.
متوجهم که اینچنین گله و شکایتها، در واقع خواستار شدن یک محیط عاری از فلاکت، ایزوله و ایدهآل است، در زمانی که هزاران نفر برای حق و حقوقِ من و دیگران کشته شدهاند. خواستهای که اخلاقی [و حتی واقعیتپذیر] نیست. ما همه قربانیان بستر خود هستیم، پس شاید بهتر باشد فلاکت را از کار جدا نبینم.
در دنیایی که امروز در جغرافیای ایران تجربه میکنیم، مسئلهای که به شخصه دائما با آن دست و پنجه نرم میکنم، استمرار و روزمرگیست. تلاش برای ساختن یک ریتم پایدار که کار و زندگی در آن جریان دارد، قبل از اینکه با جنگ، کشتار، قحطی و فقر شکسته شود.
این تابلوی mediocre برای من نمادی است از بیشترین زمانی که در یک ثبات نسبی، بدون واهمه به تجربه کردن و تشدید یک زبان تصویری شخصی پرداختم. تلاشی برای un-learn یا فراموش کردنِ جهتمند معیارهای زیباییشناسی آکادمیک برای ساختن تصویری که در عین زشتی، جذاب باشد.
ماشینِ انجام دهنده این کار، که از آن به عنوان هنرمند یاد میشود -جایگاهی که دوست ندارم خودم رو درش ببینم- نیازمند آنست که به طور مداوم در حال تولید معانی و تصاویر باشد تا منطق انتزاعی و شهودی پشت هر المان تصویری را درک کند. پس از درکِ این خردهپارههای منطق است که هنرمند/ماشین جسارت کافی را پیدا کرده تا از حد معمول فراتر رود و چیزی را خلق کند که فراتر از یک ژست صرفا غیرمعمول و gimmicky باشد.
وضعیتی که خود رو در آن گرفتار میبینم همانند آنست که یک سوژهی reinforced machine learning را هر ۱۵ دقیقه یکبار متوقف کنند و حافظهاش را به ۱۵٪ آنچه یاد گرفته تقلیل دهند.
متوجهم که اینچنین گله و شکایتها، در واقع خواستار شدن یک محیط عاری از فلاکت، ایزوله و ایدهآل است، در زمانی که هزاران نفر برای حق و حقوقِ من و دیگران کشته شدهاند. خواستهای که اخلاقی [و حتی واقعیتپذیر] نیست. ما همه قربانیان بستر خود هستیم، پس شاید بهتر باشد فلاکت را از کار جدا نبینم.
❤43
cheetz0.1
"خواب شماره ۱۹: باخت" ۱۸ × ۲۶ | رنگ روغن روی ملامین | ۲۰۲۴
دارم سعی میکنم نقاشی که ریپلای کردم رو دوباره بکشم. امیدوارم بتونم یک skybox* نقاشی کنم 🤩
*اسکایباکس/skybox یک ترفند بصری برای بزرگتر و واقعنمایانه نشان دادن فضای بازی است. شبیه یک جعبه عظیم با تصاویری از آسمان و… که بازیکن درونش قرار میگیرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤22