توی کتاب «شب چهلم» که قبلاً یکی از حکایاتش رو نوشته بودم؛ حکایت یه عطار رو اینطور نقل کرده:
یه روز توی دکّانم مشغولِ دستهکردن چوبهای دارچین بودم که دو مَرد واردِ دکّان میشن؛ با ظاهر و لباس و لهجهٔ خاص! مقداری سدر و کافور میخواستن. از لابهلایِ حرفهاشون فهمیدم یکی از دوستانشون فوت کرده، ازشون پرسیدم شما مالِ کجایید؟ اسمتون چیه؟ چیکارهاید؟ جواب ندادن. شک میکنم. پاپیچشون شدم و گفتم من که باهاتون کاری ندارم؛ اما شما عطرِ امام رو میدید، من شنیدم که امام ملازمانِ زیادی دارن؛ من که کاری ندارم اما همینکه به دکّانِ من اومدید کورسویِ امیده… شمارو به خدا درست میگم؟
اون دو مرد به هم نگاه میکردن تا اینکه یکی گفت «درسته ما از خدمتگزارانِ امامیم. یکی از یارانِ امام از دنیا رفته و امام به ما دستور دادن که از دکّانِ تو سدر و کافور بخریم…»
اشک امانم نمیده، هزارجور التماس کردم تا باهاشون همراه بشم؛ اجازه نمیدادن. میگفتن اجازه نداریم. گفتم همین که امام شمارو فرستاده شاید سِری هست… بالاخره با هزاران التماس راضیشون کردم و باهاشون همراه شدم….
…
کمی جلوتر دریای عریض و پرآبی میبینم؛ تا چشم کار میکنه آب! اما نه قایقی و نه پُلی! اطراف رو هراسان نگاه میکنم. میترسم و لب میگزم. اون دوتا مرد زودتر از من از آب رد میشن؛ باورم نمیشه که انگار پا روی زمینِ سفت گذاشتن و راه میرن. برمیگردن منو نگاه میکنن و متوجه ترس من میشن و میگن: چیشده عطار؟ بیا و نترس. هرکسی تو این مسیر برایِ زیارت مولامون قدم برداره میتونه از آب رد بشه. خدا رو به حقِ حضرت حجت قسم بده؛ بسمالله بگو و رد شو.
با جانی پر از ترس زیر لب زمزمه میکنم که خدایا به عظمت و مقامِ صاحبالزمان جان منو حفظ کن. آروم قدم برمیدارم و آب زیرپاهام سفت شده؛ نفسِ عمیقی میکشم و راه میرم. نصف راه رو رفتم. صورتم رو رو به آسمون میگیرم؛ ابرهای سیاه بارانزا رو میبینم؛ دست و پام رو گم میکنم. یه لحظه با خودم میگم «خدایا نگرانم! نگران صابونهایی که تمامِ دیروز نشستم و قالب زدم و روی پشتبوم گذاشتم؛ اگه بارون بزنه چی؟ کاش به زنم میسپردم که جمعشون کنه…»
هنوز تو فکر بودم که توی آب فرو میرم و تمام گوش و دماغ و دهانم پر از آب میشه؛ طلبِ کمک میکنم اما نمیتونم صداشون رو بشنوم. یه ذره شنا بلدم و سعی میکنم خودم رو به ساحل برسونم. دستم رو میگیرن و از آب منو بیرون میکشن. هرچی میپرسن چیشد؟ از شرم جوابی ندارم…
…
راه میفتیم. به دشت سرسبزی میرسم. نورِ سبزِ چادری که توی اون دشتِ زیبا برپا شده؛ کل دشت رو گرفته. یکی از مردها به من میگه «بیا پشت چادر منتظر بمون؛ ما خبر اومدنت رو میدیم و کسبِ اجازه میکنیم. اگه امام اجازه داد به ملاقات میری.» دستم، قلبم و همهٔ جانم میلرزه. راه میفتم به سمتِ چادر. صدای یکی از اونها رو میشنوم که داره میگه آقاجان! برای خرید سدر و کافور که به همون دکّان رفتیم نمیدونیم این مرد از کجا مارو شناخت و اصرار پشتِ اصرار… اجازهٔ ورود میدید؟
این صدا رو میشنوم؛
«او را به محل خود برگردانید؛ تمنّایش را اجابت نکنید. او مردیِ صابونیست…»
فرو میریزم. از شرم و خجالت حتی توانِ ایستادن هم ندارم؛منی که در راهِ ملاقات با مولایِ خودم، قلبم برای چندقالب صابون میلرزه؛ لایقِ دیدار نیستم..
اشک امانم نمیدهد…
وقتی اینو میخوندم؛ بیشتر از قبل از «خودم» میترسیدم. استاد شجاعی میگفت هر واقعهای و هر کاری تو زندگیِ ما، امتحان و تمرینیه برایِ اون روزِ موعود، روز موعودی که معلوم نیست هرکدوم از ما درونِ خودش چندتا مردِ صابونیه؛ یکی مردِ صابونی، یکی مردِ پولی، یکی مردِ عافیت، یکی مردِ خواب و خوراک، یکی هم…
یه روز توی دکّانم مشغولِ دستهکردن چوبهای دارچین بودم که دو مَرد واردِ دکّان میشن؛ با ظاهر و لباس و لهجهٔ خاص! مقداری سدر و کافور میخواستن. از لابهلایِ حرفهاشون فهمیدم یکی از دوستانشون فوت کرده، ازشون پرسیدم شما مالِ کجایید؟ اسمتون چیه؟ چیکارهاید؟ جواب ندادن. شک میکنم. پاپیچشون شدم و گفتم من که باهاتون کاری ندارم؛ اما شما عطرِ امام رو میدید، من شنیدم که امام ملازمانِ زیادی دارن؛ من که کاری ندارم اما همینکه به دکّانِ من اومدید کورسویِ امیده… شمارو به خدا درست میگم؟
اون دو مرد به هم نگاه میکردن تا اینکه یکی گفت «درسته ما از خدمتگزارانِ امامیم. یکی از یارانِ امام از دنیا رفته و امام به ما دستور دادن که از دکّانِ تو سدر و کافور بخریم…»
اشک امانم نمیده، هزارجور التماس کردم تا باهاشون همراه بشم؛ اجازه نمیدادن. میگفتن اجازه نداریم. گفتم همین که امام شمارو فرستاده شاید سِری هست… بالاخره با هزاران التماس راضیشون کردم و باهاشون همراه شدم….
…
کمی جلوتر دریای عریض و پرآبی میبینم؛ تا چشم کار میکنه آب! اما نه قایقی و نه پُلی! اطراف رو هراسان نگاه میکنم. میترسم و لب میگزم. اون دوتا مرد زودتر از من از آب رد میشن؛ باورم نمیشه که انگار پا روی زمینِ سفت گذاشتن و راه میرن. برمیگردن منو نگاه میکنن و متوجه ترس من میشن و میگن: چیشده عطار؟ بیا و نترس. هرکسی تو این مسیر برایِ زیارت مولامون قدم برداره میتونه از آب رد بشه. خدا رو به حقِ حضرت حجت قسم بده؛ بسمالله بگو و رد شو.
با جانی پر از ترس زیر لب زمزمه میکنم که خدایا به عظمت و مقامِ صاحبالزمان جان منو حفظ کن. آروم قدم برمیدارم و آب زیرپاهام سفت شده؛ نفسِ عمیقی میکشم و راه میرم. نصف راه رو رفتم. صورتم رو رو به آسمون میگیرم؛ ابرهای سیاه بارانزا رو میبینم؛ دست و پام رو گم میکنم. یه لحظه با خودم میگم «خدایا نگرانم! نگران صابونهایی که تمامِ دیروز نشستم و قالب زدم و روی پشتبوم گذاشتم؛ اگه بارون بزنه چی؟ کاش به زنم میسپردم که جمعشون کنه…»
هنوز تو فکر بودم که توی آب فرو میرم و تمام گوش و دماغ و دهانم پر از آب میشه؛ طلبِ کمک میکنم اما نمیتونم صداشون رو بشنوم. یه ذره شنا بلدم و سعی میکنم خودم رو به ساحل برسونم. دستم رو میگیرن و از آب منو بیرون میکشن. هرچی میپرسن چیشد؟ از شرم جوابی ندارم…
…
راه میفتیم. به دشت سرسبزی میرسم. نورِ سبزِ چادری که توی اون دشتِ زیبا برپا شده؛ کل دشت رو گرفته. یکی از مردها به من میگه «بیا پشت چادر منتظر بمون؛ ما خبر اومدنت رو میدیم و کسبِ اجازه میکنیم. اگه امام اجازه داد به ملاقات میری.» دستم، قلبم و همهٔ جانم میلرزه. راه میفتم به سمتِ چادر. صدای یکی از اونها رو میشنوم که داره میگه آقاجان! برای خرید سدر و کافور که به همون دکّان رفتیم نمیدونیم این مرد از کجا مارو شناخت و اصرار پشتِ اصرار… اجازهٔ ورود میدید؟
این صدا رو میشنوم؛
«او را به محل خود برگردانید؛ تمنّایش را اجابت نکنید. او مردیِ صابونیست…»
فرو میریزم. از شرم و خجالت حتی توانِ ایستادن هم ندارم؛منی که در راهِ ملاقات با مولایِ خودم، قلبم برای چندقالب صابون میلرزه؛ لایقِ دیدار نیستم..
اشک امانم نمیدهد…
وقتی اینو میخوندم؛ بیشتر از قبل از «خودم» میترسیدم. استاد شجاعی میگفت هر واقعهای و هر کاری تو زندگیِ ما، امتحان و تمرینیه برایِ اون روزِ موعود، روز موعودی که معلوم نیست هرکدوم از ما درونِ خودش چندتا مردِ صابونیه؛ یکی مردِ صابونی، یکی مردِ پولی، یکی مردِ عافیت، یکی مردِ خواب و خوراک، یکی هم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میثم مطیعی با دعوت و هزینهٔ شیعیانِ تایلندی به تایلند رفت و در جمعِ مسلمانانِ شیعهٔ آنجا مداحی و نوحهسرایی کرد و روایتهایِ متفاوتی از علاقهٔ شیعیان تایلند به اهلبیت و انقلابِ اسلامی در رسانه مطرح کرد که با آنچه که از تایلند شنیده میشد تفاوتهایِ جالبی دارد. یک حرکتِ بدیع و خوب. کمتر کسی میدانست تایلند هم «شیعه» دارد. شیعیانی که از ارادتِ به انقلابِ اسلامی؛ زبان فارسی یاد گرفتهاند. هم حوزهٔ علمیه دارد و هم حسینیه.
اینجا اما از بیبیسی تا سایرِ افرادی که همیشه در نِق و کنایه زدن پیشتازند؛ از این سفر آه و فغان و تمسخر بلند کردهاند و طبقِ معمول که آی پول بیتالمال را خرجِ تایلند و پاتایا کردهاید و فلان. بیبیسیها که تکلیفشان روشن است؛ هرچه و هرکه صدای اسلامِ سیاسی را در جهان بلند کند برای آنها دردناک است و جز حاشیهسازی و روایتِ وارونه برایشان نمیصرفد. برایِ بقیهشان هم باید از انصاف گفت؛ غافل از اینکه از وِفاق و انصاف برایِ آنها حرف زدن خندهدار است. برخیشان توییت میزنند: «ای نشسته صفِ اول، نکنی خود را گُم»؛ معلوم است هنوز از این شعر کینه دارند. بیتالمال بهانهست.
خداقوت اقای مطیعی.
اینجا اما از بیبیسی تا سایرِ افرادی که همیشه در نِق و کنایه زدن پیشتازند؛ از این سفر آه و فغان و تمسخر بلند کردهاند و طبقِ معمول که آی پول بیتالمال را خرجِ تایلند و پاتایا کردهاید و فلان. بیبیسیها که تکلیفشان روشن است؛ هرچه و هرکه صدای اسلامِ سیاسی را در جهان بلند کند برای آنها دردناک است و جز حاشیهسازی و روایتِ وارونه برایشان نمیصرفد. برایِ بقیهشان هم باید از انصاف گفت؛ غافل از اینکه از وِفاق و انصاف برایِ آنها حرف زدن خندهدار است. برخیشان توییت میزنند: «ای نشسته صفِ اول، نکنی خود را گُم»؛ معلوم است هنوز از این شعر کینه دارند. بیتالمال بهانهست.
خداقوت اقای مطیعی.
داشتم بعضی واکنشهایی رو میخوندم که نسبت به این موضوعِ اخیر پیش اومده. امیرحسین ثابتی پستی منتشر کرده مبنی بر اینکه ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونی با ۴٪ کارمزد مخصوص نمایندههایِ مجلس رو قبول نکرده. بااینکه خونهای به نام نداره و سابق بر این هم برایِ وامِ ۹۰ میلیونی فرزندِ سوم خیلی دوندگی کرده و در نهایت نگرفته. بعضیها در واکنش نوشتن «برو ادا درنیار! تو باید تو کابل خونه بگیری طالبانی!»
اینی که میگم نظرِ نامحبوبیه که احتمالا به مذاقِ خیلیها خوش نیاد. بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره. از روزِ اولی که وارد مجلس شد تا همین امروز جز معدود افرادی بود که درست یا غلط رأی و تصمیماتش رو شفاف نوشت و در ایامِ انتخابات مجلس هم منبعِ بودجه و هزینهکردهایِ تبلیغاتیش رو شفاف اعلام میکرد. و حقیقت اینه که «شفافیت» تا این حد مانعِ استقلال رایِ نمایندهست. چون شما اگر جز محدود نمایندههایی باشید که کنشهاتون رو شفاف اعلام میکنید؛ قطعا مخالفینتون به هر نحو به استنادِ همون تصمیمِ شما، شما رو تخریب میکنن؛ برایِ مثال خودشون شما رو طالبانی تندرو نشون میدن و خودشون بابتِ اینکه مردمِ عادی هم به شما میگن طالبانی؛ کِیفور میشن. و البته موافقها هم ازتون استقبال میکنن.
[خودتون اونهایی که در ایامِ انتخابات جا موندن و کنشگریهاشون در همین حد مونده رو یهجا، جا بدین!]
و همین باعث میشه همهٔ واکنشها و کنشهایِ شما زیر ذرهبین قرار بگیره و یا مثلِ رد کردنِ ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونیِ مخصوصِ نمایندهها که اقدامِ بسیار جالبتوجهی بود؛ واکنشهای عجیبِ منفی و تخریبگرایانه بگیری. اونهم در شرایطی که وزیرِ اقتصاد از وامهای کلان به کارمندانِ بانک دفاع کرده و عدهای با تحمیلِ یک درکِ غلط و متعصبانه از مفهومِ «وفاق» هر نقد و سوالی پیرامونِ مسائل رو خصومت با وفاق و همدلی برداشت میکنن، و در نهایت شمایید که متهماید.
شفاف بودن -به هر نحو- برایِ مسئولین مانع ریخت و پاش و رانت و اینهاست؛ اما حقیقتِ تلخ اینه که ضمانتی وجود نداره که کنشگرهایِ جناحی از این شفاف بودنِ کمسابقهٔ شما، لَه یا علیهِ شما استفاده نکنن. خصوصا اونهاییکه از شفافیت هراس دارند!
اینی که میگم نظرِ نامحبوبیه که احتمالا به مذاقِ خیلیها خوش نیاد. بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره. از روزِ اولی که وارد مجلس شد تا همین امروز جز معدود افرادی بود که درست یا غلط رأی و تصمیماتش رو شفاف نوشت و در ایامِ انتخابات مجلس هم منبعِ بودجه و هزینهکردهایِ تبلیغاتیش رو شفاف اعلام میکرد. و حقیقت اینه که «شفافیت» تا این حد مانعِ استقلال رایِ نمایندهست. چون شما اگر جز محدود نمایندههایی باشید که کنشهاتون رو شفاف اعلام میکنید؛ قطعا مخالفینتون به هر نحو به استنادِ همون تصمیمِ شما، شما رو تخریب میکنن؛ برایِ مثال خودشون شما رو طالبانی تندرو نشون میدن و خودشون بابتِ اینکه مردمِ عادی هم به شما میگن طالبانی؛ کِیفور میشن. و البته موافقها هم ازتون استقبال میکنن.
[خودتون اونهایی که در ایامِ انتخابات جا موندن و کنشگریهاشون در همین حد مونده رو یهجا، جا بدین!]
و همین باعث میشه همهٔ واکنشها و کنشهایِ شما زیر ذرهبین قرار بگیره و یا مثلِ رد کردنِ ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونیِ مخصوصِ نمایندهها که اقدامِ بسیار جالبتوجهی بود؛ واکنشهای عجیبِ منفی و تخریبگرایانه بگیری. اونهم در شرایطی که وزیرِ اقتصاد از وامهای کلان به کارمندانِ بانک دفاع کرده و عدهای با تحمیلِ یک درکِ غلط و متعصبانه از مفهومِ «وفاق» هر نقد و سوالی پیرامونِ مسائل رو خصومت با وفاق و همدلی برداشت میکنن، و در نهایت شمایید که متهماید.
شفاف بودن -به هر نحو- برایِ مسئولین مانع ریخت و پاش و رانت و اینهاست؛ اما حقیقتِ تلخ اینه که ضمانتی وجود نداره که کنشگرهایِ جناحی از این شفاف بودنِ کمسابقهٔ شما، لَه یا علیهِ شما استفاده نکنن. خصوصا اونهاییکه از شفافیت هراس دارند!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر پارالمپیک زیباست. پُر مفهوم. پُر از آدمهایی که یه «نه»ِ بزرگ به «نتونستن» گفتن و بیمنّت افتخارآفرینی میکنن تا قبل همهچی به خودشون ثابت کنن میتونن؛ خیلی بیشتر از آدمهای دیگه میتونن. آدمهایِ خفنی که خیلیهاشون چهره و سلبریتی هم نیستن و هرروز خبرِ مدالآوریشون میاد. و پُر از درس و حسِ شرمندگی به آدمهایی که با اولین شکست دست از «زندگی» میکشـن..
چه شکوهی داره چرخشِ این پرچمِ زیبا به دستِ بچههای والیبالنشستهٔ ایرانی؛ مثل شکوهِ سجدهٔ روحالله رستمی، مثل بقیه و مثلِ همهشون. مثلِ بودن اون پرچمِ فلسطین کنارِ پرچـمِ ایران. از طلا هم طلاییترید بامعرفتها.♥️🇮🇷.
چه شکوهی داره چرخشِ این پرچمِ زیبا به دستِ بچههای والیبالنشستهٔ ایرانی؛ مثل شکوهِ سجدهٔ روحالله رستمی، مثل بقیه و مثلِ همهشون. مثلِ بودن اون پرچمِ فلسطین کنارِ پرچـمِ ایران. از طلا هم طلاییترید بامعرفتها.♥️🇮🇷.
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره.
جملهٔ جالبی دریافت کردم در جوابِ این متن:
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
از کنارِ واکنشهایِ مغرضانهٔ یه عدهٔ مشخص که بگذریم؛ موافقم.
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
از کنارِ واکنشهایِ مغرضانهٔ یه عدهٔ مشخص که بگذریم؛ موافقم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچهها از بچگی بزرگ میشن، پدر میشن، مادر میشن، یه کـوه میشن؛ اگه زنده بمونن. آبجی و داداشهای کوچیکشون رو دلداری میدن، با دستهاشون کوچیکشون پناه میشن؛ وقتی که پدرِ خانواده دیگه نیست…
اینجا هنوز «غزه»ست.💔
اینجا هنوز «غزه»ست.💔
روزنامه فرهیختگان
مدال طلای پرتابنیزه صادق بیتسیاح بهدلیل ادای احترام به پرچم عزای حضرت سیدالشهدا علیهالسلام از او پس گرفته شده.
تو افتتاحیهٔ المپیک به حضرت مسیح(ع) اهانت میشه؛ همجنسگرایی ترویج میشه؛ نظامیهای اسرائیلی در لباسِ ورزشکار حاضر میشن و احدی از مسئولینِ مربوطه به همدستی اونا در نسلکُشی مردم غزه اشاره نمیکنه. اما بالا بردنِ پرچم عزای سیدالشهدا باعث دیسکالفه شدنِ ورزشکارِ ایرانیای میشه که رکوردِ پارالمپیک رو شکونده. و به همین دلیل مدالِ طلاش رو ازش پس میگیرن. دنیای وارونه.
عجم علــوی
شروع ثبتنام دومین کارگاه نویسندگی خلاق!
اگه به نویسندگی علاقمندید و دنبالِ یادگیری؛ پیشنهاد میکنم کارگاهِ نویسندگی اقای مهدی مولایی رو از دست ندید.
کانالِ عجم علوی متعلق به ایشونه که حتماً با نوشتههاشون آشنایی دارید.
کانالِ عجم علوی متعلق به ایشونه که حتماً با نوشتههاشون آشنایی دارید.
این روزا یه عدهای رو با مؤلفههایِ مذهبی میبینم که قلباً به یه سری باید و نبایدها مقیدن؛ مثلاً میدونن طبقِ اعتقاداتشون به نامحرم نباید دست داد. مشروب نباید خورد و …
اما تو جمعهایِ غیرمذهبی که قرار میگیرن طور دیگه میشن. دست میدن یا جور دیگهای حرف میزنن که میدونم عقیدهشون واقعاً اونشکلی نیست. تعجب میکنم. وقتی هم ازشون میپرسی «جدی نظرت اینه؟» میگن نه! اما باید یه وقتا همرنگِ جماعت بشی!
این روندِ استحاله خیلی خطرناکه. مبنا رو ازت میگیره. بخوای نخوای دامنگیرت میشه و برای همرنگِ جماعت شدن و در اون جمعِ خاص پذیرفته شدن، ممکنه هرکاری بکنی و در نهایت با هزارتا بهانه توجیهش کنی…
انگار برایِ طرد نشدن از یه جمعِ خاص «خودت» رو که شامل یه سری از تقیّداتِ با ارزشت میشه قربانی میکنی و در نهایت به یه آدمِ نمایشی تبدیل میشی که اصلاً دوستداشتنی نیست، چون اَداست.
پيامبرِ خدا(ص) فرمود: همنشينِ شايسته، مانند عطرفروش است. اگر از عطرش به تو ندهد، بوى عطرش به تو خواهد رسيد و همنشينِ بد، مانند آهنگر است. اگر لباست را نسوزانَد، از بويش به تو میرسد.
برایِ همچین وقتاییه؛ بویِ همنشینِ بد میشینه رو دامنت و کمکم دامنت رو میسوزونه!
اما تو جمعهایِ غیرمذهبی که قرار میگیرن طور دیگه میشن. دست میدن یا جور دیگهای حرف میزنن که میدونم عقیدهشون واقعاً اونشکلی نیست. تعجب میکنم. وقتی هم ازشون میپرسی «جدی نظرت اینه؟» میگن نه! اما باید یه وقتا همرنگِ جماعت بشی!
این روندِ استحاله خیلی خطرناکه. مبنا رو ازت میگیره. بخوای نخوای دامنگیرت میشه و برای همرنگِ جماعت شدن و در اون جمعِ خاص پذیرفته شدن، ممکنه هرکاری بکنی و در نهایت با هزارتا بهانه توجیهش کنی…
انگار برایِ طرد نشدن از یه جمعِ خاص «خودت» رو که شامل یه سری از تقیّداتِ با ارزشت میشه قربانی میکنی و در نهایت به یه آدمِ نمایشی تبدیل میشی که اصلاً دوستداشتنی نیست، چون اَداست.
پيامبرِ خدا(ص) فرمود: همنشينِ شايسته، مانند عطرفروش است. اگر از عطرش به تو ندهد، بوى عطرش به تو خواهد رسيد و همنشينِ بد، مانند آهنگر است. اگر لباست را نسوزانَد، از بويش به تو میرسد.
برایِ همچین وقتاییه؛ بویِ همنشینِ بد میشینه رو دامنت و کمکم دامنت رو میسوزونه!
وضعیت جـوریست که اگر بپرسـیم چرا با وجودِ تاکیدِ رهبری مبنی بر اینکه «با خداوند خودتان عهد کنید اگر انتخاب شدید کارگزاران خود را از کسانی قرار ندهید که ذرهای با انقلاب زاویه دارند» باز هم افرادِ زاویهدار و بعضی چهرههایی با مواضعِ رادیکال را که صرفاً با خودتان همفکری دارند به سمَتهای مختلف منصوب میکنید؛ باید قبلش طوماری از نیّتِ خیر خود بنویسیم تا از آن گوشه و کنارها چپی و راستی محکوممان نکنند به تندروی و دشمنی با وفاق…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این لحظاتِ پرتکراری که از رئیسجمهورِ جدید دیده میشه، قبل از اینکه امتحانِ جناح مقابلش باشه؛ امتحانِ اصلاحطلبهاست. اصرار به «نابلدی و وادار شدن به دیپلماسی» از سمتِ پزشکیان، و تشویق و جیغ و هورایِ اصلاحطلبان و اصرار به دستاوردسازی!
سالها دولتِ شهید رئیسی بخاطر اینکه دنیا رو صرفاً به غرب محدود نمیکرد؛ به زبانِ دنیانابلدی متهم میشد و تمام دستاوردهایِ دیپلماتیکِ دولت سیزدهم و شهید امیرعبداللهیان در عرصهٔ بینالمللی با کنشگریهایِ ناجوانمردانهٔ اصلاحطلبها به حاشیه میرفت؛ احیایِ ارتباط با کشورها، تفاهمنامههایِ مهم، بریکس، شانگهای و …
حالا همینها تکرارِ عدم پایبندی به پروتکلها و نابلدی در عرصهٔ دیپلماتیک از طرف پزشکیان رو نشانهٔ «صداقت» میدونن و ازش تمجید میکنن. که تاحدی موافقِ این صداقت در نابلدیام. اما این رو امتحانی برای اصلاحطلبانی میدونم که سر هرکوچهٔ بنبستی راهنمایِ «ادعا» میزدن و از هیچ تخریب و اتهامی علیهِ توفیقاتِ بینالمللی و داخلی دولت شهیدرئیسی دریغ نمیکردن؛ تا جایی که رهبرانقلاب گفتن «دلم برایِ رئیسی سوخت!»
پ.ن: به شخصه قبل از هرچیزی، نگرانم…
سالها دولتِ شهید رئیسی بخاطر اینکه دنیا رو صرفاً به غرب محدود نمیکرد؛ به زبانِ دنیانابلدی متهم میشد و تمام دستاوردهایِ دیپلماتیکِ دولت سیزدهم و شهید امیرعبداللهیان در عرصهٔ بینالمللی با کنشگریهایِ ناجوانمردانهٔ اصلاحطلبها به حاشیه میرفت؛ احیایِ ارتباط با کشورها، تفاهمنامههایِ مهم، بریکس، شانگهای و …
حالا همینها تکرارِ عدم پایبندی به پروتکلها و نابلدی در عرصهٔ دیپلماتیک از طرف پزشکیان رو نشانهٔ «صداقت» میدونن و ازش تمجید میکنن. که تاحدی موافقِ این صداقت در نابلدیام. اما این رو امتحانی برای اصلاحطلبانی میدونم که سر هرکوچهٔ بنبستی راهنمایِ «ادعا» میزدن و از هیچ تخریب و اتهامی علیهِ توفیقاتِ بینالمللی و داخلی دولت شهیدرئیسی دریغ نمیکردن؛ تا جایی که رهبرانقلاب گفتن «دلم برایِ رئیسی سوخت!»
پ.ن: به شخصه قبل از هرچیزی، نگرانم…
از اونجاییکه به اکانتِ اصلـی تلگرامـم دسترسی ندارم و کانال کوچیکهٔ پرایوتمون هم به این دلیل فعلاً پریده؛ یه جایِ کوچولویِ دیگه زدم جهتِ ابراز غرغرهایِ غیرفاخرِ دورهمی :))
«لینک» 🤝
«لینک» 🤝
تا رسیدم سامـرا، گفتم قـربونتون برم که منو آوردین گوشهٔ خلوت خانوادگیتون. که نمیدونم خودتون چندبار اومدین اینجا و آدما نشناختنتون. نمیدونم کجایِ این زمین اشک میچکه رو گونههاتون. اما وقتی رفتم نزدیکِ ضریح و راحت رسیدم به ضریح؛ دیگه اشکِ غربت و خلوتیِ دور ضریح میچربید به غم و غصههای خودم. شرمندگی تا خرخرهم بالا اومد و چنگ انداخت به گلوم. هرکی هم میپرسه که سامرا که رفتی؛ چطــور بود؟ نمیدونم چطور بگمش. قلبم فشـرده میشه. تا الآن، که این جمله رو دیدم؛
برایِ اسمِ «حسن(
حق، نوشته غـربت را..
همین.
السَّلامُعَلَيْکَ يا أَبَا الإِمامِالْمُنْتَظَر..
برایِ اسمِ «حسن(
ع)»حق، نوشته غـربت را..
همین.
السَّلامُعَلَيْکَ يا أَبَا الإِمامِالْمُنْتَظَر..
Forwarded from ☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
در ادامهٔ این پستِ نور و مثالِ معاصری برایِ این فرمایشِ حضرت آیتالله بهجت(ره)؛ ماجرایِ جنایت اسپایکر رو مرور کنیم. در سال ۲۰۱۴ وقتی تازگی داعش موصِل رو تصرّف کرده بود، جنایتی توسط داعش در تکریت رُخ داد. قتلِ عام ۱۷۰۰ تا بیش از ۲۰۰۰ دانشجویِ شیعهٔ پایگاه نیروی هوایی اسپایکر!
جوانان تازه اعزام شده و بیسلاح، از ترسِ حملهٔ داعش به پادگان با وجود هشدار فرماندهها به ترک نکردنِ پایگاه، فریب برخی عشایرِ وابسته به خانوادهٔ صدام رو خوردن که به اونها وعده دادن تا اونها رو تا سامراء همراهی کنن و از آنجا میتونن راهیِ شهر خودشون بشن. ولی درنهایت اونهارو به داعش لو دادن، و داعشیها هم این جوانهارو با شلیکِ گلوله و یا بریدنِ سر قتلِعام کردن، بطوری که رودخانهٔ دجله از خونِ اینها قرمز شد..
نکته اینجاست که حاج اقای حسینی قزوینی روایت میکنن چندسال قبل، در شبکهٔ فدک -که وابسته به شیعهٔ انگلیسی هست -یک جشنی با محتوایِ همین مراسمات برائتی و لعنهایِ علَنی و لباسهایِ قرمز پخش شده بود- در شب ۱۷ رمضان- و داعشیها وقتی اسلحه رو رویِ شقیقهٔ این سربازها میذاره فریاد میزنه که اینها انتقامِ همون اهانتهایِ شما شیعیان به عایشهست! [که جملهٔ اصلی رو بیان نمیکنم] و یه این بچهها شلیک میکنه و تکتک اونها رو توی آب میندازه.
در پلتفرمهایی که داعش و تکفیری حضور داره از این قبیل به اصطلاح انتقامگیریهایِ مراسمات لعن زیاده.
همین داعشی که با رهبریِ رهبرِانقلاب اسلامی و مرجعیتِ شیعه، مقرِ مرکزیش نابود شد و هزاران جوان با بدنِ بیسر از جنگ با تکفیریها برگشتن و شمایِ نوعی به طعنه و کِیفور از مبارزه؛ روی یک تکّه مقوا حرف از بیخاصیتیِ این انقلاب میزنید، و محضِ دلخنک شدن؛ علناً رویِ حرفِ بزرگان دین بدعت میذارید و چنین رسوم وهنانگیزی برگزار میکنید و با افتخار با نامِ «ولایت» منتشر میکنید ولی دریغ از ولایتپذیری! و نمیدونید چه بر سرِ شیعهٔ بیحکومت و بیقدرت در جهان میاد؛ درحالیکه بجای استدلال و برهان و استناداتِ متقن از غدیر و ولایت امیرالمؤمنین(ع) و استواری بر اصولِ تشیّع؛ شادمان از مبارزه و دور زدنِ حکمِ صریحِ ولیفقیهاید.
جوانان تازه اعزام شده و بیسلاح، از ترسِ حملهٔ داعش به پادگان با وجود هشدار فرماندهها به ترک نکردنِ پایگاه، فریب برخی عشایرِ وابسته به خانوادهٔ صدام رو خوردن که به اونها وعده دادن تا اونها رو تا سامراء همراهی کنن و از آنجا میتونن راهیِ شهر خودشون بشن. ولی درنهایت اونهارو به داعش لو دادن، و داعشیها هم این جوانهارو با شلیکِ گلوله و یا بریدنِ سر قتلِعام کردن، بطوری که رودخانهٔ دجله از خونِ اینها قرمز شد..
نکته اینجاست که حاج اقای حسینی قزوینی روایت میکنن چندسال قبل، در شبکهٔ فدک -که وابسته به شیعهٔ انگلیسی هست -یک جشنی با محتوایِ همین مراسمات برائتی و لعنهایِ علَنی و لباسهایِ قرمز پخش شده بود- در شب ۱۷ رمضان- و داعشیها وقتی اسلحه رو رویِ شقیقهٔ این سربازها میذاره فریاد میزنه که اینها انتقامِ همون اهانتهایِ شما شیعیان به عایشهست! [که جملهٔ اصلی رو بیان نمیکنم] و یه این بچهها شلیک میکنه و تکتک اونها رو توی آب میندازه.
در پلتفرمهایی که داعش و تکفیری حضور داره از این قبیل به اصطلاح انتقامگیریهایِ مراسمات لعن زیاده.
همین داعشی که با رهبریِ رهبرِانقلاب اسلامی و مرجعیتِ شیعه، مقرِ مرکزیش نابود شد و هزاران جوان با بدنِ بیسر از جنگ با تکفیریها برگشتن و شمایِ نوعی به طعنه و کِیفور از مبارزه؛ روی یک تکّه مقوا حرف از بیخاصیتیِ این انقلاب میزنید، و محضِ دلخنک شدن؛ علناً رویِ حرفِ بزرگان دین بدعت میذارید و چنین رسوم وهنانگیزی برگزار میکنید و با افتخار با نامِ «ولایت» منتشر میکنید ولی دریغ از ولایتپذیری! و نمیدونید چه بر سرِ شیعهٔ بیحکومت و بیقدرت در جهان میاد؛ درحالیکه بجای استدلال و برهان و استناداتِ متقن از غدیر و ولایت امیرالمؤمنین(ع) و استواری بر اصولِ تشیّع؛ شادمان از مبارزه و دور زدنِ حکمِ صریحِ ولیفقیهاید.
ای بابا آقا جان. قصههایِ پرغصهٔ دنیایِ ما -بدونِ شما- تکرار میشوند و با تکراری شدنشان؛ غمشان هم تکراری میشوند. قصهٔ کیسههایی که جنازه حساب میشوند؛ کیسههایِ پر از تکههای بدن بچههای غزه. از آنطرف خبر آمده داعش به مردمی که برایِ استقبال از کربلاییها رفته بودند حمله کرده؛ در افغانستان. ۱۴ نفر شهید شدند. آنورِ دنیا آتئیستها و غیرمسلمانهای مو بورِ اروپایی «حسبناالله نعمالوکیل» گفتنهایِ فلسطینیهارا میشنوند و کنجکاو میشوند و قرآن میخوانند و اشک میریزند و مسلمان میشوند. بعد گوشهایشان تیزتر میشود که در این دنیا؛ غیرتِ چه کسی برایِ کیسههایِ حاویِ تکههایِ لهشدهٔ بدن بچهها که خون از آن میچکد؛ برانگیخته میشود؟ حزباللهیها؟ ایرانیها؟ حشدالشعبی؟ یمانیها؟ تعجب میکنند که از دو میلیارد مسلمان؛ ۵۰۰ میلیون شیعه برایِ این فجایع رگ ورم میکنند؟ بیشتر گوش تیز میکنند و چشم باز میکنند به شیعه. یکیشان فیلمِ مردِ غزهای را گذاشته بود که میگفت «بیتالمقدس میعادگاهِ مهدیِ موعود است.» پرسید مَهدی(عج) کیست؟
و ماها هنوز سنگریزهای هم از مسیرِ عبورتان برنداشتیم، جز ادعاهایمان. ایبابا…
و ماها هنوز سنگریزهای هم از مسیرِ عبورتان برنداشتیم، جز ادعاهایمان. ایبابا…
Forwarded from عشقه 🇵🇸 (سیّـد امیرحسین هاشمی)
با محمد صلیاللهعلیهوآله قراردادی بست. قرار شد او کاروانِ تجاری خدیجه را رهبری کند. رفت و با سودِ کلان برگشت. در تمام مدت، خدیجه منتظر و دلتنگِ او بود. دختری که از نظرِ مال و مکنت و از نظر شرافت و عقلمندی، سرآمدِ قریش بود، پیامی برای او فرستاد:
«ای پسرعمو! به جهت خویشی و جایگاه تو در قوم و امانتداری و نیکگفتاری، به تو علاقهمندم!»
پیامدار که نفیسه نامداشت، با خوشحالی برگشت و گفت: محمد درخواست تو را قبول کرده.
بزرگترین و شریفترین ازدواج قریش رقم خورد. ازدواجی که ثمرهش، دُردانهی خلقت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها بود.
بعد از نزول جبرئیل و آغاز رسالت، خدیجه در کنار علی علیهالسلام، اولین نماز را به پیامبر اکرم اقتدا کردند. هرگز تنهایش نگذاشت، زمانیکه عمو و عموزادگانِ پیامبر، تنهایش گذاشتند. الحق که شایستهی لقبِ «أمالمؤمنین» بود.
پیامبر در طول زندگانیِ پر از محبتش با خدیجه سلاماللهعلیها، هرگز ازدواجِ دیگری نداشت. حتی بعد از وفات بانو، «هیچکس برای من خدیجه نمیشود» وردِ زبان پیامبر بود.
با محمد صلیاللهعلیهوآله قراردادی بست. قرار شد او کاروانِ تجاری خدیجه را رهبری کند. رفت و با سودِ کلان برگشت. در تمام مدت، خدیجه منتظر و دلتنگِ او بود. دختری که از نظرِ مال و مکنت و از نظر شرافت و عقلمندی، سرآمدِ قریش بود، پیامی برای او فرستاد:
«ای پسرعمو! به جهت خویشی و جایگاه تو در قوم و امانتداری و نیکگفتاری، به تو علاقهمندم!»
پیامدار که نفیسه نامداشت، با خوشحالی برگشت و گفت: محمد درخواست تو را قبول کرده.
بزرگترین و شریفترین ازدواج قریش رقم خورد. ازدواجی که ثمرهش، دُردانهی خلقت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها بود.
بعد از نزول جبرئیل و آغاز رسالت، خدیجه در کنار علی علیهالسلام، اولین نماز را به پیامبر اکرم اقتدا کردند. هرگز تنهایش نگذاشت، زمانیکه عمو و عموزادگانِ پیامبر، تنهایش گذاشتند. الحق که شایستهی لقبِ «أمالمؤمنین» بود.
پیامبر در طول زندگانیِ پر از محبتش با خدیجه سلاماللهعلیها، هرگز ازدواجِ دیگری نداشت. حتی بعد از وفات بانو، «هیچکس برای من خدیجه نمیشود» وردِ زبان پیامبر بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جهان در انتظارِ مُنجیست…
یادمه بعد از این سخنرانیِ شهیدرئیسیِ عزیز توی سازمان ملل، تیکتاکِ غیرایرانی رو چک میکردم و چه غوغایی شده بود!
خصوصــاً مسلمانان و شیعیانِ غیرایرانی که توی کشور خودشون در بحثِ مهدویت غریب بودن؛ از این عباراتِ شهیدرئیسی همراه با بالا بردنِ قرآن در سازمانملل ذوقزده شده بودن و محتواهاشون پر از تشکر از ایشون بود…
حیف! خدا رحمتت کنه سیدِ عزیز؛
این شده وِردِ زبونم هر روزِ این روزا…
«عاشقــانی که مدام از فَرَجت میگفتند؛
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری.. »
یادمه بعد از این سخنرانیِ شهیدرئیسیِ عزیز توی سازمان ملل، تیکتاکِ غیرایرانی رو چک میکردم و چه غوغایی شده بود!
خصوصــاً مسلمانان و شیعیانِ غیرایرانی که توی کشور خودشون در بحثِ مهدویت غریب بودن؛ از این عباراتِ شهیدرئیسی همراه با بالا بردنِ قرآن در سازمانملل ذوقزده شده بودن و محتواهاشون پر از تشکر از ایشون بود…
حیف! خدا رحمتت کنه سیدِ عزیز؛
این شده وِردِ زبونم هر روزِ این روزا…
«عاشقــانی که مدام از فَرَجت میگفتند؛
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری.. »
علی احمدنیا مدیرمسئول سابقِ اصلاحاتنیوز که احتمالاً در جریانِ افاضاتِ گلکارانهش هستید «هم» سرپرست امور اطلاعرسانیِ دولت شد. الحمدلله رئیسجمهورِ محترم از لیستِ گزینههایِ اصلاحاته تا این افرادی که از هیچ تخریبی علیهِ شهیدرئیسی دریغ نمیکردن؛ الان یه کارهای بشن و حداقل حالا یه کم به خودشون و قوّهٔ تخیلِ خودشون و سلولهایِ مغزیشون استراحت بدن. تخریب کردن یقیناً خیلی انرژی میبُرده. وفاق هم حالا خَش افتاد؛ افتاد!
خدا رحمتت کنه نادرخانِ ابراهیمی:
«بیچاره وطن!بیچاره وطن! بیچاره وطنی که اینها میخواهند ناجیانش باشند…»
خدا رحمتت کنه نادرخانِ ابراهیمی:
«بیچاره وطن!بیچاره وطن! بیچاره وطنی که اینها میخواهند ناجیانش باشند…»
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ازم میپرسه تو چرا با این «وفاق» مشکل داری؟ میگم من اصلاً با وفاقی که در راستایِ منافع ملی و اصول انقلاب باشه مشکل ندارم. اما بنا به سبقهٔ مدعیانش؛ نسبت به مصادیقش سوال دارم.
وفاق با چه کسانی؟ چه معیاری برایِ افرادِ حاضر در دایرهٔ این وفاق -از طرفِ گویندگانش- وجود داره؟با هرشخص و گروه؟با هر سبقه و مواضعی مثلِ حمایت از فتنهٔ تقلب؟! چطوری میشه با افرادی که در بزنگاههایِ خطرناک؛ توانِ فهمِ افتضائات و تشخیصِ صحیح رو نداشتن؛ به منافع ملی فکر کرد؟ اگر با همهست؛ چرا یک فردِ منتقد به حضور فلان شخص در کابینه [درست یا غلط] از سمت اصحابِ ثروت و قدرت موردِ حمله واقع میشه؛ اما افرادی با سابقهٔ رادیکالتر، ویرانگرتر و دوقطبیسازتر، مطلوبِ این نوع وفاقان؟
وفاق به چه صورت؟ گزینشی یا واقعاً همگانی؟ مصلحتی یا مُغرضانه؟
وفاق به چه منظور؟ تامینِ مصالحِ ملی یا منافعِ جناحی؟
مرزِ پرسش و مطالبه با این وفاقِ مدنظر کجاست؟ اگر مرزبندیِ شفافی وجود داره؛ چرا هر کنشِ پرسشگرایانهای، به دشمنی با دولتِ مستقر متهم میشه؟ چرا پایهگذارانِ دوقطبیگری در جامعه، امروز داعیهدارِ وفاق شدن؟ آیا واقعاً متوجه شدن دوگانهسازی عاملِ پَسرفته؟ اگه متوجه شدن؛ پس تکلیفِ اظهاراتِ تندی که در ایامِ همین انتخابات از ستادهایِ اصلیشون منتشر میشد و کماکان ادامهداره چی میشه؟ درحالیکه اولین اقداماتِ خلاف وفاق از ناحیهٔ همین افرادی بود به طرق مختلف رسانه در دست داشتن. از تخریبهای عیان علیهِ دولت گذشته حرف نمیزنم. اما تکلیفِ دوقطبیسازیهایی که -مثلِ سال ۸۸- از سمت همینها هزینههایِ جبرانناپذیری به جامعه تحمیل کرد چی میشه؟ وفاق، با انتصاب افرادی با سابقهٔ حمایت از فتنهها و سوابقِ امنیتی در یک مُلک میگنجه؟
بنایِ کار، جبران و اَدایِ دِینست یا صرفاً اَدایی برای ژستِ وطنپرستی؟ یا بهانهای برایِ روی کار آوردن افرادِ جهتدار… آیا اساساً توضیحی برای این استانداردهایِ دوگانه وجود داره؟ و …
*برایِ همهٔ اینها هم مصداق و مثال هست.
و به این دعواهای مضحکِ انتخاباتیتون هم کاری ندارم که قدرتِ فکر و تحلیلِ مخاطب رو به ابتذال میکشید و به واسطهٔ اون یه روز اصلاحطلبان؛ قبلهنما میشن و امروز هم بعضی از اصولگرایان؛ انتفاعطلبانِ بینقاب.
وفاق با چه کسانی؟ چه معیاری برایِ افرادِ حاضر در دایرهٔ این وفاق -از طرفِ گویندگانش- وجود داره؟با هرشخص و گروه؟با هر سبقه و مواضعی مثلِ حمایت از فتنهٔ تقلب؟! چطوری میشه با افرادی که در بزنگاههایِ خطرناک؛ توانِ فهمِ افتضائات و تشخیصِ صحیح رو نداشتن؛ به منافع ملی فکر کرد؟ اگر با همهست؛ چرا یک فردِ منتقد به حضور فلان شخص در کابینه [درست یا غلط] از سمت اصحابِ ثروت و قدرت موردِ حمله واقع میشه؛ اما افرادی با سابقهٔ رادیکالتر، ویرانگرتر و دوقطبیسازتر، مطلوبِ این نوع وفاقان؟
وفاق به چه صورت؟ گزینشی یا واقعاً همگانی؟ مصلحتی یا مُغرضانه؟
وفاق به چه منظور؟ تامینِ مصالحِ ملی یا منافعِ جناحی؟
مرزِ پرسش و مطالبه با این وفاقِ مدنظر کجاست؟ اگر مرزبندیِ شفافی وجود داره؛ چرا هر کنشِ پرسشگرایانهای، به دشمنی با دولتِ مستقر متهم میشه؟ چرا پایهگذارانِ دوقطبیگری در جامعه، امروز داعیهدارِ وفاق شدن؟ آیا واقعاً متوجه شدن دوگانهسازی عاملِ پَسرفته؟ اگه متوجه شدن؛ پس تکلیفِ اظهاراتِ تندی که در ایامِ همین انتخابات از ستادهایِ اصلیشون منتشر میشد و کماکان ادامهداره چی میشه؟ درحالیکه اولین اقداماتِ خلاف وفاق از ناحیهٔ همین افرادی بود به طرق مختلف رسانه در دست داشتن. از تخریبهای عیان علیهِ دولت گذشته حرف نمیزنم. اما تکلیفِ دوقطبیسازیهایی که -مثلِ سال ۸۸- از سمت همینها هزینههایِ جبرانناپذیری به جامعه تحمیل کرد چی میشه؟ وفاق، با انتصاب افرادی با سابقهٔ حمایت از فتنهها و سوابقِ امنیتی در یک مُلک میگنجه؟
بنایِ کار، جبران و اَدایِ دِینست یا صرفاً اَدایی برای ژستِ وطنپرستی؟ یا بهانهای برایِ روی کار آوردن افرادِ جهتدار… آیا اساساً توضیحی برای این استانداردهایِ دوگانه وجود داره؟ و …
*برایِ همهٔ اینها هم مصداق و مثال هست.
و به این دعواهای مضحکِ انتخاباتیتون هم کاری ندارم که قدرتِ فکر و تحلیلِ مخاطب رو به ابتذال میکشید و به واسطهٔ اون یه روز اصلاحطلبان؛ قبلهنما میشن و امروز هم بعضی از اصولگرایان؛ انتفاعطلبانِ بینقاب.