یه چندروز بعد از میلادِ حضرت رضا. فردایِ تشییع سیدابراهیم رئیسی در مشهد، خودمون رو رسوندیم حرم. قلبمون به نقطهٔ جوشی رسیده که «خداکند که کسی نرسد…» پرسیدم مزارِ آقای رئیسی کجاست؟ پشتسرم یکی دیگه پرسید. جلوم یکیدیگه. همینطور در جوارِ امامرضا صدا میپیچید که مزارِ آقای رئیسی کجاست؟ پیداش که کردم رفتم کنارش؛ پِقی بغضم ترکید و گفتم «حلالمون کن سید، حقت رو حلال کن.» برگشتم سمتِ ضریحِ آقا، عجب سعادتی بود و عجب قابی. چشام هِی تار میشد از تَرَک برداشتنِ اون بغضه. گفتم عجب میزبانی آقا! عجب مهمانی و چه خوش میزبانی. رفتیم نشستیم دقیقاً همینجا. نفهمیدم چقدر گذشت و چطور گذشت؛ سرم رو زانوهام بود عینِ همون دو سه ساعت؛ بلکهم بیشتر. هِی میگفتم «یه کنج از حرم، بهم جا بده، بهم جا بده، بهم جا بده..» سرمو میآوردم بالا گنبد رو نگاه میکردم و باز سر در گریبان و بُغضِ نمانده در گلو و باران باریده بر دیده. دو ساعت، سه ساعت…
پاشدیم که بریم گفتم «دلم سبُک نشد آقا! من هربار اومدم دل سبک کردم و رفتم؛ حالا دارم با یه کولهبارِ غم و سنگینیِ دل میرم خونه، یهکاری بکن برا منِ در به در…»
سبک نشد دلم. خلاصه داغون. داغونِ داغون. یهشب گفتم نکنه بمیرم و نرم کربلا؟ فرداش خبر اومد که رفتنی شدید…
«امامرضا بَراتِ کربلا میده»یِ دوستام میپیچید تو گوشم و وقتی خودمو وسطِ دوراهیِ رویاییِ بینالحرمین دیدم گفتم:
«خوبیاتو نمیبَرم از یاد،
به آبرویِ پنجـره فولاد،
کربلا چشمم به حرم افتاد؛
گفتم امامرضا(ع)
خـــونهات آباد..»
من هرچی دارم از شماست، از همونوقتی که تو عالمِ بچگی ولایتعشق رو دیدم و رفتم زیرِ بارون یادِ اون سکانس نمازِ باران افتادم و گفتم همهش رو امامرضا دعا کردهها! تا همین آخرینباری که مارو راه دادید کنارتون، تا همین سرِ شبی که صلواتِ خاصهٔ شما پخش میشد و گفتم «آقا به حقِ اسمت، سید مهمونِ سفرهت باشه» و تا همین الان که میگم «نوشتنشو با آب و تاب بلد نیستم، اما دلم برات تنگ شده، دلم برات به تنگ اومده..»
پاشدیم که بریم گفتم «دلم سبُک نشد آقا! من هربار اومدم دل سبک کردم و رفتم؛ حالا دارم با یه کولهبارِ غم و سنگینیِ دل میرم خونه، یهکاری بکن برا منِ در به در…»
سبک نشد دلم. خلاصه داغون. داغونِ داغون. یهشب گفتم نکنه بمیرم و نرم کربلا؟ فرداش خبر اومد که رفتنی شدید…
«امامرضا بَراتِ کربلا میده»یِ دوستام میپیچید تو گوشم و وقتی خودمو وسطِ دوراهیِ رویاییِ بینالحرمین دیدم گفتم:
«خوبیاتو نمیبَرم از یاد،
به آبرویِ پنجـره فولاد،
کربلا چشمم به حرم افتاد؛
گفتم امامرضا(ع)
خـــونهات آباد..»
من هرچی دارم از شماست، از همونوقتی که تو عالمِ بچگی ولایتعشق رو دیدم و رفتم زیرِ بارون یادِ اون سکانس نمازِ باران افتادم و گفتم همهش رو امامرضا دعا کردهها! تا همین آخرینباری که مارو راه دادید کنارتون، تا همین سرِ شبی که صلواتِ خاصهٔ شما پخش میشد و گفتم «آقا به حقِ اسمت، سید مهمونِ سفرهت باشه» و تا همین الان که میگم «نوشتنشو با آب و تاب بلد نیستم، اما دلم برات تنگ شده، دلم برات به تنگ اومده..»
میراث عظیم امام رضا (ع)
@ostad_shojae
«قَوِّنَا عَلَیطَاعَتِهِ وَ ثَبِّتْنَا عَلَیمُشَايَعَتِهِ»
ما را بر طاعتِ آن حضرت،
قوّت عطا فرما
و بر پيرویاش ثابتقدم بدار.
•برایِ هرکسیکه بلد نیست؛
چه دعایی برایِ خودش کنه…
•استاد شجاعی | خیلی زیبا بود.🌱
ما را بر طاعتِ آن حضرت،
قوّت عطا فرما
و بر پيرویاش ثابتقدم بدار.
•برایِ هرکسیکه بلد نیست؛
چه دعایی برایِ خودش کنه…
•استاد شجاعی | خیلی زیبا بود.🌱
منم امروز یادِ اون مردی افتادم که با ذوق توی بازار به آقای رئیسی شکلات تعارف کرده بود و کاری باهاش کردن که بساطش رو جمع کرد و از شهرش رفت؛ که اینو دیدم.
یکی بهم گفت چرا فراموش نمیکنی اینارو؟ گفتم «مگه اونهایی که بخاطرِ منافعِ سیاسی و جناحیشون اونموقع تیترهاشون پر از انگِ پوپولیسم بود و الان این استانداردِ دوگانه رو پیش گرفتن؛ بابتِ اونهمه بیانصافی از اذهانِ عمومی عذرخواهی کردن؟»
هردو تصویر معنیِ «بین مردم بودن» میده، اما واکنشها به هر دو تصویر یکی نبود! با اینکه این بینِ مردم بودن دربارهٔ شهیدرئیسی اثبات شده بود. خدا از مدعیانِ آزادیِ بیانی که اون شکلات رو به کامِ سید و اون مغازهدار تلخ کردن نمیگذره…
یکی بهم گفت چرا فراموش نمیکنی اینارو؟ گفتم «مگه اونهایی که بخاطرِ منافعِ سیاسی و جناحیشون اونموقع تیترهاشون پر از انگِ پوپولیسم بود و الان این استانداردِ دوگانه رو پیش گرفتن؛ بابتِ اونهمه بیانصافی از اذهانِ عمومی عذرخواهی کردن؟»
هردو تصویر معنیِ «بین مردم بودن» میده، اما واکنشها به هر دو تصویر یکی نبود! با اینکه این بینِ مردم بودن دربارهٔ شهیدرئیسی اثبات شده بود. خدا از مدعیانِ آزادیِ بیانی که اون شکلات رو به کامِ سید و اون مغازهدار تلخ کردن نمیگذره…
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
بخاطرِ منافعِ سیاسی و جناحیشون اونموقع تیترهاشون پر از انگِ پوپولیسم بود
«حتماً میانِ مردم و به سفرهای استانی بروید. به این حرفها که به شما بگویند پوپولیست و عوامگرا، اعتنا نکنید.»
رهبرِانقلاب- دیدار با اعضای دولت چهاردهم. ۱۴۰۳/۶/۶.
این بیانات؛ جدید نبود و این انگِ پوپولیسم هم تازگی نداشت! این تریبوندارهان که حرفشنویِ گزینشی دارن و امروز طور دیگهای عمل میکنن..
دلم سوخت!
رهبرِانقلاب- دیدار با اعضای دولت چهاردهم. ۱۴۰۳/۶/۶.
این بیانات؛ جدید نبود و این انگِ پوپولیسم هم تازگی نداشت! این تریبوندارهان که حرفشنویِ گزینشی دارن و امروز طور دیگهای عمل میکنن..
دلم سوخت!
بگذریم، قبل از اینکه تو این بازارِ عافیتطلبی؛ به چیزی متهم بشیم؛ بگذریم…
بشینم حکایتِ «مرد صابونی» رو بنویسم براتان.
بشینم حکایتِ «مرد صابونی» رو بنویسم براتان.
توی کتاب «شب چهلم» که قبلاً یکی از حکایاتش رو نوشته بودم؛ حکایت یه عطار رو اینطور نقل کرده:
یه روز توی دکّانم مشغولِ دستهکردن چوبهای دارچین بودم که دو مَرد واردِ دکّان میشن؛ با ظاهر و لباس و لهجهٔ خاص! مقداری سدر و کافور میخواستن. از لابهلایِ حرفهاشون فهمیدم یکی از دوستانشون فوت کرده، ازشون پرسیدم شما مالِ کجایید؟ اسمتون چیه؟ چیکارهاید؟ جواب ندادن. شک میکنم. پاپیچشون شدم و گفتم من که باهاتون کاری ندارم؛ اما شما عطرِ امام رو میدید، من شنیدم که امام ملازمانِ زیادی دارن؛ من که کاری ندارم اما همینکه به دکّانِ من اومدید کورسویِ امیده… شمارو به خدا درست میگم؟
اون دو مرد به هم نگاه میکردن تا اینکه یکی گفت «درسته ما از خدمتگزارانِ امامیم. یکی از یارانِ امام از دنیا رفته و امام به ما دستور دادن که از دکّانِ تو سدر و کافور بخریم…»
اشک امانم نمیده، هزارجور التماس کردم تا باهاشون همراه بشم؛ اجازه نمیدادن. میگفتن اجازه نداریم. گفتم همین که امام شمارو فرستاده شاید سِری هست… بالاخره با هزاران التماس راضیشون کردم و باهاشون همراه شدم….
…
کمی جلوتر دریای عریض و پرآبی میبینم؛ تا چشم کار میکنه آب! اما نه قایقی و نه پُلی! اطراف رو هراسان نگاه میکنم. میترسم و لب میگزم. اون دوتا مرد زودتر از من از آب رد میشن؛ باورم نمیشه که انگار پا روی زمینِ سفت گذاشتن و راه میرن. برمیگردن منو نگاه میکنن و متوجه ترس من میشن و میگن: چیشده عطار؟ بیا و نترس. هرکسی تو این مسیر برایِ زیارت مولامون قدم برداره میتونه از آب رد بشه. خدا رو به حقِ حضرت حجت قسم بده؛ بسمالله بگو و رد شو.
با جانی پر از ترس زیر لب زمزمه میکنم که خدایا به عظمت و مقامِ صاحبالزمان جان منو حفظ کن. آروم قدم برمیدارم و آب زیرپاهام سفت شده؛ نفسِ عمیقی میکشم و راه میرم. نصف راه رو رفتم. صورتم رو رو به آسمون میگیرم؛ ابرهای سیاه بارانزا رو میبینم؛ دست و پام رو گم میکنم. یه لحظه با خودم میگم «خدایا نگرانم! نگران صابونهایی که تمامِ دیروز نشستم و قالب زدم و روی پشتبوم گذاشتم؛ اگه بارون بزنه چی؟ کاش به زنم میسپردم که جمعشون کنه…»
هنوز تو فکر بودم که توی آب فرو میرم و تمام گوش و دماغ و دهانم پر از آب میشه؛ طلبِ کمک میکنم اما نمیتونم صداشون رو بشنوم. یه ذره شنا بلدم و سعی میکنم خودم رو به ساحل برسونم. دستم رو میگیرن و از آب منو بیرون میکشن. هرچی میپرسن چیشد؟ از شرم جوابی ندارم…
…
راه میفتیم. به دشت سرسبزی میرسم. نورِ سبزِ چادری که توی اون دشتِ زیبا برپا شده؛ کل دشت رو گرفته. یکی از مردها به من میگه «بیا پشت چادر منتظر بمون؛ ما خبر اومدنت رو میدیم و کسبِ اجازه میکنیم. اگه امام اجازه داد به ملاقات میری.» دستم، قلبم و همهٔ جانم میلرزه. راه میفتم به سمتِ چادر. صدای یکی از اونها رو میشنوم که داره میگه آقاجان! برای خرید سدر و کافور که به همون دکّان رفتیم نمیدونیم این مرد از کجا مارو شناخت و اصرار پشتِ اصرار… اجازهٔ ورود میدید؟
این صدا رو میشنوم؛
«او را به محل خود برگردانید؛ تمنّایش را اجابت نکنید. او مردیِ صابونیست…»
فرو میریزم. از شرم و خجالت حتی توانِ ایستادن هم ندارم؛منی که در راهِ ملاقات با مولایِ خودم، قلبم برای چندقالب صابون میلرزه؛ لایقِ دیدار نیستم..
اشک امانم نمیدهد…
وقتی اینو میخوندم؛ بیشتر از قبل از «خودم» میترسیدم. استاد شجاعی میگفت هر واقعهای و هر کاری تو زندگیِ ما، امتحان و تمرینیه برایِ اون روزِ موعود، روز موعودی که معلوم نیست هرکدوم از ما درونِ خودش چندتا مردِ صابونیه؛ یکی مردِ صابونی، یکی مردِ پولی، یکی مردِ عافیت، یکی مردِ خواب و خوراک، یکی هم…
یه روز توی دکّانم مشغولِ دستهکردن چوبهای دارچین بودم که دو مَرد واردِ دکّان میشن؛ با ظاهر و لباس و لهجهٔ خاص! مقداری سدر و کافور میخواستن. از لابهلایِ حرفهاشون فهمیدم یکی از دوستانشون فوت کرده، ازشون پرسیدم شما مالِ کجایید؟ اسمتون چیه؟ چیکارهاید؟ جواب ندادن. شک میکنم. پاپیچشون شدم و گفتم من که باهاتون کاری ندارم؛ اما شما عطرِ امام رو میدید، من شنیدم که امام ملازمانِ زیادی دارن؛ من که کاری ندارم اما همینکه به دکّانِ من اومدید کورسویِ امیده… شمارو به خدا درست میگم؟
اون دو مرد به هم نگاه میکردن تا اینکه یکی گفت «درسته ما از خدمتگزارانِ امامیم. یکی از یارانِ امام از دنیا رفته و امام به ما دستور دادن که از دکّانِ تو سدر و کافور بخریم…»
اشک امانم نمیده، هزارجور التماس کردم تا باهاشون همراه بشم؛ اجازه نمیدادن. میگفتن اجازه نداریم. گفتم همین که امام شمارو فرستاده شاید سِری هست… بالاخره با هزاران التماس راضیشون کردم و باهاشون همراه شدم….
…
کمی جلوتر دریای عریض و پرآبی میبینم؛ تا چشم کار میکنه آب! اما نه قایقی و نه پُلی! اطراف رو هراسان نگاه میکنم. میترسم و لب میگزم. اون دوتا مرد زودتر از من از آب رد میشن؛ باورم نمیشه که انگار پا روی زمینِ سفت گذاشتن و راه میرن. برمیگردن منو نگاه میکنن و متوجه ترس من میشن و میگن: چیشده عطار؟ بیا و نترس. هرکسی تو این مسیر برایِ زیارت مولامون قدم برداره میتونه از آب رد بشه. خدا رو به حقِ حضرت حجت قسم بده؛ بسمالله بگو و رد شو.
با جانی پر از ترس زیر لب زمزمه میکنم که خدایا به عظمت و مقامِ صاحبالزمان جان منو حفظ کن. آروم قدم برمیدارم و آب زیرپاهام سفت شده؛ نفسِ عمیقی میکشم و راه میرم. نصف راه رو رفتم. صورتم رو رو به آسمون میگیرم؛ ابرهای سیاه بارانزا رو میبینم؛ دست و پام رو گم میکنم. یه لحظه با خودم میگم «خدایا نگرانم! نگران صابونهایی که تمامِ دیروز نشستم و قالب زدم و روی پشتبوم گذاشتم؛ اگه بارون بزنه چی؟ کاش به زنم میسپردم که جمعشون کنه…»
هنوز تو فکر بودم که توی آب فرو میرم و تمام گوش و دماغ و دهانم پر از آب میشه؛ طلبِ کمک میکنم اما نمیتونم صداشون رو بشنوم. یه ذره شنا بلدم و سعی میکنم خودم رو به ساحل برسونم. دستم رو میگیرن و از آب منو بیرون میکشن. هرچی میپرسن چیشد؟ از شرم جوابی ندارم…
…
راه میفتیم. به دشت سرسبزی میرسم. نورِ سبزِ چادری که توی اون دشتِ زیبا برپا شده؛ کل دشت رو گرفته. یکی از مردها به من میگه «بیا پشت چادر منتظر بمون؛ ما خبر اومدنت رو میدیم و کسبِ اجازه میکنیم. اگه امام اجازه داد به ملاقات میری.» دستم، قلبم و همهٔ جانم میلرزه. راه میفتم به سمتِ چادر. صدای یکی از اونها رو میشنوم که داره میگه آقاجان! برای خرید سدر و کافور که به همون دکّان رفتیم نمیدونیم این مرد از کجا مارو شناخت و اصرار پشتِ اصرار… اجازهٔ ورود میدید؟
این صدا رو میشنوم؛
«او را به محل خود برگردانید؛ تمنّایش را اجابت نکنید. او مردیِ صابونیست…»
فرو میریزم. از شرم و خجالت حتی توانِ ایستادن هم ندارم؛منی که در راهِ ملاقات با مولایِ خودم، قلبم برای چندقالب صابون میلرزه؛ لایقِ دیدار نیستم..
اشک امانم نمیدهد…
وقتی اینو میخوندم؛ بیشتر از قبل از «خودم» میترسیدم. استاد شجاعی میگفت هر واقعهای و هر کاری تو زندگیِ ما، امتحان و تمرینیه برایِ اون روزِ موعود، روز موعودی که معلوم نیست هرکدوم از ما درونِ خودش چندتا مردِ صابونیه؛ یکی مردِ صابونی، یکی مردِ پولی، یکی مردِ عافیت، یکی مردِ خواب و خوراک، یکی هم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میثم مطیعی با دعوت و هزینهٔ شیعیانِ تایلندی به تایلند رفت و در جمعِ مسلمانانِ شیعهٔ آنجا مداحی و نوحهسرایی کرد و روایتهایِ متفاوتی از علاقهٔ شیعیان تایلند به اهلبیت و انقلابِ اسلامی در رسانه مطرح کرد که با آنچه که از تایلند شنیده میشد تفاوتهایِ جالبی دارد. یک حرکتِ بدیع و خوب. کمتر کسی میدانست تایلند هم «شیعه» دارد. شیعیانی که از ارادتِ به انقلابِ اسلامی؛ زبان فارسی یاد گرفتهاند. هم حوزهٔ علمیه دارد و هم حسینیه.
اینجا اما از بیبیسی تا سایرِ افرادی که همیشه در نِق و کنایه زدن پیشتازند؛ از این سفر آه و فغان و تمسخر بلند کردهاند و طبقِ معمول که آی پول بیتالمال را خرجِ تایلند و پاتایا کردهاید و فلان. بیبیسیها که تکلیفشان روشن است؛ هرچه و هرکه صدای اسلامِ سیاسی را در جهان بلند کند برای آنها دردناک است و جز حاشیهسازی و روایتِ وارونه برایشان نمیصرفد. برایِ بقیهشان هم باید از انصاف گفت؛ غافل از اینکه از وِفاق و انصاف برایِ آنها حرف زدن خندهدار است. برخیشان توییت میزنند: «ای نشسته صفِ اول، نکنی خود را گُم»؛ معلوم است هنوز از این شعر کینه دارند. بیتالمال بهانهست.
خداقوت اقای مطیعی.
اینجا اما از بیبیسی تا سایرِ افرادی که همیشه در نِق و کنایه زدن پیشتازند؛ از این سفر آه و فغان و تمسخر بلند کردهاند و طبقِ معمول که آی پول بیتالمال را خرجِ تایلند و پاتایا کردهاید و فلان. بیبیسیها که تکلیفشان روشن است؛ هرچه و هرکه صدای اسلامِ سیاسی را در جهان بلند کند برای آنها دردناک است و جز حاشیهسازی و روایتِ وارونه برایشان نمیصرفد. برایِ بقیهشان هم باید از انصاف گفت؛ غافل از اینکه از وِفاق و انصاف برایِ آنها حرف زدن خندهدار است. برخیشان توییت میزنند: «ای نشسته صفِ اول، نکنی خود را گُم»؛ معلوم است هنوز از این شعر کینه دارند. بیتالمال بهانهست.
خداقوت اقای مطیعی.
داشتم بعضی واکنشهایی رو میخوندم که نسبت به این موضوعِ اخیر پیش اومده. امیرحسین ثابتی پستی منتشر کرده مبنی بر اینکه ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونی با ۴٪ کارمزد مخصوص نمایندههایِ مجلس رو قبول نکرده. بااینکه خونهای به نام نداره و سابق بر این هم برایِ وامِ ۹۰ میلیونی فرزندِ سوم خیلی دوندگی کرده و در نهایت نگرفته. بعضیها در واکنش نوشتن «برو ادا درنیار! تو باید تو کابل خونه بگیری طالبانی!»
اینی که میگم نظرِ نامحبوبیه که احتمالا به مذاقِ خیلیها خوش نیاد. بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره. از روزِ اولی که وارد مجلس شد تا همین امروز جز معدود افرادی بود که درست یا غلط رأی و تصمیماتش رو شفاف نوشت و در ایامِ انتخابات مجلس هم منبعِ بودجه و هزینهکردهایِ تبلیغاتیش رو شفاف اعلام میکرد. و حقیقت اینه که «شفافیت» تا این حد مانعِ استقلال رایِ نمایندهست. چون شما اگر جز محدود نمایندههایی باشید که کنشهاتون رو شفاف اعلام میکنید؛ قطعا مخالفینتون به هر نحو به استنادِ همون تصمیمِ شما، شما رو تخریب میکنن؛ برایِ مثال خودشون شما رو طالبانی تندرو نشون میدن و خودشون بابتِ اینکه مردمِ عادی هم به شما میگن طالبانی؛ کِیفور میشن. و البته موافقها هم ازتون استقبال میکنن.
[خودتون اونهایی که در ایامِ انتخابات جا موندن و کنشگریهاشون در همین حد مونده رو یهجا، جا بدین!]
و همین باعث میشه همهٔ واکنشها و کنشهایِ شما زیر ذرهبین قرار بگیره و یا مثلِ رد کردنِ ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونیِ مخصوصِ نمایندهها که اقدامِ بسیار جالبتوجهی بود؛ واکنشهای عجیبِ منفی و تخریبگرایانه بگیری. اونهم در شرایطی که وزیرِ اقتصاد از وامهای کلان به کارمندانِ بانک دفاع کرده و عدهای با تحمیلِ یک درکِ غلط و متعصبانه از مفهومِ «وفاق» هر نقد و سوالی پیرامونِ مسائل رو خصومت با وفاق و همدلی برداشت میکنن، و در نهایت شمایید که متهماید.
شفاف بودن -به هر نحو- برایِ مسئولین مانع ریخت و پاش و رانت و اینهاست؛ اما حقیقتِ تلخ اینه که ضمانتی وجود نداره که کنشگرهایِ جناحی از این شفاف بودنِ کمسابقهٔ شما، لَه یا علیهِ شما استفاده نکنن. خصوصا اونهاییکه از شفافیت هراس دارند!
اینی که میگم نظرِ نامحبوبیه که احتمالا به مذاقِ خیلیها خوش نیاد. بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره. از روزِ اولی که وارد مجلس شد تا همین امروز جز معدود افرادی بود که درست یا غلط رأی و تصمیماتش رو شفاف نوشت و در ایامِ انتخابات مجلس هم منبعِ بودجه و هزینهکردهایِ تبلیغاتیش رو شفاف اعلام میکرد. و حقیقت اینه که «شفافیت» تا این حد مانعِ استقلال رایِ نمایندهست. چون شما اگر جز محدود نمایندههایی باشید که کنشهاتون رو شفاف اعلام میکنید؛ قطعا مخالفینتون به هر نحو به استنادِ همون تصمیمِ شما، شما رو تخریب میکنن؛ برایِ مثال خودشون شما رو طالبانی تندرو نشون میدن و خودشون بابتِ اینکه مردمِ عادی هم به شما میگن طالبانی؛ کِیفور میشن. و البته موافقها هم ازتون استقبال میکنن.
[خودتون اونهایی که در ایامِ انتخابات جا موندن و کنشگریهاشون در همین حد مونده رو یهجا، جا بدین!]
و همین باعث میشه همهٔ واکنشها و کنشهایِ شما زیر ذرهبین قرار بگیره و یا مثلِ رد کردنِ ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونیِ مخصوصِ نمایندهها که اقدامِ بسیار جالبتوجهی بود؛ واکنشهای عجیبِ منفی و تخریبگرایانه بگیری. اونهم در شرایطی که وزیرِ اقتصاد از وامهای کلان به کارمندانِ بانک دفاع کرده و عدهای با تحمیلِ یک درکِ غلط و متعصبانه از مفهومِ «وفاق» هر نقد و سوالی پیرامونِ مسائل رو خصومت با وفاق و همدلی برداشت میکنن، و در نهایت شمایید که متهماید.
شفاف بودن -به هر نحو- برایِ مسئولین مانع ریخت و پاش و رانت و اینهاست؛ اما حقیقتِ تلخ اینه که ضمانتی وجود نداره که کنشگرهایِ جناحی از این شفاف بودنِ کمسابقهٔ شما، لَه یا علیهِ شما استفاده نکنن. خصوصا اونهاییکه از شفافیت هراس دارند!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر پارالمپیک زیباست. پُر مفهوم. پُر از آدمهایی که یه «نه»ِ بزرگ به «نتونستن» گفتن و بیمنّت افتخارآفرینی میکنن تا قبل همهچی به خودشون ثابت کنن میتونن؛ خیلی بیشتر از آدمهای دیگه میتونن. آدمهایِ خفنی که خیلیهاشون چهره و سلبریتی هم نیستن و هرروز خبرِ مدالآوریشون میاد. و پُر از درس و حسِ شرمندگی به آدمهایی که با اولین شکست دست از «زندگی» میکشـن..
چه شکوهی داره چرخشِ این پرچمِ زیبا به دستِ بچههای والیبالنشستهٔ ایرانی؛ مثل شکوهِ سجدهٔ روحالله رستمی، مثل بقیه و مثلِ همهشون. مثلِ بودن اون پرچمِ فلسطین کنارِ پرچـمِ ایران. از طلا هم طلاییترید بامعرفتها.♥️🇮🇷.
چه شکوهی داره چرخشِ این پرچمِ زیبا به دستِ بچههای والیبالنشستهٔ ایرانی؛ مثل شکوهِ سجدهٔ روحالله رستمی، مثل بقیه و مثلِ همهشون. مثلِ بودن اون پرچمِ فلسطین کنارِ پرچـمِ ایران. از طلا هم طلاییترید بامعرفتها.♥️🇮🇷.
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره.
جملهٔ جالبی دریافت کردم در جوابِ این متن:
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
از کنارِ واکنشهایِ مغرضانهٔ یه عدهٔ مشخص که بگذریم؛ موافقم.
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
از کنارِ واکنشهایِ مغرضانهٔ یه عدهٔ مشخص که بگذریم؛ موافقم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچهها از بچگی بزرگ میشن، پدر میشن، مادر میشن، یه کـوه میشن؛ اگه زنده بمونن. آبجی و داداشهای کوچیکشون رو دلداری میدن، با دستهاشون کوچیکشون پناه میشن؛ وقتی که پدرِ خانواده دیگه نیست…
اینجا هنوز «غزه»ست.💔
اینجا هنوز «غزه»ست.💔
روزنامه فرهیختگان
مدال طلای پرتابنیزه صادق بیتسیاح بهدلیل ادای احترام به پرچم عزای حضرت سیدالشهدا علیهالسلام از او پس گرفته شده.
تو افتتاحیهٔ المپیک به حضرت مسیح(ع) اهانت میشه؛ همجنسگرایی ترویج میشه؛ نظامیهای اسرائیلی در لباسِ ورزشکار حاضر میشن و احدی از مسئولینِ مربوطه به همدستی اونا در نسلکُشی مردم غزه اشاره نمیکنه. اما بالا بردنِ پرچم عزای سیدالشهدا باعث دیسکالفه شدنِ ورزشکارِ ایرانیای میشه که رکوردِ پارالمپیک رو شکونده. و به همین دلیل مدالِ طلاش رو ازش پس میگیرن. دنیای وارونه.
عجم علــوی
شروع ثبتنام دومین کارگاه نویسندگی خلاق!
اگه به نویسندگی علاقمندید و دنبالِ یادگیری؛ پیشنهاد میکنم کارگاهِ نویسندگی اقای مهدی مولایی رو از دست ندید.
کانالِ عجم علوی متعلق به ایشونه که حتماً با نوشتههاشون آشنایی دارید.
کانالِ عجم علوی متعلق به ایشونه که حتماً با نوشتههاشون آشنایی دارید.
این روزا یه عدهای رو با مؤلفههایِ مذهبی میبینم که قلباً به یه سری باید و نبایدها مقیدن؛ مثلاً میدونن طبقِ اعتقاداتشون به نامحرم نباید دست داد. مشروب نباید خورد و …
اما تو جمعهایِ غیرمذهبی که قرار میگیرن طور دیگه میشن. دست میدن یا جور دیگهای حرف میزنن که میدونم عقیدهشون واقعاً اونشکلی نیست. تعجب میکنم. وقتی هم ازشون میپرسی «جدی نظرت اینه؟» میگن نه! اما باید یه وقتا همرنگِ جماعت بشی!
این روندِ استحاله خیلی خطرناکه. مبنا رو ازت میگیره. بخوای نخوای دامنگیرت میشه و برای همرنگِ جماعت شدن و در اون جمعِ خاص پذیرفته شدن، ممکنه هرکاری بکنی و در نهایت با هزارتا بهانه توجیهش کنی…
انگار برایِ طرد نشدن از یه جمعِ خاص «خودت» رو که شامل یه سری از تقیّداتِ با ارزشت میشه قربانی میکنی و در نهایت به یه آدمِ نمایشی تبدیل میشی که اصلاً دوستداشتنی نیست، چون اَداست.
پيامبرِ خدا(ص) فرمود: همنشينِ شايسته، مانند عطرفروش است. اگر از عطرش به تو ندهد، بوى عطرش به تو خواهد رسيد و همنشينِ بد، مانند آهنگر است. اگر لباست را نسوزانَد، از بويش به تو میرسد.
برایِ همچین وقتاییه؛ بویِ همنشینِ بد میشینه رو دامنت و کمکم دامنت رو میسوزونه!
اما تو جمعهایِ غیرمذهبی که قرار میگیرن طور دیگه میشن. دست میدن یا جور دیگهای حرف میزنن که میدونم عقیدهشون واقعاً اونشکلی نیست. تعجب میکنم. وقتی هم ازشون میپرسی «جدی نظرت اینه؟» میگن نه! اما باید یه وقتا همرنگِ جماعت بشی!
این روندِ استحاله خیلی خطرناکه. مبنا رو ازت میگیره. بخوای نخوای دامنگیرت میشه و برای همرنگِ جماعت شدن و در اون جمعِ خاص پذیرفته شدن، ممکنه هرکاری بکنی و در نهایت با هزارتا بهانه توجیهش کنی…
انگار برایِ طرد نشدن از یه جمعِ خاص «خودت» رو که شامل یه سری از تقیّداتِ با ارزشت میشه قربانی میکنی و در نهایت به یه آدمِ نمایشی تبدیل میشی که اصلاً دوستداشتنی نیست، چون اَداست.
پيامبرِ خدا(ص) فرمود: همنشينِ شايسته، مانند عطرفروش است. اگر از عطرش به تو ندهد، بوى عطرش به تو خواهد رسيد و همنشينِ بد، مانند آهنگر است. اگر لباست را نسوزانَد، از بويش به تو میرسد.
برایِ همچین وقتاییه؛ بویِ همنشینِ بد میشینه رو دامنت و کمکم دامنت رو میسوزونه!
وضعیت جـوریست که اگر بپرسـیم چرا با وجودِ تاکیدِ رهبری مبنی بر اینکه «با خداوند خودتان عهد کنید اگر انتخاب شدید کارگزاران خود را از کسانی قرار ندهید که ذرهای با انقلاب زاویه دارند» باز هم افرادِ زاویهدار و بعضی چهرههایی با مواضعِ رادیکال را که صرفاً با خودتان همفکری دارند به سمَتهای مختلف منصوب میکنید؛ باید قبلش طوماری از نیّتِ خیر خود بنویسیم تا از آن گوشه و کنارها چپی و راستی محکوممان نکنند به تندروی و دشمنی با وفاق…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این لحظاتِ پرتکراری که از رئیسجمهورِ جدید دیده میشه، قبل از اینکه امتحانِ جناح مقابلش باشه؛ امتحانِ اصلاحطلبهاست. اصرار به «نابلدی و وادار شدن به دیپلماسی» از سمتِ پزشکیان، و تشویق و جیغ و هورایِ اصلاحطلبان و اصرار به دستاوردسازی!
سالها دولتِ شهید رئیسی بخاطر اینکه دنیا رو صرفاً به غرب محدود نمیکرد؛ به زبانِ دنیانابلدی متهم میشد و تمام دستاوردهایِ دیپلماتیکِ دولت سیزدهم و شهید امیرعبداللهیان در عرصهٔ بینالمللی با کنشگریهایِ ناجوانمردانهٔ اصلاحطلبها به حاشیه میرفت؛ احیایِ ارتباط با کشورها، تفاهمنامههایِ مهم، بریکس، شانگهای و …
حالا همینها تکرارِ عدم پایبندی به پروتکلها و نابلدی در عرصهٔ دیپلماتیک از طرف پزشکیان رو نشانهٔ «صداقت» میدونن و ازش تمجید میکنن. که تاحدی موافقِ این صداقت در نابلدیام. اما این رو امتحانی برای اصلاحطلبانی میدونم که سر هرکوچهٔ بنبستی راهنمایِ «ادعا» میزدن و از هیچ تخریب و اتهامی علیهِ توفیقاتِ بینالمللی و داخلی دولت شهیدرئیسی دریغ نمیکردن؛ تا جایی که رهبرانقلاب گفتن «دلم برایِ رئیسی سوخت!»
پ.ن: به شخصه قبل از هرچیزی، نگرانم…
سالها دولتِ شهید رئیسی بخاطر اینکه دنیا رو صرفاً به غرب محدود نمیکرد؛ به زبانِ دنیانابلدی متهم میشد و تمام دستاوردهایِ دیپلماتیکِ دولت سیزدهم و شهید امیرعبداللهیان در عرصهٔ بینالمللی با کنشگریهایِ ناجوانمردانهٔ اصلاحطلبها به حاشیه میرفت؛ احیایِ ارتباط با کشورها، تفاهمنامههایِ مهم، بریکس، شانگهای و …
حالا همینها تکرارِ عدم پایبندی به پروتکلها و نابلدی در عرصهٔ دیپلماتیک از طرف پزشکیان رو نشانهٔ «صداقت» میدونن و ازش تمجید میکنن. که تاحدی موافقِ این صداقت در نابلدیام. اما این رو امتحانی برای اصلاحطلبانی میدونم که سر هرکوچهٔ بنبستی راهنمایِ «ادعا» میزدن و از هیچ تخریب و اتهامی علیهِ توفیقاتِ بینالمللی و داخلی دولت شهیدرئیسی دریغ نمیکردن؛ تا جایی که رهبرانقلاب گفتن «دلم برایِ رئیسی سوخت!»
پ.ن: به شخصه قبل از هرچیزی، نگرانم…
از اونجاییکه به اکانتِ اصلـی تلگرامـم دسترسی ندارم و کانال کوچیکهٔ پرایوتمون هم به این دلیل فعلاً پریده؛ یه جایِ کوچولویِ دیگه زدم جهتِ ابراز غرغرهایِ غیرفاخرِ دورهمی :))
«لینک» 🤝
«لینک» 🤝