☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
4.78K subscribers
1.88K photos
1.45K videos
31 files
1.24K links
«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...»

•نویسـندهٔ متـن‌هایِ طولانـی| متن‌ها کُپـی نیستند.
•بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است.


• دورهمیِ کوچکِ غیرجدی‌:
https://t.iss.one/+7bGhUfdHZhw1ZTI0
Download Telegram
خب دیگه این مدت خیلی دوییدیم، خصوصاً برایِ افزایش مشارکت در وهلهٔ اول که خواستهٔ اولِ رهبری بود. همگی خسته نباشید دوستان! لذتِ دغدغه‌مندیِ گروهی و بدونِ چشم‌داشت یعنی همین!


حالا چند تا نکتهٔ طولانی هست؛
-اول این‌که این مملکت، مملکتِ امام‌زمانه. اگه نیتِ شما واقعاً برایِ ظهور و تقویتِ نظام اسلامی بوده که بدونید «یقیناً از طرفِ خدایِ حیّ‌وحاضر بی‌جواب نخواهد موند!»
همین دوییدن‌هایِ یک‌دل رو تمرین کنید برایِ رسیدنِ صاحبِ این پرچم. من تعبیرش می‌کنم به «امتحانِ تمرین».


-دوم این‌که به قولِ دکتر جلیلیِ عزیز؛
این رئیس‌جمهورِ منتخب، الان دیگه رئیس‌جمهورِ همه‌ست. ادبیاتِ ظریف و رفقا که به این‌همه انسانِ رای‌دهنده به جلیلی می‌گن «اقلیت» به ما نمی‌چسبه. البته هنوز «بی‌شناسنامهٔ پامنقلی» خطاب کردنِ مردم یادمون نرفته. و بله یادمون نمی‌ره مملکتِ ویران تحویلِ شهید رئیسی دادن و ایشون هم در راهِ خدمت به همین مردم جانِ خودش رو از دست داد. حالا اشتباه بوده؟! ملت دیدن ایشون حتی بلد نیست از روو بخونه و بهش رای دادن؟! ملت فلاکتِ دوران روحانی رو دیدن و باز انتخابش کردن؟! ملت دروغ‌هایِ واضح‌ رو دیدن؟! ملت یک خط برنامه هم ندیدن؟! ملت به زانو زدنِ ظریف جلوی اعراب رای دادن؟! به وزیرِ استیضاح شده بابتِ ناکارآمدی؟! ملت ادبیاتِ بی‌ادبانه‌ رو دیدن؟ توهین‌ها رو به شهید‌رئیسی؟! ملت دیدن بزرگترین آب‌شیرین‌کنِ غیرساحلی سیستان بلوچستان رو شهید رئیسی افتتاح کرد؟! ملت دیدن سید تو مسیرِ خدمت در همون استان‌هایِ آذری‌زبان شهید شد؟! ملت گریه‌های کارگرانِ هپکو و هفت‌تپه رو برای رئیسی دیدن؟! کارخونه‌های احیا شده رو دیدن؟! پیمان‌های بین‌المللیِ زمان رئیسی؟! اخراجِ تیم هسته‌ای زمان روحانی؟! فاجعهٔ بنزین آبانِ ۹۸؟! کسری بودجهٔ ۴۰۰ هزار میلیاردی؟! بدهی‌هایِ کلان؟! ملت با فراموش کردنِ دههٔ ۹۰ قر دادن؟! با شعارِ رفع‌فیلترِ فیلترکننده‌ها؟! با شعارِ نخ‌نمایِ تَکراریِ حجاب؟ کشته‌هایِ ۷۰۰ تایی کرونا زمان روحانی؟! خشکی دریاچهٔ ارومیه؟! بله. همینه. دموکراسی بر پایهٔ آراء مردم همینه!


به هرحال؛
مشارکتِ ۵۰ درصدی - بعد از اغتشاشاتِ ۱۴۰۱ و فعالیت‌های پشت سر همِ اینترنشنال‌ها- مهم‌ترین پیام برایِ اون‌هاییه که گاهی خیالِ خامِ براندازی به سرشون می‌زنه و عینک‌دودی می‌زنن و فازِ رای‌بی‌رای می‌گیرن. این مشارکت رو در حالِ عادی نسنجید؛ در حالتی بسنجید که ایران صدها توطئه و آشوب رو پشتِ سر گذاشت و معنا دارد!
در فقدانِ رئیس‌جمهورِ عزیزمون دو انتخاباتِ بدون خلل برگزار شده. می‌گید نه؟! واکنش‌هایِ ضدانقلاب رو به این آمار ببینید.


بله می‌دونم سخته جایِ امیرعبداللهیانِ دیپلماتِ مقتدر، امثال ظریفِ ضعیف رو دیدن، اینم می‌دونم که سخته جایِ رئیسیِ محجوبِ بااخلاقِ زحمت‌کش؛ امثالِ روحانی رو دیدن. اما شاید این کفرِ نعمتِ سیدِ خادمِ مظلومی مثل رئیسیِ عزیز باشه! حتی برایِ مدعیان :)

می‌فهمم حقیقتاً زحماتِ شبانه‌روزیِ شهیدرئیسی رو با همچین تیمِ بدسابقه‌ای طاق زدن خیلی تعجب‌برانگیزه؛ در واقع شاید کسی مثلِ من این چهل‌روز رو با داغ نگذرونده باشه؛ قبلا گفته بودم. اما یقیناًکلّه‌خیر. احتمالا طولی نکشه تا ناکارآمدیِ دولت سوم روحانی مثل همون دوتا دورهٔ قبلی‌‌ش برای رای‌دهندگانِ کم‌حافظه‌ روشن ‌شه. فقط اون‌موقع اگر کسی گفت «نذاشتن کار کنیم» اون «من کارشناس نیستم» و «می‌فهمم که نمی‌فهمم»ها رو یادشون بیارید.
البته من دعا می‌کنم برایِ سربلندی وطن؛ بدونِ شخص یا جناحِ خاصی.برای موفقیتِ رئیس‌جمهور منتخب؛ برای عبرت‌گیری از هشت‌سالهٔ کذاییِ روحانی.

بعنوانِ فردی که در طول ریاست‌جمهوریِ شهید، مُدام دلم از طعنه‌ها خون می‌شد می‌گم؛ تحولاتِ منطقه و مملکت رو درست برایِ ملت تحلیل کنید! نه با لودگی و مسخرگی و علمِ مجازی. و این‌که بجایِ تیکه‌پاره کردنِ بچگانهٔ هم؛ بلوغِ وفاق را بیاموزید.



- این مدت خیلی تو گوشی بودم، دیگه مغزم پوکیده و به هیچ‌کاری‌م هم نرسیدم؛ یه مدتی فعالیت نخواهم کرد. فعلاً.🌱
اینم بگم که:
چه در‌ روز‌هایِ خوب، چه در روز‌هایِ بد!
هواداری‌ات می‌کنم تا ابد…

آقا سیّدعلیِ عزیزِ جان و عزیزتر از جان!
خدایِ ایران شمارو حفظ کنه برامون.🇮🇷♥️
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ این پنجاه روزِ کذایی امتحانی برایم بود که بدانم آن‌قدر‌ها هم که فکر می‌کردم قوی نیستم. روزهای سخت‌تری هم در گذشته گذارنده‌ام اما کفّهٔ این پنجاه روز عجیب رویِ سمت چپِ قفسهٔ سینه‌ام سنگینی می‌کند.

از این ماسماسَکی که هرکسی دستش می‌گیرد فازِ همه‌چیز‌دانی‌اش گُل می‌کند فاصله گرفتم تا خط‌نوشته‌هایِ خودتحلیلگرپندارهایِ بد دَهن وقتم را نگیرد. نه وقتم را و نه باقی‌ماندهٔ جانم را. شب‌ها را تا صبح به خواندنِ کتاب‌هایی حولِ محورِ «مهدویت» گذراندم که از اهالیِ واقعیِ فن و دل روایت می‌کرد. فهمیدم کلاه‌م پسِ معرکه‌ست. کلاهِ همه‌مان پسِ معرکه‌ای‌ست که هیزُمِ آتش‌ش را خودمان شکستیم و بار کردیم و آوردیم و تویِ آتش انداختیم و خاکسترش کردیم. معرکه‌ای که اگر نجُنبیم؛ فرصتی برایِ خاموش کردنِ این آتش نداریم. که «خداوند امرِ ظهور را یک‌شبه و ناگهانی اصلاح می‌کند» و تا به خودمان بیاییم و از این معرکهٔ دست و پا زدن‌های زندگیِ حیوانی بیرون بشویم؛ کار از کارمان می‌گذرد و می‌شویم «مردِ صابونی» که حکایت‌ش را بعدها خواهم نوشت…
می‌گویم اهالیِ «واقعی» چون امروز که باز این بلایِ جان را به دست گرفتم؛ مع‌الاسف دین و دنیایِ اهالیِ «مَجاز» را انگار که حبوباتِ تویِ قابلمهٔ آب‌جوش باشد، به هول‌زدن دیدم. هولِ چه می‌زنند که نادانسته‌هایشان را این‌طور به نامِ «دانستن» به جانِ مخاطب می‌اندازند و مخاطب هم مثل چشم‌هایش به‌شان اعتماد می‌کند و شَک می‌شود بلایِ جان‌ش در این شب‌هایِ متصل به حسین(ع)؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم که بدانم.


بگذریم.
روزهای عجیبی گذراندم که شاید آن‌قدرها هم ربطی به سیاست نداشت. یک‌شب دلم شکست؛ شکسته‌تر از تمامِ این سال‌ها. شکسته‌تر از دی‌ماهِ ۹۸. رمَقی برایم نماند. آهی از گوشهٔ یک‌تکهٔ شکستهٔ این دل کشیدم و گفتم یا مرا بخوان! یا مرا ببر…
چشم که باز کردم؛ خودم را در یک دوراهیِ عزیز دیدم؛ روزِ عاشورای کربلا. این آرزوی دیرینهٔ رویایی! این اولین‌شوقِ پرواز. یک‌طرف گنبدِ حرم اباعبدالله و یک‌طرف گنبدِ حرمِ عباس(ع). این‌جا همه‌چیز جز «او» رنگ می‌بازد، این‌جا عشق پرواز می‌کند. این‌جا زمان با تمامِ عجله‌اش می‌ایستد، این‌جا اصلاً زمان معنا ندارد. این‌جا درد نیست، درد هست اما انگار نیست، این رویایِ دور. این خریدارِ باوفایِ قلوبِ شکستهٔ مستأصل. این «همه» و ما همه «هیچ»!
این‌جا «دنیا» هیچ است، راست می‌گفتند؛ این‌جا را نمی‌توان توصیف کرد…

این‌جا برای‌تان دعا کردم، برایِ قلوبِ شکستهٔ تک‌تک‌تان. فردا ان‌شالله عازمِ حریم امنِ امیرالمومنین خواهیم بود. اکانتِ تلگرامِ خودم از دسترس خارج شده و نمی‌توانم پیام‌هایِ رُبات را بخوانم مع‌الاسف؛ اما دل‌نوشته‌هایتان را که به آی‌دی می‌فرستید برایِ حضرت جآن می‌خوانم…


خداکند این سفر تمام نشود :)
خداکند این اولین، آخرین نشود..
حق دارد، هر از کربلابرگشته‌ای که بی‌تابی و دل‌تنگی‌ش زبان‌زد می‌شود حق دارد. قبلا نمی‌فهمیدم. از این به‌بعد زندگی‌اش می‌کنم. شهادت می‌دهم که حق دارد. عبّاس(ع) در آسمان بود. دستِ من نبود که کدام راه را بروم. کدام حرم را اول زیارت کنم. ناآشنا و حیران قدم برمی‌داشتم. سرم را که بالا آوردم شانه‌هایم لرزید. گوشه‌ای نشستم و بلند خواندم «پهلوونِ پهلوونا، پسرِ امّ‌البَنینی..»
هرجا که نگاه می‌کنی یک‌نفر به دیواری تکیه زده و با زبانِ خودش با آقایش حرف می‌زند و عاشقی می‌کند. یکی هندی، یک پاکســتانی، یکی عربی، یکی تُرکی، یکی فارسی.
ولی هرچقدر روبرویِ ضریح عباس‌ابن‌علی(ع) بی‌بهانه اشک ریختم و دل سبک کردم، این‌جا آرام بودم. بی‌نهایت آرام. انگار درِ گوش‌م گفت «چه می‌جوئی؟ عشق همین‌جاست..»

حالا که تصورات‌م به حقیقت بَدل شده ذکرِ زبانِ من هم مانندِ شما زائرینِ کربلاست؛
- قربان ضریحِ شش‌گوشه‌ات بروم آقاجان؛ سلطانِ کربلا.
این چند روز به طرزِ باور‌نکردنی‌ای اخبار رو چک نکردم. و الان با یه پیامِ عجیب مواجه شدم که می‌گه «چرا به توهین به جنابِ آقایِ دکتر ظریف در نمازجمعه واکنش نشون نمی‌دی؟!»


اولاً خشنودم که از جهان بی‌خبرم.
دوماً توهین که کلاً خیلی کارِ زشتیه، این یه قاعده‌ست.
سوماً ‌روزی که تو میتینگ‌ها شعار می‌دادن «نمی‌ذاریم چماق‌به‌دستان واردِ پاستور شوند» و «دورهٔ نکبت» و «بدونِ هیچ دلیلی، خاک تو سرِ جلیلی»، به‌جایِ این‌که ذوق‌زده از سوت و جیغ و هورایِ بقیه اســم‌ش رو بذارن «بیداریِ مردم» باید بیشتر به فکرِ وفاقِ ملّی می‌بودن. چون یک بام و دوهــوا بودن واقعاً نتایجِ خوبی نداره.
دیروز چپی و راستی حتی به همسرِ شهیدرئیسی هم رحم نمی‌کردید، توئیت‌های توهین‌آمیز و تمسخر پشتِ هم. اما حالا برایِ شروطِ عصرِ حَجریِ کابینهٔ دولتِ محترمِ جدید در بیاناتِ اقای ظریف، به کلمه‌زایی متوسّل می‌شید و در روزنامه‌هاتون اســم‌ش رو می‌ذارید «تبعــیضِ مثبت!»
چه ترکیبِ عجیبی.

البته یک‌بام و دوهوایی منحصر در این ماجرایِ نمازجمعه و یا تعلّق‌خاطر به جناحِ خاصی هم نیست. معمولا نسخهٔ اخلاق‌مداریِ خیلی از بزرگوارانِ مُدعی یک‌طرفه‌ست. نوبت به منافعِ خودشون که برسه به‌راحتی در بسترهایِ مختلفِ مجازی قلم به‌دست می‌گیرن و جهتِ حفظِ تعلّقات و منافعِ شخصی نسخه‌هایی که برای بقیه پیچیدن رو به لطایف‌الحیَلی که طرف نَفهمه، به زباله‌دان منتقل می‌کنن و تهش هم می‌گن «خوب کردم!» ندیدیم مگه؟

همین دیگه.
این‌جا دارُالسّلامِ نجف است.
مزارِ شهید ذوالفقــاری، مدافعِ حرمِ ایرانی این‌جاست. تماماً عکسِ شهداست. عکس حاج‌قاسم و شهید رئیسی و شهید امیرعبداللهیان برایَم نوربالا می‌زنند. نشستم همان‌جا. رویِ دیوار با اسپریِ قرمز نوشته بود «زن، زندگی، شرافت» لبخند زدم. بالاتر پرچمِ سه‌رنگِ زیبای ایران نگاهم می‌کرد. من همیشه آرامستان‌ها را بیشتر از محلِ تردّدِ زنده‌ها دوست می‌داشتم. اما حالا دارُالسلامِ نجف را بیشتر. آن‌یکی عکسِ سید ابراهیم است، درست رویِ دیوار روبه‌رویِ حرمِ مولاست. رفتم نگاهش کردم، دست کشیدم روی عکس. بُغض‌م را قورت دادم. رفتم توی کوچه‌ها، عکسِ حاج‌قاسم کنار ابومَهدی‌ست، توی مغازه‌ها. برگشتم سمتِ گنبدِ حرم مولا. پرسید «چرا هنوز چیزی از حرمِ مولا در نجف ننوشتی؟» گفتم «به من کمی حق بده، که حالا حالاها باورم نشود که در جوارِ حرمِ مرتضی‌علی(ع) قدم می‌زنم…»
عالَم به فدایِ شما و اهل‌بیت‌تان. به فدایِ غربت‌تان. تنهایی‌هایتان. مهربانی‌هایتان. زیبایی‌هایتان. دست‌گیری‌هایتان. مظلومیت‌تان. اُبهت‌تان. حالا دیگر می‌دانم این توکّل به خدایِ علی‌ست که دستِ ما را می‌گیرد، نه مُچ‌مان را. به من خُرده نگیرید. من خیلی نابلدم. هیچ نمی‌دانم. از ندانستن و نابلدی و لرزشِ کلمات است که کلمات‌م نظم ندارند. حتی وقتی به گنبد‌تان نگاه می‌کنم کلمه‌ای پیدا نمی‌کنم. بُهت‌زده در حرم می‌چرخم، از خُدام دست و پا شکسته می‌پرسم «ضریح کجاست؟» نشان‌م می‌دهند. می‌رسم کنارِ ضریح. با تکان‌هایِ خادم به خودم می‌آیم. می‌پرسند زائراولی هستی؟ سر تکان می‌دهم. بغض‌م می‌ترکد. به خودم می‌گویم می‌دانی کجا آمده‌ای؟ یک‌گوشه می‌نشینم و با خودم زمزمه می‌کنم «اومدم تنهایِ تنها!
من همون تنهاترینم، اومدم تو این غریبی، زیر سایه‌تون بشینم…»
ویدیویی دیدم از دکتر پزشکیان. می‌گفت انتخابِ مسئولین برای ما معضلی شده؛ همه آدم‌هایِ خودشان را معرفی می‌کنند و نمی‌دانیم باید چه کنیم! بعد تشویق و سوتِ حُضار. نمی‌دانم در همین نشست گفت «من وعدهٔ خاصی نداده‌ام» یا خیر. بعد عکسی دیدم از توئیتِ یکی از فعالینِ مجازی که متعلق به همان جناح بود. از کاپشنِ دو رویِ دکتر پزشکیان بعنوانِ نماد ساده‌زیستی یاد کرده بود. بعدتر عکسی دیدم از دیدارِ دکتر پزشکیان با ورزشکاران. ویدیویی از افتادنِ لیوان آب و گفتنِ «آب روشنایی‌ست!» از زبانِ رئیس‌جمهورِ منتخب که امروز همهٔ ما بعنوانِ دلسوزانِ وطن به تأسی از رهبرِ انقلاب، برایش آرزوی موفقیت می‌کنیم.
در بُحبوحهٔ خبری بود که اقای بهادری‌جهرمی، سخنگویِ دولت سیزدهم پیرامونِ واردات خودرو برایِ همهٔ ایرانی‌ها نقل کرد؛ توئیتی دیدم که بابتِ این موضوع، از رئیس‌جمهورِ منتخبِ چهاردهم که هنوز حکمِ تنفیذش هم نیامده تشکر کرده بود!

یادِ روزگارِ نه‌چندان دوری افتادم. آن‌روزها همین روزنامه‌ها و صفحاتِ مجازی برایِ نگرانیِ ناهار خوردن چند کارگر از زبانِ رئیس‌جمهورِ شهید کنایه‌ها می‌زدند و برایِ نماز خواندن‌ش در کرملین جوک‌ها می‌ساختند و برایِ دیدارش با ورزشکاران؛ ترکیب‌هایِ جدیدی از فحاشی‌ها نثارِ افرادِ مذکور می‌کردند. یادم آمد رئیسی سرِ یک سفره نشسته بود که به گمانم یک کاسه عدسی جلویش بود، یا روزی که برای دیدنِ سربازها به پادگان رفته بود. یا همان دیدارِ سر زده‌ش به یک مسجدی در یک محله. یا آن جملاتِ معروفش که می‌گفت «یک‌بار دیگه اینکارو بکنید خودم پشتِ فرمون می‌شینم‌ها» بابتِ این‌ها چپی و راستی متهم‌ش می‌کردند به نمایش‌بازی و پوپولیستی. یکی از راستی‌ها می‌گفت رئیسی توانِ ادارهٔ یک ساختمان پنج‌طبقه را هم ندارد! چپی‌ها می‌گفتند تُپُق می‌زنی؟! پس در درسِ زبان‌دنیا، نابلدی. هنوز هم می‌گویند؛ تفاوت‌ش این است که امروز می‌گویند «چرا به او عنوانِ شهید می‌دهید؟ مگر در جنگ تیر خورده؟» روزگاری نه‌چندان دور، همین‌ها که امروز سوت می‌زنند و تشویق می‌کنند.


آقای پزشکیان! بنظرم شما خیلی خوش‌اقبال بوده‌اید. خیلی‌ها که خوابیدن‌هایِ نصفه‌نیمهٔ رئیسی در میانهٔ سفرهای استانی را مسخره می‌کردند و تقویت ارتباطات بین‌المللی را تحقیر، امروز از «وفاقِ ملی» سخن می‌گویند. گرچه من به شما رأی نداده‌ام. اگر به عقب برگردم باز هم انتخابم همان است که بوده. مُصمم‌تر. اما به‌خاطرِ این‌که کاندیدِ مدنظرم رای نیاورده، علیهِ دیگری قلم به تاخت و تمسخُر نمی‌چرخانم، چه رسد که بخواهم با نامِ انقلاب و به کامِ منفعتِ شخصی سلامتِ انتخاب‌تان را زیرسوال ببرم. هرگز.
از خداوند موفقیتِ‌تان را در مسیرِ آرمان‌هایِ اسلام، انقلاب ‌و منافعِ ملّی می‌خواهم، اما قبل از این‌ها دعا می‌کنم خداوند شما را از شَرِّ مکرِ اطرافیان‌تان حفظ کند. همان‌قدر که شما هنوز نمی‌دانید باید چه کنید، به‌نظر می‌رسد که آنها خوب می‌دانند.
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
اومدم تنهایِ تنها!
نماهنگ | تنهاترین
حاج مهدی رسولی
حالا که برگشتم، قرار است تا مدت‌ها دلتنگی را زندگی کنم. سال‌ها بود که این دلتنــگ شدن را انتظار می‌کشیدم.
-اومدم تنهایِ تنها…
دلم برایِ وطن می‌سوزد. این‌جا پاریس است. جایی‌که المپیک؛ مهم‌ترین و بزرگ‌ترین اتفاقِ ورزشی در حال برگزاری‌ست. این‌ها هم رئیسِ فیفا و امیر قطرَند. باران هم که پیش‌تر خبر نمی‌کند!
اگر این‌جا ایران بود، و این تصاویر از ایران به جهان مُخابره می‌شد؛ فریادِ «سرزمینِ نفرین‌شدگان و جهان‌سومیِ» بعضی فعالینِ رسانه‌ای گوشِ فلک را کَر می‌کرد! اما خب، این‌جا پاریس است و فعالینِ رسانه‌ایِ ما هم سرشان گرم.
حرف زدن با متعصب‌ها [که اتفاقاً در مذهبی‌ها هم خلاصــه نمی‌شن] به معنیِ واقعی جونِ منو می‌گیره.

خصوصاً از انتخابات به بعد و با اونایی‌که از لحظهٔ اعلام نتایج تا الآن به روش‌های مختلف می‌خوان تقصیرها رو گــردنِ یکی بندازن، یا حتی سلامتِ انتخابات رو هم زیرسوال ببرن اما حاضر نشن به آسیب‌شناسیِ چراییِ عدم‌اقبالِ نسبی نسبت به فرد یا گروهِ خاصی بپردازن. و جدیداً مُتعصبین رویِ یک ادمین!

این آخری واقعاً جالبه، و واقعاً دلم می‌سوزه.
صفحه‌اش را نگاه می‌کردم. در مطالبِ برگزیدهٔ صفحه‌اش - که با جستجویِ اولیه نشان‌م داد- گزینه‌هایِ مدنظرش برای ریاست‌جمهـوری به چشم می‌آمد. مثلا خیلی جدی تاج‌زاده را عاملِ ایجاد وحدت می‌دانست و بی‌آنکه خنده‌ش بگیرد جهانگیری را هم گزینهٔ مناسب معرفی کرده بود.
«وعدهٔ صادق» را مرهونِ زحماتِ افرادی مثلِ رفسنجانی، ظریف، روحانی و خاتمی می‌دانست و برجام را هم بعنوانِ عاملِ موفقیتِ صادراتِ تسلیحات و کلید زدنِ ابرپروژه‌ها! جایی هم نوشته بود «دوست دارم ظریف برایِ ایران تصمیم بگیره!»
عمدتاً توییت‌هایِ اخیرش تحقیرِ دکتر جلیلی با عباراتِ مختلف [انگار این مرحله برای خیلی‌ها امتیاز دارد!] و تجلیلِ پزشکیان که نه؛ به صراحت قیاسِ تجلیل‌آمیزش با میرحسین و خاتمی بود. یک‌جایی به احیایِ واحدهای صنعتی در دولت شهیدرئیسی هم اشاره کرده بود، واحدهایی که در دولت روحانی تعطیل شده بودند و کارگرانش بی‌کار! اما جایِ دیگر نوشته بود «روحانی رئیس‌جمهورِ موفقی بود!»


خلاصه اوضاعی بود!
اقایِ پزشکیان، شما خیلی خوش‌اقبال بوده‌اید. حالا همین‌ها برایِ تجلیل از شما داستان‌سرایی می‌کنند، داستان‌هایی که احتمالاً خودتان هم از جزئیاتش بی‌خبرید…!
اقای دکتر پزشکیان، محمدرضا عارفِ ۷۳ سالهٔ اصلاح‌طلب رو به معاون اولی منصوب کرد. کاش در همین انتخـابِ اول به شعارِ جــوان‌گرایی و فراحزبی‌بودن عمل می‌کردید.
حوالیِ همین تاریخ بود که تخریب‌ها و تحقیرها علیه‌ش شدت گرفت. اما او بدونِ پاسخ به اهانت‌ها کارِ خودش را می‌کرد. شبانه‌روز کارِ خودش را می‌کرد، بدونِ سهم‌‌خواهی، نِق‌زدن، عافیت‌طلبی و مظلوم‌نمایی. سه سال بعد خبر آمد که او «سوخته‌»ست. تماماً سوخته. در راهِ اعتلایِ وطن. در سکوتِ خودش و هیاهویِ طعنه‌زنندگان. خیلی از توهین‌کنندگان و تمسخرکنندگان پشتِ تابوتِ پرچم‌پیچیده‌اش می‌دَویدند و طلبِ حلالیت می‌کردند. آن‌روز خیلی‌ها از بی‌انصافی‌هایِ خودشان شرمنده بودند.
حالا اما انگار نه انگار.
تیر و تَرکش‌های تحقیرآمیزشان را روانهٔ نیرو-نیروهایِ دیگری می‌کنند. نامَش را نمی‌دانم چه بگذارم. طمعِ قدرت یا حرصِ منفعت؟نمی‌دانم. اما می‌دانم که ما بعضاً مردمانِ عجیبی هستیم؛ مردمانِ عبرت‌نگیری که خیال می‌کنیم تا ابد فرصت داریم.
از تبدیلِ موجودیِ منفیِ خزانه به رشدِ مثبت، تا افزایشِ میزان صادراتِ نفت؛ بماند به یادگــار.