گفتمان و یا مونولوگ درون (بخش دوم)
#InnerSpeech
در دهه ۱۹۷۰، راسل هارلبرت Russel Hurlburt، که یک مهندس هوافضا بود وارد رشته روانشناسی میشود که به این سوال جواب دهد. او برای این منظور تستی را ابداع میکند تا بررسی دقیق «گفتمان درون inner speech » امکانپذیر باشد. او ساعتهای زنگ دار را به تعداد زیادی از افراد میدهد و این زنگها در طول روز در زمانهای متفاوت به صدا در می آمدند و فرد باید بلافاصله « گفتمان درونی» خود را و شرائطی را که در آن داشت یادداشت میکرد. او در سال ۲۰۰۶، در کتاب کاووش تجربیات درونی exploring inner experience، این نوشته ها را منتشر کرد. این پژوهشها نشان داد که « گفتمان درون ویا صحبت درون ذهن » در ۲۵ درصد از اوقات روز» در بالغین اتفاق می افتد. اگر چه این صداها در داخل ذهنمان است ولی ما به آنها مشخصات صوتی خاصی از نظر تون و سرعت صحبت میدهیم. ما حتی، مشخصات هیجانی هم به این «گفتمانهای درونی» همانند آنکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، میدهیم.
در سال ۲۰۱۴، هارلبرت به همراه پرفسور چارلز فرنی هاف Fernyhough و بن آلدرسون- دی Anderson-Day از دانشگاه دورهام انگلستان به بررسی «گفتمان درون» با استفاده از تصویربرداری مغز ( ام آر آی کاربردی مغز) پرداختند. این پژوهشگران دریافتند که هنگامیکه فرد صحبت میکند منطقه ای در قشر پیشانی (ناحیه بروکا) فعال میشود ولی در هنگام «صحبت داخل مغز یا گفتمان درون» ناحیه ای در قشر لوب گیجگاهی ( ناحیه جیروس هشل) فعال میگردد. بنابراین فرآیندهای مغزی برای صحبت معمولی و «گفتمان درون» کاملا متفاوتند. این پژوهشگران همچنین دریافتند که هنگامیکه به افراد سناریوهای مختلف داده میشود دو نوع «صحبت داخل مغز» اتفاق میافتد. نوع «تک صحبتی و یا مونولوگ» که قشر گیجگاهی در آن فعال است و دیگری «دیالوگ» که ما با فرد دیگری در ذهنمان صحبت میکنیم. در اینحالت دقیقا مناطقی از مغز (قشر آهیانه ای، سینگولت خلفی و قسمت خلفی قشر گیجگاهی) را که در صحبت کردن با یک فرد دیگر استفاده میکنیم، فعال میشود. فعال شدن این مناطق نشان میدهد که دیالوگ ما در در داخل ذهن یک پدیده بسته نیست و نتیجه دیالوگ همانند اینکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، قابل پیش بینی نیست.
پدیده جالب دیگری که توسط پرفسور فرنی هاف مشاهده شد. درصد کم ولی کاملا مشخصی از افراد، صدای «گفتمان درونشان» با صدای خودشان تفاوت دارد. این پدیده را «شنیدن صدا یا ندای درون» نامیدند که با توهم شنوایی در بیماری شیزوفرنی تفاوت دارد. سقراط فیلسوف یونانی چنین صدایی را در ذهن خود توصیف کرده که به او اخطار میکرده که چه کارهایی ممکن است اشتباه باشد. ژاندارک در هنگام حمله سپاه فرانسه به اورلیان، وجود چنین صدایی را که او آنرا «صدای آسمانی» نامیده، توصیف کرده.
پژوهشهای عصب شناسی نشان داده اند که «گفتمان درون» یک پدیده پیچیده مغزی است. بیشترین اهمیت « صحبت درونی» ایجاد یک گفتگو و یا دیالوگ در ذهن است . این پدیده به جهت بررسی چند جانبه مشکلاتی است که با آن مواجه هستیم و در حقیقت قدم اول برای «تحلیلهای جدید و یا حتی خلاقیت » است. به نظر میرسد که بررسی دقیق «گفتمان درون» پنجره دیگری برای درک شناخت و خودآگاهی انسان باشد.
#InnerSpeech
در دهه ۱۹۷۰، راسل هارلبرت Russel Hurlburt، که یک مهندس هوافضا بود وارد رشته روانشناسی میشود که به این سوال جواب دهد. او برای این منظور تستی را ابداع میکند تا بررسی دقیق «گفتمان درون inner speech » امکانپذیر باشد. او ساعتهای زنگ دار را به تعداد زیادی از افراد میدهد و این زنگها در طول روز در زمانهای متفاوت به صدا در می آمدند و فرد باید بلافاصله « گفتمان درونی» خود را و شرائطی را که در آن داشت یادداشت میکرد. او در سال ۲۰۰۶، در کتاب کاووش تجربیات درونی exploring inner experience، این نوشته ها را منتشر کرد. این پژوهشها نشان داد که « گفتمان درون ویا صحبت درون ذهن » در ۲۵ درصد از اوقات روز» در بالغین اتفاق می افتد. اگر چه این صداها در داخل ذهنمان است ولی ما به آنها مشخصات صوتی خاصی از نظر تون و سرعت صحبت میدهیم. ما حتی، مشخصات هیجانی هم به این «گفتمانهای درونی» همانند آنکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، میدهیم.
در سال ۲۰۱۴، هارلبرت به همراه پرفسور چارلز فرنی هاف Fernyhough و بن آلدرسون- دی Anderson-Day از دانشگاه دورهام انگلستان به بررسی «گفتمان درون» با استفاده از تصویربرداری مغز ( ام آر آی کاربردی مغز) پرداختند. این پژوهشگران دریافتند که هنگامیکه فرد صحبت میکند منطقه ای در قشر پیشانی (ناحیه بروکا) فعال میشود ولی در هنگام «صحبت داخل مغز یا گفتمان درون» ناحیه ای در قشر لوب گیجگاهی ( ناحیه جیروس هشل) فعال میگردد. بنابراین فرآیندهای مغزی برای صحبت معمولی و «گفتمان درون» کاملا متفاوتند. این پژوهشگران همچنین دریافتند که هنگامیکه به افراد سناریوهای مختلف داده میشود دو نوع «صحبت داخل مغز» اتفاق میافتد. نوع «تک صحبتی و یا مونولوگ» که قشر گیجگاهی در آن فعال است و دیگری «دیالوگ» که ما با فرد دیگری در ذهنمان صحبت میکنیم. در اینحالت دقیقا مناطقی از مغز (قشر آهیانه ای، سینگولت خلفی و قسمت خلفی قشر گیجگاهی) را که در صحبت کردن با یک فرد دیگر استفاده میکنیم، فعال میشود. فعال شدن این مناطق نشان میدهد که دیالوگ ما در در داخل ذهن یک پدیده بسته نیست و نتیجه دیالوگ همانند اینکه با فرد دیگری صحبت میکنیم، قابل پیش بینی نیست.
پدیده جالب دیگری که توسط پرفسور فرنی هاف مشاهده شد. درصد کم ولی کاملا مشخصی از افراد، صدای «گفتمان درونشان» با صدای خودشان تفاوت دارد. این پدیده را «شنیدن صدا یا ندای درون» نامیدند که با توهم شنوایی در بیماری شیزوفرنی تفاوت دارد. سقراط فیلسوف یونانی چنین صدایی را در ذهن خود توصیف کرده که به او اخطار میکرده که چه کارهایی ممکن است اشتباه باشد. ژاندارک در هنگام حمله سپاه فرانسه به اورلیان، وجود چنین صدایی را که او آنرا «صدای آسمانی» نامیده، توصیف کرده.
پژوهشهای عصب شناسی نشان داده اند که «گفتمان درون» یک پدیده پیچیده مغزی است. بیشترین اهمیت « صحبت درونی» ایجاد یک گفتگو و یا دیالوگ در ذهن است . این پدیده به جهت بررسی چند جانبه مشکلاتی است که با آن مواجه هستیم و در حقیقت قدم اول برای «تحلیلهای جدید و یا حتی خلاقیت » است. به نظر میرسد که بررسی دقیق «گفتمان درون» پنجره دیگری برای درک شناخت و خودآگاهی انسان باشد.
جهت گیریِ شناختی Cognitive Bias
انسانها به گونه ای فراگیر، خود را بسیار آگاه ومنطقی به شمار می آورند. اما در بسیاری از موارد، واکنشهای ما به پدیده های اطرافمان، بسیار خودجوش، و بدون استفاده از آگاهی مان صورت میگیرد. البته اگر شرائط ایجاب کند ما میتوانیم از قدرت ذهنی خود برای تصمیم گیری استفاده کنیم ولی اکثرا چنین نمیکنیم.
در سال ۱۹۷۴، دو روانشناس به نامهای دانیل کانمن و آموس تورسکی در مجله ساینس، برای اولین بار مفهوم «جهت گیری شناختی» را توصیف کردند. تعصب (جهت گیری) شناختی، یک اشتباه فراگیر در فرآیند تفکر ماست که اثر مهمی بر روی انتخاب و قضاوت ما دارد. دانیل کانمن به دلیل توضیح این پدیده، در سال ۲۰۰۲ به اخذ جایزه نوبل اقتصاد نائل آمدند.
به عقیده دانیل کانمن، انسانها دو سیستم تفکر را دارند: سیستم شماره ۱، که بسیار سریع و خودجوش عمل کرده و در حقیقت یک راه میانبر را طی میکند، و سیستم شماره ۲، که از منطق و مجادله فکری استفاده کرده و در نتیجه بسیار کندتر عمل می کند.
اکثر اوقات، ما تصمیم گیری با سیستم شماره ۱ را ترجیج میدهیم چون سریعتر است و انرژی کمتری نیاز دارد. در طول فرآیند ِفرگشت هم، انسان با اینگونه پاسخ آشناتر بوده، مثلا در مواردی مانند دیدن یک مار و تصمیم آنی برای فرار و دور شدن، و یا پاسخ دادن به یک معادله ساده ریاضی (۲+۲).
اما سیستم شماره ۲ تفکری ما، نیاز به توجه دقیق دارد و حفظ و پایداری «توجه »برای تفکر عمیق بسیار لازم است. اگر فقط برای چند لحظه توجه ما منحرف شود، تفکر عمیق مختل میشود. به همین دلیل سیستم شماره ۲، نیاز به انرژی زیادی دارد.
حال یک سوال مهم مطرح میشود؟ آیا استفاده از سیستم شماره ۱ و یا همان «جهت گیری ِ شناختی» کاملا غیر منطقی است؟ در نگاه اول ممکن است غیر منطقی به نظر بیاید ولی اگر عمیقا به آن نگاه کنیم، در مورد هر انتخاب روز مرّه، اگر بخواهیم از سیستم شماره۲ استفاده کنیم، ذهنمان بسیار خسته میشود. مثلا در مورد انتخاب مسیر به محل کار، ما سریعاً راههای میانبر و ساده تر را انتخاب میکنیم.
اما همین سیستم سریع تصمیم گیری(جهت گیری ِشناختی) در موارد دیگری مشکل ساز میشود. به طور مثال قضاوت در مورد یک شخص در نگاه اول، قضاوت دیگران بر اساس فرهنگ جامعه مان و پیش قضاوتها در مورد فرهنگها، مذاهب و نژادهای دیگر بدون آنکه اطلاع زیادی از آنها داشته باشیم.
«جهت گیری ِشناختی» در بسیاری از حوزه های زندگی ما ، مانند وضعیت اجتماعی، حافظه تاریخی، اعتقادات فردی، و رفتار ما تاثیر دارد. این پدیده، در پژوهشهای اقتصادی بسیار اهمیت دارد چون اکثر تصمیمات اقتصادی افراد با استفاده از سیستم شماره ۱ یا جهت گیری ِ شناختی صورت میگیرد.
تا کنون گونه های بسیاری از «جهت گیریهای شناختی » در انسان توصیف شده، که سه نمونه شایع آن عبارتند از:
۱- جهت گیری ادراکی hindsight bias : نام دیگر این جهت گیری ِ شناختی «من از ابتدا این را میدانستم» نیز هست. عده ای از افراد بعد از آنکه از نتیجه یک فرآیند اجتماعی آگاه شدند، ادعا میکنند که از ابتدا نتیجه را میدانستند. حتی ادعا میکنند که حافظه آنها همیشه این پیشگوییها را انجام میدهد. مشکل این افراد آنست که، به «فرآیند تصمیم گیری» توجه نکرده و فقط به فکر «نتیجه» هستند و به همین دلیل در گرفتن تصمیمهای مهم بسیار ضعیف هستند.
۲- جهت گیری ِتأییدی Confirmation bias: این را جهت گیری ِاعتقادات نیز می نامند. بسیاری از افراد، پدیده ها را به نحوی تفسیر کرده و یا به یاد می آورند که در حقیقت بتوانند ایده ها و عقاید شخصی یا گروهی خود را اثبات کنند، و همزمان اطلاعاتی را که عقاید آنها را به چالش می کشد، کاملا نادیده میگیرند. این نوع جهت گیری ِشناختی در حال حاضر معضل بزرگی در مباحث سیاسی است و اصولا بحث در مورد مشکلات اساسی جوامع بشری را، مثل مسایل زیست - محیطی با اشکال مواجه کرده است.
۳- جهت گیری ِاشتباه مرجع اولیه
Fundamental Attribution Error:
در این جهت گیری ِشناختی، افراد، رفتار مقطعی افراد دیگر را که ممکن است به علل استرسهای محیطی باشد در نظر نگرفته، و آنرا به «نوع شخصیت» مربوط میدانند. در یک پژوهش در مورد این گونه جهت گیری ِشناختی ، قضاوت افراد در مورد هنرپیشه ها بررسی شد. بسیاری از افراد، شخصیتی را که در فیلم میبینند شخصیت اصلی هنرپیشه میدانند و اصلا توجهی به اینکه هنرپیشه، فیلمنامه ای را دنبال میکند، ندارند و حتی انتظار همان شخصیت را در خارج محیط فیلم دارند.
به طور خلاصه، جهت گیریِ شناختی یک راه سریع تصمیم گیری است که انرژی ذهنی کمی مصرف میکند و به توجه و تفکر عمیق نیازی ندارد. وجود این ویژه گی، در برخورد با خطرها بسیار حیاتی است.
انسانها به گونه ای فراگیر، خود را بسیار آگاه ومنطقی به شمار می آورند. اما در بسیاری از موارد، واکنشهای ما به پدیده های اطرافمان، بسیار خودجوش، و بدون استفاده از آگاهی مان صورت میگیرد. البته اگر شرائط ایجاب کند ما میتوانیم از قدرت ذهنی خود برای تصمیم گیری استفاده کنیم ولی اکثرا چنین نمیکنیم.
در سال ۱۹۷۴، دو روانشناس به نامهای دانیل کانمن و آموس تورسکی در مجله ساینس، برای اولین بار مفهوم «جهت گیری شناختی» را توصیف کردند. تعصب (جهت گیری) شناختی، یک اشتباه فراگیر در فرآیند تفکر ماست که اثر مهمی بر روی انتخاب و قضاوت ما دارد. دانیل کانمن به دلیل توضیح این پدیده، در سال ۲۰۰۲ به اخذ جایزه نوبل اقتصاد نائل آمدند.
به عقیده دانیل کانمن، انسانها دو سیستم تفکر را دارند: سیستم شماره ۱، که بسیار سریع و خودجوش عمل کرده و در حقیقت یک راه میانبر را طی میکند، و سیستم شماره ۲، که از منطق و مجادله فکری استفاده کرده و در نتیجه بسیار کندتر عمل می کند.
اکثر اوقات، ما تصمیم گیری با سیستم شماره ۱ را ترجیج میدهیم چون سریعتر است و انرژی کمتری نیاز دارد. در طول فرآیند ِفرگشت هم، انسان با اینگونه پاسخ آشناتر بوده، مثلا در مواردی مانند دیدن یک مار و تصمیم آنی برای فرار و دور شدن، و یا پاسخ دادن به یک معادله ساده ریاضی (۲+۲).
اما سیستم شماره ۲ تفکری ما، نیاز به توجه دقیق دارد و حفظ و پایداری «توجه »برای تفکر عمیق بسیار لازم است. اگر فقط برای چند لحظه توجه ما منحرف شود، تفکر عمیق مختل میشود. به همین دلیل سیستم شماره ۲، نیاز به انرژی زیادی دارد.
حال یک سوال مهم مطرح میشود؟ آیا استفاده از سیستم شماره ۱ و یا همان «جهت گیری ِ شناختی» کاملا غیر منطقی است؟ در نگاه اول ممکن است غیر منطقی به نظر بیاید ولی اگر عمیقا به آن نگاه کنیم، در مورد هر انتخاب روز مرّه، اگر بخواهیم از سیستم شماره۲ استفاده کنیم، ذهنمان بسیار خسته میشود. مثلا در مورد انتخاب مسیر به محل کار، ما سریعاً راههای میانبر و ساده تر را انتخاب میکنیم.
اما همین سیستم سریع تصمیم گیری(جهت گیری ِشناختی) در موارد دیگری مشکل ساز میشود. به طور مثال قضاوت در مورد یک شخص در نگاه اول، قضاوت دیگران بر اساس فرهنگ جامعه مان و پیش قضاوتها در مورد فرهنگها، مذاهب و نژادهای دیگر بدون آنکه اطلاع زیادی از آنها داشته باشیم.
«جهت گیری ِشناختی» در بسیاری از حوزه های زندگی ما ، مانند وضعیت اجتماعی، حافظه تاریخی، اعتقادات فردی، و رفتار ما تاثیر دارد. این پدیده، در پژوهشهای اقتصادی بسیار اهمیت دارد چون اکثر تصمیمات اقتصادی افراد با استفاده از سیستم شماره ۱ یا جهت گیری ِ شناختی صورت میگیرد.
تا کنون گونه های بسیاری از «جهت گیریهای شناختی » در انسان توصیف شده، که سه نمونه شایع آن عبارتند از:
۱- جهت گیری ادراکی hindsight bias : نام دیگر این جهت گیری ِ شناختی «من از ابتدا این را میدانستم» نیز هست. عده ای از افراد بعد از آنکه از نتیجه یک فرآیند اجتماعی آگاه شدند، ادعا میکنند که از ابتدا نتیجه را میدانستند. حتی ادعا میکنند که حافظه آنها همیشه این پیشگوییها را انجام میدهد. مشکل این افراد آنست که، به «فرآیند تصمیم گیری» توجه نکرده و فقط به فکر «نتیجه» هستند و به همین دلیل در گرفتن تصمیمهای مهم بسیار ضعیف هستند.
۲- جهت گیری ِتأییدی Confirmation bias: این را جهت گیری ِاعتقادات نیز می نامند. بسیاری از افراد، پدیده ها را به نحوی تفسیر کرده و یا به یاد می آورند که در حقیقت بتوانند ایده ها و عقاید شخصی یا گروهی خود را اثبات کنند، و همزمان اطلاعاتی را که عقاید آنها را به چالش می کشد، کاملا نادیده میگیرند. این نوع جهت گیری ِشناختی در حال حاضر معضل بزرگی در مباحث سیاسی است و اصولا بحث در مورد مشکلات اساسی جوامع بشری را، مثل مسایل زیست - محیطی با اشکال مواجه کرده است.
۳- جهت گیری ِاشتباه مرجع اولیه
Fundamental Attribution Error:
در این جهت گیری ِشناختی، افراد، رفتار مقطعی افراد دیگر را که ممکن است به علل استرسهای محیطی باشد در نظر نگرفته، و آنرا به «نوع شخصیت» مربوط میدانند. در یک پژوهش در مورد این گونه جهت گیری ِشناختی ، قضاوت افراد در مورد هنرپیشه ها بررسی شد. بسیاری از افراد، شخصیتی را که در فیلم میبینند شخصیت اصلی هنرپیشه میدانند و اصلا توجهی به اینکه هنرپیشه، فیلمنامه ای را دنبال میکند، ندارند و حتی انتظار همان شخصیت را در خارج محیط فیلم دارند.
به طور خلاصه، جهت گیریِ شناختی یک راه سریع تصمیم گیری است که انرژی ذهنی کمی مصرف میکند و به توجه و تفکر عمیق نیازی ندارد. وجود این ویژه گی، در برخورد با خطرها بسیار حیاتی است.
اما در مورد مشکلات پیچیده، این نوع تصمیم گیری نه تنها باعث اختلال در تفکر عمیق میشود، بلکه قضاوتهای ما را در مورد دیگران کاملا مختل کرده و عوارض نامطلوبی در ارتباطات اجتماعی مان ایجاد میکند.
مغز و فرآیند لذت
خوشی یا اعتیاد
جوامع امروزی بسیار لذت جو شده اند. اکثر مردم به دنبال دسترسی آسان و سریع به لذت هستند. به عقیده افرادی که دنباله رو فلسفه لذت پرستی ( هدونیسم) هستند، شادی فقط از طریق لذت بردن و خوش باشی به دست می آید. در مقابل، عده ای دیگر، رسیدن به خوشحالی را فقط از طریق آگاهی و هدفمندی، امکانپذیر میدانند( فلسفه سعادت گرایی eudemonism). پژوهشهای نوروساینس هم، دو شبکه عصبی که ارتباط تنگاتنگی با هم دارند ، را برای این دو فلسفه لذت طلبی ، یافته اند.
مغز انسان چندین ساختار مربوط به هم دارد که باعث درک لذت میشود. یکی از این ساختارها که در بالای ساقه مغز قرار دارد، VTA (ventral tegmental area) نام دارد. هنگامیکه ما بنوعی لذت را تجربه میکنیم ( غذای خوشمزه و یا مصرف مواد مخدر) ناحیه VTA تولید ماده ای شیمیایی به نام «دوپامین» میکند. سپس دوپامین به هسته ای در لوب گیجگاهی به نام «آمیگدالا» میرود. این هسته مسئول کنترل احساسی مثل «حس لذت» است. این ارتباطات عصبی «شبکه پاداش» نام گرفته است . اما بعد از تحریک آمیگدالا، دوپامین به هسته دیگری در قسمت میانی مغز میرود، به نام استریاتوم، که منطقه مسئولِ «یادگیری عادتها» می باشد. یعنی اگر از خوردن یک کیک شکلاتی لذت میبریم، تحریک استریاتوم، باعث خواست مجدد کیک میشود. در مورد مواد مخدر تحریک این منطقه باعث شروع اعتیاد میشود. در مورد شخصی که مثلا مصرف دائم کوکایین دارد علاوه بر ایجاد لذت، ترشح دائم دوپامین باعث رشد بیشتر سلولهای عصبی در «شبکه پاداش» شده و این فرآیند است که منجر به «اعتیاد» میشود. همین پروسه در مورد «قمارکردن» هم اتفاق می افتد. اما چرا قمار، لذتبخش است؟ پژوهشها بر روی میمونهای عالی (پریماتها) و انسان نشان داده که «عدم قطعیت نتیجه یک عملکردuncertainty » مانند قمار، باعث ازدیاد سطح دوپامین VTA میشود. در مورد اعتیاد به شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم، چنین اتفاقی می افتد. فیس بوک و یا دیگر شبکه های اجتماعی، به طور اتفاقی پیامهایی را میفرستند که قابل پیش بینی نیستند، که این باعث اعتیاد به این شبکه ها میشود.
آیا تمام فرآیندهای لذت طلبی مشکل ساز هستند؟ جواب مسلما منفی است. هنگامیکه سیستم پاداش در ناحیه VTA تحریک میشود، دوپامین تولید شده میتواند وارد ناحیه دیگری از مغز هم شود که «اینسولا» نام دارد. این ناحیه ارتباط تنگاتنگی با قسمتهای مختلف لوب پیشانی مغز دارد که مسئول آینده نگری و طلب رفاه و سعادت ( نه لذت طلبی محض) است. به عنوان مثال، ورزش کردن باعث تحریک سیستم پاداش مغز میشود و بسیاری از ورزشکاران حرفه ای، هنگام ورزش حالت سرخوشی دارند. پژوهشها نشان داده که در دوندگان ماراتون، علاوه بر دوپامین، مواد شیمیایی تخدیری (تریاکی) و کانابینویید ( حشیشی) طبیعی مغز شدیدا افزایش یافته و باعث سرخوشی آنها میشود. در اینحالت ورزشکاران حتی درد را حس نمیکنند. نیکوکاری و کمکهای خیریه هم باعث تحریک سیستم پاداشی مغز میشوند. در یک پژوهش توسط ویلیام هاربا در دانشگاه اورگون آمریکا، نشان داده شده که کمکهای خیریه به اندازه دریافت پول باعث تحریک سیستم پاداش در مغز میشود. موسقیدانان و هنرمندان هم وقتی قطعه ای موسیقی و یا اثر ی هنری خلق میکنند، میزان دوپامین در سیستم پاداش آنها افزایش می یابد. حتی به دست آوردن اطلاعات و شوق دانستن، باعث انگیختگی سیستم لذت در مغز می شود.
خلاصه کلام اینکه ، پژوهشهای نوروساینس نشان داده اند که فرآیند لذت چه به اشتباه منجر به اعتیاد به داروها بشود، و چه منجر به نتایج سعادت بخش مثل نیکوکاری، در هر دو مورد از سیستم یکسانی (شبکه پاداشی) در مغز آغاز میشود. فرآیند ِ لذت، فقط به صورت یک قطب نما عمل میکند، صرف نظر از اینکه انتخاب ما برای نتیجه لذت، کدامیک باشد.
خوشی یا اعتیاد
جوامع امروزی بسیار لذت جو شده اند. اکثر مردم به دنبال دسترسی آسان و سریع به لذت هستند. به عقیده افرادی که دنباله رو فلسفه لذت پرستی ( هدونیسم) هستند، شادی فقط از طریق لذت بردن و خوش باشی به دست می آید. در مقابل، عده ای دیگر، رسیدن به خوشحالی را فقط از طریق آگاهی و هدفمندی، امکانپذیر میدانند( فلسفه سعادت گرایی eudemonism). پژوهشهای نوروساینس هم، دو شبکه عصبی که ارتباط تنگاتنگی با هم دارند ، را برای این دو فلسفه لذت طلبی ، یافته اند.
مغز انسان چندین ساختار مربوط به هم دارد که باعث درک لذت میشود. یکی از این ساختارها که در بالای ساقه مغز قرار دارد، VTA (ventral tegmental area) نام دارد. هنگامیکه ما بنوعی لذت را تجربه میکنیم ( غذای خوشمزه و یا مصرف مواد مخدر) ناحیه VTA تولید ماده ای شیمیایی به نام «دوپامین» میکند. سپس دوپامین به هسته ای در لوب گیجگاهی به نام «آمیگدالا» میرود. این هسته مسئول کنترل احساسی مثل «حس لذت» است. این ارتباطات عصبی «شبکه پاداش» نام گرفته است . اما بعد از تحریک آمیگدالا، دوپامین به هسته دیگری در قسمت میانی مغز میرود، به نام استریاتوم، که منطقه مسئولِ «یادگیری عادتها» می باشد. یعنی اگر از خوردن یک کیک شکلاتی لذت میبریم، تحریک استریاتوم، باعث خواست مجدد کیک میشود. در مورد مواد مخدر تحریک این منطقه باعث شروع اعتیاد میشود. در مورد شخصی که مثلا مصرف دائم کوکایین دارد علاوه بر ایجاد لذت، ترشح دائم دوپامین باعث رشد بیشتر سلولهای عصبی در «شبکه پاداش» شده و این فرآیند است که منجر به «اعتیاد» میشود. همین پروسه در مورد «قمارکردن» هم اتفاق می افتد. اما چرا قمار، لذتبخش است؟ پژوهشها بر روی میمونهای عالی (پریماتها) و انسان نشان داده که «عدم قطعیت نتیجه یک عملکردuncertainty » مانند قمار، باعث ازدیاد سطح دوپامین VTA میشود. در مورد اعتیاد به شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم، چنین اتفاقی می افتد. فیس بوک و یا دیگر شبکه های اجتماعی، به طور اتفاقی پیامهایی را میفرستند که قابل پیش بینی نیستند، که این باعث اعتیاد به این شبکه ها میشود.
آیا تمام فرآیندهای لذت طلبی مشکل ساز هستند؟ جواب مسلما منفی است. هنگامیکه سیستم پاداش در ناحیه VTA تحریک میشود، دوپامین تولید شده میتواند وارد ناحیه دیگری از مغز هم شود که «اینسولا» نام دارد. این ناحیه ارتباط تنگاتنگی با قسمتهای مختلف لوب پیشانی مغز دارد که مسئول آینده نگری و طلب رفاه و سعادت ( نه لذت طلبی محض) است. به عنوان مثال، ورزش کردن باعث تحریک سیستم پاداش مغز میشود و بسیاری از ورزشکاران حرفه ای، هنگام ورزش حالت سرخوشی دارند. پژوهشها نشان داده که در دوندگان ماراتون، علاوه بر دوپامین، مواد شیمیایی تخدیری (تریاکی) و کانابینویید ( حشیشی) طبیعی مغز شدیدا افزایش یافته و باعث سرخوشی آنها میشود. در اینحالت ورزشکاران حتی درد را حس نمیکنند. نیکوکاری و کمکهای خیریه هم باعث تحریک سیستم پاداشی مغز میشوند. در یک پژوهش توسط ویلیام هاربا در دانشگاه اورگون آمریکا، نشان داده شده که کمکهای خیریه به اندازه دریافت پول باعث تحریک سیستم پاداش در مغز میشود. موسقیدانان و هنرمندان هم وقتی قطعه ای موسیقی و یا اثر ی هنری خلق میکنند، میزان دوپامین در سیستم پاداش آنها افزایش می یابد. حتی به دست آوردن اطلاعات و شوق دانستن، باعث انگیختگی سیستم لذت در مغز می شود.
خلاصه کلام اینکه ، پژوهشهای نوروساینس نشان داده اند که فرآیند لذت چه به اشتباه منجر به اعتیاد به داروها بشود، و چه منجر به نتایج سعادت بخش مثل نیکوکاری، در هر دو مورد از سیستم یکسانی (شبکه پاداشی) در مغز آغاز میشود. فرآیند ِ لذت، فقط به صورت یک قطب نما عمل میکند، صرف نظر از اینکه انتخاب ما برای نتیجه لذت، کدامیک باشد.
تصادفات جاده ای
عوامل انسانی یا مشکل برنامه ریزی
در چند ساله اخیر، به طور روز افزونی خبرهای ناگوار از تصادفات جاده ای در ایران، میبینیم و میشنویم. متاسفانه هر روزه خانواده هایی عزیزان خود را یا از دست میدهند، و یا اینگونه تصادف منجر، ناتوانی شدید مغزی، و یا جسمی میشود. در سال ۲۰۱۳، پنجاه و چهار میلیون نفر در تصادفات جاده ای دچار جراحت شده و ۱/۴ میلیون نفر جان خود را از دست دادند. بررسیهای آماری نشان داده که از سال ۱۹۹۰، تعداد تلفات تصادفات جاده ای در کشورهای با درآمد بالا، کاهش یافته، در حالیکه در کشورهای کم درآمد، این تعداد بیشتر شده ( در آفریقا تعداد کشته شدگان ۲۴ نفر در صد هزار نفر و در اروپا ۱۰ نفر).
بر اساس آمار یونیسف، تعداد تصادفات جاده ای در ایران ۲۰ برابر میزان متوسط
تصادفات در دنیاست، و شایعترین علت جراحتهای مرگ آور در کودکان زیر ۵ سال، تصادفات جاده ای است.
باید دید چه عواملی در تصادفات جاده ای نقش دارند:
۱- عوامل انسانی: سه عامل انسانی شایعترین اند. نخست، خستگی و خواب آلودگی. در افرادی که اختلالات خواب ( مثل ایست تنفسی یا آپنه زمان خواب)دارند و از الکل ، داروهای مخدر و یا خواب آور استفاده میکنند، که باعث طولانی شدن پاسخهای رفلکسی، و در نتیجه ایجاد تصادف میشود. در برخی ماشینهای جدید، دوربینهای داخل ماشین پلکهای چشم را تحت نظر دارد و به محض ثبت یا دیدن نشانه های خواب آلودگی، بطور اتوماتیک سرعت ماشین کم شده، و یا در نهایت می ایستد. عامل دیگر، عدم آگاهی مردم از قابلیتهای مغز است. بیشتر افراد بر این تصورند که مغز قابلیت انجام دو کار همزمان را دارد در حالیکه اگر با تلفن همراه صحبت میکنید، تواناییِ در تمرکز لازم برای رانندگی در شما، بمیزان یک فرد مست مختل میشود.
عامل سوم که مهمترین نیز هست، خشم جاده ای Road Rage نام دارد. بسیار اتفاق می افتد که ماشین دیگری بی جهت از شما سبقت میگیرد ویا ناگهان سرعتش را کم میکند. اینها به سادگی باعث خشم شده و پاسخهای آنی و بدون تفکر باعث تصادفات خطرناک میشود. در پژوهشی که در این زمینه انجام گرفت، تا ۵۰ درصد رانندگان « خشم جاده ای» را تجربه کرده بودند. مصرف الکل، داروهای خواب آور، خستگی و مشکلات خانوادگی باعث شدت این رخداد میشود، اما «باری مارکل» که سالها در دانشگاه شیکاگو درباره این پدیده اجتماعی تحقیق کرده معتقد است، مهمترین عاملِ «خشم جاده ای»، ازدیاد ماشینها در خیابانهاست. در شهرهای که به میزان کافی جاده ساخته شود و ترافیک سبک باشد، «خشم جاده ای» کاهش می یابد. البته آموزش افراد در جهت پرهیز از خشم بسیار مهم است، ولی بهترین پیشگیری« جاده سازی بیشتر و یا ارائه ، و تشویق مردم به استفاده از وسائل حمل ونقل عمومی است».
۲- ایمنی ماشینها: بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی ۸۰ درصد ماشینهای تولید شده در دنیا موارد کامل ایمنی را رعایت نمیکنند. فقط ۴۰ کشور ( کشورهای پیشرفته )قانون مدوّن برای ایمنی ماشینها دارند. در حالیکه استفاده از کمربند ایمنی تا ۴۷ درصد میزان مرگ و میر ناشی از تصادف را کم میکند، بسیاری هنوز از آن استفاده نمیکنند. بالشتکهای هوا(ایربگ) هم در کاهش جراحات بسیار موثر است. همچنین استفاده از ABS و یا سیستم کنترل استقامت ماشین نیز، باعث جلوگیری از واژگون شدن ماشین میشود. از سال ۲۰۱۱، بودن این گونه ابزار ایمنی در ماشینها، در آمریکا اجباری شده. سیستمهای جدید ضد تصادف با استفاده از رادار های تعبیه شده در اطراف ماشین، نگاه داشتن ماشین در بین خطوط و یا نشان دادن نقطه کور از دیگر وسایلی است که به تدریج در کشورهای پیشرفته اجباری میشوند. این وسایل هر ساله میزان تصادفات را علیرغم «عوامل انسانی» کاهش میدهند.
۳- عوامل جاده ای: همانطور که اشاره شد، وسعت جاده ها به میزان زیادی از «عامل انسانی ِخشم جاده ای» میکاهد. پژوهشها نشان داده که طراحی صحیح خیابانها ، گذاردن درست علائم راهنمایی و ترمیم مرتب راهها، تاثیر مهمی در پیشگیری تصادفات دارد. همچنین استفاده موثر از پلیس راه برای رعایت قوانین راهنمایی به امنیت جاده ها می افزاید.
علاوه بر ضایعات جبران ناپذیر انسانی در تصادفات جاده ای، هزینه این تصادفات در کشورهای در حال رشد به طور متوسط، یک صد میلیارد دلار در سال است. در این کشورها با برنامه ریزی صحیح با استفاده از همین میزان پول در سال میتوان جاده ها را بهبود بخشید، به آموزش همگانی کمک کرد، و شرکتهای ماشین سازی را موظف نمود که قوانین ایمنی سازی را رعایت کنند.
عوامل انسانی یا مشکل برنامه ریزی
در چند ساله اخیر، به طور روز افزونی خبرهای ناگوار از تصادفات جاده ای در ایران، میبینیم و میشنویم. متاسفانه هر روزه خانواده هایی عزیزان خود را یا از دست میدهند، و یا اینگونه تصادف منجر، ناتوانی شدید مغزی، و یا جسمی میشود. در سال ۲۰۱۳، پنجاه و چهار میلیون نفر در تصادفات جاده ای دچار جراحت شده و ۱/۴ میلیون نفر جان خود را از دست دادند. بررسیهای آماری نشان داده که از سال ۱۹۹۰، تعداد تلفات تصادفات جاده ای در کشورهای با درآمد بالا، کاهش یافته، در حالیکه در کشورهای کم درآمد، این تعداد بیشتر شده ( در آفریقا تعداد کشته شدگان ۲۴ نفر در صد هزار نفر و در اروپا ۱۰ نفر).
بر اساس آمار یونیسف، تعداد تصادفات جاده ای در ایران ۲۰ برابر میزان متوسط
تصادفات در دنیاست، و شایعترین علت جراحتهای مرگ آور در کودکان زیر ۵ سال، تصادفات جاده ای است.
باید دید چه عواملی در تصادفات جاده ای نقش دارند:
۱- عوامل انسانی: سه عامل انسانی شایعترین اند. نخست، خستگی و خواب آلودگی. در افرادی که اختلالات خواب ( مثل ایست تنفسی یا آپنه زمان خواب)دارند و از الکل ، داروهای مخدر و یا خواب آور استفاده میکنند، که باعث طولانی شدن پاسخهای رفلکسی، و در نتیجه ایجاد تصادف میشود. در برخی ماشینهای جدید، دوربینهای داخل ماشین پلکهای چشم را تحت نظر دارد و به محض ثبت یا دیدن نشانه های خواب آلودگی، بطور اتوماتیک سرعت ماشین کم شده، و یا در نهایت می ایستد. عامل دیگر، عدم آگاهی مردم از قابلیتهای مغز است. بیشتر افراد بر این تصورند که مغز قابلیت انجام دو کار همزمان را دارد در حالیکه اگر با تلفن همراه صحبت میکنید، تواناییِ در تمرکز لازم برای رانندگی در شما، بمیزان یک فرد مست مختل میشود.
عامل سوم که مهمترین نیز هست، خشم جاده ای Road Rage نام دارد. بسیار اتفاق می افتد که ماشین دیگری بی جهت از شما سبقت میگیرد ویا ناگهان سرعتش را کم میکند. اینها به سادگی باعث خشم شده و پاسخهای آنی و بدون تفکر باعث تصادفات خطرناک میشود. در پژوهشی که در این زمینه انجام گرفت، تا ۵۰ درصد رانندگان « خشم جاده ای» را تجربه کرده بودند. مصرف الکل، داروهای خواب آور، خستگی و مشکلات خانوادگی باعث شدت این رخداد میشود، اما «باری مارکل» که سالها در دانشگاه شیکاگو درباره این پدیده اجتماعی تحقیق کرده معتقد است، مهمترین عاملِ «خشم جاده ای»، ازدیاد ماشینها در خیابانهاست. در شهرهای که به میزان کافی جاده ساخته شود و ترافیک سبک باشد، «خشم جاده ای» کاهش می یابد. البته آموزش افراد در جهت پرهیز از خشم بسیار مهم است، ولی بهترین پیشگیری« جاده سازی بیشتر و یا ارائه ، و تشویق مردم به استفاده از وسائل حمل ونقل عمومی است».
۲- ایمنی ماشینها: بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی ۸۰ درصد ماشینهای تولید شده در دنیا موارد کامل ایمنی را رعایت نمیکنند. فقط ۴۰ کشور ( کشورهای پیشرفته )قانون مدوّن برای ایمنی ماشینها دارند. در حالیکه استفاده از کمربند ایمنی تا ۴۷ درصد میزان مرگ و میر ناشی از تصادف را کم میکند، بسیاری هنوز از آن استفاده نمیکنند. بالشتکهای هوا(ایربگ) هم در کاهش جراحات بسیار موثر است. همچنین استفاده از ABS و یا سیستم کنترل استقامت ماشین نیز، باعث جلوگیری از واژگون شدن ماشین میشود. از سال ۲۰۱۱، بودن این گونه ابزار ایمنی در ماشینها، در آمریکا اجباری شده. سیستمهای جدید ضد تصادف با استفاده از رادار های تعبیه شده در اطراف ماشین، نگاه داشتن ماشین در بین خطوط و یا نشان دادن نقطه کور از دیگر وسایلی است که به تدریج در کشورهای پیشرفته اجباری میشوند. این وسایل هر ساله میزان تصادفات را علیرغم «عوامل انسانی» کاهش میدهند.
۳- عوامل جاده ای: همانطور که اشاره شد، وسعت جاده ها به میزان زیادی از «عامل انسانی ِخشم جاده ای» میکاهد. پژوهشها نشان داده که طراحی صحیح خیابانها ، گذاردن درست علائم راهنمایی و ترمیم مرتب راهها، تاثیر مهمی در پیشگیری تصادفات دارد. همچنین استفاده موثر از پلیس راه برای رعایت قوانین راهنمایی به امنیت جاده ها می افزاید.
علاوه بر ضایعات جبران ناپذیر انسانی در تصادفات جاده ای، هزینه این تصادفات در کشورهای در حال رشد به طور متوسط، یک صد میلیارد دلار در سال است. در این کشورها با برنامه ریزی صحیح با استفاده از همین میزان پول در سال میتوان جاده ها را بهبود بخشید، به آموزش همگانی کمک کرد، و شرکتهای ماشین سازی را موظف نمود که قوانین ایمنی سازی را رعایت کنند.
مغز ، و تجربه نزدیک به مرگ
Near Death Experience (NDE)
انسان همواره در مورد اینکه پس از مرگ چه اتفاقی خواهد افتاد کنجکاو بوده و به همین دلیل به پدیده نادر «تجربه نزدیک به مرگ » توجه نشان داده، که شاید به سوال او در مورد «اتفاق پس از مرگ» پاسخ دهد. افرادی که به علل مختلف به مرگ نزدیک شده اند، دیدن نور بسیار روشن در انتهای یک تونل، دیدن اقوام فوت شده و حتی احساس سرخوشی ای را تجربه میکنند. با وجود اینکه از این تجربیات، با عنوان «ماورا ء طبیعت» یاد می شود، امروزه دانش نوروساینس قادر به توضیح این پدیده «طبیعی»، و زمینی است.
پدیده «تجربه نزدیک به مرگ» در افرادی که دچار حملات قلبی، ضربات شدید مغزی، و یا سنکوپ ( از دست دادن هوشیاری به علت فشار خون پایین) شده اند، دیده میشود. همانطور که اشاره شد، این افراد اکثرا، یک حالت سرخوشی، همراه با تجربه خروج از بدن out of body experience، و حرکت سریع در داخل یک تونل و دیدن نور در انتهای آن را گزارش میکنند. فرهنگ و سن افراد هم در این تجربه ها بسیار موثر است. مثلا این افراد در هندوستان ، در «تجربه نزدیک به مرگ»، دیدن پادشاه مرگ در آیین هندو ( یمرج) را گزارش میکنند و مسیحیان، دیدن «عیسی» را. کودکانی که تا نزدیک مرگ رفته اند، معمولا دیدن همکلاسیها و یا آموزگاران خود را با هاله نور گزارش میکنند.
تجربه نزدیک به مرگ، در بیشتر این افراد، پیامدهای مثبتی را به همراه دارد و اضطراب این افراد بعد از برگشت به حالت طبیعی کمتر شده و به زندگی با خوشنودی بیشتری نگاه می کنند. اما در اندکی از این افراد،این تجربه بسیار هراسناک بوده و شخص به علت عدم توانایی کنترل بدن خود در هنگام «تجربه نزدیک مرگ»، تصور میکند که وارد برزخ شده است.
اما چرا این پدیده ها اتفاق می افتند؟ دو نوروساینتیست به نامهای «اولاف بلانکه» در دانشگاه ژنو و « سباستین دیگاییز» در دانشگاه فرایبورگ، دو نوع «تجربه نزدیک به مرگ» را توصیف کرده اند. نوع اول که به علت تغییرات نیمکره چپ مغز اتفاق می افتد باعث تصور احساس پرواز و تجربه حالت خروج از بدن out of body experience میشود. نوع دوم، به علت تغییرات نیمکره راست مغز اتفاق افتاده و باعث حالتهای سرخوشی و از بین رفتن موقت درد میشود.
جالب اینکه تجویز داروی بیهوشی «کتامین» به بیماران هم، باعث علایمی بسیار شبیه به « تجربه نزدیک به مرگ» میشود. پرفسور «ریک استرسمن » ( روانپزشک واستاد دانشگاه نیو مکزیکو در آمریکا) در سال ۱۹۹۰، با تزریق ماده دیمتیل تریپتامین DMT که یک داروی روانگردان است، توانست همان تجربیات نزدیک به مرگ را در افراد طبیعی ایجاد کند. ماده DMT به طور طبیعی در افراد در حال مرگ توسط خود مغز تولید میشود ولی علت تولید آن مشخص نیست. در هنگام مرگ تولید مواد «شبه مخدری مانند آندورفین» هم افزایش می یابد.
در خلبانهای هواپیما های جنگی هم تغییر سریع ارتفاع و سرعت، باعث کاهش خونرسانی مغز شده و این افراد هم پدیده ای شبیه «نزدیک به مرگ» را تجربه میکنند. کمبود اکسیژن رسانی به مغز باعث صدمه به قسمت لوب گیجگاهی مغز و در نتیجه «صرع » میشود. صرع این ناحیه مغز میتواند باعث «انواع مختلف توّهم» شود. به نظر میرسد که در « تجربه نزدیک به مرگ» بسیاری از عواملی که در بالا اشاره رفت، کم و بیش موثر باشند. علیرغم اینکه هنوز یک تئوری واحد برای این پدیده وجود ندارد، شناخت بیشتر ِ «تجربه نزدیک به مرگ» بسیار اهمیت دارد. در بسیاری از افرادی که آنرا تجربه کرده اند، امید به زندگی و توجه به سلامتی شان، قویتر شده. تجربه نزدیک مرگ، همچنین می تواند زمینه ای باشد برای بررسی آرزوی دیرینه بشر ، «زندگی پس از مرگ» باشد.
Near Death Experience (NDE)
انسان همواره در مورد اینکه پس از مرگ چه اتفاقی خواهد افتاد کنجکاو بوده و به همین دلیل به پدیده نادر «تجربه نزدیک به مرگ » توجه نشان داده، که شاید به سوال او در مورد «اتفاق پس از مرگ» پاسخ دهد. افرادی که به علل مختلف به مرگ نزدیک شده اند، دیدن نور بسیار روشن در انتهای یک تونل، دیدن اقوام فوت شده و حتی احساس سرخوشی ای را تجربه میکنند. با وجود اینکه از این تجربیات، با عنوان «ماورا ء طبیعت» یاد می شود، امروزه دانش نوروساینس قادر به توضیح این پدیده «طبیعی»، و زمینی است.
پدیده «تجربه نزدیک به مرگ» در افرادی که دچار حملات قلبی، ضربات شدید مغزی، و یا سنکوپ ( از دست دادن هوشیاری به علت فشار خون پایین) شده اند، دیده میشود. همانطور که اشاره شد، این افراد اکثرا، یک حالت سرخوشی، همراه با تجربه خروج از بدن out of body experience، و حرکت سریع در داخل یک تونل و دیدن نور در انتهای آن را گزارش میکنند. فرهنگ و سن افراد هم در این تجربه ها بسیار موثر است. مثلا این افراد در هندوستان ، در «تجربه نزدیک به مرگ»، دیدن پادشاه مرگ در آیین هندو ( یمرج) را گزارش میکنند و مسیحیان، دیدن «عیسی» را. کودکانی که تا نزدیک مرگ رفته اند، معمولا دیدن همکلاسیها و یا آموزگاران خود را با هاله نور گزارش میکنند.
تجربه نزدیک به مرگ، در بیشتر این افراد، پیامدهای مثبتی را به همراه دارد و اضطراب این افراد بعد از برگشت به حالت طبیعی کمتر شده و به زندگی با خوشنودی بیشتری نگاه می کنند. اما در اندکی از این افراد،این تجربه بسیار هراسناک بوده و شخص به علت عدم توانایی کنترل بدن خود در هنگام «تجربه نزدیک مرگ»، تصور میکند که وارد برزخ شده است.
اما چرا این پدیده ها اتفاق می افتند؟ دو نوروساینتیست به نامهای «اولاف بلانکه» در دانشگاه ژنو و « سباستین دیگاییز» در دانشگاه فرایبورگ، دو نوع «تجربه نزدیک به مرگ» را توصیف کرده اند. نوع اول که به علت تغییرات نیمکره چپ مغز اتفاق می افتد باعث تصور احساس پرواز و تجربه حالت خروج از بدن out of body experience میشود. نوع دوم، به علت تغییرات نیمکره راست مغز اتفاق افتاده و باعث حالتهای سرخوشی و از بین رفتن موقت درد میشود.
جالب اینکه تجویز داروی بیهوشی «کتامین» به بیماران هم، باعث علایمی بسیار شبیه به « تجربه نزدیک به مرگ» میشود. پرفسور «ریک استرسمن » ( روانپزشک واستاد دانشگاه نیو مکزیکو در آمریکا) در سال ۱۹۹۰، با تزریق ماده دیمتیل تریپتامین DMT که یک داروی روانگردان است، توانست همان تجربیات نزدیک به مرگ را در افراد طبیعی ایجاد کند. ماده DMT به طور طبیعی در افراد در حال مرگ توسط خود مغز تولید میشود ولی علت تولید آن مشخص نیست. در هنگام مرگ تولید مواد «شبه مخدری مانند آندورفین» هم افزایش می یابد.
در خلبانهای هواپیما های جنگی هم تغییر سریع ارتفاع و سرعت، باعث کاهش خونرسانی مغز شده و این افراد هم پدیده ای شبیه «نزدیک به مرگ» را تجربه میکنند. کمبود اکسیژن رسانی به مغز باعث صدمه به قسمت لوب گیجگاهی مغز و در نتیجه «صرع » میشود. صرع این ناحیه مغز میتواند باعث «انواع مختلف توّهم» شود. به نظر میرسد که در « تجربه نزدیک به مرگ» بسیاری از عواملی که در بالا اشاره رفت، کم و بیش موثر باشند. علیرغم اینکه هنوز یک تئوری واحد برای این پدیده وجود ندارد، شناخت بیشتر ِ «تجربه نزدیک به مرگ» بسیار اهمیت دارد. در بسیاری از افرادی که آنرا تجربه کرده اند، امید به زندگی و توجه به سلامتی شان، قویتر شده. تجربه نزدیک مرگ، همچنین می تواند زمینه ای باشد برای بررسی آرزوی دیرینه بشر ، «زندگی پس از مرگ» باشد.
پدیده یادگیری در مغز و، دیرینه ویروس ها
امروزه، کم وبیش تمامی افرادی که با کامپیوتر کار میکنند، با ویروسهای کامپیوتری آشنا هستند. حمله به کامپیوترهای شرکت های بزرگ، از جمله مشکلاتی است که این ویروس ها بوجود می آورند. چند سال قبل یکی از این ویروسها، کامپیوتهای بزرگترین شرکت ترابری دنیا «مرسک» را، مورد حمله قرار داد. این شرکت انواع محصولات را از بندرهای گوناگون در دنیا، جابجا میکند. حمله ویروسی (نرم افزار تخریبی یا malware ) به کامپیوترهای این شرکت باعث فلج شدن صدها بندر در دنیا شده و میلیونها دلار خسارت به بار آورد.
حال تصور کنید چنین مشکلی در مغز انسان پیش آید. در مغز، سلولهای عصبی از طریق «سیناپس» به هم متصل هستند. سیناپسها مثل بندر بازرگانی عمل کرده و از یک سلول انواع مولکولها را گرفته و توسط مولکولهای منتقل کننده، همانند کشتیها، به سلول دیگر (همانند بندر دیگر)، منتقل میکنند. اکثر تواناییهای مغز مانند یادگیری و حافظه، بستگی به عملکرد این سیناپس ها دارد.
سیناپسها و بنادر بازرگانی قوانین یکسانی را دنبال میکنند. کالاها و یا مولکولها، باید سریع و مطمئن منتقل شوند، اما باید توانایی «سازگاری adaptability » هم داشته باشند یعنی بر حسب نیاز و شرائط، انتقال کالا را تغییر دهند. به چنین پدیده ای « سازگاری سیناپسی یا پلاستیستی» میگویند که نقش اساسی در یادگیری مغز دارد.قوانین این بندرهای سلولی و یا سیناپس، توسط ژنها در هسته سلولی، که حاوی مولکول دی ان آ است، انجام میشود.
یکی از این ژنها Arc نام دارد و مسئول اصلی نظم و ترتیب سیناپسها ست. بدون این ژن، سیناپسها قابلیت «سازگاری» نداشته و یادگیری امکانپذیر نیست. اخیرا پس از شناخته شدن ساختار مولکولی ژن Arc، مشخص شده که به یکی از دیرینه ویروس ها (ویروس های بسیار قدیمی)، شباهت بسیار دارد. اصولا نزدیک به نیمی از ژنهای انسان از دیرینه ویروسها منشا گرفته اند. ویروسها عوامل عفونت زا هستند که باعث عفونت سلول شده و مواد ژنتیکی (دی ان آ و یا آر ان آ) خود را وارد سلول میزبان میکنند. در سال ۲۰۱۸، یک کشف خارق العاده در مورد دیرینه ویروس Arc صورت گرفت ( مجله Cell,
Retrovirus-like Gag protein Arc1 binds RNA and Traffics across Synaptic boutons, Jan 11, 2018)
ژن Arc علاوه بر اینکه سیناپسها (بندر ها ) را آماده صدور و ورود مولکول (کالا) میکند، خود نیز در داخل محموله جا گرفته و شخصا وارد سلول بعدی شده، و آنرا گرفتار میسازد. به این مفهوم، که با یادگیری هر مورد جدید و حفظ آن، ژن Arc به یک سلول دیگر حمله میکند، و با هر مولکولی که برای یادگیری از یک سلول به سلول دیگر منتقل میشود، یک نرم افزار بیولوژیکی تخریبی malware هم، وارد سلول میشود. این اولین بار است که مشخص شده، بدن ما، دیرینه ویروسها را شبیه سازی کرده و پخش میکند، بدون آنکه سیستم ایمنی بدن، از آن آگاهی داشته باشد. بعضی از دانشمندان، معتقدند، که بدون چنین ویروسهایی، ایجاد پدیده خودآگاهی در انسان، امکانپذیر نبوده است. اخیرا در بعض بیماریها ی ژنتیکی سیستم عصبی ( مانند سندرم کروموزوم X شکننده) ، اتیسم، شیزوفرنی و بیماریهای زوال مغز مثل آلزایمر، نقش ژن دیرینه ویروس Arc مطرح شده.
اما نقش ژن دیرینه ویروس Arc هر چه باشد، همزمانی ِدرک نقش آن ، به صورت یک نرم افزار بیولوژیک تخریبی، malware و شیوع ویروسهای کامپیوتری و نرم افزارهای تخریبی ساخته انسان و حمله به کامپیوترهای دیگر، بسیار جالب است.
امروزه، کم وبیش تمامی افرادی که با کامپیوتر کار میکنند، با ویروسهای کامپیوتری آشنا هستند. حمله به کامپیوترهای شرکت های بزرگ، از جمله مشکلاتی است که این ویروس ها بوجود می آورند. چند سال قبل یکی از این ویروسها، کامپیوتهای بزرگترین شرکت ترابری دنیا «مرسک» را، مورد حمله قرار داد. این شرکت انواع محصولات را از بندرهای گوناگون در دنیا، جابجا میکند. حمله ویروسی (نرم افزار تخریبی یا malware ) به کامپیوترهای این شرکت باعث فلج شدن صدها بندر در دنیا شده و میلیونها دلار خسارت به بار آورد.
حال تصور کنید چنین مشکلی در مغز انسان پیش آید. در مغز، سلولهای عصبی از طریق «سیناپس» به هم متصل هستند. سیناپسها مثل بندر بازرگانی عمل کرده و از یک سلول انواع مولکولها را گرفته و توسط مولکولهای منتقل کننده، همانند کشتیها، به سلول دیگر (همانند بندر دیگر)، منتقل میکنند. اکثر تواناییهای مغز مانند یادگیری و حافظه، بستگی به عملکرد این سیناپس ها دارد.
سیناپسها و بنادر بازرگانی قوانین یکسانی را دنبال میکنند. کالاها و یا مولکولها، باید سریع و مطمئن منتقل شوند، اما باید توانایی «سازگاری adaptability » هم داشته باشند یعنی بر حسب نیاز و شرائط، انتقال کالا را تغییر دهند. به چنین پدیده ای « سازگاری سیناپسی یا پلاستیستی» میگویند که نقش اساسی در یادگیری مغز دارد.قوانین این بندرهای سلولی و یا سیناپس، توسط ژنها در هسته سلولی، که حاوی مولکول دی ان آ است، انجام میشود.
یکی از این ژنها Arc نام دارد و مسئول اصلی نظم و ترتیب سیناپسها ست. بدون این ژن، سیناپسها قابلیت «سازگاری» نداشته و یادگیری امکانپذیر نیست. اخیرا پس از شناخته شدن ساختار مولکولی ژن Arc، مشخص شده که به یکی از دیرینه ویروس ها (ویروس های بسیار قدیمی)، شباهت بسیار دارد. اصولا نزدیک به نیمی از ژنهای انسان از دیرینه ویروسها منشا گرفته اند. ویروسها عوامل عفونت زا هستند که باعث عفونت سلول شده و مواد ژنتیکی (دی ان آ و یا آر ان آ) خود را وارد سلول میزبان میکنند. در سال ۲۰۱۸، یک کشف خارق العاده در مورد دیرینه ویروس Arc صورت گرفت ( مجله Cell,
Retrovirus-like Gag protein Arc1 binds RNA and Traffics across Synaptic boutons, Jan 11, 2018)
ژن Arc علاوه بر اینکه سیناپسها (بندر ها ) را آماده صدور و ورود مولکول (کالا) میکند، خود نیز در داخل محموله جا گرفته و شخصا وارد سلول بعدی شده، و آنرا گرفتار میسازد. به این مفهوم، که با یادگیری هر مورد جدید و حفظ آن، ژن Arc به یک سلول دیگر حمله میکند، و با هر مولکولی که برای یادگیری از یک سلول به سلول دیگر منتقل میشود، یک نرم افزار بیولوژیکی تخریبی malware هم، وارد سلول میشود. این اولین بار است که مشخص شده، بدن ما، دیرینه ویروسها را شبیه سازی کرده و پخش میکند، بدون آنکه سیستم ایمنی بدن، از آن آگاهی داشته باشد. بعضی از دانشمندان، معتقدند، که بدون چنین ویروسهایی، ایجاد پدیده خودآگاهی در انسان، امکانپذیر نبوده است. اخیرا در بعض بیماریها ی ژنتیکی سیستم عصبی ( مانند سندرم کروموزوم X شکننده) ، اتیسم، شیزوفرنی و بیماریهای زوال مغز مثل آلزایمر، نقش ژن دیرینه ویروس Arc مطرح شده.
اما نقش ژن دیرینه ویروس Arc هر چه باشد، همزمانی ِدرک نقش آن ، به صورت یک نرم افزار بیولوژیک تخریبی، malware و شیوع ویروسهای کامپیوتری و نرم افزارهای تخریبی ساخته انسان و حمله به کامپیوترهای دیگر، بسیار جالب است.
مغز، احساسات و فرهنگ
(بخش نخستین)
بدون شک فرهنگ بشر، پدیده های اعجاب آوری را خلق کرده است. از تابلوی مونالیزا گرفته تا عمارت تاج محل، شاتل فضایی و باله دریاچه قو و بسیاری دیگر. اینها همه نشان دهنده توانایی بسیار انسان در خلاقیت هستند.
باور عموم چنین است که « هوش انسان» مهمترین عامل توانایی در آفریدن است، ولی عده ای از پژوهشگران نوروساینس این باور رایج را به چالش کشیده، و نقش « احساسات feelings» را در این نوآوریها مهمتر می دانند. آنتونیو دامازیو متخصص بیماریهای مغز و اعصاب در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی معتقد است که،
«احساسات انسان feelings »نقش اساسی در رشد انسان داشته اند ، بویژه اینکه پدیده های احساسی اصولا همراه فیدبک (بازخورد) هستند. به طور مثال به واسطه حسّی مانند گرسنگی یا درد، انسان به فراهم آوردن خوراک های گوناگون ، و بواسطه حس سرما به فراهم آوردن لباس و خانه روی آورده، و به همین روند دست اندر کار ِ ساخت و ساز ملزومات تندرستی اش شده است. پس از شکل گیری این فرآیندها ،ما با احساساتی مانند سیری، گرما، و امنیت، پاسخگویی و یا فیدبک به احساسات اولیه (گرسنگی ، ترس و..) پدید آورده ایم و به طور پایدار این پاسخها را ارزیابی میکنیم.
اما آیا در رفتارهای پیچیده هم احساسات ِانسان نقش دارند ؟
یکی از مهمترین پایه های فرهنگی انسان« رفتار اجتماعی social behavior » بوده، که ما آنرا با رویکردی اشتباه ، محصول کنش های عالی مغز میدانیم، در حالیکه پژوهشها نشان داده اند، که «رفتارهای اجتماعی» حتی در موجودات بسیار ساده مثل باکتریها هم ، دیده میشود. این موجودات ابتدایی، اطلاعات حسی ِ بسیار ساده را از محیط خود گرفته، و نسبت به آن، از خود رفتار اجتماعی نشان میدهند. به طور مثال، باکتریها در محیطهای کِشت، به دور ِیکدیگر جمع می شوند تا به طور مؤثّرتر از منابع غذایی استفاده کرده، و جلوی تهدیدات خارجی بایستند. آنچه را که باکتری حس میکند، و آنچه را که ما احساس میکنیم، به نظر متفاوت است، ولی هر دوی این پدیده ها، در موجود زنده، « هوموستاز homeostasis » نامیده میشود که یک کنش ِ قوی در سرشت (غریزه ) انسان، برای ایجاد تعادل یا بالانس در محیط زندگی است.
احساسات در انسان مثل گرسنگی و یا ترس، همان کُنش ِ های ایجاد تعادل یا هوموستاز هستند که ما را زنده، و به دور از خطر نگه میدارند. به اینترتیب، با تداوم فیدبک «احساسات feelings»، ما میتوانیم برای خود محیطی امن تر و سالم تر ایجاد کنیم.
در جریان فرگشت ، مغز ما نیز تکامل یافته و فیدبکهای ساده احساسات پیچیده تر شده و سرانجام کنترل این فیدبکها در مغز ایجاد یک « خودآگاهی یا self consciousness » نمود. این خودآگاهی ما را به چگونگی هوموستاز و همچنین «نفس زندگی » واقف نمود .در نتیجه فرگشت احساسات ، ما نه تنها به روشهای بهتر امنیت و سلامتی دست یافتیم بلکه توانستیم هنر و فلسفه را نیز ابداع کنیم که هر چه بیشتر احساسات خود را بشناسیم.سرانجام، ما سیاست، تکنولوژی، و دانش را، بنیان گذاشتیم تا به آندست از نیازهای جمعی ما چون شادی، سلامتی، و دوری جستن از درد های فردی و یا جمعی ، پاسخگو باشند. اینها همه، برای ایجاد نوعی از تعادل یا هوموستاز، نه تنها برای خود، بلکه برای جامعه پیرامونمان بوده است.
ایجاد تعادل و یا هوموستاز در زندگی موجودات زنده، که همزمان با آغاز «زندگی life» بر روی زمین، در حدود ۳/۸ میلیارد سال گذشته پدید آمد، دارای اهمیت بسیار است.
میلیاردها سال طول کشیده تا راههای درک احساسات، بواسطه فرگشت بصورت امروزین کار آمد شوند. در موجودات پیچیده تر، سیستم عصبی، در حدود ۶۰۰ میلیون سال پیش شکل گرفت، که نقش اساسی در رساندن پیامهای حسّی مثل درد و گرسنگی را به مغز دارد. در مرحله بعدی ِفرگشت، به جای پاسخ ساده و مکانیکی به احساسات که در موجودات پایین تر مثل باکتریها دیده میشد، فرآیند پاسخهای پیچیده تر، بنام «فرآیندهای ذهنی mental process » آغاز شد.
(بخش نخستین)
بدون شک فرهنگ بشر، پدیده های اعجاب آوری را خلق کرده است. از تابلوی مونالیزا گرفته تا عمارت تاج محل، شاتل فضایی و باله دریاچه قو و بسیاری دیگر. اینها همه نشان دهنده توانایی بسیار انسان در خلاقیت هستند.
باور عموم چنین است که « هوش انسان» مهمترین عامل توانایی در آفریدن است، ولی عده ای از پژوهشگران نوروساینس این باور رایج را به چالش کشیده، و نقش « احساسات feelings» را در این نوآوریها مهمتر می دانند. آنتونیو دامازیو متخصص بیماریهای مغز و اعصاب در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی معتقد است که،
«احساسات انسان feelings »نقش اساسی در رشد انسان داشته اند ، بویژه اینکه پدیده های احساسی اصولا همراه فیدبک (بازخورد) هستند. به طور مثال به واسطه حسّی مانند گرسنگی یا درد، انسان به فراهم آوردن خوراک های گوناگون ، و بواسطه حس سرما به فراهم آوردن لباس و خانه روی آورده، و به همین روند دست اندر کار ِ ساخت و ساز ملزومات تندرستی اش شده است. پس از شکل گیری این فرآیندها ،ما با احساساتی مانند سیری، گرما، و امنیت، پاسخگویی و یا فیدبک به احساسات اولیه (گرسنگی ، ترس و..) پدید آورده ایم و به طور پایدار این پاسخها را ارزیابی میکنیم.
اما آیا در رفتارهای پیچیده هم احساسات ِانسان نقش دارند ؟
یکی از مهمترین پایه های فرهنگی انسان« رفتار اجتماعی social behavior » بوده، که ما آنرا با رویکردی اشتباه ، محصول کنش های عالی مغز میدانیم، در حالیکه پژوهشها نشان داده اند، که «رفتارهای اجتماعی» حتی در موجودات بسیار ساده مثل باکتریها هم ، دیده میشود. این موجودات ابتدایی، اطلاعات حسی ِ بسیار ساده را از محیط خود گرفته، و نسبت به آن، از خود رفتار اجتماعی نشان میدهند. به طور مثال، باکتریها در محیطهای کِشت، به دور ِیکدیگر جمع می شوند تا به طور مؤثّرتر از منابع غذایی استفاده کرده، و جلوی تهدیدات خارجی بایستند. آنچه را که باکتری حس میکند، و آنچه را که ما احساس میکنیم، به نظر متفاوت است، ولی هر دوی این پدیده ها، در موجود زنده، « هوموستاز homeostasis » نامیده میشود که یک کنش ِ قوی در سرشت (غریزه ) انسان، برای ایجاد تعادل یا بالانس در محیط زندگی است.
احساسات در انسان مثل گرسنگی و یا ترس، همان کُنش ِ های ایجاد تعادل یا هوموستاز هستند که ما را زنده، و به دور از خطر نگه میدارند. به اینترتیب، با تداوم فیدبک «احساسات feelings»، ما میتوانیم برای خود محیطی امن تر و سالم تر ایجاد کنیم.
در جریان فرگشت ، مغز ما نیز تکامل یافته و فیدبکهای ساده احساسات پیچیده تر شده و سرانجام کنترل این فیدبکها در مغز ایجاد یک « خودآگاهی یا self consciousness » نمود. این خودآگاهی ما را به چگونگی هوموستاز و همچنین «نفس زندگی » واقف نمود .در نتیجه فرگشت احساسات ، ما نه تنها به روشهای بهتر امنیت و سلامتی دست یافتیم بلکه توانستیم هنر و فلسفه را نیز ابداع کنیم که هر چه بیشتر احساسات خود را بشناسیم.سرانجام، ما سیاست، تکنولوژی، و دانش را، بنیان گذاشتیم تا به آندست از نیازهای جمعی ما چون شادی، سلامتی، و دوری جستن از درد های فردی و یا جمعی ، پاسخگو باشند. اینها همه، برای ایجاد نوعی از تعادل یا هوموستاز، نه تنها برای خود، بلکه برای جامعه پیرامونمان بوده است.
ایجاد تعادل و یا هوموستاز در زندگی موجودات زنده، که همزمان با آغاز «زندگی life» بر روی زمین، در حدود ۳/۸ میلیارد سال گذشته پدید آمد، دارای اهمیت بسیار است.
میلیاردها سال طول کشیده تا راههای درک احساسات، بواسطه فرگشت بصورت امروزین کار آمد شوند. در موجودات پیچیده تر، سیستم عصبی، در حدود ۶۰۰ میلیون سال پیش شکل گرفت، که نقش اساسی در رساندن پیامهای حسّی مثل درد و گرسنگی را به مغز دارد. در مرحله بعدی ِفرگشت، به جای پاسخ ساده و مکانیکی به احساسات که در موجودات پایین تر مثل باکتریها دیده میشد، فرآیند پاسخهای پیچیده تر، بنام «فرآیندهای ذهنی mental process » آغاز شد.
مغز، احساسات و فرهنگ
(بخش دوم)
مهمترین محصول « فرآیندهای ذهنی » توانایی ِ «نقشه برداری mapping » از محیط اطراف بود. نقشه برداری به این معنا که موجود زنده میتواند در ذهن خود تصویر موجودی را که در اطراف اوست ، ترسیم کند. این توانایی نقشه برداری، ابتدا برای شناسایی محیط اطراف بود، ولی سیستم عصبی بتدریج، توسط سلولهای عصبی داخل بدن ، تصویری از داخل بدن هم ترسیم نمود. مثلا با داشتن حس ّ ِدرد در شکم ، میتوانیم حدود جای آنرا حدس بزنیم . با ادامه این فرآیند در سِیر ِفرگشت، انسان تواناییهای دیگری بدست آورده و توانست تصاویر ونقوش انتزاعی در ذهن خود ایجاد کند. از آن پس، سیستم عصبی ، توانایی به حافظه سپردن نقشه های ذهنی را پیدا نمود، و در نتیجه انسان توانست خطرات محیطی گذشته را، جهت آمادگی بهتر برای آینده ( حافظه آینده ) به خاطربسپارد.
زمانمند تر شدن فرآیند فرگشت در بیشتر این پدیده ها، مجموعا منجر به بروز خلاقیت و هوش در انسان شدند.
اصولا در ذهن انسان، هنگامیکه یک نقش با وضوح کامل شکل میگیرد، منجر به احساس قویتر در او میشود وبر این اساس است که، انسان «میزان و یا کیفیت» متفاوتی از احساساتش دارد. باید توجه داشت که بدن و ذهن ما در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر هستند. در حقیقت ذهن و بدن دو روی یک سکه هستند، و ما همان سکه هستیم.
امروزه انسان بیش از هر زمانی راحتی و رفاه دارد. دانش و فن آوری، باعث کاهش میزان مرگ و میر، سهولت بیشتری در زمینه کسب اطلاعات،و همچنین مسافرت به مکان های دلخواه شده است. علیرغم تمامی ِ این پیشرفتها، احساس خطر در انسان هنوز وجود داشته، و حس شادی در بعضی نقاط جهان در حال پایین آمدن است.
در حالیکه بعضی از مشکلات انسان غیر قابل حل به نظر می آیند، اما بسیاری از آنها با پرداختن به فرآیند فرگشتی ِ «هوموستاز»، توضیح پذیر است. فرایند شکل گیریِ تعادل یا هوموستاز، در ابتدا فقط در راستای محافظت از «تک موجود» پدید آمد، و سپس به تدریج، به محافظت از یک خانواده و یا یک گروه کوچک، گسترش یافت. بسیاری از مشکلات جوامع بزرگ و ابَر شهرها دور از انتظار نیستند، اگرچه پدیده هوموستاز و یا تعادلی میلیونها سال است که در خدمت فرد و یا جوامع کوچک بوده است، اما هنوز با رشد جمعیت جوامع انسانی که فقط چند هزار سال قدمت دارند، هماهنگ نیست. در حقیقت هوموستاز اولیه انسان در تناقض کامل با مدرنیته و پیشرفتهای سریع ناشی از آن است. فرآیند ِ هوموستاز بر اساس پاسخهای ما به محیط طبیعی و ساده شکل گرفته است، و بیشتر به احساساتی مثل لذت و درد ارتباط دارد، تا واکنشهای منطقی پیچیده که در جوامع امروزی با آن مواجه هستیم .به همین دلیل ما هنوز در مورد زندگی مدرن خودمان، احساسی متناقض داریم. ما امروزه سعی میکنیم که تکنولوژی و دستگاههای جدید را به عنوان جایگزینی برای « هوموستاز » غریزی خودمان استفاده کنیم. به همین دلیل این سوال پیش می آید: آیا انسان از محدوده امکاناتش فراتر رفته است؟
(بخش دوم)
مهمترین محصول « فرآیندهای ذهنی » توانایی ِ «نقشه برداری mapping » از محیط اطراف بود. نقشه برداری به این معنا که موجود زنده میتواند در ذهن خود تصویر موجودی را که در اطراف اوست ، ترسیم کند. این توانایی نقشه برداری، ابتدا برای شناسایی محیط اطراف بود، ولی سیستم عصبی بتدریج، توسط سلولهای عصبی داخل بدن ، تصویری از داخل بدن هم ترسیم نمود. مثلا با داشتن حس ّ ِدرد در شکم ، میتوانیم حدود جای آنرا حدس بزنیم . با ادامه این فرآیند در سِیر ِفرگشت، انسان تواناییهای دیگری بدست آورده و توانست تصاویر ونقوش انتزاعی در ذهن خود ایجاد کند. از آن پس، سیستم عصبی ، توانایی به حافظه سپردن نقشه های ذهنی را پیدا نمود، و در نتیجه انسان توانست خطرات محیطی گذشته را، جهت آمادگی بهتر برای آینده ( حافظه آینده ) به خاطربسپارد.
زمانمند تر شدن فرآیند فرگشت در بیشتر این پدیده ها، مجموعا منجر به بروز خلاقیت و هوش در انسان شدند.
اصولا در ذهن انسان، هنگامیکه یک نقش با وضوح کامل شکل میگیرد، منجر به احساس قویتر در او میشود وبر این اساس است که، انسان «میزان و یا کیفیت» متفاوتی از احساساتش دارد. باید توجه داشت که بدن و ذهن ما در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر هستند. در حقیقت ذهن و بدن دو روی یک سکه هستند، و ما همان سکه هستیم.
امروزه انسان بیش از هر زمانی راحتی و رفاه دارد. دانش و فن آوری، باعث کاهش میزان مرگ و میر، سهولت بیشتری در زمینه کسب اطلاعات،و همچنین مسافرت به مکان های دلخواه شده است. علیرغم تمامی ِ این پیشرفتها، احساس خطر در انسان هنوز وجود داشته، و حس شادی در بعضی نقاط جهان در حال پایین آمدن است.
در حالیکه بعضی از مشکلات انسان غیر قابل حل به نظر می آیند، اما بسیاری از آنها با پرداختن به فرآیند فرگشتی ِ «هوموستاز»، توضیح پذیر است. فرایند شکل گیریِ تعادل یا هوموستاز، در ابتدا فقط در راستای محافظت از «تک موجود» پدید آمد، و سپس به تدریج، به محافظت از یک خانواده و یا یک گروه کوچک، گسترش یافت. بسیاری از مشکلات جوامع بزرگ و ابَر شهرها دور از انتظار نیستند، اگرچه پدیده هوموستاز و یا تعادلی میلیونها سال است که در خدمت فرد و یا جوامع کوچک بوده است، اما هنوز با رشد جمعیت جوامع انسانی که فقط چند هزار سال قدمت دارند، هماهنگ نیست. در حقیقت هوموستاز اولیه انسان در تناقض کامل با مدرنیته و پیشرفتهای سریع ناشی از آن است. فرآیند ِ هوموستاز بر اساس پاسخهای ما به محیط طبیعی و ساده شکل گرفته است، و بیشتر به احساساتی مثل لذت و درد ارتباط دارد، تا واکنشهای منطقی پیچیده که در جوامع امروزی با آن مواجه هستیم .به همین دلیل ما هنوز در مورد زندگی مدرن خودمان، احساسی متناقض داریم. ما امروزه سعی میکنیم که تکنولوژی و دستگاههای جدید را به عنوان جایگزینی برای « هوموستاز » غریزی خودمان استفاده کنیم. به همین دلیل این سوال پیش می آید: آیا انسان از محدوده امکاناتش فراتر رفته است؟
مغز، برابری یا عدالت اقتصادی
چنین به نظر میرسد که ما در زمانه نابرابریهای اجتماعی زندگی میکنیم و یا حداقل نگران این نابرابریها هستیم. اخیراً موسسه اکسفام گزارش کرده که ثروت ۸ ثروتمند بزرگ دنیا، برابر ثروت ۵۰ درصد مردم فقیر دنیاست. در آمریکا، ۸۵ درصد ثروت در دست فقط ۲۰ درصد مردم است. در دانشگاهها فیلسوفان، اقتصاد دانان، دانشمندان علوم سیاسی ، و روانشناسان به دنبال یافتن ریشه این عدم برابری و مشکلاتی که ایجاد خواهد کرد، هستند. اخیراً سه نوروساینتیست معروف در دانشگاه ییل Yale، به این موضوع پرداخته اند و نتیجه آن در مجله طبیعت منتشر شده است.
(Nature, human behavior. April 7, 2017)
به عقیده این پژوهشگران، در حالیکه مبارزه برای ایجاد بعضی از برابریها مانند «برابری نژادی»، بدون شک اخلاقی است، ولی قضاوت در مورد «برابری اقتصادی» آسان نیست. پژوهشهای روانشناسی نشان داده اند که «عدم برابری اقتصادی» لزوماً پدیده ای منفی نیست.
در پژوهشهایی که در آزمایشگاهها صورت گرفته، در اکثر تستهایی که در آن به افراد پولهایی داده شده که در بین خود تقسیم کنند، بدون آنکه نظارتی بر آنها باشد، افراد به میزان مساوی پولها را تقسیم کردند. این پدیده که در آزمایشگاهها مشاهده شد «بیزاری از عدم برابری inequality aversion » نام گرفت.
اما هنگامیکه از همین افراد در مورد توزیع ثروت در کشورشان سوال شد، با کمال تعجب، پذیرای عدم برابری در جامعه شان بودند.
در یک پژوهش نسبتا گسترده (توسط Norton و Ariely) که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، از ۵۵۰۰ آمریکایی در مورد نسبت دلخواه آنها در توزیع ثروت سؤال شد. پاسخ این بود که به طور متوسط، اگر ۲۰ درصد ثروت در دست ۳۰ درصد مردم باشد، و ۲۰ درصد طبقه فقیر ۱۰ درصد ثروت را داشته باشند، برای آنها قابل قبول است. وقتی از آنها سوال شد که بین «عدم برابری گسترده» و «برابری کامل» یکی را انتخاب کنند، آنها اولی را انتخاب کردند. چنین پژوهشی در کشورهای دیگر جهان و بر روی افرادی با انواع مختلف تمایلات سیاسی، تکرار شد و همان نتیجه بالا بدست آمد. نتیجه این پژوهشها، کاملا با یافته «بیزاری از عدم برابری» که در آزمایشگاهها مشاهده شد، تفاوت دارد.
اما چرا این یافته ها در آزمایشگاهها و جوامع اینچنین متفاوتند؟ جواب این سوال در پدیده دیگری است به نام «عدالت fairness». گاهی به اشتباه تصور میشود که «برابری اقتصادی» با «عدالت اقتصادی» یکی است. مثلا اگر یک نفر در یک مغازه ۳ روز در هفته و فرد دیگری ۴ روز در هفته کار میکند فرد دوم باید یک روز حقوق بیشتری بگیرد و این «عدالت» است. ولی اگر به هر دو حقوق مساوی داده شود، آنرا «برابری اقتصادی» می نامند. در پژوهشهای آزمایشگاهی، افراد به عدالت توجهی نداشته و پول را به طور برابر توزیع میکنند. در پژوهشهای تصویر برداری از مغز ( ام آر آی کاربردی) نیز، مشخص شده که هنگام توزیع مساوی ثروت در آزمایشگاه منطقه، و در زمان تصمیم گیری «عدالت اقتصادی» در جامعه، دو منطقه مختلف مغز فعال میشوند ( در توزیع برابر پول در آزمایشگاه، منطقه استریاتوم مغز فعالیت نشان میدهد و در تصمیم گیری توزیع عادلانه ثروت در جامعه، منطقه ونترو مدیال لوب پیشانی فعال میشود
The neural bases for valuing social equality, R. Aoki 2015)
به نظر میرسد که به چند دلیل اکثر مردم تا حدودی عدم برابری توزیع ثروت را ترجیح میدهند. مهمترین آنها این است، که هنگامی که فردی با اختراع و یا کشفی به جامعه خدمت میکند، ما او را مستحق درآمد بالاتر میدانیم. دلیل دیگر اینستکه «عدم برابری» باعث حرکت بیشتر جامعه در ایجاد خلاقیت ها میشود. چنانچه در اتحاد جماهیر شوروی، برابری های اقتصادی باعث عقب افتادگی، و ایستایی اقتصادی شده بود.
از سوی دیگر، عدالت، یکی از پایه ای ترین اصول «اخلاق» در انسان است . اصولا عدالت اقتصادی باعث ادامه کار یک فرد در یک گروه بزرگ میشود، و فردی که «عادل» است مورد احترام بقیه افراد گروه است. در طول فرگشت، عدالت و نیاز به آن، باعث حفظ جوامع شده است. علیرغم این اصل اخلاقی ِقوی، عده ای از مردم سعی بر ایجاد اختلال در عدالت را دارند که یکی از مهمترین دلایل آن، «حس زیاده خواهیgreed» است.
سوالی که پیش می آید، این است که اگر مردم، به اصل «عدم برابری اقتصادی»تمایل دارند، چه میزانی از عدم برابری برایشان قابل تحمل است؟ پژوهشهای آماری در آمریکا و دیگر کشورهای ثروتمند، نشان داده که اکثر مردم، میزان نابرابری را بسیار کمتر از آنچه که هست، تخمین میزنند. در حال حاضر میزان «نابرابری اقتصادی» در جهان، باعث صدمه شدید به طبقات کم درآمد و ضعیف شده، و این میزان نابرای مسلماً باید کاهش یابد، امّا پژوهشهای روانشناختی نشان داه که راه صحیح، یک «نابرابری عادلانه» است و نه یک «برابری غیر عادلانه».
چنین به نظر میرسد که ما در زمانه نابرابریهای اجتماعی زندگی میکنیم و یا حداقل نگران این نابرابریها هستیم. اخیراً موسسه اکسفام گزارش کرده که ثروت ۸ ثروتمند بزرگ دنیا، برابر ثروت ۵۰ درصد مردم فقیر دنیاست. در آمریکا، ۸۵ درصد ثروت در دست فقط ۲۰ درصد مردم است. در دانشگاهها فیلسوفان، اقتصاد دانان، دانشمندان علوم سیاسی ، و روانشناسان به دنبال یافتن ریشه این عدم برابری و مشکلاتی که ایجاد خواهد کرد، هستند. اخیراً سه نوروساینتیست معروف در دانشگاه ییل Yale، به این موضوع پرداخته اند و نتیجه آن در مجله طبیعت منتشر شده است.
(Nature, human behavior. April 7, 2017)
به عقیده این پژوهشگران، در حالیکه مبارزه برای ایجاد بعضی از برابریها مانند «برابری نژادی»، بدون شک اخلاقی است، ولی قضاوت در مورد «برابری اقتصادی» آسان نیست. پژوهشهای روانشناسی نشان داده اند که «عدم برابری اقتصادی» لزوماً پدیده ای منفی نیست.
در پژوهشهایی که در آزمایشگاهها صورت گرفته، در اکثر تستهایی که در آن به افراد پولهایی داده شده که در بین خود تقسیم کنند، بدون آنکه نظارتی بر آنها باشد، افراد به میزان مساوی پولها را تقسیم کردند. این پدیده که در آزمایشگاهها مشاهده شد «بیزاری از عدم برابری inequality aversion » نام گرفت.
اما هنگامیکه از همین افراد در مورد توزیع ثروت در کشورشان سوال شد، با کمال تعجب، پذیرای عدم برابری در جامعه شان بودند.
در یک پژوهش نسبتا گسترده (توسط Norton و Ariely) که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، از ۵۵۰۰ آمریکایی در مورد نسبت دلخواه آنها در توزیع ثروت سؤال شد. پاسخ این بود که به طور متوسط، اگر ۲۰ درصد ثروت در دست ۳۰ درصد مردم باشد، و ۲۰ درصد طبقه فقیر ۱۰ درصد ثروت را داشته باشند، برای آنها قابل قبول است. وقتی از آنها سوال شد که بین «عدم برابری گسترده» و «برابری کامل» یکی را انتخاب کنند، آنها اولی را انتخاب کردند. چنین پژوهشی در کشورهای دیگر جهان و بر روی افرادی با انواع مختلف تمایلات سیاسی، تکرار شد و همان نتیجه بالا بدست آمد. نتیجه این پژوهشها، کاملا با یافته «بیزاری از عدم برابری» که در آزمایشگاهها مشاهده شد، تفاوت دارد.
اما چرا این یافته ها در آزمایشگاهها و جوامع اینچنین متفاوتند؟ جواب این سوال در پدیده دیگری است به نام «عدالت fairness». گاهی به اشتباه تصور میشود که «برابری اقتصادی» با «عدالت اقتصادی» یکی است. مثلا اگر یک نفر در یک مغازه ۳ روز در هفته و فرد دیگری ۴ روز در هفته کار میکند فرد دوم باید یک روز حقوق بیشتری بگیرد و این «عدالت» است. ولی اگر به هر دو حقوق مساوی داده شود، آنرا «برابری اقتصادی» می نامند. در پژوهشهای آزمایشگاهی، افراد به عدالت توجهی نداشته و پول را به طور برابر توزیع میکنند. در پژوهشهای تصویر برداری از مغز ( ام آر آی کاربردی) نیز، مشخص شده که هنگام توزیع مساوی ثروت در آزمایشگاه منطقه، و در زمان تصمیم گیری «عدالت اقتصادی» در جامعه، دو منطقه مختلف مغز فعال میشوند ( در توزیع برابر پول در آزمایشگاه، منطقه استریاتوم مغز فعالیت نشان میدهد و در تصمیم گیری توزیع عادلانه ثروت در جامعه، منطقه ونترو مدیال لوب پیشانی فعال میشود
The neural bases for valuing social equality, R. Aoki 2015)
به نظر میرسد که به چند دلیل اکثر مردم تا حدودی عدم برابری توزیع ثروت را ترجیح میدهند. مهمترین آنها این است، که هنگامی که فردی با اختراع و یا کشفی به جامعه خدمت میکند، ما او را مستحق درآمد بالاتر میدانیم. دلیل دیگر اینستکه «عدم برابری» باعث حرکت بیشتر جامعه در ایجاد خلاقیت ها میشود. چنانچه در اتحاد جماهیر شوروی، برابری های اقتصادی باعث عقب افتادگی، و ایستایی اقتصادی شده بود.
از سوی دیگر، عدالت، یکی از پایه ای ترین اصول «اخلاق» در انسان است . اصولا عدالت اقتصادی باعث ادامه کار یک فرد در یک گروه بزرگ میشود، و فردی که «عادل» است مورد احترام بقیه افراد گروه است. در طول فرگشت، عدالت و نیاز به آن، باعث حفظ جوامع شده است. علیرغم این اصل اخلاقی ِقوی، عده ای از مردم سعی بر ایجاد اختلال در عدالت را دارند که یکی از مهمترین دلایل آن، «حس زیاده خواهیgreed» است.
سوالی که پیش می آید، این است که اگر مردم، به اصل «عدم برابری اقتصادی»تمایل دارند، چه میزانی از عدم برابری برایشان قابل تحمل است؟ پژوهشهای آماری در آمریکا و دیگر کشورهای ثروتمند، نشان داده که اکثر مردم، میزان نابرابری را بسیار کمتر از آنچه که هست، تخمین میزنند. در حال حاضر میزان «نابرابری اقتصادی» در جهان، باعث صدمه شدید به طبقات کم درآمد و ضعیف شده، و این میزان نابرای مسلماً باید کاهش یابد، امّا پژوهشهای روانشناختی نشان داه که راه صحیح، یک «نابرابری عادلانه» است و نه یک «برابری غیر عادلانه».
مغز و ذهن
قسمت نخست: شبکه های مغزی
یکی از بزرگترین رازهایی که فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بوده اند، پدیده می باشد. آیا مغز ( به عنوان ارگانی از بدن) ذهن را ایجاد میکند و یا ذهن پدیده ای کاملا جداست؟ رنه دکارت فیلسوف معروف فرانسوی قرن ۱۷ ، به دوگانگی و یا جدایی مغز و ذهن معتقد بود، و ذهن را یک پدیده متافیزیکی میدانست . اندیشه دکارت تا قرن ۱۹ پایدار ماند. اما با کشف قوانین فیزیکی ترمودینامیک، و اصل بقای ماده و انرژی، و اینکه انرژی پایاست، نه به وجود می آید و نه از بین میرود ِنظریه دکارت مورد تردید قرار گرفت. بر اساس علم فیزیک، هیچ پدیده متافیزیکی برای تغییر تعادل انرژی در مغز، و ایجاد حرکت در بدن، قابل تصور نیست و منشا انرژی، باید در درون مغز باشد. به همین جهت، روانشناسان و عصب پژوهان، از اواخر قرن ۱۹، در پی گشودن این راز هستند که مغز چگونه ذهن را ایجاد میکند.
در دو دهه اخیر با به کارگیری روشهای جدید عکسبرداری مغز و مخصوصا «ام آر آی»،عصب پژوهان هر چه بیشتر به جزییات عملکرد مغز پی برده اند و هر روزه در خبرها عکسهای رنگین تصویر نگاری مغز و عملکردهای قسمتهای مختلف مغز دیده میشود. به طور مثال، لوب گیجگاهی مغز که بالای گوش قرار گرفته، ناحیه مسئول حافظه است، لوب پس سری در پشت سر مسئول بینایی است. اما سوال اصلی این است که چگونه این مناطق با هم ارتباط برقرار کرده و « ذهن فردی ما» را ایجاد میکنند.
مغز انسان دارای صد میلیارد سلول عصبی (نورون) هست که تنه این سلولها عمدتا در قشر مغز بوده(قسمت خاکستری مغز)و زائده این نورونها که از تنه جدا شده، پیامها را به مناطق مختلف بدن میفرستند ( قسمت سفید مغز که در زیر قشر است).
در دو دهه اخیر مشخص شده که نورونهای قشر مغز شبکه های مختلفی ایجاد کرده اند که هر کدام مسئولیت خاصی را دارند. شبکه های مغزی همانند شبکه های اتوبوسرانی، راه آهن، و راههای آبی کشتیرانی که ما در زندگی روزانه با آنها برخورد داریم، هستند.
پژوهش شبکه های مغزی شاخه جدیدی از عصب پژوهی است که به آن «نوروساینس شبکه ها» گفته میشود. تیمی از این پژوهشگران در دانشگاه پنسلوانیا به رهبری دکتر دانیله باستDanielle Bassett و مکس بارتولرو Max Bartolero ، با استفاده از یک مدل نقشه برداری ریاضی Graph theory توانسته الگوی ارتباطات شبکه های مغزی را نمودار سازی کند. بر اساس این پژوهش، چند سلول مغزی (نورونها) در کنار یکدیگر در قشر مغز همکاری میکنند. این گروه کوچک « گره ویا نود Node» نامیده میشود. این نودهها، با نودهای کناری در ارتباط هستند و همه نودها در یک منطقه قشری به یک «قطب یا هاب Hub» محلی در تماسند. گردهمایی چند نود (گره) و هاب (قطب)، یک ماژول Module را تشکیل میدهد ( کامپیوترهای امروزی هم دارای ماژول هستند مثلا کارتهای تولید تصویر و یا صدا و یا ارتباط با هارد دیسک با هم ارتباط دارند ولی به طور جداگانه میتوان آنها را تعویض کرد). این ماژولها به طور دائم و بر اساس نیاز مغز در ارتباط با یکدیگر هستند. گروه خانم دکتر باست Bassett، سیصد نود (گره )را در قشر مغز توصیف کرده که با قطبها (هابهای) ارتباطیشان، هفت ماژول را تشکیل میدهند. این ماژولها عبارتند از:
۱- بینایی visual
۲- توجه Attention
۳- کنترل قشر پیشانی- آهیانه ای
Frontoparietal Control
۴- حرکات بدن Somatic Motor
۵- ویژگی خاص Salience
۶- پیش فرضی Default mode
۷- لیمبیک (ناحیه قدیمی مغز برای عواطف) Limbic
قسمت نخست: شبکه های مغزی
یکی از بزرگترین رازهایی که فلاسفه و دانشمندان با آن مواجه بوده اند، پدیده می باشد. آیا مغز ( به عنوان ارگانی از بدن) ذهن را ایجاد میکند و یا ذهن پدیده ای کاملا جداست؟ رنه دکارت فیلسوف معروف فرانسوی قرن ۱۷ ، به دوگانگی و یا جدایی مغز و ذهن معتقد بود، و ذهن را یک پدیده متافیزیکی میدانست . اندیشه دکارت تا قرن ۱۹ پایدار ماند. اما با کشف قوانین فیزیکی ترمودینامیک، و اصل بقای ماده و انرژی، و اینکه انرژی پایاست، نه به وجود می آید و نه از بین میرود ِنظریه دکارت مورد تردید قرار گرفت. بر اساس علم فیزیک، هیچ پدیده متافیزیکی برای تغییر تعادل انرژی در مغز، و ایجاد حرکت در بدن، قابل تصور نیست و منشا انرژی، باید در درون مغز باشد. به همین جهت، روانشناسان و عصب پژوهان، از اواخر قرن ۱۹، در پی گشودن این راز هستند که مغز چگونه ذهن را ایجاد میکند.
در دو دهه اخیر با به کارگیری روشهای جدید عکسبرداری مغز و مخصوصا «ام آر آی»،عصب پژوهان هر چه بیشتر به جزییات عملکرد مغز پی برده اند و هر روزه در خبرها عکسهای رنگین تصویر نگاری مغز و عملکردهای قسمتهای مختلف مغز دیده میشود. به طور مثال، لوب گیجگاهی مغز که بالای گوش قرار گرفته، ناحیه مسئول حافظه است، لوب پس سری در پشت سر مسئول بینایی است. اما سوال اصلی این است که چگونه این مناطق با هم ارتباط برقرار کرده و « ذهن فردی ما» را ایجاد میکنند.
مغز انسان دارای صد میلیارد سلول عصبی (نورون) هست که تنه این سلولها عمدتا در قشر مغز بوده(قسمت خاکستری مغز)و زائده این نورونها که از تنه جدا شده، پیامها را به مناطق مختلف بدن میفرستند ( قسمت سفید مغز که در زیر قشر است).
در دو دهه اخیر مشخص شده که نورونهای قشر مغز شبکه های مختلفی ایجاد کرده اند که هر کدام مسئولیت خاصی را دارند. شبکه های مغزی همانند شبکه های اتوبوسرانی، راه آهن، و راههای آبی کشتیرانی که ما در زندگی روزانه با آنها برخورد داریم، هستند.
پژوهش شبکه های مغزی شاخه جدیدی از عصب پژوهی است که به آن «نوروساینس شبکه ها» گفته میشود. تیمی از این پژوهشگران در دانشگاه پنسلوانیا به رهبری دکتر دانیله باستDanielle Bassett و مکس بارتولرو Max Bartolero ، با استفاده از یک مدل نقشه برداری ریاضی Graph theory توانسته الگوی ارتباطات شبکه های مغزی را نمودار سازی کند. بر اساس این پژوهش، چند سلول مغزی (نورونها) در کنار یکدیگر در قشر مغز همکاری میکنند. این گروه کوچک « گره ویا نود Node» نامیده میشود. این نودهها، با نودهای کناری در ارتباط هستند و همه نودها در یک منطقه قشری به یک «قطب یا هاب Hub» محلی در تماسند. گردهمایی چند نود (گره) و هاب (قطب)، یک ماژول Module را تشکیل میدهد ( کامپیوترهای امروزی هم دارای ماژول هستند مثلا کارتهای تولید تصویر و یا صدا و یا ارتباط با هارد دیسک با هم ارتباط دارند ولی به طور جداگانه میتوان آنها را تعویض کرد). این ماژولها به طور دائم و بر اساس نیاز مغز در ارتباط با یکدیگر هستند. گروه خانم دکتر باست Bassett، سیصد نود (گره )را در قشر مغز توصیف کرده که با قطبها (هابهای) ارتباطیشان، هفت ماژول را تشکیل میدهند. این ماژولها عبارتند از:
۱- بینایی visual
۲- توجه Attention
۳- کنترل قشر پیشانی- آهیانه ای
Frontoparietal Control
۴- حرکات بدن Somatic Motor
۵- ویژگی خاص Salience
۶- پیش فرضی Default mode
۷- لیمبیک (ناحیه قدیمی مغز برای عواطف) Limbic
مغز و ذهن
قسمت دوم: شبکه های مغزی و موسیقی ذهن
برای درک اینکه شبکه ها و ماژولها چگونه ایجاد «فکر» میکنند، میتوان آنرا شبیه یک ارکستر بزرگ دانست که در حال اجرای یک سنفونی است. اگر هر نوازنده را یک سلول عصبی (نورون) فرض کنیم، تمام نوازنده های ویلون یک نود (گره) محسوب میشوند. این نود باید با نود دیگر ، مثلا تمام نوازنده های ترومپت، هماهنگ باشند و تمامی اینها در یک قسمت ارکستر (ماژول) باید با قسمت دیگر ارکستر ،هماهنگ باشند و رهبر ارکستر نقش قطب ارتباطی( هاب) را به عهده دارد.
در مغز، ارتباط و هماهنگی ماژولهای مغز، همانند یک ارکستر ، «ارتباط عملکردی functional connectivity» نامیده میشود. باید توجه داشت که تمام ماژولهای مغز به طور دائم فعال هستند و بر حسب نیاز فقط یک یا چند تای آنها فعالیتشان را افزایش میدهند.
گروه دکتر باست پژوهشی بر روی بیش از ده هزار «ارتباط عملکردی functional connectivity» در ۸۳ فرد نرمال انجام دادند. این پژوهش نشان داد که اگر چه ماژولها در مغز به هم وابستگی ندارند ولی همانند یک ارکستر با یکدیگر همکاری دارند مثلا هنگام دیدن یک فیلم، ماژول بینایی بدون ماژول «توجه» و درک عواطف بازیگران فیلم (ماژول لیبمبیک) ، قادر به درک فیلم نیست.
یکی از مهمترین ماژولها در مغز انسان، ماژول فرونتو پاریتال ( پیشانی-آهیانه ای) است که ارتباط وسیعی با لوبهای مغزی دارد. این ماژول در فرگشت، بیشترین رشد را در انسان داشته و در عملکردهای اجرایی executive function که شامل تصمیم گیری، حافظه کوتاه مدت و کنترلهای شناختی میشود، نقش مهمی دارد.
ماژول مهم دیگر ، Salience و یا توجه ویژه است که به تحریکات جدید (که قبلا با آن مواجه نشده بودیم) پاسخ میدهد.
ماژول بسیار مهم دیگر، ماژول default mode و یا حالت پیش فرضی است. این ماژول مسئول تفکرات درونی، یادگیری، یادآوری خاطره ها، تاثر پذیری از افکار دیگران و حتی قماربازی است. اختلال این ماژول، همانند اختلال یک فرودگاه مرکزی در یک کشور است که میتواند تمام ارتباطات هوایی را مختل کند.
قسمت دوم: شبکه های مغزی و موسیقی ذهن
برای درک اینکه شبکه ها و ماژولها چگونه ایجاد «فکر» میکنند، میتوان آنرا شبیه یک ارکستر بزرگ دانست که در حال اجرای یک سنفونی است. اگر هر نوازنده را یک سلول عصبی (نورون) فرض کنیم، تمام نوازنده های ویلون یک نود (گره) محسوب میشوند. این نود باید با نود دیگر ، مثلا تمام نوازنده های ترومپت، هماهنگ باشند و تمامی اینها در یک قسمت ارکستر (ماژول) باید با قسمت دیگر ارکستر ،هماهنگ باشند و رهبر ارکستر نقش قطب ارتباطی( هاب) را به عهده دارد.
در مغز، ارتباط و هماهنگی ماژولهای مغز، همانند یک ارکستر ، «ارتباط عملکردی functional connectivity» نامیده میشود. باید توجه داشت که تمام ماژولهای مغز به طور دائم فعال هستند و بر حسب نیاز فقط یک یا چند تای آنها فعالیتشان را افزایش میدهند.
گروه دکتر باست پژوهشی بر روی بیش از ده هزار «ارتباط عملکردی functional connectivity» در ۸۳ فرد نرمال انجام دادند. این پژوهش نشان داد که اگر چه ماژولها در مغز به هم وابستگی ندارند ولی همانند یک ارکستر با یکدیگر همکاری دارند مثلا هنگام دیدن یک فیلم، ماژول بینایی بدون ماژول «توجه» و درک عواطف بازیگران فیلم (ماژول لیبمبیک) ، قادر به درک فیلم نیست.
یکی از مهمترین ماژولها در مغز انسان، ماژول فرونتو پاریتال ( پیشانی-آهیانه ای) است که ارتباط وسیعی با لوبهای مغزی دارد. این ماژول در فرگشت، بیشترین رشد را در انسان داشته و در عملکردهای اجرایی executive function که شامل تصمیم گیری، حافظه کوتاه مدت و کنترلهای شناختی میشود، نقش مهمی دارد.
ماژول مهم دیگر ، Salience و یا توجه ویژه است که به تحریکات جدید (که قبلا با آن مواجه نشده بودیم) پاسخ میدهد.
ماژول بسیار مهم دیگر، ماژول default mode و یا حالت پیش فرضی است. این ماژول مسئول تفکرات درونی، یادگیری، یادآوری خاطره ها، تاثر پذیری از افکار دیگران و حتی قماربازی است. اختلال این ماژول، همانند اختلال یک فرودگاه مرکزی در یک کشور است که میتواند تمام ارتباطات هوایی را مختل کند.
مغز و ذهن
قسمت آخر: ارتباطات شبکه های مغزی ،هویت شخصی ما و بیماریهای مغزی
اگرچه همه ما شبکه های پایه مغزی که شامل هفت نوع ماژول و قطبهای ارتباطی آنها را داریم ، ولی ارتباطات و یا سیم کشی های بین شبکه ها در افراد تفاوتهای جزیی دارند. اخیرأ بخش ابتدایی یک از پژوهشهای بزرگ موسسه بهداشت ملی آمریکا به نام «ارتباطات شبکه های مغزی و یا Human Connectome Project انجام شده است.در این بخش، با استفاده از تصویربرداری ام آر آیی مغز، ارتباط شبکه ها در ۱۲۰۰ فرد جوان بررسی شده است.برای این پژوهش، وضعیت روزانه این افراد مانند میزان خواب، تواناییهای حافظه و یا گفتاری آنها و شرائط رفتاری آنها ثبت شده است(۲۸۰ سوال از هر فرد). این پژوهشها نشان داده که همانند «اثر انگشت»، این ارتباطات شبکه ای منحصر بفرد بوده و ماهیت شخصیت فرد را تعیین میکند. ارتباطات موثر و بارز مابین بعضی از ماژولها، تعیین کننده قدرت حل مسائل، قدرت گفتاری بیشتر و هوش بالاتر است. این افراد معمولا حافظه و قدرت توجه بیشتری داشته و رضایت بیشتری از زندگی دارند. افرادی که ارتباط (کانکتوم) بین شبکه ای ضعیفتری دارند، هوش پایین تر، اعتیادات دارویی، کم خوابی و قدرت تمرکز کمتری دارند.
هماهنگی ماژولها نه تنها ماهیت شخصی شما را تعیین میکند بلکه به حفظ آن نیز کمک میکند. ارتباط فیزیکی بین ماژولها که توسط زائده سلولهای عصبی صورت میگیرد میتواند در طول ماهها و یا سالها در اثر بیماری و یا بالا رفتن سن، تغییر کند ولی ارتباطات عملکردی و یا فونکسیونل functional که توسط مواد شیمیایی در مغز صورت میگیرد، به جهت تغییر عملکرد ما ( مثلا تغییر حالت از حل یک مسئله ریاضی، به نگاه کردن یک فیلم)، در عرض چند ثانیه و یا دقیقه صورت میگیرد.
یکی از مهمترین سوالها در تغییرات این ارتباطات ( کانکتوم) اینستکه اینها چگونه از دوران کودکی تا بزرگسالی تغییر میکند؟ آیا آموزش، آشنایی با یک ایده و یا روش جدید و یا وضعیت اقتصادی- اجتماعی آنها را تغییر میدهد؟
ما میدانیم که ماژولهای مغزی در اوائل زندگی و حتی در مرحله جنینی تشکیل میشوند ولی ارتباط بی آنها و یا کانکتومها، با رشد ما، بیشتر پالایش میابند.
برای درک بهتر ارتباطات عملکردی (فونکسیونل) شبکه ها، در دانشگاه استانفورد پژوهشی در جریان است که یکی از استادان روانشناسی (پرفسور راسل پولدارک) هر سه هفته مورد بررسی تستهای شناختی و ام آر آی قرار میگیرد تا ارتباط وضعیت شناختی با کانکتومها مشخص شود. این پژوهش مشخص کرده که هنگامیکه ارتباط شبکه ها انعطاف flexibility بیشتری در جهت ایجاد ارتباط موثرتر ماژولها دارند وضعیت شناختی فرد بهتر خواهد بود.
اخیرا در بیماران با افسردگی، شیزوفرنی، اتیسم، آلزایمر، صرع و بیماری بیش فعالی، اختلالات ارتباطات بین شبکه ها (کانکتومها) یافت شده است. مثلا در بیماران شیزوفرنی و خانواده درجه یک آنها، هیچ اشکالی در ماژولهای مغزی یافت نشده بلکه تعدادی از ارتباطات یا کانکتومها بیش از حد فعال هستند. هذیانهای شنوایی به علت تغییر جهت ارتباطات با ماژولهای گفتاری به جای ماژولهای شنوایی است. به همین دلیل بیمار در سر خود صداهای مختلف میشنود.
در بیماری افسردگی، ماژول پیش فرضی default mode، ارتباطات قویتری ایجاد میکند و فرد به طور دائم افکار منفی را در ذهن نشخوار میکند. در درمان افسردگی تحریک مغناطیسی مغز میتواند به تغییر ارتباطات ماژول پیش فرضی کمک کند.
درک بیشتر ارتباطات ماژولها در بیماریهای مغزی کمک به پیشگیری و درمان موثرتر این بیماریها میکند. گام بعدی پیدا کردن ارتباط ژنها با ایجاد این شبکه ها در مغز است. علیرغم پیشرفتهای شگرف در دهه گذشته، هنوز راه زیادی برای یافتن جزییات عملکرد شبکه های مغزی، داریم. استفاده از تکنیکهای کاشت الکترودها و ثبت لحظه ای ماژولها به یافتن راز یکی از پیچیده ترین شبکه های جهان، یعنی مغز ما کمک خواهد کرد.
قسمت آخر: ارتباطات شبکه های مغزی ،هویت شخصی ما و بیماریهای مغزی
اگرچه همه ما شبکه های پایه مغزی که شامل هفت نوع ماژول و قطبهای ارتباطی آنها را داریم ، ولی ارتباطات و یا سیم کشی های بین شبکه ها در افراد تفاوتهای جزیی دارند. اخیرأ بخش ابتدایی یک از پژوهشهای بزرگ موسسه بهداشت ملی آمریکا به نام «ارتباطات شبکه های مغزی و یا Human Connectome Project انجام شده است.در این بخش، با استفاده از تصویربرداری ام آر آیی مغز، ارتباط شبکه ها در ۱۲۰۰ فرد جوان بررسی شده است.برای این پژوهش، وضعیت روزانه این افراد مانند میزان خواب، تواناییهای حافظه و یا گفتاری آنها و شرائط رفتاری آنها ثبت شده است(۲۸۰ سوال از هر فرد). این پژوهشها نشان داده که همانند «اثر انگشت»، این ارتباطات شبکه ای منحصر بفرد بوده و ماهیت شخصیت فرد را تعیین میکند. ارتباطات موثر و بارز مابین بعضی از ماژولها، تعیین کننده قدرت حل مسائل، قدرت گفتاری بیشتر و هوش بالاتر است. این افراد معمولا حافظه و قدرت توجه بیشتری داشته و رضایت بیشتری از زندگی دارند. افرادی که ارتباط (کانکتوم) بین شبکه ای ضعیفتری دارند، هوش پایین تر، اعتیادات دارویی، کم خوابی و قدرت تمرکز کمتری دارند.
هماهنگی ماژولها نه تنها ماهیت شخصی شما را تعیین میکند بلکه به حفظ آن نیز کمک میکند. ارتباط فیزیکی بین ماژولها که توسط زائده سلولهای عصبی صورت میگیرد میتواند در طول ماهها و یا سالها در اثر بیماری و یا بالا رفتن سن، تغییر کند ولی ارتباطات عملکردی و یا فونکسیونل functional که توسط مواد شیمیایی در مغز صورت میگیرد، به جهت تغییر عملکرد ما ( مثلا تغییر حالت از حل یک مسئله ریاضی، به نگاه کردن یک فیلم)، در عرض چند ثانیه و یا دقیقه صورت میگیرد.
یکی از مهمترین سوالها در تغییرات این ارتباطات ( کانکتوم) اینستکه اینها چگونه از دوران کودکی تا بزرگسالی تغییر میکند؟ آیا آموزش، آشنایی با یک ایده و یا روش جدید و یا وضعیت اقتصادی- اجتماعی آنها را تغییر میدهد؟
ما میدانیم که ماژولهای مغزی در اوائل زندگی و حتی در مرحله جنینی تشکیل میشوند ولی ارتباط بی آنها و یا کانکتومها، با رشد ما، بیشتر پالایش میابند.
برای درک بهتر ارتباطات عملکردی (فونکسیونل) شبکه ها، در دانشگاه استانفورد پژوهشی در جریان است که یکی از استادان روانشناسی (پرفسور راسل پولدارک) هر سه هفته مورد بررسی تستهای شناختی و ام آر آی قرار میگیرد تا ارتباط وضعیت شناختی با کانکتومها مشخص شود. این پژوهش مشخص کرده که هنگامیکه ارتباط شبکه ها انعطاف flexibility بیشتری در جهت ایجاد ارتباط موثرتر ماژولها دارند وضعیت شناختی فرد بهتر خواهد بود.
اخیرا در بیماران با افسردگی، شیزوفرنی، اتیسم، آلزایمر، صرع و بیماری بیش فعالی، اختلالات ارتباطات بین شبکه ها (کانکتومها) یافت شده است. مثلا در بیماران شیزوفرنی و خانواده درجه یک آنها، هیچ اشکالی در ماژولهای مغزی یافت نشده بلکه تعدادی از ارتباطات یا کانکتومها بیش از حد فعال هستند. هذیانهای شنوایی به علت تغییر جهت ارتباطات با ماژولهای گفتاری به جای ماژولهای شنوایی است. به همین دلیل بیمار در سر خود صداهای مختلف میشنود.
در بیماری افسردگی، ماژول پیش فرضی default mode، ارتباطات قویتری ایجاد میکند و فرد به طور دائم افکار منفی را در ذهن نشخوار میکند. در درمان افسردگی تحریک مغناطیسی مغز میتواند به تغییر ارتباطات ماژول پیش فرضی کمک کند.
درک بیشتر ارتباطات ماژولها در بیماریهای مغزی کمک به پیشگیری و درمان موثرتر این بیماریها میکند. گام بعدی پیدا کردن ارتباط ژنها با ایجاد این شبکه ها در مغز است. علیرغم پیشرفتهای شگرف در دهه گذشته، هنوز راه زیادی برای یافتن جزییات عملکرد شبکه های مغزی، داریم. استفاده از تکنیکهای کاشت الکترودها و ثبت لحظه ای ماژولها به یافتن راز یکی از پیچیده ترین شبکه های جهان، یعنی مغز ما کمک خواهد کرد.
مغز، ساختار ماده خاکستری و آدمکشی
خشونت بین افراد، یکی از بزرگترین پیچیده گی های جوامع انسانی است، و آدمکشی (هومو سايد)، شدیدترین عارضه اینگونه خشونتهاست. آمار کشته شدگان در امریکا هر ساله ۱۷۰۰۰نفر است که علاوه بر فشار روحی به خانواده، دوستان و جامعه فرد مقتول، هزینه های اقتصادی آن در حدود ۲۲۵ میلیارد دلار در سال است. علیرغم اهمیت بررسی این عارضه توسط روانشناسان و جامعه شناسان، تا کنون آگاهی ما از تغییرات بیوشیمی ِ مغز در فرآیند دیگر کشی، بسیار محدود بوده است. تکنیکهای جدیدتصویر برداری از مغز، کمک زیادی به درک تغییرات مغز در فرآیندِ ایجاد خشونتها نموده است. این پژوهشها، تغییراتی را در مدارهای مختلف مغزی در لوبهای پیشانی ( فرونتال)، گیجگاهی ( تامپورال) و منطقه لیمبیک ( مرکز احساسات اولیه) که در کنترل رفتارهای خشن نقش دارند، در افراد با رفتارهای خشن و ضد اجتماعی نشان داده اند. اخیرا دکتر کنت کیل (از شبکه تحقیقاتی ذهن در ایالت نیومکزیکو آمریکا) و ناتانیل آندرسون از دانشگاه نیو مکزیکو، پژوهش وسیعی را بر روی تغییرات ماده خاکستری مغز در افراد بزهکار زندانی انجام دادند. نتیجه این پژوهش در جولای ۲۰۱۹ در مجله brain Imaging and Behavior چاپ شد.
این پژوهش بر روی ۸۰۸ زندانی مرد انجام گرفته است. افرادی که سابقه بیماریهای مغزی (تومور یا سکته مغزی)، سابقه ضربه مغزی که منجر به بیهوشی شده، و افراد با سابقه بیماری روانی پسیکوز کنار گذاشته شدند. سپس این زندانیان مرد به سه گروه تقسیم شدند: ۱- گروه آدمکشان ۲- گروه زندانیان با سابقه خشونتهای شدید ولی بدون آدمکشی ۳- گروه بزهکاریهای ملایم و بدون آدمکشی.
در این سه گروه، تستهای مختلفی جهت تشخیص ضد اجتماعی بودن ( سایکوپاتی)، تست هوش (آی کیو) ، تستهای روانشناسی برای تشخیص افسردگی، اضطراب و نوع شخصیت، همچنین بررسیِ استفاده از داروهای مخدر، انجام شد. سپس از تمام این افراد اِم آر آی مغز گرفته شد.
در هر سه گروهِ، آدمکشان، زندانیان با سابقه خشونتهای شدید (بدون آدمکشی) و زندانیان با بزهکاریهای ملایم ، در مناطقی از مغز که مسئول فرآیندهای هیجانی، کنترل رفتار، عملکردهایی اجرایی و شناخت اجتماعی است، در ساختار ماده خاکستری تغییر نشان داده شد.
اما در زندانیان آدمکش، این تغییرات، و مخصوصا کاهش ماده خاکستری، بویژه در مناطق عهده دارِ شناخت اجتماعی، کنترل استراتژیک رفتار، و کنترل هیجانها، بسیار شدیدتر، و از نظر آماری قابل توجه تر است ( میزان ماده خاکستری در قشر اربیتو فرونتال پیشانی، قشر قدامی لوب گیجگاهه، اینسولا و قسمت قدامی سینگولیت کاهش بارزی دارد). این مناطق تغییر یافته، نقش اساسی در همدلی ( امپاتی)، و تئوری ذهن ( قابلیت فهم دریافت ها، عقاید و احساساتِ دیگران، و نمودِ آنها) دارند. این تغییرات شدیدِ ماده خاکستری، در دیگر بزهکاران دیده نشد.
نتایج این پژوهش، اهمیت زیادی در بررسی قضایی افراد بزهکار دارد. امروزه بطور روزافزونی از تصویربرداری مغزی در دادگاههای آمریکا استفاده میشود. اگر چه این پژوهش، تغییرات بارز ماده خاکستری را، در زندانیان آدمکش در مقایسه با دیگر بزهکاران نشان داده، ولی این به این معنی نیست که از این یافته ها می توان در پیش بینی افراد جنایتکار در آینده استفاده نمود. تشخیص چگونگیِ اختلالات شبکه های مغزی در افراد جنایتکار، یک قدم مهم، در دریافت ارتباط بیولوژی مغز و بزهکاری است. این پژوهش، اهمیت سلامت مغز را، در پیشگیریِ یکی از مهمترین معضلات اجتماع، یعنی آدمکشی نشان میدهد.
خشونت بین افراد، یکی از بزرگترین پیچیده گی های جوامع انسانی است، و آدمکشی (هومو سايد)، شدیدترین عارضه اینگونه خشونتهاست. آمار کشته شدگان در امریکا هر ساله ۱۷۰۰۰نفر است که علاوه بر فشار روحی به خانواده، دوستان و جامعه فرد مقتول، هزینه های اقتصادی آن در حدود ۲۲۵ میلیارد دلار در سال است. علیرغم اهمیت بررسی این عارضه توسط روانشناسان و جامعه شناسان، تا کنون آگاهی ما از تغییرات بیوشیمی ِ مغز در فرآیند دیگر کشی، بسیار محدود بوده است. تکنیکهای جدیدتصویر برداری از مغز، کمک زیادی به درک تغییرات مغز در فرآیندِ ایجاد خشونتها نموده است. این پژوهشها، تغییراتی را در مدارهای مختلف مغزی در لوبهای پیشانی ( فرونتال)، گیجگاهی ( تامپورال) و منطقه لیمبیک ( مرکز احساسات اولیه) که در کنترل رفتارهای خشن نقش دارند، در افراد با رفتارهای خشن و ضد اجتماعی نشان داده اند. اخیرا دکتر کنت کیل (از شبکه تحقیقاتی ذهن در ایالت نیومکزیکو آمریکا) و ناتانیل آندرسون از دانشگاه نیو مکزیکو، پژوهش وسیعی را بر روی تغییرات ماده خاکستری مغز در افراد بزهکار زندانی انجام دادند. نتیجه این پژوهش در جولای ۲۰۱۹ در مجله brain Imaging and Behavior چاپ شد.
این پژوهش بر روی ۸۰۸ زندانی مرد انجام گرفته است. افرادی که سابقه بیماریهای مغزی (تومور یا سکته مغزی)، سابقه ضربه مغزی که منجر به بیهوشی شده، و افراد با سابقه بیماری روانی پسیکوز کنار گذاشته شدند. سپس این زندانیان مرد به سه گروه تقسیم شدند: ۱- گروه آدمکشان ۲- گروه زندانیان با سابقه خشونتهای شدید ولی بدون آدمکشی ۳- گروه بزهکاریهای ملایم و بدون آدمکشی.
در این سه گروه، تستهای مختلفی جهت تشخیص ضد اجتماعی بودن ( سایکوپاتی)، تست هوش (آی کیو) ، تستهای روانشناسی برای تشخیص افسردگی، اضطراب و نوع شخصیت، همچنین بررسیِ استفاده از داروهای مخدر، انجام شد. سپس از تمام این افراد اِم آر آی مغز گرفته شد.
در هر سه گروهِ، آدمکشان، زندانیان با سابقه خشونتهای شدید (بدون آدمکشی) و زندانیان با بزهکاریهای ملایم ، در مناطقی از مغز که مسئول فرآیندهای هیجانی، کنترل رفتار، عملکردهایی اجرایی و شناخت اجتماعی است، در ساختار ماده خاکستری تغییر نشان داده شد.
اما در زندانیان آدمکش، این تغییرات، و مخصوصا کاهش ماده خاکستری، بویژه در مناطق عهده دارِ شناخت اجتماعی، کنترل استراتژیک رفتار، و کنترل هیجانها، بسیار شدیدتر، و از نظر آماری قابل توجه تر است ( میزان ماده خاکستری در قشر اربیتو فرونتال پیشانی، قشر قدامی لوب گیجگاهه، اینسولا و قسمت قدامی سینگولیت کاهش بارزی دارد). این مناطق تغییر یافته، نقش اساسی در همدلی ( امپاتی)، و تئوری ذهن ( قابلیت فهم دریافت ها، عقاید و احساساتِ دیگران، و نمودِ آنها) دارند. این تغییرات شدیدِ ماده خاکستری، در دیگر بزهکاران دیده نشد.
نتایج این پژوهش، اهمیت زیادی در بررسی قضایی افراد بزهکار دارد. امروزه بطور روزافزونی از تصویربرداری مغزی در دادگاههای آمریکا استفاده میشود. اگر چه این پژوهش، تغییرات بارز ماده خاکستری را، در زندانیان آدمکش در مقایسه با دیگر بزهکاران نشان داده، ولی این به این معنی نیست که از این یافته ها می توان در پیش بینی افراد جنایتکار در آینده استفاده نمود. تشخیص چگونگیِ اختلالات شبکه های مغزی در افراد جنایتکار، یک قدم مهم، در دریافت ارتباط بیولوژی مغز و بزهکاری است. این پژوهش، اهمیت سلامت مغز را، در پیشگیریِ یکی از مهمترین معضلات اجتماع، یعنی آدمکشی نشان میدهد.
مغز، ژنها و ماهیت انسانها
#Genetics
#Identity
#Personality
شما چگونه خود را توصیف میکنید؟ مثلا هنگامیکه به ازدواج فکر میکنید، و یا در محل جدیدی ، شغلی را درخواست میکنید، چگونه شخصیت خود را تعریف میکنید؟
آیا شما خودتان را خجالتی و یا اجتماعی میدانید؟ محافظه کار یا بی مهابا؟ مظطرب یا بی خیال؟
و یا با ویژه گی های دیگر شخصیتی، که به همراه دیگر خصوصیات ذهنی انسان مثل هوش و حتی جهت گیری جنسی، ماهیت و ذات ما را تشکیل میدهند؟!
اما ما چگونه دارای چنین خصوصیات ذاتی میشویم؟
در گذشته تصور بر این بود که فرهنگ و محیط، منشاء ویژه گی های فردی ِما هستند، ولی پژوهشهای جدید ژنتیکی، و دانش ِمغز و اعصاب، شواهدی را ارائه کرده اند که طبق آن ژنها، و توارث هم نقش مهمی در شکل گیری هویّت ما دارند. البته این پدیده مدتها بود که به نحو غیر علمی مشاهده شده بود. به عنوان مثال، پدران و مادرانی که بیش از یک فرزند دارند، در بیشتر ِموارد اختلاف شخصیتی واضحی بین فرزندان خود مشاهده میکنند در حالیکه نقش والدین و محیط زندگی ثابت بوده است. پژوهشها بر روی دوقلوهای یکسان و بچه هایی که به فرزند خواندگی پذیرفته شده اند، نشان داده که بسیاری از خصوصیات روانی و شکل گیری مغز افراد، به میزان زیادی تحت تاثیر ژنها هستند و محیطهای خانوادگی نقش بسیار کوچکتری دارند. این پژوهشها همچنین نشان داده اند که در مغز کودکان ارتباطات سلولهای عصبی از پیش تعیین شده prewired و به هیچوجه مغز کودک یک صفحه سفید نیست.
در پژوهشی که توسط هانا سالیس(۱) در بریستول انگلستان بر روی دو قلوهای یکسان انجام شد، مشاهده شد که ژنها، تاثیر به سزایی در مقایسه با محیط، در یکسان بودن ویژه گی های فردی ِاین دوقلوها داشتند. اما با وجود این ، هنوز هم دو قلوهای یکسان تفاوتهایی دارند. پژوهشگران علم ژنتیک، سالهاست که مشاهده کرده اند هنگامیکه ژنی، در فردی به ارث میرسد، در بسیاری از موارد در زمان کپی کردن ژن، تغییراتی در آن ایجاد میشود و این تغییرات variation، میتواند عامل اختلاف دو قلوهای یکسان شود. به اینترتیب دیده شده، که محیط برای ایجاد این تغییرات ژنتیکی نقش مهمی ندارد.
اساساً دو دیدگاه جداگانه در مورد ژنها وجود دارد:
از دیدگاه زیست شناسی، ژن یک زنجیره بزرگ از مولکولهای دی ان آ هست که در هسته سلول قرار دارد و حاوی کُدهایی است، که پروتیین در بدن تولید میکند. انسان در حدود ۲۰۰۰ ژن دارد که مسئول تولید آنزیمها و پروتیینهای مختلف هستند. مثلا ژن انسولین، کد تولید کننده پروتیین انسولین است که عملکردش کنترل قند خون است.
از طرف دیگر از دیدگاه توارثی، ژنها واحدهای کوچک فیزیکی هستند که از والدین به بچه ها میرسند و ویژه گی های شخصیتی و روحی ِ فرزندان را تعیین میکنند. به اینترتیب تنها عامل مهم تفاوت بین فرزندان، واریاسیون یا تغییرات ژنها هستند. این تغییرات میتوانند در بعضی موارد، بیماری زا باشند. مثلا در بیماری کم خونی، که گلبولهای قرمز، حالت کُرَوی را از دست داده و مانند شکل داس میشوند، تغییر در ژن و یا موتاسیونِ ژن ِ تولید کننده هموگلوبین در گلبول قرمز، باعث بیماری میشود. در این حالت این ژن با هدف خاصی تغییر نمیکند، ولی تغییرش ایجاد بیماری میکند.
اصولا همه انسانها ژنهای مشابهی دارند، که تشکیل دهنده بدن و مغز ماست، و ارتباط این ژنها، چنان قوی است،که شکل کلّی ِ بدن انسان حفظ میشود، ولی به طور اجتناب ناپذیری، هر زمانی که ژنها تقسیم میشوند، یکسری اشتباهات یا تغییرات، در «دی اِن آ ی» کپی شده برای تولید تخمک و اسپرم، ایجاد میشود. تجمع تمامی ِ این تغییرات ژنتیکی در یک فرد است، که هر کدام ما را از نظر مغزی و رفتاری، منحصر بفرد میکند.
با استفاده از روشهای جدید تصویر برداری ِ مغز، میتوان اثرات این تغییرات ژنتیکی را، در آناتومی، و عملکرد مغز مشاهده کرد. دانشمندان اخیراً اقدام به پژوهشهایی کرده اند، تا ارتباطات مناطق مختلف مغز را، با مشخصات روانی افراد دریابند. اما چون این رفتارها فقط به یک منطقه مغز محدود نشده، و تعداد زیادی از سیستمهایی مغزی با یکدیگر همکاری میکنند، نتیجه این پژوهشها به زمان بسیار طولانی نیاز دارد.
به عنوان مثال، «هوش » (۲) به هیچوجه تنها به یک منطقهٔ مغز وابسته نیست بلکه، به اندازهٔ کلّ ِ مغز، ارتباطات ماده سفید مغز، و کارکرد ِ مفید شبکه های مغزی ارتباط دارد.
همانطور که کارکرد مغز تنها به یک منطقه وابسته نیست، عملکرد ژنها و تغییرات آنها نیز همچنین به یکدیگر وابسته است. مثلا میزان ِ «هوش»، ارتباط به تعداد زیادی از «تغییرات ِژنی» دارد. همچنین در زمینهٔ قدرت شناخت، و ویژه گی ِ روانی مغز هم، «واریاسیونها و تغییرات ژنتیکی» نقش اساسی دارند.
#Genetics
#Identity
#Personality
شما چگونه خود را توصیف میکنید؟ مثلا هنگامیکه به ازدواج فکر میکنید، و یا در محل جدیدی ، شغلی را درخواست میکنید، چگونه شخصیت خود را تعریف میکنید؟
آیا شما خودتان را خجالتی و یا اجتماعی میدانید؟ محافظه کار یا بی مهابا؟ مظطرب یا بی خیال؟
و یا با ویژه گی های دیگر شخصیتی، که به همراه دیگر خصوصیات ذهنی انسان مثل هوش و حتی جهت گیری جنسی، ماهیت و ذات ما را تشکیل میدهند؟!
اما ما چگونه دارای چنین خصوصیات ذاتی میشویم؟
در گذشته تصور بر این بود که فرهنگ و محیط، منشاء ویژه گی های فردی ِما هستند، ولی پژوهشهای جدید ژنتیکی، و دانش ِمغز و اعصاب، شواهدی را ارائه کرده اند که طبق آن ژنها، و توارث هم نقش مهمی در شکل گیری هویّت ما دارند. البته این پدیده مدتها بود که به نحو غیر علمی مشاهده شده بود. به عنوان مثال، پدران و مادرانی که بیش از یک فرزند دارند، در بیشتر ِموارد اختلاف شخصیتی واضحی بین فرزندان خود مشاهده میکنند در حالیکه نقش والدین و محیط زندگی ثابت بوده است. پژوهشها بر روی دوقلوهای یکسان و بچه هایی که به فرزند خواندگی پذیرفته شده اند، نشان داده که بسیاری از خصوصیات روانی و شکل گیری مغز افراد، به میزان زیادی تحت تاثیر ژنها هستند و محیطهای خانوادگی نقش بسیار کوچکتری دارند. این پژوهشها همچنین نشان داده اند که در مغز کودکان ارتباطات سلولهای عصبی از پیش تعیین شده prewired و به هیچوجه مغز کودک یک صفحه سفید نیست.
در پژوهشی که توسط هانا سالیس(۱) در بریستول انگلستان بر روی دو قلوهای یکسان انجام شد، مشاهده شد که ژنها، تاثیر به سزایی در مقایسه با محیط، در یکسان بودن ویژه گی های فردی ِاین دوقلوها داشتند. اما با وجود این ، هنوز هم دو قلوهای یکسان تفاوتهایی دارند. پژوهشگران علم ژنتیک، سالهاست که مشاهده کرده اند هنگامیکه ژنی، در فردی به ارث میرسد، در بسیاری از موارد در زمان کپی کردن ژن، تغییراتی در آن ایجاد میشود و این تغییرات variation، میتواند عامل اختلاف دو قلوهای یکسان شود. به اینترتیب دیده شده، که محیط برای ایجاد این تغییرات ژنتیکی نقش مهمی ندارد.
اساساً دو دیدگاه جداگانه در مورد ژنها وجود دارد:
از دیدگاه زیست شناسی، ژن یک زنجیره بزرگ از مولکولهای دی ان آ هست که در هسته سلول قرار دارد و حاوی کُدهایی است، که پروتیین در بدن تولید میکند. انسان در حدود ۲۰۰۰ ژن دارد که مسئول تولید آنزیمها و پروتیینهای مختلف هستند. مثلا ژن انسولین، کد تولید کننده پروتیین انسولین است که عملکردش کنترل قند خون است.
از طرف دیگر از دیدگاه توارثی، ژنها واحدهای کوچک فیزیکی هستند که از والدین به بچه ها میرسند و ویژه گی های شخصیتی و روحی ِ فرزندان را تعیین میکنند. به اینترتیب تنها عامل مهم تفاوت بین فرزندان، واریاسیون یا تغییرات ژنها هستند. این تغییرات میتوانند در بعضی موارد، بیماری زا باشند. مثلا در بیماری کم خونی، که گلبولهای قرمز، حالت کُرَوی را از دست داده و مانند شکل داس میشوند، تغییر در ژن و یا موتاسیونِ ژن ِ تولید کننده هموگلوبین در گلبول قرمز، باعث بیماری میشود. در این حالت این ژن با هدف خاصی تغییر نمیکند، ولی تغییرش ایجاد بیماری میکند.
اصولا همه انسانها ژنهای مشابهی دارند، که تشکیل دهنده بدن و مغز ماست، و ارتباط این ژنها، چنان قوی است،که شکل کلّی ِ بدن انسان حفظ میشود، ولی به طور اجتناب ناپذیری، هر زمانی که ژنها تقسیم میشوند، یکسری اشتباهات یا تغییرات، در «دی اِن آ ی» کپی شده برای تولید تخمک و اسپرم، ایجاد میشود. تجمع تمامی ِ این تغییرات ژنتیکی در یک فرد است، که هر کدام ما را از نظر مغزی و رفتاری، منحصر بفرد میکند.
با استفاده از روشهای جدید تصویر برداری ِ مغز، میتوان اثرات این تغییرات ژنتیکی را، در آناتومی، و عملکرد مغز مشاهده کرد. دانشمندان اخیراً اقدام به پژوهشهایی کرده اند، تا ارتباطات مناطق مختلف مغز را، با مشخصات روانی افراد دریابند. اما چون این رفتارها فقط به یک منطقه مغز محدود نشده، و تعداد زیادی از سیستمهایی مغزی با یکدیگر همکاری میکنند، نتیجه این پژوهشها به زمان بسیار طولانی نیاز دارد.
به عنوان مثال، «هوش » (۲) به هیچوجه تنها به یک منطقهٔ مغز وابسته نیست بلکه، به اندازهٔ کلّ ِ مغز، ارتباطات ماده سفید مغز، و کارکرد ِ مفید شبکه های مغزی ارتباط دارد.
همانطور که کارکرد مغز تنها به یک منطقه وابسته نیست، عملکرد ژنها و تغییرات آنها نیز همچنین به یکدیگر وابسته است. مثلا میزان ِ «هوش»، ارتباط به تعداد زیادی از «تغییرات ِژنی» دارد. همچنین در زمینهٔ قدرت شناخت، و ویژه گی ِ روانی مغز هم، «واریاسیونها و تغییرات ژنتیکی» نقش اساسی دارند.
ارتباط پیچیدهٔ عملکرد مغز و ژنها، پروژه پژوهشی را بسیار سخت و طولانی میکند، اما طبیعت هیچ تعهدی، برای ساده بودن ِ روند ِ اینگونه پژوهش ها نداده است.
به این ترتیب مغز، همانند جعبه سیاهی است، که وقتی آنرا باز میکنیم، نه تنها نباید در درون ِآن، انتظار جعبه های کوچک و منظم ِدر کنار یکدیگر را داشته باشیم، بلکه نوعی پیچیدگی ِ بهم ریخته، در آن را باید شاهد باشیم.
1. Hannah Sallis, Genetics of biologically based psychological difference. RSTB: 373, 20170162
2. G. Davis, Genome-wide association study of cognitive function. Molecular Psych 2016: 21, 758
به این ترتیب مغز، همانند جعبه سیاهی است، که وقتی آنرا باز میکنیم، نه تنها نباید در درون ِآن، انتظار جعبه های کوچک و منظم ِدر کنار یکدیگر را داشته باشیم، بلکه نوعی پیچیدگی ِ بهم ریخته، در آن را باید شاهد باشیم.
1. Hannah Sallis, Genetics of biologically based psychological difference. RSTB: 373, 20170162
2. G. Davis, Genome-wide association study of cognitive function. Molecular Psych 2016: 21, 758
مغز ، و پرسه زنی ذهن
Wandering mind
قسمت نخست
ذهن همه ما بمیزانی در درازای روز، مشغول پرسه زنی wandering است. در پشت یک چراغ قرمز طولانی در ماشین، در یک جلسه سخنرانی خسته کننده، و یا هنگامیکه سعی میکنیم بر موضوع کتابی که میخوانیم تمرکز کنیم.
چرایی ِ چنین فرآیندی چیست؟ آیا این بگونه ای وقت تلف کردن ذهن نیست؟
در دو دهه گذشته، پژوهشگران ِکارکرد ِمغز دریافته اند، که مغز گونه ای « مکانیسم پرسه زنی wondering mode» دارد که توسط آن مغز را همیشه فعال نگه میدارد. شبکه ای از سلولهای مغزی (نورونها)، در مغز وجود دارند که «شبکه پیش فرضی مغز یا default mode network » نامیده میشود. این شبکه، اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط مارکوس ریچل و همکارانش در دانشگاه واشنگتن در سنت لوییس آمریکا نشان داده شد. این گروه دریافتند که با دگرگونیِ فعالیتِ مغز از تمرکز بر روی کاری یا موضوعی، به پرسه زنی ذهنی wanderingُ، تنها ۵ در صد از میزان فعالیت ِآن کاسته میشود.
تصور کنید که مغز شما یک شهر کوچک است. با وقوع یک رخداد مهم، همه مردم در میدان اصلی شهر جمع میشوند ( همانند تمرکز مغز بر روی یک کار مشخص). بعد از آگاهی ِاز رخداد، مردم در شهر پراکنده میشوند، ولی همان میزان فعالیت هنوز در سطح گسترده تری جریان دارد (همانند پرسه زدن ذهن).
اگر چه پرسه زنی ذهن گاهی باعث بهم ریختگی ِتمرکز ما میشود، ولی پژوهشها نشان میدهد که تواناییِ آفرینندگیِ هنرمندان و مخترعان ، زمانی که مغز در حال پرسه زدن است، به نتیجه میرسد. چگونگیِ این فرآیند، چنین است که: هنگام پرسه زنی ذهن، گونه ای پیوندِ آزاد بین مناطقی از مغز به طور اتفاقی برقرار میشود، که به روشن شدن پرسش ها کمک میکند. امکان چنین پیوند آزادی، در حالت تمرکز بر روی یک کار، وجود ندارد.
داستان ارشمیدس و یافتن پیوندِ کاهش ِوزن، با بزرگی بدنه اجسام، زمانیکه او در گرمابه بوده، از این دسته دریافت هاست.
Wandering mind
قسمت نخست
ذهن همه ما بمیزانی در درازای روز، مشغول پرسه زنی wandering است. در پشت یک چراغ قرمز طولانی در ماشین، در یک جلسه سخنرانی خسته کننده، و یا هنگامیکه سعی میکنیم بر موضوع کتابی که میخوانیم تمرکز کنیم.
چرایی ِ چنین فرآیندی چیست؟ آیا این بگونه ای وقت تلف کردن ذهن نیست؟
در دو دهه گذشته، پژوهشگران ِکارکرد ِمغز دریافته اند، که مغز گونه ای « مکانیسم پرسه زنی wondering mode» دارد که توسط آن مغز را همیشه فعال نگه میدارد. شبکه ای از سلولهای مغزی (نورونها)، در مغز وجود دارند که «شبکه پیش فرضی مغز یا default mode network » نامیده میشود. این شبکه، اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط مارکوس ریچل و همکارانش در دانشگاه واشنگتن در سنت لوییس آمریکا نشان داده شد. این گروه دریافتند که با دگرگونیِ فعالیتِ مغز از تمرکز بر روی کاری یا موضوعی، به پرسه زنی ذهنی wanderingُ، تنها ۵ در صد از میزان فعالیت ِآن کاسته میشود.
تصور کنید که مغز شما یک شهر کوچک است. با وقوع یک رخداد مهم، همه مردم در میدان اصلی شهر جمع میشوند ( همانند تمرکز مغز بر روی یک کار مشخص). بعد از آگاهی ِاز رخداد، مردم در شهر پراکنده میشوند، ولی همان میزان فعالیت هنوز در سطح گسترده تری جریان دارد (همانند پرسه زدن ذهن).
اگر چه پرسه زنی ذهن گاهی باعث بهم ریختگی ِتمرکز ما میشود، ولی پژوهشها نشان میدهد که تواناییِ آفرینندگیِ هنرمندان و مخترعان ، زمانی که مغز در حال پرسه زدن است، به نتیجه میرسد. چگونگیِ این فرآیند، چنین است که: هنگام پرسه زنی ذهن، گونه ای پیوندِ آزاد بین مناطقی از مغز به طور اتفاقی برقرار میشود، که به روشن شدن پرسش ها کمک میکند. امکان چنین پیوند آزادی، در حالت تمرکز بر روی یک کار، وجود ندارد.
داستان ارشمیدس و یافتن پیوندِ کاهش ِوزن، با بزرگی بدنه اجسام، زمانیکه او در گرمابه بوده، از این دسته دریافت هاست.
مغز ، و پرسه زنی ذهن
Wandering mind
قسمت آخر
روند ذهن انسان در فرآیندِ پرسه زنی، بیشتر به رخدادهایِ گذشته و یا آینده که مایه دلشورهٔ ما هستند، میپردازد. پژوهشگران دریافته اند، که این پدیده بر پایهٔ سه لایهٔ حافظه ما صورت میگیرد:
لایهٔ اول بر اساس تواناییهای بنیادیِ ماست، مانند فعالیتهای فیزیکی ، گفتگو کردن و نوشتن. همزمان با رویاهای روزانه، در اوقات بسیاری، آرزوهای ذهنی در زمینهٔ قهرمانی در یک رشته ورزشی، سخن گفتن به یک زبان دیگر، و یا نواختن سازی داریم. هنگام ایستادنِ ذهن از پرسه زدن، ما از اینکه این توانایی ها را نداریم، اندوهگین می شویم.
لایهٔ دوم حافظه در پرسه زنی ذهن، به « دانسته های knowledge » ما ارتباط دارد. در این گونه گشت و گذار ِذهن، با تمام توانایی های زبانی، آگاهی ها و داده های ذهنی، آدمها، و مکانها را به هم پیوند میدهیم. در این لایه است که آفرینندگی ِ ذهنی پدیدار می شود، و نویسندگان . بازیگران و چند و چون بین آنها را در داستانهایشان به زندگی در می آورند. همچنین در این پرواز ِذهن، میتوان به جاهایی که هیچگاه نبوده ایم سفر کرد. نمونه اینکه، در ذهنتان خود را در آفریقا ببینید که از بلندی های کلیمانجارو بالا می روید.
در لایه سوم، پرسه زنی ذهن بر پایهٔ «حافظهٔ رخدادهای ویژه یا اپیزودیک» هست. این لایهٔ ویژهٔ پرسه زنی ِذهن، با تجارب ویژه و یگانهٔ هر کس در پیوند است. این گونه از پرسه زنی ِذهن، رخدادهای مشخص و دارای ویژه گی را بیاد آورده، و چون این رخدادها به ژرفی، ویژ هٔ یگانهٔ شماست، این لایهٔ پرسه زنی، به تعیین «هویت ویژهٔ فردی یا خودآگاهی » هر کس کمک میکند. گاهی نگاه کردن به یک عکس، حافظه ما را به زمانیکه عکس برداشته شده، راهنمایی میکند.با هر چه پیرتر شدن، این حافظه «رخدادهای ویژه و یا اپیزودیک » ناتوان تر میشود.
گاهی ذهن، در ولگردی و پرسه زنی، وارد مرزبندی ِذهن فرد ِدیگری میشود. جوری که ما به جای دوستان نزدیکمان، در رویای خود می اندیشیم، و حتی پاسخهایی را که آنها در شرایط ویژه ای شاید بدهند، پیش بینی میکنیم. این پدیده ناشی از نیروی فرا انسانی نیست، چرا که « شبکه نورونی پیش فرضی مغز default mode network» بر پایهٔ یافته های پیشین، میتواند چنین پیش بینی را بکند و همین توانایی انگیزه ای میشود که در جایگاههای گوناگون ِ گردهمآیی ها ، آماده پاسخها و واکنشهای افراد دیگر باشیم.
اما یکی از مهمترین کارکردهای پرسه زنی مغز، داستانسرایی است که تاریخچه آن شاید به هزاران سال قبل بر میگردد. این، یکی از ویژه گی های یگانهٔ گونهٔ انسان در ارزیابی با دیگر گونه های پستانداران است. زمانیکه انسانهای نخستین برای شکار گِرد ِهم می آمدندHunter-gatherers، داستانهای خود را با یکدیگر درمیان میگذاشتند تا دیگران از آزارها، و دشواری هایی که آنها با آن روبرو شده بودند، آگاه شوند. هنوز هم در پاره ای از قبیله ها در آمازون، چنین رویکردی انجام می گیرد. از آنجا که اینگونه داستانسرایی ها در ماندگاری ِ قبیله جایگاه ویژه ای دارد ( از آزارها و دشواری های احتمالی آگاهی می یابند)، به این داستانسراییها بسیار ارج گذاشته میشود. در آغاز این داستانها با تکان دادن دست، بدن، و چهره بیان میشد و سپس هنگامیکه انسان توانمند به گویایی شد ، داستانها گسترده تر و ژرفتر گردید. بخشی از پژوهشگران بر این باورند، که نیاز به آفرینش ِناشی از پرسه زنی ذهن برای داستانسرایی، مایهٔ پدیدار شدن ِ« زبان و گویش» در فرگشت انسان شد( Language, memory, and mental time travel, Michael Corballis , Front. Huma. Neuroscience 7-2019).
امروزه آفرینندگی creativity جایگاه بسزایی در بازاریابی، دادو ستد، و دنیای هنر و سینما دارد. پرسه زنی ذهن توسط «شبکه پیش فرضی ذهن default mode network» نقش بنیادین در آن دارد. بسیاری از داروهایی که مایهٔ دگرگونی ِذهن میشوند مانند LSD, ماری جوانا، و آنچه که از ریشهٔ تریاک بدست می آید، برانگیزانندهٔ فعالیت ِ بیشتر شبکه پیش فرضی و توانایی ِ آفرینش بیشتر میشوند. بکار بردن ِاین داروها توسط استیو جابز، گروه موسیقی بیتلها، و نویسندگان معروف مثل چارلز دیکنز و ادگار آلن پو، گزارش شده است، ولی بکاربردن این داروها در درازای زمان، همراه با عوارض بسیار آزار دهنده ای هستند. در پژوهشی نشان داده شده که تا آنجا که پس از انجام یک کار ساده، به مغز استراحت داده شود (بدون تمرکز بر روی کار دیگر)، شبکه پیش فرضی میتواند به فعالیت در آمده و خلاق شود. بدینسان، شما تنها نیاز دارید که هر از گاهی به مغز خود استراحت داده، و سپس از میوه آفرینندگی ِآن بهره مند شوید، بی هیچ نیازی به داروهای دشواری زا.🧠
Wandering mind
قسمت آخر
روند ذهن انسان در فرآیندِ پرسه زنی، بیشتر به رخدادهایِ گذشته و یا آینده که مایه دلشورهٔ ما هستند، میپردازد. پژوهشگران دریافته اند، که این پدیده بر پایهٔ سه لایهٔ حافظه ما صورت میگیرد:
لایهٔ اول بر اساس تواناییهای بنیادیِ ماست، مانند فعالیتهای فیزیکی ، گفتگو کردن و نوشتن. همزمان با رویاهای روزانه، در اوقات بسیاری، آرزوهای ذهنی در زمینهٔ قهرمانی در یک رشته ورزشی، سخن گفتن به یک زبان دیگر، و یا نواختن سازی داریم. هنگام ایستادنِ ذهن از پرسه زدن، ما از اینکه این توانایی ها را نداریم، اندوهگین می شویم.
لایهٔ دوم حافظه در پرسه زنی ذهن، به « دانسته های knowledge » ما ارتباط دارد. در این گونه گشت و گذار ِذهن، با تمام توانایی های زبانی، آگاهی ها و داده های ذهنی، آدمها، و مکانها را به هم پیوند میدهیم. در این لایه است که آفرینندگی ِ ذهنی پدیدار می شود، و نویسندگان . بازیگران و چند و چون بین آنها را در داستانهایشان به زندگی در می آورند. همچنین در این پرواز ِذهن، میتوان به جاهایی که هیچگاه نبوده ایم سفر کرد. نمونه اینکه، در ذهنتان خود را در آفریقا ببینید که از بلندی های کلیمانجارو بالا می روید.
در لایه سوم، پرسه زنی ذهن بر پایهٔ «حافظهٔ رخدادهای ویژه یا اپیزودیک» هست. این لایهٔ ویژهٔ پرسه زنی ِذهن، با تجارب ویژه و یگانهٔ هر کس در پیوند است. این گونه از پرسه زنی ِذهن، رخدادهای مشخص و دارای ویژه گی را بیاد آورده، و چون این رخدادها به ژرفی، ویژ هٔ یگانهٔ شماست، این لایهٔ پرسه زنی، به تعیین «هویت ویژهٔ فردی یا خودآگاهی » هر کس کمک میکند. گاهی نگاه کردن به یک عکس، حافظه ما را به زمانیکه عکس برداشته شده، راهنمایی میکند.با هر چه پیرتر شدن، این حافظه «رخدادهای ویژه و یا اپیزودیک » ناتوان تر میشود.
گاهی ذهن، در ولگردی و پرسه زنی، وارد مرزبندی ِذهن فرد ِدیگری میشود. جوری که ما به جای دوستان نزدیکمان، در رویای خود می اندیشیم، و حتی پاسخهایی را که آنها در شرایط ویژه ای شاید بدهند، پیش بینی میکنیم. این پدیده ناشی از نیروی فرا انسانی نیست، چرا که « شبکه نورونی پیش فرضی مغز default mode network» بر پایهٔ یافته های پیشین، میتواند چنین پیش بینی را بکند و همین توانایی انگیزه ای میشود که در جایگاههای گوناگون ِ گردهمآیی ها ، آماده پاسخها و واکنشهای افراد دیگر باشیم.
اما یکی از مهمترین کارکردهای پرسه زنی مغز، داستانسرایی است که تاریخچه آن شاید به هزاران سال قبل بر میگردد. این، یکی از ویژه گی های یگانهٔ گونهٔ انسان در ارزیابی با دیگر گونه های پستانداران است. زمانیکه انسانهای نخستین برای شکار گِرد ِهم می آمدندHunter-gatherers، داستانهای خود را با یکدیگر درمیان میگذاشتند تا دیگران از آزارها، و دشواری هایی که آنها با آن روبرو شده بودند، آگاه شوند. هنوز هم در پاره ای از قبیله ها در آمازون، چنین رویکردی انجام می گیرد. از آنجا که اینگونه داستانسرایی ها در ماندگاری ِ قبیله جایگاه ویژه ای دارد ( از آزارها و دشواری های احتمالی آگاهی می یابند)، به این داستانسراییها بسیار ارج گذاشته میشود. در آغاز این داستانها با تکان دادن دست، بدن، و چهره بیان میشد و سپس هنگامیکه انسان توانمند به گویایی شد ، داستانها گسترده تر و ژرفتر گردید. بخشی از پژوهشگران بر این باورند، که نیاز به آفرینش ِناشی از پرسه زنی ذهن برای داستانسرایی، مایهٔ پدیدار شدن ِ« زبان و گویش» در فرگشت انسان شد( Language, memory, and mental time travel, Michael Corballis , Front. Huma. Neuroscience 7-2019).
امروزه آفرینندگی creativity جایگاه بسزایی در بازاریابی، دادو ستد، و دنیای هنر و سینما دارد. پرسه زنی ذهن توسط «شبکه پیش فرضی ذهن default mode network» نقش بنیادین در آن دارد. بسیاری از داروهایی که مایهٔ دگرگونی ِذهن میشوند مانند LSD, ماری جوانا، و آنچه که از ریشهٔ تریاک بدست می آید، برانگیزانندهٔ فعالیت ِ بیشتر شبکه پیش فرضی و توانایی ِ آفرینش بیشتر میشوند. بکار بردن ِاین داروها توسط استیو جابز، گروه موسیقی بیتلها، و نویسندگان معروف مثل چارلز دیکنز و ادگار آلن پو، گزارش شده است، ولی بکاربردن این داروها در درازای زمان، همراه با عوارض بسیار آزار دهنده ای هستند. در پژوهشی نشان داده شده که تا آنجا که پس از انجام یک کار ساده، به مغز استراحت داده شود (بدون تمرکز بر روی کار دیگر)، شبکه پیش فرضی میتواند به فعالیت در آمده و خلاق شود. بدینسان، شما تنها نیاز دارید که هر از گاهی به مغز خود استراحت داده، و سپس از میوه آفرینندگی ِآن بهره مند شوید، بی هیچ نیازی به داروهای دشواری زا.🧠
مغز ، و حافظه
قسمت نخست
با ورود انسان به جهان، مغز او با اطلاعات زیادی بمباران میشود. امّا چگونه تمام این میزان آگاهی در در مغز مراقبت و نگهداری می شود؟ «حافظه» پاسخ ِ پرسش ِ چگونگی است!
انسان حافظه های گوناگون را برای دوره های مختلفی نگهداری می کند. حافظه کوتاه مدت از چند ثانیه تا چند ساعت، نگهداری میشود، ولی حافظه درازمدّت، برای سالها ماندگار می شود. نوعی از حافظه کوتاه مدت «حافظه کاری یا working memory» است، نمونه آنکه، هنگامیکه یک شماره تلفن را چند بار تکرار میکنیم ، آنرا برای کوتاه مدت به حافظه می سپاریم. لوب پیشانی (فرونتال)مغز در ایجاد این نوع حافظه نقش دارد.
نوع دیگری از تقسیم بندی حافظه، بر اساس «ماهیت حافظه » است. نوعی از حافظه که به صورت آگاهانه conscious صورت میپذیرد، «حافظه آشکار explicit یا اخباری declarative» است. این حافظه به دو نوع تقسیم میشود:
۱- حافظه رویدادی episodic: که مربوط به تجربه های شخصی است، مانند به خاطر سپردن زادروزها و یا مسافرتها.
۲- حافظه معنایی سمانتیک semantic: که جهت حفظ اطلاعات عمومی است مانند به خاط سپردن اینکه بغداد پایتخت عراق است.
در ایجاد حافظه رویدادی و یا اپیسودیک، قسمتی از لوب گیجگاهی مغز به نام هیپوکامپ نقش دارد. قشر هیپوکامپ ِنیمکرهٔ راست مغز، در حافظه دیداری نقش دارد. در پژوهشی بر روی رانندگان تاکسی در لندن که مجبور به حفظ تمام مسیرها و جهتها هستند، با بالا رفتن سالهای رانندگی، اندازه هیپوکامپ بزرگتر میشود. در بیماری ِآلزایمر، حافظهٔ رویدادی مخصوصا نوع حافظهٔ دیداری مختل میشود.
گونه دیگری از حافظه طولانی مدت، ناخودآگاه ایجاد میشود که «حافظه ضمنی implicit ویا غیر اخباری nondeclarative » نام گرفته، و در یادگیری ِمهارتها مانند دوچرخه سواری، رانندگی و یا نواختن موسیقی، نقش دارد. گونه سوّم از این حافظهٔ «ضمنی» در واکنشهای ما نسبت به غذای مورد علاقه ( ترشح بزاق) که همان واکنشهای شرطی نامیده میشود، نقش دارد.
شکل گیری حافظه ضمنی مانند یادگیری رانندگی یا دوچرخه سواری، بیشتر از حافظه آشکار ( مثل یادگرفتن اسم پایتخت یک کشور) به زمان نیاز دارد. هسته های قاعدهای مغز ( گانگلیونهای قاعده ای) و مخچه در ایجاد این نوع حافظه ضمنی نقش دارد. هنگامیکه این حافظه ایجاد شد، حتی بعد از صدمات مغزی (مانند آسیب در دوچرخ سواری) به سختی از بین میرود . دلیل آن اینست که این مناطق مغزی، سلول های پایهای ِکمتر، و سلولهای پایداری بیشتری برای حفظ این نوع حافظه دارند.
قسمت نخست
با ورود انسان به جهان، مغز او با اطلاعات زیادی بمباران میشود. امّا چگونه تمام این میزان آگاهی در در مغز مراقبت و نگهداری می شود؟ «حافظه» پاسخ ِ پرسش ِ چگونگی است!
انسان حافظه های گوناگون را برای دوره های مختلفی نگهداری می کند. حافظه کوتاه مدت از چند ثانیه تا چند ساعت، نگهداری میشود، ولی حافظه درازمدّت، برای سالها ماندگار می شود. نوعی از حافظه کوتاه مدت «حافظه کاری یا working memory» است، نمونه آنکه، هنگامیکه یک شماره تلفن را چند بار تکرار میکنیم ، آنرا برای کوتاه مدت به حافظه می سپاریم. لوب پیشانی (فرونتال)مغز در ایجاد این نوع حافظه نقش دارد.
نوع دیگری از تقسیم بندی حافظه، بر اساس «ماهیت حافظه » است. نوعی از حافظه که به صورت آگاهانه conscious صورت میپذیرد، «حافظه آشکار explicit یا اخباری declarative» است. این حافظه به دو نوع تقسیم میشود:
۱- حافظه رویدادی episodic: که مربوط به تجربه های شخصی است، مانند به خاطر سپردن زادروزها و یا مسافرتها.
۲- حافظه معنایی سمانتیک semantic: که جهت حفظ اطلاعات عمومی است مانند به خاط سپردن اینکه بغداد پایتخت عراق است.
در ایجاد حافظه رویدادی و یا اپیسودیک، قسمتی از لوب گیجگاهی مغز به نام هیپوکامپ نقش دارد. قشر هیپوکامپ ِنیمکرهٔ راست مغز، در حافظه دیداری نقش دارد. در پژوهشی بر روی رانندگان تاکسی در لندن که مجبور به حفظ تمام مسیرها و جهتها هستند، با بالا رفتن سالهای رانندگی، اندازه هیپوکامپ بزرگتر میشود. در بیماری ِآلزایمر، حافظهٔ رویدادی مخصوصا نوع حافظهٔ دیداری مختل میشود.
گونه دیگری از حافظه طولانی مدت، ناخودآگاه ایجاد میشود که «حافظه ضمنی implicit ویا غیر اخباری nondeclarative » نام گرفته، و در یادگیری ِمهارتها مانند دوچرخه سواری، رانندگی و یا نواختن موسیقی، نقش دارد. گونه سوّم از این حافظهٔ «ضمنی» در واکنشهای ما نسبت به غذای مورد علاقه ( ترشح بزاق) که همان واکنشهای شرطی نامیده میشود، نقش دارد.
شکل گیری حافظه ضمنی مانند یادگیری رانندگی یا دوچرخه سواری، بیشتر از حافظه آشکار ( مثل یادگرفتن اسم پایتخت یک کشور) به زمان نیاز دارد. هسته های قاعدهای مغز ( گانگلیونهای قاعده ای) و مخچه در ایجاد این نوع حافظه ضمنی نقش دارد. هنگامیکه این حافظه ایجاد شد، حتی بعد از صدمات مغزی (مانند آسیب در دوچرخ سواری) به سختی از بین میرود . دلیل آن اینست که این مناطق مغزی، سلول های پایهای ِکمتر، و سلولهای پایداری بیشتری برای حفظ این نوع حافظه دارند.
مغز ، و حافظه
قسمت دوم
پژوهشگران به چگونگی شکل گیری حافظه، با بررسی بیماران مبتلا به فراموشی (آمنزی)در اثر صدمات مغزی، سکته و یا تومورهای مغزی، پی میبرند.
دونوع فراموشی در اثر صدمات مغزی وجود دارد. فراموشی «سو به گذشته یا رتروگراد» که بیمار حوادث قبل از صدمه مغزی را به خاطر نمی آورد، و فراموشی «سو به آینده و یا آنتروگراد» که بیمار حوادث بعد از صدمه را نمیتواند حفظ کند ( قادر به ایجاد حافظه جدید نیستند).
در تاریخ پزشکی معروفترین بیماری که دچار فراموشی «سو به آینده و یا آنتروگراد» بود، هنری مولاسیان است که به بیمار “.H.M” معروف است. هنری در ۹ سالگی دچار ضربه مغزی شد که سرانجام منجر به حملات صرع در او شد. بتدریج حملات صرعی تا ۱۰ حمله در روز افزایش یافت. آغازگر این حملات صدمه های وارده به لوبهای گیجگاهی بود. پزشک او ویلیام اسکوویل تصمیم به برداشتن قسمتی از لوبهای گیجگاهی برای کنترل صرع گرفت. بعد از جراحی در ۱۹۵۳، صرع هنری مولاسیان بهبود یافت و او همچنان فردی خوش برخورد و مهربان باقی ماند، ولی قادر به تشکیل ِهیچ نوع حافظه دائمی نبود.
روانشناس او «برندا میلنر» به مدت ۳۰ سال، «.H.M» را به طور مرتب تحت ِ نظر گرفت. این بیمار مشکلی در فرآیند ِ حافظه «نوع ِکاری Working» نداشت و قادر به حفظ اعداد، درک عکسها و ادامه صحبت برای چند دقیقه بود، ولی توانایی تبدیل آنها را به «حافظه درازمدت» نداشت. حافظهٔ دراز مدت ِقبل از جراحی ِاو سالم ماند، ولی او حتی بیاد نمیآورد که ساعتی قبل غذا خورده است.
او با وجود اینکه هر روز، روانشناس (برندا میلنر)خود را میدید، ولی روز بعد برندا باید خود را دوباره معرفی میکرد، چون هنری او را بیاد نمی آورد. مشاهدات برندا میلنر نشان داد که لوب گیجگاهی نقش اساسی در تبدیل حافظه کوتاه مدت به دراز مدت دارد. به گفته دکتر میلنر، برای هنری هر لحظه همه چیز تازگی داشت و او دائم در یک حالت رویایی بود که در هر لحظه ارتباطی با لحظه قبل، و یا بعد خود نداشت و حقیقتا در «زمان حال» زندگی میکرد.
قسمت دوم
پژوهشگران به چگونگی شکل گیری حافظه، با بررسی بیماران مبتلا به فراموشی (آمنزی)در اثر صدمات مغزی، سکته و یا تومورهای مغزی، پی میبرند.
دونوع فراموشی در اثر صدمات مغزی وجود دارد. فراموشی «سو به گذشته یا رتروگراد» که بیمار حوادث قبل از صدمه مغزی را به خاطر نمی آورد، و فراموشی «سو به آینده و یا آنتروگراد» که بیمار حوادث بعد از صدمه را نمیتواند حفظ کند ( قادر به ایجاد حافظه جدید نیستند).
در تاریخ پزشکی معروفترین بیماری که دچار فراموشی «سو به آینده و یا آنتروگراد» بود، هنری مولاسیان است که به بیمار “.H.M” معروف است. هنری در ۹ سالگی دچار ضربه مغزی شد که سرانجام منجر به حملات صرع در او شد. بتدریج حملات صرعی تا ۱۰ حمله در روز افزایش یافت. آغازگر این حملات صدمه های وارده به لوبهای گیجگاهی بود. پزشک او ویلیام اسکوویل تصمیم به برداشتن قسمتی از لوبهای گیجگاهی برای کنترل صرع گرفت. بعد از جراحی در ۱۹۵۳، صرع هنری مولاسیان بهبود یافت و او همچنان فردی خوش برخورد و مهربان باقی ماند، ولی قادر به تشکیل ِهیچ نوع حافظه دائمی نبود.
روانشناس او «برندا میلنر» به مدت ۳۰ سال، «.H.M» را به طور مرتب تحت ِ نظر گرفت. این بیمار مشکلی در فرآیند ِ حافظه «نوع ِکاری Working» نداشت و قادر به حفظ اعداد، درک عکسها و ادامه صحبت برای چند دقیقه بود، ولی توانایی تبدیل آنها را به «حافظه درازمدت» نداشت. حافظهٔ دراز مدت ِقبل از جراحی ِاو سالم ماند، ولی او حتی بیاد نمیآورد که ساعتی قبل غذا خورده است.
او با وجود اینکه هر روز، روانشناس (برندا میلنر)خود را میدید، ولی روز بعد برندا باید خود را دوباره معرفی میکرد، چون هنری او را بیاد نمی آورد. مشاهدات برندا میلنر نشان داد که لوب گیجگاهی نقش اساسی در تبدیل حافظه کوتاه مدت به دراز مدت دارد. به گفته دکتر میلنر، برای هنری هر لحظه همه چیز تازگی داشت و او دائم در یک حالت رویایی بود که در هر لحظه ارتباطی با لحظه قبل، و یا بعد خود نداشت و حقیقتا در «زمان حال» زندگی میکرد.