#تو_خود_حجاب_خودی
پرندهای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همتش، بند و زنجیر دارد، از انهدام قفس، استقبال نمیکند. چرا که ناتوانیاش به چشم میآید و درماندگیاش آشکار میشود.
تا وقتی که میلههای قفس هست، هر کس میتواند ادعا کند که اهل پروازهای بلند است. تا وقتی که میلههای قفس هست، بندهای مرئى و نامرئى، خواسته و نخواسته و دانسته و ندانستهی آدمها، مغفول یا مکتوم یا مستتر میماند؛ حتی برای خودشان.
و ناگهان با لحن شبیه توبیخ و محاکمه از من میپرسد:
وقتی که تشنه نیستیم، چه لزومی دارد که فریاد العطش سر بدهیم!؟ این چه منتی است که بر سر آب میگذاریم!؟
🔪📓#برشی_از_کتاب/صفحه ۷۳و۷۴
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📻#معرفی_کتاب:
ما منتظرش هستیم یا او منتظر ما، همواره از خود میپرسم که چرا نیست، غیبت از اوست یا ما، ما آماده بودنش نیستیم یا او آمادگی بودن ندارد. منتظر چگونه است؟ اشتیاق حضور یعنی چه؟ کی میآید؟ اگر هماکنون لحظه موعود باشد، من چقدر آمادهام؟!
داستان از یک مجلس آغاز میشود، مجلسی که به نام امام زمان برپاست و فریاد جوانی که برخلاف صدای جمعیت، شعار «آقا نیاهد که در واقع خواسته قلبی همان جمعیت است٬ بر خلاف ظاهر درخواستشان که تعجیل در فرج امام زمان است.
داستان مارا به پشت پرده برده، نقاب از چهره شخصیتهای مختلف برمیدارد. کسانی که مدعی هستند منتظرند و مشتاق.
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِهِ
✏✏✏✏✏✏✏✏✏✏✏
📖کتاب #کمی_دیرتر
📝#سید_مهدی_شجاعی
📚#انتشارات_نیستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرندهای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همتش، بند و زنجیر دارد، از انهدام قفس، استقبال نمیکند. چرا که ناتوانیاش به چشم میآید و درماندگیاش آشکار میشود.
تا وقتی که میلههای قفس هست، هر کس میتواند ادعا کند که اهل پروازهای بلند است. تا وقتی که میلههای قفس هست، بندهای مرئى و نامرئى، خواسته و نخواسته و دانسته و ندانستهی آدمها، مغفول یا مکتوم یا مستتر میماند؛ حتی برای خودشان.
و ناگهان با لحن شبیه توبیخ و محاکمه از من میپرسد:
وقتی که تشنه نیستیم، چه لزومی دارد که فریاد العطش سر بدهیم!؟ این چه منتی است که بر سر آب میگذاریم!؟
🔪📓#برشی_از_کتاب/صفحه ۷۳و۷۴
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📻#معرفی_کتاب:
ما منتظرش هستیم یا او منتظر ما، همواره از خود میپرسم که چرا نیست، غیبت از اوست یا ما، ما آماده بودنش نیستیم یا او آمادگی بودن ندارد. منتظر چگونه است؟ اشتیاق حضور یعنی چه؟ کی میآید؟ اگر هماکنون لحظه موعود باشد، من چقدر آمادهام؟!
داستان از یک مجلس آغاز میشود، مجلسی که به نام امام زمان برپاست و فریاد جوانی که برخلاف صدای جمعیت، شعار «آقا نیاهد که در واقع خواسته قلبی همان جمعیت است٬ بر خلاف ظاهر درخواستشان که تعجیل در فرج امام زمان است.
داستان مارا به پشت پرده برده، نقاب از چهره شخصیتهای مختلف برمیدارد. کسانی که مدعی هستند منتظرند و مشتاق.
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِهِ
✏✏✏✏✏✏✏✏✏✏✏
📖کتاب #کمی_دیرتر
📝#سید_مهدی_شجاعی
📚#انتشارات_نیستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#برشی_از_کتاب ✂️
🔸آسمان عباس در زمین...
عباس فقط به حسین فکر میکند کہ تمامی آسمان اوست در زمین. عشق حسین، آنچنان در تار و پود او تنیده شده که جز حسین، هیچکس را نمی بیند و جز صدای او هیچ صدایی را نمی شنود و جز رائحه ی او هیچ بویی را به مشام، راه نمی دهند. نبض حسین نیز از آن سو با قلب عباس می تپد. با فرو افتادن عباس از اسب، قلب حسین فرو می ریزد، چون تیری از چله کمان رها می شود و عقاب وار به سمت مهبط -یا معراج- عباس پر می کشد.
#سقای_آب_و_ادب
#سید_مهدی_شجاعی
#انتشارات_نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
مرکز پخش کتاب طلائیه خیابان محسنی جنب پل خیبر ساختمان شمس
شماره تماس: 08632228593
🔸آسمان عباس در زمین...
عباس فقط به حسین فکر میکند کہ تمامی آسمان اوست در زمین. عشق حسین، آنچنان در تار و پود او تنیده شده که جز حسین، هیچکس را نمی بیند و جز صدای او هیچ صدایی را نمی شنود و جز رائحه ی او هیچ بویی را به مشام، راه نمی دهند. نبض حسین نیز از آن سو با قلب عباس می تپد. با فرو افتادن عباس از اسب، قلب حسین فرو می ریزد، چون تیری از چله کمان رها می شود و عقاب وار به سمت مهبط -یا معراج- عباس پر می کشد.
#سقای_آب_و_ادب
#سید_مهدی_شجاعی
#انتشارات_نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
مرکز پخش کتاب طلائیه خیابان محسنی جنب پل خیبر ساختمان شمس
شماره تماس: 08632228593
🔻 #معرفی_کتاب
📖 #آفتاب_در_حجاب
🖊 #سید_مهدی_شجاعی
📚 انتشارات #کتاب_نیستان
💢 در بخشهایی از این کتاب میخوانیم:
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصۀ وجود گذاشتی، ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید: «پدر جان! پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است!»
زهرای مرضیه گفت: «علی جان، اسم دخترمان را چه بگذاریم؟»
حضرت مرتضی پاسخ داد: «نامگذاری فرزندانمان شایستۀ پدر شماست. من سبقت نمیگیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر.»
پیامبر، تو را چون جان شیرین، در آغوش فشرد، بر گوشۀ لبهای خندانت بوسه زد و گفت: «نامگذاری این عزیز، کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او میمانم.»
بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود، اسم #زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر!
پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟
جبرئیل عرضه داشت: «همۀ عمر در اندوه این دختر میگریم که در همۀ عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.»
پیامبر گریست. زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند، و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.
#مرکز_پخش_کتاب_طلائیه_خیابان_محسنی_جنب_پل_خیبر_سمت_راست
@booktalaeieh
📖 #آفتاب_در_حجاب
🖊 #سید_مهدی_شجاعی
📚 انتشارات #کتاب_نیستان
💢 در بخشهایی از این کتاب میخوانیم:
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصۀ وجود گذاشتی، ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید: «پدر جان! پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است!»
زهرای مرضیه گفت: «علی جان، اسم دخترمان را چه بگذاریم؟»
حضرت مرتضی پاسخ داد: «نامگذاری فرزندانمان شایستۀ پدر شماست. من سبقت نمیگیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر.»
پیامبر، تو را چون جان شیرین، در آغوش فشرد، بر گوشۀ لبهای خندانت بوسه زد و گفت: «نامگذاری این عزیز، کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او میمانم.»
بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود، اسم #زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر!
پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟
جبرئیل عرضه داشت: «همۀ عمر در اندوه این دختر میگریم که در همۀ عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.»
پیامبر گریست. زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند، و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.
#مرکز_پخش_کتاب_طلائیه_خیابان_محسنی_جنب_پل_خیبر_سمت_راست
@booktalaeieh