🔻 #معرفی_کتاب
📖 #آفتاب_در_حجاب
🖊 #سید_مهدی_شجاعی
📚 انتشارات #کتاب_نیستان
💢 در بخشهایی از این کتاب میخوانیم:
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصۀ وجود گذاشتی، ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید: «پدر جان! پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است!»
زهرای مرضیه گفت: «علی جان، اسم دخترمان را چه بگذاریم؟»
حضرت مرتضی پاسخ داد: «نامگذاری فرزندانمان شایستۀ پدر شماست. من سبقت نمیگیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر.»
پیامبر، تو را چون جان شیرین، در آغوش فشرد، بر گوشۀ لبهای خندانت بوسه زد و گفت: «نامگذاری این عزیز، کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او میمانم.»
بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود، اسم #زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر!
پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟
جبرئیل عرضه داشت: «همۀ عمر در اندوه این دختر میگریم که در همۀ عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.»
پیامبر گریست. زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند، و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.
#مرکز_پخش_کتاب_طلائیه_خیابان_محسنی_جنب_پل_خیبر_سمت_راست
@booktalaeieh
📖 #آفتاب_در_حجاب
🖊 #سید_مهدی_شجاعی
📚 انتشارات #کتاب_نیستان
💢 در بخشهایی از این کتاب میخوانیم:
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصۀ وجود گذاشتی، ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید: «پدر جان! پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است!»
زهرای مرضیه گفت: «علی جان، اسم دخترمان را چه بگذاریم؟»
حضرت مرتضی پاسخ داد: «نامگذاری فرزندانمان شایستۀ پدر شماست. من سبقت نمیگیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر.»
پیامبر، تو را چون جان شیرین، در آغوش فشرد، بر گوشۀ لبهای خندانت بوسه زد و گفت: «نامگذاری این عزیز، کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او میمانم.»
بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود، اسم #زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر!
پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟
جبرئیل عرضه داشت: «همۀ عمر در اندوه این دختر میگریم که در همۀ عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.»
پیامبر گریست. زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند، و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.
#مرکز_پخش_کتاب_طلائیه_خیابان_محسنی_جنب_پل_خیبر_سمت_راست
@booktalaeieh
زینب یعنى چشیدن خار پاى حسین با چشم…
زینب یعنى کشیدن بار پشت حسین، بر دل…
وقتى از سر جنازه مسلمبن عوسجه آمد، وقتى که محاسنش به خون حبیب، خضاب شد، وقتى که رمق پاهایش را در پاى پیکر حربن یزید ریاحى ریخت، وقتى که از کنار سجاده خونین عمروبن خالد صیداوى برخاست، وقتى که جگرش با دیدن زخمهاى سعیدبن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتى که عبدالله و عبدالرحمن غفارى با سلام وداع، چشمان او را به اشک نشاندند، وقتى که زهیر به آخرین نگاهش دل حسین را به آتش کشید، وقتى که خون وهب و همسرش، عاشقانه به هم آمیخت و پیش پاى حسین ریخت، وقتى که جُون، در واپسین لحظات عروج، سراسر وجودش را به رایحه حضور حسین، معطر کرد، وقتى که …
در تمام این اوقات و لحظات، نگاه تو بود که به او آرامش مىداد و دستهاى تو بود که اشکهاى وجودش را مىسترد.
🌻📕☕️
#سید_مهدی_شجاعی
#آفتاب_در_حجاب
#زینب_الکبری #حضرت_زینب #وفات_حضرت_زینب
رسانه باشید 🤝
#کتاب_طلائیه
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADwOun69HCYfE3iblA
زینب یعنى کشیدن بار پشت حسین، بر دل…
وقتى از سر جنازه مسلمبن عوسجه آمد، وقتى که محاسنش به خون حبیب، خضاب شد، وقتى که رمق پاهایش را در پاى پیکر حربن یزید ریاحى ریخت، وقتى که از کنار سجاده خونین عمروبن خالد صیداوى برخاست، وقتى که جگرش با دیدن زخمهاى سعیدبن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتى که عبدالله و عبدالرحمن غفارى با سلام وداع، چشمان او را به اشک نشاندند، وقتى که زهیر به آخرین نگاهش دل حسین را به آتش کشید، وقتى که خون وهب و همسرش، عاشقانه به هم آمیخت و پیش پاى حسین ریخت، وقتى که جُون، در واپسین لحظات عروج، سراسر وجودش را به رایحه حضور حسین، معطر کرد، وقتى که …
در تمام این اوقات و لحظات، نگاه تو بود که به او آرامش مىداد و دستهاى تو بود که اشکهاى وجودش را مىسترد.
🌻📕☕️
#سید_مهدی_شجاعی
#آفتاب_در_حجاب
#زینب_الکبری #حضرت_زینب #وفات_حضرت_زینب
رسانه باشید 🤝
#کتاب_طلائیه
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADwOun69HCYfE3iblA
#معرفی_کتاب #محرم
#نامیرا
#روز_واقعه
#از_دیار_حبیب
#برادر_من_تویی
#پدر_عشق_پسر
#آفتاب_در_حجاب
#سقای_آب_و_ادب
و....
کتاب هایی هستند که در قالب #داستان واقعه #عاشورا را برای ما #روایت می کنند.
@booktalaeieh
#نامیرا
#روز_واقعه
#از_دیار_حبیب
#برادر_من_تویی
#پدر_عشق_پسر
#آفتاب_در_حجاب
#سقای_آب_و_ادب
و....
کتاب هایی هستند که در قالب #داستان واقعه #عاشورا را برای ما #روایت می کنند.
@booktalaeieh