ancientworld | جهان باستان
86.3K subscribers
10.2K photos
1.18K videos
78 files
173 links
🔺جهان باستان اولين و بهترين رسانه در زمينه ناگفته هاى باستانى و تاريخى


ببخشید که فعالیتمون خیلی کم شده؛ امیدوارم روزی دوباره بتونم مثل قبل فعالیت کنم🙏🏻
Download Telegram
پاسبانی دزدی را در خیابان شلاق میزد.
از بزرگى پرسیدند این چه حکایتی است؟
پاسخ داد: چیزی نیست؛
دزد روز دارد دزد شب را محاکمه میکند...

@ancient
عکسی کمیاب از آرامگاه حافظ قبل از بازسازی بدست رضاشاه

@ancient
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن   
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن   
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن        
به مضاجع و مراقد سفر دراز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن        
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آن قدر نبخشد  
که به روی مستمندی در بسته باز کردن

شیخ بهایی

@ancient
مردم استان سیچوان چین، مبلغی حدود 80 سنت به آرایشگرهای خود می‌پردازند تا کره چشم آنها را اصلاح کنند. این سنت قرن‌هاست قدمت دارد و مردم معتقدند که باعث تغییر نگرش آنها نسبت به جهان می‌شود!

@ancient
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قبل از اینکه بپرسید آلمان ها با یهودیان چه کردند باید اول بدانید که یهودیان با آلمان ها چه کردند ؟

@ancient
اتوموبیل حمل پول بانک سپه!!

از این موتور سه چرخه تا دهه ۵۰ استفاده میشد و چند سال بعد از کنار گذاشته شدن در یک دکان سبزی فروشی پیدا شد و به موزه رفت.

@ancient
از خرافه های زمان مصر باستان که میان بسیاری تمدن ها حتی ایرانی ها، رواج یافت این بود که در دست گرفتن و باز و بسته کردن بدون دلیل قیچی منجر به اتفاق ناگواری خواهد شد!

@ancient
داستان ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگن باسنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر می‌شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می‌گوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می‌کند و به حکیم می‌گوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم می‌گوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول می‌کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد. حکیم به پدر دختر می‌گوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می‌کند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می‌کنند و می‌گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می‌شود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می‌آورد. حکیم به پدر دختر دستور می‌دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می‌شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می‌کنند. حکیم سپس دستور می‌دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می‌شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می‌شود، حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می‌شود دختر از درد جیغ می‌کشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می‌شود.
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند. دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می‌شود. حکیم دستور می‌دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌شود.

#حكايت

@ancient
اولین توالت های آبریز توسط مردم تمدن دره ایندوس(3300 تا 1900 ق.م) استفاده میشد. تقریبا تمام منازل در این شهرها به توالت های دارای آب جاری متصل به سیستم فاضلاب مجهز بودند!

@ancient
شاه به قاضی شارع :
شرع براین موضوع چه حکمی دارد؟

قاضی شارع :
شاه را چه خوش آید؟ شرعیات آنقدر فرعیات دارد که هرآنچه ما گوییم عوام قبول کنند...

سربداران
@ancient
شايد اين تصوير ابتدا شاليزارهاى چين، مالزى يا تايلند را در ذهن شما تداعى كند اما جالب است بدانيد كه اینجا شالیزارهاي پلکانی شهرستان بابل در دل جنگل های هیرکانی است!

@ancient
بحث کردن با احمق مانند کشتن پشه روی صورت خود است!
شاید پشه را بکشی یا نه
اما در نهایت يك سیلی به صورت خود زده‌ ای

بودا
@ancient
از تراژیک ترین صحنه های تاریخ، پدری است که به دست و پای بریده شده فرزند 5 ساله اش خیره شده. دست و پای او برای تامین نکردن سهمیه روزانه کائوچو بریده شده است. کونگو سال 1904

@ancient
زندگی به من آموخت که همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم که به او خوبی فراوان کردم...

ویلیام فاکنر
@ancient
تغيير شكل ايموجى ها از 4000 سال قبل تاكنون... :)

@ancient
در مکتب خانه های قدیم براى دختران فقط آموزش خواندن مجاز بوده و آنها نباید نوشتن می‌آموختند! معروف بوده كه «دختر، مشق که بلد شد، کاغذپرانی می‌کند» (یعنی نامه عاشقانه می‌نویسد!)

@ancient
در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "برديا"
که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی
و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.
عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.
بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .
بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.
در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.
بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.
در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،
سر برداشت تا ببیند کیست.
شیخ ابوسعید ابوالخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.
شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.
بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود
و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد
و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.
به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،
مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.
بردیا صورت در خاک مالید و گفت
خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر
اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.
اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.
اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی
و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

#حكايت

@ancient
مردم قوم آزتک در مرکز مکزیک با استفاده از ماده ابسیدیان(برنده ترین تیغه دنیا) و تیغه های شیشه ای مواد مذاب برای خود شمشیر میساختند. این شمشیرها حتی از تیزترین تیغهای امروزی هم برّنده تر بود!

@ancient
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ساز مخصوص نواختن موسیقی فیلمهای ترسناک که به واترفون معروف است در سال 1969 توسط ریچارد واترز اختراع شد و از میله های برنزی در ابعاد مختلف، یک سیلندر و تشدیدکننده صدا تشکیل شده است.

@ancient
در لهستان دانشگاه آموزش جادوگری وجود دارد!! شما به ازای 375 $ می توانید در دوره های آموزش جادوهای مختلف؛ دمساز شدن با خانه ها؛ و ارتباط داشتن با موجودات جادویی را یاد بگیرید!

@ancient
"دروازه بهشت پورا لمپویانگ" در بالی اندونزی یکی از زیباترین مکانهای توریستی جهان است. طرز ساخت این دروازه طوریست که انگار بُعد دیگری از جهان هستی یا دنیایی دیگر را نمایش می دهد!

@ancient