پيكر رضاشاه پهلوی در مسجدالنبی قبل از انتقال به ایران! جسد مومیایی رضا شاه پهلوی پس از چند سال که در مصر دفن بود طی تشریفات خاصی به شاه عبدالعظیم شهر ری منتقل شد.
@ancient ™
@ancient ™
طبق اساطیر یونانی، زئوس تصمیم گرفت با سیلی عظیم نسل بشر را از زمین محو کند. نسل بشر توسط زن و مردی که با ساخت قایق از مرگ نجات یافتند ادامه یافت.
@ancient ™
@ancient ™
فردريش دوم پادشاه پروس در قرن18 دستور داد 50 نوزاد را قرنطینه كنند و فقط به آنها غذا دهند تا وقتی که صحبت کنند. او میخواست با اینکار به زبان اصلی بشر پی ببرد اماهمگى قبل از زبان گشودن مردند!
@ancient
@ancient
دکتر جورجیا پردوم اسنادی را منتشر کرده که از لحاظ ژنتیکی وجود آدم و حوا را ثابت میکند! او مدعئ است كه DNA تمام انسان ها به یک انسان واحد میرسد که حدود 135 هزار سال پیش زندگی میکرده است!
@ancient ™
@ancient ™
عارفی را پرسیدند: زندگی به جبر است یا اختیار؟
گفت: امروز را به اختیار است تا چه بکارم،
اما فردا جبر است، چرا که باید اجبار را درو کنم هر آنچه را که دیروز به اختیار کاشته ام....
@ancient ™
گفت: امروز را به اختیار است تا چه بکارم،
اما فردا جبر است، چرا که باید اجبار را درو کنم هر آنچه را که دیروز به اختیار کاشته ام....
@ancient ™
به اندازه تغییر قوانین زندگی قدرتمند نیستم اما به اندازه خم نکردن سر خود زیر این قوانین قدرتمند هستم...
چگوارا
@ancient ™
چگوارا
@ancient ™
در روم باستان نظام پدرسالاری حاکم بوده است. قدرت مطلق در دست پدرخانواده پس از او پسر ارشدش بوده و پدرخانواده حتی میتوانست فرزندان خود را به بردگی بفرستد!
@ancient ™
@ancient ™
طبق نظر ملاصدرا جن دارای جسمی شبیه به بخار آب است که میتواند با غلیظ شدن دیده و با رقیق شدن غیب شود. آيا ميتوان پس از کشف پلاسما(حالت چهارم ماده) این فرضيه را توجيه كرد؟!
@ancient ™
@ancient ™
معبد "كايلاسا" معبدى كه از بالا به پايين ساخته شده است! اين معبد كه در هندوستان بوده و به آيين هندو تعلق دارد قدمتى بالغ بر 1300 سال دارد و نكته عجيب اينكه تماما از دل صخره تراشيده شده!
@ancient ™
@ancient ™
بيش از يك ميليون موميايى حيوانات در مصر كشف شده است كه بيشتر اين موميايى ها را گربه ها تشكيل ميدادند!
@ancient ™
@ancient ™
تتو برای قبائل مائوری اهمیت زیادی دارد. اما تتو با تفنگ سوزنی انجام نمی شود. بلکه با چکش و اسکنه روی پوست نقش می بندند. هر خط تتو نشانه شجاعت و صبر فرد است.
@ancient ™
@ancient ™
پاسبانی دزدی را در خیابان شلاق میزد.
از بزرگى پرسیدند این چه حکایتی است؟
پاسخ داد: چیزی نیست؛
دزد روز دارد دزد شب را محاکمه میکند...
@ancient ™
از بزرگى پرسیدند این چه حکایتی است؟
پاسخ داد: چیزی نیست؛
دزد روز دارد دزد شب را محاکمه میکند...
@ancient ™
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن
به مضاجع و مراقد سفر دراز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آن قدر نبخشد
که به روی مستمندی در بسته باز کردن
شیخ بهایی
@ancient ™
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن
به مضاجع و مراقد سفر دراز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آن قدر نبخشد
که به روی مستمندی در بسته باز کردن
شیخ بهایی
@ancient ™
مردم استان سیچوان چین، مبلغی حدود 80 سنت به آرایشگرهای خود میپردازند تا کره چشم آنها را اصلاح کنند. این سنت قرنهاست قدمت دارد و مردم معتقدند که باعث تغییر نگرش آنها نسبت به جهان میشود!
@ancient ™
@ancient ™
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قبل از اینکه بپرسید آلمان ها با یهودیان چه کردند باید اول بدانید که یهودیان با آلمان ها چه کردند ؟
@ancient ™
@ancient ™
اتوموبیل حمل پول بانک سپه!!
از این موتور سه چرخه تا دهه ۵۰ استفاده میشد و چند سال بعد از کنار گذاشته شدن در یک دکان سبزی فروشی پیدا شد و به موزه رفت.
@ancient ™
از این موتور سه چرخه تا دهه ۵۰ استفاده میشد و چند سال بعد از کنار گذاشته شدن در یک دکان سبزی فروشی پیدا شد و به موزه رفت.
@ancient ™
از خرافه های زمان مصر باستان که میان بسیاری تمدن ها حتی ایرانی ها، رواج یافت این بود که در دست گرفتن و باز و بسته کردن بدون دلیل قیچی منجر به اتفاق ناگواری خواهد شد!
@ancient ™
@ancient ™
داستان ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب میافتد و استخوان لگن باسنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق میگوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به حکیم میگوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم میگوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد. حکیم به پدر دختر میگوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میآورد. حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود.
جمعیت فریاد شادی سر میدهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
#حكايت
@ancient ™
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب میافتد و استخوان لگن باسنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق میگوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به حکیم میگوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم میگوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد. حکیم به پدر دختر میگوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میآورد. حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود.
جمعیت فریاد شادی سر میدهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
#حكايت
@ancient ™