ابن خلدون قرنها پیش از این گفته است:
مؤسسین جوامع جدید ابتدا با غیرت تمام، به کار و سازندگی می پردازند، شهر ها را بنیاد می گذارند، علم و صنعت و تولید را رواج می دهند. اما نسلهای بعدی فقط از مزایا و امکانات استفاده می کنند و در نتیجه طی چند نسل ، روحیه مصرف گرایی و خوشگذرانی، تجمل و تفنن، فحشا و روابط جنسی آزاد به عنوان صفات بارز اجتماعات بزرگ شهری نمودار می شود. فعالیت های اقتصادی از بخش های اصیل و اولیه اقتصادی نظیر کشاورزی و صنعت به بخش خدمات (هنر و تفریح و بازرگانی) انتقال می یابد. در این مقطع جامعه گرچه از لحاظ ظاهری، قدرتمند و مرفه به نظر می رسد، اما از درون روی به پوسیدگی دارد...
#در_بهشت_شداد
#جلال_رفیع
@aeshraq
مؤسسین جوامع جدید ابتدا با غیرت تمام، به کار و سازندگی می پردازند، شهر ها را بنیاد می گذارند، علم و صنعت و تولید را رواج می دهند. اما نسلهای بعدی فقط از مزایا و امکانات استفاده می کنند و در نتیجه طی چند نسل ، روحیه مصرف گرایی و خوشگذرانی، تجمل و تفنن، فحشا و روابط جنسی آزاد به عنوان صفات بارز اجتماعات بزرگ شهری نمودار می شود. فعالیت های اقتصادی از بخش های اصیل و اولیه اقتصادی نظیر کشاورزی و صنعت به بخش خدمات (هنر و تفریح و بازرگانی) انتقال می یابد. در این مقطع جامعه گرچه از لحاظ ظاهری، قدرتمند و مرفه به نظر می رسد، اما از درون روی به پوسیدگی دارد...
#در_بهشت_شداد
#جلال_رفیع
@aeshraq
مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است؛
بگذار بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت #علی به نام حکومت #خمینی با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد؛ ما از سرنگونی نمی ترسیم.
#شهید_غلامعلی_پیچک
@aeshraq
بگذار بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت #علی به نام حکومت #خمینی با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد؛ ما از سرنگونی نمی ترسیم.
#شهید_غلامعلی_پیچک
@aeshraq
من هم اگر یارانی داشتم،
هرگز با معاویه بیعت نمی کردم!
یاران امام مجتبی برای #معاویه نامه نوشتند که حاضرند دست بسته ایشان را تحویل دهند!
در ساباط حضرت در اردوگاه مشغول نماز بودند که یاران اش به خیمه حضرت حمله کردند و سجاده زیر پای ایشان را کشیدند که حضرت به زمین خوردند. بعد ردای ایشان را از دوشش کشیدند و «جراح بن سنان» روبروی حضرت ایستاد و با گستاخی #امام_مجتبی_علیه_السلام و پدر گرامی ایشان را به شرک متهم کرد و با شمشیر به ران آن حضرت زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید.
حضرت بعد از این خیانت، بالای منبر رفتند و با یاران خویش اتمام حجت کردند. فرمودند؛ اگر رضای خدا و سعادت آخرت خود را می خواهید، من این پیشنهاد #صلح را از بین می برم و همه با هم کار معاویه را یکسره می کنیم ولی اگر دنیا و لذّات آن را ترجیح می دهید که صلح را بپذیرید همه آنان فریاد زدند که ما دنیا را می خواهیم و بدین ترتیب دنیا را بر امام حق و حجت خدا که سعادت دنیا و آخرت امّت را می خواهد، ترجیح دادند.
#شیخ_مفید
ارشاد جلد ٢ صفحه ١٢
@aeshraq
هرگز با معاویه بیعت نمی کردم!
یاران امام مجتبی برای #معاویه نامه نوشتند که حاضرند دست بسته ایشان را تحویل دهند!
در ساباط حضرت در اردوگاه مشغول نماز بودند که یاران اش به خیمه حضرت حمله کردند و سجاده زیر پای ایشان را کشیدند که حضرت به زمین خوردند. بعد ردای ایشان را از دوشش کشیدند و «جراح بن سنان» روبروی حضرت ایستاد و با گستاخی #امام_مجتبی_علیه_السلام و پدر گرامی ایشان را به شرک متهم کرد و با شمشیر به ران آن حضرت زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید.
حضرت بعد از این خیانت، بالای منبر رفتند و با یاران خویش اتمام حجت کردند. فرمودند؛ اگر رضای خدا و سعادت آخرت خود را می خواهید، من این پیشنهاد #صلح را از بین می برم و همه با هم کار معاویه را یکسره می کنیم ولی اگر دنیا و لذّات آن را ترجیح می دهید که صلح را بپذیرید همه آنان فریاد زدند که ما دنیا را می خواهیم و بدین ترتیب دنیا را بر امام حق و حجت خدا که سعادت دنیا و آخرت امّت را می خواهد، ترجیح دادند.
#شیخ_مفید
ارشاد جلد ٢ صفحه ١٢
@aeshraq
عن إبراهيمَ بنِ العبّاسِ:
ما رَأيتُ أبا الحَسَنِ الرّضا عليه السلام جَفا أحَدا بِكَلِمَةٍ قَطُّ وَ لا رَأيتُهُ قَطَعَ عَلى أحَدٍ كَلامَهُ حَتَّى يَفرُغَ مِنهُ، وَ ما رَدَّ أحَدا عَن حاجَةٍ يَقدِرُ عَلَيها وَ لا حَدَّ رِجلَهُ بَينَ يَدَي جَليسٍ لَهُ قَطُّ وَ لا اتَّكى بَينَ يَدَي جَليسٍ لَهُ قَطُّ ، وَ لا رَأيتُهُ شَتَمَ أحَدا مِن مَواليهِ وَ مَماليكِهِ قَطُّ، وَ لا رَأيتُهُ تَفَلَ وَ لا رَأيتُهُ يُقَهقِهُ في ضِحكِهِ قَطُّ ، بَل كانَ ضِحكُهُ التَّبَسُّمُ، وَ كانَ إذا خَلا وَ نَصَبَ مائِدَتَهُ أجلَسَ مَعَهُ عَلى مائِدَتِهِ مَماليكَهُ وَ مَواليهِ حَتَّى البَوّابَ السّائِسَ
ابراهيم بن عباس می گوید:
هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام به كسى سخن تندى بگويد، و يا پيش از آن كه كسى سخنش تمام شود سخن او را قطع كند. اگر مى توانست حاجت كسى را برآورد، هرگز او را دست خالى برنمى گرداند؛ هيچ گاه در برابر كسى پاى خود را دراز نمى كرد، و چنانچه كسى در حضور او نشسته بود، تكيه نمى كرد. هرگز نديدم كه به يكى از غلامان و خدمتكارانش ناسزا بگويد؛ هرگز نديدم كه آب دهان بيندازد، و يا هنگام خنديدن قهقهه سر دهد، بلكه خنده اش تبسّم بود. هرگاه سفره اش را پهن مى كرد غلامان و خدمتكاران خود و حتى دربان [و] مِهتر اسبان را با خود سر سفره مى نشاند.
عيون أخبار الرضا
#امام_رضا علیه السلام
@aeshraq
ما رَأيتُ أبا الحَسَنِ الرّضا عليه السلام جَفا أحَدا بِكَلِمَةٍ قَطُّ وَ لا رَأيتُهُ قَطَعَ عَلى أحَدٍ كَلامَهُ حَتَّى يَفرُغَ مِنهُ، وَ ما رَدَّ أحَدا عَن حاجَةٍ يَقدِرُ عَلَيها وَ لا حَدَّ رِجلَهُ بَينَ يَدَي جَليسٍ لَهُ قَطُّ وَ لا اتَّكى بَينَ يَدَي جَليسٍ لَهُ قَطُّ ، وَ لا رَأيتُهُ شَتَمَ أحَدا مِن مَواليهِ وَ مَماليكِهِ قَطُّ، وَ لا رَأيتُهُ تَفَلَ وَ لا رَأيتُهُ يُقَهقِهُ في ضِحكِهِ قَطُّ ، بَل كانَ ضِحكُهُ التَّبَسُّمُ، وَ كانَ إذا خَلا وَ نَصَبَ مائِدَتَهُ أجلَسَ مَعَهُ عَلى مائِدَتِهِ مَماليكَهُ وَ مَواليهِ حَتَّى البَوّابَ السّائِسَ
ابراهيم بن عباس می گوید:
هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام به كسى سخن تندى بگويد، و يا پيش از آن كه كسى سخنش تمام شود سخن او را قطع كند. اگر مى توانست حاجت كسى را برآورد، هرگز او را دست خالى برنمى گرداند؛ هيچ گاه در برابر كسى پاى خود را دراز نمى كرد، و چنانچه كسى در حضور او نشسته بود، تكيه نمى كرد. هرگز نديدم كه به يكى از غلامان و خدمتكارانش ناسزا بگويد؛ هرگز نديدم كه آب دهان بيندازد، و يا هنگام خنديدن قهقهه سر دهد، بلكه خنده اش تبسّم بود. هرگاه سفره اش را پهن مى كرد غلامان و خدمتكاران خود و حتى دربان [و] مِهتر اسبان را با خود سر سفره مى نشاند.
عيون أخبار الرضا
#امام_رضا علیه السلام
@aeshraq
Forwarded from |نیوکلیدر| (حسامالدین ابوالحسنی🇮🇷)
یک روز مرا گفت: «برادرانم کجا اند که من ایشان را نمیبینم؟»
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه ۱۴۱-۱۴۳
@Nucleader
من گفتم: «تن من فدای تو باد! ایشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آیند.»
آب در چشم آورد و بگریست و گفت: «ای مادر! من اینجا چه کنم؟ مرا نیز فردا با ایشان بفرست.»
من گفتم: «تو دوست داری که با ایشان بروی؟»
گفت: «آری».
چون بامداد درآمد، روغن بر سرش مالیدم و سرمه در چشمش کشیدم و پیراهنش درپوشانیدم و مهرهی جزع یمانی داشتم- از برای چشم بد- بر او بستم و او چوبی بر گرفت و با برادران برم خرّم و بازآمد.
پس یک روز دیگر برفتند و در حوالی خانههای ما چهارپایان را به چراپاه بردند.
چون نیمروز بود، ضمره {دختر حلیمه} میآمد گریان و لرزان و عرق کرد و فریاد میکرد که «ای مادر، محمد را دریاب! و نپندارم که او را زنده دریابی!»
گفتم: «حال چیست؟»
گفت: «ما ایستاده بودیم و بازی میکردیم و پِشکِ گوسفند بر یکدیگر میانداختیم. مردی بیامد و محمد را از میان ما برود و بُرد به سرِ کوهی و ما دیدیم که سینهی او بشکافت و نمیدانیم که چه کرد به وی. نپندارم که او را دریابی!»
حلیمه گفت: من و شوهر دویدیم!
محمد را دیدیم بر سرِِ کوه نشسته و در آسمان مینگردد و میخندد.
من فرا رفتم و بر سر و رویش درافتادم و میان دو چشمش بوسه دادم و گفتم: «تنِ من فدای تو باد! تو را چه رسید؟»
گفت: «خیر بود ای مادر. من همی ایستاده بودم و با برادران بازی میکردم. سه شخص بیامدند در دستِ یکی ابریقی سیمین و در دستِ دیگری تَشتی زمرّدین و در دستِ دیگری چندی برف.
مرا بگرفتند از میانِ یاران و بر سرِ کوه بردند و مرا نرم بخوابانیدند بر پهلوی و سینهی من بشکافتند و من مینگرم و از آن اَلَمی و رنجی نمییابم. پس یکی دست فرا کرد و احشای من بیرون آورد و بدان برف نیکو بنشست و باز جای نهاد.
پس دوم برخاست و مرد اول را گفت: تو دور شو که آنچه خدای تو را فرموده بود به جای آوردی و او نزدیکِ من آمد و دست فراز کرد و دلِ من از سینه بیرون آورد و بشکافت و به دو نیمه و نقطهای سیاه از میانِ آن از سینه بیرون آورد خون آلود و بینداخت و گفت:
این حَظِّ شیطان است از تو ای حبیبِ خدای. پس چیزی که داشت در میانِ دل نهاد و باز جای خود نهاد و انگشتری از نور داشت و بدان مُهر بر دلِ من نهاد.
و در این ساعت خنکیِ آن انگشتری در عروق و مفاصل خود مییابم. پس سوم برخاست و ایشان را گفت:
دور شوید که به جای آوردید آنچه خدای شما را فرمود. و دست خود بر سینهی من مالید و آن شکاف فراهم آمد و من بدان مینگرم.
پ.ن: بعد از آنکه پیامبر به بعثت رسید از او در خصوص این ماجرا سوال کردند. حضرت گفت آن که سینه مرا بشکافت جبرییل بود و آنچه از قلب من درآورد «منیّت» آدمی بود که همه بندگان خدا دارند، اما از من دور گشت.
کتاب قاف، بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه ۱۴۱-۱۴۳
@Nucleader
هر نژادی، هر هنری، ریاکاری خاص خود را دارد! خوراک این جهان اندکیِ حقیقت است و بسیاریِ دروغ...
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
@aeshraq
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
@aeshraq
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ
ﺍی ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﺪ، ﺍﮔﺮ ﻓﺎسقی ﺧﺒﺮی برایتان ﺁﻭﺭﺩ، نیک ﻭﺍﺭسی ﻛﻨﻴﺪ، ﻣﺒﺎﺩﺍ از روی ناآگاهی به ﮔﺮﻭهی ﺁﺳﻴﺐ ﺑﺮﺳﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ، ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﻮﻳﺪ!
الحجرات - آیه ۶
@aeshraq
ﺍی ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﺪ، ﺍﮔﺮ ﻓﺎسقی ﺧﺒﺮی برایتان ﺁﻭﺭﺩ، نیک ﻭﺍﺭسی ﻛﻨﻴﺪ، ﻣﺒﺎﺩﺍ از روی ناآگاهی به ﮔﺮﻭهی ﺁﺳﻴﺐ ﺑﺮﺳﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ، ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﻮﻳﺪ!
الحجرات - آیه ۶
@aeshraq
هنگامی که دروغ در جامعه رایج می شود، نتیجه این نیست که شما این دروغها را باور میکنید؛ بلکه این است که دیگر هیچکس به هیچچیز باور ندارد!
مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمیتوانند نظری هم داشتهباشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محروماند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوریکردن نیز محروم میشوند...
مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمیتوانند نظری هم داشتهباشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محروماند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوریکردن نیز محروم میشوند...
دوره ای به نام صلح وجود ندارد
بشر یا در حال جنگ است یا در حال آماده شدن برای جنگ!
بشر یا در حال جنگ است یا در حال آماده شدن برای جنگ!
معماهای این دنیا حد و حساب ندارد. هر معمایی را که حل کنی یک معمای دیگر جلو رویت عَلَم میشود. دلت را صاف میکنی و شعورت را بالا میبری و با آرمانِ مریم مقدس به راه میافتی، اما میبینی به آرمانِ #سدوم * رسیدهای!
وحشتناکتر از آن وقتی است که آرمانِ سدوم در دل داشته باشی اما دل از آرمانِ مریم مقدس هم نتوانی بکنی - درست مثل دوران جوانی و معصومیت. بله، دامنهی احساساتِ آدمی حد و مرز ندارد، من فقط از یک گوشهاش حرف زدم!
* شهر قوم لوط
#برادران_کارامازوف
#داستایفسکی
@aeshraq
وحشتناکتر از آن وقتی است که آرمانِ سدوم در دل داشته باشی اما دل از آرمانِ مریم مقدس هم نتوانی بکنی - درست مثل دوران جوانی و معصومیت. بله، دامنهی احساساتِ آدمی حد و مرز ندارد، من فقط از یک گوشهاش حرف زدم!
* شهر قوم لوط
#برادران_کارامازوف
#داستایفسکی
@aeshraq
سه فرشته به صورت سه مرد ظاهر میشوند و به نزد ابراهیم می آیند. بعد از اینکه سه فرشته توسط ابراهیم و سارا مورد استقبال قرار میگیرند خداوند به ابراهیم میگوید که او قصد دارد #سدوم و عموره را نابود کند زیرا گناه آنان بسیار بزرگ بوده است.
ابراهیم از خدا درخواست میکند که در صورتی که ۵۰ مرد صالح در سدوم و عموره باشند آنها را ببخشد. سپس ابراهیم چندبار دیگر این درخواست را با اعداد کمتر (۴۵، ۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰) تکرار میکند و خداوند هربار موافقت میکند.
سپس دو فرشته به سدوم رفته و لوط از آنها استقبال میکند. مردم شهر که از حضور آنها خبردار میشوند به دور خانه لوط جمع شده و از او درخواست میکنند که آن دو مرد را بیرون آورد تا آنها را بشناسند! لوط این درخواست را رد میکند و به آنها دو دختر باکره خود را توصیه میکند.
آنها این پیشنهاد را رد کرده و تلاش میکنند در خانه او را بشکند. دو فرشته لوط را نجات میدهند و مردان حملهکننده را کور میکنند و به لوط میگویند که به دستور خداوند آن شهر را نابود خواهند کرد. سپس بعد از اینکه حتی ۱۰ مرد درستکار در شهر یافت نمیشوند به لوط دستور میدهند که خانواده خود را جمع کرده و از آن شهر خارج شوند.
هنگامی که لوط و خانواده اش از شهر خارج میشوند دو فرشته به او میگویند که کسی از آنها نباید برگشته و به آن شهر نگاه کند. باران آتش و سنگ به سدوم و عموره میبارد و همسر لوط به عقب نگاه کرده و تبدیل به تلی از نمک میشود...
#تورات
سفر پیدایش - فصل ۱۸
ابراهیم از خدا درخواست میکند که در صورتی که ۵۰ مرد صالح در سدوم و عموره باشند آنها را ببخشد. سپس ابراهیم چندبار دیگر این درخواست را با اعداد کمتر (۴۵، ۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰) تکرار میکند و خداوند هربار موافقت میکند.
سپس دو فرشته به سدوم رفته و لوط از آنها استقبال میکند. مردم شهر که از حضور آنها خبردار میشوند به دور خانه لوط جمع شده و از او درخواست میکنند که آن دو مرد را بیرون آورد تا آنها را بشناسند! لوط این درخواست را رد میکند و به آنها دو دختر باکره خود را توصیه میکند.
آنها این پیشنهاد را رد کرده و تلاش میکنند در خانه او را بشکند. دو فرشته لوط را نجات میدهند و مردان حملهکننده را کور میکنند و به لوط میگویند که به دستور خداوند آن شهر را نابود خواهند کرد. سپس بعد از اینکه حتی ۱۰ مرد درستکار در شهر یافت نمیشوند به لوط دستور میدهند که خانواده خود را جمع کرده و از آن شهر خارج شوند.
هنگامی که لوط و خانواده اش از شهر خارج میشوند دو فرشته به او میگویند که کسی از آنها نباید برگشته و به آن شهر نگاه کند. باران آتش و سنگ به سدوم و عموره میبارد و همسر لوط به عقب نگاه کرده و تبدیل به تلی از نمک میشود...
#تورات
سفر پیدایش - فصل ۱۸
و [یاد کن] لوط را هنگامی که به قوم خود گفت شما به کاری زشت میپردازید که هیچیک از مردم زمین در آن [کار] بر شما پیشی نگرفته است
آیا شما با مردها درمیآمیزید و راه [توالد و تناسل] را قطع میکنید و در محافل [انس] خود پلیدکاری میکنید و پاسخ قومش جز این نبود که گفتند اگر راست میگویی عذاب خدا را برای ما بیاور
[لوط] گفت پروردگارا مرا بر قوم فسادکار غالب گردان
و چون فرستادگان ما برای ابراهیم مژده آوردند گفتند ما اهل این شهر را هلاک خواهیم کرد زیرا مردمش ستمکار بودهاند
گفت لوط [نیز] در آنجاست گفتند ما بهتر میدانیم چه کسانی در آنجا هستند او و کسانش را جز زنش که از باقی ماندگان [در خاکستر آتش] است حتماً نجات خواهیم داد
و هنگامی که فرستادگان ما به سوی لوط آمدند به علت [حضور] ایشان ناراحتشد و دستش از [حمایت] آنها کوتاه گردید گفتند مترس و غم مدار که ما تو و خانوادهات را جز زنت که از باقیماندگان [در خاکستر آتش] است حتماً میرهانیم
ما بر مردم این شهر به [سزای] فسقی که میکردند عذابی از آسمان فرو خواهیم فرستاد و از آن [شهر سوخته] برای مردمی که میاندیشند نشانهای روشن باقی گذاشتیم.
#قرآن
سوره عنکبوت، آیات ۲۹ تا ۳۵
آیا شما با مردها درمیآمیزید و راه [توالد و تناسل] را قطع میکنید و در محافل [انس] خود پلیدکاری میکنید و پاسخ قومش جز این نبود که گفتند اگر راست میگویی عذاب خدا را برای ما بیاور
[لوط] گفت پروردگارا مرا بر قوم فسادکار غالب گردان
و چون فرستادگان ما برای ابراهیم مژده آوردند گفتند ما اهل این شهر را هلاک خواهیم کرد زیرا مردمش ستمکار بودهاند
گفت لوط [نیز] در آنجاست گفتند ما بهتر میدانیم چه کسانی در آنجا هستند او و کسانش را جز زنش که از باقی ماندگان [در خاکستر آتش] است حتماً نجات خواهیم داد
و هنگامی که فرستادگان ما به سوی لوط آمدند به علت [حضور] ایشان ناراحتشد و دستش از [حمایت] آنها کوتاه گردید گفتند مترس و غم مدار که ما تو و خانوادهات را جز زنت که از باقیماندگان [در خاکستر آتش] است حتماً میرهانیم
ما بر مردم این شهر به [سزای] فسقی که میکردند عذابی از آسمان فرو خواهیم فرستاد و از آن [شهر سوخته] برای مردمی که میاندیشند نشانهای روشن باقی گذاشتیم.
#قرآن
سوره عنکبوت، آیات ۲۹ تا ۳۵
رژیم نویی که نقشه آن را برای ایران بینوا طرح کرده اند، نوعی از تجدد به ما داده میشود که تمدن غربی را با رسواترین قیافه تقدیم نسلهای آینده خواهد نمود...
#سیدحسن_مدرس
در ابتدای سده 1300
@aeshraq
#سیدحسن_مدرس
در ابتدای سده 1300
@aeshraq
همزمان با انتقال مجروحان شیمیائی ایران به اتریش، بمبهای عراق بسیار موثرتر می شد! حامی درمان مجروحان ایرانی و فروشنده سلاح های شیمیایی به صدام، شرکت داروسازی بایر آلمان بود!
مجروحان ایرانی به پزشکان خود اعتماد کرده و به پرسشهای آنها درباره عملکرد بمبها پاسخ میدادند. مشاهدات بالینی هزاران نمونه انسانی، همراه با اظهارات بیماران، شرکت بایر را قادر ساخت سلاحهای شیمیایی ترکیبی و پیشرفتهای بسازد که ماسکهای متداول و پدافند ش.م.ر در برابر آن کماثر بود.
#سوداگری_مرگ
#کنت_آر_تیمرمن
@aeshraq
مجروحان ایرانی به پزشکان خود اعتماد کرده و به پرسشهای آنها درباره عملکرد بمبها پاسخ میدادند. مشاهدات بالینی هزاران نمونه انسانی، همراه با اظهارات بیماران، شرکت بایر را قادر ساخت سلاحهای شیمیایی ترکیبی و پیشرفتهای بسازد که ماسکهای متداول و پدافند ش.م.ر در برابر آن کماثر بود.
#سوداگری_مرگ
#کنت_آر_تیمرمن
@aeshraq
خب مثل اینکه در زمینه شعارهای نخبگانیِ پایین تنهای، نخبگان دانشگاه خواجه نصیر گوی سبقت رو از نخبگان دانشگاه شریف ربودند. شاهد خلاقیت و جدال مغزها هستیم :)