روشنفکران
80.4K subscribers
50.5K photos
42.7K videos
2.39K files
7.16K links
به نام حضرت دوست
که
همه عالم از اوست
خوش امدین
مهربانی بلوغ انسانیست
مواردمفیدعلمی وفرهنگی وتاریخی و اقتصادی و هنری وخبری و معرفی کتاب و نجوم و روانشناسی و اموزشی و قصه و رمان و فیلم و ورزشی و ...مدنظر است


روابط عمومی و مدیریت و تبلیغات👇
@Kamranmehrban
Download Telegram
قاعده
۴
ملت
عشق
@Roshanfkrane
چهل قاعده شمس
#چهل_قاعده_ی_شمس
کل این کتاب ارزشمند را با لمس هشتگ 👇
#ملت_عشق
در کانال روشنفکران گوش کنید
بخش ۴
@Roshanfkrane
تصویری که رسانه‌های خارجی بعد از صدرنشینی ایران در گروه مرگ جام جهانی منتشر کردند 🇮🇷 🐆
#ورزش
#جام_جهانی
@Roshanfkrane
پشه
دارچین🌳

🍃دارچین یک نوع سم طبیعی است و برای از بین بردن لاروها موثر است، دارچین آسیاب شده را روی خاک بپاشید و هر چند هفته یک بار تکرار کنید🌿
#دانستنی
@Roshanfkrane
ترافیک سنگین در جاده‌های هراز و سوادکوه

رییس پلیس راه مازندران:
🔹 هم اکنون ترافیک در جاده هراز محدوده پارک جنگلی حدود ۳۰۰ متر به سمت تهران سنگین و در طول محور پرحجم و روان گزارش شده است.

🔹 ترافیک در جاده چالوس محدوده سه راهی مرزن آباد به سمت کرج ۵۰۰ متر سنگین است و بقیه محور پرحجم و روان است.

🔹 جاده چالوس از مرزن آباد به کرج و هراز محدوده آب اسک به رودهن هم اکنون به منظور سهولت رفت‌وآمد خودرو‌ها یک‌طرفه شده است.

🔹 ترافیک در جاده‌های سوادکوه، کیاسر و محدوده درون شهری پرحجم و روان است./باشگاه خبرنگاران جوان
#خبرجاده
@Roshanfkrane
شیرینی مسابقه دیروزو فوتبال باعث نشه والیبال رو فراموش کنیم.
همتتان بلندسروقامتان✌️
پیروزی تیم ملی والیبال ودومین عیدی مبارک باشه
ورزشکاران همیشه بدرخشید😍🌹👍🙏
#ورزش
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پزشک نخبه ایرانی با این اختراع محشر👍👌🙏🌺
جهانیان رو به حیرت وا داشت !
#معرفی
دکتر #احسان_کامرانی
#پزشکی
#تکنولوژی
@Roshanfkrane
#تولد_مادربزرگ
نیما کوچولوی قصه ما قلکشو روی میز گذاشت و به اون نگاه کرد
به قلک گفت

نمی دونم چقد پول برام گذاشتی نمیدونم با پولی که برام نگه داشتی می تونم یه هدیه خوب برا مادر بزرگ👇
@Roshanfkrane
@Roshanfkrane
قصه
صوتی
#قصه صوتی امشب #کودک
تولد مادر بزرگ
هرشب منتظر یک قصه صوتی برای کوچولوهای نازمون😴در کانال روشنفکران باشید 👇
@Roshanfkrane
بفرمایید شامپاین...!
به #اصفهانی

یعنی :

بفرمایید طبقه پایین برای صرف شام...!😁

#طنز
@Roshanfkrane
اگه همینجوری به پرتغال حمله کنیم بردمون قطعیه... :)) 🍊 🍊 🍊

😁😂
#طنز
@Roshanfkrane
مراکش یکی از بزرگترین صادرکننده‌های #حشیش دنیاست

90000 خانوار مراکشی از طریق کار در مزارع #ماریجوانا و تهیه حشیش امرار معاش میکنن

حشیش از مهمترین جاذبه‌های توریستی مراکش هم هست
#جالب
@Roshanfkrane
شبِ ظلمت و بیابان ؛ به کجا توان رسیدن..!

مگر آن که شمعِ رویت ؛ به رهَم چراغ دارد.....!

💠 #حافظ

💠 @Roshanfkrane 💠
شامپو بچه برای عینک

برای از بین بردن خراشیدگی های روی شیشه عینک می توانید از شامپو بچه استفاده کنید. کمی شامپو روی شیشه بزنید و بمالید و در نهایت با دستمال خشک کنید.
#دانستنی
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عظیم ترین و مجلل ترین دست ساختِ بشر که هوش از سر هر آدمی می برد!

این کشتی یک کشورِ پیشرفتهِ متحرک بر روی آب است

که انسان را به شگفتی وا می دارد!

#جالب
@Roshanfkrane
دانشمندان بزرگ که نام آنها به عنوان واحد در صنعت برق استفاده می شود:

فارادی . اهم . آمپر . ولت . وات . کولن
هرتز . تسلا . ژول . زیمنس . وبر . هنری
#علمی
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این فوم قادر است تا 98% از ارتعاشات پیرامون خود را مهار کند ، حیرت انگیزه 👌
#جالب
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قشنگ ترین کمپین سال
کمپین‌ شیرخشک با پول فطریه
این‌ویدیو دلنشین و اثرگذار را از دست ندید
#اجتماعی
#مهربانی
@Roshanfkrane
📚شلوار قرمزت را در بیار وگرنه کشته می شوی!

قبل از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۲، وزیر جنگ فرانسه در حال بازگشت از جبهه‌ بالکان به این نتیجه رسید که بُرد گلوله‌های اسلحه‌ها به شدت افزایش یافته است و نیاز به استتار (مخفی ماندن از دیدرس دشمن) بیش از گذشته است. چرا که دیده شدن هر سرباز، یعنی هدف‌گیری دقیق توسط دشمن و نهایتا کشته شدن

او لباس کم‌رنگ بلغارها را دید و تصمیم گرفت لباس سربازهای فرانسوی را تغییر دهد. سربازان فرانسوی تا آن زمان همچنان لباس آبی پررنگ با شلوارهای قرمز می‌پوشیدند. پیشنهاد داد تا سربازان فرانسوی لباس خاکستری-آبی یا خاکستری-سبز بپوشند؛ اما غرور ارتشِ نمی گذاشت. آن‌ها به همان اندازه‌ای در پوشیدن کتِ دامن‌دارِ آبی و شلوار قرمز اصرار داشتند؛ که زمانی در نپذیرفتن توپ‌های سنگین پافشاری کرده بودند.
نظامیان فرانسوی «حیثیت ارتش» را در خطر می‌دیدند؛ چرا که رنگ لباس‌شان داشت تغییر می‌کرد! روزنامه‌ «اکو دو پاری» نوشت: «به‌فراموشی سپردن تمام آن‌چه رنگی است، تمام آن‌چه به سربازان سیمای درخشان می‌بخشد؛ هم خلاف سلیقه‌ فرانسوی است و هم خلاف عملکرد نظامی!!» می بینید چگونه با هیجانات کاذب، واقعیت های واضح را نادیده گرفتند. در هر صورت آن زمان مساله‌ حیثیت و غرور فرانسوی قابل شوخی کردن نبود.

وضعیت زمانی بدتر می شود که وزیر جنگ قبلی هم به نفع وضعیت موجود وارد میدان شد! موسیو اتیِن، وزیر قبلی از جانب فرانسه گفته بود: «حذف شلوار قرمز؟ هرگز! شلوار قرمز یعنی فرانسه!»
بعدترها زمانی که فرانسوی‌ها گروه گروه در مقابل اسلحه‌های آلمانی قتل عام می‌شدند و مثل برگ‌های درختی در پاییز بر روی زمین می‌افتادند؛ هیچکدامشان شاید نمی‌دانست که شلوارهای قرمز یا حیثیت فرانسه چگونه آنان را به کشتن داده‌اند. وزیر جنگ فرانسه، مسیمی، بعدترها اعتراف کرد: «آن چسبیدن کورکورانه و ابلهانه به چشمگیرترین رنگ، عواقبی سخت در پی داشت»!!! (برگرفته از نوشته دکتر امیرناظمی، ژرف اندیش و آینده پژوه)

🔻تحلیل و تجویز راهبردی:

فکر نکنید این یک داستان تاریخی بود که تمام شد. همه ما، تاکید می کنم همه ما شلوارهای قرمز داریم. بگذارید چند مثال را با هم مرور کنیم.


1- در سطح سازمان: در یکی از شرکت های با سابقه بالای نیم قرن به این نتیجه رسیدند که یکی از مشکلات شرکت، نام شرکت است. این شرکت در سراسر کشور حضور داشت. اما نامش باعث می شد که نه محصولاتش را بتوان خوب نام گذاری کرد و نه مردم درک درستی از ماهیت شرکت پیدا می کردند. پیشنهاد تغییر نام شرکت داده شد و در ثانیه اول رد شد. چرا؟ گفتند که قبلا یک بار زمزمه تغییر نام شرکت که پیش آمده بود. بازنشستگان تهدید به تظاهرات کردند. خیلی جالب بود! سودآوری شرکت به خطر افتاد اما شلوار قرمز را از پای شان در نیاوردند.

2-در سطح زندگی فردی: روزنامه نگاری، سال های سال است که در روزنامه ها قلم می زند. اکنون دیگر به خاطر ظهور شبکه های اجتماعی، بُرد آنان بسیار بیشتر از روزنامه است. وقتی به روزنامه نگار پیشنهاد می دهید که در شبکه های اجتماعی مطلبش را منتشر کند چه می گوید؟ حذف شلوار قرمز (روزنامه) یعنی نادیده گرفتن سابقه 20 سال روزنامه نگاری من (هویت و حیثیت بیست ساله من)! کاغذها می مانند اما شبکه های حذف و فیلتر می شوند.

3-در سطح کشورداری: یکی از تعطیلات اعیاد ملی یا مذهبی که در کشور خود داریم را در نظر بگیرید. صحبت بر سر این است که آن عید، عید بماند اما تعطیل نباشد. دلیلش هم ساده است: اگر نفت ملی شده است چه ربطی دارد که آن روز را کار نکنیم؟ یعنی چه ارتباطی وجود دارد بین کار نکردن ما و ملی شدن صنعت نفت.یا اگر میلاد یکی از بزرگان دین است چه نیازی دارد که آن روز را کار نکنیم. اما کافی است همین را بگوییم تا شلوار قرمزها چنین جملاتی را بیان کنند:حذف شلوار قرمز؟ هرگز! شلوار قرمز یعنی سابقه تاریخی و غرور ملی!

🔻چه باید کرد؟

1-تفکیک محور از پیرامون: اولین کاری که باید انجام دهیم این است که بین موجود محوری (اصل/هدف اصلی/ماموریت)و موضوعات پیرامونی (ملحقات و ...)تفکیک قائل شویم. به راحتی نگوییم شلوار قرمز یعنی فرانسه، نوشتن در روزنامه یعنی اصل نوشتن. این مساله از آن جا اهمیت پیدا می کند که در دنیای تغییرات شگرف و همیشگی، آنان‌که با تحولات، خود را تطبیق نمی دهند، همانند کسانی که شلوار قرمز را هویت ملی‌شان می‌دانند، هم خود و هم کشورشان را قربانی می‌کنند.
2- اگر نمی‌خواهیم که شلوار قرمز بر پا، جلوی مسلسل‌ها هدف قرار گیریم؛ پس چاره‌ای نداریم جز آن‌که با حافظان وضع موجود گفتگو کنیم؛ به زبان های مختلف و مثال های مختلف با خود و با دیگران تکرار کنیم: «شلوار قرمز» هیچ ارتباطی به «حیثیت و غرور فردی./سازمانی/ملی» ندارد!
3- هر چیزی را سریع تبدیل به ارزش، هویت، حیثیت و غرور فردی/سازمانی/ملی نکنیم.

#مجتبی_لشکربلوکی
#اجتماعی
@Roshanfkrane
🔸شهرداری سن پترزبورگ پس از مسابقه ایران و مراکش در بیانیه‌ای تماشاگران ایرانی را به سبب رعایت نظافت در محل مسابقه ستایش کرد
#خبر
@Roshanfkrane
روشنفکران
رمان #حس_سیاه #قسمت186 توی راهرو همش به کیارش فکر می کردم...قند توی دلم آب می شد...وای داشتم جدی جدی از بوی شدید سیگارها،از بوی ترشیده تن ها،از تاریکی،ازاین دخمه هاومیله ها،از این رطوبت و لجن زار نجات پیدا می کردم! می توانستم شال قرمزم را سرم کنم…
رمان #حس_سیاه

#قسمت187
گفتن پول نداریم جایی رو اجاره کنیم...برهم نگشتیم به همون خونه لعنتی...کمبود پول داریم و آلاخون بالاخون آویزون این واونیم...
عصبی خندیدم و یک برش پیتزا برداشتم.
-توکه پولداری خانم وکیل...
کمکشون کن!
کن
دید و گازی از پیتزایش زد.
صورت هایمان بیشتر از چهارپنج سانت بیشتر از هم فاصله نداشتند.
لب های غرق رژش را کش داد و مرموز زمزمه کرد:
-خری دیگه...خر!
اگه بگم دارم و کمکتون می کنم اونوقت رضایت می دن چهارصدتومن دیه روبگیرن و از خون بچه هاشون بگذرن؟
عقب رفت و آرام تر خندید:
-رضایت نمی دن!
پوزخند صدا داری زدم و به مبل تکیه زدم.
پایی را که دراز کرده بودم جمع کردم و گره کراواتم را شل کردم.
-مشکل تو چهارصدتومنه؟
چهارصدتومن دیه رو بدم خلاصه؟
می آد بیرون؟
-بستگی به نظر دادگاه داره ولی...
بله!
خندیدم و دستی دور دهانم کشیدم:
-عجب عوضی ای هستی تو...
خوبه...داره ازت خوشم میاد...
خوب داری عوضم می کنی و تبدیلم می کنی به یک آشغالی عین خودت!
بلند شدم و زیپ کیفم را باز کردم.
دسته چکم را بیرون کشیدم و درحالی که عصبی و بی حوصله می خندیدم،
مبلغ را روی چک نوشتم و امضا زدم.
کنار مبل رها شدم و یک پایم را دراز کردم.
-این....می بینیش خوب؟
سیما خندید و با دستمال دور دهانش را پاک کرد.
جلوتر آمد.
بوی عطرش این بار ملایم تر وخنک تر بود که زیر بینی ام خورد.
چه رویی داشت این بشر!
باز هم می خواست تحریکم کند!
با وجود اینکه چهارروزی گذشته بود و هنوز آن زجرهای وحشتناک را فراموش نکرده بود!
سرم را تکان دادم تا فکرم را متمرکز کنم.
نگاهش کردم.
لبخندی روی لب نشاند و دستش را زیر چانه زد:
-خب؟
-چهارصدتومن دیه از حساب شخصی من!
این پول واسه خانوادت...تمام؟
دستش را دراز کرد تا چک را از میان انگشتانم بیرون بکشد که دستم را عقب بردم و ابرویم را بابدجنسی وخنده بالا بردم:
-ای ای ای!
بلند خندید و دستش را پس کشید.
-نشد دیگه اینجوری آدم زرنگ!
تومحضردادگاه...جلو خانوادت
اوکی؟
لبخندی با آرامش روی لب نشاند و خونسرد به کاناپه تکیه داد:
-چرا که نه جناب فردین؟ اوکی!
چک را توی جیبم فرو کردم تا در اسرع وقت مخفی اش کنم.
از این زن لاشخور چیزی بعید نبود!
دستی میان موهایم کشیدم.
-اما تو خیلی پررویی!
وقیح تر از تو ندیده بودم...
به تبعیت از من خندید و گفت:
-من هم از تو وحشی تر ندیده بودم!
واقعا مثل سنگ غیرقابل انعطافی و خشک!
ولی...چشم های طوسیت بدجوری غوغا می کنه دل آدم رو...
قبول داری خواستنی وخوش قیافه ای؟!
بلند خندیدم.
شانه چپم درد می کرد.
هروقت با سیما حرف می زدم و می خندیدم،تپش قلبم بالا می رفت و قفسه سینه وشانه ام دردمی گرفت.
کمی استخوان شانه ام را با دست مخالف مالش دادم و ابروهایم را درهم کشیدم:
-قبول دارم...اما از تو سمج تر ولاشخورتر ندیدم.
بااینکه صابونم به تنت خورده و شناختی خود واقعیم انقدر جذاب و آروم نیست، بازهم داری رو مخم یورتمه می ری تا پاشم و کاری کنم باهات که از وجودت پشیمون بشی!
نفسم را بیرون دادم و چشمانم را بستم.
بلند خندید و زمزمه کرد:
-آخ قربون خسته ی وحشیم!
سرم در حال انفجار بود و حال نداشتم یکی به دو کنم!
-می...می گم...واسه بارانت هم انقدر بی حوصله ای؟!
چشم هایم را به سرعت باز کردم.
با اخم غلیظی به لب و لوچه آویزانش زل زدم:
-نه!
چون دوستش دارم...
تو یهو افتادی وسط زندگی ما دوتا...تو من رو بیچاره کردی...
تومن روبه این روز انداختی وفکرکردی با شکستن غرورم می تونی انتقامت رو از اون پسره بی وجود بگیری!
سیماچشم هایش را با ناراحتی بست وسرش را پایین انداخت.
صاف نشستم و ساعتم را باز کردم وروی میز گذاشتم.
-ماجرای توو اون پسره چی بوده؟

#ادامه_دارد...
@Roshanfkrane
روشنفکران
رمان #حس_سیاه #قسمت187 گفتن پول نداریم جایی رو اجاره کنیم...برهم نگشتیم به همون خونه لعنتی...کمبود پول داریم و آلاخون بالاخون آویزون این واونیم... عصبی خندیدم و یک برش پیتزا برداشتم. -توکه پولداری خانم وکیل... کمکشون کن! کن دید و گازی از پیتزایش زد.…
رمان #حس_سیاه

#قسمت188
سیماتلخ خندید و بلند شد:
-توکه خودت می دونی!
مشغول جمع کردن کارتن های پیتزا از روی میز شد که مچ نرم وظریف دستش را گرفتم.
سرش را بالا آورد.
زل زدم به سبزهای نگران و سرگردانش!
-می رم چای بیارم...
دستش را ول نکردم.
عصبی دستم را بیرون کشید و با اخم های درهم رفته و آن نگاه وحشی و گستاخش خیره شد توی طوسی های وجدی و ناراحتم!
-نمی خوام راجع بهش حرف بزنم...
توهم اگر خیلی کنجکاوی،برو از عموجانم بپرس بهت جواب می ده!
صندل هایش را روی زمین سالن کشید و حرصی از دسترسم دور شد.
پوفی کشیدم و دکمه های پیراهنم را باز کردم.
-چقدر گرمه...

روی زانوهایم خم شدم و مشغول برداشتن چای شدم.
سیما خیره خیره نگاهم می کرد.
لیوان داغ چای مابین انگشتانش بود و مدام ظاهرم را برانداز می کرد.
-خیلی خوش چهره ای کیارش!
خیلی زیبایی!
کاش می تونستم مثل باران داشته باشمت!
حسرت میله داغی شد و در قلبش فرو رفت!
لحظه ای با خباثت نگاهم کرد،چایش را تمام نوشید و بعد از سالن دور شد.
سرم را پایین انداختم و نفس عمیق کشیدم.
چایم را خسته نوشیدم و به تخت رفتم.
با زیرپیراهنی سفیدم روی تخت دونفره دراز کشیدم وملحفه را تا چانه ام بالا آوردم.
موبایل را روشن کردم و پی ام های صادق را چک کردم.
-کیارش خانواده مگه نداری؟
-سلام کجایی داریم از نگرانی می میریم سه چهار روزه؟
-کیارش من غلط کردم بیا وبرگرد به خدا داری زندگی خودت رو اینجوری آتیش می زنی...
اوضاع فقط بدتر می شن همین!
-سلام کجا
یی؟
-سلام جواب مامانت رو نمی دی اون چه گناهی کرده؟
برایش تایپ کردم:
-چیزی بین من و تو نیست صادق!
رفاقتمون تمامه...ممنون واسه زحمت هایی که برام کشیدی...
فردا استعفات رو از شرکت می نویسم...خداحافظ برای همیشه!
موبایل را حرصی روی زمین پرتاب کردم و تا چشمانم گرم شدند،تن گرم و نحیف سیما خزید توی بغلم و سرش را روی سینه ام گذاشت.
نفس عمیقی کشیدم و به ناچار دستم را زیر سرش بردم و موهای لخت نسبتا بلندش را لمس کردم.
زیر پیراهنی سفیدم خیس شد.
از لرزش شانه هایش به خوبی درک شد که داشت به خیال خودش آهسته گریه می کرد!
به آغوشم کشیدمش تا بخوابد...
صدای ریز گریه اش گلویم را خراش می داد!
بغضم را قورت دادم.
یاد بارانم افتادم.
حالا قطره اشک من بود که با سماجت از گوشه چشمم سرخورد و روی موهای سیما چکید!
وقتی از نفس های کشدار سیما اطمینان پیدا کردم،ملحفه را تا گردنش کشیدم و خوابیدم.
این دل سوزاندن ها برای سیما...
اصلا نشانه خوبی نبود!
همانطور که صاف نشسته بودم،
دستم را حائل بدنم کردم و به تخت شوکت تکیه زدم.
نگاهی به راهروی شلوغ و پر تردد انداختم.
دیگر تک تکشان را میشناختم...
حتی آن مومشکی بی اعصاب را!
سیمین لبخندی زد و کنارم روی موکت های چرک ولو شد.
عینک ظریفش را در آورد و چشم هایش را مالید.
حس کردم خسته بود...
آره خسته بود!
از گذشته لاغرترشده بود و کبودی های سروصورتش از دعوا با شوکت هنوزتازه بودند.
موهای پف کرده اش را بالای سرش جمع کرد و متفکربه زمین خیره شد.
چشمانم را مالیدم و نگاهش کردم.
قصد نداشت این سکوت دیوانه وار را تمام کند!
آرام فشاری کوچک به گوشت زبر دستش وارد کردم.
برگشت وسرش را بالا آورد.
باانگشتی که زیرچانه مربعی اش زدم،سرش را دوباره بالا آورد و با غم نگاهم کرد.
-چی شده؟
پوزخندی زد و لب هایش را مکید.
-یعنی تونمی دونی؟!
سرم را تکان دادم و اخم کردم.
—چرا ولی توکه شاد بودی و می خندیدی!
چشمانش را بست وسرش رابه میله های سفید تکیه داد.
-توخیالت راحته دارن میارنت بیرون...من امروز صبح باید برم انفرادی که از اونور برم اون دنیا!
موهای تنم سیخ شدند!
-چ...چی؟ ا...ام...امرو..ز؟
خندید و نگاهم کرد. چشمانش بی حال و رنگشان کدر شده بود:
-آره...گفتم همین روزهاست...اعلام کردن...امروز صبح من از پیش همتون می رم...از شرم راحت می شین!
لب های خشکم را باوحشت به هم مالیدم.
جلوتر رفتم و دستان سردش را میان انگشتان یخ زده ام گرفتم.
قلبم با چه شوری خود را به زندان استخوانی اش میکوبید!
-چ...چرا...امروز؟
مهربان نگاهم کرد و در آغوشم کشید.
با دستش تیغه لرزان کمرم را نوازش می کرد و من وحشت زده تر می شدم!
این آدمی که بغلم کرده بود دیگر فردا توی این دنیای لعنتی نبود؟!
-نگران من نباش باران...
توخیلی ساده ومهربونی...خدا بهترین هارو بهت میده...
نمونه اش کیارش فردین...شوهرت!
توزندگیت رو ادامه میدی...از قبل سرحال تر،عاقلتر وشادتر!
والبته حواس جمع تر!

#ادامه_دارد...

@Roshanfkrane