رمان
#حس_سیاه
قسمت31
مامان صداقت پوشالی وکاذب عمق چشم هایم را فهمید اما نمی خواست باور کند من همان حیوان کثیف و انتقام جویی ام که فکرمی کند!
باخارج شدنش از اتاق سریع چند شال ومانتوی نخی تابستانی را درون چمدان فرو کردم و زیپش را کشیدم.
صدتومانی که مامان با اجازه بابا برایم روی میز کنسول گذاشته بود را برداشتم وتوی کیف جاسازی کردم.
برای عدم شک مامان ،
حوله و مسواک و شانه ام را هم برداشتم و وقتی همه چیز را جمع کردم به ساعت مچی ام نگاهی انداختم.
-اوه...دیرم شد!
ساعت هشت ونیم شب بود.
مانتوی نازک صورتی رنگم را پوشیدم.
گرچه رنگ قلبم سیاه سیاه بود اما برای اطمینان مامان مجبورشدم کمی شاد بپوشم و بانشاط رفتارکنم!
آرایش ملایمی رو صورتم نشاندم وشال سفید مخملی ام را به نرمی روی موهایم انداختم.
جلوی آیینه ایستادم.
چه کسی فکرمی کرد دخترکی جوان و به این زیبایی انقدر بی رحم و کثیف باشد؟
دستم مشت شد.
چمدانم را کشیدم و از اتاق بیرون زدم.
منتظر ایستادم تا مامان با تاکسی تماس بگیرد...
دلم برایش می سوخت. چرا انقدر ساده بود؟
چرا حرفم را باور می کرد؟
چرا یک سیلی محکم به صورتم نکوبید تا بگوید:
-خفه شو! من می دونم چی توی اون کله مریضته!
چرا نگفت؟ چرا مثل بابا از دیدنم فرار نکرد؟ چرا مثل بابا حس چشم هایش سرما و نفرت نشد؟
یعنی بهنام اینقدر بی ارزش بود؟
یاشاید من حیوان صفت اینقدر بی خودی با ارزش بودم؟
وارد سرویس بهداشتی شدم.
به صورتم چندبار محکم آب پاشیدم وبعدش باحوله اهدایی مامان صورتم را خشک کردم.
از سرویس بیرون رفتم.
صبحانه ام را بالا آورده بودند.
خوردمش وبعد لباس های بهم ریخته را مرتب کردم و از در بیرون رفتم.
شال سفید و مانتوی نخی سفیدی تنم کرده بودم. داشتم می رفتم قاتل برادرم را پیدا کنم!
چمدانم را توی کمد جاسازی کردم وکیف کوچک دستی ام را پراز پول و وسایل شخصی کردم.
عینک آفتابی ام را به چشمانم زدم وازهتل خارج شدم.
هنگام تحویل کارت اتاق، زن بزرگ جثه متعجب وخیره خیره نگاهم می کرد!
آن روز خیلی گشتم تا توانستم ماشینی پیدا کنم تا مرا به زنجان ببرد. پنج ساعتی توی گرما نشسته بودم وبه پشتی صندلی تکیه زده بودم.
خودم را باد می زدم و اشکم فرو می چکید.
پیرمرد بی چاره ترسید:
-خانم...نکنه گرما زده شدین؟
لبخند بی حالی زدم:
-نه ممنون...خوبم...می دونین روستای قروه کجاست؟
-بله بله...نرسیده به زنجان هستش...یه ده خیلی کوچیک و کم جمعیت توی روستای قروه وجود داره...
-همونجا می رم...
-یه چهل دقیقه دیگه می رسیم. می خواین اونجا اقامت کنید هتل ومسافرخونه نداره ها...سوییت های کوچیک هستش که باروحیه شما جوونای تهرانی سازگاری نداره!
لبخنددیگری زدم:
-نه...می خوام نیم ساعته یه کاری بکنم و زود برگردم. فقط اگر می شه من رو تا آدرسی که بهتون می دم ببرید ومنتظرم باشید تا کارم تموم شه...
پیرمرد مشکوک وموشکافانه نگاهم کرد:
-ببخشیدخانم...من دنبال دردسر نیستم...لطفا...
لبخند با اطمینانی روی لب های غرق رژم نشاندم:
-نترسید...من که کاری نمی خوام بکنم.
پیرمرد سکوت کرد و سرعت را افزود.
چشمانم را بستم. توی دلم انگار رخت می شستند و می چلاندند.
داشتم دیوانه می شدم.
استرس تیره پشتم را می لرزاند.
عرق سرد توی این آفتاب، چقدر غیرطبیعی بود!
موهای مواجم را عقب دادم و به دست هایم زل زدم.
چرا انقدر می لرزیدند؟
محکم و استوار بودم برای انتقام، تحقیر،کوبیدن،فریاد!
برای مرگ...مرگ...مرگ!
باوجود تمام ترس واسترسم، اطمینان داشتم نزدیکی روستاییم ومی توانم راحت خانواده مرندی را در آن دهات کوچک وکم جمعیت پیدا کنم!
موبایلم لرزید.
توی نور خورشیدچهره مامان درخشید.
-الوبله؟
مادر عصبانی بود!
-الو چیه؟ دل تو دلم نیست چرا جواب نمی دی؟ دارم می میرم ازدیشب مردم انقدر زنگ زدم!
-میس کال هامو نگاه نکردم ببخشید!
-خوبی؟
-مرسی مامان...هوا خوبه...همه چی خوبه...حال منم عالیه!
آب دهانم را قورت دادم. ته قلبم یخ زده بود. دلم می لرزید.
می توانستم بهتراز این هم بشوم!
-دخترم...مطمئنی خوبی؟
صدات چرا داره می لرزه؟
-چیزی نیست...
-قرصات...بخوریشونا...
-می خورم...مامان جون بگو بابا دویست تومن دیگه بریزه به حسابم. کارت خودمو دارم...
-گفتم لازمت میشه ها...باشه عزیزم. بی خبرم نذار...جواب کیارشم بده اونم نگرانه.
تنم رعشه گرفت:
-بهش گفتی کجام؟
از صدای جیغم راننده هول شد و ماشین را چپ و راست کرد.
مامان گفت:
-هو چه خبرته دختر...چرا نگم؟
خیلی اصرار کرد. امروزم اینجا بود.
ظاهرا کتش رو جا گذاشته بود اومد ببره سراغتو گرفت نتونستم نگم عزیزم...
به پیشانی ام کوبیدم.
چشم هایم سوختند.
ادامه_دارد...
هرشب ساعت 23منتظر باشید
@Roshanfkrane
#حس_سیاه
قسمت31
مامان صداقت پوشالی وکاذب عمق چشم هایم را فهمید اما نمی خواست باور کند من همان حیوان کثیف و انتقام جویی ام که فکرمی کند!
باخارج شدنش از اتاق سریع چند شال ومانتوی نخی تابستانی را درون چمدان فرو کردم و زیپش را کشیدم.
صدتومانی که مامان با اجازه بابا برایم روی میز کنسول گذاشته بود را برداشتم وتوی کیف جاسازی کردم.
برای عدم شک مامان ،
حوله و مسواک و شانه ام را هم برداشتم و وقتی همه چیز را جمع کردم به ساعت مچی ام نگاهی انداختم.
-اوه...دیرم شد!
ساعت هشت ونیم شب بود.
مانتوی نازک صورتی رنگم را پوشیدم.
گرچه رنگ قلبم سیاه سیاه بود اما برای اطمینان مامان مجبورشدم کمی شاد بپوشم و بانشاط رفتارکنم!
آرایش ملایمی رو صورتم نشاندم وشال سفید مخملی ام را به نرمی روی موهایم انداختم.
جلوی آیینه ایستادم.
چه کسی فکرمی کرد دخترکی جوان و به این زیبایی انقدر بی رحم و کثیف باشد؟
دستم مشت شد.
چمدانم را کشیدم و از اتاق بیرون زدم.
منتظر ایستادم تا مامان با تاکسی تماس بگیرد...
دلم برایش می سوخت. چرا انقدر ساده بود؟
چرا حرفم را باور می کرد؟
چرا یک سیلی محکم به صورتم نکوبید تا بگوید:
-خفه شو! من می دونم چی توی اون کله مریضته!
چرا نگفت؟ چرا مثل بابا از دیدنم فرار نکرد؟ چرا مثل بابا حس چشم هایش سرما و نفرت نشد؟
یعنی بهنام اینقدر بی ارزش بود؟
یاشاید من حیوان صفت اینقدر بی خودی با ارزش بودم؟
وارد سرویس بهداشتی شدم.
به صورتم چندبار محکم آب پاشیدم وبعدش باحوله اهدایی مامان صورتم را خشک کردم.
از سرویس بیرون رفتم.
صبحانه ام را بالا آورده بودند.
خوردمش وبعد لباس های بهم ریخته را مرتب کردم و از در بیرون رفتم.
شال سفید و مانتوی نخی سفیدی تنم کرده بودم. داشتم می رفتم قاتل برادرم را پیدا کنم!
چمدانم را توی کمد جاسازی کردم وکیف کوچک دستی ام را پراز پول و وسایل شخصی کردم.
عینک آفتابی ام را به چشمانم زدم وازهتل خارج شدم.
هنگام تحویل کارت اتاق، زن بزرگ جثه متعجب وخیره خیره نگاهم می کرد!
آن روز خیلی گشتم تا توانستم ماشینی پیدا کنم تا مرا به زنجان ببرد. پنج ساعتی توی گرما نشسته بودم وبه پشتی صندلی تکیه زده بودم.
خودم را باد می زدم و اشکم فرو می چکید.
پیرمرد بی چاره ترسید:
-خانم...نکنه گرما زده شدین؟
لبخند بی حالی زدم:
-نه ممنون...خوبم...می دونین روستای قروه کجاست؟
-بله بله...نرسیده به زنجان هستش...یه ده خیلی کوچیک و کم جمعیت توی روستای قروه وجود داره...
-همونجا می رم...
-یه چهل دقیقه دیگه می رسیم. می خواین اونجا اقامت کنید هتل ومسافرخونه نداره ها...سوییت های کوچیک هستش که باروحیه شما جوونای تهرانی سازگاری نداره!
لبخنددیگری زدم:
-نه...می خوام نیم ساعته یه کاری بکنم و زود برگردم. فقط اگر می شه من رو تا آدرسی که بهتون می دم ببرید ومنتظرم باشید تا کارم تموم شه...
پیرمرد مشکوک وموشکافانه نگاهم کرد:
-ببخشیدخانم...من دنبال دردسر نیستم...لطفا...
لبخند با اطمینانی روی لب های غرق رژم نشاندم:
-نترسید...من که کاری نمی خوام بکنم.
پیرمرد سکوت کرد و سرعت را افزود.
چشمانم را بستم. توی دلم انگار رخت می شستند و می چلاندند.
داشتم دیوانه می شدم.
استرس تیره پشتم را می لرزاند.
عرق سرد توی این آفتاب، چقدر غیرطبیعی بود!
موهای مواجم را عقب دادم و به دست هایم زل زدم.
چرا انقدر می لرزیدند؟
محکم و استوار بودم برای انتقام، تحقیر،کوبیدن،فریاد!
برای مرگ...مرگ...مرگ!
باوجود تمام ترس واسترسم، اطمینان داشتم نزدیکی روستاییم ومی توانم راحت خانواده مرندی را در آن دهات کوچک وکم جمعیت پیدا کنم!
موبایلم لرزید.
توی نور خورشیدچهره مامان درخشید.
-الوبله؟
مادر عصبانی بود!
-الو چیه؟ دل تو دلم نیست چرا جواب نمی دی؟ دارم می میرم ازدیشب مردم انقدر زنگ زدم!
-میس کال هامو نگاه نکردم ببخشید!
-خوبی؟
-مرسی مامان...هوا خوبه...همه چی خوبه...حال منم عالیه!
آب دهانم را قورت دادم. ته قلبم یخ زده بود. دلم می لرزید.
می توانستم بهتراز این هم بشوم!
-دخترم...مطمئنی خوبی؟
صدات چرا داره می لرزه؟
-چیزی نیست...
-قرصات...بخوریشونا...
-می خورم...مامان جون بگو بابا دویست تومن دیگه بریزه به حسابم. کارت خودمو دارم...
-گفتم لازمت میشه ها...باشه عزیزم. بی خبرم نذار...جواب کیارشم بده اونم نگرانه.
تنم رعشه گرفت:
-بهش گفتی کجام؟
از صدای جیغم راننده هول شد و ماشین را چپ و راست کرد.
مامان گفت:
-هو چه خبرته دختر...چرا نگم؟
خیلی اصرار کرد. امروزم اینجا بود.
ظاهرا کتش رو جا گذاشته بود اومد ببره سراغتو گرفت نتونستم نگم عزیزم...
به پیشانی ام کوبیدم.
چشم هایم سوختند.
ادامه_دارد...
هرشب ساعت 23منتظر باشید
@Roshanfkrane
شما به تاریخ ساخت و قیمت این دو بطری توجه کن،
حتی اگه هیچی از اقتصاد هم ندونی، قشنگ تورم و اوضاع آشفتهی اقتصادی رو با تمام وجودت حس میکنی!
#اجتماعی
@Roshanfkrane
حتی اگه هیچی از اقتصاد هم ندونی، قشنگ تورم و اوضاع آشفتهی اقتصادی رو با تمام وجودت حس میکنی!
#اجتماعی
@Roshanfkrane
همیشه
کسی را برای دوست داشتن
انتخاب کن که
اونقدر قلبش بزرگ باشه
که نخوای
برای اینکه توی قلبش جا بگیری
بارها و بارها خودت را کوچک کنی...!👌
#آل_پاچینو
@Roshanfkrane
کسی را برای دوست داشتن
انتخاب کن که
اونقدر قلبش بزرگ باشه
که نخوای
برای اینکه توی قلبش جا بگیری
بارها و بارها خودت را کوچک کنی...!👌
#آل_پاچینو
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
00 : 00
تمـام آغوشـــم را
برایــت باز می کنم🌹
قلـ❤️ـب مــــن وقتی در
مجــاورت قلــب توســت 🌹
آرامـــ میگـیرد .🌹
#عاشقانه
@Roshanfkrane
❤️❤️:❤️❤️
تمـام آغوشـــم را
برایــت باز می کنم🌹
قلـ❤️ـب مــــن وقتی در
مجــاورت قلــب توســت 🌹
آرامـــ میگـیرد .🌹
#عاشقانه
@Roshanfkrane
❤️❤️:❤️❤️
روشنفکران
#تست_هوش دایره ای به قطر 2سکه میکشیم حداکثردوسکه در آن جا میشود. دایره ای به قطر سه سکه میکشیم.7 سکه در آن جا میشود اگر دایره به قطر 4 سکه بود چند سکه داخلش جامی شد؟ پاسخ امشب درکانال @Roshanfkrane
#پاسخ_تست_هوش
حداکثر ۱۱ سکه (و البته کمی هم فضای اضافه باقی می ماند!) (بد نیست بدانید کمترین قطر دایره ای که بتوانیم ۱۱ سکه در آن قرار دهیم، برابر ۳/۹۲۴ سکه خواهد بود.)
➖➖➖➖➖
با جستجو #تست_هوش در کانال می توانید سایر تست هوش ها را مشاهد نمایید
👇
@Roshanfkrane ⁉️
حداکثر ۱۱ سکه (و البته کمی هم فضای اضافه باقی می ماند!) (بد نیست بدانید کمترین قطر دایره ای که بتوانیم ۱۱ سکه در آن قرار دهیم، برابر ۳/۹۲۴ سکه خواهد بود.)
➖➖➖➖➖
با جستجو #تست_هوش در کانال می توانید سایر تست هوش ها را مشاهد نمایید
👇
@Roshanfkrane ⁉️
عشــق...
زیبا مےرقصد...
امّا نہ براے هرڪَس...
تنہا براے آنڪس ڪہ...
ساز عشـق را زیبا مےنوازد
♥️ ♥️
#ادبی
@Roshanfkrane
زیبا مےرقصد...
امّا نہ براے هرڪَس...
تنہا براے آنڪس ڪہ...
ساز عشـق را زیبا مےنوازد
♥️ ♥️
#ادبی
@Roshanfkrane
بهترین عکس علمی انگلیس در سال ۲۰۱۷
این تصویر که از پنجرۀ محفظه خلاء گرفته شده،تصویر یک اتم استرانسیوم که به دام افتاده را نشان می دهد. (با فلش مشخص شده) شعاع اتمی استرانسیوم، ۲۱۵ پیکومتر است و هر پیکومتر، یکمیلیارد بار کوچکتر از یک میلیمتر
#نجوم
🆔👉 @Roshanfkrane ✍
این تصویر که از پنجرۀ محفظه خلاء گرفته شده،تصویر یک اتم استرانسیوم که به دام افتاده را نشان می دهد. (با فلش مشخص شده) شعاع اتمی استرانسیوم، ۲۱۵ پیکومتر است و هر پیکومتر، یکمیلیارد بار کوچکتر از یک میلیمتر
#نجوم
🆔👉 @Roshanfkrane ✍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
♦️ ویدئو_روانشناسی
- این بچه به کی رفته!؟
- چقدر بیادبه.
-تو مدرسه چی یادتون میدن پس؟
کودکان می بینند و عمل می کنند.
#روانشناسی
@Roshanfkrane
- این بچه به کی رفته!؟
- چقدر بیادبه.
-تو مدرسه چی یادتون میدن پس؟
کودکان می بینند و عمل می کنند.
#روانشناسی
@Roshanfkrane
🔸تیم #فوتبال «#پاس» قهرمان سابق لیگ برتر و آسیا، امروز با شکست دو بر صفر مقابل تیم شهرداری بم در آخرین هفته از رقابت های لیگ دسته دوم به لیگ دسته سه سقوط کرد!
#ورزش
🆔👉 @Roshanfkrane ✍
#ورزش
🆔👉 @Roshanfkrane ✍
🛑فوری،دقایقی قبل زلزله ای به بزرگای ۴.۳ ریشتر گلستان حوالی کلاته خیج را لرزاند./مرکز لرزه نگاری
#حوادث
✅ @Roshanfkrane
#حوادث
✅ @Roshanfkrane
یکشنبه تون بخیر و عالی 😍
به 🔶 یکشنبه 🔶 خوش آمدید🌹
☀️ ٢٩ بهمن ١۳۹۶خورشيدی❄️
🌙 ١ جمادی الثانی ۱۴۳۹ قمری🌹
🔹 ١٨ فوریه ٢٠١٨میلادی❄️
📸 : کوه صفه اصفهان
#گاهشمار
💯 @RoShAnFkRaNe 📣
به 🔶 یکشنبه 🔶 خوش آمدید🌹
☀️ ٢٩ بهمن ١۳۹۶خورشيدی❄️
🌙 ١ جمادی الثانی ۱۴۳۹ قمری🌹
🔹 ١٨ فوریه ٢٠١٨میلادی❄️
📸 : کوه صفه اصفهان
#گاهشمار
💯 @RoShAnFkRaNe 📣
هرصبح آغازیست دوباره
برای آموختن و بالیدن
آغازی برای تکاندن غبار از دل
و نشاندن غنچههای
محبت وعشق❤️
پس شروع دوباره زندگی
بر تو مبارک
بفرمایید صبحانه🍳
@Roshanfkrane
برای آموختن و بالیدن
آغازی برای تکاندن غبار از دل
و نشاندن غنچههای
محبت وعشق❤️
پس شروع دوباره زندگی
بر تو مبارک
بفرمایید صبحانه🍳
@Roshanfkrane
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امیدوارم قطار زندگیتون
همیشہ از روی ریل های خوشبختی
عبور کنہ .
و لبخندتون همیشہ پایدار باشہ
روز و روزگارتون شاد شاد...
صبحتون پرنشاط
@Roshanfkrane
همیشہ از روی ریل های خوشبختی
عبور کنہ .
و لبخندتون همیشہ پایدار باشہ
روز و روزگارتون شاد شاد...
صبحتون پرنشاط
@Roshanfkrane
دلم عاشق, دلم شیدا, دلم تا قسمتی تنها
دلم یک اسمان دارد, به رنگ ابی #دریا
سحر بایک تبسم گل, ز راه دور می اید
دلم را می برد یک روز به جشن پاک شبنم ها
دلم یک کلبه می خواهد به رنگ گرم ارامش
مرا گاهی بپوشاند زچشمان شب یلدا
تمام سالیان را دل به پای این وان در گیر
میان شاید واما, میان آی ادم ها
چه زیبا می شود صبحی که اغازش تو می گردی
بسان زایش خورشید, زبوی مهربانی ها
بلندی های دنیا را برایت جستجوکردم
رسیدم پای دیوارت دلم از پشت در پیدا
#شعر
@Roshanfkrane
دلم یک اسمان دارد, به رنگ ابی #دریا
سحر بایک تبسم گل, ز راه دور می اید
دلم را می برد یک روز به جشن پاک شبنم ها
دلم یک کلبه می خواهد به رنگ گرم ارامش
مرا گاهی بپوشاند زچشمان شب یلدا
تمام سالیان را دل به پای این وان در گیر
میان شاید واما, میان آی ادم ها
چه زیبا می شود صبحی که اغازش تو می گردی
بسان زایش خورشید, زبوی مهربانی ها
بلندی های دنیا را برایت جستجوکردم
رسیدم پای دیوارت دلم از پشت در پیدا
#شعر
@Roshanfkrane
@Roshanfkrane
نسل
نیمه
سوخته
نیمه
سوخته
اونایی که بچگیشون با گرگم به هوا، توشله بازی و... گذشته نمیتونن به اونایی که همه کودکیش مجازی شده بگن ما نسل سوختهایم😅
#سلام_صبحگاهی
@Roshanfkrane
#سلام_صبحگاهی
@Roshanfkrane
مدتى ماند ، ولي رفت و پريشانم كرد
عاشقم كرد ،از اين كرده پشيمانم كرد
تا كه گل داد درختى كه خودش كاشته بود
تبر انداخت بر اين باغ و بيابانم كرد
مثل يك زلزله آمد كه به هم ريخت مرا
من چنان اَرگ بَمى بودم و ويرانم كرد
شاعرى تلخترين كار جهان شد وقتى
رفت و با غصه ى خود قافيه بارانم كرد
من و اين پنجره پيمان رفاقت بستيم
چونكه او حكم به تنهايى و زندانم كرد
او شبي جمعه سفر كرد، فقط وقت وداع
با كمى خنده به يك فاتحه مهمانم كرد
#كمال_جعفرى_امامزاده
#شعر
@Roshanfkrane
عاشقم كرد ،از اين كرده پشيمانم كرد
تا كه گل داد درختى كه خودش كاشته بود
تبر انداخت بر اين باغ و بيابانم كرد
مثل يك زلزله آمد كه به هم ريخت مرا
من چنان اَرگ بَمى بودم و ويرانم كرد
شاعرى تلخترين كار جهان شد وقتى
رفت و با غصه ى خود قافيه بارانم كرد
من و اين پنجره پيمان رفاقت بستيم
چونكه او حكم به تنهايى و زندانم كرد
او شبي جمعه سفر كرد، فقط وقت وداع
با كمى خنده به يك فاتحه مهمانم كرد
#كمال_جعفرى_امامزاده
#شعر
@Roshanfkrane