جیمز مارکوم، تایمز لیترری ساپلیمنت — تأثیر توماس کوهن(Thomas Kuhn) بر چشمانداز فکری و آکادمیک در نیمۀ دوم قرن بیستم انکارناپذیر است. قلمرو این تأثیرْ علوم طبیعی و رشتههای فلسفی و تاریخیای که این علوم را بررسی میکنند تا هنرهای زیبا و حتی تجارت را در بر میگیرد. اما اندیشههای کوهن چه بود؟ بهطور خلاصه، او مفاهیم پارادایم(paradigm) و تغییر پارادایم(paradigm shift) را بر سر زبانها انداخت. از دیدگاه کوهن، پارادایم مجموعهای از معماها، تکنیکها، مفروضات، استانداردها و واژگان است که دانشمندان قبول دارند و از آنها برای انجام فعالیتهای روزمرۀ خود استفاده میکنند و بدین طریق به پیشرفتهایی چشمگیر در فهم و تبیین جهان طبیعی دست مییابند. باوجوداین، آنچه کوهن بهطور ناخواسته محقق ساخت عبارت بود از برداشتن موانع معرفتی برای هجوم رشتههای غیرعلمی. برای نمونه، جاستین فاکس، در مقالهای در نشریۀ هاروارد بیزنس ریویو در سال ۲۰۱۴، به بررسی این پرسش میپردازد که آیا اقتصاد در آستانۀ «تغییر پارادایم» است یا خیر. البته، کوهن مخالفان و منتقدان خود را دارد، کسانی که او را تقریباً به هر نوع عیب آکادمیک ممکن متهم میکنند، بهویژه ترویج نسبیگرایی و عقلگریزی.
کوهن در ۱۸ جولای ۱۹۲۲ در سینسیناتی در ایالت اوهایو زاده میشود. پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی، در ۱۹۴۰ وارد دانشگاه هاروارد میشود و در ۱۹۴۳ در رشتۀ فیزیک با درجۀ ممتاز فارغالتحصیل میشود. او در چندین پروژۀ مرتبط با جنگ جهانی شرکت میکند، و پس از پایان جنگ به هاروارد بر میگردد و در حوزۀ فیزیک حالت جامد نظری به تحقیق میپردازد، و در ۱۹۴۹ موفق به دریافت دکترا در این حوزۀ تحقیقاتی میشود. یک سال قبل از آن با حمایت جیمز کونانت، رئیس دانشگاه هاروارد، کوهن بهعنوان عضو جوان «انجمن نخبگان هاروارد» انتخاب شده بود؛ و او از این فرصت استفاده میکند تا حوزۀ تحقیقاتی خود را از فیزیک به تاریخ و فلسفۀ علم تغییر دهد. در ۱۹۵۰، کوهن بهعنوان مدرس منصوب میشود تا درس مطالعۀ موردی تاریخ علم را تدریس کند که طرح درسش از کونانت الهام گرفته شده بود، اما درخواست او برای استخدام با حق استادی دائمی در ۱۹۵۶ رد میشود، زیرا کمیتۀ مربوطه تخصص وی را بیش از حد عامهپسند و از نظر آکادمیک نابسنده ارزیابی میکند.
در ۱۹۵۶، کوهن به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی میرود تا رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم را تأسیس کند. او در ۱۹۶۱ به مقام استاد تمام ارتقا مییابد، اما فقط در دانشکدۀ تاریخ. در ۱۹۶۲، ساختار انقلابهای علمی(The Structure of Scientific Revolutions)، در قالب تکنگاری پایانی دانشنامۀ بینالمللی علم واحد(International Encyclopedia of Unified Science) منتشر میشود. این کتاب دربرگیرندۀ اندیشههای کوهن دربارۀ پارادایمها و پیشرفت علمی است. او در ۱۹۶۴ به دانشگاه پرینستون میپیوندد و در رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم مشغول به فعالیت میشود و، در ۱۹۷۹، دانشگاه پرینستون را ترک میکند و به دانشکدۀ زبانشناسی و فلسفه در ام.آی.تی میرود. کوهن در ۱۹۹۱ استاد بازنشسته میشود و در ۱۷ ژوئن ۱۹۹۶ در کمبریج ماساچوست بدرود حیات میگوید.
در کتاب ساختار، هدف اصلی کوهن عبارت بود از نقد دیدگاه رایج، که پوزیتیویستهای منطقی اشاعه داده بودند، مبنی بر اینکه انباشت معرفت علمی در طول زمان افزایشی و پیوسته است.
برای مثال، او این اندیشه را نقد میکند که مکانیک نیوتنی صرفاً نمایانگر مورد خاصی از نسبیگرایی آینشتاینی است. از دیدگاه کوهن، این دو نظریه قیاسناپذیرند، یعنی واژگان و مفاهیم یکی با دیگری کاملاً ناسازگار است. از نظر کوهن، برای مثال، هنگامی که دانشمند نیوتنی دربارۀ جرم بحث میکند، مرجع سخن او در مقایسه با دانشمند آینشتاینی چیزی کاملاً متفاوت است. نسبیگرایی آینشتاینی نهتنها مرحلۀ بعدی در فرآیندی پیوسته نیست، بلکه نمایانگر تغییر پارادایم است که شامل گسست بنیادی از مکانیک نیوتنی و معرفی مجموعهای کاملاً جدید از استانداردها، معماها و واژگان میشود. کوهن همچنین اصل تأییدپذیری پوزیتیویستهای منطقی را رد میکند. از دیدگاه کوهن، واژگان و مفاهیم علمی، در زبانی عینی و مستقل از ذهن به کار نمیروند، بلکه دارای ارجاعات و معانیای هستند که به چارچوبهای مفهومی خاصی وابستهاند. بهدیگر سخن، نظریهها را نمیتوان صرفاً با مشاهدۀ پدیدهها و بیان مستقیم آنها تأیید کرد؛ آن مشاهدات از پیش بهطرزی گریزناپذیر در چارچوب نظری نهادینهاند. بنابراین، هیچ نظریهای را هرگز نمیتوان بهصورت منطقی یا تجربی با قطعیت تأیید کرد. کوهن اصل ابطالپذیری کارل پوپر را نیز رد میکند. درست همانطور که شواهد تجربی نمیتواند هیچ نظریهای را تأیید کند، هیچ نظریهای را نیز نمیتواند ابطال کند.
[1]
@ReligionandScience2021
کوهن در ۱۸ جولای ۱۹۲۲ در سینسیناتی در ایالت اوهایو زاده میشود. پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی، در ۱۹۴۰ وارد دانشگاه هاروارد میشود و در ۱۹۴۳ در رشتۀ فیزیک با درجۀ ممتاز فارغالتحصیل میشود. او در چندین پروژۀ مرتبط با جنگ جهانی شرکت میکند، و پس از پایان جنگ به هاروارد بر میگردد و در حوزۀ فیزیک حالت جامد نظری به تحقیق میپردازد، و در ۱۹۴۹ موفق به دریافت دکترا در این حوزۀ تحقیقاتی میشود. یک سال قبل از آن با حمایت جیمز کونانت، رئیس دانشگاه هاروارد، کوهن بهعنوان عضو جوان «انجمن نخبگان هاروارد» انتخاب شده بود؛ و او از این فرصت استفاده میکند تا حوزۀ تحقیقاتی خود را از فیزیک به تاریخ و فلسفۀ علم تغییر دهد. در ۱۹۵۰، کوهن بهعنوان مدرس منصوب میشود تا درس مطالعۀ موردی تاریخ علم را تدریس کند که طرح درسش از کونانت الهام گرفته شده بود، اما درخواست او برای استخدام با حق استادی دائمی در ۱۹۵۶ رد میشود، زیرا کمیتۀ مربوطه تخصص وی را بیش از حد عامهپسند و از نظر آکادمیک نابسنده ارزیابی میکند.
در ۱۹۵۶، کوهن به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی میرود تا رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم را تأسیس کند. او در ۱۹۶۱ به مقام استاد تمام ارتقا مییابد، اما فقط در دانشکدۀ تاریخ. در ۱۹۶۲، ساختار انقلابهای علمی(The Structure of Scientific Revolutions)، در قالب تکنگاری پایانی دانشنامۀ بینالمللی علم واحد(International Encyclopedia of Unified Science) منتشر میشود. این کتاب دربرگیرندۀ اندیشههای کوهن دربارۀ پارادایمها و پیشرفت علمی است. او در ۱۹۶۴ به دانشگاه پرینستون میپیوندد و در رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم مشغول به فعالیت میشود و، در ۱۹۷۹، دانشگاه پرینستون را ترک میکند و به دانشکدۀ زبانشناسی و فلسفه در ام.آی.تی میرود. کوهن در ۱۹۹۱ استاد بازنشسته میشود و در ۱۷ ژوئن ۱۹۹۶ در کمبریج ماساچوست بدرود حیات میگوید.
در کتاب ساختار، هدف اصلی کوهن عبارت بود از نقد دیدگاه رایج، که پوزیتیویستهای منطقی اشاعه داده بودند، مبنی بر اینکه انباشت معرفت علمی در طول زمان افزایشی و پیوسته است.
برای مثال، او این اندیشه را نقد میکند که مکانیک نیوتنی صرفاً نمایانگر مورد خاصی از نسبیگرایی آینشتاینی است. از دیدگاه کوهن، این دو نظریه قیاسناپذیرند، یعنی واژگان و مفاهیم یکی با دیگری کاملاً ناسازگار است. از نظر کوهن، برای مثال، هنگامی که دانشمند نیوتنی دربارۀ جرم بحث میکند، مرجع سخن او در مقایسه با دانشمند آینشتاینی چیزی کاملاً متفاوت است. نسبیگرایی آینشتاینی نهتنها مرحلۀ بعدی در فرآیندی پیوسته نیست، بلکه نمایانگر تغییر پارادایم است که شامل گسست بنیادی از مکانیک نیوتنی و معرفی مجموعهای کاملاً جدید از استانداردها، معماها و واژگان میشود. کوهن همچنین اصل تأییدپذیری پوزیتیویستهای منطقی را رد میکند. از دیدگاه کوهن، واژگان و مفاهیم علمی، در زبانی عینی و مستقل از ذهن به کار نمیروند، بلکه دارای ارجاعات و معانیای هستند که به چارچوبهای مفهومی خاصی وابستهاند. بهدیگر سخن، نظریهها را نمیتوان صرفاً با مشاهدۀ پدیدهها و بیان مستقیم آنها تأیید کرد؛ آن مشاهدات از پیش بهطرزی گریزناپذیر در چارچوب نظری نهادینهاند. بنابراین، هیچ نظریهای را هرگز نمیتوان بهصورت منطقی یا تجربی با قطعیت تأیید کرد. کوهن اصل ابطالپذیری کارل پوپر را نیز رد میکند. درست همانطور که شواهد تجربی نمیتواند هیچ نظریهای را تأیید کند، هیچ نظریهای را نیز نمیتواند ابطال کند.
[1]
@ReligionandScience2021
هیچ چارچوب مفهومیای بر مبنای پیشبینیهایش بیعیبونقص نیست؛ آنچه در دست داریم، صرفاً بهترین نظریۀ موجود برای راهنمایی فعالیت علمی عادی است. طبق تصور کوهن از پیشرفت تاریخی علم، نظریههای جدید به حقیقت نزدیک نمیشوند، بلکه از پارادایمی به پارادایمی دیگر تغییر میکنند و هر یک فعالیت علمی معاصر را راهبری میکند.
در کتاب ساختار، کوهن یک فلسفۀ علم تاریخی را پیش مینهد که دربرگیرندۀ سه جابهجایی مفهومی مهم است. جابهجایی نخست از علم پیشاپارادایمی، که در آن چندین پارادایم برای بهدستآوردن حمایت جامعۀ علمی با هم رقابت میکنند، به علم عادی(normal science) است، که در آن پارادایمی مقبولِ همه فعالیت علمی را راهبری میکند. متأسفانه، پارادایمها با پدیدههای طبیعی سازگاری یا مطابقت کامل ندارند، و سرانجام ناهنجاریها(anomalies) بین پیشبینیهای پارادایم و مشاهدات تجربی ظهور میکند. اگر ناهنجاریها دوام یابد، معمولاً به بحران منجر میشود، که به جابهجایی دوم منتهی میشود، و جامعۀ علمی به امید حل بحران وارد حالت علم غیرعادی میشود. اگر پارادایمی رقیب و جدید بحران را حل کند، آنگاه تغییر پارادایم یا انقلاب علمی رخ میدهد، یعنی جابهجایی سوم، و علم عادی جدیدی تحکیم مییابد. این چرخه بدون هیچ نقطۀ پایان روشنی با پیشرفت علم تکرار میشود.
کوهن چندین ایدۀ مهم دربارۀ فعالیت علمی مطرح میکند. فرضیۀ قیاسناپذیری(incommensurability thesis) احتمالاً مهمترین ایده است. همانطور که پیشتر ذکر شد، دو پارادایم رقیب در طول انقلاب علمی قیاسناپذیر هستند در صورتی که محتواهای آنها کاملاً ناسازگار باشد، یعنی در صورتی که هیچ معیار مشترک یا بنیاد متقابل بین آنها وجود نداشته باشد. دلیل این ناسازگاری آن است که یکی از پارادایمها بحرانی را حل میکند که پارادایم دیگر به وجود میآورد. بنابراین چگونه ممکن است که پارادایم حلکنندۀ بحران با پارادایم پدیدآورندۀ بحران دارای هرگونه عنصر مشترک باشد؟ این فرضیه با این ادعا همراه است که تغییر پارادایمها اموری کاملاً عقلانی نیستند: اعضای جامعۀ علمی، که به پارادایم حلکنندۀ بحران روی میآورند، باید فراتر از شواهد موجود باور داشته باشند که آن میتواند علم عادی جدید را راهبری کند. به دیگر سخن، اعضای جامعۀ علمی بهواسطۀ ایمان تغییر عقیده میدهند، اما آنچنان که کوهن بعدها در دفاع از تغییرات قیاسناپذیر تأکید میکند، ایمانی که ضدعقلانی نیست.
منتقدان کوهن بسیاری از وجوه نظریۀ وی را نقد میکنند. آنها استدلال میکنند که خود ایدۀ پارادایم اساساً بیش از حد مبهم است که مبنای تحلیل انتقادی و دقیق فعالیت علمی قرار گیرد. بهعلاوه، از دیدگاه آنان، فرضیۀ قیاسناپذیری کوهن بیش از حد بلندپروازانه است. پارادایمهای رقیب آشکارا بهنحوی محدود با یکدیگر ناسازگار هستند، زیرا یکی بحرانی را حل میکند که دیگری پدید میآورد. اما، طبق استدلال آنان، بااینحال باید مقداری همپوشانی بین آنها وجود داشته باشد، زیرا در غیر این صورت هیچگونه تبادلنظر معقول بین اعضای جامعۀ علمی دربارۀ پارادایمهای رقیب ممکن نخواهد بود. سرانجام، منتقدان کوهن ادعا میکنند که اندیشههای او به نسبیگرایی منجر میشود، زیرا وی معیار حقیقت علمی را به پارادایمی خاص و تغییرپذیر گره میزند، و نه به جهان مستقل از ذهن و نظریه که دانشمندان دربارۀ آن پژوهش میکنند.
این اتهام نسبیگرایی بهطور تنگاتنگ با اتهام عقلگریزی مرتبط است: طبق تبیین کوهن، گزینش پارادایم جدید از سوی اعضای جامعۀ علمی در بحران تا حدودی براساس ایمان صورت میگیرد، و نه کاملاً بر مبنای عقل. آنچنان که فیلسوف ایمره لاکاتوش ادعا میکند، اگر دیدگاه کوهن درست باشد، علم از طریق نوعی «روانشناسی عوامانه»(mob psychology) پیشرفت میکند نه از طریق پذیرش عقلانی. بهعلاوه، ازآنجاکه پارادایمْ فعالیت علمی را در رابطه با نتایج مورد انتظار تعیین میکند، دانشمندان عادی با بیتوجهی از احکام و پیشبینیهای آن پیروی میکنند. از دیدگاه منتقدی دیگر، یعنی کارل پوپر، اگر نظریۀ کوهن دربارۀ پیشرفت علم درست باشد، دانشمندان عادی قهرمانانی سرشناس نخواهند بود که پایههای علم را در باتلاق جهل فرو میبرند تا به سنگبستر حقیقت نزدیکتر شوند، بلکه آنها صرفاً دانشمندان «عملی» در تقابل با دانشمندان «محض» خواهند بود.
[2]
@ReligionandScience2021
در کتاب ساختار، کوهن یک فلسفۀ علم تاریخی را پیش مینهد که دربرگیرندۀ سه جابهجایی مفهومی مهم است. جابهجایی نخست از علم پیشاپارادایمی، که در آن چندین پارادایم برای بهدستآوردن حمایت جامعۀ علمی با هم رقابت میکنند، به علم عادی(normal science) است، که در آن پارادایمی مقبولِ همه فعالیت علمی را راهبری میکند. متأسفانه، پارادایمها با پدیدههای طبیعی سازگاری یا مطابقت کامل ندارند، و سرانجام ناهنجاریها(anomalies) بین پیشبینیهای پارادایم و مشاهدات تجربی ظهور میکند. اگر ناهنجاریها دوام یابد، معمولاً به بحران منجر میشود، که به جابهجایی دوم منتهی میشود، و جامعۀ علمی به امید حل بحران وارد حالت علم غیرعادی میشود. اگر پارادایمی رقیب و جدید بحران را حل کند، آنگاه تغییر پارادایم یا انقلاب علمی رخ میدهد، یعنی جابهجایی سوم، و علم عادی جدیدی تحکیم مییابد. این چرخه بدون هیچ نقطۀ پایان روشنی با پیشرفت علم تکرار میشود.
کوهن چندین ایدۀ مهم دربارۀ فعالیت علمی مطرح میکند. فرضیۀ قیاسناپذیری(incommensurability thesis) احتمالاً مهمترین ایده است. همانطور که پیشتر ذکر شد، دو پارادایم رقیب در طول انقلاب علمی قیاسناپذیر هستند در صورتی که محتواهای آنها کاملاً ناسازگار باشد، یعنی در صورتی که هیچ معیار مشترک یا بنیاد متقابل بین آنها وجود نداشته باشد. دلیل این ناسازگاری آن است که یکی از پارادایمها بحرانی را حل میکند که پارادایم دیگر به وجود میآورد. بنابراین چگونه ممکن است که پارادایم حلکنندۀ بحران با پارادایم پدیدآورندۀ بحران دارای هرگونه عنصر مشترک باشد؟ این فرضیه با این ادعا همراه است که تغییر پارادایمها اموری کاملاً عقلانی نیستند: اعضای جامعۀ علمی، که به پارادایم حلکنندۀ بحران روی میآورند، باید فراتر از شواهد موجود باور داشته باشند که آن میتواند علم عادی جدید را راهبری کند. به دیگر سخن، اعضای جامعۀ علمی بهواسطۀ ایمان تغییر عقیده میدهند، اما آنچنان که کوهن بعدها در دفاع از تغییرات قیاسناپذیر تأکید میکند، ایمانی که ضدعقلانی نیست.
منتقدان کوهن بسیاری از وجوه نظریۀ وی را نقد میکنند. آنها استدلال میکنند که خود ایدۀ پارادایم اساساً بیش از حد مبهم است که مبنای تحلیل انتقادی و دقیق فعالیت علمی قرار گیرد. بهعلاوه، از دیدگاه آنان، فرضیۀ قیاسناپذیری کوهن بیش از حد بلندپروازانه است. پارادایمهای رقیب آشکارا بهنحوی محدود با یکدیگر ناسازگار هستند، زیرا یکی بحرانی را حل میکند که دیگری پدید میآورد. اما، طبق استدلال آنان، بااینحال باید مقداری همپوشانی بین آنها وجود داشته باشد، زیرا در غیر این صورت هیچگونه تبادلنظر معقول بین اعضای جامعۀ علمی دربارۀ پارادایمهای رقیب ممکن نخواهد بود. سرانجام، منتقدان کوهن ادعا میکنند که اندیشههای او به نسبیگرایی منجر میشود، زیرا وی معیار حقیقت علمی را به پارادایمی خاص و تغییرپذیر گره میزند، و نه به جهان مستقل از ذهن و نظریه که دانشمندان دربارۀ آن پژوهش میکنند.
این اتهام نسبیگرایی بهطور تنگاتنگ با اتهام عقلگریزی مرتبط است: طبق تبیین کوهن، گزینش پارادایم جدید از سوی اعضای جامعۀ علمی در بحران تا حدودی براساس ایمان صورت میگیرد، و نه کاملاً بر مبنای عقل. آنچنان که فیلسوف ایمره لاکاتوش ادعا میکند، اگر دیدگاه کوهن درست باشد، علم از طریق نوعی «روانشناسی عوامانه»(mob psychology) پیشرفت میکند نه از طریق پذیرش عقلانی. بهعلاوه، ازآنجاکه پارادایمْ فعالیت علمی را در رابطه با نتایج مورد انتظار تعیین میکند، دانشمندان عادی با بیتوجهی از احکام و پیشبینیهای آن پیروی میکنند. از دیدگاه منتقدی دیگر، یعنی کارل پوپر، اگر نظریۀ کوهن دربارۀ پیشرفت علم درست باشد، دانشمندان عادی قهرمانانی سرشناس نخواهند بود که پایههای علم را در باتلاق جهل فرو میبرند تا به سنگبستر حقیقت نزدیکتر شوند، بلکه آنها صرفاً دانشمندان «عملی» در تقابل با دانشمندان «محض» خواهند بود.
[2]
@ReligionandScience2021
اگرچه کوهن در فرصتهای گوناگون به منتقدانش پاسخ میدهد، او اساساً در یک پینوشت به این انتقادات پاسخ میدهد که در ویراست بازنگریشدۀ کتاب ساختار منتشر میشود. او در پاسخ به اتهام ابهام، مفهوم ماتریس نظمدهنده(disciplinary matrix) را بهعنوان جایگزین مفهوم پارادایم معرفی میکند. ماتریس نظمدهنده نمایانگر تنوعی از عناصر شامل تعمیمهای نمادین، مدلها و ارزشهاست. این عناصر علم عادی را راهبری میکنند. یکی از عناصری که کوهن بر آن تأکید میکند مفهوم الگو(exemplar) است. الگوها برای جامعۀ علمی نقش معماهای حلشده را هم برای اهداف پژوهشی و هم برای اهداف آموزشی ایفا میکنند، و هر ماتریس نظمدهنده دارای مجموعهای از الگوهای خاص خود است.
کوهن در پاسخ به انتقادات از فرضیۀ قیاسناپذیری، تعریفی دقیقتر و با جزئیات بیشتر ارائه میدهد، که در آن بین قیاسناپذیری موضعی و کلی تمایز مینهد. قیاسناپذیری موضعی نمایانگر تفاوتهای جزئی اما باز هم بنیادی بین پارادایمهای رقیب است، بهنحوی که مقایسۀ عقلانی بین آنها ممکن است. بااینحال، قیاسناپذیری کلی باز هم بین پارادایمهایی با بیشترین اختلاف تحقق مییابد، نظیر پارادایمهای مربوط به انقلاب کپرنیکی.
از دیدگاه کوهن، اتهام نسبیگرایی بیاهمیت و بچگانه است: او استدلال میکند پارادایمی که بحران پارادایمی دیگر را حل میکند آشکارا برای راهبری علم عادی مناسبتر است. اینکه آیا آن پارادایم صادق است یا بهطور عینی درست است ربطی به موضوع ندارد؛ دانشمندان عادی تکیهگاهی ارشمیدسی در اختیار ندارند که با تکیه بر آن معرفت علمی را مطلقاً یا بهطور عینی توجیه کنند. آنها با بهترین استانداردهای شواهد و تأیید کار میکنند که در دسترس آنهاست.
وکوهن در پاسخ به اتهام عقلگریزی با منتقدانش موافق است که دلایل عقلی و تجربی برای گزینش بین پارادایمها ضروری هستند، اما آنها ناکافی نیز هستند. او استدلال میکند که ارزشها نیزلازم هستند. برای مثال، سادگی در گزارههای نظری و قوانین طبیعی ازنظر کسانی که با آنها کار میکنند ارجح است: پارادایمی با نظریههای سادهتر از جذابیت بسیار بیشتری برخوردار است، و بنابراین احتمال گزینش آن بیشتر است. باورها، روابط و عوامل شخصی نیز ممکن است که دانشمند را در ترجیح پارادایمی بر دیگری راهنمایی کند.
اگرچه کوهن، در این پینوشت، میکوشد تا از کتاب ساختار در برابر انتقادات وارد بر آن دفاع کند، او بعدتر خودش دستخوش تغییر پارادایم میشود. در دهۀ ۱۹۸۰، کوهن فلسفۀ علم تاریخی را، آنچنان که در کتاب ساختار عرضه شده است، با فلسفۀ علمی تکاملی جایگزین میسازد. درواقع، او در ابتدا در کتاب ساختار اذعان میکند که تکامل داروینی بهترین مظهر چشمانداز او از پیشرفت علمی است. بهطور خاص، او ادعا میکند درست همانطور که گونهزاییْ هدف تکامل زیستی است، تخصصیسازی نیز هدف تکامل علمی است. بهدیگر سخن، هدف تکامل علمی حقیقت فینفسه نیست بلکه توصیف دقیقتر جهان طبیعی است، بهویژه در رابطه با تکثیر تخصصهای علمی. از دیدگاه کوهن، پیشرفت علمی ظهور تکاملی تدریجی تخصصهای علمی است. بنابراین همانطور که اعضای تخصصی علمی فعالیت خود را پیش میبرند، تخصصی جدید از بطن تخصص قدیمی تکامل مییابد یا ظهور میکند، اغلب در پاسخ به ناهنجاریهایی که در چارچوب تخصص قدیمی با آنها برخورد میشود.
کوهن برنامهریزی میکند تا دنبالهای بر کتاب ساختار بنویسد و این «چرخش تکاملی» را شرح دهد، واژگان و جهانها: دیدگاهی تکاملی دربارۀ پیشرفت علمی(Words and Worlds: An evolutionary view of scientific development) عنوان این دنباله است. او در آغاز پیشنهاد میکند که مفهوم واژهنامه(lexicon) جایگزین مفهوم پارادایم شود. واژهنامه دربرگیرندۀ مجموعۀ واژگان و مفاهیم یک تخصص علمی است که با استفاده از آنها جهان را بهشیوۀ طبقهبندی ترسیم میکند. بنابراین، هنگامی که تخصصی علمی تکامل مییابد، واژگان واژهنامۀ آن تغییر میکنند تا جهانی جدید را توصیف کنند و، از این منظر، آن واژهنامه با واژهنامۀ مادر قیاسناپذیر است. بهجای قیاسناپذیری پارادایمها، که مستلزم آن است که معنایی مشترک وجود نداشته باشد، اکنون کوهن استدلال میکند که پارادایمهای قیاسناپذیر فاقد طبقهبندی مشترک هستند. اما کوهن استدلال میکند که یک زبانِ ترجمۀ جهانی راهحل فهم این واژگان قیاسناپذیر نیست، بلکه مورخ باید وارد جهان گذشتۀ علم شود و شخصیتی چندزبانه شود. کوهن همچنین نقش قیاسناپذیری را تغییر میدهد، بهنحوی که قیاسناپذیریْ واژهنامههای تخصصهای علمی مختلف را از هم متمایز سازد، بهطوری که تخصصی جدید بتواند از تخصص مادر بهمثابۀ تخصص مستقل و خاص خودش تکامل یابد. بهطور خلاصه، با تکامل تخصصهای علمی، «واژگان» آنها از «جهانهای» گشوده در برابر پژوهش علمی فهم بیشتری به چنگ میآورند.[3]
کوهن در پاسخ به انتقادات از فرضیۀ قیاسناپذیری، تعریفی دقیقتر و با جزئیات بیشتر ارائه میدهد، که در آن بین قیاسناپذیری موضعی و کلی تمایز مینهد. قیاسناپذیری موضعی نمایانگر تفاوتهای جزئی اما باز هم بنیادی بین پارادایمهای رقیب است، بهنحوی که مقایسۀ عقلانی بین آنها ممکن است. بااینحال، قیاسناپذیری کلی باز هم بین پارادایمهایی با بیشترین اختلاف تحقق مییابد، نظیر پارادایمهای مربوط به انقلاب کپرنیکی.
از دیدگاه کوهن، اتهام نسبیگرایی بیاهمیت و بچگانه است: او استدلال میکند پارادایمی که بحران پارادایمی دیگر را حل میکند آشکارا برای راهبری علم عادی مناسبتر است. اینکه آیا آن پارادایم صادق است یا بهطور عینی درست است ربطی به موضوع ندارد؛ دانشمندان عادی تکیهگاهی ارشمیدسی در اختیار ندارند که با تکیه بر آن معرفت علمی را مطلقاً یا بهطور عینی توجیه کنند. آنها با بهترین استانداردهای شواهد و تأیید کار میکنند که در دسترس آنهاست.
وکوهن در پاسخ به اتهام عقلگریزی با منتقدانش موافق است که دلایل عقلی و تجربی برای گزینش بین پارادایمها ضروری هستند، اما آنها ناکافی نیز هستند. او استدلال میکند که ارزشها نیزلازم هستند. برای مثال، سادگی در گزارههای نظری و قوانین طبیعی ازنظر کسانی که با آنها کار میکنند ارجح است: پارادایمی با نظریههای سادهتر از جذابیت بسیار بیشتری برخوردار است، و بنابراین احتمال گزینش آن بیشتر است. باورها، روابط و عوامل شخصی نیز ممکن است که دانشمند را در ترجیح پارادایمی بر دیگری راهنمایی کند.
اگرچه کوهن، در این پینوشت، میکوشد تا از کتاب ساختار در برابر انتقادات وارد بر آن دفاع کند، او بعدتر خودش دستخوش تغییر پارادایم میشود. در دهۀ ۱۹۸۰، کوهن فلسفۀ علم تاریخی را، آنچنان که در کتاب ساختار عرضه شده است، با فلسفۀ علمی تکاملی جایگزین میسازد. درواقع، او در ابتدا در کتاب ساختار اذعان میکند که تکامل داروینی بهترین مظهر چشمانداز او از پیشرفت علمی است. بهطور خاص، او ادعا میکند درست همانطور که گونهزاییْ هدف تکامل زیستی است، تخصصیسازی نیز هدف تکامل علمی است. بهدیگر سخن، هدف تکامل علمی حقیقت فینفسه نیست بلکه توصیف دقیقتر جهان طبیعی است، بهویژه در رابطه با تکثیر تخصصهای علمی. از دیدگاه کوهن، پیشرفت علمی ظهور تکاملی تدریجی تخصصهای علمی است. بنابراین همانطور که اعضای تخصصی علمی فعالیت خود را پیش میبرند، تخصصی جدید از بطن تخصص قدیمی تکامل مییابد یا ظهور میکند، اغلب در پاسخ به ناهنجاریهایی که در چارچوب تخصص قدیمی با آنها برخورد میشود.
کوهن برنامهریزی میکند تا دنبالهای بر کتاب ساختار بنویسد و این «چرخش تکاملی» را شرح دهد، واژگان و جهانها: دیدگاهی تکاملی دربارۀ پیشرفت علمی(Words and Worlds: An evolutionary view of scientific development) عنوان این دنباله است. او در آغاز پیشنهاد میکند که مفهوم واژهنامه(lexicon) جایگزین مفهوم پارادایم شود. واژهنامه دربرگیرندۀ مجموعۀ واژگان و مفاهیم یک تخصص علمی است که با استفاده از آنها جهان را بهشیوۀ طبقهبندی ترسیم میکند. بنابراین، هنگامی که تخصصی علمی تکامل مییابد، واژگان واژهنامۀ آن تغییر میکنند تا جهانی جدید را توصیف کنند و، از این منظر، آن واژهنامه با واژهنامۀ مادر قیاسناپذیر است. بهجای قیاسناپذیری پارادایمها، که مستلزم آن است که معنایی مشترک وجود نداشته باشد، اکنون کوهن استدلال میکند که پارادایمهای قیاسناپذیر فاقد طبقهبندی مشترک هستند. اما کوهن استدلال میکند که یک زبانِ ترجمۀ جهانی راهحل فهم این واژگان قیاسناپذیر نیست، بلکه مورخ باید وارد جهان گذشتۀ علم شود و شخصیتی چندزبانه شود. کوهن همچنین نقش قیاسناپذیری را تغییر میدهد، بهنحوی که قیاسناپذیریْ واژهنامههای تخصصهای علمی مختلف را از هم متمایز سازد، بهطوری که تخصصی جدید بتواند از تخصص مادر بهمثابۀ تخصص مستقل و خاص خودش تکامل یابد. بهطور خلاصه، با تکامل تخصصهای علمی، «واژگان» آنها از «جهانهای» گشوده در برابر پژوهش علمی فهم بیشتری به چنگ میآورند.[3]
👍1
متأسفانه، کوهن قبل از مرگش نمیتواند کتاب واژگان و جهانها را کامل کند. در اینجا این پرسش مطرح میشود که آیا این دنباله تأثیری چشمگیر بر فلسفۀ علم معاصر میگذاشت یا خیر، فلسفهای که امروز در مقایسه با زمانی که کوهن کتاب ساختار را نوشت، از لحاظ چشمانداز، بیشتر تکثرگرا است. فیلسوفان علمِ امروزی نیازی به چارچوبی مقبولِ همه ندارند، زیرا هر علم طبیعی توسط زیرحوزۀ فلسفی خاص خودش مطالعه میشود. بااینحال، شاید فلسفۀ علمِ تکاملیِ کوهن برای احیای چنین چارچوبی نامزدی ممکن به دست دهد، اما نه در معنای متعارف. معمولاً، این چارچوب به تقلیل علوم غیرفیزیکی به علوم فیزیکی وابسته است. فیزیک مدل آن چیزی است که علم مینامیم؛ و علوم غیرفیزیکی باید در برابر واژگان و مفاهیم فیزیکی سر تعظیم فرو آورند. اما این کوشش برای فراهمآوردن چارچوبی مقبولِ همه برای علوم سرانجام در اواخر قرن بیستم نقش بر آب میشود.
باوجوداین، فلسفۀ علم تکاملیِ کوهن چارچوبی ممکن و مقبولِ همه به دست میدهد که روابط علوم طبیعی مختلف را همانطور که تکامل مییابند و تخصصی میشوند ترسیم میکند. بنابراین این چارچوب با روشنساختن روابط تکاملی بین علوم بهویژه برحسب تبار مشترک آنها نگرش تکثرگرایانۀ فلسفۀ علم معاصر را تبیین میکند. هدف این چارچوب آن نیست که علوم مختلف را بالاجبار در یک قالب علمی واحد نظیر علوم فیزیکی بگنجاند، بلکه هدفش تبیین چگونگی رشد این علوم بهمثابه درختی از تخصصهای درحالتکثیر است که پیوسته شاخههای جدیدی به آن افزوده میشود. اگرچه شاید تأثیر کامل فلسفۀ علمِ تکاملیِ کوهن هرگز محقق نشود، اما پیوند بین کتاب ساختار و گفتمان آکادمیکِ همچنان محترم پابرجاست، آنچنان که گرامیداشتِ اخیرِ پنجاهمین سالگرد انتشارِ ساختار گواهی میدهد، و هیچگونه جدایی در این پیوند در آیندۀ نزدیک نیز متصور نیست.
[4]
https://tarjomaan.com/neveshtar/8993/
باوجوداین، فلسفۀ علم تکاملیِ کوهن چارچوبی ممکن و مقبولِ همه به دست میدهد که روابط علوم طبیعی مختلف را همانطور که تکامل مییابند و تخصصی میشوند ترسیم میکند. بنابراین این چارچوب با روشنساختن روابط تکاملی بین علوم بهویژه برحسب تبار مشترک آنها نگرش تکثرگرایانۀ فلسفۀ علم معاصر را تبیین میکند. هدف این چارچوب آن نیست که علوم مختلف را بالاجبار در یک قالب علمی واحد نظیر علوم فیزیکی بگنجاند، بلکه هدفش تبیین چگونگی رشد این علوم بهمثابه درختی از تخصصهای درحالتکثیر است که پیوسته شاخههای جدیدی به آن افزوده میشود. اگرچه شاید تأثیر کامل فلسفۀ علمِ تکاملیِ کوهن هرگز محقق نشود، اما پیوند بین کتاب ساختار و گفتمان آکادمیکِ همچنان محترم پابرجاست، آنچنان که گرامیداشتِ اخیرِ پنجاهمین سالگرد انتشارِ ساختار گواهی میدهد، و هیچگونه جدایی در این پیوند در آیندۀ نزدیک نیز متصور نیست.
[4]
https://tarjomaan.com/neveshtar/8993/
Science and Religion
@ReligionandScience2021
🔷🔹نگرشی ساده اندیشانه درباره روش
علمی
نگرشی ساده اندیشانه، و در عین حال رایج، درباره روش علمی بدین شرح است: دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فراوان در خصوص وجهی از جهان _ به طور مثال تاثیر گرم شدن آب _ آغاز می کند. این مشاهدات باید تا جای ممکن عینی باشند: قصد دانشمند این است که در ثبت و ضبط داده ها فارغ از پیش داوری و جانبداری باشد. هنگامی که او داده های زیادی را بر پایه مشاهده جمع آوری کرد، گام بعدی ساختن و پرداختن نظریه ای است که الگوی نتایج را تبیین می کند. این نظریه اگر معتبر باشد، هم تبیین می کند چه روی داده، هم پیش بینی می کند که در آینده احتمالا چه روی خواهد داد. اگر نتایج آینده به طور تام و تمام با این پیش بینی ها نخواند، دانشمند معمولا نظریه اش را جرح و تعدیل می کند تا از پس [تبیین] آن نتایج برآید. از آنجا که در جهان طبیعت نظم و ترتیب زیادی هست، پیش بینی های علمی می توانند بسیار درست و دقیق باشند.
بنابراین به طور مثال، دانشمند ممکن اسن کارش را با گرم کردن آب تا دمای صد درجه سانتیگراد در شرایط متعارف آغاز و مشاهده کند که آب در این دما شروع به جوشیدن و بخار شدن می کند. آن گاه ممکن است مشاهداتی درباره رفتار آب در دماها و فشارهای متفاوت انجام دهد. او بر اساس این مشاهدات، نظریه ای درباره نقطه جوش آب در مناسبت با دما و فشار پیشنهاد می کند. این نظریه تنها مشاهدات خاصی را که دانشمند انجام داده است تبیین نمی کند، بلکه،اگر معتبر باشد، همه ی مشاهدات آینده رفتار آب تحت دماها و فشارهای مختلف را نیز تبیین و پیش بینی می کند. از این منظر، روش علمی با مشاهده آغاز می کند، سپس سراغ نظریه پرداز می رود، و به این ترتیب به تعمیم یا بیان حکمی کلی همراه با قابلیت پیش بینی می پردازد. این حکم کلی، در صورتی که معتبر باشد، یکی از قوانین طبیعت محسوب خواهد شد. علم نتایجی عینی به بار می آورد که تایید آن ها از ناحیه هرکس که بخواهد شخصا به تکرار اصل آزمایش ها بپردازد امکان پذیر است. این نگرش درباره روش علمی با کمال تعجب نگرشی است رایج و حتی در میان دانشمندان مشتغل نیز رواج دارد. با این حال، نگرش یاد شده از پاره ایی جهات قابل قبول نیست. مهمترینِ این جهات مفروضات آن است درباره مشاهده و نیز درباره استدلال استقرایی.👇👇
@ReligionandScience2021
علمی
نگرشی ساده اندیشانه، و در عین حال رایج، درباره روش علمی بدین شرح است: دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فراوان در خصوص وجهی از جهان _ به طور مثال تاثیر گرم شدن آب _ آغاز می کند. این مشاهدات باید تا جای ممکن عینی باشند: قصد دانشمند این است که در ثبت و ضبط داده ها فارغ از پیش داوری و جانبداری باشد. هنگامی که او داده های زیادی را بر پایه مشاهده جمع آوری کرد، گام بعدی ساختن و پرداختن نظریه ای است که الگوی نتایج را تبیین می کند. این نظریه اگر معتبر باشد، هم تبیین می کند چه روی داده، هم پیش بینی می کند که در آینده احتمالا چه روی خواهد داد. اگر نتایج آینده به طور تام و تمام با این پیش بینی ها نخواند، دانشمند معمولا نظریه اش را جرح و تعدیل می کند تا از پس [تبیین] آن نتایج برآید. از آنجا که در جهان طبیعت نظم و ترتیب زیادی هست، پیش بینی های علمی می توانند بسیار درست و دقیق باشند.
بنابراین به طور مثال، دانشمند ممکن اسن کارش را با گرم کردن آب تا دمای صد درجه سانتیگراد در شرایط متعارف آغاز و مشاهده کند که آب در این دما شروع به جوشیدن و بخار شدن می کند. آن گاه ممکن است مشاهداتی درباره رفتار آب در دماها و فشارهای متفاوت انجام دهد. او بر اساس این مشاهدات، نظریه ای درباره نقطه جوش آب در مناسبت با دما و فشار پیشنهاد می کند. این نظریه تنها مشاهدات خاصی را که دانشمند انجام داده است تبیین نمی کند، بلکه،اگر معتبر باشد، همه ی مشاهدات آینده رفتار آب تحت دماها و فشارهای مختلف را نیز تبیین و پیش بینی می کند. از این منظر، روش علمی با مشاهده آغاز می کند، سپس سراغ نظریه پرداز می رود، و به این ترتیب به تعمیم یا بیان حکمی کلی همراه با قابلیت پیش بینی می پردازد. این حکم کلی، در صورتی که معتبر باشد، یکی از قوانین طبیعت محسوب خواهد شد. علم نتایجی عینی به بار می آورد که تایید آن ها از ناحیه هرکس که بخواهد شخصا به تکرار اصل آزمایش ها بپردازد امکان پذیر است. این نگرش درباره روش علمی با کمال تعجب نگرشی است رایج و حتی در میان دانشمندان مشتغل نیز رواج دارد. با این حال، نگرش یاد شده از پاره ایی جهات قابل قبول نیست. مهمترینِ این جهات مفروضات آن است درباره مشاهده و نیز درباره استدلال استقرایی.👇👇
@ReligionandScience2021
🔷🔹نقد نگرش ساده اندیشانه
🔹مشاهده
همان طور که دیدیم، نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی گویای آن است که دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فارغ از جانبداری و پیش داوری آغاز می کنند و این قبل از آن است که نظریه هایی برای تبیین آن مشاهدات بپردازند. ولی این توصیف نادرستی از واقعیت مشاهده است: نگرش ساده اندیشانه فرض را بر این میگذارد که معرفت و انتظارات ما بر مشاهداتمان تاثیر نمی گذارد و انجام دادن مشاهدات به صورتی کاملا عاری از پیش داوری مقدور است.
با بررسی ادراک، دیدن چیزی صرفا داشتن تصویری از آن بر شبکیه چشم نیست. یا به قول هنسِنِ فیلسوف ،(( دیدن به آن سادگی که به نظر می آید نیست)). معرفت ما و توقعاتمان در این خصوص که چه چیزهایی را احتمالا ببینیم در این که چه چیزی را به واقع ببینیم اثر می گذارد. مثلا وقتی من به سیم های تلفنخانه ای نگاه میکنم، تنها چیزی که می بینم توده برهم برهمی از سیم های رنگارنگ است. مهندس مخابرات وقتی به این سیم ها نگاه می کند، الگوهایی از ارتباطات می بیند و چه و چه. آموخته های این مهندس براین که او به واقع چه می بیند اثر می گذارد. این طور نیست که من و این مهندس تجربه بصری واحدی داشته باشیم و آن گاه آن را به دو شکل متفاوت تعبیر کنیم: همان طور که نظریه واقع گرایی علّی درباره ادراک تاکید می کند، تجربه بصری را نمیتوان از باورهایمان درباره آنچه در حال دیدن آن هستیم مجزا کرد.
به عنوان مثال دیگری از این مطلب، در نظر آورید تفاوت میان آنچه فیزیکدان تعلیم دیده به هنگام مشاهده میکروسکوپی الکترونی می بیند و آنچه فردی متعلق به فرهنگی ما قبل علمی به هنگام مشاهده همین دستگاه رؤیت می کند. فیزیکدان ارتباط میان اجزای گوناگون این وسیله را درک میکند، و می داند که چگونه از آن استفاده کند و با آن چه ها می توان کرد. ولی به نزد شخص اول این وسیله احتمالاتوده ای بی معنی از قطعات پراکنده فلزی و سیم هاست که به شکلی مرموز به هم پیوسته اند.
البته میان چیزهایی که ناظران مختلف از صحنه ای واحد می بینند مشترک بسیاری هست، و الّا ارتباط ممکن نبود. ولی نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی روی به این سو دارد که واقعیت مهم درباره مشاهده را از نظر دور بدارد: آنچه می بینیم را نمی توان به سادگی تا حد تصاویری بر شبکیه چشم هایمان فروکاست.👇👇
@ReligionandScience2021
🔹مشاهده
همان طور که دیدیم، نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی گویای آن است که دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فارغ از جانبداری و پیش داوری آغاز می کنند و این قبل از آن است که نظریه هایی برای تبیین آن مشاهدات بپردازند. ولی این توصیف نادرستی از واقعیت مشاهده است: نگرش ساده اندیشانه فرض را بر این میگذارد که معرفت و انتظارات ما بر مشاهداتمان تاثیر نمی گذارد و انجام دادن مشاهدات به صورتی کاملا عاری از پیش داوری مقدور است.
با بررسی ادراک، دیدن چیزی صرفا داشتن تصویری از آن بر شبکیه چشم نیست. یا به قول هنسِنِ فیلسوف ،(( دیدن به آن سادگی که به نظر می آید نیست)). معرفت ما و توقعاتمان در این خصوص که چه چیزهایی را احتمالا ببینیم در این که چه چیزی را به واقع ببینیم اثر می گذارد. مثلا وقتی من به سیم های تلفنخانه ای نگاه میکنم، تنها چیزی که می بینم توده برهم برهمی از سیم های رنگارنگ است. مهندس مخابرات وقتی به این سیم ها نگاه می کند، الگوهایی از ارتباطات می بیند و چه و چه. آموخته های این مهندس براین که او به واقع چه می بیند اثر می گذارد. این طور نیست که من و این مهندس تجربه بصری واحدی داشته باشیم و آن گاه آن را به دو شکل متفاوت تعبیر کنیم: همان طور که نظریه واقع گرایی علّی درباره ادراک تاکید می کند، تجربه بصری را نمیتوان از باورهایمان درباره آنچه در حال دیدن آن هستیم مجزا کرد.
به عنوان مثال دیگری از این مطلب، در نظر آورید تفاوت میان آنچه فیزیکدان تعلیم دیده به هنگام مشاهده میکروسکوپی الکترونی می بیند و آنچه فردی متعلق به فرهنگی ما قبل علمی به هنگام مشاهده همین دستگاه رؤیت می کند. فیزیکدان ارتباط میان اجزای گوناگون این وسیله را درک میکند، و می داند که چگونه از آن استفاده کند و با آن چه ها می توان کرد. ولی به نزد شخص اول این وسیله احتمالاتوده ای بی معنی از قطعات پراکنده فلزی و سیم هاست که به شکلی مرموز به هم پیوسته اند.
البته میان چیزهایی که ناظران مختلف از صحنه ای واحد می بینند مشترک بسیاری هست، و الّا ارتباط ممکن نبود. ولی نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی روی به این سو دارد که واقعیت مهم درباره مشاهده را از نظر دور بدارد: آنچه می بینیم را نمی توان به سادگی تا حد تصاویری بر شبکیه چشم هایمان فروکاست.👇👇
@ReligionandScience2021
🔹احکام ناظر به مشاهده
ویژگی مهم دوم مشاهده در زمینه علمی که نگرش ساده اندیشانه آن را نادیده می گیرد ماهیت احکام ناظر به مشاهده است. دانشمندان باید مشاهدات خود را در قالب زبان بیان کنند، ولی زبانی که ایشان برای بیان احکام ناظر به مشاهده از آن استفاده می کنند همواره در دل خود مفروضاتی نظری دارد. حکم ناظر به مشاهده ای وجود ندارد که به کلی فارغ از جانبداری و پیش داوری باشد: احکام ناظر به مشاهده ((گرانبار از نظریه))[theory laden] اند. به عنوان مثال، حتی در حکمی پیش پا افتاده نظیر ((فلانی به سیم لخت دست زد و برق اورا گرفت)) فرض بر این است که چیزی به نام برق وجود دارد که ممکن است خطرناک باشد. گوینده این حکم با استعمال کلمه ((برق)) نظریه کاملی را درباره علل و آسیب وارد شده به شخصی که دست به سیم می زند مسلم می گیرد. لازمه فهم تام و تمام این حکم، فهم نظریه هایی هم در زمینه برق و هم در زمینه فیزیولوژی است. در نحوه توصیف رخدادها مفروضاتی نظری مندرج است. به تعبیری دیگر، احکام ناظر به مشاهده، تجربه ما را به شکلی خاص طبقه بندی می کنند، ولی این یگانه نحوه ای نیست که می توانیم تجربه خوبیش را طبقه بندی کنیم.
انواع احکام ناظر به مشاهده ای که عملا در عرصه علم بیان می شوند نظیر((گرما در ساختمان مولکولی مواد اثر می گذارد))، متضمن نظریه هایی کما بیش پر طول و تفصیل و پیچیده اند. نظریه همواره مقدم است: نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی در این فرض خویش مشاهده عاری از جانبداری و پیش داوری همواره بر نظریه تقدم دارد کاملا از جاده صواب منحرف شده است. این که چه چیز را ببیند معمولا بستگی دارد به این که چه می دانید، و کلماتی که شما برای توصیف آنچه اختیار می کنید همواره متضمن نظریه ای هستند درباره ماهیت آنچه میبینند. اینها دو واقعیت گریزناپذیر درباره ماهیت مشاهده اند که بنیاد مفهوم مشاهده عینی، عاری از پیش داوری و بی طرفانه را برمی اندازند.
📚الفبای فلسفه
👤نایجل واربرتون
ترجمه: مسعود علیا
@ReligionandScience2021
ویژگی مهم دوم مشاهده در زمینه علمی که نگرش ساده اندیشانه آن را نادیده می گیرد ماهیت احکام ناظر به مشاهده است. دانشمندان باید مشاهدات خود را در قالب زبان بیان کنند، ولی زبانی که ایشان برای بیان احکام ناظر به مشاهده از آن استفاده می کنند همواره در دل خود مفروضاتی نظری دارد. حکم ناظر به مشاهده ای وجود ندارد که به کلی فارغ از جانبداری و پیش داوری باشد: احکام ناظر به مشاهده ((گرانبار از نظریه))[theory laden] اند. به عنوان مثال، حتی در حکمی پیش پا افتاده نظیر ((فلانی به سیم لخت دست زد و برق اورا گرفت)) فرض بر این است که چیزی به نام برق وجود دارد که ممکن است خطرناک باشد. گوینده این حکم با استعمال کلمه ((برق)) نظریه کاملی را درباره علل و آسیب وارد شده به شخصی که دست به سیم می زند مسلم می گیرد. لازمه فهم تام و تمام این حکم، فهم نظریه هایی هم در زمینه برق و هم در زمینه فیزیولوژی است. در نحوه توصیف رخدادها مفروضاتی نظری مندرج است. به تعبیری دیگر، احکام ناظر به مشاهده، تجربه ما را به شکلی خاص طبقه بندی می کنند، ولی این یگانه نحوه ای نیست که می توانیم تجربه خوبیش را طبقه بندی کنیم.
انواع احکام ناظر به مشاهده ای که عملا در عرصه علم بیان می شوند نظیر((گرما در ساختمان مولکولی مواد اثر می گذارد))، متضمن نظریه هایی کما بیش پر طول و تفصیل و پیچیده اند. نظریه همواره مقدم است: نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی در این فرض خویش مشاهده عاری از جانبداری و پیش داوری همواره بر نظریه تقدم دارد کاملا از جاده صواب منحرف شده است. این که چه چیز را ببیند معمولا بستگی دارد به این که چه می دانید، و کلماتی که شما برای توصیف آنچه اختیار می کنید همواره متضمن نظریه ای هستند درباره ماهیت آنچه میبینند. اینها دو واقعیت گریزناپذیر درباره ماهیت مشاهده اند که بنیاد مفهوم مشاهده عینی، عاری از پیش داوری و بی طرفانه را برمی اندازند.
📚الفبای فلسفه
👤نایجل واربرتون
ترجمه: مسعود علیا
@ReligionandScience2021
مطالعات یک گروه تحقیقاتی به سرپرستی یک نیوروساینتیست راجع به آگاهی:
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”.
https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there-an-infinite-mind-hoffman
مقالهای جالب از کریستوفر کوخ:
Consciousness: here, there and everywhere?
Giulio Tononi and Christof Koch.
https://royalsocietypublishing.org/doi/full/10.1098/rstb.2014.0167
Is Consciousness Everywhere?
https://thereader.mitpress.mit.edu/is-consciousness-everywhere/
@ReligionandScience2021
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”.
https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there-an-infinite-mind-hoffman
مقالهای جالب از کریستوفر کوخ:
Consciousness: here, there and everywhere?
Giulio Tononi and Christof Koch.
https://royalsocietypublishing.org/doi/full/10.1098/rstb.2014.0167
Is Consciousness Everywhere?
https://thereader.mitpress.mit.edu/is-consciousness-everywhere/
@ReligionandScience2021
Origins of Consciousness
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism” — Origins of…
The fundamental nature of reality, Hoffman theorizes, is comprised of an infinite network of interacting conscious agents.
قبل از توضیح مدل ارائه داده شده به نام تئوری تقلیل عینی هماهنگ ( Objective Orchesterated Reduction ) یا OOR توسط پنروز و همروف ، لازم است دو واژه ی زیر را توضیح دهیم:
1_ Computability
2_non computabilty
این 2 واژه را جناب راجر پنروز ( ریاضیدان ، فیزیکدان و کیهان شناس بزرگ آکسفوردی و برنده ی جایزه نوبل ) در کتاب "ذهن جدید امپراتور" (Emperor's New mind)، همچنین در کتاب "سایه ذهن" (shadow of Mind) و ایضاً در اکثر سخنرانی های خویش از آن استفاده میکند.
در تئوری ذهن یا
Computational theory of mind
دو دیدگاه وجود دارد:
1_ اولین نظریه این است که مغز انسان یک "کامپیوتر بیولوژیک" است و بس، همچنین کار آن فقط محاسبه می باشد دقیقا مثل کامپیوتر . این محاسبات الگوریتمیک عمل میکنند و واژه علمی آن {computability} می باشد. این دیدگاه فیزیکالیست ها و یک دیدگاه ماتریالیستی می باشد.
2_ دومین دیدگاه که پنروز از آن دفاع میکند مخالف تئوری بالا است. پنروز با ارائه قضایای ناتمامیت اول و دوم گودل و همچنین با مثال هایی مختلف از قبیل (penrose tilling) نشان میدهد که مغز و ذهن انسان فرا الگوریتمیک است و بر خلاف کامپیوتر که نمی فهمد چگونه و چرا عمل میکند، انسان در حل مسائل می فهمد که چرا و چگونه عمل میکند. پنروز تفاوت فاحش را در آگاهی یا "Consciousness" انسان می بیند که کامپیوتر فاقد آن میباشد. وی میگوید که به دلیل وجود آگاهی در انسان مغز انسان غیرقابل محاسبه یا (non computable) است. به عبارت دیگر ذهن انسان معادل یک کامپیوتر یا "turing machine" عمل نمیکند.
خوب برویم سر تئوری OOR یا همان اُرک آر Orch OR. همروف و پنروز با ارائه این مدل ادعا میکنند که آگاهی در انسان ورای فیزیک کلاسیک است که قابل محاسبه می باشد و همچنین جواب آن را باید از مکانیک کوانتومی بیرون کشید. طبق این تئوری، آگاهی از حالت های کوانتومی موجود در میکروتوبول ها یا ریزلوله های عصبی است و طی یک سری عملیات کوانتومی در مغز ، ما آگاهی را دریافت میکنیم. همچنين دریافت آگاهی نتیجه ی فُروپاشی یا تقلیل تابع موج ( Collapse of the wave function ) در "مایکروتوبولها" یا ریزلوله های نورون ها در مغز است. وقتی که این رُمبش (فروریزش) دسته جمعی اتفاق میافتد ، انسان دریافت آگاهی از خارج خودش را دارد و این پروسه دائماً در حال تمدید و رخ دادن است.
همان طور که گفتیم ، بن مایه نظریه ی اُرک-اُر در رخ دادن فرآیند فرو ریزش (تقلیل) تابع موج کوانتومی در نورون های عصبی است. این رویداد در ارتباط با حالات وابستگی کوانتومی در مولکولی زیستی به نام توبولین (tubulin) می باشد. در نظریه OOR آنچه رخ می دهد این است: آگاهی زمانی به وجود می آید که یک سیستم به میزان کافی سازماندهی شده باشد (در اینجا مولکول های توبولین ) سیستم مذکو باید قادر باشد که میان اجزاء خود دچار حالت وابستگی کوانتومی شود. سیستم مذکور باید بتواند حالت وابستگی کوانتومی را حفظ کند ( از محیط ایزوله بماند ) این سیستم می تواند به طور خودبخودی دچار تقلیل هماهنگ تابع موج شود (فرآیند خود تقلیلی). این فرآیند خود تقلیلی بر اساس نظریه پنروز، فرآیندی محاسبه ناپذیر ( نه تصادفی) است و بنابراین زمان “دقیق” تقلیل موج سیستم قابل محاسبه نمی باشد. فرآیند خود تقلیلی در سیستم (مجموعه های میکروتوبولین در نورون عصبی ) موجب ایجاد موج های متوالی تقلیل و در نهایت ایجاد آبشار آگاهی می شود . با استفاده از نظریه گرانش کوانتومی ، آستانه زمان تقلیل موج سیستم را می توان محاسبه کرد. یعنی زمان لازم برای ایجاد حالت وابستگی کوانتومی میان توبولین ها. توبولین ها مولکول های قطبیت پذیر در داربست سلول عصبی هستند که در مجموعه هایی ریز لوله های اسکلت سلولی را تشکیل می دهند و در طول زواید نورون ادامه دارند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
1_ Computability
2_non computabilty
این 2 واژه را جناب راجر پنروز ( ریاضیدان ، فیزیکدان و کیهان شناس بزرگ آکسفوردی و برنده ی جایزه نوبل ) در کتاب "ذهن جدید امپراتور" (Emperor's New mind)، همچنین در کتاب "سایه ذهن" (shadow of Mind) و ایضاً در اکثر سخنرانی های خویش از آن استفاده میکند.
در تئوری ذهن یا
Computational theory of mind
دو دیدگاه وجود دارد:
1_ اولین نظریه این است که مغز انسان یک "کامپیوتر بیولوژیک" است و بس، همچنین کار آن فقط محاسبه می باشد دقیقا مثل کامپیوتر . این محاسبات الگوریتمیک عمل میکنند و واژه علمی آن {computability} می باشد. این دیدگاه فیزیکالیست ها و یک دیدگاه ماتریالیستی می باشد.
2_ دومین دیدگاه که پنروز از آن دفاع میکند مخالف تئوری بالا است. پنروز با ارائه قضایای ناتمامیت اول و دوم گودل و همچنین با مثال هایی مختلف از قبیل (penrose tilling) نشان میدهد که مغز و ذهن انسان فرا الگوریتمیک است و بر خلاف کامپیوتر که نمی فهمد چگونه و چرا عمل میکند، انسان در حل مسائل می فهمد که چرا و چگونه عمل میکند. پنروز تفاوت فاحش را در آگاهی یا "Consciousness" انسان می بیند که کامپیوتر فاقد آن میباشد. وی میگوید که به دلیل وجود آگاهی در انسان مغز انسان غیرقابل محاسبه یا (non computable) است. به عبارت دیگر ذهن انسان معادل یک کامپیوتر یا "turing machine" عمل نمیکند.
خوب برویم سر تئوری OOR یا همان اُرک آر Orch OR. همروف و پنروز با ارائه این مدل ادعا میکنند که آگاهی در انسان ورای فیزیک کلاسیک است که قابل محاسبه می باشد و همچنین جواب آن را باید از مکانیک کوانتومی بیرون کشید. طبق این تئوری، آگاهی از حالت های کوانتومی موجود در میکروتوبول ها یا ریزلوله های عصبی است و طی یک سری عملیات کوانتومی در مغز ، ما آگاهی را دریافت میکنیم. همچنين دریافت آگاهی نتیجه ی فُروپاشی یا تقلیل تابع موج ( Collapse of the wave function ) در "مایکروتوبولها" یا ریزلوله های نورون ها در مغز است. وقتی که این رُمبش (فروریزش) دسته جمعی اتفاق میافتد ، انسان دریافت آگاهی از خارج خودش را دارد و این پروسه دائماً در حال تمدید و رخ دادن است.
همان طور که گفتیم ، بن مایه نظریه ی اُرک-اُر در رخ دادن فرآیند فرو ریزش (تقلیل) تابع موج کوانتومی در نورون های عصبی است. این رویداد در ارتباط با حالات وابستگی کوانتومی در مولکولی زیستی به نام توبولین (tubulin) می باشد. در نظریه OOR آنچه رخ می دهد این است: آگاهی زمانی به وجود می آید که یک سیستم به میزان کافی سازماندهی شده باشد (در اینجا مولکول های توبولین ) سیستم مذکو باید قادر باشد که میان اجزاء خود دچار حالت وابستگی کوانتومی شود. سیستم مذکور باید بتواند حالت وابستگی کوانتومی را حفظ کند ( از محیط ایزوله بماند ) این سیستم می تواند به طور خودبخودی دچار تقلیل هماهنگ تابع موج شود (فرآیند خود تقلیلی). این فرآیند خود تقلیلی بر اساس نظریه پنروز، فرآیندی محاسبه ناپذیر ( نه تصادفی) است و بنابراین زمان “دقیق” تقلیل موج سیستم قابل محاسبه نمی باشد. فرآیند خود تقلیلی در سیستم (مجموعه های میکروتوبولین در نورون عصبی ) موجب ایجاد موج های متوالی تقلیل و در نهایت ایجاد آبشار آگاهی می شود . با استفاده از نظریه گرانش کوانتومی ، آستانه زمان تقلیل موج سیستم را می توان محاسبه کرد. یعنی زمان لازم برای ایجاد حالت وابستگی کوانتومی میان توبولین ها. توبولین ها مولکول های قطبیت پذیر در داربست سلول عصبی هستند که در مجموعه هایی ریز لوله های اسکلت سلولی را تشکیل می دهند و در طول زواید نورون ادامه دارند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
فیزیکدان نظری مکس تگمارک، به تئوری OOR پنروز_همروف نقد وارد کرد و گفت: درجه حرارت مغز برای فروپاشي کوانتومی ( quantum collapse ) زیاد است پس محال است که تئوری ORCH OR باشد .
این مقاله ی پروفسور کوخ هم به تئوری تقلیل عینی هماهنگ پنروز_همروف نقدهایی وارد کرده است:
https://brainethics.wordpress.com/2006/04/03/koch-on-against-quantum-consciousness-theory/
ولی بعد ها ، جناب همروف جواب تگمارک را دقیق طی یک کنفرانس داد ، با ارائه ی شواهدی در گیاهان و غیره:👇👇
@ReligionandScience2021
این مقاله ی پروفسور کوخ هم به تئوری تقلیل عینی هماهنگ پنروز_همروف نقدهایی وارد کرده است:
https://brainethics.wordpress.com/2006/04/03/koch-on-against-quantum-consciousness-theory/
ولی بعد ها ، جناب همروف جواب تگمارک را دقیق طی یک کنفرانس داد ، با ارائه ی شواهدی در گیاهان و غیره:👇👇
@ReligionandScience2021
BRAINETHICS
Koch on (= against) quantum consciousness theory
In the most recent issue of Nature (March 30) Christof Koch and Klaus Hepp offer a critique of theories, such as Roger Penrose and Stuart Hameroff's, that human consciousness invoke quantum pr…
حرف مکس تگمارک و دفاعیه همروف زیر آن.
https://citeseerx.ist.psu.edu/viewdoc/download?doi=10.1.1.688.8100&rep=rep1&type=pdf
این استدلال همروف علیه نقد مکس تگمارک است و نوشته که وقتی من ایراد تگمارک را نشان راجر پنروز دادم، پس از آن ، پنروز ردیه ی تگمارک را مسخره دانست.
Discovery of quantum vibrations in 'microtubules' inside brain neurons supports controversial theory of consciousness.
https://www.sciencedaily.com/releases/2014/01/140116085105.htm
این هم مدرک در دفاع از رخ دادن ارتعاشات کوانتمی در مغز است که مکس تگمارک ادعا میکرد به علت گرما نمیتوانند وجود داشته باشند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
https://citeseerx.ist.psu.edu/viewdoc/download?doi=10.1.1.688.8100&rep=rep1&type=pdf
این استدلال همروف علیه نقد مکس تگمارک است و نوشته که وقتی من ایراد تگمارک را نشان راجر پنروز دادم، پس از آن ، پنروز ردیه ی تگمارک را مسخره دانست.
Discovery of quantum vibrations in 'microtubules' inside brain neurons supports controversial theory of consciousness.
https://www.sciencedaily.com/releases/2014/01/140116085105.htm
این هم مدرک در دفاع از رخ دادن ارتعاشات کوانتمی در مغز است که مکس تگمارک ادعا میکرد به علت گرما نمیتوانند وجود داشته باشند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
👍1
دانشگاه کمبریج (Cambridge) انگلستان هم اعلام کرد که شواهد نشان می دهد ذهن و آگاهی (Consciousness) انسان فراتر از مغز است :👇🏼👇🏼
It’s sometimes assumed that it’s obvious what consciousness is, and the only question is how it is embodied in the brain,” says Professor Tim Crane. “But many people now recognise that it’s not clear what it means to say that something has a mind, or is capable of thought or conscious experience.
ترجمه:
گاهی ادعا میشود واضح و مشخص است که آگاهی چیست، و تنها سوال باقی مانده این است که چطور توسط مغز ایجاد میشود ، به گفتهی پروفسور تیم کرین . اما تعداد زیادی اکنون تصدیق میکنند که مشخص نیست وقتی میگوییم چیزی دارای ذهن است، یا دارای توانایی تفکر و تجربهی آگاهانه است به چه معناست.
“That doesn’t mean we are interested in proving the existence of the immortal soul, or defending any religious doctrine – we are interested in the idea that the brain’s-eye view isn’t everything when it comes to understanding the mind.
ترجمه:
این بدان معنا نیست که ما علاقمند هستیم وجود #روح جاودان را اثبات کنیم و یا از آموزههای دینی دفاع کنیم ، بلکه ما به این ایده علاقمند هستیم که وقتی سخن از درک ذهن میشود ، دیگر این دیدگاه که مغز میتواند همه چیز را توضیح دهد کار نمیکند.
“The nervous system clearly provides the mechanism for thought and consciousness but learning about it doesn’t tell us everything we need to know about phenomena like the emotion of parental love, or ambition or desire. The mere fact that something goes on in your brain when you think does not explain what thinking essentially is.”
ترجمه:
به طور واضح سیستم عصبی مغز "مکانیزمی" را ایجاد میکند برای "تفکر و هوشیاری" اما آموختن و یاد گرفتن دربارهی نحوهی عملکرد مغز نمیتواند به ما همهی چیزهایی که نیاز داریم را بگوید، از جمله 👈🏼 پدیدههایی مانند احساس عشق والدین، یا احساس جاهطلبی و یا تمایلات و آرزوها. 👉🏼 این واقعیت که وقتی در حال اندیشیدن هستید، یک سری اتفاقات و فعالیتها در مغزتان روی میدهد نمیتواند توضیح دهد که تفکر و آگاهی اساسا و ذاتاً چه هستند.
Collectively we want to recognise ‘the reality of the psychological’ without saying that it’s really just brain chemicals,” adds Crane. “It’s important to face up to the fact that we are not just our neurons.”
ترجمه:
پروفسور تیم کرین اضافه کرد که به طور خلاصه ما میخواهیم حقیقت ذهن و روان را تصدیق کنیم بدون آنکه بگوییم صرفاً محصول فعالیت شیمیایی مغز است. بسیار مهم است که با این واقعییت مواجه شویم که ما ( انسانها ) 👈🏼 صرفاً عصب و نورونهای درون مغزمان نیستیم.
🎓 سایت رسمی دانشگاه کمبریج
https://www.cam.ac.uk/research/features/brain-body-and-mind-understanding-consciousness
@ReligionandScience2021
It’s sometimes assumed that it’s obvious what consciousness is, and the only question is how it is embodied in the brain,” says Professor Tim Crane. “But many people now recognise that it’s not clear what it means to say that something has a mind, or is capable of thought or conscious experience.
ترجمه:
گاهی ادعا میشود واضح و مشخص است که آگاهی چیست، و تنها سوال باقی مانده این است که چطور توسط مغز ایجاد میشود ، به گفتهی پروفسور تیم کرین . اما تعداد زیادی اکنون تصدیق میکنند که مشخص نیست وقتی میگوییم چیزی دارای ذهن است، یا دارای توانایی تفکر و تجربهی آگاهانه است به چه معناست.
“That doesn’t mean we are interested in proving the existence of the immortal soul, or defending any religious doctrine – we are interested in the idea that the brain’s-eye view isn’t everything when it comes to understanding the mind.
ترجمه:
این بدان معنا نیست که ما علاقمند هستیم وجود #روح جاودان را اثبات کنیم و یا از آموزههای دینی دفاع کنیم ، بلکه ما به این ایده علاقمند هستیم که وقتی سخن از درک ذهن میشود ، دیگر این دیدگاه که مغز میتواند همه چیز را توضیح دهد کار نمیکند.
“The nervous system clearly provides the mechanism for thought and consciousness but learning about it doesn’t tell us everything we need to know about phenomena like the emotion of parental love, or ambition or desire. The mere fact that something goes on in your brain when you think does not explain what thinking essentially is.”
ترجمه:
به طور واضح سیستم عصبی مغز "مکانیزمی" را ایجاد میکند برای "تفکر و هوشیاری" اما آموختن و یاد گرفتن دربارهی نحوهی عملکرد مغز نمیتواند به ما همهی چیزهایی که نیاز داریم را بگوید، از جمله 👈🏼 پدیدههایی مانند احساس عشق والدین، یا احساس جاهطلبی و یا تمایلات و آرزوها. 👉🏼 این واقعیت که وقتی در حال اندیشیدن هستید، یک سری اتفاقات و فعالیتها در مغزتان روی میدهد نمیتواند توضیح دهد که تفکر و آگاهی اساسا و ذاتاً چه هستند.
Collectively we want to recognise ‘the reality of the psychological’ without saying that it’s really just brain chemicals,” adds Crane. “It’s important to face up to the fact that we are not just our neurons.”
ترجمه:
پروفسور تیم کرین اضافه کرد که به طور خلاصه ما میخواهیم حقیقت ذهن و روان را تصدیق کنیم بدون آنکه بگوییم صرفاً محصول فعالیت شیمیایی مغز است. بسیار مهم است که با این واقعییت مواجه شویم که ما ( انسانها ) 👈🏼 صرفاً عصب و نورونهای درون مغزمان نیستیم.
🎓 سایت رسمی دانشگاه کمبریج
https://www.cam.ac.uk/research/features/brain-body-and-mind-understanding-consciousness
@ReligionandScience2021
University of Cambridge
Brain, body and mind: understanding consciousness
In 10 minutes, Srivas Chennu can work out what’s going on inside your head. With the help of an electrode-studded hairnet wired up to a box that measures patterns of electrical activity, he can
👍1
Science and Religion
مطالعات یک گروه تحقیقاتی به سرپرستی یک نیوروساینتیست راجع به آگاهی: Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”. https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there…
What is consciousness ?
Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira.
https://www.youtube.com/watch?v=atq1frPdyxM
@ReligionandScience2021
Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira.
https://www.youtube.com/watch?v=atq1frPdyxM
@ReligionandScience2021
YouTube
What is Consciousness? (Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira 12/11/2021)
We all know what consciousness is: it’s our direct experience of the present moment, our window into the external world, the feeling of what it is like to see, smell, taste, touch, hear, think, emote, and more. Yet it also seems to be the case that we have…
👍1
Return_of_the_God_Hypothesis_Three_Scientific_Discoveries_That_Reveal.pdf
12.4 MB
Return of the God Hypothesis: Three Scientific Discoveries That Reveal the Mind Behind the Universe.
(بازگشت فرضیهی خدا: سه اکتشاف علمی که یک ذهن را پشت هستی نشان میدهد.)
کتابی از پروفسور «Stephen C Meyer» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد. دکتر (Meyer) در این کتاب استدلال میکند که کشفیات جدید علمی از دیدگاه تئیسم پشتیبانی میکنند.
@ReligionandScience2021
(بازگشت فرضیهی خدا: سه اکتشاف علمی که یک ذهن را پشت هستی نشان میدهد.)
کتابی از پروفسور «Stephen C Meyer» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد. دکتر (Meyer) در این کتاب استدلال میکند که کشفیات جدید علمی از دیدگاه تئیسم پشتیبانی میکنند.
@ReligionandScience2021
https://stephencmeyer.org/2021/04/02/three-major-scientific-discoveries/
سه کشف مهم علمی در قرن گذشته که به وجود خدا اشاره دارند.
👤Stephen C Meyer
@ReligionandScience2021
سه کشف مهم علمی در قرن گذشته که به وجود خدا اشاره دارند.
👤Stephen C Meyer
@ReligionandScience2021
Stephen C. Meyer
Three Major Scientific Discoveries In The Past Century That Point To God
Three major scientific discoveries during the last century contradict the expectations of scientific atheists (or materialists) and point instead in a distinctly theistic direction.
به نظر میرسد که طبق آخرین دستاوردهای علومشناختی «Cognitive Science» که نمونهای از آن در صحبت (TED) پروفسور دونالد هافمن دیده شد، آیا دیوید هیوم محق بود که ماده را نفی کند و ذهن را پایهی هر چیزی بداند؟ آیا این فرضیه در یک فرمِ رادیکال خود به نوعی خودتنهاإنگاری "Solipsism" منتهی نمیشود که در آن تنها مقوله موجود در جهان محتوای ذهن من است و همهچیز بوسیلهی ذهن من بوجود آمده است؟ آیا روشی منطقی وجود دارد که بتوان خودتنهاإنگاری را نفی کرد؟
دونالد هافمن به همراه تیمی از فیزیکدانان و ریاضیدانان فرضیهای را پیشنهاد کرده که در آن آگاهی-بیداری-کانشسنس-تجربه ذهنیشخص را پایه قرار داده و از طریق آن میخواهد به قوانینِفیزیکی موجود دست پیدا کند. روش او به این ترتیب است که یک "مدلِریاضی" برپا میکند که در آن «عاملهایآگاهی» با یکدیگر «اَندرکُنش» انجام میدهند و با استفاده از روشهایریاضی معادلات حاصل را حل میکند و همچنین بالاخره به معادلهی کوانتوممکانیکیشرودینگر برای حرکتآزاد یک الکترون میرسد. این روش چون روشیریاضی است کاملاً "ابطالپذیر" میباشد. او امیدوار است که با بسط عواملآگاهی و اندرکنش بیشتر آنها قوانین دیگر فیزیک را که فعلاً وجود دارند《مانند نسبیت خاص و عام انیشتین و کوانتوم الکتروداینامیک پل دیراک که تلفیق نظریه نسبیت خاص با کوانتم مکانیک است》را بدست بیاورد.
اگر او دراین کار موفق شود و بتواند آنرا به صورت نظریهای قابلقبول عرضه کند انقلابی در حل مسئلهیآگاهی بوجود آورده است. با وجود تلاشهای فراوان دانشمندانعلومشناختی ، نوروساینتیستها و بیولوژیستها، مسئلهیآگاهی و یا به قول دیوید چالمرز مسئلهسختآگاهی هنوز حل نشده و به نظر بعضی از فلاسفهذهن، شاید اصلاً ادراکِبشر به آن اندازه نیست که قادر به حل این مسئله باشد. همچنانکه یک سگ قادر به کشف قوانینکوانتوم نیست!
و باز اگر این فرضیه بتواند به صورت نظریهای قابل قبول ارائه شود، پیامد آن این خواهد بود که ذهن پایه است و ماده بر روی آن ساخته شده یا این آگاهی است که باعث بوجود آمدن ماده گردیده است.
👤دکتر داریوش محسنی
(دکترای فیزیک)
@ReligionandScience2021
دونالد هافمن به همراه تیمی از فیزیکدانان و ریاضیدانان فرضیهای را پیشنهاد کرده که در آن آگاهی-بیداری-کانشسنس-تجربه ذهنیشخص را پایه قرار داده و از طریق آن میخواهد به قوانینِفیزیکی موجود دست پیدا کند. روش او به این ترتیب است که یک "مدلِریاضی" برپا میکند که در آن «عاملهایآگاهی» با یکدیگر «اَندرکُنش» انجام میدهند و با استفاده از روشهایریاضی معادلات حاصل را حل میکند و همچنین بالاخره به معادلهی کوانتوممکانیکیشرودینگر برای حرکتآزاد یک الکترون میرسد. این روش چون روشیریاضی است کاملاً "ابطالپذیر" میباشد. او امیدوار است که با بسط عواملآگاهی و اندرکنش بیشتر آنها قوانین دیگر فیزیک را که فعلاً وجود دارند《مانند نسبیت خاص و عام انیشتین و کوانتوم الکتروداینامیک پل دیراک که تلفیق نظریه نسبیت خاص با کوانتم مکانیک است》را بدست بیاورد.
اگر او دراین کار موفق شود و بتواند آنرا به صورت نظریهای قابلقبول عرضه کند انقلابی در حل مسئلهیآگاهی بوجود آورده است. با وجود تلاشهای فراوان دانشمندانعلومشناختی ، نوروساینتیستها و بیولوژیستها، مسئلهیآگاهی و یا به قول دیوید چالمرز مسئلهسختآگاهی هنوز حل نشده و به نظر بعضی از فلاسفهذهن، شاید اصلاً ادراکِبشر به آن اندازه نیست که قادر به حل این مسئله باشد. همچنانکه یک سگ قادر به کشف قوانینکوانتوم نیست!
و باز اگر این فرضیه بتواند به صورت نظریهای قابل قبول ارائه شود، پیامد آن این خواهد بود که ذهن پایه است و ماده بر روی آن ساخته شده یا این آگاهی است که باعث بوجود آمدن ماده گردیده است.
👤دکتر داریوش محسنی
(دکترای فیزیک)
@ReligionandScience2021